<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید حمیدرضا میری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27679487</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 16:40:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3559969/avatar/pv864m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید حمیدرضا میری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27679487</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من سه روز و هر بار یک ساعت او را دیدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27679487/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-n5ui4jno3ygv</link>
                <description>- تا حالا از نزدیک دیدیش؟- نه! نشده تا حالا , یعنی یادم نمیاد - من یه بار چند روز کنارش بودم. شاید دو سه روز . هر بارم یک ساعت کامل پیشم بود.- چیشد بهت پا داد دهن سرویس ؟- نمی‌دونم ؛ اصلا منتظرش نبودم. فقط یادمه هوا خیلی خوب بود. خنکیه اردی‌بهشت رو داشت. اسم اونجا چم خاله بود. یه جایی تو گیلان. من با خانواده خانومم رفته بودم. من قبلش هیچ وقت شمال نرفته بودم.- بعدش چی؟- بعدش رفتم ولی مثل اون بار ندیدمش. نیومد پیشم- خب نگفتی چیشد پیداش کردی - گفتم که من منتظرش نبودم ، انگار اون پیدا کرده بود. نمی‌دونم چه جوری اونجا رسیده بود . ولی فکر کنم دنبالم کرده بود. - چه شکلی بود ؟ همون جوری بود که میگن؟- هرکی یه چیزی میگه . من خیلی چیزا شنیدم. هر کی که تا حالا دیدتش یه قصه ای تعریف می‌کنه .- خب بگو دیگه ، نمی‌بینی حال ندارم . خوشگل بود یا نه ؟- کنار یه رودخونه بود که اقامتگاه ما رو از زمین های خالی سبز اون طرف جدا میکرد. عرض رودخونه شاید پنج شیش متری میشد. اون طرف فقط یه دشت سبز بود که به آسمون وصل میشد . یه تک خونه ناودون دارم روش سبز شده بود. این طرف رودخونه تو شیب پایین دست ما بود. یه سری صندلی و میز سنگی ، از اینا که برای شطرنج تو پارکا می‌زارن چیده بودند.- تو اون خونه کی زندگی میکرد ؟ یعنی رفتی ببینی- من که شنا بلد نیستم- اکه هی.- من هرروز میرفتم مینشیم اونجا. روی یکی از همون صندلی سنگیا . بیشتر چهار پایه بود تا صندلی. یه کتاب با خودم برده بودم. جلدش قرمز بود. ۸۰۰ صفحه ورق داشت. راجع به فکر کردن مثل داستان نویسا بود. اینکه چه طور داستان بنویسیم که هرکی خوند، خودش رو بزاره جای شخصیت های داستان. با بدبختی تو کیفم جا داده بودم . چند بار منصرف شده بودم ببرمش ، کیفم جا نداشت ولی دوست داشتم یه کمش رو بخونم. اتفاقی روز اول ورش داشتم به خودم گفتم برم یه گوشه ای خلوت کنم چند صفحه بخونم.- خوندی؟- آره ، نشستم روی یکی از همون صندلی سنگیا. هوا خنک بود. منم یه لا پیرهن آستین کوتاه بیشتر تنم نبود. کتابو گذاشتم روی میز شطرنج سنگی که دیگه رنگی به روش نمونده بود ، کتابو گذاشتم و ورق زدم . - چی نوشته بود؟- یادم نیست. راجع به داستان نویسی بود . - چی یادت مونده ؟- اونو- وقتی رسید چه جوری فهمیدی اونه؟- توضیحش سخته . خودت میفهمی. ادامه تو کامنتا صدای سرخوردن آب رودخونه روی سنگ‌ها توی هوا می‌پیچید . هنوز اونقدر از صبح نگذشته بود که بقیه هم بیان و سر و صداشون بپیچه تو محیط . فقط صدای کشیده شدن آب روی بدن سنگ های کف رودخونه بود. هوا خنک بود. اونقدر که یه نمکی هم نسیم دست لای درزهای پیرهن و تار های موم می‌پیچید و تنم رو خنک میکرد. اونقدر که هوای خنک رو با هر دم میکشدم توی ریه ام.