<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sattar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28324948</link>
        <description>بود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3386608/avatar/AUt6sf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sattar</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28324948</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هویت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-qas7tdntvbei</link>
                <description>خاطره: یادم میاد که سه سال پیش قرار بود با داوود که پسر دایی رفیقم حساب می‌شه بریم تا خونه‌ی مهدی. به‌جاست که بگم هم داوود و هم مهدی، رفیقِ احمد هم هستن. احمد هم داداشِ مبین، یعنی پسر عمه‌ی کامرانه.سر کوچه واستاده بودم، منتظر داوود. مردم در رفت و آمد بودن. همه‌چی برام یکم عجیب به نظر می‌رسید. انگار که کم خوابیده باشم. محیط، کیفیت نداشت و من فضا رو اشباع شده می‌دیدم. نگاه‌م از یه نفر به نفر بعدی می‌رفت. یه نفر توی اون شلوغیِ رفت و آمدِ کوچه، من رو نگاه می‌کرد. نگاه‌ش کردم. خیره شد. خیره شدم. قیافه‌ش آشنا می‌یومد. ولی به غریبه‌ها بیش‌تر شباهت داشت. اومد جلوتر. قبل از اینکه نزدیک‌تر بشه، تکیه دادم به دیوار. دیوارِ روبه‌روی چراغ تیر برق. خیلی عادی این کار رو انجام دادم. نرسیده گفت: - سلامیه مکثی کردم. ولی قبلش کلمه‌ی «سلام» از دهنم پریده بود بیرون. + سلام- من رو نشناختی؟مکثی کردم. ولی قبلش کلمه‌ی «نه» از دهنم پریده بود بیرون.+ نه...- منم دیگه... پیروز. پسر خاله‌ی سیاوش.هنگ بودم. لبامو روی هم فشار دادم، ابروهام اخم شده بود، چشم سمت چپم کوچیک‌تر از سمت راست و به‌جای اینکه نگام رو به چهره‌ی.. -سیاوش گفت؟ یا.. حالا هرچی- بندازم، به زمین نگاه می‌کردم؛ توی ذهن دنبال یه قیافه می‌گشتم. قیافه‌ای که آشنا بود ولی همچنان ناآشنا.- یادت نیومد؟ پارسال قرار بود با هم بریم شمال... به مرتضی گفته بودم که بهت بگه من بابا بزرگم مرده، نمیتونم بیام... هنوزم یادت نیومد؟ کمرم رو از دیوار جدا کردم. احساس چاله مانندی روی پوست کمرم داشتم. سمت راست کوچه رو نگاه کردم، ماشین‌ها می‌رفتن. سمت چپ هم آدما.- بابا هنوز یادت نیومده؟ اون تصادف خیلی تصادف بدی بود. الان چی خدارو شکر بهتری؟ شهاب چطوره؟ خبرشو خیلی وقته ندارم.. دیدیش حتما سلامم رو بهش برسون... خدارو شکر باز.. حالا.. روی پای خودت واستادی... یعنی چیز... اِ... در کل منظورم اینه که حالت روبه بهبودیه. یک ریز حرف می‌زد. ریز؟ درشت بود. چانه می‌زد، از «حرف» گذشته بود. تعداد کلماتی که از دهنش خارج می‌شد حداقل صد برابر تعداد کلماتی بود که توی مغزش پردازش می‌کرد. کاملا از نوع پَرت‌گویی‌ش مشخص بود. تصادف چیه اصلا؟ شهاب کیه؟ این من رو با یکی اشتباه گرفته. مطمئنم. ولی چرا چهره‌ش برام آشناست.. - یادته اون روز رو؟ وای پاره شده بودیم از خنده. هههه. خدا بگم چیکارت نکنه. وای اون یاروعه.. ههه هههههه. فکر کرد که تو، منی... بعد اسماعیل اومد گفت:«عمووو! باشه باشه میریم.. تو به بزرگیت ببخش». یادته ها؟ میخندید. به چرندیات خودش میخندید. کمبود داشت. کاملا از دوخت و دوز های جمله‌هاش مشخص بود. و خنده‌هاش. عقده، درونش توده شده بود. پشت هم کلمه مینداخت بیرون. انگار اراده‌ی تفکر رو از من گرفته بود. نگاهش کردم. به چشم‌هام نگاه کرد. خنده‌هاش محو نشد، ولی کم شد. - ههه آره... اینجوری. خب مشتی خوشحال شدم دیدمت. به دانیال میگم بهت شمارم رو بده.. پیش خودمون باشد، خودم شمارم رو حفظ نیستم... ههههه. خب.. اینجوری... من برم دیگه... سرت رو درد آوردم. به بنیامین هم سلام برسون. خدافظ.و رفت.از ته کوچه داوود داشت میومد. توی دست راستش عصا داشت. عصا؟ لنگ میزد. چرا لنگ می‌زد؟ چند قدم برداشت به سمت جلو. بچه‌هایی که با توپ توی کوچه بازی می‌کردن، توپ رو نگه داشتن تا داوود از بینشون رد شه. داوود از بینشون رد شد. تا داوود به توپ پشت کرد، توپ شروع کرد به چرخیدن روی زمین و تند تند به پاهای بچه‌ها می‌خورد. داوود، قیافه‌ش تغییر کرده بود ولی عوض نشده بود.- سلام... خیلی معطلت کردم آره؟ شرمنده.+ نه بابا این چه حرفیه... فقط این... اِ.. پات چی شده؟- ها؟ هههه شوخیه جالبی بود..+ اِ.. آره.. هه.. اِاِ.. منظورم اینه که الان پات چطوره؟ مثلا... اِ... بهتره؟ بهتری؟ یا نه هنوز درد داری؟ - ایکاش درد داشت... دکتر بهم گفته باید برم دوباره عمل کنم... مثل اینکه اون میله‌پیله‌ها خوب جوش نخورده توش... دکتر میگه باید تموم روز رو دراز بکشی. نهایتِ تکون خوردنت این باشه که بشینی. چرت و پرتی میگه‌ها.. نه؟ به خدا اصلا شبیه دکترا هم نیست. قیافه‌شو ببینی، دلت پیچ می‌ره... والا.. صندلیش هم گرم و نرمه.. همین خودش باعث میشه زیاد شِرووِر بگه. + آره... - خب تو چی‌کار...+ آ راستی... یه نفر الان اومد، قبل از اینکه بیای، گفت که اسمش پیروزه، پسر خاله‌ی سیاوش. هر چقدر هم زور زدم یادم نیومد کیه. ولی قیافه‌ش آشنا بود برام. میشناسیش؟- موهاش رو رنگ کرده بود؟+ آره.- یکم قدش کوتاه بود؟+ آره..- گوشش چی؟ بزرگ بود؟+ فک کنم، آره.. بزرگ بود... نه.. نمی‌دونم.- رو گونه‌ش خط بخیه داشت؟+ گونه؟ بخیه؟ نه.. نه نداشت. فک نکنم. یعنی دقت نکردم.- خب پس اون نیست.+ کی نیست؟ - پیروز دیگه.. پسر خاله‌ی سیاوش.+ ولی گفت که اسمش پیروزه و پسر خاله‌ی سیاوشه.- اوعع داااش... می‌دونی چنتا پیروز داریم که پسر خاله‌ی سیاوشن؟ بیخیال بابا... بیا بریم تا مغازه‌ی بابا... گیج و منگ شده بودم. از زاویه‌ای متفاوت به خودم نگاه می‌کردم. من. داوود. سیاوش. پیروز. اسم پشتِ اسم توی مغزم رژه می‌رفت و من رو، از من دور می‌کرد. احساس کردم دوربینی از فاصله‌ای نه‌چندان دور، من رو زیر نظر داره. به راست و چپ نگاه کردم. و بعد دوباره با دقت از چپ به راست، آهسته نگاه کردم. آدما بودن که فقط می‌رفتن و میومدن؛ خبری هم از دوربین نبود. حالا انگار خودم رو از زاویه سوم شخص می‌دیدم. نزدیک بودم. به خودم نه، به دوربینِ پشتِ سرم نزدیک بودم.- هویییی دانیال.. با توام.. بیا دیگه!به داوود نگاه کردم. گوشیِ موبایلی دستش نبود. به من نگاه می‌کرد. به خودم نگاه کردم. واستاده بودم. دانیال؟ گفت دانیال؟ من دانیالم؟ پس یعنی من نوه‌ی پسر داییِ رفیقِ پسر عموی شهاب‌م که با بنیامین برادر می‌شدم.. نمی‌دونم چی شدم. اصلا چی شدم به کنار، اصلا چی هستم الان؟ یکی از مغازه اومد بیرون. دست تکون داد. داوود لنگ‌زنان رفت سمت مغازه. برگشت پشت سرش رو نگاه کرد. با عصا اشاره کرد به من. نگاه کردم.- دانیااال.. بیا دیگه... نمیای؟ انگار چاره‌ای نداشتم. دانیال بودم. احتمالا دانیال منم. حتما، حتما منم دیگه؛ وگرنه لزومی نداره که من رو دانیال صدا کنه. باید می‌رفتم. باید؟ نمیدونم. به دو سمت کوچه نگاه کردم، ماشینی در حرکت نبود. از کوچه رد شدم. صدای بابای داوود میومد. گفت:«برادرت کجاست؟ بهش بگو بستنی نمیخواد..». داوود بلافاصله گفت:«اینا... خودش اومد... بیا، بیا بستنی بخور...».پیرمرد با لبخندی گرم «سلام» گفت و من رو «پسرم» خطاب کرد. سرم سنگین شده بود. تصمیم گرفتم به فکر کردن ادامه ندم. بستنی خوردم. یعنی دانیال بستنی خورد.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 03:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترازوی تراز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2-xxnd1luys38o</link>
