<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب عالیشان زواره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28154843</link>
        <description>چون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:23:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3565462/avatar/RPSStz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زینب عالیشان زواره</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28154843</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از دلبستگی تا مسئولیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28154843/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-hryw3nqhb9wl</link>
                <description>هشدار: برخی از قسمت‌های این متن، ممکن است تمام یا بخشی از داستان را برای شما افشا کند. لطفاً در صورتی که هنوز داستان را نخوانده‌اید، با علم به این موضوع درخصوص مطالعۀ این یادداشت تصمیم بگیرید.برخی تمایلات و جهت‌گیری‌ها، علی‌ رغم حکم بلا اعتراض طبیعت انسانی، خارج از برهه‌های خاصی از حیات، مادام‌ العمرند.‌ مثل معرکه‌ی تمایل به دنیای معصوم کودکانه بر سر بزنگاه پیری که مصداق بارز و دم دستی آن، شخصی نیست الا شخص شخیص خودم. معرکه‌ای که بانگ خوش قصه‌های وقت و بی‌وقت، چند پاره کاغذ و آلات رنگ، نخستین جرقه‌های آتشش را به پا کرد و شعله‌هایش به سال‌های ما بعد دوران کودکی نظریات پیاژه و همکاران محترم زبانه کشید که صد البته به یاری همان همکاران محترم در طرح مفهوم کودک درون فعال، من از انگشت‌نمایی و پیاژه از اتهام به یافته‌های کذب، جان سالم به در بردیم.با وجود چنین تمایلی، داستانی نمانده بود که یا به شیوه‌‌ی ما قبل اختراع خط از سینه و زبان بنی بشری با یا بی منقاش بیرون کشیده و یا به شیوه‌ متمدنانه ما بعد اختراع خط، از دل کتاب‌ها خوانده باشم اما از آن جهت که موارد نادر برای همین ادعا‌های غلوآمیز اختراع شده، در میانه تحصیلات عالیه به حسب تصادف به نامی از مجموعه آثار ادبیات داستانی به نام شازده کوچولو برخوردم. ترکیب شازده و کوچولو کافی بود تا پس از عزای عمومی چند ثانیه‌ای برای عدم تورق این شاهکار، سور و سات عروسی مواجهه با یک دنیای فانتزی کودکانه را در ذهنم بر پا و در کمترین زمان ممکن، به بزمی به میزبانی قلم آنتوان دو سنت اگزوپری و ترجمه کاوه میرعباسی از نشر نی مهمان شوم.پوشش روغنی ابتدایی این اثر، احتمال رویارویی با یک داستان کودکانه در دل فضا و ما بین سیاره‌ها را می‌داد که با نظر به نامتقارن بودن مدارها و اختلاف قدی اغراق‌آمیز میان یک کوه و آتشفشانش‌ با پسرکی مو طلایی، کفه فانتزی و تخیلی بودن سبک داستان را سنگین‌تر می‌کرد. این احتمال، با ورود به جهان فکری نویسنده قوت گرفت؛ به خصوص که تصاویری از اثر قلم نویسنده بر کاغذ در خلق شخصیت مار بوآ ضمیمه توصیفات وی بود. لیکن هر چه صفحات جلوتر می‌رفت، کتاب را بیشتر برای بزرگسالان مناسب دیدم تا کودکان؛ چرا که فلسفه‌هایی در حوزه عشق و جهان هستی مطرح می‌شد. به عبارتی دیگر، نگاه بکر آنتوان به خوبی توانسته بود تلنگرهای‌ بزرگی را به در کودکی زده تا دیوار بزرگسالان بشنوند. بزرگسالانی که ید توانمندی در کور کردن ذوق یک کودک و در مقابل، بار آوردن وی با دید تربیتی قالبی دارند. همان‌هایی که تأیید یا تکذیب یک اکتشاف مثل ریز کوکب ب ۶۱۲ را وابسته به طرح، برش و دوخت لباس کاشف می‌دانند.