- کاش سیگاری بودی- اون هوا خیلی بیشتر از سیگار نیکوتین داشت. حاشیه نگام روی تپه سبز تار بود. مرکز نگام روی کلمات سر میخورد . مثل آب روی سنگ های کف رودخونه. فقط صدای سرخوردن آب میومد و هرازگاهی صدای ورق خوردن کاغذ. از صفحه ده به بعد خودش را نشان میداد. در اوج تمرکز یک دفعه میدیدمش.- خب خب چه شکلی بود؟- واقعا نفهمیدی ؟ همین الان داشتم چی میگفتم پس ؟!- عجب بابا، عجب. چه حالی شدی؟ منظورم وقتی می اومد بود - حس میکردم تموم سلول به سلول تنم تو جای خودش نشسته . حس میکردم هیچ تنشی دور و اطرافم وجود نداره. حس میکردم می‌دونم چرا به دنیا اومدم و می‌دونم قراره کجا برم . حس میکردم با اون طبیعت قوم و خویش بودم و اومدم برای صله ارحام. می‌دونی. برای یک ساعت خودم بودم. - پس تو قیافه آرامش رو از نزدیک دیدی. خوش به حالت داداش.- آره، بعد اون روز ، یکی دوروز بعدش هم هربار رفتم اونجا بعد از چند صفحه خودش رو بهم نشون میداد. - بعدش چی ؟ دیگه تونستی ببینیش؟- نه اونجوری. نه اونقدر مفصل. فکر کنم اون بار برای تعطیلات اومده بود اونجا و من رو دیده بود و خوشش اومده بود. بعدش دیگه سرش خیلی شلوغ شد. فقط گاهی شاید تو. کافه ای ، یا وسط پیاده رویی تو بلوار کشاورز برای چند دقیقه گذری میدیدمش و بعدش راهش را می‌گرفت می‌رفت.- عجب بابا، عجب.</description>
                <category>سید حمیدرضا میری</category>
                <author>سید حمیدرضا میری</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 08:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رد شدن در گزینش تا نمایشگاه کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27679487/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-m8rjhqawcajz</link>
                <description>صحنه اول : گزینش ، ساعت 8:30 صبح ، داخلیشخصیت ها : مرد کچل - حمیدرضا – حاج آقا ( مسئول گزینش) – دست نویسندهتوضیح : دست نویسنده به زمانی گفته میشود که نویسنده از خارج ماجرا لنگش را وسط داستان دراز کند شروع به صحبت کند.شرح صحنه : حدود هشت نفر در یک سالن کوچیک ، کیپ تا کیپ روی نیم کت های دسته دار نشسته اند و دارند تست حل می کنند. سه نفرشان بالای چهل سال دارند. بقیه جوان اند. یک نفر از سن و سال دار ها لباس کارگری تن دارد و دونفر دیگر پیراهن کهنه تنشان را در شلوار پارچه ای مشکی فرو کرده اند. یکی از جوان ها شیش جیب مشکی و پیراهن سه دکمه مشکی به تن دارد و ساعت جی شاک روی دستش بسته. یکی دیگر پیراهن سبز دو جیب را روی شلوار کتون یشمی انداخته و ریش های بورش را تازه شانه زده و عینک کائوچویی گرد مشکی روی صورتش را مدام تنظیم میکند. حمید رضا تازه رسیده. سرباز نوجوان که ریشش گوله گوله روی صورتش سبز شده، بعد از اینکه نامش را در لیست چک میکند ، میرود و برایش یک صندلی در سالن میگذارد و بفرما میزند.  مردی از راهرویی که به سالن وصل میشود بیرون می آید. وسط سرش ریخته و دورش را مرتب ماشین کرده . قدش متوسط است. او هم پیراهن راه راه سفیدی را فرو داده در شلوار پارچه ای مشکی که روی کفش مشکی اش کشده شده. عینک بدون فریم روی صورتش دارد.- مرد کچل : حمیدرضا...- حمیدرضا : منم- مرد کچل : بیا داخل- دست نویسنده : آقای حمیدرضا!