                <description>هم‌تراز با حیوانی که در ترازوی عدل، با عدالت سر جنگ دارد. لیکن می‌توان بدون هیچ وزن اضافی‌ای، مابقی وزن را حجیم کرد و حتی حجم را با لوازمی که در بَعد اختراع می‌شود، بی‌وزن کرد. در همین حین سخنی سر می‌داد که جان آدمی را تا مرز جنون می‌برد؛ از حق نمی‌توان گذشت، لحن دل‌فریبی داشت:«تو را چه به تکان خوردن؟ تو در تلاش باش که فقط بخوری و نمی‌ری، ادامه‌ی مسیر که کار تو نیست، پس نسل‌ات برای چیست؟ عجله هم کار شیطان است و هم کار دیوانگان -بگذریم که نمی‌دانیم شیطان، دیوانه است یا دیوانه، شیطان- علی‌الحساب این دو پند را در مُشت گیر و در جیب‌ات بگذار، خیابان کج است، راهی هم که کج باشد، دزد دارد. دیگر برو و در خلوت خودت با خودت دو دوتا چهارتا کن..». کلمات‌اش در ظاهر، شور و هیجانی به پا می‌کرد ولی در باطن اینگونه نبود؛ از اصول هر نصیحت گرفته تا هر مبحث، طرف مقابل آن کسی بود که پیراهن کم‌تر پاره نموده بود و هنوز سن‌اش در تعقیب عاقلی نبود. دو کار در پیش داشت، یا باید بدون ایجاد هیچ مسئله‌ای، دلیلی را که منطقی در آن نبود می‌پرستید، یا باید از مجاور چشم‌ها مفقود می‌گشت تا وقتی که غلطی درست نیافته بود، حق بازگشت به خانه را نداشت. عقل سالم در بدن ناتراز می‌گوید که «باید توانست بدون این‌همه همهمه زیست. و اِلا که نیاکانمان را نیا کان.»صبح، گورش را برچید و از نظر محو شد، دُم آن ماهک هم کم‌کم ظاهری به رخ می‌کشد. در خلاصه‌ای از جمله، شب آمده بود. برخیزیدم و تا می‌توانستم خزیدم، اتاق به اتاق و سالن به سالن. نه صدایی نه نوری. هیچ اعلام حضوری در شعاع نبود. مرکز کور و شعاع لال، من هم همان کَر.این‌بار از استخوان پایین‌تر از زانوام تقاضا کردم، تقاضای با دلیل. بعد از مدت‌ها توانستم بایستم. ترازو را از زیر کابینت پیدا کرده و بیرون آوردم. ترازویی قدیمی بود، ولی همچنان کار می‌کرد، گماناً می‌توان تصور کرد شاید با خود چنین می‌گفت:«مانند گاو توی گِل مانده‌ایم؛ باتری جدید دیگر چه نعمتی‌ست؟! تمام که شد باید یک‌جا همه به گور رویم؛ ولی خیر، اینجا اینگونه نیست، تا وقتی عقربه‌هایت کار کنند می‌پندارند که سالم‌ای. امان از این باتری که روان عقربه‌هایمان را تصاحب کرده است». روی ترازوی قدیمی‌مان رفتم. درست بود، همان عددی را نشان می‌داد که سگ‌مان را وزن گرفته بودیم. همچنان تراز بودن برای دیگری ممکن نبود. ترازو فقط کارش را انجام می‌داد، این ما بودیم که «ماما» می‌کردیم. صدای گشودن در آمد. با عجله سر جایم دراز کشیدم و خودم را به خواب زدم، دیگر سخت نبود برایم نقش یک دیوانه را بازی کردن. آمدند.-این کیسه رو بزار روی پله... اینم بزار آشپزخونه...-ترازو چرا وسطِ هاله؟ تو دست زدی؟-گفتم خونه جن داره که تو باور نکردی.. ببین اون خوابه یا نه...-آره.. آره.. قرصاشم خورده مثل اینکه....و من در رویای دارای ارتفاع، از پنجره می‌پریدم تا در ترازو ای درست فرود آیم؛ شاید بعد از این همه ناترازی، ترازی بیابم.راستی در حال فراموش کردن بودم، سگ‌مان به‌جای «هاپ‌هاپ»، «ماما» می‌کرد.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 02:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تداعی آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-ymxwib6gkmea</link>
                <description>روی مبل لم داده‌ام... چشم‌هایم را بسته‌ام و کم‌کم دارم می‌روم...گیج. منگ. فهم، زیرِ کچِ دیوار. دیوار، فقط یک لایه‌ی نازک میان من و اطراف؛ چو قفس. هیچ. نبض. اسراف. جریان، آواره‌ای‌ست در محیط. لبخند. آرزو. دردها. مبهم در هر سوالی ابهام. نظر، به آغوشِ تن و بدن حضر؛ اغلب. معمولا من آن شاگرد کودن در حیاطِ بازی، که می‌گردد دائم بی‌محابا. فلک را به کَلَک... مابقی را رازی‌ست که نیست به بازگویش نیازی. عالم. ناخدا. راه را گم کرده است دوباره وی. نیافتم، دوباره... دوباره عازم سفری بی‌ساز. نت. گام. ریتم. ضرب، در پشتِ دَر. هَنگ. درامی از من به من. و من از سه به چهار تار کوک را کردم عوض. درهم. برهم. نابود. سنجش برای جلبِ نظر. نظر برای جلبِ فرض؛ فرضی از جهالت جسد. صدا. وَهم. آلوده. دود، مانع‌ای برای هر دیدی که رویا بود(ه). چشم‌ها قبل از گشودن... تجسم کن!... چشم‌ها قبل از گشودن، کور اند. و این کاملا سرگرمی‌ست. دود، همان آب است برای دریا. و هوا همان دریاست برای اطراف. آتش، یک معنای جدا بافته از این دردهاست..پلک‌ها را با کمک چشم‌ها تکانی می‌دهم. پلک‌هایی که از فرط بیکاری به خواب رفته‌اند. سست و سخت. عضلاتی بیمار، تنی بی‌حال، جانی بی‌تاب و حالی بانا. نور، جلوی آنچه را که باید ببینم، می‌گیرد. دست‌هایم به کمک‌ام می‌آیند. چشم‌ها را می‌فشارم. از فشردن، دست بر می‌دارم. سیاهی. مجدد می‌فشارم. حالا مقداری همه‌جا تار است. روشن می‌شود. کم‌کم. اندک‌اندک. «جمع مستان می‌رسند»... حال! باید در حال بود. به خود تذکر می‌دهم: هرگز دیگر تکرار نمی‌کند. صدای بارانی غریب. خالق‌اش با فرمی دیگر می‌باردش. گوش می‌دهم. مورد پسند است. نور و بعدش رعد. شکستنِ آسمان. ولی چرا این جو از هم نمی‌پاشد؟ متعهداند؟ بعید است، بعیدتر از بعید. خدایان را خشم، نیست کرد. هیچ مسئله‌ای نمی‌تواند چنین چیزی را متحد کند. «نیست» مگر «هست» می‌شود؟ بعید نیست. از ماشین پیاده می‌شوم. پُل از جنس آهن است. مقاوم و رسانا. خیس. رود، عمیق. خون، غلیظ. خود، ضعیف. عقل، ظریف. من،         . جریانی میان جریانات. رودی خروشان و پُر تلاطم و ترسناک. هراسان هراسان از لبه‌ی پُل دور میشوم. ترس از افتادن و غرق شدنی در کار نیست، ترس از ارتفاع را دلیل این دوری‌ام می‌دانم. ماشین، استارت می‌خورد و روشن نمی‌شود..نور. کاملا شفاف. درخشش. گرما. شعله‌ای زرد، قرمز، نارنجی و زهردار. قدم به جلو و قدمی به قبل. جلو گرم، عقب سرد. سرد نه، معتدل. دو قدم به جلو، یک قدم به قبل. گرم‌تر، گرم‌تر از قبل‌تر. مجدد دو قدم به جلو و یک قدم عقب. مجدد. داغ. تنور. آفتاب. کوره. عرق. خیس. دود. قرمز. سیاه. زرد. بی‌حال. بی‌رمق. خسته. سرفه. سرفه، سرفه. افتادن. زیستن.....کمرم درد می‌گیرد و از روی مبلی که رویش دراز کشیده بودم بلند می‌شوم. عرق کرده‌ام و احساس دردی در تمام بدنم دارم. کرخت شده‌ام. بیخیال تداعی می‌شوم. بیخیال درد. بیخیال امروز. چرا جمله‌بندی‌ام مانند تداعی‌ام شده است؟ نکند حال در حالِ تداعی یک تداعی‌ام! نه ممکن نیست. نمی‌دانم. بیخیال.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 04:29:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-kszzkt1txz7y</link>
                <description>مقدمه، اقتداری‌ست برای کل ساختار نوشته‌ای که پایان بندی‌اش توسط شخص سوم، ثبت شده. ثبت به معنای اثبات آن، نه به معنای ثبت.دیروز روزی بود که هوا بعد از مدت‌ها باران، آفتاب را به چشم خود میدید. نرم بودن خاک امروز، باران دیروز را فریاد میزد.همراه یک تَن از اقوامم به سمتی می‌رفتم. -بریم سمت خونه‌ی شوهر خاله‌ی یدالله؟ +خدایی اونو چیکار داری آخه؟-خیلی آدمه باحالیه.. اینطور نیست؟+چرا... خیلی..-بریم؟ خیلی وقته ندیدیش!+نه، ولش کن.شاخمان را به سمت دیگری کج کردیم، اینبار میل داشتیم به باغ یکی از آشنایان دورمان برویم. باغی که سرسبزی فقط در آنجا بود، بقیه جاها تنها یک مثالی از این باغ بودند.+باغ سُل جواد همین‌وَرا بود؟-آره بغل ویلای اون تاجر مفت خور+آهااا.. دقیق یادم اومد-چی شد یادی از باغ جواد کردی؟+فضای قشنگی داشت قبلاً.. میخواستم بدونم الانم همونجوریه یا نه..-از اون موقعی که مرد، بچه‌هاش دیگه نرسیدن به باغ، الان تو خونواده مسخره‌ش میکنیم میگیم جنگل سُل جواد.. هههه+که اینطور...-میخوای بریم ببینیم؟+جنگلو؟-ههه آره+نه دیگه.هر چقدر که جلوتر می‌رفتیم، اطراف برایم غریب‌تر میشد، حتی این اکسیژنی که میدمیدم از سر ناچاری بود. انگار اینجا، دیگر آنجایی نیست که ۶ماه انتظارش را میکشیدم، تا دوباره در این دنیای سبز، بی‌محابا بازی کنم. شب‌هایش را یادم نمی‌رود... میمردم، از زیاده بازیگوشی، از نشاط زیاد، میمردم.