در نکوهش ویژگی‌های آدم بزرگ‌ها، علاقه به عدد، وجهه کاملاً درست اما تاکنون مغفول مانده مطالعات حداقل خودم بود. به راستی که شازده کوچولو، تعبیر قارچ را در این مورد به جا به کار برد. یعنی هزار و صد پادشاه، هفت‌ هزار جغرافی‌دان، نهصد هزار تاجر، هفت میلیون و نیم مست، سیصد و یازده خود پسند آن هم به شرط جا ننداختن سیاه پوستان، که فقط می‌شمارند تا در کشو بگذارند؛ بدون آن که برای مایملک خود مفید باشند. در حالی که تصاحب تنها به دو شرط مثمر ثمر بودن مالک و مسئولیت‌پذیری در قبال مایملک، حقیقت می‌یابد.نتیجه‌ی رشد بائوباب گونه این جمعیت، ترکاندن کره زمین از شر است که حتی یک وجب جای خالی برای مسئولیت‌پذیری در قبال عشق و نگاه از زاویه چشم دل باقی نمانده است.در چنین شرایطی، زمین پر از سادگی دنیا برای پادشاهان از منظر رعیت بودن همه مردم، کَری خودپسندها در قبال نقدها و می‌نوشم که فراموش کنم می‌نوشم باده پرست‌ها است که با هزار زور و ابزار با خوراندن حَبه تکنولوژی، از اتلاف وقتی جلوگیری کرده که با همان تکنولوژی به طریقی دیگر اتلاف شود. مثل راحتی باد آورده‌ وسایل زندگی، نظیر ماشین‌های چه کن و چه نکن که هر چند، وقت آدمیزاد را آزاد‌تر کرده اما همان غنیمت را جای خرج کردن در راه روابط مثبت انسانی مثل عشق، در راه گشت و گذار طولانی مجازی گونه، حیف و میل نموده‌ است. این تناقض، سبب شده تا به تعبیر لوکوموتیوران، آدم جماعت هیچ وقت از جایی که هست خوشش نیاید و مدام در تلاطم رفت و آمد بی‌نتیجه باشد. تجربه‌ای قریب برای همه ما که از اعتراف به آن بیمناکیم‌ اما یک مار به خوبی آن را به رخ کشید. به راستی که تصور چنین تصویری، هم خطرناک و هم هراس‌انگیز است؛ چه رسد به زندگی در دل آن. اما راه چاره و برون رفت چیست؟پاسخ به این سؤال را باید در مواجهه شازده کوچولو با شخصیت‌های مختلف داستان به ویژه روباه جست‌وجو کرد.به گمانم ابتدا باید به فرمایش گهر بار پادشاه ریز کوکب ۳۲۵ رجعت کنیم و قاضی محاکمه خود به جای محاکمه دیگران شویم. چه بسا در جلسات محاکمه، مسبب محقق نشدن خواسته‌های ما در روابط، به حکم شواهد، نامعقول بودن خواسته‌های ما باشد؛ چنان‌چه که به اعتقاد پادشاه، اگر به یکی از سردارانمان‌ امر کنیم تبدیل به مرغ دریایی بشود و آن سردار اطلاعات نکند، تقصیر از او نیست؛ ما مقصریم.پس از خروج از جلسه‌ محاکمه خود و صدور رأی، باید به اصلاح خود پرداخت. آن هم نه با زبانی که به قول روباه، سرچشمه تمام بدفهمی‌ها است. این کار از عهده رفتار بر می‌آید. مثل شازده کوچولو که هر چند دیر اما به این نکته دست یافت که رایحه خوش و روشنایی گل سرخ در پس کلک بازی‌های متناقضش نهفته بود و او آن‌ها را ندیده بود؛ چرا که با چشم‌های صورت دیده، نه با چشم دل.مصداق دیگر کوری چشم‌های صورت، ندیدن پس پرده‌های مهم رویدادها است؛ چنان‌چه خلبان، در وقت وداع، تنها نیش مرگ‌آور مار را می‌دید نه پیوستن به معشوق را در عوض رها کردن پوسته‌های کهنه که جای هیچ دلسوزی ندارند. البته این رفتار خلبان تا حدی قابل توجیه بود؛ چرا که به شازده کوچولو اجازه داده بود او را دست‌آموز خود کند. چنین شخصی، باید پیه چند قطره اشک را هم به تنش بمالد. اشکی مرموز که نمی‌دانی کجا دل به دلش بدهی و کجا بی‌تفاوتی نشان دهی. این اشک‌ها، حکایت آش کشک خاله است که روزی پای روباه و خلبان و روزی پای ما است. با این وجود، جای سؤال است که چرا اجازه‌ دست‌آموز شدنمان را می‌دهیم؟جواب واضح می‌باشد. چون دست‌آموز کننده در قبال ما و نیازهایمان‌ مسئول می‌شود و چه محبتی بالاتر از این برای بشر. آن وقت هست که شازده کوچولوها حتی پس از جدایی از گل سرخ‌ها به فکر پوزه‌بند برای گوسفند به خاطر آسیب ندیدنشان هستند. البته این درجه اهمیت، الله بختکی نبوده بلکه به خاطر وقتی است که از جانب ما برای ایشان صرف شده. از همین رو است که کوچک‌ترین چیز‌ها که رد پایی از معشوق را دارند، غنیمتی می‌شوند. مثل ستاره برای خلبان، چاه برای شازده کوچولو، یک تصویر یا آهنگ یا کلام و هر چیز دیگری برای من و شما.