<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا حسینی نوده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27715601</link>
        <description>یک کوچ خودمراقبتی مسافر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:18:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1118463/avatar/3ppiu4.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا حسینی نوده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27715601</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با من خیال کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27715601/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86-g6rf5xazk14i</link>
                <description>دستش را آرام آورد جلو بدون اینکه خیلی جلب توجه کند روی کاغذ جلویم نوشت: تو هم از تجربه scoping review  ات بگو دیگه. چرا ساکتی؟دکتر داشت حرف می زد و همه کارگاه سرتاپا گوش. بعضی ها ساکت و آرامتر، برخی مشتاق تر و بعضی ها نمی دانم چگونه تر!نوشتم: رو مود نیستمنگاهش کردم. چشمک غمگینی بهم زد و جلوی دستخطم یک قلب کج و معوج کشید.فرو رفتم توی صندلی ام و دکتر داشت حرف می زد. شب قبل خوابم نبرده بود. چرا؟ چه مرگم شده بود؟خودم را می کشم تا خانه و بی خوابی شب قبل را با یک شات اسپرسو پایین می دهم و نشستن پشت مانتیور را تا دقیقه آخر قبل از شروع جلسه به تعویق می اندازم. آخرین جلسه که تمام می شود یکهو احساس می کنم هزار تن خستگی و بی خوابی در تمام تنم خالی می شود. چه مرگم شده؟ موزیک پلی می کنم تا همچنان که غذایی روبراه می کنم شاید که غروب سنگین توی سرم را سبک تر کند:با من خیال کن که نشستی کنار منتو قصه گفته ای من قصه خوانده امبا من خیال کن شب از سر گذشت و رفتبیدار مانده ای بیدار مانده ام...یک تکیه از ان هزار تن از جایی در اعماق جدا می شد و مل حبابی که به کف اقیانوس برسد خودش را بیخ گلویم رها می کندبا من خیال کن که همه عاشقان شهردستی به جام باده و دستی به زلف یارتا صبح سر خوش از آواز کولیانبا من خیال کن که به کام است این دیارپالت بند اوج گرفته و دارد یکی یکی تکه های سرب را می کند و می آورد توی گلوی من رها می کند. آنقدر ادامه می دهد تا گلویم لبریز می شود یادش می افتم. وقتی سربها به غایت زلال و روان روی گونه هایم جاری می شوند یادش می افتم که دیروز از غم ویرانی ایران می گفت و اشک می ریخت. یکساعت از درد مشترکی گفت و شنیدمش که تا عمق جان خراشم می داد. از هورالعظیم گفت که می خشکانندش. از فرونشست های شیراز، از دریاچه های خشک شده و گونه های منقرض شده ... و از ترس... ترس زنی که نمی دانست وقتی برای حفظ جانش روسری سرش می کند آیا دارد از خودش مراقبت می کند یا به تمام آرمانها و خواسته هایش خیانت می کند.گفته بودمش با من خیال کن که ایران بیمار سرطان زده ای است که شاید خوب شود یا نه. اما می دانی روزی تو او را و او نیز ترا ترک خواهد کرد و ا این باعث نمی شود که برای درد نکشیدنش تلاش نکنی و روزهای با هم بودنتان را قدر ندانی.ایران سرطان زده ... این اصطلاح تهوع آور واقعی را از کجا پیدا کردم و گفتم؟ با من خیال کن که به اعجاز شاعرانشب ها به سر رسید طوفان نشست و رفتدر کوچه های شهر صدای نازلی است در بهار...اشک ها روی گونه هایم خشک شده بودند. یادم افتاد که چرا شب را بیدار مانده بودم. حالا یادم بود دلیل همه مرگهایی که امروز هر لحظه تجربه کرده بودم.بعد از جلسه بود که خبر را خواندم. کوتاه و مختصر از انتشار اسنادی گفته بود که نشان می داد نیکا چطور به قتل رسید.صدای نازلی...صدای نیکا...با من خیال کن که زمستان شکست و رفت ...</description>