به درخت‌ها نگاهی میکنم، همه پژمرده شده‌اند، بوته‌ها نارس‌اند، خاک‌ها پِهِنی‌ست، ویلاها تبدیل به کاخ شده، فقط چهار خانه‌ی قدیمی باقی‌ست که همان حالت قدیم خودش را دارد. یکی‌شان، یک پیرمرد و پیرزنی‌اند که در قید حیات‌اند و چهره‌ای شاد دارند. دیگری‌شان فرزندی نداشتند. سومی هم خیلی وقت است به خاک سپرده شده‌اند، دقیقا ۲ ماه بعد از فوت تک فرزندشان؛ اگر مرگ نوبتی بود، الان این خانه‌ها هم کاخ بودند. چهارمی هم برای عموست، که بعد از فوت زن‌عمو خودش را به دیوانگی زده.-راستی می‌دونی مامان بزرگم مُرد؟+آره... خبرشو شنیده بودم...-هییی، زنِ خوبی بود... رفت پیش مامانم...+آره.. همه‌ی مُرده‌ها خوبن-سیگار میکشی؟+نه مرسی-چرا حالا «مرسی»؟+چون پرسیدی-آها.. بریم سمت خونه؟+آره دیگه داره دلم روی این خاک، بی‌ضرب میشه-بی‌خیال.. زندگی همینه دیگه+هیچکی نمیدونه زندگی چیه، بعد تو میگی همینه؟! پک بزن پک بزن یکم خون به مغزت برسهحرف میزد و من میشندیم ولی گوش نمیدادم، جواب و سوالی هم برایم پیش نمی‌امد، ترجیح دادم راه بروم و به صدای خوش بلبلی که دلنشین بود گوش کنم. هوا، صافی قدیم را داشت، بلبل هم گمانم از همان خانواده‌ای بود که کوچک بودم صدایش را میشندیم؛ غیر این دو، هیچ چیز شبیه قدیم نبود.-بابا ما اومدیم!- - به سلامتی، چرخوندی پسر عمو رو؟(انگار من گاو بوده‌ام و مرا به چراگاه برده‌اند، چرخاندنم و منم چریدم.)-آره.. بهش خوش گذشت.(خوش؟ من حالا فقط دوام می‌آورم تا به آلودگی شهر برسم. هوای تمیز اینجا، دیگر تمیز نیست.)-بیا.. این چایی.. اینم قند+مرسی، مینی‌بوس کی حرکت می‌کنه؟-اووو چقدر عجله داری پسر+برم دیگه مزاحم نمیشم، وقتتم امروز گرفتم-نه بابا، وظیفه بود.. مینی‌بوس فک کنم.. اِ..ساعت چنده الان؟ شیشو نیم... هفت راه می‌افته+خب پس من برم بهش برسم-چایی ریختم..+ممنون، از طرف من از عمو هم تشکر کن... خداحافظ-مراقب باشزیبایی در هر یک از استدلال‌های موفق، فقط تضادی‌ست که با واقعیت هم خوانی ندارد. از این رو می‌بایست تمام پیش‌فرض‌ها را حذف کرد و با گذشتن، اثر را در حال احساس کرد.پیش‌روی برای درک این لحظات مانند شمارشی‌ست از عدد دَه تا یک. میدانی که قرار است بعد از یک، صفر را به حساب بیاوری، ولی قلبا میخواهی (مجدد) از یک به دَه بشماری‌اش.صفر مانند کمتر از یکصفر مانند بیشتر از یکصفر مانند مقدمه.حال در مینی‌بوس نشسته‌ام و با خود آهنگ «آهویی دارم خوشگله» را اینگونه می‌خوانم: کاشکی مرا می‌بستند... کاشکی مرا می‌بستند.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 18:53:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منفی بی‌ربط</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%B7-xmpycbvqop13</link>
                <description>گفتند باید خَواهش کرد در صورتی که خاهش کافی بود. حال باید گردیم به دنبال صورتی که مسئله شده.حتمن چنین شرایطی را گذرانده‌ای: در رنج برای بیان درست و همچنین بی‌جا از واژگانی که سر به فلک کشیده و ناموازی بودن آنچه که مطرح میشود با آن چیزی که خوانده میشود.به حتم مقصود همان مغسود است، چه توان کرد؟ قابل پذیر میشود در مقیاسی که تو فقط بتوانی آن را، گوش فرا دهی. من واژگان را می‌شنوم، پس برایم فرقی نمیکند که چگونه آن را به رسم درمی‌آورم.برای خلقِ سحیحِ جملاتم، سعی میکنم با یک نوشته آن را صحیح بنویسم: حیات خانه‌ی ما، مقداری از حیاط خانه‌ی همسایه‌مان عریض‌تر است، این گفته لزومن به معنای آن نیست که ما دارای مکانی وسیع‌تر از سایرین هستیم، این گفته فقط میتواند گویای این باشد که عمرمان به عمرشان می‌ارزد. من چنین فکر نمیکنم. ارزیدن عمرمان به عمرشان هم جمله‌ایست که فکر میکنم آغا جان گفته بود، البته دغیق به یاد ندارم.انسان ذاتن موجودی فراموش کار است، فرقی هم نمیکند مغز چنین کاری را مرتکب می‌شود یا مغض؛ دو بار بگذریم؛ یک اینکه من مخالف این گفته‌ام؛ دو اینکه زمان اندک است و ذمان بی‌معنا.چرا چنین بی‌ربطی خانده شود؟ شاید چون وی به دنبال راهی برای یافتن ارتباطی میان دو کلمه‌ی «شنیدن» و «دیدن» به گیر افتاده‌ است.شاید حتا دغدغه‌ایست که باید آن را دقدقه دید. دقیقن دغدغه جایی بیان میشود که سطح سوادِ اطراف، به سطح سواد شخص بچربد، در صورتی که خالصن در هر شرایط دغدغه، همان دقدقه است. تعمدن این واژگان کنار هم به خط نیامده‌اند، اتفاقن این فقط تصادفی‌ست که تصادفن اتفاق افتاد.حقیقتن میتوان گفت که تقریبن وی به این بُعد از قضیه هم نگریسته و کاملن مخالف آن است که چنین وضعی روزی رخ دهد. دو حالت ممکن است پدیدار شود: یا اجبارن باید آن را پذیرفت یا ابدن.به نظر میاید باید برای مهار این نقد، گفته‌ی دیگری تعریف کنم:اوَلَن بهتر است از دوُمَن شروع کرد، سوُمَن کافی‌ست تا کلمات را به خورد هم ندهیم تا دچار «خُرد»، نشوند. چهارمن را باید اساسن بی‌در و پیکر دانست، زیرا «شفاهن» به «کتبن» ارجعیت دارد؛ (در شرایطی) کسی که مقداری لحنش تفاوت دارد یا وی‌ای که گوش‌هایش دچار اختلال است، این منظور طوری دیگر نمایان میشود. حال ارجعیت را به ارجحیت بدهکاریم. پنجومن لزومن به رسم‌الخط سایرین نیست، خودش یک موقتی‌ست که موقتن اِبدا شده.اجبارن باید همین حالا ریسمان رسم‌الخطم را از هم بِگُستَنَم و اِلا دچار سواِتفاهمی میشوم که وی شد.احترامن، با احترام به صاحب قلمان، باید بگویم که: طبیعتا(ن) اینجانب نه چنین رسم‌الخطی را میپذیرد نه رد میکند، فقط به این علت به تحریر درآورده که بتواند تمایزی قائل شود بین چیزی که شنیده می‌شود (شنیدن:توسط گوش) و چیزی که خوانده میشود (دیدن:توسط چشم).خلاصن شنیدن، دیدن نیست و دیدن، شنیدن.و هالا طو بخان طا من گوش دَحَم.(منفی در منفی= مثبتبی= بدونمنفیِ در بی= هم ترادفی از مثبت)</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 07:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونریزی خودکار</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-hu7dvlsfiip8</link>
                <description>همین امروز خریده بودمش. فقط چند ساعتی میگذشت، به گمانم بهتره بگم دیروز؛ آره، دیروز خریدمش. به جای من تموم کرد. حالا افتاده کف سطل آشغالی.نوشتم، نوشتم، نوشتم، کمی خواستم فکر کنم، به خودکار نگاه کردم، دیدم رنگ خودشو پس داده، نگاه‌ش کردم. با نگاه کردن، اتفاق خاصی نیفتاد. دیدم به اندازه‌ی اینکه دو صفحه بنویسم جون داره، گفتم چقدر خوب میشه تا آخرشو حروم کنم. نوشتم، نوشتم، نوشتم، دوباره خواستم فکر کنم، نگاه‌ش کردم، دیدم تموم کرده. بیخیالش شدم.نوشتم کلا شد ۵تا کاغذ... داستان جنایی بود. قرار بود مثل واقعیت، قاتل پیدا نشه. پیدا نشد، البته خودکار زود خونریزی کرد، وگرنه احتمال داشت پیداش کنن. حتی دنبال قاتل هم نگشتن، یعنی واضع‌تر توضیح بدم اینجوری شد که حتی نفهمیدن کسی به قتل رسیده... آره همینقدر بی‌معنی.خودکار وسط راه دستمو ول کرد. بزار احساسی برخورد نکنم... خودکار شرف لغاتو برد... لغات داخل کاغذ حالا جلوی صورتم منو نگاه میکنن... بیشتر از ده‌تا چشم دارن، می‌خوان بعد از خودکارم، جوهر منو هم بریزن.احساس میکنم احساس میکنن که من بهشون مدیونم... مدیونم؟ شاید، ولی لطفاً منو همدست قاتل ندونین، من فقط راوی بودم، یه راوی ساده.حتی خودکار هم بنده خدا... چیز.. اِ.. اشیای خدا، نمیدونست داره تموم می‌کنه. حتی توی عکس صحنه‌ی قتل به ظاهر مشخصه که خونریزی کرده. خونریزی داخلی، یعنی به قتل نرسیده. فکر کنم خونریزی داخلی هم باید علت داشته باشه... میشه گفت به خاطر اینکه قبلش شکنجه شده بود. کسی هم باید باشه که شکنجه کرده باشه... من گفتم فقط راوی بودم، از هیچی خبر ندارم. شکنجه شده... شکنجه شدن هم نیاز داره به فردی که شکنجه رو انجام بده... نه همیشه. درسته که شکنجه شده ولی... به دستِ... هیچکی. میشه، بارها شده، خودمم دارم شکنجه میشم، به دست هیچکی.مگه برای بقیه پیش نیومده خود به خود شکنجه بشن؟خودکار هم حق داشت، نمی‌تونست تحمل کنه که توی دست سرنوشت باشه، سرنوشتی که با باد عقب می‌ره با مه جلو.خودکار نمی‌تونست این زجرو ادامه بده، نمی‌تونست روی صفحه‌ی کاغذ برقصه و ببینه داره زیر پاهاش مردمو می‌کشه. درسته دست خودش نبود ولی از نگاه لغات، اون موجودی بود که وجود خارجی داشت نه راوی. پس توی چشم کلمات بد نام میشد. باید می‌مُرد.حالا مُرده و رفته، بهتره داستانو سمت قتل خودکار نبریم. بهتر اینکه، میشه گفت خونریزی کرده و بی‌دلیل دار فانی را وداع گفته.زیاد پشت مُرده حرف زدیم، روح نداره که صلوات بدیم. یک نفر توی داستان آنیمیسم بود اون باید صلوات بده، البته اگه اون قربانی نباشه.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 03:49:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده‌ی گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-cwfkqvmkj2bt</link>
