<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Roya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28272514</link>
        <description>پاسبان حرم دل شده ام، شب همه شب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:02:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/472996/avatar/pEyhGr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Roya</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28272514</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعضی خانه‌ها مامن نورند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF-jphazj3tkshp</link>
                <description>هر خانه‌ای حال و هوای خاص خودش را دارد. بعضی از خانه‌ها همین که واردش می‌شوی، عجیب آرامت می‌کند. چه خوب است خانه‌هایی که صبح‌های زودش، بوی چای تازه‌دم، نان برشته و عطر مادر بدهند. چه خوب است، ظهرها ترکیب بوی پیاز داغ، نعناع  و رقص نور آفتاب بر روی فرش دستبافت.غروب‌ها بوی هل و دارچین به همراه سمفونی باران و اذان.بعضی خانه‌ها انگار مامن نورند.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 21:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای بِلاتکلیفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-nwxawc2xuuju</link>
                <description>این را برای آنهایی می نویسم که به اون دنیا اعتقاد راسخ دارند، به شخصه خود من. گاهی فکر می کنم اگر این دنیا را اسمش را بلاتکلیفی بگذاریم بسیار برازنده اش است، حتی از زمانی که در صف انتظار بر این دنیای لعنتی هستیم باز به نوعی بلا تکلیفیم که آیا در کدام منطقه جغرافیایی و در چه مدل خانواده ای به دنیا خواهیم آمد، این قسمت از اولین بلاتکلیفیهای این دنیاست که برای خودش بسیار مهم است و شاید ۹۹ درصد در خوشبختی یا بهتر بگویم بدبختیمان دخیل است.بلاتکلیفی این دنیا بسیار است، نمی دانم شاید برای من این واژه بیشتر ملموس است تا کس دیگر یا شاید موقعیت جغرافیای باعث شده آن را بیشتر درک کنم، اگر آن بلاتکلیفیها را بشمارم بی شمارند، از جمله بلاتکلیفی در انتخاب شغل، ازدواج، فرزند و تربیت آن که گاهی از دستت درمیره و شاید بدون اینکه از دستت دربره، همه ی آنها به جای خوشبختی برایت تیرگی به بار می آورند،برای تمام اینها باید تلاش کنی که بهترینش البته از نظر خودت نصیبت شود، ولی قسمت بدش این است که هر چه تلاش می کنی به قسمت خوبش نمی رسی، اینجا هست که باز بلاتکلیفی خودش را نشان می دهد. باید بگویم این بلاتکلیفی از نظر من برای آنهایی که به آن دنیا اعتقاد دارند ولی در عین حال جز آدم بدها هستند، بیشتر نمود پیدا میکنه، چون گناه کردن هم برایش جز بدبختی و خرد شدن اعصاب چیزی برایشان ندارد، به عنوان مثال غیبت می کنن که از نظر برخیا بسیار لذت بخش می باشد ولی برای گروه اول یعنی &quot;گناه کاران معتقد &quot;بسیار عذاب آور است، اینجاست که باز بلاتکلیفن که آیا گناه کنیم یا نه؟اما به هر حال آن دنیا یک مزیت ویژه که دارد این است که همان بلاتکلیفیها برایت بی معنی می شود، می میری بدون اراده خودت، بعد تکلیفت را باهات روشن می کنند که کجا بری، کجا کار کنی مثلا (هیزم جهنم را بشکنی ) یا حتی بهتر بگم چیکارا باهات می کنند که خودت دخل و تصرفی درش نداری و از شر تلاشهای بی ثمر راحت خواهی شد، نهایتش این است که تو را در یک کوره آتش می سوزانند البته بدی های خودش را دارد ولی لاقل بلاتکلیف نیستی، یا اینکه در بهشت وسیع خداوند جای می گیری و کیف روزگار را می کنی.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sun, 06 Nov 2022 17:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانه برفی که مرا یاد تو می اندازد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%AF-vfviqlkpephv</link>
