<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرزانه پوربهرام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27744553</link>
        <description>نگاه می‌کنم؛ به منظره‌‌، آدم‌ها، فیلم و کتاب‌ها. گاهی هم در موردشان می‌نویسم تا جاده‌ی ارتباطمان یک‌طرفه نباشد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:00:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1604321/avatar/biAmTM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرزانه پوربهرام</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27744553</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرگ برها ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-h7vhgifohfjn</link>
                <description>&quot; مرگ بر اسرائیل &quot;پسر ریز نقش همسایه که امسال تازه به کلاس اول دبستان رفته، هر روز از مدرسه به خانه می‌آید و فریاد سر می‌دهد:&quot; مرگ بر اسرائیل &quot;البته به لطف سازنده‌ی محترم ساختمان‌مان حس می‌کنم در منزل ما مشت‌های کوچکش را گره کرده تا به دهان استکبار بکوبد. او با صدایی رسا که قرار است تا کاخ استکبار برسد، هنگام ظهر سکوت حاکم بر خانه ی ما را در هم می‌پیچد و مدام فریاد می‌زند:&quot; مرگ بر اسرائیل &quot; جا دارد از زحمات بی‌شائبه‌ی کادر آموزشی کمال تشکر را داشته‌ باشیم که خروجی زحمات یک ماهه‌شان برای نونهالان این مرز و بوم همین یک جمله ارزشمند است. شاید شعری شاید آهنگی لطافت کودکانه‌ای شاید روزی نقشی از یک رویای آبی راروی لوح وجودت ترسیم کردیمشاید تو هم آن روز زنده باشی پ.ن: روزنگار دوم آبان ماه 1402 با اندکی تاخیر منتشر می‌شود </description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 20:44:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق قلبم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-bdbkmd3qsjwy</link>
                <description>قایق قلبم به سوی تو روانه است روی موج‌ها لیز می‌خورد پارو می‌زند گاهی هم می‌دودحتا پرواز می‌کند.....و این اعجاز عشق است پ.ن: یعنی اگر حرف دلت کمتر از 300 کاراکتر باشد خریدار ندارد. </description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Sat, 14 Oct 2023 16:08:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهر من</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%85%D9%86-jf4prsuutja6</link>
                <description>شش سالم کامل نشده بود. هنوز به مدرسه نمی‌رفتم. در آن سن و سال تنها فرزند خانواده بودم. همیشه دلم غنج می‌رفت برای بازی با همسالانم. البته سر جمع چندتایی دخترخاله و پسردایی داشتم. اما به علت دوری راه و فاصله ما از آنها دیر به دیر یکدیگر را می‌دیدیم. برای همین مدرسه برایم مفهوم پیدا کردن یک عالمه دوست و همبازی را داشت.مدام می‌پرسیدم کی مدرسه باز می‌شود؟ پدرم می‌گفت: « چند تا بخوابی بلندشوی مهر می‌آید. » اما از نگاه کودکانه‌ی من هر چه قدر می‌خوابیدم و برمی‌خاستم خبری از شروع مدرسه نبود. یادم است یک بار خیلی بدقلقی کردم و گفتم: «می‌خوام همین الان برم مدرسه.» پدرم برای اینکه مرا آرام کند قلم دوشش سوار کرد و در خانه می‌چرخاند. موقع عبور از چهارچوب درها می‌گفت:« مراقب باش. سرت را بیار پایین» یادش بخیر.  ایکاش این فرصت را  داشتم هر سال با آمدن مهر ماه، عشقم را نثار شانه های پر مهرش کنم.بالاخر اول مهر از راه رسید. آن سالها نوآموزان را یک هفته  زودتر به بهانه‌ی آشنایی با محیط به مدرسه فرا نمی‌خوانند. با کلی ذوق و شوق بیدار شدم. آن موقع ها رسم بود لباس بچه‌ها را  مقداری بزرگ‌تر از سایز واقعیش تهیه کنند. می‌گفتند قد می‌کشد و اندازه‌اش می‌شود. احتمالن این نظریه در مورد من صادق بود. مانتوی سرمه‌ای رنگ مدرسه‌ی &quot;تقوا&quot;  اندازه‌ام شده بود. آن را با خوشحالی به تن کردم.هنگام صبحانه مادر پرسید: « دوست داری برای ناهار چه غذایی بپزم؟» تکلیف معلوم بود. من عاشق ماکارونی بودم. راستش هنوز هم فکر می کنم ماکارونی آن موقع ها خوشمزه‌تر از الان بود.  پدر و مادرم دستم را گرفتند و پیاده به سمت مدرسه به راه افتادیم. وقتی به در مدرسه رسیدم با ازدحام دخترکان همسن و سال خودم روبرو شدم. والدینشان هم دیواری را تشکیل داده بودند که هر چقدر سرک کشیدم نتوانستم درون مدرسه را ببینم. بالاخره با پدر و مادرم از بین جمعیت گذشتیم و وارد حیات مدرسه شدیم. همان جا دم در ایستاده بودیم و من با کنجکاوی به دور و برم نگاه می کردم. مادرم  مرا گرم در آغوش فشرد و با لحن زنگداری گفت :«داری می‌ری عزیزم؟» نمی دانم چرا با شنیدن این جمله حس ناامنی نمودم. دیگر دلم نمی‌خواست بروم. مدرسه برایم مفهوم ترک آغوش گرم و پر محبت خانواده را یافت. اشک‌هایم جاری شد و گفتم نمی‌روم . ( نتیجه اخلاقی: موقع وداع با بچه ها مراقب باشید. )بابای مدرسه دستم را گرفت و با مهربانی چیزهایی به من گفت که الان یادم نیست. اما صورت مهربانش را به خاطر دارم. حالم را بهتر نمود. من از والدینم جدا شدم و در صف گروه آمادگی ایستادم. (همان که بعدها اسمش پیش دبستانی شد) اشک هایم هنوز جاری بود. دیگر دلم نمی‌خواست آنجا باشم. روبروی صف ما پنجره‌ی بزرگی بود. یادم است بر اثر تابش خورشید مانند آینه قدی برای من عمل کرد. همین طور که ریز ریز گریه می‌کردم نگاهی به چند نفر که جلویم ایستاده بودند انداختم. قدشان به زور به سرشانه‌ام می‌رسید. کمی خودم را کنار کشیدم تا پشت سری‌هایم را نیز در شیشه‌ی آینه‌ای بینم. آنها نیز دخترکانی ریزه میزه بودنند که شاد و خندان در صف وول میخوردند. من یک سرو گردن از همه بلندتر بودم.دقیقا به خاطر دارم به خودم گفتم:« اِ، همه اینا که ازم کوچکتر هستند. اون وقت من دارم گریه می کنم » (البته بعدها کاشف به عمل آمد که تقریبا من از همه کوچک‌ترم فقط قدم بلندتر بود.)