<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نقاش آینه ها:)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28313015</link>
        <description>من همانم دلداده رنگها، دلداده متنها، ذهنی پر از نقش ها ، باخته به هنر و صادق هدایتگر ...!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4471345/avatar/EYxk9P.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نقاش آینه ها:)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28313015</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هُوار اَر آسمون!..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28313015/%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%8E%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-yxowznm2hurk</link>
                <description>زمستان بود گویا ... اما آفتاب خیلی پر فروز می تابید. _ژینااااا... چَ مَکین اِ اَع سَرَ ... ژینااااا( آن بالا چه میکنی؟)صدای که بود ؟! ... باز از من چه میخواهند ؟!باز انگشتانم یخ کرده است ... پاهایم گِز گِز میکنند ...فکم میلرزد. صدای دندان هایم  در میان هیاهوی باد هنوز به گوش می رسد.من خودم قبول کردم فدای قلبم شوم ، چرا اینها مرا رها نمیکنند؟!آن  روز ها خاطره اند ... من خاطره چه میخواهم !. من میخواهم این خاطره ها باز برایم تکرار شوند ، اما ... مرا نخواست ..اما حالا تنها دنبال یک پستو برای خواب میگردم . برای دیدن رویایی جز ... آن بی رحم .میخواهم بروم به آن بالا بروم به بالای کوه  .بروم نفس بکشم از هوای ابرها ، بروم شاید آن بالا خبری از این آفتابِ مزاحم نباشد و آسمان حالم را از نزدیک ببیند و او هم مثل من گرفته حال شود!.بعد از مدتها می آیی دلت را به دریا بزنی و عاشق شوی اما عشقت میرود پی عشقش. و این قانون زندگی و عاشقی است . تمام شد ؛تو دگر یقین پیدا کردی ، از زندگی و آدمها برایت چیزی در نمی آید. سهم تو از این زندگی تنها نفس کشیدن است .قله نزدیک است .عشق آنقدر برایم ارزش ندارد که بخواهم با مرگ مغزم را درگیر کنم . عشق نه آدم ها ارزشش را ندارد.نفس منقطع و سخت  بیرون می آید ، اما مهم اینست که هنوز نفس میکشم .تابوت عشق را همین امروز آن بالا خاک میکنم .عشق در زندگی من طعمش فرق دارد تلخ نمیشود گفت ؛ خیلی از تلخ ها شیرین اند ،شراب ، قهوه ، سکوت...درد عشقش مهم نیست ... غم شکست خوردن ، رکب خوردن از زندگی و بشر ،برای منی که  هر دفعه ضرباتشان را دفع میکردم سخت است که از قلبم ضربه بخورم.دیگر بالا هستم ... جایی که باید باشم ایستادم . منکر ضعیف بودن دختران باشید ، منکر قوی بودن من نباشید.فریاد میزند ... در ورای ابرها ، خورشید گوشه ای خزیده .همین خورشید روزی که او عاشق شده بود ،پشت ابرها کز کرده بود ؛ انگار میدانست، میدانست که این عشق سرطان دارد.و این پایان زندگی نیست .این آخرین ضربه نبود .خورشید خودت را نشان بده ... چه چیزی را از این دختر پنهان میکنی؟!باران بر سرش میریزد .فریاد میزند و این یعنی میخواد تمامش کند ،میخواهد طوفان درد را سرکوب کند و بادبان ها را بکشد تا به ساحل برسد و کشتی را آتش بزند .