<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های arshida</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27692887</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:53:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2190028/avatar/Ly4v3c.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>arshida</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27692887</link>
        </image>

                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27692887/-ty0e1cuhsgkp</link>
                <description>!مثل یک غروب جمعه   مثل یک پاییز بی بارون  مثل  حال یه ماهی گلی اخر سیزدهم  مثل یه شهید بی نشون مثل یه معلم انشا که رشته ش ریاضیه  مثل یه لقمه ای زنگ اخر تو کیف پیداش می کنی</description>
                <category>arshida</category>
                <author>arshida</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 17:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور به هدفم که روانپزشکیه برسم ,وقتی هنوز از تروما های خودم فرار می کنم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27692887/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-kcz1tub60acs</link>
                <description>با مهسا صحبت می کنم ، او دختر خوبی است ، دو ماه می شود که با هم صحبت می کنیمسیزدهم بعد از مدرسه با غافلگیری عجیب و کیک کوچک و بانمکی تولدم را تبریک گفتاحساس عجیب بزرگ شدن داشتم ، اینکه بلاخره به سنی رسیدم که همیشه در آنلاین به مردم به دروغ می گفتم هفده ساله هستم ، و امان از زندگیکه هرگاه فکر می کنی دیگر چیزی برای غافلگیری تو ندارد دوباره ترا با یک چیز عجیب تر مواجه می کنمدر آخر شب احساس بزرگ شدن تبدیل شد بود به میل به وجود نداشتنخستگی عمیق از مهارت های پایینم در اجتماع ، مرزگذاری در روابط ......و اینکه تا کنون هیچ دوستی پایداری نداشتم!اینکه زود به آدم ها نزدیک می شوم و فکر می کنم چقدر فوق العاده هستند و با دیدن کوچکترین اشتباهی از آنها الگوی روابط قدیمی در ذهنم تکرار میشود....الگویی از شکست ها ، نادیده گرفته شدن ها ، فراموش کردن ها ، بی احترامی ها ، و ناپایداری ها ....و همان جا دوباره در کنج عزلت خود فرو می روم .‌‌.....شب به خانه می روم و با خود می گویم شاید این حجم از فشار درسی و اضطرابی که به خود وارد می کنم برای هدفی است که هرگز از ته قلب نمی خواستمش !با خود می گویم ، شاید فقط برای این است که همه در اطرافم می خواهند به این هدف ها برسند می خواهم به این هدف برسم.....و آنجا پایه یک علاقه ام به رشته ای که همواره آنرا می پرستیدم سست می شودعلاقه ای که فکر می کردم برخلاف دیگر علایق نوجوانی پایدار است ، این فکر از سرم بیرون نمی شد شاید من می خواستم داروساز شوم چون برادرم پزشکی می خواند و من هم باید مثل او شوم . از بچگی می خواستم شبیه او باشم ....او آزمون تیزهوشانش را قبول شد و من می خواستم مثل او تیزهوشان قبول شوم او در علوم انسانی خوب بود و من هم مثل او مطالعه غیردرسی می کردم او پزشک شد و من هم می خواستم مثل او در یک رشته به علوم پزشکی قبول شوم .....و روزی که پایه های علایقت سست می شوند تازه با خود می گویی پس چه هدفی لایق جنگیدن است در زندگی .....شاید خنده دار به نظر برسد اما حالا بعد از گذشت دو هفته با خود گفتم بیا برویم سراغ چیزی که همیشه در آن مشکل داشتیم سراغ رشته ای که دقیقا نقطه یا خلاف آدمی است که در روابط انسانی اش مشکلات عمیق دارد ..... زدیم بر صف رندان هرچه بادا باد !پ.ن: روزی هست ساعت درس خوندن قطعا راحت تر از روزی هست ساعت فکر کردن به آینده است ، اگر می خوامش باید اظطراب کنترل کنم ، یه دلیل دیگه که به روانپزشکی علاقه دارم اینکه می خوام ببینم در انتهای این مسیر بیست و پنج ساله و گذر از درد استمرار و اظطراب ، به چه آدمی تبدیل می شم ، البته به عنوان یه دانش آموز تجربی که به روانپزشکی علاقه داره اول باید بتونم از تروما های کودکی و خانودگیم عبور کنم ، نمی دونم تویی که اینو خوندی الان کجا و در چه حالی هستی ولی امیدوارم یادت نره زندگی کوتاه تر از اونیه که کاری و انجام بدی که ازش لذت نمی برید یا کاری که بهش علاقه داری و برای خودت زشت کنی ...(با اظطراب و اورتینک)مرزگذار</description>
                <category>arshida</category>
