<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28117066</link>
        <description>به امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:38:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4719018/avatar/zbMc9c.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28117066</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن موجود عجیب !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%A2%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-ez6xrj39pmon</link>
                <description> در ماکروفر با صدای تق محکمی بسته شد و من با لیوان بزرگی که تا نیمه آن را پر از شیر داغ کرده بودم به سمت مبل راحتی کوچکی که جلوی تلویزیون جا خوش کرده بود حرکت کردم . در این وقت سال در میانه های های مرداد هوا زیادی گرم است و حس خنکی که از قدم گذاشتن پاهای برهنه ام روی سرامیک به تمام تنم منتقل میشود را  خیلی دوست دارم ، از بچگی طرفدار این نبودم که تمام کف خانه را با فرش و قالیچه پر کنم ، حالا هم  تنها بخش های کوچیکی از خانه با فرش پوشیده شده است .خودم را روی مبل پرت کردم و لیوان شیر داغم که با هات چاکلت ترکیب شده بود را بین دو دستم گرفتم تا گرمایش به دست های همیشه سردم منتقل شود . فرقی نمیکند که در چه فصلی از سال باشیم دست ها و پاهای من همیشه سرد هستند گویی خون هرگز در آنها حرکت نمیکند و بازهم فرقی نمیکند که چه فصلی باشد و هوا چقدر گرم است من همیشه شیر را داغ داغ میخورم ، هر روز یک لیوان و از جرعه جرعه فرو دادنش لذت میبرم، این نوشیدنی محبوب من است !برای چند لحظه به ذهنم خطور کرد حالا که جلو تلویزیون نشسته ام شاید بهتر است روشنش کنم بلکه کمی با فیلم تماشا کردن سرگرم شوم ، اما این ایده به سرعت در سرم جان باخت چرا که فکر پیچیدن صدای آن  در خانه برایم ناراحت کننده بود. موضوعاتی که برهم زننده سکوت باشند در زندگی من نمیتوانند جایی برای خود بیابند.من تنها زندگی میکنم و به تنهایی خو گرفته ام ؛ همچون آدمی که سال ها غریب و تنها در یک کلبه در وسط ناکجا آباد زندگی کرده و از هرگونه تمدنی دور بوده است ، من مدت هاست که همین طور تنها زندگی میکنم و این طور زندگی کردن حالت محبوب من است . هرگز کمبود چیزی مرا آزار نداده بود یا فکر اینکه میتواستم جور دیگری زندگی کنم و شاد تر باشم حتی به ذهنم خطور هم نکرده بود ، برای من زندگی همین بود ، همین قالب ، همینقدر ساده و همینقدر راحت . اما حالا مدتی بود که چیزی داشت آزارم میداد و حس آرامش و راحتی که همیشه با من همراه بود از من ربوده شده بود .همین حالا هم میتوانستم حضورش را احساس کنم . او برگشته بود ! چند روز ندیدنش باعث شده بود که باور کنم حتما از اول هم وجود خارجی نداشته است و تنها مخلوق ذهن خیال پردازم بوده است ، گمان کرده بودم توهماتم توانسته است تا این اندازه به واقعیت نزدیک گردد . اما حالا حضور سنگین و سختش را در سرتاسر اتاق حس میکردم ، از سر اجبار چشم هایم را که برای چند لحظه استراحت روی هم گذاشته بودم باز کردم و یک نگاه اجمالی به دور تا دور اتاق انداختم . اصلا نیازی به گشتن نبود این موجود کوچولو مزاحم به سادگی قابل رویت بود ، روبه روی من پشت به میز تلویزیون به حالت چهارزانو نشسته بود ، موهای مشکی و فرش که کمی هم حالت وز وزی داشت دورش را گرفته بود ، مثل همیشه یک تیشرت نارنجی رنگ جیغ تنش بود همراه با یک دامن لی آبی پر رنگ و یک جوراب سفید ساده که تا ساق پایش بالا می آمد لباس هایش را تکمیل کرده بود. چند بار اول که او را دیدم متوجه این موضوع نشده بودم اما او تقریبا هیچ گاه کفش به پا نمیکرد اما  جوراب های سفیدش همیشه در تمیز ترین حالت ممکن بودند .این یکی از هزاران عجایبی بود که با هر بار دیدن این موجود که نمیدانم چه باید صدایش بکنم برایم به ارمغان می آمد .روبه رویم نشسته بود و هیچ کاری نمیکرد ، مثل همیشه که هیچ کاری نمیکرد و هیچ صدایی نداشت، او حتی از سکوت نیز بی صدا تر بود . میدانید که چه میگویم اگر مدتی در یک اتاق ساکت بنشینید و با دقت گوش دهید بعد از مدتی میتوانید صدای موزون و روح نواز سکوت را در حلزون داخلی گوش هایتان احساس کنید اما این موجود هیچ صدایی نداشت باور کنید که  بارها تلاش کردم تا صدایش را بشنوم و حس کنم که چه میخواهد و یا اصلا چیست؟ اما هر بار در این تلاش ها شکست خوردم . اگر سنگینی حضورش که با خود به همراه می آورد نبود شاید میتوانست مدت ها با من زندگی کند و من متوجه حضور او نشوم .گویی که با حضورش لایه حریری را روی همه چیز میکشید ، مثل اینکه وزنی به هوایی که در اتاق جربان داشت میبخشید .تقریبا دیگر از او نمیترسم اما باز هم با هربار دیدنش کمی ضربان قلبم بالا میرود ، چون که میدانم به یک دلیلی ظاهر میشود و بالاخره روزی زمان همه چیز را مشخص خواهد کرد. جثه بسیار کوچکی دارد ، اما نمیتوانم سنش را حدس بزنم البته اگر مفهوم زمان برای او معنی داشته باشد، به نظر نمیرسد توانایی یا علاقه ای برای آسیب زدن به من داشته باشد . فکر میکنم اگر چنین قصدی داشت تا حالا اجرایی اش کرده بود .به رویش لبخند زدم و گفتم که خوش آمدی سعی کردم به او این حس را منتقل کنم که اینجا بودنش را دوست دارم.اما در هر حال نمیدانم احساسات او نسبت به من چیست و چه چیزی در نگاهش موج میزند زیرا من همه چیز را درباره این دخترک کوچک میدیدم به جز چهره اش ، چهره او ترکیبی از همه چیز است . هم رنگ دارد و هم ندارد ، هم شکل دارد و هم در بی حالت ترین حالت ممکن است . گویی نیست در حالی که هست همانطور که مولانا میگوید &quot;نیست بود و هست بر شکل خیال &quot;و میدانم که این موجود واقعی است تماما مادی است و تماما جسم است  تنها چهره اش است که گویی خیال است و من از آن سردرنمی آورم .گفتم غذا میخوای ؟ گشنه نیستی ؟ در حالی که اصلا نمیدانستم توانایی خوردن چیزی را دارد یا نه !قبلا هم سعی کرده بودم با او حرف بزنم و با او ارتباط برقرار کنم از هر راهی که شده اما تا به حال که موفق به انجام چنین کاری نشده بودم ... </description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 16:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز از آن روز های بد است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qhsfdeau78qm</link>
                <description>امروز از آن روزهایی است که زیادی بدم ، که مثل سگ در جهنم پشت میزم نشسته ام و منتظرم تا اولین نفری را که پیدا کردم بدرم . حقیقتا متاسف و خجالت زده ام که چنین حقایقی را درباره خودم اشکار میکنم اما عمیقا احساس خشم و وحشیگری وجودم را فرا گرفته است. بهترین و نزدیک ترین گزینه هم همکار مذکر بی فهم و شعوری است که کنار دستم نشسته است و از صبح تا بعدازظهر با بلند ترین صدای ممکن صحبت میکند ، از جایش تکان نمیخورد و خداراشکر عقل کل دو عالم است و عادت دارد ناخن هایش را بجود و خون من را به جوش درآورد . اگر تصمیم بگیرد امروز کمی بیشتر صبرم را بسنجد ، احتمالا لنگه کفشم را به سمت کله پوکش پرتاب خواهم کرد.در چنین روزهایی علاوه بر اینکه از دیگران متنفرم از خودم هم نفرت پیدا میکنم .علاجی برای حال بدم نمیبینم ، تنها قرار است که تحمل کنم و امیدوارم باشم که این نیز بگذرد و شاید فردا که چشم هایم را باز کردم کمی بهتر باشم .و دائم این بیت شعر در سرم تکرار شودهرچه آید به سرم باز بگویم گذرد  ،  وای از این عمر که با میگذرد میگذرد</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 11:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس درس مولانا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-psoj6v4ypte3</link>
                <description>چند روز پیش بود که چای خوش خوش رنگ و بویی که مامان برای عصر دم کرده بود را در یک لیوان بزرگ دسته دار ریختم و یک آبنبات کوچک هم از آنهایی که بابا میخرد و عادت دارد با چایی اش بخورد برداشتم و کتاب شعرم را هم زیر بغلم زدم و در اتاق پذیرایی رو به روی مامان که داشت سبزی نعنا و ریحان پاک میکرد نشستم و شامه ام را از عطر سبک و نرم سبزی پر کردم.کتابم را هم باز کردم و چند صفحه ای را ورق زدم تا به صفحه مورد نظرم رسیدم . به رسم عادت شروع کردم و در دلم کلمه ها را هجی کردم تا معنایشان را با همین فهم کمی که از شعر و شاعری دارم دریابم ، میدانی اصلا نیازی هم به سواد آنچنانی نبود همه چیز زیادی واضح و شفاف بود ، مولانا بود دیگر ! توقع از این کمتر هم نمیرفت . سطور را آهسته آهسته در دل خواندم زیادی قشنگ بودند ، مشخص بود که از دل برآمده بودند و به دل هم می نشستند ، بعد از یکی دوبار تکرار کردن شروع کردم به زیر لب زمزمه کردن ، هربار که تکرارش میکردم بیشتر به جانم مینشست ، آخر داستان جالبی بود ، اگر دوست دارید چند بیتش را بخوانید :بود شاهی در زمانی پیش از این **** ملک دنیا بودش و هم ملک دیناتفاقا شاه روری شد سوار**** با خواص خویش از بهر شکاریک کنیزک دید شه بر شاه راه **** شد غلام آن کنیزک جان شاهمرغ جانش در قفس چون میتپید **** داد مال و آن کنیزک را خریدچون خرید او را و برخوردار شد **** آن کنیزک از قضا بیمار شدآن یکی خر داشت پالانش نبود **** یافت پالان گرگ خر را در ربودکوزه بودش آب می نامد به دست ****آب را چون یافت خود کوزه شکستگرم خواندن بودم که مامان جانم پرسید الهام چه میگوید ؟ گفتم که مامان دارد با شعر و عشق درس زندگی میدهد، از آن درس هایی که سال ها آموزش حضوری و مجازی و چه میدانم آموزش عالی آکادمیک هم یادت نمیدهد. مامان جان ، دارد جان کلام را میگوید ، کوتاه ، مختصر و مفید . دارد میگوید این دنیا چه طور جایی است !دارد میگوید که به مال دنیا که دل ببندی به مادیات که دل خوش کنی ، حال خوبت به آنی بند است .دارد میگوید فرقی نمیکند شاه باشی یا گدا ، دارا یا ندار ، جنس این دنیا بدجوری خراب است و بلاخره راهی پیدا میکند تا حال خوبت را ناخوب کند تا ذوقت را کورکند و پروانه های قلبت را نابود کند . نمیدانم احتمالا آنهایی که مولانا شناس هستند میتوانند تفسیرهای بسیار بهتر، دقیق تر و کامل تری را ارائه دهند . لطفا اگر دارم اشتباه میکنم کسی از من ناراحت نشود. در هرحال  من ، این من بیست و پنج ساله چیزی بیشتر از این را نمیفهمم حداقل حالا نمیفهمم ، اما فکر کنم همین هم کافی باشد .همین درس برای یک عمر زندگی...</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 15:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم برگردم ...</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-d8btmr3orbtl</link>