داخل راهرویی که از آن طرف به یک اتاق دربسته میرسد.- مرد کچل : برو داخل پیش حاج آقاداخل اتاق کوچکی، مرد جوانی که به زور سی سال دارد پشت میز چوبی کوچکی با عبای کرم و عمامه سفید و ریش های نامرتب که تا چانه اش سبز شده ، نشسته، یک صندلی دسته دار هم جلوی میزش است.- حاج آقا : بفرمایید.حمید رضا دستش را به طرف حاج آقا دراز میکند و با نیمه لبخندی دست میدهد.- حاج آقا : حافظ هستید؟- حمیدرضا : خیر- دست نویسنده : مولوی هستم ( خنده های یخ)- حاج آقا : مدرک؟- حمیدرضا : کارشناسی مهندسی عمران- حاج آقا : چه عضویتی میخواید؟- حمیدرضا : به من گفتن مدت معین- حاج آقا : حیفه که ! مدرکتونم خوبه. چرا برای رسمی درخواست نمیدید؟- حمیدرضا : علاقه ای ندارم.- حاج آقا ( با چشمانی گشاد و لبانی جمع کرده ) : عجب ، خیره.- دست نویسنده : دقیقا به خاطر اتفاقی که چندلحظه بعد می افته دوست ندارم جایی کار کنم که امثال تو وجود دارند.- حاج آقا : خب بفرمایید فرق فاصله شرعی با حد ترخص چیست؟- حمیدرضا : راستش نمیدونم، فقط میدونم وقتی 48 فرسخی شهر وطن میزنی بیرون، اگه نیتت کمتر از ده روز باشه و دائم السفر نباشی، روزه باطله و نماز هم شکسته.- حاج آقا ( ابروهایش گره میخورد ) : بفرمایید نماز های واجب کدوما هستن ؟- حمیدرضا : به جز نماز های یومیه ، نماز آیات ، نماز میت ، اوممم، آهان نماز قضای پدر به عهده فرزند بزرگتره یعنی من- حاج آقا : مطمئنی همینا بود؟- حمیدرضا : فکر کنم- حاج آقا : نماز آیات رو چه جوری میخونن؟- حمیدرضا : مثل نماز صبح دورکعته- حاج آقا : همین؟- حمیدرضا ( روی پیشانیش چند قطره عرق تا ابروانش سر میخورد ) : فکر میکنم ، الان یادم نیست- دست نویسنده : من با اینکه چند بار نماز عید فطر یا نماز جمعه یا حتی بنا بر سعادت نماز میت خوانده ام ، اما هربار به فاصله یک روز یادم میرود و هربار باید چند دقیقه قبلش کیفیت خواندنشان را در اینترنت سرچ کنم.- حاج آقا ( صورتش را عبوس تره کرده ) : شما قراره چی کار کنید؟- حمیدرضا : من چندساله کار فرهنگی میکنم، مشخصا چهار سال اخیر درگیر روایت پیشرفت بودم.- حاج آقا ( باحالت انکار ): روایت پیشرفت چی؟- حمیدرضا : متوجه منظورتون نمیشم.- حاج آقا : ببین شما آخرش میخواید دین رو تبلیغ کنید دیگه ! میخواید بگید مردم بیاید مسلمون بشید.- دست نویسنده : والا اینم خوبه ولی خیلی تو سبک کاری ما نیست.- حاج آقا : به نظرتون مردم وقتی ببینند حرف و عمل ما باهم جور نیست به حرفمون گوش میدن؟ شما جواب سوال های بیسیک رو بلد نیستید!- دست نویسنده : مرتیکه! من برای اینکه راجع پیشرفت ایران صحبت کنم ، اگه حفظ نکنم کفن میت چند تیکه است، مردم به حرفم گوش نمیدن؟- حمیدرضا ( کمی خودش را جمع و جور میکند و در صورت حاج آقا زل میزند ) : ببین حاج آقا! من به دوستانی ام که منو فرستادن اینجا گفتم . من کارم حرفه ایه. به قدر خودمم احکام بلدم. بقیه شم گیر بیافتم زنگ میزنم میپرسم.- حاج آقا : قرآن رو بردار ، صفحه 67 رو بخون.- دست نویسنده : از قضا گاهی تمرین قرائت و تجوید میکنم و به ظاهر خواندنم بدک نیست.حمیدرضا چند آیه ای میخواند.- حاج آقا : خودت چند میدی به قرائتت- حمیدرضا : هفت از ده- نه خیلی ایراد داشتی- دست نویسنده : مرد حسابی از رو خوندم.- حاج آقا : برو سری بعدی بیا آماده تر ، پنج جز قرآن رو هم بخون میپرسم. به سلامت.