این فلسفه‌ها با حرکاتی نظیر تلاش فانوس‌بان در پرداختن به غیر خود، کامل می‌شوند. تنها در این صورت، همه آنچه گفتم و نگفتم، مضحک نخواهد بود تا حتی مرگ در کُره‌‌ای، به باور به حیات در کُره‌ای دیگر و بازگشت قطعی دوباره مبدل شود.پرداختن به چنین لایه‌های مهمی از زندگی، آن هم به صورت همزمان و تنها در محدوده صد و خورده‌ای صفحه، تنها از عهده‌ی نثر ساده و بی‌تکلف بر می‌آید که دست‌آویز آنتوان برای نوشتن شد. آنتوانی که خود عمری را در هوا و سیر و سفر در جغرافیا سپری کرده و در تشابه با داستان زندگی خود در ماجرای خرابی هواپیما در صحرای آفریقا و ازدواجش، نشان داد که بازگشت به علایق کودکی می‌تواند یک شبه راه چهل و چهار ساله را در کسب محبوبیت قرن فرانسه و جهان بپیماید.#چالش_کتابخوانی_پرتو_مهر</description>
                <category>زینب عالیشان زواره</category>
                <author>زینب عالیشان زواره</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 22:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه برابرند؛ برخی برابرتر.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28154843/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-ycrjxtgf69s6</link>
                <description>هشدار: برخی از قسمت‌های این متن، ممکن است تمام یا بخشی از داستان را برای شما افشا کند. لطفاً در صورتی که هنوز داستان را نخوانده‌اید، با علم به این موضوع درخصوص مطالعۀ این یادداشت تصمیم بگیرید.سال‌ها پیش وقتی بنا به تقدیر میمون خویش از میان هزاران ترند پوچ اجتماعی، به مرض قلم‌گردانی و سیاهه‌نویسی مبتلا شدم، بنا به تجویز محرز جمله طبیبان اهل فن در تمامی کمیسیون‌های فرهنگی، لازم بود تا واپسین لحظات زندگی، تزریق کتاب را به روح طالب خویش داشته باشم تا عاقبت بخیر از جهان چشم ببندم. از همین‌رو، از همان سال‌ها راهی کوچه پس کوچه‌های چهارباغ، آمادگاه و این فرهنگ‌سرا و آن فرهنگ‌سرا شدم تا مرهم اصل و قابل را یافت و به ذهن بیمار کتاب خویش تزریق کنم که با نگاه به نیمه پر لیوان، بهایش به تورم از درصد خارج شده سایر امراض مدنی نخورد و به مدد سال‌ها واکاویدن، اگر غلط نکنم حداقل حائز دیپلم افتخاری کتاب‌شناسی شدم؛ بماند که راه تا دکترای حرفه‌ای بسیار است.یکی از آثاری که به مدد این دیپلم، قابل بررسی و پرداخت می‌باشد، اثری از میان گنجینه منسوب به «جورج اورول» به نام «مزرعه حیوانات» به ترجمه «کاوه میرعباسی» است که به مدد نشر «چشمه» وارد کهنه بازار فرهنگ و ادبیات فارسی شد. اثری که طرح جلد ساده خوکی خاکستری در پس زمینه‌ غالب زرد، احتمال مواجهه با یک داستان کودکانه به سبک حسنی یا کوکب خانم داخلی را به ذهن مخاطب متبادر می‌سازد. لیکن اگر اندکی به روانشناسی رنگ‌ها واقف و به کمی تأمل در ستاره قرمز رنگ پنج پر آن در جایگاهی درست روی صورت و سر یک خوک بپردازیم، این احتمال رنگ می‌بازد و در عوض، رنگ‌های خاکستری، زرد، قرمز و ستاره‌ای که یادآور موجودی دو پا نظیر انسان با دست و پای گشاده در طمع هم آغوشی با قدرت بوده، احتمال رویارویی با اثری نقادانه از شخصیتی که ابتدا سفید بوده اما به تدریج با خوی انسانی در هاله‌ای زرد از تظاهر به سمت قدرت و عصیان قرمز تنزل می‌کند را قوت می‌بخشد. این روند احتمالی سیر داستان، با مطالعه صفحات ابتدایی اثر، مهر تأیید می‌خورد. جایی که حیوانات از عصیان زور و قدرت جونز خسته و اندک اندک جرئت جست‌وجوی حقیقت حداقلی استحقاقی خود یعنی آزادی و عدالت را می‌یابند. این وضعیت اسفناک که گریبان‌گیر تمامی حیوانات این مزرعه بوده، مزرعه جونز را به دو قطب دو پا و چهار پا تبدیل می‌کند و همین دو قطبی، سرآغاز عداوت و فاصله بیش از یک واحدی بین یک و یک می‌گردد.