                <description>از پشت پنجره اتاقم به بیرون نگاه می کنم؛ چه برف دل انگیزی، قطرات آبِ رو شاخ و برگ درختِ ته حیاط همچون مرواریدی می درخشند.دانه های برف چه با آرامش با زمین همراه می شوند، ولی من هیچکدام را نمی بینم؛ فقط تو را در ذهنم تداعی می‌کنم، تویی که محرم اسرارمی، تویی که یاورم، رفیقم، همه کس و کارمی، من در هر دانه‌ی برف، تو را می‌بینم، من در آخرین برگ افتاده از شاخه‌ی درخت تو را می بینم.چه خوب است با تو همراه شدن در میان سردی روزگار...</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Fri, 17 Dec 2021 13:47:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و او می داند که این سخن اوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D9%88-%D8%A7%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA-sj0cns7zkt99</link>
                <description>خدايا،‌ اي معبودم و معشوقم و همه كس و كارم، نمي‌دانم در برابر عظمت تو چگونه ستايش كنم ولي همين قدر مي‌دانم كه هر كس تو را شناخت، عاشقت شد و هر كس عاشقت شد، دست از همه چيز شسته و به سوي تو مي‌شتابد و اين را به خوبي در خود احساس كردم و مي‌كنم.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 22:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم کودکی با عزیز(مادرِ مادر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-uvqmyycixbdi</link>
                <description>عزیز جان حالا چون هر سال این ماجرا تکرار می شود، فکر میکنی نمی شود رنگ گرفتن زغال‌اخته ها و خرمالوها را یک اتفاق نو دانست؟ سی، چهل، پنجاد یا شصت سال. این اعداد خیلی کوچکتر از آن هستند که بگوییم چشمهایمان سیر شده... نه عزیزم.  پاییز از پس پاییز با تمام رنگها و عطرهایش، هر سال و هر بار تازگی اولین تماشا را دارد. مثل یک اتفاق نو می ماند. تا دلت می کشد تماشا کن چون این ثانیه ها از عمرت کم نخواهد شد. آدمی به همین نگاه ها زنده است، همین ها جریان زندگی هستند. اینها را گفتم که بدش بگویم این تنبلی پاییزی چون همگانی است و برای همه آشناست، آدم زیاد خجالتش نمی گیرد که بگوید به من هم سرایت کرده. بله عزیز جان، می دانم که می شُد با خرمالوها دوشاب درست کرد یا سرکه انداخت اما من فقط می خواهم آنها را خشک کنم. انارهای هر سه درخت دارند با هم می رسند و ما باید نیرویمان را نگه داریم برای آنها. چیدنشان که نه، آب گرفتن هم نه، فقط دان کردنشان... دان کردنشان ما را از کت و کول خواهد انداخت. اما خب یک بار است دیگر. یک بار در طول یک سال. در نهایت می شود سی، چهل، پنجاد یا شصت بار... میبینی؟ جمع که می بندیم هیچ به چشم نمی آید!حالا تو بگو عزیز جان این روزها چشمهایت را مهمان کدام چشم انداز کرده ای؟</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 23:38:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربانم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%85-fyxzdgre67bs</link>