این دخترک ضربه خورده ، تصمیم میگیرد دلش را به همان ماه و باد و عزرائیل بدهد ..،.،.،.،.قهوهء تلخ، زندگی بی شیرینبه سلامتی سیاهی قهوهء ترککه بخارش تلخ و سرشار از مستیستمیسوزاند طعم تلخِ بی رحم لبهای سرخ شده از بخار قهوه رادل هم تلخ و نگاه تلخ ، لبخند تلخ ، زندگی تلخ ، شراب تلخبگذارد قهوه هم تلخ باشد ..شیرین کجای من است ؟/هر کجا لب بزنی تلخ استبیدار بمانم از شفق تا سحر/ به یاد آن زندگی پر شکرآز همان روز بود که دیگر هیچ چیز شیرین را دوست ندارم ، همان موقع که یارم شیرین بی نگاه به من آسان رفت و برنگشت ، همان موقع با خودم عهد بستم شیرین از زبانم، کامم و نگاهم حذف کنم.زهر و قهوه و شراب شیراز شد وعدهء صبح و ظهر وشب های بی شیرین من....پ ن: متن کاملا دلی و ذهنی .Zh...</description>
                <category>نقاش آینه ها:)</category>
                <author>نقاش آینه ها:)</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 16:06:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان آخر !...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28313015/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-ilvgoyurg0he</link>
                <description>۸هیچ جا سکوت نیست ، تو مجبوری به زندگی در میان همهمه در میان قهقهه های مضحک ،میان داد و فریاد ها و... . مجبوری که صدای افرادی را بشنوی که از نگاهشان متنفری چه برسد به صدای احمقانه شان . گاهی اوقات این تو هستی و تنها خودت . تنها کسی که به خودت فحش میدهی ، خودت را سرزنش میکنی اما باز هم از خودت دفاع میکنی،باز هم وقتی به تو چیزی میگویند ،تو را اذیت میکند و ناراحت میشوی ،نمی توانی سکوت کنی و انتقام می گیری و... و این یعنی اینکه تو در هر لحظه در هر موقعیتی که در زندگی ات هستی باز هم خودت را دوست داری . باز هم تو ادامه میدهی به زندگی ای که دوستش نداری و تنها به خاطر دیگران نفس میکشی ، به خاطر کسانی که حتی برایشان مهم نیست که تو زنده ای یا مرده . اما تو باید بمانی .مادر ، خواهر،پدر ... نیستند کنارت . تو تنهای تنهایی ،دخترک . رو به روی تابلوی زندگی اش ایستاده و قلمو را با رنگ سیاه آغشته میکند و روی ارواحی که کنارش ایستاده اند میکشد و آنها را محو میکند ، گویی که از همان اول نبوده اند . ولی جالب است هیچ تغییری در دخترک نشسته روی صندلی در تابلو ایجاد نشده . دخترک بی هیچ حسی به نقاش خیره شده و انگار دارد تشکر میکند که ارواح را از کنارش محو کرده.  او ،تو ،ما و همه بدون هر کسی میتوانیم دوام بیاوریم ولی بدون خودمان نه پس دنبال کسی نرو ،دنبال خودت باش .،.،.،.،نشسته ام به گل قهوه ای روی فرش خیره شده‌ام.  قلبم سالهاست درد میکند و دلم نمی خواهد کسی ادای آدم های نگران را برایم در بیاورد ، دلم نمیخواد وقتشان را بگیرم . اگر این زمینه ایست برای رفتن پس چه خوب که سراغ هیچکس نروم و هیچی بهشان نگویم . زمستان عجب به تن گرمم چسبیده و گرما را می بلعد ... صدا زیاد است من نمیخواهم صدای مزاحم را ،حتی حوصله ء فریاد خواننده را هم ندارم ، من نمیخواهم به یک آهنگ بی ربط به حالم گوش دهم پس بیکلام بهترین گزینه است . احساس یک فردی را دارم که آخرین زمستانش را میگذارند،  کسی که تمام تلاشش را میکند لذت ببرد از ۱۷ سال زندگی اش اما نمی تواند و میداند که آخرین زمستان است.  