<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های yalda azadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27893826</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 05:59:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4858584/avatar/qUV9W4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>yalda azadi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27893826</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارزوی نیمه تمام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27893826/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-trzkoppemd3u</link>
                <description>ثانیه به ثانیه می‌گذرد هم شوق دیدنتان را دارم هم دوست نداشتم اولین و آخرین دیدارم با شما این گونه باشد آقا جانمن دهه هشتادیی بودم که آرزو داشتم شمارا کمی که بزرگتر شدم ببینم اما نه این گونه...حال این شب های ما توصیف ندارد آقای منهر ثانیه که می‌گذرد انگار جانمان را می‌گیرند جان هایی قرار بود فدایت شوند اما شما فدایی ما شدی...شهر همچون کتابیست که آخرین برگ‌هایش را ورق می‌زندو این دل که حالا نفسش را در سینه حبس کرده است و خودش را آماده می‌کند برای آخرین دیداراین شب‌ها آسمان شهر گویی گنبدی از سربِ گداخته است که بر شانه‌های بی‌قرار مردم سنگینی می‌کند و این بغض های گیر کرده در گلوی تمام مردم، انگار این شهر را به محاصره در آورده استخیابان‌ها همچون رگ‌هایی ملتهب و پرخون، در تپش‌اند گویی شهر خودش، موجودی زنده است که در فراق مسافری که قرار است به زودی بدرقه‌اش کند، به لرزه درآمدهگویی زمین در این ساعت‌ها، تختی‌ست سرد که برای پیکری که قرار است بر آن آرام بگیرد، دهان باز کرده و زمان، همچون شنِ خیسی که از میان انگشتان می‌لغزد و بی‌رحمانه و سریع در حالِ گذر است تا به آن وداعِ بزرگ برسدو فردا گام‌های مردم همچون صدای ضرب‌آهنگِ طبل‌هایی از دوردست در گوش زمین می‌پیچد گام‌هایی که نه برای رسیدن که برای ثبت یک حضور در حافظه‌ی جاویدان این خاک برداشته می‌شوند و رد پا هایی که به یادگار میماند.لحظه‌ها به کندیِ عبورِ عابری خسته در مسیری طولانی می‌گذرند تا واژه‌ی “وداع” به شکلی عریان بر تاروپود این شب‌های بی‌خواب نقش ببندد.«وداعی کرد که لرزید، ستونِ آسمان از هیبتکه رفت آن جانِ پاک و، رها از بندِ این رغبت#اثری_از_قلم_یلدا_ازادی</description>
                <category>yalda azadi</category>
                <author>yalda azadi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 10:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل عاشقی که پرپرش کردی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27893826/%DA%AF%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ikzbf9ffveix</link>
                <description>راستش را بخواهی نه اسمش عشق بود و نه یک دوست داشتن ساده هر گاه نگاهش سمت کس دیگری بود گل رز قرمزی می شدم که داشتم در دستهای ظریفش پرپر می شدم و روی زمین سرد برفی می‌افتادم و قلبم به درد می امد و نمی توانستم فریاد بزنم و بگویم که چقدر دوست دارم زیر ان برف دستهای هر دویمان سرد بود ولی وقتی دستش به دستم می خورد دستم که هیچ تمام بدنم گرم می شد خیلی سخت است که چشمان یک نفر تمام دنیایت شود و دستان یک نفر تمام رویایت شود و چشمان تو تمام دنیای من استای زیبا ترین دنیا وقتی نمی شود قلبت فقط برای من باشد با دست هایت پر پر شدن هم لذت دارد</description>
                <category>yalda azadi</category>