                <description>ای مهربانم !مرا چه شده است ...مرا چه شده است، از نگاهت دور مانده ام، چه کرده ام، دوری  دوری، ولی تو مهربان تر از آن هستی که مهربانیت را از من دریغ کنی و  نخواهی کرد، وای برچشمانم وای بر آنها که سیاهی را بر نور وسفیدی ترجیح دادند .مرا ببخش ای مهربانم، در این هیاهوی دنیا به همه چیز فکر میکنم به غیر تو، و چه بد است فکرهای که تو درآن حضور نداشته باشی ...می خواهم دل سیر با تو حرف بزنم ، نا گفتنی های که در دل دارم، تو مهربان تر از آنی که برمن سخت بگیری، تویی که هر لحظه در کنار منی ولی من چه دور می شوم از تو و چه بد میکنم با خود.من رشته محبت با تو بریدم، هزاران بار بریدم تا گره خورد به تو نزدیک تر شوم، اما می ترسم گره هایم آنقدر زیاد شود که رشته طنابی دیگر در کار نباشد، مهربانم مگذار چنین شود، در این حالت مرگ روح من حتمیست، ای قادر مطلقم. ای ستار العیوبم ! نگذار بی تو بمانم.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:38:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا، چه کلمه بیهوده ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-jzhtuecfj79e</link>
                <description>دیروز وقتی خانه را به محل کار ترک می کردم ، باصحنه عجیب و بسیار دلخراش مواجه شدم ، کارگری از یک ساختمان چهار طبقه نیمه کاره به زمین پرت شده بود،خون تمام خیابان را گرفته بود ، شیشه را بالا میدهم ، تا زمزمه های مردم که  دور سرش جمع شده بودند و می گفتند &quot;فوت شده&quot; را نشنوم چه برسد جرات نگاه کردن به جسم نحیفش را داشته باشم ، خودم را اینطور قول می زنم که چیزیش نشده فقط پایش شکسته یا دستش یا کتفش ولی نه او مرده بود ، بغض گلویم را فشار میدهد، مرد جوانی که شاید صبح زود دخترک کوچک خود را نوازش کرده و به او قول عروسکی داده بود که شب برگشتنی برایش می خرد ، رویاهایی که با هر آجری که روی دیوار می گذاشت در چشمانش خودنمایی می کرد ،ولی تمام آنها تمام شده بود . باز آن حس پوچی به سراغم آمد،نمی دانم چرا این روزها این حس ها زیاد شده ،شاید خبر مرگ های زیادی میشنوم یا صدالبته می شنویم ...  چقدر مرگ به ما نزدیک است ولی چقدر دور تصورش می کنیم.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 13:35:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت شاتوتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%85-cn6llpdpiyuy</link>
                <description>قطره‌ی آب شاتوت را به کف دستانم میچکانم، قرمز است قرمز یاقوتی.نور ملایم از لابه لای برگ‌های درخت به آن قطره آب شاتوت می تابد؛ انگار قطعه یاقوتی سرخ خودنمایی می کند.درخت شاتوت، دوست کودکی، نوجوانی و پیریم؛ آن زمان که یادم می آید تو را در حیاط خانه مان دیده ام.باهم قد کشیدیم باهم زمستانهای سخت را تجربه کردیم که از سختیش رگهایمان منجمد شد و موهایمان سپید و تابستان هایی که از گرمیش سرخ شدیم و تنومند.و اما تو چه مهربانانه سایه ات را از من دریغ نکردی .میدانم درختان زیادی از کودکی با من بودن ،اما همه مرا ترک کردند، یا شاید من آنها را ترک کردم؛ ولی تو ماندی وخواهی ماند.تویی که دلخوشیم نگاهم به تو از پنجره به شاخ و برگ های رنگین وزیبات و آسمان آبی که از لابه لای تو به من خیره می شود.تو رو به یاد می آورم در زمان کودکی که قد وقواره ات هم چو من کوچک بود و تلاش هردویمان برای بزرگ شدن در آن زمان، آن زمان که شادی من بازی با بچه های محله و آوردن پیاله ی کوچکی از توت های تو بود که مرا پیش کودکان محبوب کرده بود.تو مرا یاد خدا می اندازی تو جلوه از خدایی، مهربانی بی منت، راز دار بودن، پاک و پاکیزه و زیبا.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 16:59:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محرم اسرار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1-hjwsk4orcavg</link>