                <description>میخواهم برگردمتمام جرئتم را جمع کنم و برگردم ، به تو ؟ نه اصلا ! اشتباه نکن ، حتی فکرش را هم نمیکنم . اگر یک بار دیگر  در حالی که محو نگاه و چشمانت هستم ناغافل به من چاقو بزنی خواهم مرد ، این بار نمیتوانم خونریزی را بند بیاورم و زخمم را بخیه کنم ، این بار خواهم مرد به روشی آرام و دردناک . حتی با تمام شجاعت دنیا هم به آنجا و به تو باز نخواهم گشت ، این بار عاقل تر از آنم که این دیوانگی را دوباره امتحان کنم .میخواهم برگردم به کوچه و خیابان های مورد علاقه ام در این شهر شلوغ و پر رفت و آمد ، همان خیابان هایی که زیادی دوستشان دارم و تو حتی آن ها را هم از من گرفتی ، همان هایی که مدت هاست پایم را در هیچ کدامشان نگذاشته ام چون اطمینان داشتم هر یک قدمی که برمیدارم ممکن است یکی از خاطراتم از زیر پاهایم حمله کند و من را با خودش به نیستی ببرد یا مرا در زمان جا به جا کند و به آن روزهایی برگردم که ابلهانه خوشحال بودم ، اما حالا که کمی زمان گذشته است حالا که  تا حدودی قوی تر شده ام احساس میکنم اگر هم خاطره ای از جایی به من حمله ور شود توانایی مقابله با آن را خواهم داشت ، احتمالا با کمی درگیری و تقلا آخر سر خود را از هر بندی که به دست و پایم بسته شود آزاد خواهم کرد .برمیگردم به کوچه ها و خیابان های انقلاب که ماه هاست آن ها را گز نکرده ام و مرد دست فروشی را که مدت هاست ندیده ام میبینم و احتمالا یکی دو کتاب جدید هم از او میخرم ، بهار را در آنجا از دست نمیدهم  ، در اردیبهشت ماه دوباره از تئاتر شهر تا ایستگاه اتوبوس های انقلاب را قدم به قدم ، کاشی به کاشی ، مغازه به مغازه طی خواهم کرد و همه را به یاد خواهم آورد و اگر همه چیز خوب پیش رفت و هنوز سرپا بودم چند نفس عمیق میکشم شاید که باد رایحه تو را به من برساند . البته بیشتر که فکر میکنم شاید بهتر باشد این اتفاق نیفتد آخر عطرها جنگجویان قابلی هستند ، سال ها در شرایط سخت و عجیب آموزش دیده اند تا چه طور حریفشان را در یک لحظه در گوشه رینگ گیر بیندازند و با چند ضربه کارشان را تمام کنند ، مقابله کردن با عطرها اصلا قابل مقایسه با ایستادگی کردن در برابر خاطرات نیست . خاطرات ضعیف تر و شکننده ترند میشود به عالم فراموشی فرستادشان اما یک عطر وحشی ، قوی و ماندگار است که اگر بخواهی با آن دربیفتی پشتت را به خاک خواهد مالید.میخواهم دامن کرم رنگ ساده ام با آن شومیز نارنجی جیغم را هم بپوشم همان ها که مدت هاست بهشان نگاه هم نکرده ام و کنج کمد خانه خاک نوش جان میکنند ، همان هایی که آخرین باری که مهمان تنم بودند خیلی اتفاقی  با سه شاخه گل آفتابگردانی که برایم آوره بودی هماهنگ شده بودند و هر که از پیر تا جوان و زن و مرد از کنارم میگذشت لبخندی از سر ذوق و زیبایی نثارم میکرد ، انگار غریبه ها هم در جشن من شریک بودند ، آن روزها همه عالم با من رفیق بودند.من برمیگردم به همان نقطه با همان لباس با علم به اینکه در این چند ماه چیزهای زیادی تغییر نکرده است ، خیابان ها همان جا هستند ، دست فروشان کتاب میفروشند و قنادی کوچکی که کیک خامه ای های بزرگ درست میکند هم هنوز باز است ، درختان هنوز در خاک ریشه دارند و پرندگان لانه می سازند و دانه میخورند و باد همچنان میان مردم میوزد و از میان آنها رایحه ها را به غنیمت میگیرد و ارتشی عظیم برای خودش دست و پا میکند و میدانم تنها من هستم که تغییر کرده ام ، میدانم من دیگر آن دختر ساده قدیم نیستم ، به لطف تو سادگی و زود باوری را زیر پاهایم له کردم ، دیگر باورم این است که همه دروغ میگویند مگر اینکه خلافش ثابت شود ، میدانم دیگر به خودم اجازه نخواهم داد محو نگاه کسی شوم وگرنه برای مجازات حدقه چشم هایم را باید پیشکش مغزم کنم  و خوب یادگرفته ام که عشق و عاشقی مختص کتاب ها و داستان هاست و پس از این مقابل هرکسی که به ایستم خنجری را در آستینم پنهان نگه میدارم فقط محض احتیاط که اگر حتی فکر این به سرش زد که مرا زخمی کند قبل از هر حرکتی بتوانم قلبش را نشانه بگیرم و از خاطره ساختن فرار کنم و زمانی که انسان ها نزدیک میشوند نفس های ممتد کوتاه بکشم چون دیگر نمیخواهم عطر کسی را یاد بگیرم و نقاب قوی بودن میزنم چون نیازی نداردم که کسی بداند من تاچه حدی زخمی و تا چه حدی شکننده ام .بله من برمیگردم اما همه چیز متفاوت خواهد بود ...</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 11:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک اعتراف بی اهمیت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-wq2brydprs6w</link>
                <description>امکانش هست  چیزی بگویم ؟ همین جا که خودمانی مینویسم و میخوانیم ؟ آخر دارد خفه ام میکند .همچون زنجیری پیچیده است به گردنم و هر روزی که میگذرد کمی تنگ تر میشود، میترسم اخر سر راه نفسم را ببندد.از 15 فرودین تا به امروز حتی یک خط کتاب هم نخوانده ام .تمامش همین بود، اعتراف کردم ، خیلی هم کار سختی نبود ، حالا احساس میکنم کمی سبک ترم .اصلا نمیدانم چه مرگم شده است ، این چه حالی است که دارم ؟ یعنی این منم که چنین کاری کرده ام ؟ چه طور بیش از یک ماه است که از منبع آرامشم جدا افتاده ام و هیچ میل و اشتیاقی هم برای برگشتن ندارم ؟ یعنی مریض شده ام ؟ لطفا بگویید که من تنها نیستم و هستن دیگرانی نیز که چنین توقفی را تجربه میکنند ، میدانید شبیه چیست ؟ انگار که در مسیر حرکتم ناگهان به یک دیوار بتنی رسیده ام ، انگار مانعی پیش رویم است ، میدانم  که باید از آن عبور کنم و این را هم میدانم تنها چیزی که در دست دارم یک قاشق کوچک پلاستیکی است ! چه طور میتوانم با آن دیوار بتنی را سوراخ کرده و به آن سمتش راه باز کنم ؟ این قاشق پلاستیکی که همان امید ، انگیزه و انرژی درونی ام است همین حالا هم از چندین نقطه ترک برداشته و یکی دو خمیدگی هم دارد ، میدانم با اولین تلاشی که برای باز کردن راه بکنم در هم خواهد شکست .راستش را بخواهید کمی هم ترسیده ام ، این بی حسی که دارم تجربه اش میکنم اصلا جذاب نیست ، این ایده که هیچ موضوعی در این دنیا  ارزش ندارد زیادی اعصاب خورد کن شده است ! بنظرتان خطرناک است ؟ یعنی علاجی دارد ؟ ممکن است همیشه همینطوری مریض بمانم ؟ پس تکلیف کتاب های نخوانده کتابخانه ام چه میشود؟ چه کسی آنها را در آغوش میگیرد ؟ آنها با هزار امید و آرزو به دست من رسیده اند که رسالتشان را که خوانده شدن است انجام دهند ، حالا با خود فکر میکنند که این چه بخت و اقبالی است که گیر چون منی افتاده اند. یعنی باید بسپارمشان به دیگری ؟ حتی فکرش هم عذاب آور است !اگر اینجا درباره اش حرف میزنم به این خاطر است که کس دیگری را ندارم که با او درباره این موضوعات صحبت کنم ، اکثریت افراد اهمیت این موضوع را برای من درک نمیکنند و جدا از آن اگر درک هم بکنند دیگر نمیشود از این جماعت که هر کدام خود به نوعی تا گردن در منجلاب فرو رفته و دست وپا میزنند توقعی داشت ، همه  آنقدر درگیر خود و مصیبت هایشان هستند که دیگر نوبتی به غمخواری بقیه نمیرسد ، اما میدانید اینجا راحتم ، احساس متفاوتی میدهد ، گویی میتوانم افکارم را آزادانه بیان کنم ، کسی نیست که من را بشناسد و قرار نیست گله و شکایت هایم باری بشود بر روی دوش کسی . فقط مینوسم و خالی میشوم .اما انگار این اواخر دارم زیادی گله و شکایت میکنم !شاید علاجم دست خودم باشد ، شاید باید یک فکری به حال این وضع بکنم ! نمیدانم شاید هم باید دست از این تلاش کردن بردارم و رها کنم ! دیگر درست و غلط را نمیدانم ، دارد عقل از سرم میپرد ، نمیدانم کدام راه است و کدام بی راهه ، نور از کدام سمت می تابد و تاریکی در چه سمتی است ، همه چیز با هم قاطی و محو و ناپیدا شده است ! چه دست و پای بی موردی است که میزنم . چرا میخواهم با قاشق پلاستیکی به جنگ دیوار بتنی بروم. این چه کله شقی است ؟!یک بار دیگر فقط یک راه جدید را هم امتحان بکنم !میخواهم کتاب و دفترم را بقچه و بندیل کنم و بروم یک جای جدید پیدا کنم ، جایی به جز کنج اتاقم بنشینم و سعی کنم کمی بخوانم حتی اگر یکی دو صفحه هم باشد برایم کافی است ، شاید بخت به من رو کرد و یکی دو صفحه ای هم نوشتم . ممکن است این کار ساز باشد ؟ یک محیط جدید ...فقط یک جای خوب میخواهم ، یک کنج آرام و صمیمی ، نه از آن کافه هایی که تا ده دقیقه مینشینی سریع میخواهند که بلند شوی و بروی انگار که مزاحمی، جایی که کمی احساس نزدیکی و گرما بدهد و قوت قلب و نور چشمانم را بیشتر کند .جایی همین حوالی ها ، جایی که خیلی دور نباشد ...</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا هیچ چیز رو به راه نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zxj7bsgecjjp</link>