حمیدرضا از اتاق بیرون می آید.- مرد کچل : قبولت کرد- حمید رضا : نه. گفت دوباره بیا- مرد کچل : پس خودت هفته بعد هشت صبح بیا. دیگه زنگ نمیزنم. بیا آزمونم بده.سوال اول آزمون : فضله کدام حیوان نجس است؟- دست نویسنده : بشین تا هفته بعد دوباره بیام.صحنه دوم : نمایشگاه کتاب ، غرفه انتشارات ، ساعت 17، داخلیشخصیت ها : دکتر ادیب ( استاد ادبیات ) ، حمیدرضا ، خانوم معلم های داستان نویس، پسر دکتر ادیبتوضیح : در غرفه انتشارات ، یه گروه دور هم نشسته اند. به حمیدرضا کنار دکتر ادیب نشسته. شش نفر خانوم معلم نویسنده کنار هم نشسته اند. سه تایشان چادری هستند. از اساتید رشته تئاتر دونفر کنار مدیر انتشارات در این حلقه نشسته اند. پسر دکتر ادیب طرف دیگر حمیدرضا نشسته. دکتر ادیب پیراهن سه دکمه سفیدش را روی شلوار کتان سفید انداخته و کفش هایش را واکس زده است و عینک کائوچویی گرد مشکی را رو صورت تازه اصلاح کرده اش سوار کرده .  جلسه رونمایی کتاب های نمایش نامه دکتر ادیب و دونویسنده دیگر تازه تمام شده و دست همه یک نمایش نامه امضا شده به یادگار مانده . خانوم معلم ها شاگردان کلاس رمان دکتر ادیب هستند که هرکدام حالا رمانش در انتشارات معتبری زیر چاپ است. نام دوره آموزشی دکتر ادیب &quot;ثریا&quot; است .- دکتر ادیب : آقای حمیدرضا... رو میشناسید؟- خانوم معلم های داستان نویس : نه!- دکتر ادیب : ایشون در واقع پایه گذار دوره ثریا بوده.چشم های خانوم معلم های داستان نویس گرد میشود.- خانوم معلم های داستان نویس : واقعا! عههه- دکتر ادیب : بله ، من با آقای حمیدرضا سال 1400 آشنا شدم . اون موقع در جلسه دیدم که یک جوون خوشتیپ که تا حالا ندیده بودمش ، حرف هایی رو درباره ادبیات داستانی میزنه که دقیقا حرف های ما هم بود.- حمیدرضا ( با سر پایین و لبخند و صورت سرخ ) : نظر لطفتونه دکتر- دکتر ادیب : بله ایشون بعدا تو یک مجموعه ای با بنده تماس گرفتن و بعد توی جلسه ای دغدغه هاشون رو توضیح دادن . ایشون میگفتن که در دوره های آموزشی داستان نویسی ، آدم ها بعد از توانمند شدن به سمت شبه روشنفکری و تیره نویسی کشیده میشوند. باید در دوره های نویسنده گی بحث های مبانی اندیشه ای و طرح دغدغه های واقعی جامعه رم داشته باشیم. این دقیقا حرف ماهم بود. بعد هم رفتن و با حوزه هنری صحبت کردن و به صورت مشترک دوره رو شروع کردن . بعدش هم رفتن سراغ فعالیت های جهادی.- حمیدرضا : روایت پیشرفت دکتر- دکتر ادیب : بله ، روایت پیشرفت . ایشون الان از اسقف های روایت پیشرفت هستند.- حمیدرضا ( با خنده ) : کاردینالی بیش نیستیم دکتر- پسر دکتر ادیب ( با خنده بیشتر ) : کاردینال که از اسقف بالاتره !- حمیدرضا : عه ، من فکر میکردم پایین تره- دکتر ادیب ( با خنده ) : بله ، آقای حمیدرضا بسیار فروتن هستند.جمع میخندد.- یکی از خانوم معلم های دانشجو : پس ما باید به جان ایشون دعا کنیم.- یکی دیگر : تا حالا اصلا ایشون رو ندیده بودم.- دکتر ادیب : بله ایشون مخفی هستند.خنده دوباره حضاردکتر ادیب شروع میکند به ادامه معرفی حاضرین و کتاب هایی که قرار است هرکدام چاپ کنند.صحنه سوم : خیالات حمیدرضا ، سال 1400 ، اتاق خالی با یک تکه فرشتوضیح حمیدرضا دستش موبایل گرفته ، ابروانش را گره کرده و تند تند تایپ میکند.