<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_27765589</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27765589</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:00:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2504461/avatar/0eEJ4R.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>m_27765589</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27765589</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانیال نصیری خواننده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27765589/%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-syabxyozwvxd</link>
                <description>نوشته ای از دانیال نصیری خواست پیاده شه که بازوشو گرفتمو گفتمسیاوش من خوبم ....میدونم ... من که نمیگم بدی ...فقط میخوام مطمئن بشیم خوب میمونی با این حرف پیاده شدو اومد سمت من درو برام باز کرد تا پیاده شم که کلافه گفتم چه دکتری هست ؟استرس کل وجودمو گرفته بود هیچوقت با دکتر میونه ام خوب نبود اما نه در این حدنمیدونم چرا انقدر ترسیده بودم تخصصش روانه ...اما دوستمه ...من برای هر چیزی میام پیششپیاده شدمو گفتم روان آخه .؟نیم نگاهی بهم انداختو دستش رو کمرم قرار گرفت تا منو به سمت ساختمون راهنمایی کنه و گفت ازش خوشت میاد ...نگران نباشبا این حرف وارد آسانسور شدیم و دکمه طبقه رو زدتنم سرد بود از استرسآسانسور به طبقه مورد نظر رسیدو در باز شد انتظار یه راهرو پر از در برای هر مطب دکتر و داشتم اما وسط یه سالن بزرگ در باز شد یه سالن با کلی صندلی شبیه صندلی های سینما که رو به یه مانیتور بزرگ قرار داشتن صندلی ها خالی بودو مانیتور شماره اتاق و شماره بیمار رو نمایش میدادکلی میز منشی دور تا دور سالن بود اما اونا هم خالی بودن سیاوش منو به سمت در هدایت کردو گفت ساعت کاری تموم شده ...اما مریم بخاطر ما منتظر موند سوالی برگشتم سمتش و گفتممریم .‍؟سیاوش تقه ای به در اتاق زدو سر تکون داد صدا زنونه ای گفت بیا تو .‌‌... سیاوش...سیاوشو با مکث و لحن خاصی گفت لحنی که اگه اشتباه نکنم ....شبیه ....عشوه بود ...ابرو هام بالا پریدو به سیاوش نگاه کردمسیاوش اما بدون نگاه کردن به من در اتاقو باز کردنور دم غروب جلوه سرخی به این اتاق با پنجره های قدی داده بودو تمام وسایل انگار برق میزد سیاوش درو پشت سرم بستو تاز تونستم مریمو که پشت اون میز بزرگ و تو اون صندلی گنده تقریباً گم بود ببینم سیاوش هم که انگار حس منو داشت گفتمیشه اون پرده های لعنتی رو بکشی مریم صدای خنده آرومی اومدو با صدای بوق کوتاهی پرده ها پائین اومد چراغ اتاق روشن شدو بالاخره تونستم درست مریمو ببینم سلام کردیمو اونم خیره به من جواب سلاممو داد موهای مش شده و کوتاهش تا زیر چونه اش بودو مدل کپ خیلی قشنگی کوتاه شده بود صورتش آرایش ملایمی داشتو تو صورتش میشد همون قضیه حرف سیاوش دید چشم هائی که با مهارت فقط با آرایش  زیبا تر شده و خطوط آرایشی که اصلا پیدا نبود انتظار یه خانم مسن رو داشتم نه یه خانم هم سن سیاوش شاید حتی کوچکتر اونم مثل من در حال بررسی من بودو با صدای سیاوش بالاخره نکاهشو از من گرفت سیاوش کمرو پشتمو نوازش کردو در حالی که منو به سمت کاناپه های جلو میز هدایت میکرد گفت ممنونم که این تایمو برا ما خالی کردی مریم لبخند بزرگی تحویل سیاوش داد که سفیدی ردیفی دندون هاشو حسابی نمایش میداد حس کردم کاش قبل اومدن دندون هامو مسواک میزدم هر دو نشستیمو مریم نیم نگاهی ای به من انداخت البته با همون لبخند مشخص بود از اون آدم هایئه که چه بخواد چه نخواد حضورش توی تو حس بد ایجاد میکنه از اون آدم ها که انقدر کامل و شیکه که در برابرش همیشه تو یه نقصی داری !البته در این لحظه من در برابرش میتونستم خیلی بیشتر از یک نقص داشته باشم مریم گوشه موهاشو پشت گوشش فرستادو گفت خواهش میکنم سیاوش....من برای تو همیشه وقت دارم اینو با عشوه خاصی گفت از کشو میزش برگه کاغذی بیرون آوردو بلند شد کت و شلوار رسمی تنش بود که با وجود پوشیدگی خوبی اندامشو کاملا نشون میداد رو به روی من نشستو کاغذ با یه کلاسور زیر دست و یه خودکار به سمت من گرفتو گفت ممنون میشم این فرمو پر کنی اما قبل اینکه من فرمو بگیرم سیاوش ازش گرفتو در حالی که فرمو میذاشت رو میز گفت لازم نیست....هر دو به سیاوش نگاه کرددانیال نصیری</description>