دیکتاتوری حاکم بر این مزرعه به مانند سایر آثار تمثیلی نظیر کلیله و دمنه، خیلی زود پای فهم مخاطب را به جهانی فراتر از مرزهای زمانی و مکانی چند تکه چوب و کشتزار و مرتع در سال 1945 می‌کشاند و تجربه‌های ماقبل و حتی مابعد آن را جان‌بخشی می‌کند؛ چراکه اساساً تبعیض، دیکتاتوری، ظلم و دیگر مفاهیم متجانس، هر چند منفی‌اند اما سرآغاز قیام در راه اصلاح و دست‌یابی به وضعیت مطلوب‌اند که در ابتدای امر، به شرط همیاری همگان در حد و حصری نظیر پیمان رفاقت حیوانات مزرعه به ثمر می‌نشیند اما در راه طولانی اصلاح، گرفتار قدرت‌طلبی رهبران می‌شود. چنان‌چه دیر زمانی از پیروزی در نبرد گاودانی نگذشته بود که حسادت ناپلئون، آرمان‌خواهی انقلابی اسنوبال در ساختن آسیاب بادی را گرفتار نقشه‌های شومش کرد. این نقشه‌های شوم که ابتدا هدف حذف رقیب را نشانه گرفته بود، به تدریج وقاحت را از سر گذراند و به مدد چرب‌زبانی اسکویلر خوک با توسل به شبهه افکنی در حافظه و مرقوم کردن آمار به ظاهر مثبت با امضای گذاشتن کلاه بر سر بینوای حیوانات، باز دو قطبی ماقبل شورش را احیا کرد که اگر نیک بنگریم، سقوطی به مراتب بدتر از زمان اربابی جونز بود؛ چرا که لااقل در آن زمان چهار پا همه در یک طبقه بودند و حال چهار پا نیز خود دو طبقه بود.ناپلئون و هم‌کیش‌هایش هر چند با تکیه بر هوشمندی به تخت اربابی تکیه زدند اما این هوشمندی بنا به اشاره صریح «چون تصور می‌شد باهوش‌ترند»، نه حقیقت محض، بلکه القای عقیده بود و چه بسا باکسر هم با تکیه بر توان بدنی می‌توانست جای ناپلئون بنشیند. بدین ترتیب، اورول با ظرافتی عجیبی در پس کلماتی ساده، مفهوم ذهنی و القایی بودن برتری‌ها را ترسیم می‌کند. این برابری احتمالاً کذب، در فاصله‌ای نه چندان دور از پیروزی در شورش، سنگ بنای دیکتاتوری را گذاشت. خشت اول این بنا بر پایه شکم پارگی خوک‌ها در غیب شدن شیرگاوها در حلق آن‌ها رقم خورد و چون خشت اول کج گذاشته شد، بسیار بدیهی بود که دیواره رهبری از تخت خواب نرم و گرم، سیب و زر و زیور عبور و تا سر حد آقازادگی توله خوک‌ها، نظریه‌پردازی سوگیرانه و هم‌نوع فروشی رفیق زحمت‌کشی چون باکسر به بهای چند قطره مخلل العقل، به کجی پیش رود.باکسرهای قیام‌ها، بسیارند. همان‌ قشر زحمت‌کشی که بنا به نقل جورج «اگر چه در دوران جونز هم زحمت‌کش بوده اما اکنون پنداری سه اسب‌اند نه یکی»، در ترازوی دستاوردهای قیام، کفه سبک حذف ظاهر افسار را از آن خود می‌کنند. البته باز هم خوشا به بخت باکسرها که لااقل به هزار رنج و زحمت، با رمز «بیشتر کار می‌کنم» و اعتماد جعلی ناخواسته به «حق بودن ناپلئون‌ها» نیک نام می‌مانند؛ چرا که هستند بع بع کنان علف به نرخ روز خوری که در جهالت کامل به بهای چرا و سیب، مانع از بلند شدن صدای حق می‌گردند و نه تنها از راه یابی به جلال و رفاه خوک‌ها مانده که از جمع حیوانات دیگر هم رانده می‌شوند.توله سگ‌های این داستان هم، در نقش نهادهای سرکوبگر هرگونه مخالفتی، آخرین حربه دولت‌های یکه تازی مثل ناپلئون هستند که جای ایجاد امنیت، وظیفه آشامیدن خون هر گونه مخالفتی از خوک خودی تا گاو و سایر احشام غیر خودی را دارند.