                <category>زهرا حسینی نوده</category>
                <author>زهرا حسینی نوده</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 20:04:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماتریکس نیمه‌شبان‌گاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27715601/%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-q5cicalsvtkd</link>
                <description>روزهایی که ورزش می‌کنم، شب‌ها به خواب رفتن مشکل‌تر می‌شود. خستگی زیاد، التهاب عضلات یا هر چیزی که هنوز دلیلش را پیدا نکرده‌ام. آن‌وقت می‌افتم در دور تسلسل: بی‌خوابی... چک کردن گوشی... بی‌خواب‌تر شدن... تلاش برای خواندن کتاب... غلبه خستگی و عدم تمرکز... تلاش برای خوابیدن... ادامه بی‌خوابی ... اگر شانس بیاورم جایی ازین دور مسخره از شدت خستگی از هوش می‌روم. اگر نه باید منتظر غول مرحله بعد باشم: گرسنگی و ضعف نیمه‌شبانگاهی!آنوقت باید بروم سراغ یخچال، کابینت یا هر جایی که چیزی برای ساکت کردن معده و رفع سردرد ناشی از افت قند پیدا می‌شود.حالا چرا دارم این‌ها را می‌نویسم؟ چون همین حالا که از بد حادثه هنوز در ماتریکس نیمه‌شبم گرفتارم و مقدار متنابهی کربوهیدرات کشمشی را هم فرو بلعیده‌ام، خواستم مرحله جدیدی به این بازی کسل‌کننده اضافه کنم: نوشتن!کسی چه می‌داند؟! شاید همین یک کار به اندازه همان قرص‌های قرمز و آبیِ، سرنوشت مرا در دنیای خواب‌زده این ماتریکس عوض کرد. </description>
                <category>زهرا حسینی نوده</category>
                <author>زهرا حسینی نوده</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 03:11:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به اندازه یک نفر غبار هارو تمیز کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27715601/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%85%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%86%D9%85-ykn74zgvhgd3</link>
                <description>من اصولا رانندگی را دوست دارم. اصلا یکی از مدیتیشن هایم تنها رانندگی کردن در مسیرهای طولانی و گوش دادن به موزیک است. اما امروز تا برسم دانشگاه رانندگی دلپذیری نداشتم. ترافیک صبح، چند تا ترمز ناگهانی و بوق ممتد که با حدود یک ربع چرخیدن در بلوار دانشجو برای پیدا کردن جای پارک تمام شد.همین طور که در سربالایی قدم برمی داشتم و سعی می کردم سنگینی کوله روی کمرم نیوفتد، نفس عمیق می کشیدم و تصور کتابخانه امن و آروم دانشگاه را می کردم که برسم و بساط لپ تاپ و قهوه را پهن کنم و بچسبم به کار. زیر دلم درد می کرد و می دانستم pms شروع شده و در ذهنم مرور می کردم که اگر استاد مشاور تزم امروز هم بخواهد بازی دربیاورد چکار کنم که روی مدار آرامش باقی بمانم، عصبانی نشوم و با همان دقت و وسواس مرگ آوری که موقع صحبت با او باید در انتخاب کلمات به کار برد، مکالمه را طوری پیش ببرم که کارم دو ماه دیگر عقب نیوفتد.