                <author>arshida</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 11:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام حقیقت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27692887/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-eugnsoexkhwg</link>
                <description>بگو آنگاه که مذهب و عقیده و وطن پرستی شدید  و عدالت طلبی  در ذهنت فقط به شعار هایی ساخته ی بشر  تبدیل شدند نه آرمان زندگی...بگو آنگاه که حقیقت برایت تنها به  واژه ای ساخته ی جوامع بشری شد چطور ادامه دادی؟</description>
                <category>arshida</category>
                <author>arshida</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 22:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1404-07-25</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27692887/1404-07-25-aja86tyoywqu</link>
                <description>زمان زیادی طول کشید تا بلاخره فهمیدم زندگی عوض نمی شود آنچه باید عوض شود نگرش توست....بهارها قراراست همیشه با گذرشان اندوه شروع یک پاییز را در دلت تداعی کنند ، زمستان ها قرار است تا مغز استخوان های ترا از سرمای تنهایی بسوزانند  و پاییز ها همیشه قرار است پر از رنگ های آمیخته به غربت باشند و هر تابستان قرار است در کنج اتاقت به رویا های پراکنده ت پناه ببری مگر آن روز که بفهمی هستی چیز نیست جز هیچ ....</description>
                <category>arshida</category>
                <author>arshida</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 22:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دل قهقرای قرن21ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27692887/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%82%D9%87%D9%82%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%8621%D8%A7%D9%85-sow47xjwed4q</link>
                <description>آدمی‌ام مضحک از قرن بیست‌و‌یکم.کسی که خیال رویاهای دور در سر دارد،اما خودش هم خوب می‌داند که حتی اگر به آن رویاها برسد، شاد نخواهد شد.من طمع‌کارم.گاهی دروغ می‌گویم.گاهی حتی به عزیزترین‌هایم بی‌رحمانه بد کرده‌ام.من گاهی شیادم.گاهی هم ساده‌ام. صاف و بی‌ریا.گاهی عمیقاً مهربانم،و گاهی مهربانی‌ام نه از عشق، که از وابستگی است.سست و بی‌اراده‌ام بعضی وقت‌ها،و کرختی‌ام در شعرهایم موج می‌زند.وقتی با خودم صادق می‌شوم،می‌گویم شاید اصلاً این‌ها که نوشته‌ام شعر نیست،مشتی چرت و پرت است...اما این مشتی چرت و پرت، خالقی دارند که دوستشان دارد،دوست‌شان دارم چون هرچند ساده‌اند،حداقل-منی که خالقشان باشد- تظاهر نکرده‌است که دانای هزار آرایه‌ است،آری ،تظاهر نکرده‌ام که فاخرترین آثار را خوانده‌ام و از برم،از کسی کپی‌شان نکرده‌ام.شاید همین نوشته‌ها، مرا بهتر از هرکسی بفهمند...تنهایم نمی‌گذارند،فراموشم نمی‌کنند.با تمام وجود می‌گویم: لعنت به آدمی که هستم.اما همین آدم لعنتی را هم دوست دارم.چون ترجیح داد لعنتی باشد تا اینکه اصلا نباشد.همیشه سعی کرد خوب باشد،با اینکه خیلی وقت‌ها راه درست را نمی‌دانست.در تاریکی‌ها دنبال نور گشت،و چقدر ترسناک است گم شدن در تاریکی‌ها، آن هم تنها...من متدین نیستم.خیلی‌ها هستند که با اینکه متدین نیستند، با خدا رابطه‌ای  خوب دارند.اما من حتی با او هم رابطه‌ی خوبی ندارم.فکر می‌کنم او ما را در نوعی «اسکوئید گیم» انداختهو فقط نگاه می‌کند...نگاه می‌کند که چگونه مخلوقاتش برای طمع، پلید می‌شوند،چگونه جهان را به قهقرا می‌کشند.او خاورمیانه را می‌بیند،غزه را می‌بیند،یهودیان را،اروپا را،شاید گهگاهی نگاهی هم به آمریکا بیندازد.و بی‌گمان، آفریقا را هم می‌بیند.چه مصیبتی‌ست این بازی‌ای که خدا خلق کرده...او می‌بیند آدمی ماشین کشتار می‌شود،می‌بیند که آدمی طمع‌کار و خیانت‌کار می‌شود،اما واکنشش چیست؟نمی‌دانم...من هیچ‌وقت اتاق فرمان این بازی را ندیده‌ام.با این‌همه، باز هم زندگی زیباست.نه از روی کلیشه،بلکه چون زندگی، سفرِ تجربه‌هاستو من تجربه‌ها را دوست دارم.تجربه ی پیدا کردن دوستی که برعکس آن هفت میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار نفر دیگر مأیوس کننده نباشد ،قدم زدن با همان دوستی که ترا می فهمد البته شاید هم خیلی وقت ها هم نفهمد ...اما ترحم نمی کند دروغ نمی گوید که درک می‌کند فقط کنار تو می ماند ...