                <description>چند روزی هست که نوشتن هایم ته کشیده اند ، نه اینجا مینویسم و نه در دفتر روزانه نویسی ام ، آخر فکر که میکنم موضوع خاصی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد که ارزش نوشتن و خوانده شدن را داشته باشد ، همان هایی را هم که گاهی اوقات مینویسم بعدا که بهشان برمیگردم مایه آبروریزی میبینمشان . پس بیشتر اوقات خود را در بند رخت خواب و فیلم دیدن میکنم ، از آن دست فیلم های مسخره اما حال خوب کن که عاشقشان هستم ، هر مدل فیلم فانتزی و علمی تخیلی که باشد را دوست دارم و دست رد به سینه شان نمیزنم ، اگر فیلم خاصی مدنظرتان هست ممنون میشوم معرفی اش کنید در همین ژانرها باشد .جدیدا سه گانه آواتار را نگاه کردم ، زیادی جذاب بود آز آن دست فیلم هایی که میشود بارها نگاهشان کرد و لذت برد مثل دو قسمت آخر انتقام جویان .جدیدا هیچ کتابی نخوانده ام رکوردم دارد روز به روز پیشرف میکند و بدتر میشود و نگرانم که چه بلایی دارد بر سرم می آید ، تنها کار مثبتی که میکنم این است که گاهی اگر خیلی حوصله داشته باشم کمی شعر بخوانم و سعی کنم یکی دو بیت از آن ها را به خاظر بسپارم که با این وضعیت حافظه ام کار سختی است .در کل بگویم روزهای ملال آور و مسخره ای را میگذرانم ، برای آخر هفته ام برنامه کوه ریخته ام تا شاید کمی حال و احوالم را عوض کند ،  باید در زمان سقوط به هر دست آویزی چنگ زد.راستش تو هم برنگشتی ، دیگر به تو هم زیاد فکر نمیکنم اوایل خوش باورانه و احمقانه فکر میکردم که برمیگردی و روزی سرت به سنگ میخورد و میبینی بدون من دنیا برایت طعم جالبی ندارد،  اما انتطار من از دقیقه ها به ساعت ها ، روزها ، هفته ها و ماه ها تبدیل شد و تو برنگشتی و من تظاهر کردم که به نبودنت عادت کرده ام و به همه گفتم بهتر که رفتی ، حالا میبینم که تو هم بدون من انگار واقعا بهتری و هرگز قرارنبود که برگردی و گرنه هرگز رفتن را انتخاب نمیکردی ، از تو هم عصبانی و دلزده ام . کاری به کارت ندارم برو به امان خدا.چقدر جسته و گریخته حرف زدمانرژی کلمه و جمله سر هم کردن را ندارم راستش را بخواهید .-اینجا هیچ چیز رو به راه نیست</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 08:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منظره رو به رو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D9%85%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88-kifyekgurpia</link>
                <description>پنجره کوچک دوجداره آشپزخانه توجهم را جلب می کند ، میدانم که رو به خیابان شلوغی باز میشود که به یک بزرگراه  در کلان شهر تهران منتهی میشود و میدانم که سر و صداهای بسیاری آن بیرون در جریان است و شگفت زده میشوم از سکوتی که در فضای اتاقی که در آن ایستاده ام حکم فرماست . از  روی علاقه به نگاه کردن رفت و آمد انسان ها و دیدن تحرک و تکاپو و احساس جریان زندگی چند قدم کوتاه به سمت پنجره برمیدارم و به آرامی آن را باز میکنم .درست حدس میزدم  آن بیرون هیاهو بسیار است . منظره پیش رویم به هیچ عنوان برای تماشا جالب نیست اما خب تصویری است که من همین حالا در اختیار دارم و واقعیت زندگی ام در لحظه اکنون نمیتواند چیزی جز همین خیابان پر رفت و آمد و دیوار قدیمی و سیاه شده درمانگاه شبانه روزی باشد که آن دست خیابان در کنار یک پمپ بنزین واقع شده است و اگر اندکی از پنجره به بیرون خم شوم میتوانم ایستگاه اتوبوسی را که کمی آن طرف تر از پمپ بنزین در خیابان جا خوش کرده است را هم ببینم.چند تا درخت هم هست و اگر کمی سرم را بالاتر بیاورم و زاویه دیدم را تغییر دهم و دورتر را تماشا کنم میتوانم تا ته شهر ، و اگر شانس بیاورم و هوا تمیز باشد برج میلاد و کوه ها را ببینم وبرای من زیبا ترین بخش این منظره دوربرگردان کوچکی است که وسط خیابان واقع شده و پرنده های زیبایی که عادت دارند سر ساعت ده صبح آنجا جمع شوند و مرد موتور سوار ناشناسی که عادت دارد سر ساعت ده صبح برای آنها دانه بریزد و دخترکمی غمگین کمی خوشحال که از پشت یکی از شیشه ها هر روز ساعت ده دانه خوردن و پر زدن آنها را تماشا میکند . در همین حین که از قاب پنجره سعی در به خاطر سپردن وجب به وجب چشم انداز رو به رویم دارم ، از ساختمان آن دست خیابان ، از پشت پنجره غبار گرفته سایه ای میگذرد و میفهمم که فرد دیگری نیز همین خیابان و همین لحظه را زندگی میکند . فکرم پرواز میکند به سمت اینکه از آن طرف اینجایی که من الان ایستاده ام چگونه دیده میشود ، ما دقیقا در یک لحظه هستیم و در یک مکان اما در نقطه مقابل هم ایستاده ایم . به احتمال بسیار زیاد دیدمان با هم متفاوت خواهد بود ، شاید بخش های مشترکی هم داشته باشیم اما صد در صد تفاوت ها  در چشم هایمان نمود بیشتری پیدا خواهند کرد .طبقه بالای شرکت جدیدا یک دفتر استاد رسمی باز شده است با چند متر اختلاف از ما آن جا هم پنجره ای هست که  رو به همین خیابان باز میشود و همین لحظه را ثبت میکند اما اگر کسی پشت ان بایستد دیدش با من یکی خواهد بود ؟ فکر نمیکنم! چشمانش همان چیزهایی را میبیند که من میبینم و محدوه نگاه او شاید فراتر از ایستگاه اتوبوس را نیز دربربگیرد . جالب است ، مگر نه ؟ من حتی میتوانم با اطمینان بگویم اگر همکارم که خانم جیم میخوانمش همین حالا همین جا بایستد چیزهای متفاوتی را از من خواهد دید ، مسائلی که شاید من هرگز متوجهشان نباشم و جزئیاتی که هرگز درکشان نکرده باشم ! اما سوال اینجاست آیا میتوان گفت که کدام یک از ما اشتباه میکنیم ؟ کدام یک درست تر میبینیم ؟ کدام یک از ما محق تریم و کدام یک همه چیز را  تمام و کمال همان طور هست که میبینینم ؟ طنز عجیبی است .چقدر شبیه زندگی ها و قضاوت هایمان است ، منظره یکی است ، خیابان هم یکی است و لحظه همین لحظه است اما هر کدام از ما چیزی را میبینیم که توجهمان را بیشتربه خود جلب کند ، ما چیزی را میبینیم که میخواهیم ببینیم ، من گاهی روزها تنها دیوار کثیف ساختمان رو به رو را میبینم و پرنده ها و دانه خوردنشان و مرد روزی رسان مرموز را تماما فراموش میکنم و گاهی تنها گنجشک های کوچکی که روی سیم های ضخیم برق با هم گفت و گو میکنند چشمم را میگیرند .واقعیت یکی است و هزاران هزار دیدگاه از آن وجود دارد ، برخی ممکن است بسیار به هم شبیه باشند اما فکر نمیکنم دو نظر کاملا یکسان را بتوان پیدا کرد همان طور که فکر نمیکنم دو جفت چشم بتوانند از یک منظره تعریف یکسانی را ارائه دهند .با این اوصاف حالا دقیق نمیدانم من کجای این دنیا و اتفاقاتش ایستاده ام و از چه طرف و موضعی دارم به موضوعات نگاه میکنم ، اما میدانم که بدی هست ، همیشه بوده و خوبی هم هست و همیشه خواهد بود ، اما میتوانم انتخاب کنم به چه تصویر هایی با دقت بیشتری نگاه کنم و فکر کنم اگر تمرین کنم و به حد کافی قوی باشم شاید بتوانم پنجره دوجداره چشمانم را گاهی ببندم تا از همه صداها و هیاهو بی مورد آن بیرون رهایی یابم.  </description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 11:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه یک روز شاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-jgxb2zajb7av</link>
                <description>برای امروزم یک برنامه ی درست و حسابی ریخته ام .چند روزی هست که به دلایل مختلف وقت درست و درمانی نداشته ام تا با خودم زندگی کنم ، اما امروز از همان لحظات ابتدایی صبح همه چیز متفاوت به نظر میرسید . امروز را برای لحظه به لحظه اش برنامه دارم . صبح که چشمانم را باز کردم لبخند بزنم و بابت خواب عمیق شب گذشته ام سپاسگزار بودم ، بعد به سرعت حواسم به رنگ جدید ناخن هایم پرت شد و لبخندم جان بیشتری گرفت .خلاصه روزم را با احساس خوشبختی و کمال آغاز کردم و پس از چهل و پنج دقیقه روتین پوستی و میکاپ سبک دخترانه و شانه زدن موهایم و انتخاب کردن کت مورد علاقه ام برای پوشیدن در این روز شاد هنگام خوردن صبحانه ای که مامان برایم آماده کرده بود خدارا بابت نعمت هایش شکر کردم .چه دلیلی دارد روزی که با این حجم از حال خوش آغاز شده است ، همینطور هم پیش نرود ؟ پس خودم را آماده کردم که بعد از ساعت کاری به سرعت به خانه برگشته و اجازه هیچ گونه حواس پرتی را هم به خودم ندهم . اول ریخت و پاش های چند روزه اتاقم را که روی هم تلنبار شده است جمع و جور کنم ، بعد کنج مورد علاقه ام را پیدا کرده و بشینم ، احتمالا چند صفحه ای برای خودم یاداشت بنویسم و کمی هم مولانا بخوانم ، یک کتاب هم دارم که چند وقتی است که شروعش کرده ام اما از بخت بد روزگار نصفه و نیمه رهایش کرده ام و در کتابخوانه ام رها شده است احتماالا یک فکری هم به حال آن بکنم .برای حسن ختام ماجرا هم یک لیوان نسکافه فوری که زیادی دوستش دارم  بخورم و از همین حالا عهد کرده ام به مقدار شکر و کالری فراوانش فکر نکنم ، قرار است که امروز خوش بگذرد و این جایزه ام است ! عجب زندگی شادی دارم...البته راستش را بخواهید موهایم هم کمی چرب شده و به شست و شو نیاز دارد ، اما حوصله حمام کردن ندارم میخواهم همه شان را به حال خودشان رها کنم ، اصلا جدیدا زیادی تو مخی و بلند شده اند ، به احتمال غریب به یقین میسپارمشان به آغوش گرم قیچی ، حال و حوصله این مسخره بازی ها را ندارم، موی بلند برای شاهزاده ها و قصه ی پریان است ! الان که فکر میکنم وقتی به خانه برسم شاید شلختگی اتاقم را هم زیر سیبیلی رد کنم و از خیر تمیز کردنش بگذرم ، مرتب کردن هرچیری در این لحطه انرژی عظیمی میخواهد که خود خدا شاهد است آن را در توانم نمیبینم .اصلا نمیخواهم کتاب بخوانم و چای بنوشم و از مولانا و عرفانش لذت ببرم ، واقعیتش این است که میخواهم از ته ته قلبم و اعماق وجودم با بلند ترین صدایی که میتوانم در خودم بیابم فریاد بزنم ، شاید در لحظاتی جیغ کشیدن را نیز انتحان کنم ، و کلمات زشت را هم چاشنی داد و فریاد هایم کنم ، تا جایی که گلویم به خونریزی بیفتد و از قطره قطره اشکانم در زیر پاهایم راه آبی باز شود انقدر که آب بدنم خشک شود ، میخواهم وسایلی را پرت کنم و باعث شکستن و خرد شدن چیزی شوم و میخواهم آسیب برسانم ، ایده پاره کردن هم به نظر بد نمی آید شاید رگم را انتخاب کردم محظ اینکه خون از بدنم که خارج شود غم و خشم و سرخوردگی را هم با خودش ببرد و میخواهم بتوانم کمک کنم به ان چند نفری که میدانم در حال حاطر چقدر به کمک نیاز دارند اما هیچ کسی را ندارند و بی پناه و تنها هستند و غلط بکنم که دیگر بابت یک صبحانه ساده از کسی تشکر بکنم .اما انگار توان هیچ یک از این کارها را ندارم ، نه ؟پس صبح ها که چشمم را باز میکنم بر وسوسه گریستن غلبه میکنم و لبخند میزنم و به لاک های جدیدم و انگشتان کشیده دست هایم فکر میکنم و دقایق ارزشمند زندگی ام را صرف این میکنم که ویترین ظاهرم را حفظ کنم و بابت صبحانه پیش رویم باز هم کسی را شکر میکنم که دیگرباوری به او ندارم .</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 11:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتمالا خودکار جدید بخرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B1%D9%85-nglbnybzf828</link>