                <author>yalda azadi</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 02:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردغبار هایی که از حال دلم با خبرند برای رسیدن به چشمانت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27893826/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-yvtxdik8phqe</link>
                <description>گاهی اوقات دلم می‌خواهد لای دفتر مغزم را باز کنم و برایت بگویم از اسب‌هایی که برای رسیدن به هدفشان گرد و غباری به پا می‌کنند گاهی اوقات مانند اسبی می‌شوم که برای رسیدن به تو گرد و غباری در جهان به پا می‌کنم وقتی گرد و غبارها شوق چشمانم که در زیر سایه مژه‌هایم است را می‌بینند گهگداری به خودشان می‌آیند و قبل از اینکه پایم را کامل روی زمین بگذارم بلند می‌شوند و همراهم مانند یک رفیق می‌آیند شاید نتوانند صحبت کنند اما همین که کنارم هستند یک دلگرمیست گرد و غبارها مانند رفیق‌های کوچک و بزرگ کنارم می‌ایستند و بدون زبان کمکم می‌کنند وقتی جهت گرد و غبارها عوض می‌شود به من می‌گویند که برای رسیدن به تو باید از آن طرف بروم انگار راه رسیدن به تو را بهتر از من می‌دانند انگار از دل آشوب من برای رسیدن به تو خبر دارندجهت نشان داده شده را می‌روم تا به نگاهت برسم می‌دانی برق نگاهت زودگذر مثل شهاب است چشم‌هایت عطری دارد گیج کننده از همان ها که قلبم را اسارت میبرد همان‌هایی که پلک می‌زنی و یکباره جهان به بوی مردمک‌های خوشرنگت عطری دلچسب می‌گیردتو می‌گویی...بلای جان عاشقشب هجران و غم‌های فراق استولی ...چشمان بی‌تاب تو گویدبلای جان عاشق اشتیاق است.....</description>
                <category>yalda azadi</category>
                <author>yalda azadi</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 02:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک های گرم تر از اغوشش که دلم را به  اتش کشید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27893826/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%B4%D8%B4-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D8%B4-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-zxuv0rtezzgx</link>
                <description>به نام آنکه عشق را زیباتر از همیشه آفریدروی سنگی سرد نشسته بودم اما این بار بدون آغوشی گرم شاید همیشه فکر می‌کردی که من سرما را دوست دارم اما راستش را بخواهی همه چیز بهانه بود عاشق آغوش گرمت بودم انگار این بار همه چیز سردتر از همیشه بود شاید می‌خواست نبود تو را به رخم بکشد تنها چیزی که گرمتر از همیشه بود اشک‌هایی بود که بی‌اختیار مهمان گونه‌های سردم می‌شدند و آرام آرام پایین می‌آمدن و روی دست‌های سردم می‌چکیدند هیچ وقت قرار نبود جای دستان تو اشک‌هایم دستم را بگیرد و گرم کند سرم را روی پاهایم گذاشتم ناگهان صدای قدم‌های آشنا آمد هر قدمی که به من نزدیک‌تر می‌شد قلبم تندتر از همیشه می‌تپید هر قدمی که برمی‌داشت رد پایش درون قلبم باقی می‌ماند در همان حین ناگهان بادی وزید مولکول‌های هوا بوی آن را هم سوی من آوردند بویی که حالا یادآور تمام خاطرات گذشته بود دوست داشتم سرم را از روی پاهایم بردارم اما من از اینکه سرم را از روی پایم بردارم و نگاهش کنم می‌ترسیدم صدای قدم‌هایش دیگر نمی‌آمد چون بالای سرم ایستاده بود و نگاهم می‌کرد آدم عاشق نیازی به دیدن ندارد قلبش با جزئیات‌تر از چشمانش همه چیز را می‌بیند آرام کنارم نشست قلبم تندتر و تندتر و تندتر می‌زد حتی تندتر از روزی که برای اولین بار دیده بودمش انگار دلتنگ آغوشش بودم ولی از اینک اینکه آغوشم بگیرد می‌ترسیدم با صدای گرم همیشگی‌اش گفت دیگر گریه نکن</description>
                <category>yalda azadi</category>
                <author>yalda azadi</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 02:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>