                <description>تو اگر نباشی به که می توان گفت ،حرف های که نمی توان به هیچکس گفت.دلشورهایی که فقط تو میدانی.ای محرم اسرارم ، تنها راهنمای من.روزگار غریبیست، روزگار حیرت وناباوری.گاهی نامت در کشاکش نامروتی ها برده می شود، که اگر نام تو نباشد گمراهی حتمی است.لذت نگاهت را ازمن نگیر.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 20:07:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور ها آوایی ست که مرا می خواند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-dgtdcv4h8rzp</link>
                <description>کاش می شدکاش می شد تمام چیزها یی را که دوست ندارم در گوشه ای از خانه بگذارم و بروم.تمام خستگیناتوانیتنهاییبی کسیاسترسهایمکاش می شدسهراب چه خوب گفته بوددر دل من چیزیست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح  وچنان بیتابم که دلم میخواهد بروم تاسرکوه بدوم تا ته دشت .دورها آوایی است که مرا میخواند...به رنج های کودکیم فکر میکنمبه دردهایی نوجوانی فکر میکنمبه عذاب های جوانیموشاید دردی دیگر در پیریخسته از روزگارزندگیم را ازبدو تولد مرور میکنم روزی شاید هزاران بار مرور میکنم تلخی هایی که مثل پتکی برسرم وارد میشود.چه کردم !چه کشیدم !چه شد!هیچ وهیچ وهیچمن بودم ودرد هایم ودیگرهیچ .حرف هایم را فقط به تو میگویم فقط تو .میداند که را میگویم.اشک چشمهایم را پر میکند.او میشنود مرا...</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 12:55:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله خوب و بد بودن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ri36hzzv8arp</link>
                <description>گاهی فاصله خوب وبد بودنمان تنها یه کلمه یه نگاه یه حرکت و یا یک اشاره چشم است،چقدر این فاصله کوتاه است!کمی فاصله که احساس تنفر یا محبت را در شخص مقابل ایجاد میکند.به یک مغازه پا میزاریم به دلیل اینکه مشتری های زیادی دارد ؛باید چند بار سوال خود را تکرار کنیم تا شاید به شما پاسخ بدهد آن هم شاید...در اینجا فاصله خوب یا بد بودن هم به چشم میخورد شاید با یک کلمه &quot;ببخشید &quot;معطل شدید ؛تمام احساس تنفر شما فروکش کند ولی بدون آن بد بودن خودنمایی می کند.این دوگانگی رفتاری در مغازه دار ناشی از کم و زیاد بودن مشتری ، به ذوق میخورد. در اینجا مسئله پول است که بر ادب واخلاق پیشی میگیرد این یعنی عین بد بودن.کودکی را تصور کنیدکه  به یک شی دست زده که نباید میزد و با نگاهی توام با تنفر از طرف هر کسی که فکر میکنید پذیرایی می شود.نگاه هایی که میتوانست مهربانانه ترباشد.فاصله خوب وبد باز هم کوتاه تر میشود حتی بایک نگاه.پا به اداره ای میگذاریم بدون جواب سلام و تن صدای پایین شاید به حرفهایتان گوش دهند و کارتان را راه بیندازند ، در اینجا خوش شانسی شما مطرح است ،واگر از آن بخت برگشته ها بودید با اشاره چشمی به بیرون منتقل میشوید. وباز هم چه فاصله کوتاهی بین بد و خوب بودن.