                <description>دیروز حوالی عصر بود که توی سررسید سالانه ام برای خودم خط خطی میکردم و حظ میبردم از رها ، ساده و بی قید و بند نوشتن . کلمه ها و جملات پیش پا افتاده و دم دستی اما بسیار تاثیر گذار. همان لحظه بود که متوجه شدم خودکارم با این که هنوز تا نیمه جوهر دارد اما بسیار کمرنگ مینویسد ، دلم را زد . از جامدادی که عادت دارم آن را کنار دستم نگه دارم خودکار آبی دیگری را انتخاب کردم تا بنویسم این یکی هم به دلم ننشست ، نوک خودکار روی کاغذ گیر میکرد و روان نبود ، خب مشکلی نبود خودکار دیگری امتحان میکنم ، یکی دیگر از خودکار های قدیمی مورد علاقه ام  را برمیدارم تا بنویسم این یکی  هم خوش دست است و هم اینکه روان است ، چند کلمه ای که مینویسم قطع و وصل میشود و دیگر نمینویسد تازه یادم می آید که جوهرش تمام شده است و تنها به علت علاقه و دل بستگی ای که به آن داشتم داخل جامدادی ام  نگهش میداشتم و حالا عملا بی مصرف است . دیگر داشتم کلافه میشدم ، برگه دفترم کم کم داشت  به رنگین کمان تبدیل میشد انقدری که خودکارهای مختلف را رویش امتحان کرده و با هرکدام چند کلمه ای نوشته بودم ، اصلا گفتم از خیر خودکار آبی میگذرم یک مشکی اش را انتخاب کردم اما میدانستم که آن هم قرار نیست به کارم بیاید چون به خاطر داشتم گاهی اوقات جوهر پس میدهد و نوشته ها و دفترم را خراب میکند . دیگر چه انتخابی داشتم ؟انتخاب های دیگرم را یکی یکی مرور کردم ، جامدادی استوانه ای فلزی ام پر بود از انواع خودکارهای رنگی ، هایلایتر ها و انواع روان نویس ها اما یک قلم به درد بخور برای نوشتن یک متن ساده درونش پیدا نمیشد ! عجب حکایتی شده بود . دیدم چاره ای نیست و کاریش نمیتوانم بکنم یک خودکار بنفش پر رنگ که تناژ آن زیادی به آبی شبیه بود را برداشتم و شروع کردم ، خداراشکر جز رنگش که باب میلم نبود بقیه توقعاتی را که از یک خودکار خوب انتظار میرود را برآورده کرد .هنگام نوشتن روزمرگی هایم بود که  فکر کردم داستان زندگی ما و آدم های دور و برمان ، داستان همین جامدادی و انواع و اقسام خودکارهایی است که درونش را پر کرده اند  . گاهی به خودت می آیی و میبینی تعداد بسیاری از انسان ها را از هر رنگ و شکل و قشری در کنار خودت جمع کرده ای اما وقتی به جایی میرسد که به ساده ترین و راحت ترین کمک ها نیاز داری هیچ یک از آنها  به کار نمی آیند ، برخی هایشان زیادی رنگی رنگی ، پر زرق و برق و  افاده ای اند احساس مجالس رقص قصر ها و تالارهای انگلستان قدیم را به انسان میدهند ، نمیشود طرفشان رفت ، میدانی خاکی نستند احتمالا توقع دارند باهاشان شاهکار خلق کنی ، برخی دیگر هم هستند اما کمرنگند ، ردی روی صفحه میگذارند اما حرصت را درمی آورند با این وضع شل و ریخته واریخته شان ، بعضی هاشان هم قطع و وصلی دارند و تکلیفشان با خودشان هم مشخص نیست وای به حال تو و گروه دیگری هم هستند که دیگر جوهری ندارند تنها پوسته شان مانده است ، رفیق روزهای سخت و راحت گدشته بوده اند درست ، اما اکنون حضورشان در داستان زندگی تو به پایان رسبده است و نگه داشتن قلم های خالی از جوهر تنها جامدادی ات را تنگ و شلوغ میکند و گاهی ممکن است حواست را از بقیه قلم هایت پرت کند ، فکر کنم باید یاد بگیرم که رها کنم و اجازه بدهم خودکارهای خالی قدیمی و خاطارات گدشته را به جایی بسپارم که به آن تعلق دارند ، سبک شدن و خلوت شدن را تجربه کنم ، بدون حس گناه و عذاب وجدان .صبح که از خواب بیدار شدم در سطل زباله سفید کوچک اتاقم تعدادی خودکار دیدم ، دیشب همه شان را دور ریخته بودم دیگر بهشان نیازی نداشتم ، حالا احساس بهتری داشتم وچشم انداز چیدن قلم های جدید در جامدادی ام شعف آور بود .با خودم فکر کردم که حتما امروز هنگام برگشت به خانه چند خودکار جدید کارآمد بخرم...</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 11:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید به برخی مسائل رسیدگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-kuk6oypwhlou</link>
                <description>   باید گریه کنم ...  همین لحظه و همین حالا برای خودم و زندگی ام .و اصلا کاری به مشکلات ، دغدغه ها و کلافگی های دیگران هم ندارم . میتوانم علی الحساب ساعت ها فقط و فقط برای خودم اشک بریزم...البته این کار را انجام خواهم داد ، فورا نه ولی حتما ... راستش الان سرم شلوغ است ، کارهای زیادی دارم که باید انجام بدهم ، در بین TO DO LIST امروزم گریه کردن آخرین مورد است و جلویش داخل یک پزانتز با خودکار قرمز نوشته شده است ( در صورت داشتن وقت اضافه ) . من روزهاست که سخت درگیر اینم که قوی باشم و از پای درنیایم و تکه تکه های وجودم روی زمین پخش و پلا نشود ! بعدا که سرم خلوت تر شد ، بعدا که دوام آوردم ، بعدا که زنده ماندم به مسئله اشک هایم رسیدگی خواهم کرد.بله قول میدهم ، قول شرافتمندانه !! اما تا آن روز فرا برسد باید پشت پلک هایم صبر کنند ، اتفاقا خوب است صبر کردن را هم یاد میگیرند ، آخر حالا و در این بل بشو که در زندگی ام اولویت ندارند ... مهمان یکی دو روز هم نیستند که بگویم احترامشان را نگه دارم و زشت است و این حرف ها ، آنها صاحب منزل همیشگی چشمانم هستند بگذار چند روزی منتظر بمانند زیادی لوس شده اند هر وقت اراده کرده اند از لبه چشمانم به روی قله ی گونه هایم سقوط کرده اند ، سختی نکشیده اند و درک نمکینند وضع و اوضاع را ، انگار که حرف حساب سرشان نمیشود ، نمیفهمند من یکی از میلیون ها انسانی هستم که ناخواسته درگیر زندگی ای شده ام که انگار ارث پدرش را از من طلب دارد ؟ و هر روز با تمام قوا به سنگر های سست و بی جان روح و روانم حمله میکند ؟یعنی اصلا مشخص نیست ؟بله حتما به انها رسیدگی خواهم کرد ...</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 14:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرمنده، یک مغز اضافه میخواهید ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%B4%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-sh7pvijfrluw</link>
                <description>سرما خوردگی که دیروز درباره اش صحبت کردم طبق پیش بینی های بدبینانه اما واقع گرایانه ام دامنم را گرفته است ..گرفته که گرفته ، زورم که بهش نمیچربد ، فقط باید حرصش را بخورم احتمالاً چند روزی می ماند و آخر سر بی خیال میشود و میرود ...درنظرم امروز اصلا روز جالبی نیست ، دوست دارم در خانه باشم و استراحت کنم و فیلم ببینم و تنها دغدغه ام کسالت بدنی ام باشد اما من حامل هزاران فکر ، نگرانی ، دوگانگی ، استیصال و درماندگی ام .میشود فقط برای چند روز یا حتی چند ساعتی کسی بیاید و ذهنم را با تمام نگرانی ها ، منفی بافی ها و گاهی خوش بینی های احمقانه اش یک جا جمع کند و با خوش ببرد تا کمی نفس بکشم ؟ چنین امکانی وجود دارد ؟ بعد میروم و خودم امانتی ام را ازش پس میگیرم .به خدا کار خاصی نمیخواهم که بکنم ، فقط میخواهم بعد از این که از شرش خلاص شدم کمی بخوابم شاید در اثر نبود فکر و خیال وارد یک خواب بی رویا شوم ، احتمال تجربه ی بی بدیلی خواهد بود ، بین خودمان بماند، میخواهم به یکی نارو بزنم و پس از اینکه بیدار شدم و هنگامی که کم کم زمان پس گرفتن ذهنم و سوال های بی جوابش و افکار درهم و برهم داخلش فرا رسید فرار کنم ، مهم نیست مقصدی نداشته باشم ، در آن صورت تنها گریختن اهمیت خواهد داشت . راستش را بخواهید تازه از جهاتی خیالم هم راحت است میدانم موفق خواهم شد و مسیرم را به سمت آزادی به سهولت خواهم یافت چون مغزی نیست که هرلحظه هر حرکت و رفتارم را زیرنظر بگیرد و دستورات خردمندانه و منطقی صادر کند  ، در آن زمان تنها چاره ام گوش دادن به ندای درون و غریزه ام خواهد بود . فکر نکنم آن نفری هم که با یادگاری من بر روی دستانش تنها مانده است فرصتی برای دنبال کردن رد پاهایم داشته باشد احتمالا برای تمام عمر در اسارت خواهد ماند . ظالمانه است ! نه ؟اما باور کنید چاره ای جز این ندارم ، مستاصل تر از آن هستم که بخواهم به دیگری فکر کنم ،  این تنها مسیر محتمل است برای پایان دادن به این عذاب همیشگی ! دست مریزاد ، چه هیولایی شده ام ! دارم فکر میکنم که  یک نفر دیگر را با مشکلاتم درگیر کنم و بعد هم فرار کنم به ناکجا آباد .تازه از این ایده خجالت هم نمیکشم که هیچ میخواهم آن را به اطلاع بقیه نیز برسانم ، انگاری وضع و اوضاعم واقعا به هم ریخته است ...</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویروس های زبان نفهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85-ajx2e6e80fsg</link>