- حمیدرضا : آقای مدیر. من برای این دوره حداقل 20 نفر از بهترین اساتید و نویسنده های این کشور رو دیدم و باهاشون جلسه گذاشتم. این طرح رو به همشون ارائه دادم. با آقای دکتر ادیب هم برای تدریس صحبت کردم . حتی دانشجو هایی هم علاقه و استعداد دارند گشتم پیدا نفر به نفر پیدا کردم. فقط پول و حمایت میخوام برای برگذاری . تا حالا صد جا رفتم ولی کسی محل نمیزاره . انگار چون بابام مقامات نیست ، یا فامیل فلانی نیستم کسی برای کارمون تره خورد نمیکنه. بابای من کارگر زحمتکشه ، عمومم تو جنگ شهید شده. خودمم نون بازومو میخورم. میخوام برای ادبیات این مملکت یه کاری بکنم . شما هم ببین اگه تیغت میبرید که میدونم میبره و دلت راضی شد ، بگو یه جلسه بزاریم و این قصه رو شروع کنیم.</description>
                <category>سید حمیدرضا میری</category>
                <author>سید حمیدرضا میری</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 15:22:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمانی که نیامدند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27679487/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF-wfzdvzitowv2</link>
                <description>چشمانش باز بود ، بسته میشد. باز میکرد ، بسته میشد . روی صورتش سیلی میزد . بسته میشد . آب یخ میخورد ، بازهم بسته میشد . انگار چشمانش چمدان هایش را بسته بود و با عجله میخواست خودش را به قطار شب برساند. قطاری که می‌رفت تا در تاریکی پشت پلک ها خودش را به تو در توی افکار برساند. چه آن پشت ها منتظر بود. پشت همه آن فکر ها که انقدر عجله داشت تا زودتر ازروی  در و دیوار اتاق خواب بلند شود و برود کنارش. کنارش؟ مگر کسی بود؟ یعنی یک آدم بود؟ میتوانست یک همکلاسی قدیمی در دبیرستان باشد. چون قبل ترش را یادش نمی آمد که چه بود و نبود . دست خودش نبود. پسرک کم حافظه پیش که می رفت؟ میتوانست روح پدربزرگش باشد که حالا آن جا روی صندلی نشسته و از جیب جلیقه اش ساعت جیبی در می آورد تا ببیند پسر کی میرسد؟ عجیب است! مگر آن جا هم زمان وجود دارد؟ یعنی آن جا هم افکار پیر می شوند؟ کهنه میشوند؟ میمیرند؟ شاید ! ولی پشت آن فکر ها بالاخره یک نفر باید نشسته باشد وگرنه آن چشم ها انقدر برای رفتن عجله نمی کردند؟ من که باورم نمی‌شود آن جا کسی نباشد. اگر چشمش تا آن موقع به صورت گل انداخته و لبان سرخ و چشمان براق افتاده بود می‌گفتم لابد دارد میرود سر قرار . ولی بازهم احتمالش کمتر از کم بود. اهل این صحبتا نبود. دلش نمی آمد . یعنی نه اینکه خودش نخواهد؛ دلش نمی آمد . یعنی پا نمی‌داد. دلش دل دوست داشتن نداشت. بیشتر در شکایت بود . دل زجر کشیده ای بود. انگار رگ عشقش را بریده بودند. پس آن پشت که منتظر بود. من که هیچ وقت نفهمیدم. ولی آن ها هم که آنجا بودند جواب درستی نداشتند. انگار صبح که شده بود ؛ آن چشم ها دیگر هیچ وقت سر جایشان باز نگشته بودند. انگار همان جا مانده بودند و دیگر دل برگشتن نداشتند.</description>
                <category>سید حمیدرضا میری</category>
                <author>سید حمیدرضا میری</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 17:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلوغ به زبان آدمیزادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27679487/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%BA-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ogoittpdmsoq</link>