سریع اشک‌هایم را پاک کردم و با لبی خندان به کلاس رفتم. هنگام ظهر پدرم به تنهایی به دنبالم آمد. زیرا مادرم در خانه مشغول طبخ غذای مورد علاقه من بود.آن کلاس مشرف به حیات که پنجره‌ی آینه ای داشت قرار بود سال آینده کلاس من شود و در ردیف آخر بنشینم و  بابا آب داد را به کمک خانم غزنوی بیاموزم.حدس بزنید کدوم منم؟ :)دوره‌ی مدرسه‌ی من با ایام جنگ و بمباران همراه بود؛ دیوارهای آجری تک رنگ و سرد؛ اما در دنیای کودکانه‌ی من  زیبا می‌نمود. دوستش داشتم. فقط همیشه غصه می‌خوردم چرا حیات مدرسه‌مان کوچک است و اجازه دویدن نداریم. وقتی در اینترنت به دنبال مدرسه‌ی &quot; تقوا&quot;  گشتم برای جالب بود نام آن تغییر یافته اما بنا، بعد از این همه سال، هنوز به همان شکل سرجایش است. در و دیوارها را رنگ زده‌اند. رنگ‌های شاد و زنده.  انگار خواسته باشند غبار گذر ایام را از سر و رویش بزدایند. اما مدرسه همان مدرسه‌ی من بود. همان پله‌ها و همان پنجره‌ی بزرگ که شاید دیگر برایم آنقدرها بزرگ نباشد.        ( همان سمتی که کانال کولر از آن رد شده است )</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 20:05:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر به گذشته برمی‌گشتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-mojkuarpjzqp</link>
                <description>اگر به گذشته برمی‌گشتم بیشتر شعر می‌خواندم اگر به گذشته برمی‌گشتم کاردستی‌های بیشتری می‌ساختم اگر به گذشته برمی‌گشتم زمان بیشتری را در دامان طبیعت می‌گذراندماگر به گذشته برمی‌گشتم غروب‌ها و طلوع‌های بیشتری را به نظاره می‌نشستماگر به گذشته برمی‌گشتم بر روی علف‌ها با پای برهنه راه می‌رفتماگر به گذشته برمی‌گشتم سبکبال‌تر قدم برمی‌داشتماگر به گذشته برمی‌گشتم زندگی را آسان‌تر پیش می‌بردماگر به گذشته برمی‌گشتم انسان‌ها را به زور در دو قاب خوب و بد جایی نمی‌دادماگر به گذشته برمی‌گشتم تفاوت انسان‌ها را بیشتر به رسمیت می‌شناختم اگر به گذشته برمی‌گشتم به یکسری از آدم‌ها می‌گفتم:&quot; با کمال احترام علاقه‌ای به همنشینی با شما ندارم. &quot;اگر به گذشته بر می‌گشتم بیشتر غذاهای جدید و طعم‌های متفاوت را می‌چشیدماگر به گذشته برمی‌گشتم بیشتر از مادرم به خاطر طعم تکراری و یکنواخت غذاهای همیشه آماده‌ و گرمش تشکر می‌نمودماگر به گذشته برمی‌گشتم با خواهر کوچکترم بیشتر بازی می‌کردماگر به گذشته بر می‌گشتم بسیاری از کارها را صرفن&quot; به شرط ادب &quot; انجام نمی‌دادم اگر به گذشته برمی‌گشتم به انسان‌های بیشتری می‌گفتم دوستشان دارم. نه برای جلب رضایت آنها؛ به نیت زایش عشقاگر به گذشته برمی‌گشتم بیشتر عاشقی می‌کردماگر به گذشته برمی‌گشتم ...شهریور 1402پ.ن : آنافورای  &quot; اگر به گذشته برمی‌گشتم&quot; صرفن افسوسی بر زمانی که پشت سرنهاده‌ایم نیست. بلکه می‌تواند چراغ راهی باشد برای لحظاتی که پیش رو داریم.تصویر از سایت www.researchgate.net برداشته شده‌است </description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 19:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیتوک‌های زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D9%88%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kxr3vy1efifu</link>
                <description>پیتوک خطایی در بازی بیلیارد که سبب تغییر نوبت بازی و کاشتن توپ توسط حریف در نقطه‌ی دلخواه می‌باشد معمولن یک ساعت تایم استراحت داشتیم. حدود 20 دقیقه‌ی آن به خوردن ناهار و گپ‌زدن با همکاران می‌گذشت. سپس یکسری تصمیم می‌گرفتند به نمازخانه رفته و حین عبادت، استراحتی نیز داشته‌باشند. برخی برای هوا‌خوری و قدم‌زدن بیرون می‌رفتند. عده‌ای هم در سالن جمع می‌شدند تا به بازی مورد علاقه‌شان بپردازند. من از اول اهل پینگ‌پنگ نبودم. در فوتبال دستی نیز نتوانستم مهارت چندانی کسب نمایم. معمولن بهانه‌ی چپ دست‌بودنم را علم می‌کردم تا توجیهی باشد برای بازی ناشیانه‌ام. اما میز بیلیارد خیلی زود توجه مرا به خود جلب کرد. سالها تصورم از بازی بیلیارد صحنه‌هایی قیراندود و مه‌گرفته در فیلم‌ها بود که معمولن تبهکاران دور میز ایستاده و حین بازی نقشه‌های شومی برای رقبای خود می‌کشیدند. اوایل سر در نمی‌آوردم. آنچه می‌دیدم فقط یک مخمل سبز زمردی با یکسری توپ رنگارنگ بود و البته گچ زدن دوستان قبل از ضربات سرنوشت ساز. ابتدا سعی کردم اصول اولیه‌ی بازی را بیاموزم. ظهرها گوشه‌ای می‌نشستم و تماشا می‌کردم. گاهی که فرصت می‌شد سوالاتم را از آنهایی که بیشتر می‌دانستند می‌پرسیدم. کم‌کم مرا نیز بازی دادند و من هم فرصت یافتم دست به چوب شوم.یکی از همکارانم در این بازی بسیار ماهر بود. می‌گفتند اسنوکرباز قهاری است. بازی «ایت» برای او حکم یک سرگرمی بچه‌گانه را داشت. خیلی به خودش سخت نمی‌گرفت. با خنده و شوخی سر میز حاضر می‌شد، کمی کُری می‌خواند و خیلی راحت می‌برد. می‌دانست با مهارتی که دارد، معمولن برنده نهایی خودش است. البته بین همکاران دو سه تا حریف قَدَر نیز داشت. وقتی این چند نفر به پست هم می‌خوردند، معمولن بازی جذابی از آب در می‌آمد. اما باز هم برنده نهایی او بود.شرکت تصمیم گرفت مسابقه‌ای برگزار کند. همه ذوق و شوق برگزاری مسابقات را داشتند. او جایزه نفر اول بیلیارد را برای خود کنار گذاشته‌بود. در دوره مقدماتی، بازی اول و دوم خود را به راحتی برد. اما در یکی از  رقابت‌هایش پیتوک بدی داد. راستش یادم نیست آیا حریفش از آن توپ بادآورده خوب استفاده کرد یانه. اما دوست ما دیگر خودش نبود. در مقابل نگاه متعجب همگان، سرخ شده‌بود و  پشت سر هم سوتی می‌داد. در آخر کدامیک برنده شدند؟ من هم بعد از پیتوک، دیگر حواسم به بازی نبود.چه شد؟ چکار می‌کند؟ چرا خودش را جمع و جور نمی‌کند؟ بعد از مسابقه فکر کردم زندگی چقدر شبیه بازی بیلیارد است. در برخی از لحظات زندگی پیتوک‌هایی اجتناب‌ناپذیر و بدی می‌دهیم؛ باشد قبول؛ اما بعدش چه؟ آیا حرکات بعدی ما تحت تاثیر آن خطا قرار گرفته و از دست می‌رود؟  آیا می‌توانیم خودمان را جمع و جور کرده و به بازی برگردیم؟ شاید صدایی در ذهنمان فعال می‌شود و سبب می‌گردد تمرکز لازم از ما گرفته‌شود. بعد از پیتوک، او به خودش چه می‌گفت که آنقدر برافروخته شده‌بود؟ هیچ وقت فرصت نشد بپرسم.اما به نظرم خوب است ما حداقل از خودمان بپرسیم: «من به خودم چه می‌گویم؟» چه جملاتی در درونمان فعال می‌شود؟ شاید کلی «باید» و «نباید» به سراغمان می‌آید.  شاید عباراتی مثل «گند زدم» یا حتا بدتر «باز دوباره گند زدم » را زمزمه می‌کنیم. و دست آخر واقعن گند می‌زنیم. نمی‌دانم. شاید بهتر است:حواسمان نه فقط به پیتوک‌های زندگی، بلکه به حرکت بعد از آن باشد.</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jul 2023 17:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این راه که می‌روید به ترکستان است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jwfotersudvi</link>
                <description>با توام...وقتی هم‌سن تو بودم...می‌دانی تو جوانی، خامی، کم تجربه‌ای ...بزار به سن و سال من برسی آن وقت ...الان به حرفم گوش کن، مطمئنم بعدن دعایم می‌کنی ...این همه برات زحمت نکشیدم که امروز اینو بهم بگی ...وقتی می‌شنوم نسل پیشین به موجودات پسین خود، دلسوزانه این رهنمون‌ها را می‌دهد، بیشتر از همدلی، نوعی درد مرموز در وجودم می‌پیچد. واضح‌تر بگویم در سرم؛ دقیقن یک ناحیه کمربندی بالای سرم. گاهی از خود می‌پرسم این همه یقین که در کلام ما موج می‌زند از کجا می‌آید؟ یقین به اینکه من به واسطه‌ی سال‌های عمرم لزوما از تو بیشتر می‌دانم. تصور می‌کنم بسیاری از ما به چند تخته‌ی کهنه و پوسیده چسبیده و می‌خواهیم جوجه‌های امسالی را سوار بر آن، به سرزمین موعود بفرستیم. ما فراموش می‌کنیم تاریخ مصرف برخی از آنها گذشته‌است.گاهی اجازه دهیم نفس بکشند. نگران نباشیم، موجوداتی ناکارآمدتر از ما نخواهند شد. مایی که حتا آداب ارتباطات ساده‌ی انسانی را نمی‌دانیم. مایی که حتا آداب شنیدن صدای عزیزانمان را نیاموخته‌ایم. شاید هم اصلا عزیزمان نیستند. از منظر ما، آنها موجوداتی هستند که کل عمرشان را فقط باید مدیون زحمات‌مان باشند.گاهی می‌پرسیم چرا صدای آنها آنقدر بلند است؟ بیاییم برای دقایقی به گوش‌های خود شک کنیم، شاید ایراد از آنهاست.تمرین کنیم صدای عزیزانمان را بشنویم. حتا به اندازه  سه جمله. یک ، دو ، سه.البته با دهانی بسته و ذهنی خاموش. کلید OFF باورهایمان فراموش نشود. بگذاریم قد بکشند. تمرین کنیم کوله بار ترس‌هایمان را بر دوش آنها نیفکنیم. برایشان سنگین است. آنها زیر این فشار نفس‌گیر تاب نخواهند آورد.می‌دانم برای مایی که نیاموخته‌ایم چگونه بشنویم، انعطاف سخت است. من اولین بار با این جمله به خودم آمدم:« یک جمله می‌گم و تو دیگه ول نمی‌کنی.» واکنش اولیه‌ام آزردگی بود. شاید هم نیاز داشتم آزرده شوم تا فرصت یابم در خلوت خود بیشتر فکر کنم.و بعد شروع کردم به تمرین. نمی‌گویم از آن روز همواره موفق عمل نمودم؛ اما سعی خود را می‌کنم. اگر تصمیم بگیریم هر روز یک قدم مورچه‌ای برای اصلاح خود و بازنگری باورهایمان برداریم به خیر و ثواب نزدیک‌تر است تا یک قدم فیلی برای «آینده‌ی روشن» او.با تشکر از آشور عزیز که یکی از متن هایش مرا به یاد این تراشه‌ی زندگی‌ام انداخت. </description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 19:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;هایکوی کتابی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-bfxq8m5bo6uh</link>
                <description>چند روز قبل از طریق پست دانیال محمودزاده با عبارت &quot;هایکوی کتاب&quot; آشنا شدم. بعد هم از آنجا به صفحه خانم آسیه محمودی متصل شده و چرخی در آن زدم. توضیحات مفید و نمونه‌های جالبی را صفحات این دو عزیز یافتم.دانیال در یکی از پست‌هایش اینگونه می‌گوید:اگر بخواهم خلاصۀ تعریفِ هایکوی کتابی را برایتان شرح دهم، این می‌شود که بایستی چند کتاب را با عناوین مختلف کنار هم قرار داده (تقریبا 3 یا 4  کتاب) تا به یک معنا برسیم. البته حتما لازم نیست که معنای دل‌لرزان و عجیب غریبی داشته باشد.برای منی که کتابخانه‌ام هنوز پر از کتاب‌های داستانی و درسی‌ است، طبیعی است که دست به دامان اپلیکیشن‌های کتابی بشوم.  (فیدیبو، طاقچه،...)آسیه‌ی عزیز در پاسخ به دوستی می‌گوید:خاستگاه هایکو از ژاپن است که خب اصول خاص خودش را دارد. اما در زبان فارسی به اشعار کوتاه حاوی مضمون و مفهوم عاشقانه، اجتماعی و یا طنز گفته می‌شود که معمولا از سه جمله‌ی کوتاه که هر کدام به تنهایی تقریبا دارای  معنا می‌باشند تشکیل شده‌است.با خواندن آنها تشویق به ساخت اولین هایکوی کتابی خود شدم. دوست داشتم من هم امتحان نموده و ببینم چگونه از آب در می‌آید. از پشت میز کارم بلند شده و سری به کتابخانه‌‌ی کوچکم زدم. به عناوین نگاه کردم؛ سعی نمودم ذهنم را آزادانه به سمت ساخت نوشته‌ای خلاقانه ببرم.و ترکیب زیر را یافتم:&quot; گمشده &quot;&quot; جهان هستی هوایت را دارد &quot;&quot; و تو خواهی یافت &quot;به نظرم تجربه‌ی جالبی بود. به شما عزیزان نیز پیشنهاد می‌دهم امتحان کنید. خوشحال می‌شوم هایکویی که با نام کتاب‌هایتان ساختید را به اشتراک بگذارید.چند پست مرتبط :کتاب‌هایی که هایکو می سرایندهایکوهایی به نام کتاب به کام شعر </description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 15:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبینار اهل نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-dcvva6iamdgv</link>