                <category>m_27765589</category>
                <author>m_27765589</author>
                <pubDate>Sat, 20 May 2023 21:36:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسین عرفانی و همسرش گلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27765589/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%B4-%DA%AF%D9%84%DB%8C-dwnufffvtafk</link>
                <description>حسین عرفانی و راحله گلسیاوش خندیدو بطری نوشیدنی رو برام باز کردو گفت من نوشیدنی فقط آب جو دارم مشکلی که نداری ...؟به نوشیدنی کنار بشقاب نگاه کردمو گفتم قبلا خوردم ...البته از این مدل نه خندیدو گفت نگو که از این دست ساز های تقلبی خوردی با خجالت خندیدمو گفتم نمیدونم چی بود .....مزه خاصی نداشت خندیدو آب جو خودشم هم باز کرد و گفت این الکلش خیلی کمه .‌.با طعم لیموئه....فکر کنم خوشت بیاد ...‌درست مثل دلسترهسری تکون دادمو کمی برای خودم تو لیوان ریختم و مزه کردم معده ام خالی بود اما خیلی تشنه بودم برای همین با وجود سوختن معده ام میل به خوردنش داشتم و بیشتر ریختم برای خودمو خوردم سیاوش لبخندی زدو گفت دیگه چی رو امتحان کردی آرام ؟تقریباً همه چی رو امتحان کردم ....اما خب جز شراب و آب جو چیزه دیگه ای رو دوباره نخوردم خندیدو گفتخوبه ... انتخاب درست و عاقلانه ایه نمیدونستم منطورش از خوب چیه یعنی اگه چیزه دیگه میخوردم بد بود ؟اونوقت چرا ؟مگه نباید حق انتخاب داشته باشم ؟میخواستم اینا رو بهش بگم که گفت شروع کن ...همین الانم از گرمای اولیه افتاده...من خیلی گرمای غذا برام مهمه کمی برنج و مرغ برداشتمو گفتم منم همینطور ....کلا چیزای گرم دوست دارم به سیاوش نگاه کردم که یه تای ابروش بالا پریده بود تازه فهمیدم چی گفتم گوشه بینیمو خاروندمو سریع گفتم منظورم اینه که ...پرید وسط حرفمو گفت منظورتو متوجه شدم با این حرف نگاهشو گرفتو برای خودش غذا کشید که گفتم منظورمو بد متوجه شدی حالا با هر دو ابرو بالا پریده نگاهم کردو گفتاز کجا میدونی من چی برداشت کردم آرام ؟ای خدا ...اوضاع رو بدتر کرده بودم سریع سرمو برگردوندم تو بشقابمو گفتم هیچی ....ولش .....سرد شد ..سیاوش تو گلو خندید و با صدای بمی گفتآرام...آروم سرمو بلند کردمو نگاهش کردم که لبخند آرومی زدو گفت وقتی هول می‌کنی ...خیلی با نمک میشی ناخداگاه ابرو هام بالا رفتو سیاوش نفس عمیقی کشیدو گفتدلم میخواد با من راحت باشی اما تو همیشه خیلی کنار من معذبی حس کردم گونه هام داغ شد و حسم درست بود چون سیاوش دستشو به سمتم آورد و آروم رو گونه ام دست کشیدو گفت چقدر این سرخی رو گونه هاتو دوست دارم ....وقتی خجالت میکشی سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم اما من دوسشون ندارم .....همیشه لو میرم ....سیاوش تو گلو خندید و چونه ام رو گرفتو سرمو بلند کرد نگاهش تو چشم هام چرخید و گفت گونه هات هم سرخ نشن ....چشم هات تو رو لو میدن ....خدای من ....اصلا نمیدونستم چی باید بگم ‌...چه رفتاری باید داشته باشم ....اصلا انتظار این حرف ها رو از سیاوش نداشتم تنم گر گرفته بود و تو دلم آشوب بود سیاوش خم شد سمتم فاصله کمی بین صندلی هامون بود میدونستم میخواد لبمو ببوسه .خودمم این بوسه رو میخواستماز همون لحظه اول  که منو دید که گفت لب هات .....تماما این حس بوسیده شدنو داشتم اما این یه بوسه ممنوعه بود ....مثل لمس هاش که لمس ممنوعه بود باید سرمو عقب میبردم ....ما دوتا تنها تو این خونه بدونه مزاحم ....این بوسه  ما رو به جاهای خوبی نمیبره مخصوصا من بی تجربه نوشته شده توسط حسین عرفانی و همسرش گلی </description>
                <category>m_27765589</category>