چرخان از میان همین افکار و درختان تنومند بهارآگین دانشگاه، رسیدم به کتابخانه و ... همینطور که از میان هوای غبار گرفته و کارگرانی که داشتند سقف را سوراخ می کردند عبور می کردم ناگهان احساس کردم وسط یک فیلم سورِئال هستم. آنقدر سورئال که از سقف خاک و گچ می بارید و دانشجوها میان غبار و صدای دریل و پتک، زل زده بودند به کتابها و لپ تاپهایشان. متصدی کتابخانه مثل همیشه پشت مانیتورش مشغول تایپ کردن متنی تمام نشدنی بود و هورت هورت هوای خاک گرفته را تنفس می کرد. انگار یک روز عادی از کتابخانه دانشگاه در گذر بود و منی که صدای دریل داشت تا هیپوفیزم نفوذ می کرد تنها نقش نا متعارف آن روایت بودم.از دانشجویی می پرسم: اینجا چه خبره؟-گویا سقف آبدارخونه اومده پایین. دارن تعمیر می کنن.+با سر و صدا اوکین شما؟_نه. ولی مگه چاره ای هم هس؟ (یک فحش ریزی هم می دهد)می روم سراغ متصدی:+ببخشید کار اینها کی تموم میشه؟-کیا؟ (تایپ رو ادامه می ده)با تعجب چند ثانیه نگاهش کردم: همین کارگرا دیگه... این سر و صدا تا کی هست؟-نمی دونم. از خانم رجبی بپرسید (تایپ رو ادامه می ده)+خانم رجبی کجاست؟اون اتاق (تایپ رو ادامه می ده و به جز لبهاش که موقع حرف زدن تکان می خوردند ابروهاش هم به سمت اتاق رجبی تکانکی می خورند).می روم جلوی میزی که مال خانم رجبی ست و پشتش البته خالی.-با کی کار دارین؟+سلام خانم رجبی نیستن؟-کارتون چیه؟+این سر و صدا... تا کی برقراره؟-تا آخر وقت متاسفانه.+نمی شد بزارن بعد وقت اداری؟-نه گویا. کارش زیاده+من 1.5 ساعت تو ترافیک بودم که بیام توی سکوت روی تزم کار کنم.چند ثانیه نگاهم می کنه: باشه. الان حلش می کنم. وسایلتو بردار بیا دنبالم. بریم طبقه بالا.بدون سوال یا تعجب پشت سرش راه می افتم. نمی دانم چرا.کلید را توی قفل می چرخاند و در اتاقی را باز می کند که شمایل سالن مطالعه کوچک متروکه ای را دارد که سالهاست کسی به سراغش نیامده. تعداد زیادی میز و صندلی مرتب و قفسه هایی خالی که روی همه شان غبار سنگینی نشسته. نور اریب از پنجره ای سقفی که شیشه ای شکسته دارد روی میز افتاده و در ماتی غبارش محو شده. فیلم دوباره سورئال شده است.-سکوت اینجا به اندازه ای کافی هست که درستو بخونی؟ابروهامو بالا می اندازم: بله که هست. فقط یه دستمال لازم دارم که به اندازه یک نفر غبارارو تمیز کنم.************************************************************************************************ساعت 3 بعد از ظهر است. جمع کرده ام که بروم. بهش خبر می دهم که بیاید و دوباره در اتاق را قفل کند. موقع رفتن یک لحظه برمی گردم و انگار که چیزی یادم افتاده باشد می پرسم:-چرا فقط منو بردین توی اون اتاق؟نگاهم می کند و شانه هایش را بالا می ندازد: چون فقط تو اعتراض کردی!فیلم رئال می شود.</description>
                <category>زهرا حسینی نوده</category>
                <author>زهرا حسینی نوده</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 12:39:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای پایی که نبود ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27715601/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-dawtp5ssgacz</link>