                <description>به ساعت پنج عصر نزدیک می‌شوم. مغزم خسته از کار و تحلیل روزانه نیاز به نفس کشیدن دارد. وقتی یادم می‌آید تا یک ساعت دیگر استاد برایمان وبینار &quot; اهل نوشتن &quot; را برگزار می‌کند جان تازه‌ای می‌گیرم. روی میزم را مرتب می‌کنم. به خودکارهای رنگارنگ آشفته‌ام سروسامان می‌دهم. سپس از روی صندلی چرمی مشکی‌ام بلند می‌شوم. سری به گلدان‌های روی بالکن می‌زنم. معمولن در روزهای گرم سال هر روز نیاز به رسیدگی و آبیاری دارند. منتظرم ساعت آرام آرام نزدیک به شش بعد از ظهر شود. آن وقت صفحه وبینار را باز می‌کنم. سلام و عصر بخیری به دوستان می‌گویم. به آدمهایی که تا کنون ندیدمشان؛ اما در این یک سال و نیم که همراهشان هستم اتصالم به آنها بیش از یک نام است. دغدغه‌هایشان را می شناسم. میدانم کدام‌هایشان &quot;سندروم کامنت بی قرار&quot; دارند. استاد هر روز ما را دور هم جمع می‌نماید. گاهی برایمان داستانکی می‌خواند؛ گاهی شعر. معمولن کتاب‌های ناب و گاهی هم زیرخاکی معرفی می‌کند.در مورد دغدغه‌هایش با ما سخن می‌گوید. جالب‌تر اینجاست که در اکثر موارد هم‌دغدغه هستیم. معمولن برایمان 5 دقیقه زمان می‌گیرد تا با هم بنویسیم. همه ما دویست و اندی نفر با هم دست به کار شده و می‌نویسیم؛ در مورد هر چه دلمان بخواهد. بعضی روزها نیز استاد موضوع را تعیین و به ما خط می‌دهد. سپس می‌گوید اگر دوست داریم دستی به سر‌ و‌ روی نوشته‌هایمان بکشیم و انتشارشان دهیم.البته من کمالگرا‌تر از آن بودم که جرات این کار را داشته‌باشم. اما استاد آنقدر گفت و گفت که بالاخره من نیز تسلیم شدم. شاهین کلانتری همیشه می‌گوید:« در مورد تجربیات خود بنویسید و انتشار دهید. شاید آنچه از قلم شما منتشر می‌شود حرف دل آدم‌های دیگر باشد.» و اینگونه شد که من شروع به انتشار نوشته‌هایم در ویرگول نمودم.به یاد این جمله از احمد شاملو افتادم که در کتاب « مثل خون در رگ‌های من» می‌گوید :... شب و روزمان با موجودات نازنینی بگذرد که مصاحبت‌شان ارزش زندگی را بالا می‌برد.پ.ن: اگر دوست داشتید شما هم بیایید. البته مراقب خودتان باشید؛ احتمال اعتیاد به این دورهمی وجود دارد.https://webinar.madresenevisandegi.com/ch/ahleneveshtanوالا استادمون خیلی خوشرو و شوخ طبع است. اما امروز انقدر ووول خورد که فقط همین عکس خوب از آب در آمد.</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 18:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیستی از «ضایع شدن»های من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-rwgubkqfuc16</link>
                <description>بغض کرده و خیلی ناراحت بود. می‌گفت و می‌گفت. سعی کردم حال و هوایش را درک کنم. پس از مدتی به او گفتم: «برای همه ما پیش می آید» گفت: «نه آنقدر که من مدام ضایع می‌شوم» گفتم:« برای من هم خیلی پیش آمده» سرش را بالا  آورد و گفت: «چندتاشو بگو» فکر کردم؛ به مغزم فشار آوردم؛ اما در آن لحظه، دست به نقد چیزی یادم نیامد. مطمئن بودم در طول عمر گران‌بهایم خیلی جاها ضایع شده‌ام. اما در آن لحظه خاطره‌ای برای بیان در ذهنم جان نگرفت. بی‌اختیار خندیدم. چطور امکان دارد آن همه حرص خورده‌باشم و حالا یکی از آن‌ها را به طور کامل به یاد نیاورم تا برایش تعریف کنم؟حالا چرا اینها را گفتم؟ چند روز قبل هنگام پیمایش، دچار حادثه‌ی شدم؛ خیلی جدی نبود؛ اما می توانست باشد. برای لحظاتی، بی توجه به درد و رنج ناشی از آن، فقط یک جمله مانند پرنده‌ای خود را به این سو و آن‌سوی ذهنم می‌کوبید؛ « چقدر ضایع شدم». کمی بعد، وقتی خودم را جمع و جور نمودم، از افکارم متعجب شدم. پایم آسیب دیده‌بود، آن وقت من نگران تفسیر دیگران از این رویداد بودم؟! می‌دانید گاهی رویدادی باعث جزر و مد افکارمان شده و باورهایی را از اعماق وجودمان بالا می‌آورد که از مشاهده‌ی آنها شگفت‌زده می‌شویم. از آن روز بخشی از ذهنم به معنای حسیِ کلمه‌ی ضایع شدن اندیشد.  «ضایع شدن» از کجا سرچشمه می گیرد؟ آیا از ناتوانی‌هایمان می‌آید؟ از نگاه سرزنش‌گر خودمان به یک رویداد یا ترس از قضاوت دیگران؟ در گیر و دار این افکار نگاهی هم به فرهنگ لغات انداختم. ضایع شدن به جز معنای متداول کنفت شدن، مترادف با نابود شدن، فاسد شدن، پوسیدن است.بعد ذهنم رفت پیِ این موضوع که آیا ضایع شدن در روابط انسانی واقعن یک «فعل» است یا فقط یک باور ذهنیست؟ آیا رویدادهایی که معمولا ناخواسته برای ما پیش می‌آید می‌بایست باعث پوسیدگی و نابودی روح و روان ما شود؟ آیا انتخاب ما این است ؟مدت‌ها بود تصمیم به تهیه چنین لیستی برای خودم داشتم؛ به واسطه دیالوگی که در ابتدا گفتم. اما حادثه چند روز پیش مرا مصر به انجام و اشتراکش با شما عزیزان نمود. تصمیم گرفتم از شما نیز بخواهم مرا یاری نمایید تا در مرور زمان «ضایع شدن»هایمان را با هم به اشتراک بگذاریم. نه برای اینکه با بیان آن خجالت زده شده و یا صرفا از خواندن آنها بخندیم. هر چند که تصور می‌کنم برخی از آنها در مرور زمان به خاطرات بانمکی تبدیل می‌شوند. بیشتر قصدم همدلی باهم است. اینکه یادمان باشد اگر هم ضایع شدنی در کار است، فقط مختص «من» نیست؛ مربوط به دوره‌ی خاصی از زندگی هم نیست.  کامنتهای یکدیگر را بخوانیم. ببینم آدمهای دیگر، آنهایی که شاید فقط به نامی و عکسی می شناسیمشان چه حس و حالی را تجربه نموده‌اند.تصور می کنم نوشتن و خواندن خاطره‌ها سبب گردد:یادمان بماند ما نیز مانند دیگران، فارغ از سن و سال، جنسیت و یا حتا دانش و مهارت‌هایی که داریم، گاهی در شرایطی قرار می‌گیریم که حس خوبی به عملکرد خود و یا بازخورد اطرافیان به رویداد پیش‌آمده نداریم. و حواسمان باشد: عدم رضایت از عملکرد فعلی خود و تلاش برای بهبود آن یک چیز است؛ اما خودسرزنشی و نادیده‌گرفتن توانمندی‌هایمان قطعن موضوع دیگری است. امیدوارم به مرور کامنت هایی ثبت شود که حس همدلی را در همه‌ی ما تقویت نماید.حرف آخر: مراقب صدای درون‌مان باشیم. به خودمان نیاییم و ببینیم از درون ما را پوسانده‌است.در ضمن حواسمان به صدای بیرونی‌مان نیز باشد که اطرافیان‌مان را نابود نکند.پ.ن: لطفا در ادامه خاطرات بگویید آیا با گذر زمان هنوز هم حس بدی به آن رویداد دارید؟ یا برای شما تبدیل به تجربه‌ای ارزشمند و یا حتا خاطره‌ای جالب شده‌است؟به نظرم دیدن این مناظر به ضایع شدن‌هایش می‌ارزد</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 21:16:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شفلرای من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D8%B4%D9%81%D9%84%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-l1w4hxvksfpt</link>