                <description>سفر به گذشته رو میپسندی یا سفر به آینده؟ هر دو جذاب به نظر میرسهولی بیا که این سوالو از خودمون بپرسیم، چرا گذشته؟ یا، چرا آینده؟حالا گمونم میتونیم چند دقیقه با فکر کردن خودمونو منکر نشیم.خب اینکه مشخصه! دلم میخواد از زیر دستو پای دایناسورها فرار کنم، می‌خوام مردمو توی دوران هخامنشی ببینم، می‌خوام به مامانِ مامانِ مامانِ مامانِ بابای بابابزرگم بگم اون روز حتما از خونه برو بیرون، یا اینکه برم پاتوق نویسنده‌ها توی دستو پاشون بپلکم و... حالا یکم آینده... هواپیما تکراریه! با ماشین پرنده یه توک پا بریم تا تهران بیایم، ولی انصافا مریخ خنک‌تر از زمینه!، یه دنیا نوردی کنیم با سفینه‌ی S.W.A، بتونیم عزیزانی که از دست رفتن رو ببینیم، چقدر کار داریم! چقدر زیاد!.-چه خبر؟ +خبرا دستمه! تراشه رو کاشتم یه عینک میزنم الان میام پهلوت واستا...(چقدر حقیرانه بود این فکرا! )سپاس که اندیشیدی، ولی اینجا یک سوالی مطرح میشود؛ این ذهنیت حقیرانه، دست پرورده‌ی گذشته‌ات است؟ یا خواسته‌ی آینده‌ات؟ (صبر کن! مغزم سوخت) شما با اتفاقاتی که در گذشته برایتان افتاده است به جلو حرکت میکنید یا اینکه آینده شما را به چنین تصمیمی واداشته؟( نظری ندارم، خودت چی فکر می‌کنی؟) دو سوال همیشه بهتر از یک سوال است، چون تو را به حقیقت نزدیک تر میکند، ولی شما سوالی حقیرانه پرسیده‌اید و این دور شدن از اصل مبحث است.( خب... میکروفونو خودت بگیر دستت، به من نسپر)سوالی که پرسیدم این بود آیا روند طبیعی پیشروی‌ات در حال حاضر، تصمیمی‌ست که گذشته‌ات برایت گرفته است یا اینکه خواسته‌ایست که از آینده دارید؟(با منی؟! گفتم که نظری ندارم) بله! سوالی میپرسم خوشحال میشوم جواب دهید. اگر حالتی شبیه به کسالت دارید و دلزده شده‌اید، ممکن است به آینده فکر کنید یا گذشته؟ (قطعا آینده... چون... نه... گذشته .... چون... اِ.. برای اینکه مثلاً فلان اتفاق کاش نمی‌افتاد)سوال بعدی. وقتی خوشحال و ذوق زده شده‌اید به گذشته فکر می‌کنید یا آینده؟ (اینو فکر کنم آینده، مطمعنم. مثلاً میگم ایولا چقدر باحاله زندگی. ولی حالا که سوالتو دقت میکنم... وقتی خوشحالم... به گذشته.. فکر؟ اِ... تا حالا برام پیش نیومده. ولی دلم نمی‌خواد وقتی از چیزی لذت میبرم به گذشته فکر کنم، این یکم عجیب به نظر میرسه)سوال بعدی. وقتی خوشحال هستید و از شرایط راضی‌اید، ساعت چه سرعتی به خود میگیرد؟ زمان آرام میگذرد یا به تندی سپری میشود؟(اونجور موقع‌ها زمان سریع میگذره، حالا اگه گرفتاری باشه ساعت باتری میسوزونه)سوال بعدی. اگر اتفاقی دردناک برایتان رخ دهد، چه فکر میکنید؟ به گذشته یا آینده؟ (اونجا دیگه از خجالت دنیا در میام، فکر کنم گذشته...آره) یک نتیجه گیری. شما ساخته‌ی گذشته خود هستید و با نگاهی که به آینده دارید، تصمیم میگیرید!(شوخی میکنی؟ یه چیز جدید بگو یاد بگیریم)شما توجهی به آینده ندارید و با عصبانیت رفتار میکنید، شما....(چقدر حرف میزنی ربات... تو آخه داری به من درس یاد میدی؟ لامصب یکی از ماها تورو ساخته، چرا یهو خودتو گرفتی؟) خشمگین شدن بعد از هر حادثه‌ای نشان اضطراب شماست! اضطراب به....(از سیم کشیدمت، حالا چونه بزن گوش میدم. تو آخه چی می‌دونی از آدم از این بدن؟ منم جات بودم یه چنتا چرند پشت هم میگفتم مردم کپ کنن. هی سوال هی سوال، چه خبره؟ تو جواب موندیم، میگی سوال بعدی؟ آره، اصلا من از آینده ترس دارم از گذشته بیزارم از حال هم هیچی گیرم نیومده! من جواب ذهن خودمو نمیتونم بدم، جواب سوال تورو بدم؟ فرمایش دیگه‌ای نداری؟ آره آره، ترسیدم باهات دهن به دهن بیام چون میدونستم دارم کم میارم، باید میپیچوندم باید فرار میکردم. صدای لعنتیت داره هنوز توی گوشم تکرار میشه. قطع شو تا خفه‌ت نکردم، قطع شو! چقدر مسخره‌ست این بازارتون، با یدونه تیتر بیای منو بکشی سمت خودت تا باهات هم کلام بشم؟ اندازه‌ی تو نفهم نیستم که، میفهمم نفهمی. قطع شو میگم، قطع شو. حالا سیمتو وصل میکنم به پریز، روتم آب میریزم، جرقه بزنی منم نگات کنم. این از پریز، حالا یه سطل آب میخواد.... اینم آب)توجه توجه! شما دچار برق گرفتگی شده‌اید، هشدار! شما دچار برق گرفتگی شده‌اید، هشدار!(ربات، بهمون بگو چه اتفاقی افتاد) شخصِ «من» به علت اضطرابِ آزادی و همچین اضطرابِ مرگ و ترس از واقعیت، دچار هیجانات منفی شد و سپس به دلیل کمبود توانایی در کنترل خود و دوری اندیشی از واقعه پیش آمده و دریافت سطح زیادی از اطلاعات ورودی در چند دقیقه به مغز، دست به عملی غیر بازگشت زد.(من نفهمیدم چی گفتی، شما متوجه شدین دوستان؟) (بله) (بله) (خب چی گفت؟) (نمیتونم توضیح بدم ولی فهمیدم)(این که به درد خودت میخوره، ربات میتونی ساده تر حرف بزنی؟)آیا شما را گذشته شکل داده است یا اینکه شما تسلیم تصمیم آینده‌تان میشوید؟ (چه ربطی داشت ربات؟! الان یدونه جنازه رو دستمونه تو داری فلسفه پیچیمون میکنی، سوال میپرسی؟) سوال مطرح شده مبحثی از روانشناسی‌ست و این سوال ربطی به فلسفه ندارد.(هر چیزی یه ربط کوچیکی علاوه بر روانشناسی به فلسفه هم داره، اینو یاد بگیر ربات)این سخن شما که«هر چیزی یه ربط کوچیکی به فلسفه پیدا می‌کنه» ذخیره شد! (آفرین، حالا بگو چی اتفاقی افتاد)هر چیزی ربط کوچکی به فلسفه پیدا میکند، شخص «من» به شکل‌های مختلفی به دنبال انکار این موضوع بود.(پس اینطور.... بچه‌ها یدونه سطل آب بیارین بریزیم روی این، دیگه فقط داره اصل داستانو میپیچونه) (چرا آب بریزیم؟) (جرقه بزنه، بسوزه) (سیمشو از برق میکشیم دیگه، بهتره)(نه، بزار کاملا از داخل از بین بره، سیم که بکشیم بازم هست ولی خاموش) (میتونم من رباتو ببرم خونه؟)(نههه، این تورو میکشه)(با چی آخه؟)(هیچی، این میزاره تو فکر کنی؛ برو سطل آبو بیار) (چشم)نمیدانم نوشته‌ام تمام شده یا نه.فقط میدانم، شخص «من» تمام وقتتان را به وقت خود افزود و حالا منتظر است سطل آب پُر شود تا روی کالبد بی‌جانش بریزد، شما میسوزید یا «من» را خدا میداند.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 03:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دادگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-zpmvcc50xpms</link>