مزحک‌ترین اتفاقی که در این داستان رخ داد، جمهوری خواندن مزرعه حیوانات در شرایطی با حضور تنها یک نامزد به نام ناپلئون بود که به مدد پارس سگ‌های نگهبان و زبان اسکویلر روباه صفت، به هر چیزی می‌ماند الا جمهوری. بدیهی است که در چنین شرایطی، دیواری کوتاه‌تر از عاملی خارجی به نام اسنوبال در انداختن بار هر شکستی از جمله نابودی چند باره آسیاب بادی بر دوشش پیدا نخواهد شد و اگر دست بر قضا در رو دست خوردن ناپلئون در قضیه فروختن الوارها به بهای هنگفت کاغذهای تقلبی به فریدریک، رهگذری برای شانی خالی کردن از بار مسئولیت نبود، با بزرگ‌نمایی دور از واقعیت پیروزی در نبرد آسیاب بادی که جز نعش‌کشی و خرد و خمیر شدن آسیاب بادی، دستاوردی نداشت، دیده نشد. گمان نبرید که کسری حاصل از این رخداد با «تقلیل» آذوقه لاخوک و لاسگ جبران شد؛ به هیچ وجه. چرا که به مدد سیاست کثیف اسکویلر و تنها با «تعدیل»، حل بحران حاصل گشت.در این مزرعه، شاید تنها بنجامین بود که از همان ابتدا، خواب چنین روزهایی را می‌دید و با تکرار جمله به ظاهر احمقانه «الاغ‌ها خیلی عمر می‌کنند؛ هیچ کدامتان الاغ مرده ندیده‌اید» خبر از شب درازی قدرت و بیداری قلدری به نام و القاب جدید می‌داد تا ثابت کند « گرسنگی، مشقت و سرخوردگی قانون خلل‌ناپذیر زندگی است و از آن‌ها گریزی نیست» و یا باید چون مولی‌ها، رفاه در سایه اسارت را بر قرار در سایه آزادی برگزید و یا چون باکسر، کلور و مابقی رنجید تا به کام ناپلئون‌ها شد که در هر صورت، در نهایت از آرمان‌های اولیه، با حذف یا افزودن تدریجی کلمات و عبارات، چیزی جز «همه حیوان‌ها باهم برابرند اما برخی برابرترند» بر جای نمی‌ماند.جورج در اثبات ثبات فساد، پس از نمایاندن پرده‌های مختلف از قبیل دو پا راه رفتن خوک‌های تازیانه به دست با اکتساب تمام خلق و خوهای بشری، در پرده پایانی با اشاره به عدم علم حیوان‌ها به ترس بیشتر از خوک‌ها یا انسان‌های بازدید کننده و ناتوانی در تمیز میان آن‌ها، تیر نهایی را به هدف می‌زند که چه در مزرعه حیوانات و چه در شوروی یا دیگر حکومت‌های مستبدانه، ماهیت جونزها ثابت است و تنها از آن چهره به چهره خوک‌ها، استالین‌ها و هر موجودیت دیگری نقش می‌بندد. این موفقیت جورج اورول در بازنمایی هنرمندانه پیوند میان ادبیات و نقد، نشان از برآمدگی احتمالی این اثر از تجربه زیسته وی در اداره پلیس امپراطوری هند، استعفا از آن و رویدادهای بعد از آن دارد؛ چراکه بی‌نیازی این کتاب از سواد سیاسی و تاریخی خاص در فهم پیام آن، لاجرم برآمده از دل بوده که بر دل هر حی حاضری از هر کجای تاریخ خواهد نشست.#چالش_کتابخوانی_پرتو_مهر</description>
                <category>زینب عالیشان زواره</category>
                <author>زینب عالیشان زواره</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 19:14:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت یک استعفا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28154843/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-ph2ofnxjhpny</link>
                <description>هشدار: برخی از قسمت‌های این متن، ممکن است تمام یا بخشی از داستان را برای شما افشا کند. لطفاً در صورتی که هنوز داستان را نخوانده‌اید، با علم به این موضوع درخصوص مطالعۀ این یادداشت تصمیم بگیرید.دیر زمانی نه‌چندان دور که صفحات لمسی هوشمند هنوز به چهاردیواری باصفای خانه پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها پاگُشا نشده بود، قبل از شنیدن چند باره شاهنامه خاطرات بیست و چندماهگی سربازی آقایان محترم فامیل، صحبت از دوران نیمکت‌های چوبی و شیطنت‌های بچه‌های دیروز و احتمالاً فرهنگیان امروز جمع به‌میان می‌آمد. نقل‌هایی از جنس توصیفات ساده، کوتاه و آمیخته به طنز که تصویری از نظام آموزشی و اجتماعی حاکم بر زمان حیاتشان را در دل داشت و راهگشایی بی‌غل و غششان، نویسنده‌ای در مقام جلال آل احمد را بر آن داشت که با مشق کردن خاطراتی از این دست در حدود صد و چهل صفحه، اثری فاخر به نام «مدیر مدرسه» را شیرازه‌بندی کند. در این اثر، پیش از قلم آل احمد، طرح جلد بی‌پیرایه پرتره‌ای سیاه و سفید از نویسنده کتاب با عنوان مدیر مدرسه، گمانی از شخصیت خاکستری نقش اول داستان در جایگاه مدیریت یک مدرسه را بیان می‌دارد که احتمالاً بنا به مفاهیم روان‌شناختی رنگ قرمز، حکایت از محیط نه‌چندان مناسب رخداد داستان داشته می‌باشد. این گمان و احتمال با توصیفات عامیانه معلمی که «از ده سال «الف.