                <description>چند وقت پیش تصمیم گرفتم شاخه‌های شفلرای عزیزم را هرس نمایم. می‌خواستم پرپشت شود. بعد از مطالعه چند مقاله در اینترنت دست به کار شدم. به اندازه  15 سانت از سر شاخه‌ها را با چاقوی تیزی بریدم. آنها را در آب گذاشتم تا ریشه بزنند.یک ماه، دو ماه، سه ماه... نه قلمه‌ها ریشه زدند و نه روی بدنه اصلی جوانه تازه‌ای، برگ نورسی پدیدار شد. هر روز به او می‌نگریستم و غصه می‌خوردم. دستی دستی گیاه نازنینم را خراب کرده‌بودم. به خود می‌گفتم: «حالا واجب بود پرپشت شود؟ داشت همین‌طور قد می‌کشید دیگه.» از کاری که کرده بودم حسابی پشیمان شده؛ تا جایی که حتا آغاز بهار جرات نکردم گلدانش را تعویض نمایم.  چند روز پیش روی مبل مورد علاقه‌ام، نزدیک گلدان‌هایم نشسته و مشغول خواندن کتابی بودم؛ یادم نیست چه کتابی؛ برای لحظاتی سرم را بالا آورده تا از سطرها فاصله بگیرم. چشمم به جوانه‌ی کوچکی که روی شاخه اصلی  رویده‌بود افتاد. کلی ذوق کردم. بی اختیار لبخند زدم؛ «شفلرا»ی من زنده است؛ دوباره جوانه زده.به نظرم الگوی «هرس شفلرا»ی من در خیلی از بخش های زندگی گریبان ما را می گیرد. تصمیم گرفته‌ایم از یک رابطه آسیب زننده بعد از مدتها کشمش بیرون بیاییم. تصمیم گرفته‌ایم رشته تحصیلی فعلی خود را رها کرده و روی مهارت موردعلاقه‌مان سرمایه گذاری نماییم. تصمیم گرفته‌ایم برای سلامتی خود کاری کنیم؛ مثلا عادت‌های غذایمان را تغییر دهیم؛ ورزش کنیم. همه اینها تصمیم‌های خوبی هستند. کسی نمی تواند به ارزش اولیه آن شک نماید؛ اما زمان می‌برد تا به ثمر بنشینند. قطعن در مسیر با چالش‌هایی روبرو خواهیم شد. اول از همه بی‌خبری از نتیجه آزارمان می‌دهد. دبی فورد در کتاب جدایی معنویی می‌گوید:دوستم گرهارد یک روز به قصد ماهیگیری به سوی جزیره‌ای کوچک و دور حرکت کرد. هر قدر از ساحل دورتر می‌شد، آن محل هم کوچک‌تر به نظر می‌رسید تا آن که سرانجام در دور دست‌ها محو شد. حالا او نمی‌توانست جایی را که ترک کرده‌بود، ببیند. هنوز هیچ نشانی از آن جزیزه‌ی کوچک به چشم نمی‌خورد. او احساس کرد گم شده‌است و برای جهت‌یابی به درون آب نگاه کرد. او آموخته‌بود در این مواقع باید به جای نگاه کردن به مکان‌های دور، به درون آب نگاه کند.او در ادامه اشاره می‌کند:«وقتی که شما خیلی روی نتیجه متمرکز باشید، ممکن است وحشت زده‌شوید و این واقعیت را که در حال طی کردن گام به گام یک جریان هستید از یاد ببرید.»تصور می‌کنم اینجا نقطه مهمی است؛ وسط مسیر؛ از ساحل امن خود آنقدر دور شده‌ایم که دیگر پیدا نیست. از طرفی مقصد نیز هنوز نمایان نشده‌است. اینجا نقطه‌ای است که نباید خودمان را ببازیم. نباید وا دهیم.گاهی خسته و مستاصل می‌شویم. به درستیِ مسیر شک می‌کنیم. غریبه که نیستیم؛ بدمان نمی‌آید انصراف دهیم؛ کنار بکشیم. حتا گاهی حس می‌کنیم کار از کار گذشته و امکان برگشت به عقب را هم نداریم.تجربه من از کوه‌پیمایی، زمانی که صدای گفتگوی درونی‌ام کر کننده می‌شود و مدام در گوشم می‌گوید:«اینجا چه غلطی می‌کنی؟» این است که « فقط راه برو» و نایست. قدم‌های کوتاه و کوچک؛ با بدنی خسته و گاهی دردناک. کوهنورد می‌داند نباید بنشیند. می‌داند رسیدن در ادامه است. او می‌داند راه را درست آمده؛ گرچه مقصد هنوز نمایان نیست.در مسیر پیشرفت‌های درونی احتمالن تا مدتی هیچ‌گونه رشد بیرونی نخواهیم دید؛ این را بپذیریم و صبور باشیم. به اصل موضوع شک نکنیم. به خود یادآوری نماییم فارغ از دغدغه‌ای که برای نتیجه داریم تصمیم درستی گرفته‌ایم.                                یادمان باشد بعداز هر بریدن؛ زمان نیاز است تا دوباره جوانه بزنیم. </description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 21:23:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی نوشتنم نمی‌آید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-ew0apvjchqvu</link>
                <description>بعد از چند روز صرف وقت، بالاخره امروز داشت به جای خوبی می‌رسید؛ متنی فلسفی که برای انتشار آماده نموده‌بودم را می‌گویم. اما در آشفتگی میانه‌ی روز نمی‌دانم چه شد که پیش نویسش پرید. هر چقدر هم زور زدم دوباره شکل نگرفت که نگرفت.دیدم دیگر از «من امروز» فلسفه تراوش نخواهدکرد. از رو نرفتم. دوست داشتم پس از یک هفته کار؛ با کلی چالش ریز و درشت؛ یک نوشتکی هوا کنم تا حال دلم جا بیاید. برای همین می‌نویسم:می‌نویسم «زخم» و تو مرحمی بر آن می‌نهی می‌نویسم «آه»و تو با نگاه نوازش‌گرت آرامش می‌کنی می‌نویسم «سرود»و تو آن را مزین به طنین صدایت می‌کنی می‌نویسم «لبخند»و تو آن را بر لبانم می‌نشانیمی‌نویسم «شوق»و تو بر آن رنگ سبز می‌پاشی تو این گونه‌ای حضورت به کلمه‌ها جان می‌دهدبا تشکر از استاد شاهین کلانتری که ایده‌ی نوشتن این متن از وبینار «اهل نوشتن» امروزش تراوید.</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Wed, 03 May 2023 20:35:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقی با طعم سیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-gwl5dexwcdwm</link>