                <description>دوباره به من اشاره میکنند تا که بایستم و از خودم بی‌دلیل دفاع کنم.چجوری بگویم؟ من مرتکب این جرم نشدم!به هر کسی که بخواهید قسم میخورم.ببینید چه راهی‌ست که بتوانید بفهمید؟ هیچی! هیچی؟حتی خودتان این را نمی‌دانید.ببینید اگر حرفم را باور نمی‌کنید میتوانید از اقوامم بپرسید‌...افراد غریب را که اعتمادی نیست.نه! نه! به خدا قسم که دروغ نمی‌گویند.نه، اصلا اینگونه نیستند که به نفع من نظر دهند، از کودکی‌ام همین گونه بودند، حتی نمیشود در دلشان ترحم ایجاد کرد.یادم است از کودکی‌ام جای یاد دادن چگونه تصمیم گرفتن به من، مرا تنبیه میکردند، آن هم چه تنبیه‌هایی، در جمع، جلوی چشم همه. خورد میشدم تا جایی که دیگر امکان چسباندن قطعاتم به هم نبود؛ فقط به کودکی‌ام ختم نمیشود، همچنان هم همین است، حالا شما بگویید چطور ممکن است من خطا کنم؟ آیا اصلا میتوان با وجود تنبیه، خطا کرد؟ حقیقتا من توان تحمل تنبیه را ندارم، شاید کس دیگری بتواند باز هم دوام بیاورد. حالا اگر حرفم را قبول ندارید، آنها که دیگر با هیچ احدی تعارف ندارند، میتوانید از آنها بپرسید.خانواده‌ام چه؟ میشود که از خانواده‌ام بپرسید؟خب چه شد؟ مگر میشود؟ گفتند مقصر منم؟خانواده‌ام یا اقوام؟شما اشتباه میکنید! دروغ میگویید!البته ممکن است...نمیدانم چرا راستگو نیستندشاید من زیادی خودم را ناتوان فرض کرده‌ام، شاید باز هم میتوانم بی‌دلیل تنبیه شوم.من چه ساده‌ای بوده‌ام که فکر کردم ننگ را به من نمی‌چسبانند.بارها خودم را تغییر دادم ولی فایده‌ای نداشته، هر روز یک رنگ سفارشی به خودم میزدم، از اول گویا بد بوده‌ام، خوب بشو هم نیستم.لطفاً اگر میشود بگویید دوباره بعد از حکمتان هم نظر دهند و از شما خواهش میکنم، تمنا میکنم اگر حرفشان را تغییر دادن و گفتند که (مقصر نیستم)، ممنون میشوم که جسمم را بهشان ندهید. واقعا ممنون میشوم، قول میدهم.شما نمی‌دانید...ببینید میخواهند فقط جایی ثابت باشم و دور از هر کس زنده‌ای؛میخواهند که فقط به حرف هایشان گوش دهم و پاسخی در پس آن نگویم. هر چیزی که گفته‌اند را بدون فکر کردن انجام دهم. میخواهند که سکوت کنم، گوش‌هایم را هم هر روز گشادتر کنم؛ آزادی بیان را هم که بهتر است شرح ندهم، چون بلد نبودم حتی حرف دلم را بیان کنم، این نشد که زندگی.شما بگوید در چه صورت یک انسان زنده است؟نمی‌دانید؟!متاسفم! منم نمیدانم، یعنی یادم ندادند که بدانم.نمیخواهم که بعد از این حرف‌های من، گوشه‌گیری کنید و افسرده شوید، البته بعید است که همچین اتفاقی برایتان رخ دهد، این شرایط برایتان عادی شده است، فقط منظورم این است که بدانید ما هم مثل خودتانیم. از سکوت شما بعد از حرف‌هایم متوجه این شباهت شدم.خواهشاً اگر سوالی ندارید زودتر تصمیم را بگیرید چون این ننگ را دیگر توانی نیست که پاک کنم.خیلی وقت است که پاکش میکنم ولی سرازیر میشود، مدام میریزد، من را رنگی سیاه، که حالت نامرئی دارد در بر گرفته؛ بست است، شما فکر کنید که دغدغه‌هایم همین‌هاست، تصمیم را بگیرید که دیگر بیش از این دیرم میشود.دوباره به من اشاره میکنند</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 01:57:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معکوس معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-mt5arbhtsfcy</link>
                <description>معنا را با سوال می‌یابی یا با جواب؟اگر (جوابش را) معکوس کنی باز هم میتوانی معنایی بیابی؟بله؟!جالب است، چون معنا وقتی جواب معکوسش (بله) میشود که (خیر) باشد، و اگر جواب معنایی (خیر) باشد، وجود ندارد.(مجرم، جرمی‌ست که مرتکب به یک اشتباه از یک نوع دروغ شده، به صورتی که ظاهراً زوایا را از دید او، نمیتوان رویت کرد، جز اینکه جرم را مجرم دانست.)لازم نیست که بدانم چه گفتم، همین که بدانم بی‌معنی‌ترین جمله را نوشته‌ام یعنی توانستم در همین چند دقیقه برای خودم معنایی بیابم.تمام معناهای معکوس هم به جواب (خیر) میرسند. برایم غلط است من توانایی حل این مسئله را ندارم، نه با طجربه حل می‌شود نه با فلصفه، حتی خارج از منطغ هم است.ولی این نوشته را نادیده بگیر و بگذار معنا خودش تو را در بر بگیرد، در آن صورت شاید جواب معکوسش (بله) شود که دلیل بر حضور اوست؛ یا شاید دلیل بر حضور تو... کسی چه میداند؟همینقدر بی‌معنا، همینقدر.معنا وقتی یافت میشود که بتوان نوشت و یا با لرزش حنجره به کمک تارهای صوتی آن را به عنوان صدا خارج کرد. معنا اگر درون ما باشد چه؟ درون ماست؟ بله؟ پس خیر.قرار شد معکوس جواب دهیم!!گفته شده بود که شهاب سنگی قرار است از نزدیکی زمین عبور کند بدون اینکه آسیبی به جو وارد شود.معنا؟ بله/خیرنوشته بودند که میشود تا ۴ روز آب ننوشید و زنده ماند.معنا میدهد؟ بله/خیربه دنبال ارتباطی برای مربوط کردن سوالات به هم میگیردی؟ بله/خیر جملاتم بی‌ربط است؟ خیر/بلهباز هم مثالی بزنم؟ بله/خیردنبال (بله) میگردی؟ (خیر) چطور؟ به یکی جواب بله بچسبان به دیگری خیر.تا اینجا من ناظر بازی بوده‌ام، با قوانین من پیش رفتی. حالا قوانین من درست بود؟بله/خیرترسی وجود ندارد میتوانی با خیر عبور کنی ولی یادت باشد که معکوس (خیر)، (بله) است.اشتباه شد آن برای داخل بازی بود حالا ما از بازی خارج شده‌ایم... آیا از بازی خارج شده‌ایم؟بله/خیر نمیدانم. نمیدانم، گزینه‌ی بهتری‌ست.این نه پرسش‌نامه‌ست نه جوابی دارد.اگر اینقدر همه‌چیز ساده باشد لازم نیست معنایی برای ادامه یافت، اگر هم همه‌چیز سخت و طاقت‌فرسا باشد، باز هم لازم نیست که دنبال معنایی بدویم.(؟)تمام روتین زندگی‌مان بی‌معناست، ولی چرا حتما باید در نوشتن با معنا بنویسیم؟ترس از انتقاد؟ بله/خیرمعکوسش آنطوری که باید میشود! برای فردی که (بله) گفته است، (خیر) و برای فردی که (خیر) گفته است، (بله).این قانون بازی بود. در خارج از بازی میتوان جواب را نادیده گرفت. با سوال، ما بدون وقفه به پرسش بعدی میرسیم.در آخر بیایید به هر چیزی شک کنیم، حتی کلمات.درست است... خیلی بی‌ربط نوشته‌ام. معنایم همین بود که چند خط فقط به هم بچسبانم، بدون اینکه بدانم معنی خاصی گرفته‌اند.آیا معنی میدهد؟ خیر.چطور است خودمان معنا باشیم؟ این سوال خوبی‌ست، حالا فقط بایستی بدون پاسخ دادن، سوال بعدی را مطرح کنیم...</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 00:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرطان روح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-dw2jtsvpipus</link>
                <description>دمیده شده در من، قبل از بدو تولد.من نمیخواهم فقط یک اثری باشم برای اثبات کسی که نمیدانم کجاست. هست؟ گویا مرا ترک کرده...اگر رفته‌ای، بازگرد. این غده‌ها را ببین، میبینی؟ توده شده‌. روحی از جنس توده. منتظرم هفته‌ی بعد برسد و من را مورد برسی و آزمایش قرار دهند. این کارها برای کیست؟ برای نشان سطح علم‌شان یا برای نجات من؟ یا برای اثبات تو؟ یک هفته زمان باقی‌ست. برگرد، لطفا.از پیامدها نمی‌ترسم فقط میخواهم تو آنجا کنارم باشی. خواسته‌ی زیادی‌ست؟ اگر بگویند که توده‌ها خوش‌خیم‌اند میخواهم آنجا بغلت کنم. اگر بگویند که توده‌ها بدخیم‌اند، مرا به آغوش‌ت میکشی؟ همدلی‌ات را میخواهم، میخواهم جایگزین همدردی اطرافم شود.نبودی و نیستی، ولی برای پایان، خودت را می‌خواهی به من نشان دهی؟ واقعا فکر می‌کنی در آن حال منتظرت می‌ایستم و نگاه‌ت میکنم؟ کورخواندی! من چشم‌هایم را رویت می‌بندم، به شکلی پلک‌هایم را روی هم میفشارم که حتی نتوانی مرز بین دو پلکم را تشخیص دهی. من را از چه میترسانی؟ برگرد، لطفا.تنم پلاسیده شده، فقط روح برایم مانده. تنها دارای‌ام را هم بگیری که چه؟سقف را ببین پوسیده است، برف رویش سنگینی میکند. پارو بزن، لطفا. من درون خانه‌ام، آن گوشه کنار بخاری خاموشی که فقط شمعک‌ش سوسو میزند.چرا خود برنمی‌خیزم؟مگر امان داده‌ای؟سوال را با سوال جواب میدهم؟مگر تو سوالات را مطرح میکنی؟نمیترسم؛ چون نمی‌ترسم، کم هم نمی‌آورم.از خودت دمیده شده در این بدن... بدن! اگر بتوان اسمش را بدن گذاشت...الان نمیدانم چقدر از زمان دردِدلم با تو گذشته، ولی این را میدانم که تو یک کلمه هم جواب ندادی، حتی یک حروف.دلم میخواهد ببینمت، نه ظاهرت را و نه باطن‌ت را. منظورم از دیدنت فقط این است که میترسم نبوده باشی؛ یعنی ببینمت و به شک خودم پایان دهم. همان ظاهرت میشود؟ حق با توست. گفتم نمی‌ترسم، ولی تنها ترسم این است، میترسم دیر شود و از همه‌چیز که می‌توانستم بترسم، نترسیده باشم.میشنوی؟ حداقل بگو که هفته‌ی دیگر به سراغم می‌آیی، لطفا. آنجا باش تا من بغل‌ت کنم. شنیدی؟ امیدوارم... ممکن است حالا در جهانی دیگری باشی، شاید در یک حباب دیگر. اگر شنیدی برگرد، نه تنها من، بلکه اینجا خیلی‌ها منتظرند.آثاری نقش بسته در دیوار این خانه میبینم، رنگین. خالقش چقدر هنرمند بوده! دَم گرفته از تو، دمیده در خود. رنگ‌ها به نامرتب ترین ترتیب طیف رنگی کنار هم آمده‌اند. خالقش عجب، هنرمندی بوده! یکی از این کاغذها را با اجازه‌ات از دیوار جدا کنم... جدا می‌کنم... پاره‌اش می‌کنم...لعنتی این هم جواب نداد. فکر میکردم که با جدا کردن یا پاره کردن قسمتی از زیبایی میتوانم به حرف بیاورمت، نشد.حالا میروم و از لغات جدا میشوم و روی زمین می‌لولم، تا کرم شوم. پتو را میگذارم روی خودم، که نقش پیله‌ام را بازی کند. هفته‌ی دیگر یا من پروانه شده‌ام یا در آغوش‌ت با هم، به من نگاه می‌کنیم.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 02:46:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3/14+چرند گویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/314%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-ugq1hzunybch</link>