ب.» درس دادن» خسته شده و با مایه گذاشتن صد و پنجاه تومان در کارگزینی کل، حکم مدیریت یک مدرسه را به‌دست می‌آورد، مهر تأیید می‌خورد. پرداخت رشوه آن هم توسط یک اهل علم و فرهنگ، نخستین نشانه فضای بیمار نظام اداری عصر پهلوی در این کتاب است که با بیان طعنه‌آمیز «شیری که با وجود خورشید بالا سرش، زورکی تعادلش را حفظ می‌کرد.»، نشان از سرایت بی‌ثباتی و فساد از محل کاخ‌های سلطنتی به نظام اداری دارد. لحن جلال در این اثر آن‌چنان گیراست که فهم جملات و تجسم رخدادهای داستان از عهده عادی‌ترین مردم کوچه و بازار هم برمی‌آید و برخلاف بعضی از آثار سال‌های کنونی شبکه‌های اجتماعی که بدون پاگذاشتن در کفش زمانه پهلوی، سعی در ارائه تصویری کاملاً مدرن و تعالی‌جو از دهه‌های بیست تا پنجاه سرزمینی به نام ایران دارند، با دیدی واقع‌بینانه از مثبت‌اندیشی فاصله گرفته و با تعابیری چون «جاده قرق بوده و باز یک گردن کلفتی از اقصای عالم می‌آمده که از این سفره مرتضی علی بی‌نصیب نماند.»، ایران را به‌خوبی جولانگاه استعمارجویان کوچک و بزرگ معرفی می‌کند. در چنین شرایطی، جای تعجب ندارد که عمل نوع دوستانه مدرسه‌سازی فرهنگ‌دوست خر پول داستان، نه به انگیزه بی‌مدرسه ماندن بچه‌ها بلکه درصدد رشد قیمت مایملکش به مدد آمدن آب و برق و علم کردن خانه عیال‌وارها در اطراف مدرسه صورت پذیرد. از این رو، فضای داستان یک فضای منفی است اما از آن جهت که میل و امید به اصلاح و تغییر در ذات من و شمای خواننده است، انتظار داریم که قهرمانی از لابه‌لای کلمه‌های صفحات ظهور کند و با اقداماتی شبه معجزه، ورق را برگرداند. این قهرمان نمی‌تواند کسی باشد جز مدیر مدرسه. هر چند انتخاب شخصیتی به‌عنوان قهرمان که برای فرار از دل‌زدگی‌های پست قبلی با فرض سادگی کار و سپردن مسئولیت‌ها به گردن ناظم و امثالهم، با پرداخت رشوه به پست جدید نائل می‌آید، شاید انتخاب درستی نباشد اما تنها گزینه پیش‌روی خواننده است. این قهرمان، هر چند تا قسمتی از داستان راه بی‌خیالی را در پیش می‌گیرد اما از یک جایی به بعد، از خواب بیدار می‌شود و تصمیم به ایجاد تحول می‌گیرد. بدین منظور، با شکستن ترکه‌ها و نصیحت ناظم، بساط تنبیه بدنی را برمی‌چیند، فراش جدید می‌آورد و حتی با زیرپا گذاشتن اصول خود، برای تهیه کفش و بی ‌دانش‌آموز نماندن مدرسه در سرمای زمستان، کاسه گدایی از متملکین محل را به‌دست می‌گیرد. تحول شخصیت اصلی داستان تا بدان‌جا ادامه می‌یابد که راهی مطالبه حق‌وحقوق تصادف دردناک معلم کلاس چهارمش با یک چهار چرخ آمریکایی‌سوار می‌شود اما در برخورد با وعده استخدام جسم له شده این معلم پس از بهبودی و کسب رضایت طرفین، با زبان بی‌زبانی از مصونیت قضایی بیگانگان سخن به‌ میان می‌آورد و با یک خاک بر سر مملکت، خود را کاسه داغ‌تر از آش نمی‌کند. این کناره‌گیری در کنار سؤال‌های بی امان مدیر مدرسه از خودش من باب «به تو چه؟» در چالش‌های مختلف، نشان از درونی نبودن تمایلات اصلاح‌جویانه وی دارد و در نهایت حالتی انفعالی به خود می‌گیرد. انفعالی بودن نظام در عبارت «عجب هیچ کاره‌هایی بودند.»