                <description>عشق تجربه‌ای غیر قابل پیش بینی است. اینکه قرار است در لابه‌لای روزهای عمرمان چند نفر به ما بگویند:« دوستت دارم» معلوم نیست. چه کسی می‌تواند بگوید تا پایان عمرش امکان دارد چند بار این جمله را بشنود؟ به نظرم نمی‌توان تخمین زد.گاهی مدت‌ها منتظر شنیدن آن از فردی هستیم و او هیچ‌گاه ما را مهمان یک « دوستت دارم» نمی کند. گاهی این جمله را از کسی می‌شنویم که انتظارش را هم نداشته‌ایم.چند تا از این «دوستت دارم»ها ما را خوشحال می‌کند؟ چندتایش شگفت‌زده یا حتا خشمگین‌مان خواهدکرد؟ برایم جالب است بدانم مصدر &quot;دوست داشتن&quot; و &quot;دوست داشته شدن&quot; برای ما خوشایند است یا باید بیان آن توسط فرد مورد نظرمان صورت گیرد تا قابل قبول باشد؟قرار است در مقابل آن چه  واکنشی نشان دهیم؟ نگاهش می‌کنیم و می‌گوییم منم همین طور یا در آغوشش می‌گیریم؟ شاید هم از او متنفر می‌شویم. اما در مقابل برخی از «دوستت دارم» ها به لبخندی اکتفا می‌کنیم؛ لبخندی از سر اعتماد و اطمینان. می‌دانیم در آن لحظه، عشق و صداقت در وجودش غلیان نموده‌است. ما نیز به دنبال چرایی آن نمی‌گردیم. حساب و کتاب هم نمی‌کنیم؛ بلکه با لبخندی گرم پذیرای آن هستیم. حظش را می‌بریم زیرا زلالی کلام از چشمان گوینده‌اش فوران می‌کند. اصلا در بعضی از رابطه‌ها آن قدر عشق در جریان است که وجودش برایمان حتمی است؛ اینجاست؛ در نزدیکی‌مان. قلب از حضور و دوامش سیراب می‌شود.اما برخی آدم‌ها تصمیم می‌گیرند محبت را قطره قطره و جیره‌بندی شده در کام یکدیگر بریزند. آنقدر کم که حتا نتوان مزه مزه‌اش کرد. گاهی نیز زهری کشنده را چاشنی آن کرده و به خورد هم می‌دهند.  به تصور من «دوستت دارم»  طعم و مزه‌های متفاوتی دارد. بعضی از آنها مثل میوه‌های فصل تابستان هستند؛ گران و دور از دسترس همیشگی‌ات. قبل از اینکه به دفعات کافی از آن بچشی؛ قبل از اینکه طعمش در وجودت ته‌نشین شود؛ تمام می شود. آنقدر کوتاه و اندک که یادت نمی آید اصلا آن را چشیده‌ای ؟به نظر من مهر و علاقه درست و حسابی مثل سیب است. یک میوه چهار فصل که تو مطمئنی همیشه هست. برای همین هول نمی‌زنی و فرصت داری آرام آرام مزه‌اش کنی. شاید رنگ و اندازه‌اش در فصل‌های مختلف تغییر کند اما همیشه در ظرف میوه روی میز، جلوی چشم تو است و  همواره تو را از طعم خود سرخوش می کند. تازه کلی خاصیت هم  دارد:مقوی است پس روح و روان تو را تقویت می کند دارای قند فروکتوز است، پس کامت را بی‌ضرر شیرین می کندتقویت کننده استخوان هاست، پس تو را در مواجه با رویدادهای زندگی قوی‌تر می کند آنتی اکسیدان‌ دارد : برای پاکسازی و سلامتی روح و جسمت مفید استخطر ابتلا به بیماری‌های قلبی عروقی را کاهش می دهد پس حال دلت خوب خواهد بودامیدوارم زندگیت آغشته به طعم سیب باشد.</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 20:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با طعم نان نخودچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%86%DB%8C-wdcxpksurag8</link>
                <description>ساعت  حدود سه بعد از ظهر بود، زن به آرامی در هوای نیمروز پایان سال در حاشیه‌ی خیابان قدم می زد. با خود اندیشید چه خوب شد گول آفتاب پشت پنجره را که به داخل خانه سرک می کشید نخورده و شال پشمی‌ اش را با خود آورده است. حس کرد چقدر به این پیاده رویی نیاز داشته. زن مدیر مالی یک شرکت نچندان بزرگ بود. اما روزهای پایانی سال همواره برای او و همکارانش ساعت‌ها کار طولانی، گزارش گیری‌های خسته کننده تا لحظه‌ی آخر و چه بسا تا دم سال تحویل بود. آن زمان که جوان‌تر بود داشتن شغل برایش بیشتر شبیه بازی کودکانه‌ای بود که دوست داشت او را نیز در آن شرکت دهند. اما اکنون به وضوح  می‌دید جنس یک شغل تا چه اندازه می‌تواند زندگی شخصی‌اش را  نیز در بر گیرد. پسرکی شاد با چند متر فاصله جلوتر از او،  هم‌مسیر قدم‌ها و افکارش شد. پسر توپش را محکم زیر بغل زده‌بود. کاپشنی چند رنگ به تن داشت. رنگ‌های روی پارچه طرح واضح و مشخصی را نساخته بودند؛ چیزی شبیه طرح های انتزاعی به نظر می‌آمد.  از جلوی هر مغازه‌ای که رد میشد نیم نگاهی به آن می‌انداخت. شاید سعی می‌کرد با سواد دست و پا شکسته اش نوشته‌های روی شیشه را بخواند. زن به یاد کودکی خود افتاد. به روزهای دور که  حس می‌کرد هر سال در ذهنش کمرنگ‌تر می‌شوند. آن زمانی که تنها دغدغه‌اش پوشیدن کفش ورنی سفید با آن پاپیون ظریف و بندهای چسبی برای روز اول عید بود.والدینش عقیده داشتند هر چه جنس بُنجل است می‌ماند برای روزهای آخرسال. برای همین معمولا هفته اول اسفند لباس و کفش شب عید دخترک خریداری می‌شد. او هر روز یواشکی سر کمد می‌رفت و به کفش و لباس نویش نگاهی می‌انداخت و قند توی دلش آب می‌شد. خیلی وقت ها مادر او را غافلگیر کرده و می‌پرسید:&quot;سر کمد چه می‌خواهی؟ &quot; و او پاسخ می داد:&quot; می‌شه بپوشمشون؟&quot; و مادر می‌گفت:&quot; نه بذار برای روز اول عید نو باشن؛ موقع سال تحویل بپوش.&quot; و او  دوباره می‌پرسید :&quot; پس کی عید میشه؟&quot; و مادر برایش حساب می‌کرد باید چند تای دیگه بخوابد و بیدار شود تا عید از راه برسد. تصویر پدرش با کت و شلوار آبی نفتی و پیراهن سفید در حالی که با کیسه‌های بزرگ و پاکت‌های سر بسته از پله‌ها بالا می آمد جلوی چشمانش جان گرفت.  او همیشه بعد از اینکه نفسی چاق می‌کرد؛ رو به چهره ی منتظر دخترک می گفت:« برو یک بشقاب بیاور.» سپس یکی یکی درِ پاکت‌ها را باز و از هر کدام کمی برایش در بشقاب می گذاشت؛ به جز شیرینی توتی که  می‌دانست او اصلا دوست ندارد. وقتی انواع و اقسام خوراکی‌ها کنار هم جمع می‌شدند، چشمان دخترک برق می‌زد. او  عاشق تنقلات شب عید بود؛ مخصوصا نان نخودچی؛ که فقط در آن ایام خریداری می‌شد. او عید را دوست داشت؛ با آن همه رنگ و طعم. سوز هوا بیشتر و رنگ آسمان تیره‌تر از ساعت قبل شد. زن شالش را کمی محکم‌تر دور خود پیچید. احتمال داشت باران ببارد. باید زودتر به خانه بر می‌گشت. به شیرینی فروشی معروف محله‌شان رسیدند. زن یادش آمد فرصتی زیادی برای خریدن سور و سات عید باقی نمانده‌است. اما  آنقدر سرگرم بستن حساب‌ها شده که  فرصت تهیه مخلفات شب عید را نکرده‌بود. چقدر دوست داشت خاطره شب عید در ذهن فرزندش نیز همان قدر خیال انگیز نقش ببندد.