                <description>احساس سرماخوردگی دارم . گندش بزنند ! الان وقت مریض شدن بود ؟البته نمیدانم در کل چه زمانی برای مریض شدن فرصت مناسبی خواهد بود اما حالا اصلا به یک سرماخوردگی مسخره نیازی ندارم.نیمه شب بود که با احساس سنگینی گوش هایم ، سوزش نصفه و نیمه گلویم و درد عجیب عضله های بدنم چشم هایم را که برای اندکی خواب بیشتر التماس میکردند رو به تاریکی مطلق اتاق باز کردم . از این وضعیت بیزارم چرا که براساس تجربه های بسیاری که در انواع و اقسام ویروس های سرماخوردگی دارم میدانم که این تازه اول ماجرا  است و این مریضی منحوس به رسم تازه وارد بودن و شرم و حیا دارد بهترین رفتارش را نشان میدهد . در چند روز آینده با تمام توان به جنگ بابدنم خواهد آمد و شاید یکی دو روزی هم درگیر رخت خواب شوم .من هم از مراجعه به مطب دکتر با آن حجم از بیماران و بوی عجیب سرنگ و آمپولی که از اتاق تزریقات برمیخیزد سرباز میزنم چرا که خودم میدانم بودن در چنین فضاهایی تنها حالم را بدتر خواهد کرد و در عوض سعی میکنم با بدن نحیف و ضعیفم با بیماری مقابله کنم و بعد ازآن هم به علت مراقبت های ناکافی و تغذیه نامناسب دوران نقاحتم کش پیدا خواهد کرد . شبیه این یارو که میگفت &quot; من میدانم &quot; شدم !اصلا همه این ها فرضیه است دیدی فردا صبح از خواب بیدار شدم و دیدم اثری از بیماری در اندام هایم نیست ، اصلا چرا تا فردا طول بکشد ؟ شاید تا چند ساعت دیگه مثلا بعدازظهر همین امروز از دستش خلاص شدم شاید از سکنا گزیدن داخل بدن من حوصله اش سر رفت و بار و بندیل و بقچه اش را جمع کرد و رفت تا میزبانی سرحال تر ، با زندگی که کمی مزه ی هیجان و اتفاقات جالب را دارد پیدا کند . فکر کنم ویروس ها هم باید مثل ما انسان ها باشند که از دائما یک جا ماندن سریع خسته شوند و همچون جنس جلب انسان ها به دنبال تنوع و امتحان کردن تجربه های جدید باشند وگرنه چه دلیلی میتواند داشته باشد که هی از این بدن به بدن دیگر و از یک جریان خون به جریان خون دیگری کوچ کنند ؟راستی بین ویروس ها هم مرد و زن بودن معنایی دارد که مثلا الان بتوانم جنسیت زده صحبت کنم و با توجه به جنسیتشان قضاوتشان کنم ؟ یا مثلا برای خودشان اجتماع و سرزمینی دارند که همه با هم آن جا زندگی کنند ، دولتی یا چه میدانم وزارتخانه ای که شرح کاریشان را تصویب کند یا به ویروسی که توانسته است انسان های بیشتری را مبتلا کند مدالی ، جایزه ای ، نشان مرلینی مثلا با عنوان ابتلاکننده برتر بدهند ؟ یا سقف حقوقش را بالا ببرند با مزایا مکفی ؟ اصلا چه کسی تعداد این انسان های بخت برگشته ای را که ناخواسته درگیر  بازی میشوند که در پشت پرده در حال جریان است و روحشان هم از آن خبر ندارد شمارش میکند ؟ نمیدانم شاید احتمالا سیستم شمارشی چیزی مبنی بر دی ان ای هر یک از ویروس هایشان دارند ! یا مثلا تعداد زندگی در بدن انسانها مخلف ! احتمالات بسیار استخدا کند دانشمندی ، پزشکی ، کسی که از علم سردرمیاورد این چیزها را نخواند وگرنه احتمال دست به خودکشی خواهد زد و از اولین پنجره بدون حفاظی که پیدا کند خودش را به بیرون پرتاب خواهد کرد.حالا که تا اینجا پیش آمده ام این را نیز بگویم و قول میدهم که تمامش کنم . بنده از همین تریبون به تمام ویروس ها و تمام کسانی که بر صدر قدرت ، دولت یا هر اسمی که دارند نمیدانم همان هایی که تصمیمات بزرگشان را میگیرند اعلام میکنم من یک انسان کاملا معمولی و اگر تعریف از خود نباشد نسبتا خوب هستم ، سعی میکنم اندک دروغ بگویم ، کمتر سخن بگویم ، بیشتر کتاب بخوانم ، مولانا را دوست دارم و اهل فیلم ها و زندگی های علمی تخیلی هستم و اب و هوای مورد علاقه ام باران است و پاییز را بهترین فصل ها میدانم ، درباره سیاست و دست های پشت پرده آن نظر کارشناسانه ای ندارم و علاقه مند به هیچ گونه مخفی بازی نیستم .خواهشمند است با توجه به تمام این تفاسیر به ویروس های تحت فرمان خود اعلام کنید که دفعه بعد به دنبال میزبان بهتری بگردند و عجالتا با من یک نفر که سرم داخل زندگی خودم ، دقیقا همان جایی که باید باشد است کاری نداشته باشند .ارادتمند شماکسی که احتمالا در اثر مصرف داروهای سرما خورگی به صورت سرخود دچار هذیان شده است</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاقیت ، که با من راه نمی آید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-r8lockjsx6yk</link>
                <description>امروز تا این لحظه چیزی ننوشته ام ، درست ترش این است چیزی که از نظرم ارزش منتشر شدن را داشته باشد ننوشتم . اوایل صبح بود که رو به روی پنجره ی آشپزخانه جمع و جور شرکت که رو به یک خیابان شلوغ و پر رفت و آمد باز میشود در حال آماده کردن قهوه به تصور اینکه شاید کمی انرژی ام را بالا ببرد گمان کردم که یک ایده ناب و درخشان برای نوشتن به ذهنم رسیده است و چقدر هم خودم را باد کرده  که چه ایده ی خوبی به سرم زده است و در جند لحظه شگفت انگیز احساس کردم که بخت و اقبال بلاخره به من رو کرده و دریچه خلاقیت دارد به رویم باز میشود و حتی گمان کرده تم که دیگر همه موانع سر راهم در مسیر نوشتن به یک بار نیست و نابود شده اند و خودمانی تر بخواهم توضیح دهم همه مدت از خوشحالی در هپروت سیر میکردم و همچون یک مجنون برای خودم لبخند های ژکوند میزدم و هوش نبوغ سرشار خودم را تحسین میکردم . همه این حال و احوال ادامه داشت  تا زمانی که تصمیم گرفتم با بادی که در غبغب داشتم به ایده ام جان بدهم و آن را به رشته تحریر درآورم و ظرح اولیه ام را گسترش دهم ، تنها پس از نوشتن چند خط کوتاه بود که متوجه شدم بدجوری اشتباه کرده ام  و احتمالا اگر تا چند دقیقه ی دیگر نوشتن این خزعبلات را ادامه دهم دچار دل بهم خوردگی خواهم شد ، این بود که همه آنچه را که با هیجان نوشته بودم یک جا به سطل زباله انتقال دادم و خودم را از شرش نجات دادم تا چشمم دوباره به همه آن حجم از اراجیف نیفتد وگرنه باید چشم های عزیزم را وایتکس شست و شو میدادم. و باز هم من ماندم و عدم حضور خلاقیت که نمیدانم از کجا و از کدام کوچه و خیابان یا بازاری باید پیدایش کنم ،  که ای کاش خریدنی بود تا با کمی سرکیسه را شل کردن صاحبش میشدم و بعد هم پزش را به عالم و آدم میدادم و درباره این که چه انسان خلاق و روشن فکری با دید باز و متفائت هستم صحبت میکردم و فخر میفروختم اما افسوس که خلاقیت هم همانند تمام فضایل این دنیا و ویژگی های با ارزش با پول قابل خریدن نیست ، همچون شرف ، ازادگی و غیرت و هزاران مسئله مهم دیگر.اصلا از همان زمان مدرسه روز های دوشنبه زنگ دوم که معلم کار و فناوری برای پروژه جلسه بعدی میخواست که ماکتی از فلان موضوع بسازیم و خلاقیت را هم حتما چاشنی اش بکنیم با این کلمه مشکل داشتم . خلاقیت ، نوآوری و ابتکار به نظرم همه تنها کلمه های قلمبه و سلمبه ای هستند که لباس آدم ها متمول و بی دغدغه را تنشان کرده اند و هی از بیرون رینگ میگویند که لنگش کن ، کاش چند دقیقه زبان به کام بگیرند تا ببینم دارم چه خاکی بر سرم میکنم .میداند اصلا هم دلم پر نیست !در هر حال  اگر یک انسان خیر از جایی به صورت قهرمانانه ای پیدایش  بشود و خلاقیت را به من نشان بدهد که ببینم چیست و چه جوری کار میکند ممنونش میشوم و دستش را خواهم بوسید، شاید اگر یک انسان خلاق ببینم و برای چند ساعت خودم را با او در اتاقی حبس کنم رشته خلاقیتش به من هم سرایت کند، شاید دنیا را از دریچه های مختلف دیدم ، به پدیده ها و موضوعات روزمره با دید متفائت نگاه کردم و آیا ذهنم توانایی فکر کردن خارج  روش های مرسوم را خواهد یافت ؟ نمیدانم ! آرزوی محالی است انگار ...</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 16:25:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه کوچک اتاق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-rknyotkjdcri</link>
                <description>داخل اتاق نیمه تاریک نیمه روشن نمیدانم چند متری ام روی یک قالیچه صورتی دخترانه که بخشی از کف اتاق را پوشانده است ایستاده ام ، و به کتابخانه کوچک 4 قفسه ام که اندازه آن را هم نمیدانم زل زده ام . هرگز تخمین زدن ابعاد را نیاموختم ، مثل آنهایی که با یک نگاه متراژ یک خانه و یا یک باغچه مملو از گل شقایق را حدس میزنند ، یا آنهایی که میتوانند اندازه درخت های کاج و صنوبری را که در طول سفرهایشان در کنار جاده میبینند اعلام کنند ، مثل آنهایی که سریع در جواب سوال این اتاق فرش چند متری نیاز دارد جوابی در آستین دارند یا آنهایی که تنها با یک نگاه گوشه چشمی مقدار ابعاد پارچه مورد نیاز برای دوختن یک لباس شب شکیل و اعیانی را اعلام میکنند ، اصلا هرگز برایم اهمیتی هم نداشت که یاد بگیرم ، بچه بودم دیگر ! البته با اینکه حالا بزرگ شده ام هنوز هم  برایم اهمیتی ندارد که متراژ خانه فلانی چقدر است ، اتاق خوابش چه جوری است و چه ابعاد تختی داخلش جا میشود یا مثلا برد تسلیحات نظامی هر کشوری چقدر است ، این چیز ها هنوز هم در نظرم فاقد اهمیت هستند نمیدانم شاید واقعا بزرگ نشده ام .درست است که من هرگز علاقه ای به ابعاد کتاب خانه کوچک داخل اتاقم که به طرزی محجوبانه خودش را در کنج دیوار کنار پنجره جا داده است نداشتم اما به جایش تا دلتان بخواهد به جزئیات دیگرش علاقه نشان داده ام ، نگاهش کرده ام ، قفسه هاش را تمیز و دستمال کشیده ام ،هر بار که مجالی بوده کتاب ها را داخلش جا به جا کرده ام تا به بهترین و زیباترین حالت ممکن به نطر بیاید .من فارغ از هر ابعاد و اندازه ای و فارغ از رنگ و شکلش و فارغ از ارزش مادی اش تحسینش کرده و قربان صدقه اش رفته ام . هر بار که نگاهمان به هم گره خورده به خاطر تاب آوری و استحکامش در برابر تحمل وزن این حجم از برگه و کتاب ، تحمل وزن تمام جهان های خیالی  شگفت انگیز و جادوهایشان ، تحمل وزن تمام قهرمانان اسطوره ای و سلاح هایشان ، شرارت تمام اهریمن های تاریکی و ارتش و موجودات درنده شان ، تاب آوردن زیبایی و پاکی تمام الف ها و سرزمین های اعجاب انگزیشان ، فلسفه ها و کلمات قصار همه صاحبان ذوق و هنر و بیشتر از همه تاب آوردن در برابر تمام تجربه هایی  که لا به لای صفحه به صفحه تمام این کتاب ها مدفون شده اند به او افتخار کرده ام . بابت این که هر بار با فکر اینکه این کتاب دیگر در کتابخانه ام جا نخواهد شد با کتاب جدیدی از سر پررویی به خانه آمده ام، رویم را زمین نینداخته و کش آمده و ابعادش گسترش یافته است و هر بار به طرز معجزه آسایی داستان ها و حکایت های قهرمان های جدید را در دل خودش پناه داده است ممنونش هستم . بابت اینکه با هر بار نگاه کردن به او و دیدن اینکه محکم سرجایش ایستاده است امید و شادی را در قلبم زنده کرده است تحسینش کرده ام . اگر &quot;او&quot; خطابش میکنم شاید به این علت است که در گوشه قلبم برای من زنده است و جان دارد و من برایش شخصیت قائلم . احتمالا هم باید دختر باشد . این حجم از احساس زیبایی ، قدرت و تاب آوری ، همراهی و وفاداری همه و همه تنها میتواند از یک بانو ساطع شود .میتوانم داستان اینکه هرکدام از آن کتاب ها چه طور و در چه مسیری به این اتاق کوچک پا گذاشته اند را به یاد آورم ، این که سرنوشت انها را چه طور به کتابخانه ای تنگ اما قلبی وسیع که برای هرکدامشان ، هرچقدر که بخواهند جا هست هدایت کرده است صحبت کنم و پس از گذر ساعت های طولانی باز هم حرفی برای گفتن داشته باشم . درباره ی بوی منحصر به فرد ورق های هرکدامشان و نحوه لمس متفاوت جلد هرکتاب زیر بند بند انگشتانم توضیح بدهم .