، هم مشخص می‌شود. تا بدان‌جا که کیفیت برخورد و ارزیابی ناظم، معلمان و حتی شخص مدیر نه با معیار قد در مدارس نظامی که با معیار ثروت، قدرت و جایگاه اجتماعی اولیای دانش‌آموزان تنظیم می‌گردد. نکته جالبی که در بخش‌های پایانی داستان مطرح می‌شود، اشاره به کاربست محرک ناخوشایند ترس نا‌به‌جا در به پیش راندن دانش‌آموزان دهه‌های پیشین است.چنان‌چه مدیر مدرسه، ورقه دیپلم یا لیسانس را تصدیق به دوازده یا پانزده سال مکرر در معرض فشار ترس قرار گرفتن می‌داند که در نهایت هم راه به جایی ندارد و تنها نیم ذرع زبان چرب به همراه چند جور قیافه آفتاب‌پرست گونه برای نان به نرخ روز خوردن می‌تواند یک پخمه را رئیس فرهنگ کند. جالب‌تر آن که مدیری که خود به ‌نوعی نقاد این وضعیت است، به همین حال روی می‌آورد. او که روزی ترکه‌ها را می‌شکست، چندی بعد خودش ضارب دانش‌آموز پنجمی می‌شود و هر چند به جرم اصلاحات برکنار نمی‌شود اما تابش را از دست می‌دهد و خود استعفا نامه‌اش را می‌نویسد تا بار دیگر نشان دهد که در محیط نامساعد، با یک گل بهار نمی‌شود.در نهایت، این داستان گرچه برخلاف میل گروهی از خوانندگان، با پست کردن استعفانامه مدیر پایان می‌پذیرد، لیکن، نثر روان و آمیخته به طنز کتاب چنان‌چه با دید تربیتی لقمان گونه خواننده همراه شود، می‌تواند تجربه‌ای دل‌نشین و آموزنده از این کتاب را برای عوام و اولیای تعلیم‌وتربیت فراهم آورد.#چالش_کتابخوانی_پرتو_مهر</description>
                <category>زینب عالیشان زواره</category>
                <author>زینب عالیشان زواره</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 16:31:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری به دنیای کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/PartoMehr/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-lcy4in1yriha</link>
                <description>با تکیه بر تجارب زیسته خود در عالم ادبیات چه در مقام خواننده و چه در مقام نویسنده، اذعان می‌دارم که برای مخاطب امروزی، شاید هیچ چیز به اندازه‌ عنوان و تصویر روی جلد یک اثر در متقاعد کردن خود برای اختصاص بخشی از اوقات مغتنم خویش برای بر باد هوا نرفتن ساعت‌ها زمان نویسنده و ناشر و سایر عوامل دخیل در تولید و نشر یک اثر مکتوب ادبی تأثیر نداشته‌ باشد. از همین‌رو و از آن‌جا که من هم تافته جدا بافته‌ای از نسل حاضر نیستم، با عبور عنوان و طرح روی جلد نخستین کتاب پیشنهادی چالش‌ کتاب‌خوانی نشریه پرتو مهر از صافی معیارهای شخصی خود، تصمیم گرفتم به این چالش بپیوندم. جاناتان مرغ دریایی، عنوانی بود که در کنار طرح روی جلد پرواز یک مرغ دریایی از لایه‌های رنگی تیره به سمت رنگ‌های روشن توانست من را هم در زمره خوانندگان اثر فاخر ریچارد باخ قرار دهد. برخورد با این عنوان در کنار تجربه‌های قبلی مطالعه، چراغ این گمان را در ذهن من روشن کرد که با یک داستان تمثیلی روبه‌رو شده‌ام که با توجه به طرح روی جلد، احتمالاً درصدد بیان پرواز از ظلمات به سمت نور و کمال است. این گمان با ورود به جهان فکری ریچارد باخ در پس کلمه‌ها و سطر‌های کتاب به حقیقت مبدل شد. بار اصلی انتقال این جهان فکری به دوش جاناتان، یک مرغ دریایی بود که شاید بی‌خبر از تئوری هرم ‌نیازهای مازلو، در عمل می‌خواست از سطح نیازهای فیزیولوژیکی به رأس خود‌شکوفایی و کمال پرواز کند. او که بر خلاف سایر هم‌نوعانش، زندگی را چیزی فراتر از سیر کردن شکمش می‌دانست، در مسیر تدریجی کمال نخست در اندیشه پرواز در ارتفاعی بلندتر بود و طی سه فصل کتاب، به منزل‌گاه رهایی از قید زمان و مکان، عشق‌ورزی و ایثار در آموختن به دیگران دست یافت. سیر تدریجی رویدادهای کتاب در کنار ترجمه روان کاوه میرعباسی، نشان