کسی که تلاش میکند شاد باشد و باهمه باشد ولی کسی پذیرایش نیست . کسی استقبال نمیکند . اما خیلی منتظر آن زمان هستم ؛ زمانی که دیگر من در زمان نیستم . همه هستند جز نقاش آینه ها و میبینم که چگونه دنبال خنده های من می گردند،  چگونه در آینه به دنبال رقاص می گردند،  چگونه اتاق ها را می گردند به دنبال دختری که دامن چین دار و کراپ کرم رنگ تنش کرده با عینک قاب صورتی. میدانند که نیستم اما نمی خواهند باور کنند اما... اما ای کاش این همه که برایم اشکِ تمساح میریزند دنبال شخصیت واقعی من بودند ،  کمی باطنم را هم می دیدند !. در قعر زمین اسکلتم تاب بازی میکند و قهقه من در گورستان بلند است . اسکلت ها پچ پچ میکنند :_ این دیوانه از کجا آمد؟_ دختر است؟_دیوانه شده؟_ آن بالا چه بلائی بر سر این دخترک آورده اند؟!...دیگر صدای هیچ کس برایم لذت بخش نیست حتی ... حتی صدا عزیزترین ها ؛ وقتی برایشان عزیز ترین نیستم چرا عزیزم باشند ؟این همه برایشان له له زدم اما نمی بینند،  چه کنم؟!من حالا تنها همدم یک جاست نه یک کس ! ، آن هم اینجا . جایی برای بیان حالم ،برای باز بودن انگشتانم برای بیان حرفهایی که زبانم نمی تواند ادا کند .ساز دستم است و میخواهم ساز بزنم اما چه بزنم ؛ساقی کجاست می بخورم ؟!یار کجاست آغوشش ، یار را من می شناسم؟!یار هم باشد ، من یارش نیستم .من یار را بشناسم یار نمیتواند من را ببیند .من بمیرم ، قبر مرا میخورد .شما باز هم میگویید،  میخندید ، فریاد میزنید ، شادید و ... فراموش میشود دختر رقاص روبه روی پنجره قدی !فراموش میشود ، تکان خوردن دامن چیندارش .فقط کاش  میشد مرگم متفاوت باشد ، کاش میشد مادرم مرا میکشت ، کاش میشد در دریا غرق میشدم ، کاش میشد یک کامیون مرا زیر میکرد ... .من به آن آخر رسیدم ، جایی که تنها فانتزی و آروزی زندگی ات میشود : طریقه مردن ات .جآیی میرسی که دیگر بوی هویج پلوی مادر برایت لذت بخش نیست ، جایی که درد قلبت برایت مهم نیست ، سرمای زمستان اهمیتی ندارند، نگاه خشمگین معلم برایت معنایی ندارد ، صدای زنگ گوشی و اسم تنها رفیقت رویش  دیگر اهمیتی برایت  ندارد!!.تو حالا به یک نفر فکر میکنی دخترک آن هم : عزرائیل. سلام بر تو فرشته مرگ ، خریدار جان من .خداحافظ مادر ، خداحافظ قلم، خداحافظ ایرپاد و خداحافظ نقاش آینه ها .Zh...</description>
                <category>نقاش آینه ها:)</category>
                <author>نقاش آینه ها:)</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 20:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شَکَت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28313015/%D8%B4%D9%8E%DA%A9%D9%8E%D8%AA-atjylonicvut</link>