لبخندی که حالا تنها با فکر کردن به او روی لبم نشسته است از بابت ارتباط قلبی و عمیقی است که آن را در تمام فضای وجودم احساس میکنم . پیوندی که سال هاست میان ما ریشه دوانده است . چقدر با هم متفاوتیم و در ذات بسیار به هم شباهت داریم .دوست دارم هنوز هم بچه بمانم و بزرگ نشوم و ابعاد و اندازه ها ، دارایی ها و صفرهای حساب های بانکی و سیاست های جهانی  باز هم در نظرم مهم نباشد . میخواهم تقلید کار باشم ، همچون  شازده کوچولو و دوست خلبانش وارد دنیای آدم بزرگ ها نشوم ، که درباره موضوعات مهم از دوستانم سوال بپرسم و نحوه حرکتشان را در حین رقصیدن  و طعم آدامس بادکنکی مورد علاقه شان را از بر باشم ، که تصویر مار بوآیی را که یک فیل را داخل شکمش حضم میکند را بشناسم و بدانم در یک جایی از این کره خاکی  گل سرخی وجود دارد که از تمام گل های سرخ جهان متمایز است ، دوست دارم راه اهلی کردن و اهلی شدن را بدانم و رنگ طلایی گندم زار و یا سرخی غروب من را به یاد چیزی یا فردی بیندازد و میخواهم حداقل صدای پای یک نفر در این جهان مرا از لانه ام بیرون بکشد .</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 18:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنز عجیب زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-tlbotegzywfr</link>
                <description>قانونی و درستش این بود که در این لحظه به خصوص در حال کار کردن و سر و سامان دادن به انواع و اقسام وظایف و دستوراتی باشم که یکی پس از دیگری با آرامش و وقار تمام بر سرم آوار میشوند ، راستش را بخواهید ترجیح خودم هم  همین بود اما شما که غریبه نیستید پس از اینکه تلاش های فراوانم برای دسترسی به سیستم ها و سامانه هایی که باید با آنها کارهایم را پیش میبردم به شکست های مفتضحانه ای منجر شد و پس از اینکه چند باری چنان به مرز جنون رسیدم تا جایی که فکر کردم به زمین کوبیدن مانیتور جدیدی که مدیر شرکت منت بر سرمان گذاشته و سال پیش تهیه کرده بود علاجی خواهد شد بر این قطع و وصلی های مدام اینترنت ، اما با توجه به اینکه در طی سالیان گذشته مقدار زیادی صبر و تحمل را در پس خورجین حوصله ام آن گوشه موشه ها پنهان کرده ام تصمیم گرفتم مقدارکمی و فقط کمی از آن را مصرف کرده و کاری به سیستم بی گناه و گران قیمت جلو رویم نداشته باشم و خودم را با نوشتن سرگرم کنم و اگر امکانش بود و خدا را خوش آمد یک پادکست هم از کست باکس دانلود کنم و در مسیر بازگشت به خانه آن را گوش بدهم که انگار در این مسیر نیز دارم تلاش بیهوده میکنم .اجازه بدهید حالا که بیکارم چیزی برایتان تعریف کنم...در میانه ی روزهای عجیب و غریب نوروز امسال بود که موضوعی پیش آمد و ناراحتی اش گریبانم را به شدت گرفت ، آن روزها به اینجا دسترسی نداشتم وگرنه حتما گله و شکایت های بلند بالایی را درباره اش مینوشتم و شما هم وقت عزیزتان را صرف خواندنش میکردید . پس در عوض به یکی از آخرین مکان های امنم پناه بردم ، موبایلم را برداشتم و با دختر عزیزی که لزومی بر بردن نامش در اینجا نمیبینم صحبت کردم ، پیام دادم که فلانی حالم ناخوش است ، نه اینکه فکر کنی از لحاظ فیزیکی مشکل دارم ها نه ! خداراشکر دست و پاهایم و تمام انگشتانم و دو حدقه چشمانم سر جایشان است ، گمان میکنم از لحاظ روحی بسیار بی حال و مریضم و هیچ مقداری از استراحت ، کتاب خواندن ، با خودم صحبت کردن ، فکر کردن ، مدیتیشن و شکرگزاری های الکی هم راه به جایی نمیبرد دریغ از ذره ای حال بهتر .دقیقا گفتم که فکر میکنم در زندگی ام بدجوری گند زده ام و خیلی چیزها را دانسته یا ندانسته از روی قصد یا بدون قصد خراب کرده ام . گفتم احتمالا بیش از حد و زیادی در کنج عزلت عزیزم فرو رفته ام و در سکوت و آسایشی که دور از انسان ها ، رفتار ها و توقعاتشان برای انسان به ارمغان می آید زندگی کرده ام ، احتمالا فراموش کرده ام که آن بیرون هستند انسان هایی که از طرق مختلفی ارتباطاتی با من دارند و وظیفه دارم گاه گاهی سری به آنها بزنم و حالشان را جویا شوم !نمیخواهم دروغ بگویم و رفتارهایم را توجیح کنم، واقعیت این است که من حافظه ی بسیار خوبی دارم و هیچ چیزی را الکی همین طوری فراموش نمیکنم . میدانم که این حرف ها و صحبت ها مرا در چشم دیگران به انسانی منزوی ، به دور از فرهنگ زندگی اجتماعی ، بدشکل ، کسالت بار، دوست نداشتنی ، مغرور و از خودراضی تبدیل خواهد کرد اما خب به یاد ندارم که هرگز قراردادی را برای راضی نگه داشتن همه امضاء کرده باشم . باید اعتراف کنم که همه  کارها را خود خواسته انجام داده ام . هر قدمی که از فردی فاصله گرفته ام ، هر رفتاری که باعث دوری من از جامعه شده است ، همه و همه شان را در صحت و سلامت کامل عقلی و با آگاهی تمام انجام داده ام . راستش را بخواهید حوصله شان را ندارم ،مردم را میگویم !  اعصابم را خورد میکنند ، زیاد حرف میزنند و فکر میکنند خیلی زیاد هم میفهمند ،آنقدری هم که حرف میزندد اهل گوش دادن نیستند ، حیوانات را آزار میدهند و اگر کسی هم پا و هم نظر آنها فکر نکند و دیدگاه ها و علایق متفاوت داشته باشد به چشم عجیب الخلقه نگاهش میکنند و زیر زیرکی درباره اش صحبت میکنند ، هرکسی که در ظاهر بهشان محبت نکند و قربان صدقه شان نرود در دیدشان بدجنس و خودشیفته است ، آنقدری دل نشین نیستند که بخواهم برایشان وقتی بگذارم و اجازه دهم در زندگی ام فضایی را اشغال کنند ، نقطه ی مشترکی بین خودم و آنها نمیابم و حتی برای نزدیک شدن و شناختن بیشترشان تلاشی هم نمیکنم . اه عیبی ندارد بگذارید بگویند دختره ی  افاده ای از دماغ فیل افتاده و پشت چشم نازک کنند و بروند ، خدا اجرشان بدهد ، در را هم پشت سرشان ببندند که سر صدای بیرون و زندگی های پر زرق و برق اجتماعی آنها بیش از حد آزار دهنده است .من هم جوک عظیمی هستم ، این همه حرف زدم و قضیه را موشکافی کردم که باز به این نقطه برگردم که بعد از این هم آش همین است و کاسه همین کاسه ! که بهتر فکر کنم و ببینم اصلا ازهیچ جدایی و قطع ارتباطی پشیمان نیستم ، دریابم با رفتن هیچ کس هیچ جنبه ای از زندگی من خدشه پیدا نکرد ، هیچ وزنی از آن کاسته نشد و ارزش چیزی تقلیل نیافت . این روش زندگی دلخواه من است ،  دوستش دارم و بابتش به کسی جوابی پس نمیدهم.راستی راستی که رشته کلامم را گم کردم چه ها میخواستم بگویم که به اینجا ها رسید . البته مشکلی هم ندارد این خاصیت نوشتن است که راه خودش را پیدا میکند و آن چیزی که باید نوشته شود از طریق آن نوشته خواهد شد .</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 12:35:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارتباطی که قطع شده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zxpafvqhyd5f</link>
                <description>شنیدم که بقیه به هم میگفتند که گوگل وصل شده است، چه ذوقی در چشمانشان بود و با چه هیجانی خبر را دست به دست میکردند ، شاید هم من نمیفهمیدم احتمالا سعادت بزرگی نصیبمان شده بود ، چه اتفاق فرخنده و میمونی ، احتمالا تعداد معدودی انسان در این کره خاکی چنین موهبتی را تجربه کرده اند تا به حال ! من که نمیفهمیدم از چه بابت ناراحت بودند ، اخر من که در این چهل و چند روز به مشکلی بر نخورده بودم حتی یک بار هم نشده بود که به موتور جست و جو گر نیاز داشته باشم و تولید داخلی که خدا اجرش بدهد کارم را راه نینداخته باشد ، ای بابا ، مردم این روزها قدر عافیت نمیدانند !!برای لحظه ای به روزهای  گذشته فکر کردم ، که چگونه سرتقانه دوام آورده بودم ، هی با خودم تکرار کرده بودم چیزی نیست ، درست میشود ، همه چیز عادی است ، دارد تمام میشود ، نگران چه هستی ، زندگی ها ؟؟ مگر نشنیدی طبق گفته های موثق ما در دنیای پریان ساکنیم ، در دنیای پریان چیزی خراب نمیشود همه چیز هر روز رو به بهبودی و تعالی است خدا را شکر بابتش .اولین کاری که کردم این بود که به ویرگول سر زدم ، خدا را شکر هنوز سرجاش بود بعضی از دوستانم قبل از من توانسته بودند وارد شوند و نوشته هایی را هم منتشر کرده بودند چقدر دوست داشتم جوابشان را بدهم برایشان چیزی بنویسم و با انها همدردی کنم اما خب احتمال این کارها در این لحظات به صلاح ما نیست .چقدر نگرانشان بودم تک تک شان و چقدر خوشحالم که زنده اند هرچند که میدانم بین زنده بودن و زندگی کردن فاصله ها بسیار است .مدت هاست هیچ جا هیچ چیز ننوشته ام ، با قطع شدن ویرگول گویی رشته ای که مرا با حرف ها و کلمه ها پیوند میداد قطع و در دل تاریکی ها گم و ناپیدا شد ، چند باری تلاش کردم که کورمال کورمال بگردم و سر این نخ لعنتی را پیدا کنم و آن را به دلم و ذوقم پیوند بزنم اما هر بار شکست خوردم نمیدانم  سیاهی دلم بیش از حد تیره و تار بود یا دیگر ذوقی برایم نمانده بود در هر حال هر بار دست از پا دراز تر راه رفته را برمیگشتم .این نوشته هم مضمون خاصی ندارد تنها از بابت خوشامدگویی است و راهی برای ابراز دلتنگی .</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 22:35:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواستم شکرگزاری کنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-pnpsrnjnmdmr</link>