                <description>همین‌قدر خسته، همین‌قدر گِلی و کهنه و آسیب‌دیده.اما نگاهشان که می‌کنی لبریز می‌شوی از احساسات خوب. از حس صبح‌های تعطیل بسیار زودی که، در تاریکی از خواب بیدار شده‌ای، گرچه غرغر کنان. از صدای لغزش سنگ ریزه‌های زیر پایت وقتی که در حال جان کندن روی شیب یک سربالایی تند، در حال لعنت کردن خودت بوده‌ای که اینجا چه غلطی می‌کنم؟ از حس گرمای تند و دلنشین بخاری‌های نفتی توی پناهگاه‌ها که نیم‌روزهای پاییزی خودت را یک گوشه‌شان جا کرده‌ای و چای و نیمرو زده‌ای. از استشمام بوی سبزه های تازه و جریان سیال عطر گل‌ها روی تپه‌های مشرف به یک آبشار ... از حس ترس و درد غلت خوردن روی سراشیبی کوهی که در راه بازگشت ازش سر خورده‌ای و حس فتح... حس بی‌نظیر ایستادن بر مرتفع‌ترین لبه اراده‌ات. بی دلیل نیست که آن خراش‌های نوک کفش را دوست داری که یادگار لحظه‌هایی هستند که پنجه کوبیده‌ای به دیواره‌ای خاکی برای ساختن جای پایی که نبوده.حالا اینجا هستند. در انتهای یک روز سخت و دلچسب. بازگشته از مسیری دیگر. همین‌قدر خسته، گلی، کهنه، آسیب‌دیده و ... البته که زیبا. قرار است بشوریشان. تمیزشان کنی و بگذاری کنار، در انتظار صعودی دیگر.به انگارم، زیبایی‌های اصیل زندگی هم همین‌طور بوجود می‌آیند. پنجه در پنجه مشکلات، همان‌قدر سرد و لیز و برنده. همان‌قدر جان‌کاه و فتح نشدنی. و درست در لحظاتی که زل زده‌ای توی نگاهشان و می‌ترسی و بریده ای، همان‌جا که پا می‌کوبی روی دیواره ای که سرسختانه در مقابلت ایستاده و مدام زیر پایت خالی می‌شود، به یک‌باره جای پایت را می‌سازی و در چشم بر هم زدنی عبور می‌کنی. این زیبایی‌ها بوی صعود می‌دهند و بوی بازگشتی پیروزمندانه از مسیری که انتخاب کردی تا از آن عبور کنی و پای انتخابت ایستادی. </description>
                <category>زهرا حسینی نوده</category>
                <author>زهرا حسینی نوده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 13:21:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آن رقص شگرف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27715601/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D9%81-ldkt4k9q86gg</link>
                <description>&quot;گاهی اوقات پنهانی به مراجعانی که موقعیت خطیری را در زندگی تجربه می‌کنند، رشک می‌برم. کسانی که این شهامت را دارند که زندگی‌هایشان را از اساس متحول سازند. کسانی که دست به‌کار می‌شوند، کارشان را ول می‌کنند، حرفه‌شان را تغییر می‌دهند و همه چیز را از اول شروع می‌کنند. نگرانم نکند تماشاگر باقی بمانم و ناخودآگاه مراجعانم را تشویق کنم به جای من دست به اقدامات متهورانه بزنند. &quot;بعضی وقت‌ها که از جلسه‌ای چالش‌برانگیز برگشته باشم، این قطعه از کتاب  مامان و معنی زندگی اروین یالوم مثل یک موسیقی در ذهنم ترانه می‌خواند. آن‌چنان که چشمانم را می‌بندم و از تصور آن‌چه که یالوم در هنگام نوشتن این جملات در سر داشته، غرق لذت می‌شوم. از ضرباهنگ اراده‌ای که در این کلام است، از سمفونی مقتدر مسئولیت پذیری.او درست گفته. هیچ شکی نیست. در راه بازگشت و درست وقتی که در آینه‌ی آسانسوری که مرا به آپارتمانم می‌برد، خیره شده‌ام، به مراجعم حسادت می‌کنم. به‌خاطر نبرد سنگین انتخاب‌ هایی که پیش رو دارد، برای رشدی که زیر بار مسئولیت انتخاب‌هایش منتظرش خواهد بود و برای آن رقص شگفتی که زان پس روی خواهد داد.پ‌ن: این اولین پست من است. دوستش دارم. در ابتدای کاری که انگار مدت‌ها دنبالش بوده‌ام و اکنون خودم را در آن یافته‌ام.?</description>
                <category>زهرا حسینی نوده</category>
                <author>زهرا حسینی نوده</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 15:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>