اشاره چشمی همراه با بدی یا خوبی؟!بد بودن را با بد بودن بارز(دزدی،احتکار،نزول،قتل،مال حرام خوردن‌و …) نشناسیم .باید در کلماتمان هر چند درحد یک کلمه، در نگاهمان، در اشاره هایمان تجدید نظر کنیم.شاید در نظر ما موضوعی پر اهمیت نباشد ولی شاید با آنها دلی راشکستیم.دل مرنجانو خدایی که این دل شکستن ها را هم در نظر دارد.وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُو هر کس به قدر ذره‌ای کار زشتی مرتکب شده آن هم به کیفرش خواهد رسید.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 19:44:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عامه پسند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D8%B9%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF-itspvpjcio7q</link>
                <description>من با استعداد بودم...من با استعداد بودم.یعنی هستم.بعضی وقت ها به دست هام نگاه میکنم.می توانستند یک پیانیست یا یک نقاش ویا یک معمار فوق العاده ویا چیز دیگر بشوم.ولی دست هام چه کار کرده اند؛یک جایم را خارانده اند، چک کشیدند، بند کفش بستند ،قهوه ریخته اند وغیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را.عامه پسند.چارلز بوکوفسکی</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 10:18:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر در کیهان ناچیز هستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-frxokp7qxom9</link>
                <description>کیهانچقدر در کیهان ناچیز هستیم!اینجاخانه است.این ما هستیم بر روی آن ،هر کسی را که دوست داریم، هر کسی را که میشناسید ،هر کسی را که اسمش را شنیده اید، هر انسانی  که تا به حال بوده اینجا زندگی می کرده، همه شادی ورنج های ما، هزاران عقیده و ایدئولوژی ، هر شکارچی و جستجو گر ،هر قهرمان و ترسو، هر خالق و ویرانگر تمدن، هر پادشاه و دهقان ، هر زوج عاشق ، هر پدر ومادر، هر فرزند،مخترع و کاوشگر ، هر معلم اخلاق ، هر سیاستمدار فاسد ،هر سوپر استار، هر رئیس عالی ،هر انسان پاک وگناهکاری که در تاریخ ،حیات داشتند ، بروی گرد وغباری معلق در پرتو خورشید زندگی کرده اند.زمین یک نقطه بسیار کوچک در عرصه گسترده کیهانی است.به رود خانه های پرشده از خون ریخته شده توسط همه ژنرال ها و امپراطور ها فکر کنید  ، آنهایی که برای جلال و شکوه ،برای مدتی اندک ارباب این نقطه کوچک بودند .به ظلم های بیشمار فکر کنید چقدر مشتاق کشتن یکدیگرند چه جسمی چه روحی؟!چقدر حماقت که فکر کنیم در جهان جایگاه خاصی داریم! سیاره ما یک نقطه تنها در تاریکی بزرگ کیهان است.در این گستره پهناور هیچ نشانه ای از رسیدن کمک برای نجات ما  از خودمان نیست.شاید هیچ تصویری بهتر از این حماقت انسان خود بزرگ بین را نشان ندهد.کهکشان راه شیری نقطه ای از این نقاط است.حالا تصور شما از زمین یا پیچیده تر از آن انسان!!!</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 19:45:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسعت سبز رویاهایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-mhmk9y8qvt7p</link>