                <description>.⭕ بلوغ چیست ؟((((بُلوغ (به انگلیسی: Puberty) فرایند تغییرات جسمی است که از طریق آن بدن کودک در یک بدن بزرگسال قادر به تولیدمثل جنسی بالغ می‌شودبه‌طور متوسط، دختران در ۸ تا ۱۲ سالگی بلوغ و در ۱۳ تا ۱۸ سالگی بلوغ کامل را شروع می‌کنند. پسران به‌طور کلی در ۱۱ تا ۱۳ سالگی بلوغ و در ۱۴ تا ۱۸ سالگی بلوغ کامل را شروع می‌کنند ))))این تعریف علمی بلوغ است که اگر گوگل را بگردید پیدا میکنید. این روزها که روان شناسی مد شده و باکلاسی به حساب می آید؛ میگویند که نه انگار ، بلوغ با جوش روی صورت پسران و دورگه شدن صدا و شروع دوره دختران تومنی هفت صنار توفیر دارد. میگویند بلوغ یعنی زن و مرد شدن. کمی بیشتر که بخواهند توضیح دهند میگویند ، بلوغ یعنی مسئولیت پذیری و این حرفای خوشگلی که ایام نوجوانی در کتاب های برایان تریسی و چشم رنگی های کت و شلواری خواندیم و در ذهنمان نشست و بعد که بزرگتر شدیم خیال کردیم اگر آب و نان گران تر شده که مهم نیست. اگر بی وفایی رسم شده که مهم نیست. اگر خر را رنگ کردن و جای گنجشک قالبمان کردند که مهم نیست. حتما تقصیرمن است که نمیتوانم مچ زندگی را بخوابانم. لابد جایی قورباغه ام را یادم رفته قورت دهم یا پنیرم را یک پدرسوخته ای وقتی حواسم نبوده، جا به جا کرده است. پس لابد حالا که این جوری فکر میکنم بالغ شده ام دیگر. ولی یه کم دیگر که گذشت ، فهمیدم همه اینها ، چه علمی ، چه روان شناسی سرجایش به دردبخور است و خوش به حال هرکسی که سری توی کتاب دارد و این تعریف ها حالیش میشود. ولی جایش پیش من دیگر نیست. من جوش های روی صورتم خوب شده بود و مسئولیت هایم را هم خیلی قبل تر از اینکه روی دوشم بگذارند ، بلند کرده بودم. پس برای خودم یک تعریف جدید از بلوغ نوشتم و در دفترچه دائرة المعارف تعاریف خودم از زندگی اضافه کردم. « بلوغ » یعنی وقتی یک تریلی سر صبح از رویت رد میشود، بعدش دست و پای شکسته ات را جمع کنی و با صورت خونی لب میز بشینی و پیپت را چاق کنی و یک کام سرحال بگیری. یعنی وقتی کارمند گاو بانک که باید وامت را می‌ریخت ، مسافرت رفت بعدش بیایی در دفتر و یک فنجان قهوه برای خودت بریزی و بعد از نثار چند فحش آبدار به نظام بانکی کشور ، به عشقت زنگ بزنی و سر به سرش بگذاری. یعنی وقتی دندانت شکست و فهمیدی حقوق یکماهت را باید برای دکتر بریزی ، خنده ات را جمع و جور تر بگیری تا جای خالی دندانت را کسی نبیند ولی پای جک های رفیقت، از ته دل بخندی. سرت سلامت. بلوغ یعنی کتک خورت ملس باشد و بعدش بلند شوی و چشم ریز کنی و بگویی اینکه درد نداشت!</description>
                <category>سید حمیدرضا میری</category>
                <author>سید حمیدرضا میری</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 12:14:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگاری ها هیولا میسازند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27679487/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF-pdkk74guighq</link>