                <author>m_27765589</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 00:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسین عرفانی پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27765589/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-yxwpouzrm2ip</link>
                <description>#دیوانگی از حسین عرفانی﻿سالها پیش وقتی که بچه بودم اتفاق جالبی افتاد واون اینکه زن همسایمون بخودی خود مریض شد ، اصلا&quot; بگم کاملا&quot; دیوونه شد من که بچه بودم ولی بزرگترا میگفتن که اون جن زده شده و داستانی رو براش تعریف میکردند، واینکه من هیچ وقت نتونستم این مسئله رو باور کنم ولی هیچ وقت هم از ذهنم بیرون نرفت. سالها از اون ماجرا گذشت تا اینکه چند سال قبل که تو یک شهر کوچک تو حوزه مرکزی ایران دانشجو بودم اتفاق جالبی برای خودم افتاد که راستش خیلی منو ترسوند. ماجرا از این قرار بود که با یکی از دوستام توی اون شهر خونه ای رو اجاره کرده بودیم وهمیشه با هم بودیم تا اینکه دوستم برای چند روزی به شهرستان رفت ومن خودم تنها تو اون خونه بودم، زمستون بود و هوا خیلی سرد شده بود . شبی از اون شبها که تنها بودم آخرای شب رفتم که بخوابم ، خوابیدم ولی همین که چشمام گرم شدند صدایی رو شنیدم، انگار کسی از رو در حیاط پرید داخل حیاط و من با شنیدن صدا از جام بلند شدم رفتم داخل حیاط وآنجا رو خوب وارسی کردم ولی کسی یا چیزی نبود بی خیال اومدم و سر جام خوابیدم و باز داشت خوابم میبرد که ناگهان احساس کردم یه نفر در حال رو باز کرد واومد داخل حال و در رو پشتش بست ، فورا&quot; از زیر پتو در اومدم به در حال نگاه کردم کسی نبود بلند شدم داخل اتاقها رو هم گشتم دوباره داخل حیاط رو هم گشتم ولی کسی وچیزی نبود ، با این فکر که خیالاتی شدم برگشتم و رفتم که بخوابم.این بار با کمی احتیاط رفتم زیر پتو و چراغها رو خاموش نکردم، ولی از اونجایی که شبهای زمستون خیلی طولانیند دوباره چشمام گرم شدند انگار کاملا&quot; خوابم برده بود که با شنیدن صدایی دوباره از خواب بیدار شدم ، صدای آواز خواندن پسر بچه ای که داشت از اتاق خواب روبرو با صدا ی بسیار زیبا آواز میخواند ، وحشت زده بیدار شدم با سرعت خودمو رسوندم به اتاق خواب ، صدا قطع شده بود و کسی هم اونجا نبود ، راستش دیگه حسابی ترسیده بودم داخل اتاقهای دیگه رو کاملا&quot; گشتم چیزی نبود .برای اینکه هوای خنک به کلم بخوره و از این وضع دربیام ، به قصد رفتن به داخل حیاط در حال رو باز کردم که با بدترین صحنه زنگیم روبرو شدم ، مردی پشت به من داشت به طرف در حیاط میرفت انگار قصد داشت بره بیرون یهو برگشت رو به من کرد و باصدای چندش آوری به من گفت :ببخشید از اینکه ترسوندمتون و بعد بدون اینکه بزاره من خوب نگاش کنم با سرعت رو دیوار پرید و مثل دود از همون جا ناپدید شد. من تو همون یه لحظه اونقدر دیدمش که حسابی بترسم ، مردی نسبتا&quot; قد بلند با موهای در هم وبلند با صورتی مبهم و ...!و پاها وراه رفتنی که اصلا&quot; شبیه انسان نبود ، پاهاش شبیه سم بود و شاید بخاطر اینکه منو خوب بترسونه کاملا&quot; نمایانش کرد. من آنقدر ترسیده بوده که همین جور خشک به در حال تکیه زده بودم بدنم کاملا&quot; یخ کرده بود ودر عین حال بشدت عرق کرده بودم ، واضع صدای قلبم که داشت نامنظم میزد رو میشنیدم ، نمیدونم چطوری صبح شد ولی چند روز به شدت مریض بودم و اصلا&quot; نمی تونستم موضوع رو از ذهنم بیرون کنم، داشتم دیوونه میشدم و چند روزی نتونستم سر کلاسام حاضر بشم. موضوع رو به چند نفر که اطلاعاتی در زمینه داشتند در میان گذاشتم همگی میگفتن که جن دیدی  و من بیشتر میترسیدم ، داستانهای زیادی رو از زبان خیلی آدما شنیدم درباره مواجهه با جنیان که با این اتفاقی که برای خودم افتاده بود همه رو باور کردم .چند سال از این موضوع میگذره ولی برای من همیشه تازه است مثل دیروز و حالا پس از چند سال مریضی اون زن رو باور میکنم و علتش رو میفهمم .حسین عرفانی:)#</description>
                <category>m_27765589</category>
                <author>m_27765589</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 19:18:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>