                <description>3/141592653589. این اعداد رو حفظ کن و سعی کن که یادت نره.نه مهمه نه واجب، فقط شاید باعث بشه مقداری پهنای باند مصرفی مغزت بالاتر بره.حفظی؟ بگو. نگاش نکن، 3/141592653589لعنت بهش! حفظ نبودم ولی نمی‌خواستم که بهت دروغ بگم.... راستش.... من نگاه کردم، شرمنده. جبرانش میکنم.می‌خوام یکم چرند بگم و بعد دوباره تلاش کنم ببینم حفظم یا نه، ولی قبلش بزار یه نگاهی بندازم بهش که اینبار حتمی حفظش کنم:3/141592653589 ، 3/141592653589 ، 3/141592653589 ، 3/141592653589 ،حله! چرند گویی رو برات شروع میکنم.هفته‌ی پیش با رفیقام رفته بودم بیرون، خیلی خوش گذشت.... خب به تو چه؟ بزار یه چرند دیگه‌ای رو شروع کنم.یه خاطره میگم، جالبه. یادمه وقتی 5 ساله بودم رفته بودم پارک، با اصرار زیاد سوار تاپ شدم. چرا اصرار، چون وقتی تاپ می‌رفت بالا من شروع میکردم به گریه کردن. بگذریم، سوار تاپ شده بودم، با اصرار، پس حق نداشتم که گریه کنم و یا جیغ بکشم. پدرم منو با دستاش بلند کرد که منو بنشونه روی تاپ، اینجا با خودم فکر کردم که بهتره قبل از اینکه بره پشتم و منو هُلَم بده، شروع کنم به جیغ زدن. دهنمو باز کردم... ولی دیر بود، من روی هوا بودم، جیغ نکشیدم ولی از ترس گریه‌م گرفت. ولی دمش گرم چون تند تند بالا پایین میرفتم، اشکام پَرت میشدن و چشمام خشک شده بود. خدایی یه بار هوا، جونمو خرید. وقتی که از تاپ پیاده شدم، حس کردم هنوز دارم عقب جلو میرم. گفتم بابا میشه دستتو بگیرم؟ خلاصه دستشو گرفتم و یه دور پارکو قدم زدیم. این خاطره واقعا چرند بود. ولی قرار بود چرند بگم، نه خاطره... یادم نبود. بزار ببینم اعدادو حفظم... 3/1415تا اینجاشو مطمعنم.... ولی عدد بعدی رو یادم نمیاد... 3 بود یا 4؟ یدونه 9 هم داشت...ولش کن بزار یه چرند دیگه بگم شاید یادم اومد..وقتی راهنمایی بودم، قرار بود اَزمون امتحان املا بگیرن، همون دیکته‌ی خودمون. ترم اول، 12 تا درس! خدا به فارسی برکت بده، درساش به تعداد کل سالهای تلاش فردوسی بود. بیخیالش گذشت. ما دفترارو باز کردیم، منم فقط درس یکشو خونده بودم، دقیقا یادم نمیاد که چی بود ولی اگه اشتباه نکنم.... شعر بود... آره.. شعر بود. معلم شروع کرد به خوندنِ یدونه داستان که برام غریب بود. یدونه نگاه انداختم به معلم دیدم با جدیت تمام داره کلمات بعدیو میخونه که انگار خودش اون داستانو نوشته. بین هر کلمه یه مکث هم میکرد. یه نگاه انداختم به بغل دستیم، دیدم اونم داره منو نگاه می‌کنه. گفتم بلد نیستی؟ گفت نه نوشتم منتظرم معلم کلمه بعدیو بگه، گفتم ایولا... حالا کله‌تو بنداز پایین داره کلمه بعدیو میگه. یه نگاهی انداخت که.... ولش کن، میگفتم.. کلمه‌ی بعدی، کلمه‌ی بعدی، گفتو گفت. چندبار میخواستم برم زیر میز که مثلاً من تو کلاس نیستم ولی حیف که دوتا ردیف جلویمون غایب کرده بودن، مشخص میشد اگه میرفتم زیر میز نه؟ نمی‌دونم. هنوزم این سوالو از خودم میپرسم. املا تموم شد ولی من امتحان ندادم، به جاش یدونه طرح زدم با مداد B6، که کل کلاس زنگ تفریح تعجب کرده بودن، میگفتن پیکاسویی برای خودت. بنده خداها اسم همین یدونه نقاشو بلد بودن. معلم؟ اون زنگ بعد فهمید که دفترمو بهش برای تصحیح ندادم و به جاش طرح زدم، ورقه طرحمو به اسم اینکه میخواد ببینه ازم گرفت، ولی بعدش پاره‌ش کرد. دیگه یادم نمیاد که بعد از اون اتفاق طرحی زده باشم... عجب خاطره‌ای بودا... اوع اعداد 3/14.... بقیه رو یادم نیست که...با احترامِ ویژه‌ای که رو عدد پی دارن(داریم) ولی گور باباش...شاید بشه لحظاتی که گذشتِ رو با دید ریاضی محاسبه یا پیش‌بینی کرد، ولی من..ورق نقاشیم پاره شده...خب! چرندم تموم شد، فقط 3/14 رو یادمه! همون کفایت می‌کنه.بیا یدونه چرند تو بگو، بزار با چرند گویی امروزو به دیروز بسپریم.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 03:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-ywyup3vohhrb</link>
                <description>دستت را به موهایت بکش، لخت یا زبر بودن موهایت را حس کن، پنجه‌وار دستت را روی موهایت تکان بده، جوری رفتار کن که انگار کسی نوازشت میکند. با دستت چند تار موهایت را با یک ضرب از جا دربیاور.دستت را به پشت گوش‌هایت بِبر، لمس‌شان کن، گرم است، نرم، لطیف یا زمخت فرقی نمیکند، لمسش کن. با کف دست‌هایت جلوی گوش‌هایت را بگیر تا صدایی نشنوی، مانع‌ای برای ورود هر صدایی به داخل گوش‌هایت باش، آنقدر فشارشان بده که سرت درد بگیرد.با دستت بینی‌ات‌ را تجسم کن، نوک‌ش را به چپ و راست تکان بده، اصلا انگشت اشاره دستت را درون حفره‌ی بینی‌ات‌ بگیر، نفس کشیدن؟ بگذار ثانیه‌ای فراموشش کنی.دستت را به سوی چشم‌هایت ببر، چشم‌هایت را با کمک دستت ماساژ بده، آرامش بخش است؟فشارش بده، آنقدر فشارش بده که یا خودبه‌خود مجبور شوی رهایش کنی یا خون بپاشد و جز سیاهی رنگی نبینی.دستت را، به شانه‌هایت برسان، پهلوهای طرفین را با دست مخالف بگیر، زانوهایت، ساق پا، کف پا، لمس‌شان کن.این نوشته‌هایی بود که قبلاً گفته بودم تا برایم بنویسند، قاب‌اش گرفته‌اند و به یکی از دیوارهای هال نصبش کرده‌اند؛ هر بار میبینمش، دوبار میخوانمش، هر بار برای یکی از دست‌هایم...وجود دست خوشبختی نمی‌آورد، ولی وجودش میتواند یکی از لازمه‌های خوشبختی باشد...حیف که من لازمه‌ی خوشبختی را ندارم.اگر به دستتان فکر کردید.... هیچی، همین کافی بود.راستی موقع پریدن از هواپیما یادت باشد با دستت چتر نجات را باز کنی!</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 01:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از اضطرابِ خود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF-ntmvjvvv2zgg</link>
                <description>مضطربم، نمیدانم ترسم از چیست! ترس مرا بغل میکند تا مضطرب نشوم و اینجاست که میفهمم اضطراب واقعا ترسناک است.نمیدانم از سایه‌ها گلایه کنم یا گرفتاری‌هایم را به گردن دیگران بیندازم، نمیدانم.میدانی مشکل کجاست؟ اینجاست که نمیدانم چه می‌خوام.یک نقاشم بدون رنگ، یک عکاس بدون دوربین، یک نویسنده بدون قلم، یک آرزو بدون رویا، یک کهکشان بدون دنیا، یک آدمم بدون هدف...هنوز خواسته‌ام مشهود نیست نه؟این‌ها را گفتم تا شاید کسی مثل من پیدا شود که از تنهایی در بیاید، خودم را حاضرم برای دیگری اصراف کنم.نه، منصرف شدم. این که هدف نشد، هدف این است که شب تا صبح بخوانم و صبح تا شب مشغول به شغلی باشم. این هم که اصلا با عقل جور در نمی‌آید. میدانی چه شده؟ حتی اینقدر ذهنم گُنگ و شلوغ شده است که سوالات پشت هم می‌آید و نمی‌توانم به ترتیب مطرح‌شان کنم. میدانی؟ نه، چون شاید اشکال در من نیست، شاید من در اشکالم؛ این جواب احتمالی برایم تسکین دهنده‌ست.یک ذهنیتی که باخت را پذیرفته و میل به مقابله با هیچ منطقی ندارد،بگذار اینگونه خطابم کنند، بگذار آنها حداقل در برابر من آزاد باشند، بگذار آنها اضطرابشان را با من به ترس تبدیل کنند، بگذار آنها سایه‌شان را در من ببینند.اشتباه برداشت نکنید! من نمی‌خوام الگو باشم، حتی نمی‌خوام تابو شکنی کنم، من فقط یک خواسته دارم و آن هم (خود بودن) است.نوشته شد!سعی در تبدیل هر حسی به چیز دیگری داشتم؛ سعی‌های الکی!نوشته شد! خواندم ولی خوشم نیامد،چون حتی میبینم در نوشته‌هایم هم حتی خودم نیستم.این چیست دیگر؟ چرا رها نمیکند؟دیگر به نظر می‌رسد که باید خودم را (شر) بنامم تا کالبدم (خیر) دیده شود.نوشته شد! نوشته‌ای از طرف شر،برایخواننده‌ای خیر.اگر خوانده شود،شر، من را خیر محسوب میکند.این چند جمله استفراغ ذهنم بود؛ همین.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 05:24:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توصیف ه‌وا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D9%87-%D9%88%D8%A7-q5grkhquuea2</link>