                <description>امروز میخواهم شکرگزاری کنمهمانطور که مدت ها عادت داشتم هر شب در خلوت خودم این کار را انجام بدهم و ساعت ها با تو صحبت کنم از زندگی ام و تمام اتفاقاتی که درش رخ میدهد هرچند که میدانستم به همه چیز آگاهی اما خب هم صحبتی با تو عالم دیگری داشت .  اما حالا مدتی است که زبانم و بدتر از آن دلم رضا نمیدهد به این کار . یک جورایی انگار رابطه ی من و آن بالایی که شما باشی به نقطه بن بست رسیده است ، اصلا همین که فکر میکنم آن بالایی کار را خراب کرده سابقا مطمعن بودم در رگ هایم جریان داری ، یا در هر رفت و آمد نفسم تو را حس میکردم اما حالا نه . یا باید راه جدیدی از میان این بن بست باز کنم و با زور و زحمت به تو برسم و یا باید راه رفته را برگردم و یک راه جدید در پیش بگیرم که احتمالا خیلی زمان خواهد برد ، نمیدانم شاید هم بعد از این همه تلاش همانجا  بنشینم خاک روی لباس هایم را بتکانم و دست بکشم از این تلاش ، شاید قرار نیست این رابطه دونفره  بین ما جواب بدهد ، شاید آنقدری که من به تو باور دارم تو به من اعتماد نداری .قبل ترها باور داشتم که برای همه ها به یک اندازه وقت و انرژی میگذاری و کسی برای تو بنده تر نیست ! اما حالا مدتی است که فکر میکنم احتمالا تو هم نظرت را به سوی آن دسته از بنده هایت که کمتر گله و شکایت دارند و کمتر در غم و عزاداری  غرق هستند برگردانده ای ، خب حق هم داری من هم اگر بودم از این حجم از گله و غم و ماتم به ستوه می آمدم حالا بماند که چرا آستین های خدایی ات را بالا نمیزنی و کاری برای ما نمیکنی ، این یکی بزرگترین علامت سوال این روزهای ذهنم است .انگاری دلم از تو گرفته است بیشتر ازهمه ، بیشتر از هم بازی بچگی ام که در اسکیت بازی بی هوا از پشت هلم داد و زمین خوردم و تمام صورتم زخمی و خونی شد، بیشتر از آن همکلاسی ام که در مدرسه از روی برگه من تقلب کرد و بیشتر از من نمره گرفت ، بیشتر از آن دوستم که کتاب محبوبم را قرض گرفت و آن را هرگز به من برنگداند ، بیشتر از خانواده ام که هرگز حرف های من را خوب نفهمیدند ، بیشتر از مدیر سابقم که هرگز متوجه تمام آنچه که برایش انجام داده بودم نشد ، بیشتر از آن دوستم که مثل جانم دوستش داشتم و من را با دوست دیگری جایگزین کرد ، بیشتر از کسی که دوستش داشتم و یک روز بدون حرف و کوچکترین توضیحی ترکم کرد و رفت ، آره دلم از تو بیشتر از همه گرفته است . و من گله و شکایت و بغض های همه عالم و آدم را پیش تو می آوردم و اشک میریختم و صدایت میزدم . وقتی از همه نا امید بودم و دستم از همه جا کوتاه بود حالا من از تو به چه کسی پناه ببرم ؟ غم تو را به چه کسی بگویم ؟ از که بخواهم بین ما پا درمیانی کند ؟ از تو پیش چه کسی شکایت کنم ؟ این چه استیصالی است که بر من حاکم شده است ؟مثلا میخواستم شکرگزاری کنم ؟ ببین کارمان را به کجا کشاندی ! ببین چه برسرهمه ما آوردی ! رابطه ای که فکر میکردم هرگز خدشه دار نخواهد شد را به چه وضعی کشاندی ! چرا با همه ما اینطور تا کردی ! تو که از همه مهربان تر و دلسوز تر بودی ، تو که زورت به زور همه میچربید ! این بار تو جوابگو باش . من همیشه بنده ی سرتا پا خطار کار بودنم را پذیرفته ام و هرگندی را که زده ام جمع و جور کرده ام و جورش را هم کشیده ام ، اما این بار به خودت قسم که من اشتباهی نکردم ، گندی نزدم ، تصمیم اشتباهی نگرفتم ،  من مقصر نبودم ، اصلا قدرتی نداشتم که بخواهم باعث مشکلی شوم ، فکر کنم هیچ کدام از ما این بار مقصر نبودیم .تنها اشتباه ما امید واهی بود که داشتیم و خوش بینانه فکر میکردیم زورمان به زور ظلم خواهد چربید ، ما اشتباه کردیم که خون های گرم بسیاری را به این خاک سرد هدیه دادیم ، حالا شهر خالی شده وصدای ما در آن میپیچد و جان میگیرد و به صورت وحشتناکی به خودمان برمیگردد.نه خدایا  امروز هم روزش نیست !امروز هم بر خلاف تلاشی که کردم روز شکرگزاری نیست ، حالا حالا ها مانده است تا این پیوند بین من و تو دوباره جان بگیرد ، تا آسمان دلم دوباره با تو صاف بشود . من بابت هرچه در تمام زندگی ام رخ داده بود رد پای تو را دیده بودم و پذیرفته بودم آنچیزی که تو میخواهی برایم بهتر است ، پذیرفته بودم که من نمیفهمم و تو بهتر میدانی و درست تر و کامل تر .اما این بار نه ...این بار زیادی از تو دل شکسته ام ...همه ی ما شکسته ایم ...  </description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 09:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتمالا بهتر بود بزرگ نمیشدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF%D9%85-zxevgrzmi4ld</link>
                <description>امروز را خانه بودم ، به لطف کسالت و مریضی سرکار نرفتم ، شنیدید که میگویند عدو سبب خیر شود . صبح که چشمانم را باز کردم میتوانستم احساسش کنم ، مریضی را میگویم ، آخر با هم غریبه که نیستیم مهمان هر ماه خانه ام است و چه مهمان عزیزی ، هرماه چند روزی را باهم زندگی میکنیم نفس به نفس قدم به قدم ، بعضی روزها که سرحال تر و سر دماغ تر است حضورش را بیشتر به رخ میکشد فکر کنم مشکل کمبود توجه دارد میخواهد با قدرت نمایی جلب توجه کند و خدا شاهد است که هر بار روش جدیدی را برای این کار پیدا میکند ، نمیدانم سر منشا این خلاقیتش کجاست ، ای کاش انقدر حسود نبود و به من هم نشانش میداد شاید میتوانستم برای نوشتنم از منبع خلاقیتش کمک بگیرم. امروز که آمد تصمیم گرفته بود بدنم را قفل کند ، نمیتوانستم تکان بخورم ، توانایی حرکتم به شدت پایین آمده بود و بسیاری از عضو های بدنم هم درد میکرد ، جایی خواندم که دانشمندان میگویند بدن انسان بسیار هوشمند است من که همچین چیزی را ندیدم این بدن باید خیلی احمق باشد که هرماه رحم من را برای چیزی آماده بکند که به فاصله سال های نوری ازش فاصله دارم . بگذریم نمیخواهم زیاد درباره اش حرف بزنم و بعد بعضی ها بگویند چه دختر بی حیا و آبرویی که درباره قاعدگی اش مینوسید یا بدتر از آن یک سری زبان نفهم بگویند که فمنیست است و میخواهد چرخه قائدگی را سخت نشان دهد و مثلا بگوید خانم ها مظلوم هستند و غیره ...نه واقعا حوصله این چیزها را ندارم ، لطفا برچسب هایتان را برای خودتان و در ذهنتان نگه دارید .میبخشید اگر کمی بی اعصابم این هم یکی از اثرات جانبی مهمان ناخوانده ام است .احتمالا تا یکی دو روز دیگر بهتر خواهم شد و بار سنگینی همه دنیا بر دوشم نخواهد بود .میخواستم چیز دیگری بگویم ، زنگ زدم و از مدیرم مرخصی گرفتم با هزار عذاب وجدان که چرا مریض شدم و نمیتوانم سرکار بروم ، بعد که تلفن را قطع کردم در دل گفتم خدا رحمت کند پدر آن کسی را که مرخصی را ابداع کرد ، کمی که بیشتر فکر کردم لعنت کردم ان کسی را که گفت زنان میتوانند کار کنند ، اخر من را چه به کار کردن . این حرف هایم را جدی نگیرید الان بدنم تحت تاثیر مقدار زیادی هورمون است ممکن است چیزهای ناجوری بگویم .باور کنید که من عاشق استقلالم هستم عاشق کار کردنم و عدم وابستگی ام . واقعا همه این هارا دوست دارم و به خودم برای رسیدن به این نقطه افتخار میکنم . اما شما که غریبه نیستید راستش را بخواهید گاهی اوقات فقط بعضی وقت ها، آن موقع هایی که همه چیز زیادی سخت میشود از این استقلال و از این قدرت متنفر میشوم ، دلم میخواهد من هم برای چند روز یا اصلا چند ساعت به کسی متکی باشم ، روی کسی جز خودم حساب باز کنم و پشتم گرم باشد به جایی ، کمی چشم هایم را ببندم و با خیال راحت و فراغ بال استراحت کنم ، کفش به پا کنم و با کارت بانکی پر پول بروم بازار بزرگ و از سر تا ته بازار هر چه چشمم دید بخرم و فکر نکنم که پول های تو کارت چه جوری و با چه جان کندنی تامین میشوند و نگران دوباره جایگزین کردنشان نباشم ، با دوستانم کافه گردی کنم و قیمت های منو را زیاد بالا و پایین نکنم . فکر کنم زندگی زیادی سخت شده است مگر نه ؟ برای همه همین است ؟ ای کاش زندگی من چند سال پیش متوقف میشد ان موقع هایی که همه چیز ساده تر بود ، مثلا آنجایی که مامانم با من عهد میکرد اگر مثلا ده تا بوسش کنم برایم عروسک میخرد ، یا انجایی که بابا جانم هر زمان که شعر جدیدی حفظ میکردم و برایش میخواندم پول در دستم میچپاند ، در زمان هایی که با نوه صاحبخانه مان در حیاط با هم عروسک بازی میکردیم و من در آن لحظه ها هرگز به این فکر نمیکردم که روزی باید از این بازی ها دست بکشم و به دنیای واقعی ادم بزرگ ها وارد شوم ، من باید بین کارتون ها و کتاب های کتابخانه ای که هفته ای چند بار به آن سر میزدم متوقف میشدم ، اما نشدم من بزرگ شدم و قد کشیدم و دغدغه هایم قدشان از من بلند تر شد و سر به فلک کشیدند تا جایی که فکر نکنم دیگر زورم بهشان برسد . من حالا درگیر کار و مشغله شده ام ، به اینکه پول را چه جوری خرج کنم که تا سر ماه کم نیاید ، به این که زمان قسط دیجی پی و وامی که از بانک برداشته ام رسیده است ، به اینکه چقدر باید جان بکنم تا بتوانم با این تورم وحشتناک ماشین بخرم ،خانه خریدن را که باید در خواب دید دیگر ، من چقدر زود بزرگ شده ام ، چقدر درگیر همه چیز شده ام جز خودم و درست زندگی کردنمدت هاست دختر کوچولو درونم را فراموش کرده ام و او را به حال خودش رها کردم تا زیر دست و پای این دختر جدید و قوی و بی نیاز از دیگران جان بدهد .اگر بیشتر اهل تکیه کردن بودم و کمک گرفتن شاید زنانگی ام تا این حد کمرنگ نمیشد ، شاید اگر اهل ناز و ادا بودم قرتی بازی هایم دل و دین خیلی هارا میبرد اما افسوس که من هیچ کدام از این ها را یاد نگرفتم ، من یاد گرفتم بین مردان و سر و صدایشان در دنیای خشن و سخت انها که هرکه قوی تر باشد زنده می ماند زنده بمانم ، من یاد گرفتم برای عبور از کوچه های تنگ و تاریک به کمک نیازی نداشته باشم و نترسم ، من یاد گرفتم که بلندی صدایم را با صدای مرد ها تنظیم کنم ، یادگرفتم که همیشه کتابی بپوشم و در شیشه خیارشور را با هر ضرب و زوری که شده خودم باز کنم ، چیزهایی را یاد گرفتم که شاید بهتر بود یاد نمیگرفتم .فقط اگر این زندگی با من جوری تا میکرد که دخترانگی ام تا این حد له نمیشد همه چیز خیلی بهتر بود .حالا که زندگی جور دیگری رقم خورده است ، بهتر است خودم را برای فردا و برگشت به زندگی واقعی ام آماده کنم .</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 20:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوبم اگر بودی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-bmwbnmf8hh0b</link>