                <description>. همه ما «یادگاری نوشتن» را دوست داریم. گاهی روی یک کاغذ، گاهی یک دیوار، گاهی تنه یک درخت و گاهی تن یک انسان! تن ما بوم نقاشی هر گذرنده ایست که در طول عمرمان گذاشتیم تا رویش را بتراشد و یادگاری بنویسد. تا اینکه یک روز رو به روی آینه، نگاهمان با یک موجود زشت گلاویز شد. هزار زخم بی قاعده کنار هم نشسته بودند بدون آنکه معنایی داشته باشند. هرکدامش ، دست خط یک نفر بود. نه میشد پاکش کرد و نه میشد بیخیالش شد. لباس های ضخیم تر دوختیم و تن کردیم تا چشم بیینده ای به حقیقت کریه وجودمان نیافتد. اما هر روز ، نفس زنان و خیس عرق از کابوسی فرار میکردیم که در آن لباسمان افتاده بود و هزار نفر به نیت کشتن هیولا به سمتمان حمله میکردند. جالب آنجا بود که نقاش های ندانم کار هم میان آن ها بودند و یادشان نمی آمد که گوشه ای از تصویر کریه را خودش کشیده بودند. بعضی ها تا آخر عمرشان نو به نو لباس های جدید دوختند و زیر پوستش دروغ تحویل هم دادند تا روزی که روی سنگ غسالخانه، چشم مرده شور بدبخت به حقیقت زشت وجودشان افتاد و به جای قطعه نیک نامان در دره هیولاها چالشان کردند. اما بعضی دیگر طاقت سوزش زخم هایشان زیر پوست دروغ را نداشتند. دسته دوم هیولابودن را پذیرفتند و کم کم مرام هیولازیستن را آموختند و به ترسناکی زخمهایشان شدند. آنها به هر انسان قلم به دستی که رسیدند، بدون آنکه اول از مهارتش باخبر شوند، به جرم نقاش بودن تکه تکه اش کردند و استخوانش را در کلکسیون قتل عام هایشان نگه داشتند تا باهر بار نگاه به آن ها خیالشان راحت شود که دیگر هیچ کسی باعث به دنیا امدن یک هیولا نمیشود. اما دسته آخر به کلاس نقاشی رفتند تا هنر ترمیم را یادبگیرند. قلم به دست گرفتند و خودشان زخم های تازه تری را روی بوم وجودشان زدند. زخم هایی که نقطه اتصال زخم های گذشته شد. درد بیشتری را تحمل کردند تا پرتره ای خیره کننده از خود زندگی را به وجود آورند. بعد از آن ، دیگران ساعت ها منتظر می ایستادند تا با صورتی که روزی ترس به جانشان می انداخت، عکس یادگاری بیاندازند. دسته آخر کوله بستند و پا در سفری گذاشتند تا به هیولاها و انسان نما دو درس بیاموزند. اول اینکه زخم ها میتوانند زیبا شوند به شرطی که در طرحی بزرگتر جایشان را پیدا کنند. و درس دوم این بود که برای جلوگیری از تولد هیولاها، باید نقاشی کردن را یاد بگیریم وگرنه هیولای بعدی از ندانم کاری خود ما زاییده خواهد شد. </description>
                <category>سید حمیدرضا میری</category>
                <author>سید حمیدرضا میری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2024 17:14:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت دریاها شهری است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27679487/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-edig4vo2jkru</link>
                <description>یک مرد؛ تنها یک مرد کنار دریا روی ماسه های ساحل، چهارزانو روی زمین ولوشده بود و به موج‌ها که تا نوک شست پاهای جمع شده در سینه‌ش روی‌هم می‌سریدند نگاه می‌کرد. خورشید از پشت ابرها شبیه یک قدیس با هاله ای از نور،  وسط آسمان و دریا معطل بود. جیرجیر موش‌ها از لابه‌لای سوراخ‌های دیوار سنگی پشت مرد در صدای لمس تن دانه‌های ماسه به دستان موج‌ها هم میخورد. لابه لای محاسن سر و صورت مرد،  ردپای پیری جامانده بود. ردپای ماجراهایی که یا زانوی آدم را به زمین میکوبد یا رنگ سیاه موهایش را سرقت میکند. انگشت پاهایش روی شن های خیس ضرب گرفته بودند. چانه اش را روی دستان گره کرده روی زانویش فرو کرده بود. هرجور حساب میکرد ، نه پیشکش