قدم‏‌های پسرک سست شد و مکثی کرد. چشمانش برق زد. به نظر می‌رسید با نگاهش به شیرینی‌های پشت شیشه ناخنک زده‌است. لبخندی از سر رضایت تحویل ویترین مغازه داد. سپس با خوشی قابل لمسی از آن عبور نمود. زن خط نگاه او را دنبال کرد. به صف جعبه‌های طلقی نان نخودچی رسید. او نیز لبخند زد. کام زن هم شیرین شده‌بود.</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 21:54:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم دو زار هوای تازه می خواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-y8suq8dab5ul</link>
                <description>صبح که بیدار شدم هنوز از خودم دلخور بودم. برنامه داشتم در این چند روز تعطیلی پیمایشی داشته‌باشم. دیروز در لحظه آخر پشیمان شدم. نمی دانم چرا این هوا را از دست داده‌بودم.  احساس می‌کردم از نظر بدنی آمادگی لازم را ندارم. زمستان گذشته کم کاربودم و با همین بهانه به خودم گفتم :&quot; زمان می‌برد تا دوباره برای پیمایش آماده شوم.&quot; بعد فکر کردم حالا که کوه نرفتم؛ حداقل دوزار پیاده رویی کنم؛ شاید این حال را بشوید و ببرد. از خانه بیرون زدم. نسیم خنک سر صبح و چشمک خورشید از لابه لای برگ های سبز درخت چنار کمی حالم را جا آورد. شیب رو به بالای مسیر پارک را با ضرب آهنگی مناسب پیمودم. به پارک  که رسیدم، کمی از سرعت قدم هایم کاستم تا نفسی تازه کنم.خانواده‌ای توجهم را جلب نمود. پدری دو فرزند خود را به پارک آورده‌بود. مرد کلاه مشکی به سر و تی شرتی به همان رنگ به تن داشت. دختری 13 یا 14 ساله با لباس ورزشی مشغول گرم کردن خود بود. به نظر می‌رسید در رشته‌ی ورزشی خاصی فعالیت دارد. این را از نوع نرمش‌هایی که انجام می‌داد حدس زدم.پدر با پسرش که حدودا 5 سال داشت، توپ بازی می‌کرد. به نظر می‌رسید سعی دارد او را سرگرم نماید تا مزاحم خواهر بزرگترش نشود. از این صحنه خوشم آمد. آفرین به چنین پدری که سلامتی فرزندانش را به خواب سر صبح روز تعطیل ترجیح داده‌است.همیشه خانواده‌هایی که گروهی ورزش می‌کنند، برایم جذاب هستند. اینکه به قول امروزی‌ها ورزش بخشی از &quot; لایف استایل&quot; آنهاست برایم خوشایند است. از آن‌ها عبور کردم و مسیر پارک را تا انتها رفته و خوشان‌خوشان برگشتم. هنگام برگشت پسرک را دیدم که به دنبال توپش می‌دوید. با شادی و ذوق فریاد می‌زد:« این دفعه می خوام با دست بندازم.»پدرش گفت:« نه با پا شوت کن.»پسر اصرار داشت:« نه با دست»پدر عامرانه گفت:« نه، مثل دخترا ننداز »مثل دخترها!  لحن بیان این جمله در گوشم زنگ زد. مثل دخترها، مگر دخترها چگونه‌اند ؟ دوست داشتم برگردم و به صورت عرق ریزان دخترش نگاه کنم. آیا او هم شنیده‌بود؟ آیا در این صبح بهاری با پدرش آمده تا ثابت کند مثل دخترها نیست و از مردان چیزی کم ندارد؟سالهاست از جنگ یکسان بودن زن و مرد دست برداشته و پذیرفته‌ام به هر حال به واسطه ساختار بیولوژیکی با هم تفاوت‌هایی داریم. معمولن هم وارد بحث‌های فمنیستی نمی‌شوم؛ اما هنوز حس برتری را نمی‌فهمم. به نظرم در دنیای امروز  اینکه این کار مردانه است یا آن رفتار زنانه است خیلی رنگ و جان گذشته را ندارد. اینکه ما از کودکی عادت به ورزش داشته‌ایم یا نه، به سلامت تغذیه خود رسیده‌ایم یا نه، ربطی به جنسیت ما ندارد.گاهی هنگام کوهنوردی از همنوردانم عقب می‌مانم. خسته می‌شوم؛ حتا می‌بُرَم. گاهی نیز پیش می‌آید با افرادی هم مسیر می‌شوم که نفس نفس می‌زنند. آفتاب آنها را مستاصل نموده‌است. من در حالی که به آرامی از کنارشان رد می‌شوم، می‌گویم &quot; خدا قوت&quot; اما معلوم است به زودی راهشان از ما جدا خواهد‌شد. این را به راحتی از خطوط چهره‌هایشان می‌توان خواند. جلو افتادن‌ها و عقب ماندن‌های زندگی، قوت و کاستی‌های‌ ما در مسیر، بیشتر از جنیست، بستگی به میزان آمادگی و برنامه‌های زندگی ما دارد و البته باورهایمان.گرچه امروز آبشار دوقلو را ندیدم و در اطراف خانه‌ پرسه زدم؛ اما برایم درس جالبی به همراه داشت. سوالاتی در ذهنم شکل گرفت. آیا تلاش می‌کنیم خودمان و فرزندانمان را طوری پرورش دهیم تا در میدان مسابقه ثابت شود چیزی از بقیه کم نداریم؟ یا به عنوان یک انسان به مفهوم عمیق پویایی می‌اندیشیم؟به خود نگاه کردم؛ آیا  با بی‌قراری عرق می‌ریزم که ثابت کنم خوبم؟ کافیم؟ چیزی از جنسی که نمی‌دانم کی نام &quot;مخالف &quot; را بر او نهادند کم ندارم. یا فقط در تلاشم تا از دیروز خود بهتر باشم؟آیا درس می‌خوانیم ، مدرک تحصیلی می‌گیریم، مهارت می آموزیم تا ثابت کنیم در این کارزار هستیم؟ آیا هواسمان به چشیدن طعم زندگی هست ؟  و حرف آخر، حال که به آن حد از شعور رسیده‌ و ورزش را برای سلامتی لازم می‌دانیم؛ حال که فرزندانمان را به ورزش و تندرستی تشویق می‌نماییم خواهشن دیگه زنونه مردونه‌اش نکنیم.ما جزئی از کل این زیبایی هستیم</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 14:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دارم جان‌ها بوی زندگی دهند</title>
                <link>https://virgool.io/Atighefroshikhaterat/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-o2tzqbro8et2</link>