                <description>هوا خنک شده است. بعضی جاها ابری ست، بعضی جاها برف می‌بارد، بعضی جاها باران، کویر هم خشک است فقط گاهی سوزی استخوان شکن آنجا می‌وزد. سرزمین‌هایی که آفتابی‌ست را، بگذار آفتاب بسوزاند.حال‌و‌هوای هر شخص مخصوص خودش است مثل هوا، شاید هم‌رنگ با اطرافیانش شود، ولی خودش میداند چه رنگی را به تنهایی تحمل میکند.هوا، هوای گذران است؛ هوا، هوای لذت بردن است؛ هوا، برای بقاست، همان هوایی که برای مردن است؛ هوا، هوایی که نفس‌ت را در نفسم میدمَم.هوا سرد شده است، بخاری باید بالا بگیرد، هیزم باید از گر گرفتن صدا دهد، لباس باید گرم باشد؛ منِ لخت در خیابان، فکرش کنار شومینه‌ایست که بغلش نشسته، فقط کتاب می‌خواند و چای می‌نوشند.هوا، هوای‌ست که باید فیلم دید، باید قدم زد، باید درنگ کرد، باید حرف زد، باید عرق کرد، باید شنا کرد، باید نشست و بیخیال بود، باید دوید به روزهای بعد.باید کتاب خواند تا بشود خود را گول زد، تا از انتها فرار کرد، باید سرگرم شد، کسی که هیچ نمیکند کلا فرار کرده است.باید شنید، باید پرواز کرد...! نه امکان پذیر نیست، اصلاح میکنم، باید پرواز را دید، ولی در عوض میشود خزید، باید خزید.باید ترسیم کرد، باید خلق کرد، باید ریسک کرد، باید، باید، باید، نباید...هوا، هوای نقاشی کشیدن است، هوای نوشتن، هوای چای خوردن، هوای خوابیدن در غفلت.هوا هم هوایی شده است، هوا هم برای خودش هوایی دارد؛ امکانش است که هوا ما را کنترل بکند؟ فقط سه کلمه حرف و این همه باید...ه‌وا، لعنت به تو!</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 05:15:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چترباز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%DA%86%D8%AA%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-ivyegzr10hfr</link>
                <description>با تک طنابی که به دو کنج خانه وصل بود، بازی میکرد.می‌رفت و برمیگشت.به گره و میخی که درون دیوار زده بود اعتماد داشت.می‌رفت و برمیگشت.بارها و بارها می‌رفت و برمیگشت، مسیر را تکراری تصور نمی‌کرد، چون آنطور به نظرش نمی‌آمد، شاید به‌خاطر اینکه دلخوشی جدیدی پیدا کرده بود، هنوز تکراری نبود چون، می‌رفت و برمیگشت.جیغ میکشید، هورا میگفت، برایش خاطراتِ لذت بخش و هیجاناتِ شهربازی در دوران کودکی زنده شده بود؛ فقط از نظر خودش بزرگ شده بود و کسر شأن بود که فردی بزرگ را درون شهربازی ببینند.از طناب که با دو گیره و دو میخ به یکی از دو کنج‌ خانه وصل بود، به حالتی شیب‌دار تغییر مسیر میداد و دائم در تقلا برای رسیدن به آن سر گیره بود. موقع سراشیبی بادهای همیشه ثابت خانه به جریان درمی‌آمدند.پایین آمد، گیره را برداشت و به سمت چترش رفت؛ چتر مدتی بود که باز نشده بود، مقداری درونش زنگ زده بود، هرطوری بود بازش کرد. چتر را به دست چپش گرفت و طناب را با دست راست نگه داشت.در بالاترین نقطه ارتفاع از کف خانه، چتر را باز کرد و در همان لحظه دست راستش را از طناب جدا نمود؛ یک سقوط را تجربه کرد؛ چه پرشی! چه هیجان غیر قابل وصفی!با کمک چترِ باز، آهسته به کف اتاق می‌رسید، دلش می‌خواست سرعتش زیاد شود، نزدیک‌تر که شد چتر را هم رها کرد...چون (می‌رفت و برمیگشت)، همه‌چی جذاب بود، ساکن بودن در هر مکانی آن را بیشتر در انزوای خود می‌فشرد.کاش میتوانستیم برویم و برگردیم،شاید آن موقع میشد لذتی را پیدا کرد و با آن لذت ادامه داد.چترباز می‌رفت و برمیگشت ولی چه اشتباهی مرتکب شد!تجربه‌ای که به قیمت جانش ارزید.دست راست مقصر این اتفاق بود یا دست چپ؟دیگر زنده نبود که جواب این پرسش را بدهد.رفت ولی دیگر نبود که برگردد.شاید سکون دلیل زنده ماندنمان شود</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2024 04:21:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین تفکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-yocxirrosihx</link>
                <description>اینجا اسیرم، سردرگمم، در خود فرو رفته‌ام، و حتی مواقعی هم حس میکنم که مرا گروگان گرفته‌اند.زمانی بود که توانایی‌ای در تخیل داشتم، آن را از من گرفتند، به این نظر که: باید بی‌اندیشی تا پیشرفت کنی! ولی این را کسی گفت که خود در منجلاب گرفتاری‌ها شنا میکرد.شاید چون می‌اندیشید...اینجا بیابانی‌ست که آفتابش می‌سوزاند، نمیشود هم به صورت درست و کاملی نفس کشید چون احساس میکنم اکسیژن کمی در دسترس است، همیشه هم آسمانش صاف است، نه رعدی نه بارانی نه حتی ابری.اینجا معمولا صدا ها همراه هم پدیدار میشوند،با هم به تندی بحث میکنند که در نهایت یکی کم بیاورد و دیگری را پیروز کند،اینجا به اجبار نیست ولی به دلخواه هم نیست،اینجا از نگاه همه کاملا منطقی‌ست و اگر کسی پیدا شود که منطقی بودنش را نقض کند باید به گروه دیوانگان ملحق شود، به اجبار.اینجا حیات وجود دارد ولی حس نمیشود.چه سفر کوتاهی بود، آن سفر به سرزمین تخیلبارها در آنجا گفتم که (اشتباه میکنم، سوادش را ندارم) ولی این (اشتباه) و (نداشتن سواد) را اینجا میبینم، همه به دانشی اندک چنگ میزنند و نمیخواهند که سواد را از راه اصلی‌اش کسب کنند، شاید نمی‌توانند. چون بشر به جهتی تاکنون شنا کرده که خود را حداقل، برتر از دیگران ببیند، پس نیازی نیست که برای ارتقای سواد وقتش را پای ورق بگذراند، همان لحظات آموزشی ۲الی۳ دقیقه‌ای کفایت میکند.البته فرقی نمیکند...من فقط بخاطر اینکه بتوانم یک بار دیگر در سرزمین تخیل پرواز کنم، به ناچار اینجا دوام می‌آورم، وگرنه که حقایق، مسیرش از اینجا رد نمیشود.تنها نقطه‌ی مشترک این دو سرزمین این است که: در سرزمین تخیل شنا میکردم، اینجا هم شنا میکنم، با این تفاوت که آنجا برای لذت و اینجا برای غرق نشدن.درست است که تا چشم کار میکند فقط بیابان قابل دیدن است ولی از دوردست‌ها جنگلی را میبینم که هر وقت جایش عوض میشود... مثل الان که دقیقا پشت سرم ایستاده.بگذار اینجا یک‌بار هم بگویم: شاید سوادش را ندارم ولی دلم میخواد که حرفم را تکذیب کنم،چون اینجا یاد گرفته‌ام مانند دیگر مردمان خودم را دست بالا در نظر بگیرم، پس من سوادش را دارم و هر چه گفتم درست بود.اینجا سرزمین تفکر است: فضایی واقعی، ابهامی در فهم، تصویری متحرک، احساساتی گرم، بینهایت قبر.تفکر هیچ دو فردی یک جور نیست ولی با پشتکار میشود دَه نفر آدم را به ذهنیت یک نفر نزدیک کرد.</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 05:42:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین تخیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-i1drsu3to26y</link>