خواننده جانم بگذار مثال های بیشتری بزنم برایت:تجربه دیدن مناظره ای هوس انگیز تجربه‌ی قدم زدن در جزیره ای با تاریخ چند هزارساله بیرانسی تجربه گشتن بین کتابخانه ی قدیمی پدربزرگت و خواندن خاطراتی که روزی او آنها را زیسته بود تجربه ی گیلاس حرف گیلاس شد راستی ...!تجربه گوش دادن به حرف های کیارستمی یعنی باز هم از تجربه های دلنشینم بگویم ؟خب خواننده جانم ،تجربه های نوستالژی خودت را جای چیزهایی که من گفتم تصور کن ...یاد آن قبلتر ها  بخیر آن روزها فکر می‌کردم شاید بشود در همین خاورمیانه همبدون دنبال کردن سیاست، زندگی کرد.اما چه می‌شود کرد...موشک‌های ابرقدرتک‌ها دنبال‌مان می‌آیند،نان سفره‌مان را می‌گیرند،و کمر پدرمان را زیر بار اقتصاد خم می‌کنند.این اپیزود خاورمیانه بود...شاید اپیزود اروپا هم بدتر باشد،نمی‌دانم، چون نزیسته‌ام.اما هرجای دنیا مشکلات خودش را دارد.و این خدای خودخواه،حتی به ما اجازه نداد نوع بودمان را خودمان انتخاب کنیم.اما حالا که این تجربه‌ی زیستن را داریم،بگذار زندگی کنیم...در همین قهقرای جهان،در کنار همین سیاستمداران رذل و  شیطان‌صفت،در دل همین زمان.فقط امیدوارم حال ایران‌مان بهتر شود،اگرچه باید قبل از تمام کردن این متن مزخرف،یادآوری کنم که زمان ما کوتاه است ، آن‌قدر کوتاه که شاید فرصت امید بستن هم نباشد ... که شاید حتی فرصت امید بستن هم نباشد.</description>
                <category>arshida</category>
                <author>arshida</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 01:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادااشتی که در دفترچه خاطرات پیدا شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27692887/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-dryw0wdprunn</link>
                <description>اگر بخواهم صادق باشم حتی نمی دانم در کجای قصه ایستاده ام ...آیا اصلا شادی واقعی را تجربه کرده ام ؟ منظورم از آن لحظاتی که با تمام وجودت و بدون هیچ تردیدی  خودت بودن  را زندگی می کنی  یعنی بدون هیچ ترسی از سمتو سوی دیگران که درباره ی تو چه فکر می کنند و تو را چگونه می ببینند.. در تمام کتاب هایی که خوانده ام حداقل آنطور که به یاد می آورم شخصیت اول شجاعانه خودش را زندگی می کرد و ایمان می آورد که با خودش صادق باشد و برای آنچه واقعا می خواهد تلاش کند ...اما من چه ، مگر من هم شخصیت اول زندگی خود نیستم ؟اصلا آیا می دانم از زندگی چه می خواهم ؟در بین تمام  کتاب هایی که خوانده ام فقط کاراکتر اصلی شب های روشن بود که مثل من در تاریکی وجودش گم شده بود ...مثل کاراکتر اصلی شب های روشن شده ام ؟یا او آیینه ای از من بود؟ اوکسی که می خواست باشد را زندگی نمی کرد ، بلکه خیال پردازی می کرد منهم! اویی که شب ها خیال پردازی می کرد و روز ها در میان مردم پترزبورگ راه می رفت ... من هم مثل او با غم های مردم و سرخوردگی ها و ناکامی های مردم در جامعه وجودم پر از اندوه می شود ... با شادی ها و موفقیت هایشان به وجد می آیم ....و در میان مردم شهرم راه می روم ... مدت ها بود انگار مرده بودم و این خیال پردازی را واقعی تر و شیرین تر از زندگی کردن می پنداشتم ...چون در رویاهایت می توانی هرکسی می خواهی باشی اما در زندگی واقعی مجبوری به کسی بودن قناعت کنی ... اما امروز فهمیدم بعد از سالها شجاعت این که از لاک خود بیرون بیایم را دارم ! شجاعت اینکه با تمام توانم تلاش کنم برای اهدافم حتی اگر روی دیگر سکه نصیبم شود ...شجاعت این که با تمام توانم درس بخوام حتی اگر یک قسمت ماجرا این باشد که به جای دانشگاه رویاهای شیرینم دانشگاه شهرخودمان قبول شوم.... شجاعت این که در جست و جوی عشق نباشم ...عشق را بسازم ...حتی از میان روابط خانوادگی ترک خورده ، که سال هاست رویشان گرد و غبار نشسته ...! شجاعت این که به آدم هایی که دوست شان دارم این را بگویم اگرچه شاید جوابشان به من آنطور که می خواستم نباشد ! شجاعت اینکه برای آرمان هایم بجنگم حتی اگر ببازم ....    و امروز نمی دانم چه شد که در یک لحظه دلم خواستم اینقدر شجاع باشم ،شاید اینکه به یاد آوردم فرزند دریا هستم مرا به شجاعت یک موج دعوت کرد</description>
                <category>arshida</category>
                <author>arshida</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 16:43:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>