                <description>۰مجموعه ای از غم ها گرد هم می آیند تو ناخودآگاه کنار میکشی! تو تنها نیستی، تو غمهایت را داری!. با غم هایت شاد باش، دخترک .از غم هایت برایشان بگو 🌼.من حالا با غم ها دوستم ، با هم میخندیم باهم میرقصیم . من را در آغوشش میگیرد ، نوازشم میکند ... بار آخر هم ، مرا... مرا بوسید، با غم !. من در دنیایم چیزی به نام عشق ندارم ، من در دنیایم تنها غم را دارم . وقتی خواستم با غم هم بستر شوم در گوشم زمزمه کرد:مطمئنی؟ وقتی با من باشی باید قید دیگر حس ها را بزنی ،دخترک ؟ میتوانی؟. تلخ خندیدم و گفتم : مگر راه دیگری جز انتخاب خودت برایم گذاشتی!.آن شب من برای غم شدم . غم مرا بوسید و زمزمه کرد : تو دیگر برای منی ،دخترک !!.من غمگین مینویسم . غمگین میکشم . غمگین میخندم . غمگین می رقصم.در آغوش باد ،زیر ریسه زرد رنگ ، در حیاط روبه روی پنجره قدی!. رو به روی آینه . میخواهم ماه در آسمان مرا ببیند و بفهمد که من از عشق زمینی بیزارم و میخواهم عشقم آسمانی باشد . عشقی ورای عشق انسان به انسان . من برایش تابش میشوم او به من بتابد .من میخواهم وقتی در حیاط با موسیقی بیکلام رقص را شروع میکنم و موهایم به پرواز درمی آیند ،باد عاشق حرکاتم شود و مرا با یک طوفان از زمین بکند و ببرد . جایی به دنیای زیرین ، جایی به آسمان . جایی جدا از این میانِ مضحک . من همیشه از میانه متنفر بودم و هستم . یا خوب باش یا بد ، میانه نباش . یا دور باش یا نزدیک ، میانه نباش که آشوب میکنی . زمین هم میانه است و من از زندگی کردن متنفرم ، میخواهم یا بروم در قعر یا بروم در فلک .میخواهم با روح انسان وصال کنم . وصال روح زیباتر است ،در این دنیا تنها جسم به وصال میرسد ! ،خیلی از روح ها به وصال نمی رسند.  روحی نیست که مانند روح من تشنه وصال باشد ، روح هوس ران نمیخواهم ، یک روح میخواهم که جز من روح دیگری را نبیند . اما در اینجا یا روحی نیست و یا اگر هم تک و توکی هست ،خبیثند ، روحی کثیف و سرشار از نجاست .  میخواهم ها زیادند . واقعیت تلخ است دختر جان، تو بزای غمی . تو با غم وصال کردی . راست میگویی اصلا خاطرم رفت ؛ روح من با غم وصال کرده و ... وای بر من که ... من به غم خیانت کردم؟! بله؟! . می فهمد؟!. او هم مثل دیگران مرا ترک میکند؟! او هم به من بیخیال میشود؟! نباید به گوشش برسد . اگر او هم برود دیگر در من هیچ نیست دیگر حسی نمی ماند در من . .... نه من غم را دوست میدارم . ما با هم خوشحالیم؛ من و غم !. من تنها از رویاهایم گفتم ؛ وای وای بر من که مدام فرآموش میکنم که من مدتهاست رویایی ندارم . آخر آدم میشود خودت زیر چوبه دار کسی بزنی و لحظه ای که روبه رویت دست و پا میزند را فرآموش کنی؟! نه ولی من هنوز احساس میکنم رویاهایم زنده اند و من باید بهشان برسم !. بهتر است غم را سفت بچسبم ، در تقدیر من نوشته است : وصال با غم.انگشتان من می نویسند چون با مغز تلپاتی دارند ، بدون فکر کردن می نویسند و این روند از خیلی وقت پیش در من هست . انگشتان میگویند برا شما ، که شما خستگی شان را حس کنید ، فریاد میزنند : مردمممم ماها را از این غمزده رها کنید ،ما را از دستان این دخترک نجات دهید . )آنها همراهمند، هر موقع من بخواهم آنها اطاعت میکنند.برایم می کِشند ، اراده کنم میکشَند . مینوسند، اراده کنم میخوانند. دیگر میدانند وقتی روی دستهای من هستند نباید مانند انگشتان عادی فقط پوست بکنند ،و قاشق را حمل کنند و تهدید کنند ... نه آنها خاص هستند ولی ... خسته ، از من .شَکَت در زبان ما لک ها یعنی خسته ؛ مِ شَکَت نیِم! مِ بریمَه!بریم مجموعه غم ها را ببینید :اینم از این ، و تامام!بدرود دخترا و پسرای من !شوو تُ نَ خیر:)</description>