می‌داد که انسان‌هایی با شخصیت جاناتان، لزوماً بزرگ به مفهوم سن بیولوژیکی نیستند؛ چنان‌چه پدر، مادر و حتی بزرگ مرغان دریایی در مرتبه‌ای پایین‌تر از جاناتان درصدد رفع نیازهای روزمره به خوراک و خواب مشغول بودند و در کنار سایر مرغان دریایی با توسل به ابزارهای گوناگون از مهر و دل‌سوزی گرفته تا نادیده انگاشتن، تمسخر و طرد به دنبال توقف جاناتان از حرکت در مسیر به زعم خود انحرافی و نادرست بودند. قاعده‌ای که در زندگی انسانی هم وجود دارد و موانع مختلفی را بر سر راه کمال‌جویان قرار می‌دهد. لیکن موانع برای گذر می‌باشند؛ همان‌گونه که جاناتان در هر مرحله، با یادآوری هدف متعالی خویش بر آن‌ها چیره می‌شد و هر چند در ابتدای مسیر تنها بود اما توانست حلقه کمال‌جویان را تا شعاع بیش‌تری‌ نظیر فلچر و سایرین گسترش دهد.نکته‌ جالبی که در کتاب من را به یاد حرفه انبیاگونه‌ام می‌انداخت، آن بود که در برابر بی‌میلی مرغان دریایی به یادگیری و کمال، جاناتان هم‌چنان با مهر و محبت به دنبال هدایت ایشان بود و به من یادآور شد که نباید انتظار آن را داشته باشم که تمام بیست و چهار دانش‌آموزم، خواهان یادگیری و خودشکوفایی باشند. این من هستم که باید با علم به وجود ظرفیت بالقوه این امر در ذات همگی‌ آنان، با عشق و محبت درصدد هدایتشان باشم.یکی از عبارت‌های راهگشای این کتاب، در خصوص ارتباط کیفیت یادگیری در این دنیا با کیفیت زندگی در دنیای بعدی بود که عنوان‌ می‌کرد &quot;بر پایه آن‌چه در این دنیا می‌آموزیم، دنیای بعدی‌مان را برمی‌گزینیم.&quot; این ارتباط بیان‌ می‌کند که خارج از آموزه‌های اسلامی هم بنا به حکم عقل، انسان بر اساس عمل فعلی خویش، زندگی بعدی خود را انتخاب می‌کند و تنها با بیداری و رهایی از قید جسم و تعلقات پست مادی می‌توان در پرتو یادگیری به کمال حقیقی دست یافت. استخراج دیگری که می‌توان از معدن اندیشه‌‌های فصل دوم این کتاب داشت در دل عبارت &quot;بهشت یک مکان نیست، زمان هم نیست. بهشت یعنی رسیدن به کمال&quot; قرار دارد. این عبارت گویای رهایی از مکان و زمان به عنوان محدودگرانی‌ بازدارنده از غایت اصلی است که در بخش‌هایی دیگری از کتاب، زمان و مکان و محدودیت‌های دیگری چون جسم مرغان دریایی را چیزی جز اندیشه نمی‌داند.از درس‌های دیگر مطالعه‌ این کتاب، آن است که همه موجودات ظرفیت تبدیل شدن به برترین نوع خود را دارند و خدا پنداشتن یک شخصیت برجسته یا بالعکس، شیطانی و جادوگرانه‌ دانستن تبحر وی، تنها دست‌آویزی برای اقناع خود جهت ذاتی دانستن زمینه رشدیافتگی در افرادی خاص و خاموش کردن مشعل تلاش در خود برای رسیدن به امری است که بالفعل شدن آن اکتسابی است. این درس هر چند در بخش‌های گوناگونی از کتاب نهفته است اما در پاسخ فلچر به سؤال جاناتان کاملاً هویدا است که طرز پرواز متفاوت مربی و خودش را برخلاف بقیه مرغان دریایی، مربوط به فرا زمانی بودن نمی‌داند و معتقد است &quot;این طرز پرواز همیشه‌ خدا وجود داشته تا هر کی می‌تواند و می‌خواهد، کشفش کند.&quot;در پایان با رسیدن به آخرین صفحات تجربه من از خواندن این کتاب، گنجاندن محتوایی فاخر آن هم خارج از جملات سنگین کتب فلسفی در بستر داستانی تمثیلی با توصیفات ساده و در عین حال دقیق و جزئی، ارزش تورق کتاب توسط تمامی افراد خواب یا بیدار نسبت به ظرفیت‌های وجودی برای یادگیری در دست‌یابی به کمال را ایجاد می‌کند.#چالش_کتابخوانی_پرتومهر</description>
                <category>زینب عالیشان زواره</category>
                <author>زینب عالیشان زواره</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 15:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>