                <description>بچه که بودم تابستونا برام یک عالم دیگه‌ای بود، خوشحال و سرخوش از تعطیلی مدرسه ومادرم  که مارو به هوای رفتن به مسافرت به سوی روستای پدربزرگم، چندین ماه مطیع خودش کرده بود .هیچ‌وقت بیداری ساعت شش صبح ورفتن به ترمینال همراه پدرم برای بدرقه‌ی ما با خواهر و برادرهای قد ونیم قدم ،با ساک‌های رنگارنگ از ذهن و روحم پاک نمی‌شه. رویای شیرین‌تر و سبزتر از این هیچ‌وقت برام رقم نخورد .اتوبوس قرمز کوچک، مسیر سبز جنگل‌های آکنده از درخت مناطق ارسباران،و صدای خانواده‌ها در اتوبوس، واسب های وحشی بین راه که جیغ بچه های داخل اتوبوس رو درمیاورد؛ مارو با خودشون به روستای مادریم تو دل جنگلهای ارسباران می‌بره. کودکی ۹ساله چقد خوشحال از دیدن پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و دایی‌هایش، باغ زغال‌اخته و گردو وسیب ، بز و بزغاله های که ازما بچه ها، شیطون تر بودن ،رودخانه‌های پرخروش  و کوه‌های پر از درختای وحشی چون افرا و بوته‌های تمشک، سماق و توت وحشی و آسمان همیشه تمیز و آبی و تکه پنبه‌های سفید توی آسمونی که به مانزدیک تر بود.رود خاطراتمان با اون اسم سخت، اما همیشه به‌یاد ماندنی، رود قندیرقالی وسط روستا با اون آب خنک وتمیزش، قندیرقالی تو تابستون خوشحالتر به نظرمیومد،همراه ما بچه ها شروع به صدا وخروش میکرد ، رود مهربان من ساعت‌ها محل آب‌تنی منو برادر و خواهرهایم و و بچه‌های روستا بود و ظرف شستن من در آن با حس بزرگ شدن و با ژست زنان روستایی از خاطرم پاک شدنی نیست. چیدن زغال‌اخته ،گردو و هجوم گرازها و ترفندهایی که پدربزرگم برای جلوگیری از هجوم گراز به کار می‌برد .شب می‌رسید و خسته‌تر از هر روز در پشت‌بام روی تشک‌های سرد غلت زدن و آسمانی که حتی کف دستی هم  از ستارگان خالی نبود و ساعت ها چشم های پرشده از خوابمون مشغول رصد کردن وشمردن اونا بود .صبحی که با بوی تنور داغ و صدای سگهای چوپانان و گاوهای که به چرا میرفتند شروع میشد.  و چه زود این خاطرات تموم شدن…بعد ۱۷_۱۸ سال پا به آن روستا می‌زارم ؛رودخانه قندیرقالی که همیشه با روی خوش و صدای بلند پذیرای ما بود ؛ جز سکوت چیزی برامون نذاشته،اون  تماما خشک شده بود و این چقد حس غریب و توامان دلگیریه که به جای آب زلال ،خاک خشک شده و مقداری علف هرز ببینی.ومن چقدر دلم براش تنگ میشه، قندرقالیه خروشانم!.کوه‌هایی که پر از بوته‌های تمشک و توت وحشی و درختان سربه فلک کشیده افرا وبوته های سماق بودکه خیلی کمتر از زمان کودکیم بودن وبجایش ویلای های آجری خودنمایی می‌کنند .و اون آسمان شب است که بیشتر از همه منو دلگیر می‌کنه با چند ستاره که به جای نزدیک بودن بهم فرسنگ ها دور از هم گهگاه سو سو میزنند(حتما همتون میدونین قدیما چون آلودگی هوا وآلودگی نوری  کمتربوده ستاره ها با تراکم تر وپرنورتر دیده میشدن ولی امروزه که این آلودگی حتی به مناطق روستایی کشیده شدن ستارها تک توک دیده میشن.)وبه این شکل صدای خروشان و وسعت سبز رویاهایم  قدم توراه نیستی میزاره و منوبا خاطرات همراه با دلتنگی تنها میزاره.«...هُوَ أَنشَأکُم مِّنَ الأًرضِ وَ استَعمَرکُم فِیهَا...»؛ یعنی خداوند شما را در زمین خلق کرد و شما را به عمارت و آباد کردن زمین گماشت .(هود،۶۱)زمین اگه بخاد مثل زمین بچگیامون ، همون قدر سبزوخروشان باشه و برامون خاطره داشته باشه باید مراقبش باشیم.پس مراقبش باش!</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 19:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگ کوچک و ماه بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-yipg0xf3xnte</link>