                <description>دیروز خواندن کتاب &quot; جان‌های شیفته&quot; از واهه آرمن مرا به سالهای دور کودکیم برد. به خاطر آوردم روزی که خبر پایان جنگ در شهر پیچید، مادرم بسیار خوشحال بود. مدام می‌گفت:&quot; خدا رو شکر بالاخره تمام شد. &quot;پدرم  آرام بر روی صندلی همیشگی‌اش نشسته‌بود و فقط یک جمله گفت:« اثرات آن 20 سال بعد معلوم می‌شود.»متاسفانه عمرش کفاف نداد تا نتیجه پیشگویی خود را ببیند؛ شاید هم نیاز نداشت. واهه مرا به حال و هوای گنگ و تکه تکه‌ی آن روزها پرتاب نمود.بر بلندای سنگِ خورشیدگوش می‌سپارم به آواز بارانتو بی‌وقفه سخن می‌گوییو منطنابی از بلندترین شاخه‌ی درختِ ژرف‌ریشهآویزان می‌کنمو پیش از رفتنکودکانم راکه در جنگ با دشمنیتیم شده‌اندو کودکان دشمنم راکه در جنگ با مایتیم شده‌اندکمی تاب می‌دهم</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 22:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز عادی‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-fyzlwzfuxm3r</link>
                <description>امروز پستچی بسته‌ی کتاب هایم را آورد. اولین کتابی که ورق زدم تا چند سطر از آن را بخوانم، کتاب شعر «همه چیز عادی‌ست» بود. این کتاب شعر نوشته‌ی مجید رفعتی است. شعرهایی کوچک با تاثیری بزرگ. بیشتر آنها چند سطر است. به راحتی می توان آنها را حفظ نمود و هر جا که حسش بود زمزمه کرد؛ در میان گفتگوهایمان و یا در تنهایی و خلوت خودمان. می توان سطر خط شعر را گرفت و به افق دیدگاه شاعر نگاه کرد. چندتایی را که خودم همین الان خواندم؛ می نویسم.آسمان پر از سنگ و پرندهنمیداند کدام را به مقصد برساندسنگ را یا پرنده را؟ساده لوحی‌ست اگر بپنداریمکه « خیلی بد» خیلی زودتبدیل به «خیلی خوب» می‌شودآرامشی دارد آویختن به خودمثل لباس شسته‌ایبر طناب آفتاب </description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 17:38:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکاندن خانه هایمان رسم خوشایندیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27744553/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA-eeh8qsssakae</link>
                <description>یادمه وقتی بچه بودم ، هر سال موقع خانه‌تکانی مادرم می گفت:&quot; اگر این عید نبود گند از سر و کول‌مان بالا می رفت&quot;با دقت و توجهی که او به نظامت خانه داشت حرفش برایم کمی عجیب می نمود. الان که فکر می کنم در می‌یابم منظورش نظافت روزانه نبود. وقتی مشغول خانه تکانی می شویم کلی وسیله پیدا می کنیم که اصلا یادمان نمی‌آید چرا نگه‌ش داشته‌ایم. یک عالمه انباشتگی که وقتی به نیت تکاندن خانه دست به کار می شویم تازه سر از گوشه و کنار خانه بیرون آورده و خودنمایی می کنند. با تعجب نگاهشان می کنیم و از خود می پرسیم: &quot;چرا نگه‌اش داشته‌ام؟ چرا اینجا گذاشتمش؟ به چه دردم می خورد؟&quot; و البته معمولا جواب واضحی نمی‌یابیم.امروز در کتاب «راه و چاه موثر اندیشیدن» به نکته ای برخوردم که مرا به فکر واداشت.&quot; نگرانی هایی فراوانی در وجود ما برهم تلبار شده‌اند که به ندرت از آن‌ها رها هستیم و این نگرانی ها معمولا بسیار بیش از آن‌اند که آگاهانه تشخیص می دهیم. آنچه به نگرانی‌های ما قوت می بخشد غالبا خود نگرانی‌هانیست بلکه بیشتر به سبب این است که به خودمان فرصت نمی‌دهیم این نگرانی ها را به خوبی بشناسیم و تفسیر کنیم.&quot;ما در زندگی روزمره ذره ذره آنها را در گوشه و کنار جمع می کنیم تا سر فرصت رسیدگی نماییم. نمی دانم چرا در بیشتر مواقع فرصت مناسب فراهم نمی شود . زمانی که به سمتشان می رویم با حجمی از احساسات و هیجانات و دغدغه هایی که روی سر هم تلمبار شده‌اند مواجه شده و البته طبیعی است که از آن‌ها می هراسیم. چه بسا در بیشتر مواقع عقب‌گرد نموده و پرداختن به آنها را به فرصتی بعدتر موکول می نماییم.تصور می کنم می بایست مثل خانه تکانی شب عید با آنها رفتار کنیم و به خود بگوییم:&quot; این خانه مال من است و دوست دارم تمیز و مرتب باشد. حجم کار زیاد است، بله می دانم اما بالاخره باید از گوشه‌ای شروع کرد.&quot;روح مادر بزرگم شاد؛ همیشه می گفت : کار را دست می کنه اما چشم می ترسه&quot; به نظرم برای سامان دادن به ماوای روانمان باید آستین ها را بالا بزنیم و به خود بگوییم:&quot; اوضاع تا امروز چندان خوب پیش نرفته اما تصمیم دارم از امروز آن را بهبود بخشم.&quot;  این روند، کار یک روز و دو روز نیست. بلکه هر روز زمانی هر چند اندک را ؛ مثلن یک ربع؛ به سامان بخشیدن یک گوشه بپردازیم. به خاطر بیاوریم کی این حس را تجربه کردم؟ چه شد به آن نپرداختم و اینجا رهایش کردم ؟ امروز که به سراغش آمدم با آن چه کنم؟  گرد و غبارش را بروبم؟ آیا هنوز برای من کارایی دارد؟ یا از خیرش بگذرم و آن را دم در بگذارم. البته یادمان باشد انتظار معجزه نداشته باشیم؛ کما اینکه رسیدن به این نقطه خود یک معجزه است. هاروکی موراکامی در کتاب «  از دو حرف می زنم از چه حرف می زنم » می گوید: &quot; هر قدر به بدن برای انجام کاری فرمان دهی، نباید روی واکنش آنی‌اش حساب کنی.&quot; در این راه روزهایی در انتظار ماست که بدنمان خام می کند، درد می گیرد، حسی شبیه به آنچه در روزهای تکاندن خانه تجربه می کنیم. شاید به خود بگوییم مگر دیوانه شدم که درب این انباری را باز کردم. حال با این همه وسیله چه کنم؟ اما تصور می کنم می ارزد؛ به تمیزی بعدش. وقتی دور و برمان سامان می‌یابد. وقتی روی مبل لم می دهیم و چایی را در اتمسفر خوشایندی که پیرامونمان در جریان است می نوشیم. در آن لحظه به قدرت و جسارت خود می بالیم. به اینکه شهامت به خرج داده و کاری مفید برای حال دلمان انجام داده‌ایم و زیر لب می گوییم:&quot; خوب شد دست به کار شدم وگرنه گند از سرو کولم بالا می رفت.&quot;</description>
                <category>فرزانه پوربهرام</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Tue, 21 Mar 2023 11:31:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>