                <description>حوالی ظهر روز گذشته بود که شروع کردم نوشته یکی از شما ویرگولی ها را بخوانم . دلنوشته ای بود از طرف دختری نمیدانم چند ساله اما خوش ذوق ، نامه درباره ی رویاها  و برنامه ریزی هایش برای زندگی احتمالی با محبوبش بود .چه حرف ها و ایده هایی داشت ، چه شوری در سرش و چه شوقی در قلبش برای آینده لانه کرده بود.برنامه هایش دقیق بود ، برای ثانیه به ثانیه زندگیشان با هم فکر کرده بود، همه چیز پر از عشق و لطافت بود و احتمالا اگر کمی رویا پرداز تر بود نشانی خانه شان را میان ابرها روی رنگ نیلی رنگین کمان انتخاب میکرد. پر بود از آرزو و پر پرواز ، نه اینکه بگویم رویاهایش عجیب و غریب یا خیلی دور از دسترس بودند فقط به شدت برنامه ریزی و مرز بندی شده همه را مرتب کرده و نوشته بود .زیبا بود و خواستنی ، همه چیز با توجه به باورها و عقایدش تعریف شده بود ، چقدر شیرین بود این دختر .  آن لحظه تنها به صورت ناخواسته لبخندی زدم و طبق عادتم بی صدا لب زدم و از خدا خواستم اگر به صلاحش است به مراد دلش برسد و گذشتم حتی حالا که فکر میکنم یادم نمیاد من سر به هوا گزینه اینکه نوشته ات را دوست داشتم را زدم یا نه ، احتمال اینکه فراموش کرده باشم زیاد است آخر مدتی است حافظه ام مرا خوب یاری نمیکند شاید هم فقط کمی حواس پرت تر از پیش شده ام نمیدانم .در حال گز کردن مسیر شرکت به خانه بودم و برخلاف عادت همیشگی ام حتی به موسیقی هم گوش نمیدادم و در عالم  خودم قدم هایم را پشت هم سریع  برمیداشتم به امید اینکه زودتر به خانه برسم . نمیدانم آخر این چه ذوقی است که برای برگشتن به خانه دارم . کشش ندهم در راه که بودم یکهو فکر کردم من اگر محبوبم را همین حالا پیش خودم و کنار دستم داشتم چه میکردم ؟ پس خواستم من هم نامه ای برایش بنویسم باشد که اگر بعدتر ها که پیدایش شد به هرجان کندنی بود این نوشته را پیدا کنم و نشانش بدهم و با هم به من و نوشته هایم بخندیدم.محبوبم اگر اینجا بودی ...راستش را بخواهی برنامه خاصی برایت ندارم ، یا فکر و ایده ی جالبی که بخواهد روزهایمان را از یکنواختی و کسالت دربیاورد ، برای لحظه های با هم بودنمان فعالیت جالبی به ذهنم نمیرسد ، حتی  برای اولین سالگرد به هم رسیدنمان هم هیچ ایده بکر و ناب عاشقانه ای را در آستین ندارم تا یکهویی برایت رو کنم . بهتر بگویم هیچ چیز پنهانی و رمزی نیست که بخواهی کشفش کنی من همینی هستم که از هزار فرسخی دیده میشوم . حالا بیشتر علاقه مند به شیوه ی زندگی هرچه پیش آید خوش آید هستم . جسارت نباشد ها اما به بودنت که فکر میکنم هیچ احساسی از سعادت یا کامیابی را در جریان خونم  یا هیچ هیجانی را در ضربان قلبم حس نمیکنم . فکر میکنم ترجیح میدهم بودنت مایه آرامش باشد تا هیجان و اظطراب حتی اگر از سر عشق و عاشقی باشد . راستی راستی اصراری هم بر بودنت ندارم اگر که در جای درست و زمان درست آدم وارانه پیدایت شد قدمت روی چشم ، خوش آمدی عزیزکم ، عمرم را با تو خواهم گذراند ، اگر هم که پیدایت نشد امیدوارم جایی بروی که دوستت بدارند و خدا خودش زندگی را برایت بسازد . میخواهم بگویم اصراری بر بودنت نیست شاید کلیشه ای و تکراری به نظر برسد اما من واقعا حالم با خودم خوش است . مثل اکثر مردم دنیا مشغول کاری هستم که شغل رویاییم نیست اما تلاش میکنم که در آن خوب باشم و مفید ،  درگیر کتاب هایم هستم که یکی پس از دیگری میخوانمشان اما زبانم لال باشد اگر دروغ بگویم که معنای عمیق همه جملاتشان را درک میکنم ، همین نوشتن های دست و پا شکسته و یکی دو تا دوست خوب و خانواده ام تمام تمام زندگی ام را تشکیل میدهند و حقیقتا همین ها برایم کافی و مایه نیک بختی اند و اگر کسی بخواهد وارد زندگی ام و این کنج ساده اما  گران قیمت شود باید وزنی به روی خوشبختی ام اضافه کند و رنگی روی رنگ های زندگی ام بپاشد شاید یاسی یا ارغوانی آن رنگ هایی که حضورشان را در قبلم احساس نمیکنم.اگر آمدی نمیخواهم بعداز مدتی مایه عذاب و دلیل نگرانی هایت باشم و تو هم نمکی بشوی بر روی زخم های باز روحم که سرتاسرش را پوشانده اند . میخواهم اگر آمدی مرد باشی و بوی امنیت بدهی ، ماندن را بلد باشی که بشود رویت حساب کرد نه مثل آنهایی که ادعای عاشقی دارند اما در اولین نم نم باران زندگی که بوی طوفان را با خودش به همراه دارد  رهایت میکنند .مجبوبم قضیه را کش نمیدهم فقط بگویم اگر روزی آمدی از من توقع برنامه ریزی های ثانیه به ثانیه و آرزو و رویاهای شیرین را نداشته باش لطفا ، که هیچ کدام در تنگناهای زندگی مان  آن زمانی که واقعیت ها همچون تازیانه به گونه مان کوبیده میشوند و از خواب شیرین خرگوشی بیدار میشویم قابلیت اجرایی شدن ندارند نمیخواهم هیچ کداممان سرخورده شویم از این زندگی . بیا قبول کنیم که در دنیای باربی و کن زندگی نمیکنیم .تنها میتوانم وعده بدهم که دوستت خواهم داشت ، حتی نمیگویم عاشقت خواهم شد ما میدانم با همه وجودم دوستت خواهم داشت و یار و یاورت خواهم بود در خوشی ها و ناخوشی ها و دستت را در میان طوفان های زندگی تا زمانی که خودت نخواهی رها نخواهم کرد . میخواهم همه چیز ساده باشد و بی غل و غش . کنارت باشم و همراه و ساده زندگی کنیم .  باعث حال خوبت باشم که زمانی که به من  فکر کردی لبخندی بزنی بی دلیل و بدون کنترل . از تو هم توقع کارهای عجیب و غریب ندارم ، نه میخواهم مثل افسانه های قدیمی ژاپنی با نخ نامرئی قرمز رنگی بهم متصل باشیم و نیمه ی گم شده ام باشی ، نه میخواهم قهرمانانه من را از شر اژدهای ترسناک قلعه یا از سرنوشت شوم اوفیلیا نجات بدهی و منتطر هم نیستم که با لشگر و سپاهیان و اسب سفید به دنبالم بیایی همین که امنیت را برایم به ارمغان آوری همه چیز تمام است تکه ای از جانم خواهی شد.باور دارم همه ما به حد کافی در این زندگی سختی کشیده ایم و روحمان زخم خورده است ، محبوبمان باید مایه آرامشمان باشد و خانه ی امن ما .</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 11:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاف سردرگمی جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28117066/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-z3ea4a1dzfnh</link>
                <description>تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که آدم های دور و برتان به چه علت با شما در ارتباط هستند ؟نه ؟خب من هم تا همین چند وقت پیش هرگز چنین فکر مسخره ای به ذهنم خطور نکرده بود ، اما حالا مدتی است احتمالا از یکی دوهفته پیش که نمیدانم این فکر چه جوری و از توی کدام سوراخ سمبه ی گشمده ی ذهنم مثل کک به جانم افتاد . برایم سوال میشود که چرا دیگران با من در ارتباط می مانند و از دست من و بدخلقی هام به اولین کوه و کمری که میشود پیدا کرد فرار نمیکنند. چه آنهایی که فکر میکنم واقعا من و بودن در کنارم را دوست دارند چه آنهایی که سطح ارتباطمان جوری نیست که بتوانم داوری درباره احساساتشان نسبت به خودم بکنم.اما خب اگر مسئله و سوالاتم همینجا تمام میشد مشکلی نبود و من هم ساده از خیرش میگذشتم و خیلی خودم را درگیر احساسات آدم فرعی های زندگی ام نسبت به خودم نمیگردم ، همانطور که خودم را درگیر عواطفی که ممکن است نسبت به آنها داشته باشم نمیکنم . جایی که موضوع برای من اهمیت پیدا کرد آنجایی بود که فکر کردم خب حالا از کجا میتوانی حدس بزنی کدام یک از اطرافیانت واقعا به تو علاقه دارند ؟ از کجا معلوم هر بار که سر راهشان سبز میشوی در سرشان چراغ قرمز فرار روشن نمیشود ؟ از کجا میدانی در جمع ها و مهمانی ها لبخندهای الکی و تعریف های آبکی تحویلت نمیدهند ؟ نکند تو رودروایستی باشند و چون قدرت قطع ارتباط ندارند برنامه های بیرون رفتن هفتگی را باهایت هماهنگ میکنند ؟ نکند با هر بار دیدنت لبخندی بزنند و در دل بگویند دوباره این دختره ی نچسب پیدایش شد ؟ از کجا معلوم که احساسات و حرف هایشان از روی ترحم نباشد واز ترس اینکه اگر بروند قرار است ناراحت شوی و ضربه بخوری ؟ که البته این احتمال خیلی ضعیف است عالم و آدم میدانند که در دل کندن از دیگران استادی ، بماند که چه ریاضت ها برای رسیدن  به این جایگاه کشیده ای !چطور ممکن است این افکار به سر یک دختر جوان بیست و خورده ای ساله راه پیدا کند ؟بخدا اگر خودم بدانم !!احتمالا اثرات  در اتاق تنها ماندن های طولانی و زیادی به چرت و پرت ها فکر کردن باشد ، شاید نظر کمی بدبینامه اما واقع گرایانه این باشد که حس ششم من چنین ادراکی را دارد چون واقعا چنین موضوعاتی درباره من صادق است .حالا به همکاران خوبم ، دو سه تا دوست صمیمی ام ، خانواده ی مهربانم و تعداد اندک شماری آشنا که تا قبل از این افکار خانمان سوز گمان میکردم همدیگر را دوست داریم فکر میکنم ، به چهره تک تکشان پشت پلک های بسته ام نگاه میکنم و لبخندهایشان را از نظر میگذرانم ، والا که حق دارند اگر از من خوششان نیاید ، من خودم هم اگر چاره ای داشتم از دست خودم فرار میکردم و همچون درویشان آواره کوچه و خیابان میشدم وای به حال  دیگران.روابطمان را که بالا پایین میکنم میبینم چیز خاصی را هرگز به آنها عرضه نکرده ام ، یا منفعت خاصی برای هیچ کدامشان نداشته ام ، یا مثلا بگویم به طرز قهرمانانه ای حلال مشکلاتشان بوده ام ، یا شاید باعث لبخندی در آنها شده باشم ، تا حالا شده غمی را از طاقچه خانه ی دلشان زدوده باشم ؟ باعث چرخش جریان هیجان زیر پوست تنشان شده ام ؟ تا حالا دلشان به بودن من گرم شده است ؟ فکر نکنم .من همیشه بیش از اندازه درگیر زندگی و دنیای خودم بوده ام و لابه لای افکار و دل مشغولی هایم خودم را از چشم دیگران گم و گور کرده ام  و آدم ها باید به شدت برایم عزیز باشند تا نسبت به خودم اولویت پیدا کنند که چنین انسان هایی برایم انگشت شمارند .خدایی نکرده منظورم را بد برداشت نکنیدها ، من از آن دسته آدم هایی نیستم که در همه چیز دنبال منفعت و بهره خودم باشم ، اما میبینم همه ی عزیزانم هدیه ای را در این روابط به من پیشکش کرده اند .احساس همدلی ، رفاقت ، دوست داشته شدن ، فهمیده شدن .آنها یک رنگی و خنده و شادی و حمایت را به من هدیه داده اند ، دوست داشتم بدانم من در زندگی آنها چه نقشی دارم .ای کاش هر روز یک کلاف به سردرگمی های من اضافه نمیشد ! </description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 13:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>