                <description>شبا قبل خواب در سکوت به پنجره اتاقم نگاه میکنم .آسمون مثل بچگیام پرستاره نیست.ولی اون تک وتوکی که هست ادمو به وجد میاره مخصوصا اگه یه ماه درخشان هم وسطش باشه لااقل کمی ستاره ها رو تا حدی جبران میکنه و برام همون میلیونها ستاره رو تداعی میکنی که توی این آلودگی نوری و هوایی دیگه دیده نمیشن … به درخت شاتوت حیاط خیره میشم .به تک تک شاخه هاش نگاه میکنم همه نامنظم ولی زیبا . به گلدان شمعدانی سبز که پدرم به تازگی در گلدان کاشته است نگاه میکنم به برگ های کوچکی که از کنار شاخه ها درگیر بزرگ شدن هستن... تو تصوراتم میرم آسمون ،منظومه شمسی ،کهکشان راه شیری ...باز هزاران کهکشان و باز هزاران تای دیگر به قول خودم سیاهی های دور سیارات تا کجا ادامه دارن… تا کجاست اون سیاهی ها و ستارگان ومن باز گنگ وار برمیگردم و باخودم میگم( که تو در فهم نگنجی)… میام پیش گلدون وسط پنجره یا شاخه ای از درخت شاتوت ...به درون برگهایش می روم به رگبرگ هایش به تک تک سلول هایش به اجزای تشکیل دهنده سلول هایش به اجزای آن اجزای که اسمشو قطعا نمیدونم پا میزارم اینجاهم مثل آسمون ذراتش معلوم نمیشه تا کجان و چقد این هستی برام ناشناختس … و باز گنگ وار و مبهوت از این همه خلقت برمیگردم … چقد من انسان تو این دنیا هیچم دربرابر اینهمه قدرت... و شاید کسی با حرف و حدیث یاد خدا باشه.ولی من با همینا یاد خدام، یاد قادر مطلق، به قول بابا طاهر به دریا بنگرم دریا تو بینم به صحرا بنگرم ،صحرا تو بینم... و برگ کوچک و ماه بزرگی که مرا به یاد تو می اندازد.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 20:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28272514/%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-dltjubu7jclx</link>
                <description>سوار اتوبوس می شوم. تق تق کنان به راه می افتاد .وسط زمستان است  و هوا عالی ، افتاب بالای سرمان .آسمان آبی و تکه پنبه های سفید در لابه لای آن. از پنجره لک دار و چرک آلود اتوبوس به بیرون خیره می شوم.پیرمردی را میبینم که صندلی ای را بالای سر خود میبرد .لباس کثیفی دارد و بدبختی و رنج زندگی از محاسن سفیدش پیداست ولی چنان با جسارت قدم برمیدارد انگار جوان بیست ساله است.گهگاه  افرادی از جلوش رد میشوند وبه  نحوه ی نگهداری صندلیش پوزخند میزنند،دلم بیشتر به حالش میسوزد اتوبوس او را رد میکند و میرود . زن ها و مردهای میبینم که همگی در حال تلاش، یکی نان میخرد یکی دکان باز میکند یکی نان در تنور میزند،یکی در حالی که پکی به سیگارش میزند ،توقف کرده و مسافری دیگر سوار می کند.و یکی در ماشین شاسی بلندش در حال خوردن ابمیوه اش ، یکی نشسته در پشت پلکان مطب بسته برای شفایش.چهره مریضش باز دل مرا میگیراند. ترافیک میشود پیرمرد باز  با قدم های استوارش به پای اتوبوس میرسد اینبار تکه نانی در دستش است چنان با ولع میخورد انگار تابحال نان نخورده است دلم بیشتر وبیشتر میگیرد .این همه تلاش ادمها برای چه این همه غم ، ترس،اضطراب برای چه! !اخرش چه میشود!  .به این فکر میکنم که چند سال دیگر نه پیر مردی هست نه آن زن که نان میخرد  نه نانوا نه مرد دکانی ونه منی پشت پنجره اتوبوس.پس این همه غوغا برای چه!… میدانم میدانم فقط خوبی ماندگار است، دلم بیشتر میگیرد بیشتر و بیشتر.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 22:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>