                <category>نقاش آینه ها:)</category>
                <author>نقاش آینه ها:)</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 23:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطهءاخر.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28313015/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87%D8%A1%D8%A7%D8%AE%D8%B1-mxj8bhahjwg3</link>
                <description>چقدر غمگین است که من میدانم همیشه تنهایم و هیچکس نیست که ...یک لحظه چشمانم را می بندم و فکر میکنم شاید زندگی و آدمها ارزش و لیاقت مرا ندارند ،شاید حتی نفس کشیدنم هم در این دنیای بی لیا‌قت ارزشی ندارد .هیع... اکسی..ژن ... دا...رد ... ب من...خ.! ) تمام شد ،آرام بخواب دخترک ،چقدر این دنیا به تو بدهکارد !. بله&quot; اکسیژن به تو خیانت کرد ، مثل بقیه .واقعامعنای زندگی چیست ؟ چرا برای هر کس یک معنی دارد؟ چرا بعضی تعریف خوبی میگویند و بعضی فحشش میدهند ؟ اما همه یک چیز را از زندگی خوب میدانند و آن را تصویب میکنند،آن هم : نفس کشیدن است.اما من تکذیب میکنم ، من نمیتوانم نفس بکشم ،نمیخوام نفس بکشم . میخواهم اکسیژن بهم خیانت کند و بگویم : هیع... اکسی...ژن ... به من ..خ.) و تمام شوم .من از خود متنفرم . من از زندگی کردن متنفرم . از اینکه شبیه دیگران مثل یک انسان کامل و بالغ زندگی نمیکنم متنفرم . از  صدای ضربان قلبم که گواه زنده بودن میدهد متنفرم . وقتی نگاه های پر بار ناراحت مادرم را روی خودم میبینم از خودم متنفر میشوم باز به یک نقطه میرسم . هر بار این نقطه لعنتی روبه رویم می ایستد و من خیره اش میشوم ،پاکش میکنم اما ... اما باز حوالی ساعت ۱۲ شب به سراغم می آید و روی پیشانی ام می نشیند، مثل نشانه ای که یک تک تیر انداز روی پیشانی ام گذاشته ،اما فردی که ماشه را میکشد در آخر خودمم.آن نقطه : مرگ است .آن نقطه دقیقا همان ،نقطهء آخر جمله است . همان که نشان از تمام شدن دارد .میدانم، میدانم برای همه جز هیچ چیزی نیستم .بهتر نیست...بهتر نیست این نقطه را پایان زندگی ام بگذارم و تمامش کنم قصه ام را ، قصهء بی معنی و مضحکم را . بهتر نیست کمی از مصرف آب کمتر کنم و جامعه  کمی بیشتر پایدار بماند ؟ بهتر نیست اکسیژن را برای یک فرد نیازمند ،یک بیمار آسمی بگذارم ؟!من چه میکنم ؟!چرا خودپسندی میکنم ؟!زندگی لیاقت مرا ندارد، یا من لیاقت نفس کشیدن ندارم ؟ چقدر آدم میتواند مضحک باشد آخر !!!.نه ، من حتی اگر پرنده هم بودم ،جایم قفس بود . حتی اگر گل بودم ،همان لحظه که غنچه میدادم ،توسط یک کودک بی عقل کنده میشدم و بعد هم حرصش را رویم خالی میکرد و پرپر میشدم .حتی اگر عاشق میشدم ،معشوقم رهایم میکرد .چرا انقدر انتظار درک شدن دارم ! . انتظار دارم یک نفر بفهمد چه میگویم ! . بفهمد من اگر مثل صادق هدایت غمگین مینویسم ، به خاطر رفتن معشوق و مردن معشوق نبوده.  