                <description>اینجا پرسه میزنم، پرواز میکنم، می‌دوم و گاهی شنا میکنم، کاملا آنطور که میخواهم آزادم؛ لذت بخش است.البته مواقعی هم وجود دارد که بر زمین با شدت برخورد میکنم چون نمیتوانم درست فرود بیایم، شاید یادش نگرفته‌ام که چگونه تخیلم را کنترل کنم.اینجا سرسبز نیست، رودی وجود ندارد، آبشاری نمی‌ریزد، ابرها نمیبارند، حتی آسمان هم صاف نیست،اینجا چیزی‌ست که میخواهی ببینیچیزهایی می‌شنوی که می‌خواهی بشنویچیزهایی میگویند که میخواهی بگویندچون اینجا عقل حاکمیت نمیکند، اینجا تخیل است زاده‌ی عقل.شاید به اشتباه بیانش کردم، شاید تخیل، عقل را آفریده؛وقتی که عقل را محدود بدانیم، تخیل نامحدود استشاید سوادم نمی‌کشد که درستش را بیان کنم.چه فرقی میکند؟ اصلا جواب چه فایده‌ای دارد؟من در تخیلم پرواز میکنم و تو در عقل‌ت راه می‌روی همین کفایت میکند و تفاوتی هم نمی‌بینم، فقط تو به اجبار راه می‌روی و من به دلخواه پرواز میکنم.راستی اینجا هم مثل سرزمین عقل، رمز و رازی در خود نهفته است، مانند آنجا هیچکس رازها را کشف نکرده، بازمانده‌ها هم ماننده مرده‌ها دائم در تقلا هستند. گویا مولکول‌هایمان توان درک این نوع مسائل را ندارد، از دید دیگری هم بگویم، شاید رمز و رازی وجود نداشته باشد و ما در تخیل تا کنون زیسته‌ایم.چه اصراری دارند بر کشف حقایق!زمین سوت‌وکور است، اگر گوش‌هایم را بگیرم یا خودم را کَر کنم دیگر صدایی نمی‌شنوم، شاید این صدای سکوت صدای تخیلم باشدگاهی چیزهایی در مغزم وزوز میکند، آسایش را میگیرد که برای آرامش تن را فدا کنم.اشتباه میگویم چون سوادش را ندارمبارها خواسته‌اند به من یاد بدهند ولی من نتوانستم یادش بگیرم؛مسائلی که گفته‌اند را تقریبا به یاد دارم ولی چون معنایی نمی‌دهد به دست فراموشی میسپارم، به بیانی دیگر در واقع فقط باید حفظ‌شان کنم، در مقابل مسائلی که میگویم را به باد تمسخر میگیرند، وقتی ایراد از من نیست میتوان گفت که حتی ایراد از آن‌ها هم نیست.گفته بودم که شاید سوادم برای توضیح قد ندهد، ولی درسی که پروازهایم به من آموخته این است: زمانی که در سرزمین تخیلم با شتاب سقوط کردم، به من فهماند که گاهی لازم است برگردم و در سرزمین عقل راه بروم.اینجا سرزمین تخیل است: صدایی سبز، تصویری پُر نُت، نگاهی لبخند، احساساتی خنک، فضایی سکوت، اطرافی دارای نبض.تخیل هیچ دو فردی یک جور نیست (چه کسی میتواند در سرزمین خیال به دنبال دلایل عقلی باشد؟) اگزویه دو مستر</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 02:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند در یک:!؟؛،.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-rmgkb9eqz4ah</link>
                <description>رفته است، با اینکه دیگر کالبدی ندارد، همه را از آن من کرد؛نرفته!، به دور دست نرفته، درون من مکانی امن پیدا کرد، شاید مکانی امن بودم که رهایم کرد، همیشه همین است؛ ولی خوش‌شانسم چون تازه حس کامل بودن میکنم.به هر صدایی گوش میدهم مخصوصا صدای مغزم؛ بدون تمرکز، بدون تعهد، بدون تمسخر، واقع، میبیند مانند خودم، ولی متاسفم به آن صدا هم اعتمادی ندارم.همچنان... به هر صدایی گوش میدهم، دنبال روزنه‌ای میگردم، اگر روزی غیب شدم بدان که از همان روزنه‌ای که یافته‌ام فرار کرده‌ام.چه کسی به دنبال خیر من است؟آن کس که صدایی درونم ایجاد میکند،یا آن کس که جسم دارد و در حال تقلید است؟حیف که امیدم را امیدوارانه امیدوار کرده‌ام...متاسفم...بگذرد یا نگذرد؟ من خودم به جای یک باتری قلمی، دو باتری قلمی در ساعت جا داده‌ام، بگذرد فقط، زود بگذرد؛باتری‌ها خراب شده‌اند، شاید هم پوسیده، به لطف مکان، هر چه هست همان بازتابم را درون زمان نشانم میدهد.میخندم در جمعی که می‌گریندمیگریم در جمعی که می‌خندنددیوانه منم یا آن‌ها؟چه چیزی مهم تر از همین لحظه‌ی حال است؟نمی‌یابی دیگر.همه چی را عابران برده‌اند، باد فقط بهانه بود...تمام اطراف را خشکی در بر گرفته، آفتاب می‌کوبد، کویر شلاق میزند، آدم با اسلحه‌ی زبانش دیگری را میکشد، گرم است، همین چتر میتواند جلوی دیگران را بگیرد و ما را از همه دور بدارد؟</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 04:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورای واژه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-io1ehclp3nbr</link>
                <description>مدتی ست که به کلیات توجه میکنم، همان جزئیات است که لباس کلیات را پوشیده،تفاوت فاحشی میانشان نیافتم،به نظرم شاید باید توجهی نکرد، شاید برای کسی که مدت هاست با جزئیات زیسته، کلیات معنی‌ای ندهدنوشته‌هایم را وقتی مرور کردم دیدم مانند قبلی‌هاست، فرقش این است که کم‌رنگ‌تر شده؛ کم‌رنگ‌تر از آن رنگی که می‌نوشتمبرایم دیگر مفهومی نداشت، نه باعث ایجاد شکلی سه‌بعدی در ذهنم میشد نه یاد چیزی را زنده میکرد، انگار فقط من همراه خودکار رو به اتمام بودیمورای واژه نگریستم، چه دنیای غیر قابل وصفی بود، نمیتوانم با این کلمات و ادبیات ناقصم آن را رسم کنم؛رسم؟ لابد نمیشود با حالت خط خطی کردن آن را نوشتمتاسفم که آنقدر کامل نفهمیدمش که درباره‌اش شرح دهم، شاید زود است که در حال تلاشِ اثباتش، وقتم را می‌سوزانمبرای هر چیزی که قابل لمس است شاهدی وجود دارد، اگر نقض شود؟ یا حس لامسه اشکالی دارد یا چشم یاری نکرده است یا فرد، زوج است که کله‌هایشان در یک جوب نرفتهبعد از توجه به کلیات گیج میزنم، حتی یادم نمی‌آید چگونه باید ببینم، خیره میشوم گویا که دیوار رو به سمتم حرف میزند، در جزئیات دیوار به من پشت میکرد و نادیده گرفته میشدمتمرکز اینجا حرفی برای گفتن نداردبالاتر از چند بُعد، پایین‌تر از حد نامحدود، میانه‌های یک ریسمان در حال پارگی؛چه چیزی معنا میدهد؟سوالم در ورای واژه بود که صدایی نشنیدمشاید صدا آنجا یک نقض است؛ شاید صدا اینجا یک توهم... نه فکر نمیکنم، چون قابل فهم استنقطه،،نقطه‌ها نمی‌گذارد که متن ادامه پیدا کند و پشت سر هم بدون وقفه نوشته شوندنقطه، واژه را میگیرد و جایش حرف را وارد عامه میکندباشد،،،،</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2024 03:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28324948/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-gkvzeqtyctxc</link>
                <description>دیگر بیدارم نکنید ، اگر خواستم حتما چشم‌هایم را باز خواهم کرد؛دیگر بیدارم نکنید ، زنده‌ام ، نفسم را چک کنید اگر ترسیدید که پَر زده‌ام ، البته بعید میدانم که بترسید؛دیگر بیدارم نکنید ، این خواب را جایگزین قرص‌هایم کرده‌ام ، جایگزین هر لحظه‌ام کرده‌ام.دیگر بیدارم نکنید ، من قبلاً باید روانی میشدم ، خواب نجاتم داده است ، خوشبختانه/بدبختانه تا الان؛ بیدارم نکنید ، لازم نیست که رخ صبح را ببینم ، لازم نیست پاهایم را روی زمین به صورت عمودی بگذارم ، لازم نیست نور روشنایی به من بتابد ، نور زمان خواب را بیشتر میفهمم ، لازم نیست حواسم به نفس‌هایم باشد این روند غیرارادی‌ست که همه‌چیز را کِش میدهد ، لازم نیست ساعتی را نگاه کنم و دلم تکان بخورد که دقدقه‌ی کارو مشغله‌ام را دارم ، اینها که برای روحم لازم نمیشود فقط جسمم را می‌فشارد.خواب را کنارم بغل کرده‌ام ، مرا در آغوش نمیگیرد ولی من رهایش نمیکنم در صورتی که او تنم را ول کرده است. همچنان دلم نمیخواهد رهایش کنم ، نه بویی می‌دهد نه منظره‌ای دارد که به تماشایش ساعت‌ها بنشینی ؛ نه ، هیچکدام از این موارد نیست.فقط روح را می‌نوازد ، لالایی هم نمی‌خواند ، لازم به این کارا نیست ، خودش کارش را بلد است ، انگار هر نخی که از جنس شر است و سمتت وصل شده است را میبُرد و طناب آشفتگی دیشبت و روزهای پیش را از ذهنت پاره میکند.بیدارم نکنین ، من خواب را به همه‌ی شما ترجیح میدهم.نه اینکه تنبل باشم یا بی‌حوصله ، فقط فعلا میخواهم از جمعتان خارج شوم ؛اگر، اگر، بتوانم باری دیگر چشم‌هایم را ببندم تا خواب مرا در آغوشش بگیرد راحت میشوم ؛ نمیدانم میشود یا نه ، ولی میخواهم اگر برادر بزرگش مثل همیشه بی‌خبر آمد از موضوع خبردار شوم.نمیخواهم دیگر بترسم و دلهوره‌ام بگیرد.بیدارم نکنید وقتی که بیدار شده‌ام...</description>
                <category>Sattar</category>
                <author>Sattar</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 03:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>