سیاهی مانده به موهای سروصورتش ، نه زمین خوردن زانو هایش و نه چیز دیگری این دفعه برایش کاری نمیکرد. شاید نباید آن موقع آن‌جا می‌آمد. شاید اگر به یک ساحل دیگر می‌رفت، چند نفر از دور می‌دیدند که یک مرد حدوداً چهل و پنج‌ساله با موهای جوگندمی و پیراهن چهارخانه و شلوار پارچه‌ای مشکی، بدون جوراب از ساحل راه افتاده و قدم به قدم در دریا قدش کوتاه‌تر می‌شود. احتمالاً خیال می‌کردند که وسط مهرماه هوس آب تنی به سرش زده و احتمالا با آن سن‌وسال حساب کتاب درد پهلو و فن فن بعدش را کرده و باز به احتمال قوی دو روز اول هفته بعد را هم مرخصی گرفته تا کنار شوفاژ یا بخاری یا چیزی که سردی تنش را بشورد و ببرد دراز بکشد و لابد یک خانمی هم دارد که دستش یک دمنوش یا شربت یا چیزی بگیرد و همان جوری که تلق تلق کنان قاشق را داخلش هم می‌زند،از آشپزخانه می‌رود کنارش روی زمین می‌نشیند و احتمالاً زیر سرش را می‌گیرد و بلند می‌کند تا بنشیند و با دست دیگر زیر چانه مرد را آرام بالا نگه می‌دارد و دمنوش شربت یا هرچیز دیگری که احتمالا با آن‌همه هم خوردن خوب جا افتاده باشد را به حلق مرد می‌ریزد. حتی زمانی‌که مرد تا گردن در آب فرو رفته بود هم شاید هنوز خیال می‌کردند خیلی ماجرای خاصی نباشد. هرچند که تا آن موقع احتمالاً چشم‌های بیشتری در ساحل، سرعت یکنواخت راه رفتن مرد به سمت خورشید پشت ابرها را زیر نظر گرفته بودند.  طوری‌که حتی ممکن بود پسربچه‌ای که تازه با قوانین نیوتون آشنا شده بود، دوربین گوشی را روشن کند و  برای معلمش در گروه فیزیک مدرکی برای نقض قانون غیرممکن بودن شتاب صفر محرک ها در طبیعت بفرستد و زیرش ریپلای کند که قانون اول نیوتن همین حالا شکسته شد. اما وقتی دیگر  تنها دستی از بیرون آب خودش را مثل پرچم در هوا تکان‌تکان می‌داد و روی آب حباب‌های ریز ریز بالا می‌آمد و صدای قلپ قلپ از وسط صدای موج‌های آرام به زور خودش را به ساحل میرساند، شاید دو سه‌نفری شک می‌کردند و شاید یکی تصمیم می‌گرفت بدود به سمت مرد و دستش را بگیرد و با زور بکشاند وسط ساحل و احتمالا یک نفر دیگر هم که کمی از پزشکی سر درمی‌آورد و آن دور و اطراف مغازه ای چیزی داشت و تا آن موقع چند باری خفگی براثر غرق شدگی در اطرافش دیده بود، می‌آمد و مانور هاینلیخ را اجرا میکرد و آب های جسته در ریه مرد را بیرون میکشید. بقیه هم که ایستاده و خم شده روی مرد دور و برش را پر کرده بودند شاید بعد از سرفه های مرد می‌پرسیدند چه مرگت شده مرد حسابی! مرد هم وسط نفس نفس زدن ها و سرفه‌های ممتد اش مقطع مقطع میگفت که بگذارید به حال خودم بمیرم و بعد دو دستی روی سرش میکوبید و میزد زیر گریه. اما آن روز در آن ساحل غیر تفریحی و دورافتاده به جز مرد ، فقط سمندی بود که هنوز روی پلاکش، خون آدمیزاد بوی تازگی می‌داد! خورشید از پشت ابرها بیرون آمده بود و حالا دیگر انگار روی خط وصل دریا و آسمان منتظر مرد نشسته بود تا با هم غروب کنند. دست هایش را عصا کرد و روی دوپایش ایستاد. صورت به صورت باد در دریا جلو و جلوتر رفت تا قدش کوتاه و کوتاه‌تر شد. زیر لب میخواند: پشت دریاها شهری است.</description>
                <category>سید حمیدرضا میری</category>
                <author>سید حمیدرضا میری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 21:25:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>