من به خاطر خودم... من از خودم خسته ام ... از اینکه انقدر دلم چیزهای ناممکن میخواهد ، از اینکه ممکن ها را نمیخواهم و سراغ ناممکن ها میروم و این ممکن نیست . در این جهان ، در این کشور ، در این جامعه ؛ ممکن نیست . سختیرین جایش هم این است که نمیخواهم باور کنم که ممکن نیست .اولین بار ، اولین کسی که بهت انگیزه و امید میدهد &quot;خودت &quot;است. یعنی اگر خودت به خودت بگویی &quot; تو میتوانی ، تو میدرخشی....&quot; میتوانی خیلی راحت با حرفها و انگیزه های دیگران انگیزه و امیدت  را زیاد کنی . اما من نمیتوانم به خودم انگیزه دهم . من شمعی هستم که خاموش شده . من به هیچ چیز مطمئن نیستم جزء یک چیز ... آن هم : هیچ بودن و هیچ شدن !.میدانم که می پرسی ،چطور به این درجه از ناامیدی و خودزنی رسیدم ؟!_ من  را از رویاهایم بیرون کشیدند ، از تمام آن چیزی که میخواستم .و میدانم بزای کسی مهم نیست . آنها حکم دادند و من زیر چوبه دار رویاهایم زدم . خودم جنازه هایشان را کفن کردم و خاکشان سپردم . این کافی نیست ؟! تمام آن چیزی که من میخواستم را خیلی ها نمی خواستند و رای با اکثریت شد . من باختم.من مردم . ولی میگویند نفس بکش ، میگویند تو باید نفس بکشی . مرگ روح مهم نیست . تا وقتی جسم زنده هست تو باید به بایدها و نباید ها بگویی &quot; چشم&quot; .آن وقت که مردی ،سهمت از تمام آن چیزی که بودی میشود یک سینی خرما و یک سینی حلوا .تمام غم ها را به عشق و عاشقی بدل میکنند . اوایل برای سرگرمی خودشان جلو می آیند با نقابِ آدم خوش قلب و همدرد نزدیک میشوند ،وقتی همه چی را برایشان میگویی ، نقاب خیرخواهان را بر چهرهء خبیثشان میزنند و میگویند: عزیزم ، هنوز زود است که خودت را قاطی این ماجراها کنی !) میگویی : کدام ماجرا ؟!) پوزخند میزنند و میگویند: من میدانم ، تو دلت از کسی گرفته ،تو با کسی در رابطه هستی  یا بوده ای ، ولی کار درستی نمی...) حق نیست توی دهانشان بکوبم و بگویم : خفه شید ،دهان لجنتان را ببندید ) ؟! ، آنوقت نقابشان را برمیدارند و چهره واقعیشان نمایان میشود . چهره واقعیشان همان : نمک روی زخم است ، همان درد است ، همان عذاب است روی عذاب های خودت .من در این زندگی تنها یک بار عاشق شدم ، آن هم رویاهایم بود . که دیگر مردند ، خودم کشتمشان ،خودم کفنشان کردم  و در قبر تاریک گذاشتم . حالا کسی هست که بخواهد آرامم کند ؟!کسی هست نمک رو زخمم نپاشد ؟!    من دلم تنگ است! . دلم تنگ رویاهایم است . تا به حال رویایی داشته اید، اصلا؟!میدانید رویا چیست ؟!روحم همان رویاهایم بودند ،که گفتند باید بمیرند .) گفتم : روحم ...) گفتند : جسمت میتواند جایش را پر کند! ) حالا من یک کالبد خالی ام ، بی روح !، پوچ . مثل خانه بی مادر ، مثل تلوزیون خاموش ، مثل لیوان خالی از آب ، مثل یک قلب اما بدون تپش!. و نقطه.پ ن: بی وفایی از من بود ، عذر میخوام . غیبت کبیره داشتم !.پ پ ن: بیخ گوشتون واستادم ، تا ابد و یک روز مینویسم .مخلص همه ...Zh</description>
                <category>نقاش آینه ها:)</category>
                <author>نقاش آینه ها:)</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 13:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>