<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahshid. Dosti</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28491586</link>
        <description>:) Genius Author</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:52:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/402099/avatar/VUENLD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahshid. Dosti</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28491586</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کنکور؟ هه... مسخرست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-qaofyn8zqmza</link>
                <description>می دونم هرکس یه نظری درباره کنکور دارهو من به شخصه از کنکور ( و چه بسا از دبیرستان) و آموزش و پرورش متنفرممن پایه دوازدهم ادبیاتمو این رشته رو اجباری انتخاب کردم. و می تونم بگم نظام آموزشی ما خیلی جای اشکال داره. مهم ترینشم کنکوره، که تنها سودش عاید مافیا های تدریسی اون میشه. چرا باید توی مسابقه ای که توش عدالت وجود نداره شرکت کنم؟ وقتی اینو می گم دوستام دیوونه صدام می کنن. من هم سهمیه خانواده شهید و هم سهمیه فرهنگیان دارم اما به هیچ وجه قصد ندارم کنکور بدم. من عمیقا باور دارم که برای موفقیت فقط یک راه وجود نداره و کنکور مسلما اون یک راه نیست! به عنوان مثال:2+8=10و4+6=10پس نتیجه می گیرم با توجه به علم ریاضی برای رسیدن به جواب و یا همون موفقیت فقط یک راه وجود نداره! اینقدر برای کنکور به خودتون آسیب نزنید. انسان تک بُعدی نیست ک به ما 12همی ها می گن ورزش و هنر و همه چیزو بزار کنار بشین بخون اگ رشته خوب می خوای. تصمیم دارم دانشگاه ازاد رو انتخاب کنم. جوونی و انرژی من خیلی مهم تر از فضای رقابتی مسموم کنکوره! درسته هرچیزی بهایی داره و باید براش سخت تلاش کنیمولی من انرژیم رو جای دیگه ای گذاشتم که راه معمولی اکثر افراد نیست! مسلما وقتی بزرگ شدم مثل رابرت کیوساکی بر ضد تمام سیستم های آموزشی مدارس میشم. سیستمی که فقط برای کارمند پروری ساخته شته نه کارآفرین پروری. همه میخوان شغل خوبی پیدا کنن، هیچ کس نمی خواد شغل خوبی برای بقیه بسازه! همه میخوان خونه بزرگ و خوبی داشته باشن درحالی که هیچ کس نمی خواد خونه های این شکلی برای بقیه بسازه. برای همینه که کارآفرین ها و سرمایه گذار ها خیلی ثروتمند تر از کارمند ها میشن. و مطمعنا مدرسه جای آموزشی برای کارآفرین ها نداره و این دلیلیه که توی مدرسه احساس متفاوت بودن و کمی ناراحتی می کنم. من برای زندگی کارمندی ساخته نشدم و این چیزیه که ازش اطمینان دارم! وقتی دوستام رو می بینم که پر از استرس و خود کم بینی ان و میلیون ها پول صرف خرید کتاب های کمک درسی ای می کنن که مطالبش به طور 90 درصد هیچ تاثیری توی زندگی آیندشون نداره، خیلی ناراحت میشم. اینطوری جا انداختن که تنها راه موفقیت و ثروت کنکوره. درحالی که می بینیم دکتر های بیکار و اسنپی و یا حتی افراد نوجوونی که مدرسه رو ترک کردن و الان ثروت زیادی برای خودشون دست و پا کردن! جهان خیلی پیشرفته شده، راه های پول درآوردن هم به همون اندازه زیاد شده، مسخرس فکر کنیم برای به ثروت رسیدن حتما به تحصیلات بالا نیازه.... همه برای دکتر،. مهندس و... شدن ساخته نشدن! اینهارو به کسی نمی گم، چرا؟ چون ذهن های کوچیکشون نمی تونه تصویر بزرگ تر از دنیا رو ببینه، تنها کور سوی دیدشون کنکورهو باعث میشه فقط من رو عجیب غریب خطاب کنن و علاقه ای به دمخور شدن با این افراد ندارم. وقتی بقیه با کتاب های مزخرفی مثل فنون و... خودشونو خفه می کنن و برای گرفتن یه نمره بد خودشونو می کشن و گریه می کنن، من اونی هستم که آروم گوشه ی کلاس نشسته و داره کتاب هایی فرای ذهن اونهارو می خونه، کتاب هایی که اون رو برای دنیای واقعی تجارت و زندگی آماده میکنه. توی دنیای واقعی کسی ازتون نمی پرسه معدل یا نمرتون چنده، بلکه به جیبتون و نحوه مدیریت مالی تون نگاه می کنن. و این حقیقتیه که قراره عین یه سیلی بخوره تو صورت آدمایی که تنها هنرشون درس خوندنه! کسایی که برای پیشرفت تو دیگر جنبه های زندگی هیچ تلاشی به خرج ندادن. متاسفانه همه از حرفای تلخ ( اما حقیقت) من خوششون نمیاد. و من همه نیستم. ترجیح می دم با سیلی آگاه بشم تا با نوازش، در  تَوَهُم خوشبختی غوطه ور! شما چی؟ دوست دارید با دروغ آروم بشید یا با حقیقت آگاه؟ مهشید دوستی✍?</description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Fri, 14 Oct 2022 09:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی رنگ color less</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-color-less-evrllbhfpuzp</link>
                <description>Color lessچه بی فروغ رنگ و رو باخته است دنیایم ز روشنایی و تاریکی جدا نیست دنیایم بر حال خوب و بدم سفید سیاه است دنیایمای انسانها ببینیدحال مرا، بیرنگ است دنیایمنور ز جهانم جان باخته، خاکستریست دنیایمدریابیدحال این ویرانه آدمرا،خراب‌است دنیایمتا انتها و ادبیت به راستی این است دنیایمبرچشمانم‌رنگ‌بپاشید،شایدکه‌رنگی‌شد دنیایَم***✍?مهشید دوستی? مهدی نوری این شعر، اولین شعر من بود که برای داستان بی رنگم نوشتم. خلاصه داستان به این صورته:یه نقاش ممنوع شده. کسی که دارای یه بیماری نادره و اون رو از همه مخفی کرده، رازی که دوست نداره فاش شه. تو زندگی سراسر خاکستری اون، رنگ واقعا بی معناست. نقاشی اتریشی، از خاندان معروف ترین نقاشان وین، پایتخت مهد هنر جهان... به راستی موجب ننگ پدرش شده.اون نباید نقاشی می کشید. دروغ می گفت. و بدتر.... اون رو تدریس می کرد و می شد استاد تمام عیار هنر. ولی او؟ هنر به روحش جان می داد، بر چشماش رنگ می پاشید، رنگی که هرگز نتوانست اون رو درک کنهچرا که او کور رنگ بود! و در آخر به جای تموم رنگ هایی ک ندید، عشق هایی که ابراز نکرد، و زندگی ای که زندگی اش نکرد دفترش رو پر از جوهر سیاه خود نویسش کرد. &quot;چیزهایی که می خواستم بگویم ولی هرگز نگفتم&quot;آری، او همان بودنقاش معروفی که به او بیماری روانی نسبت میدادند. دیوانه یا نابغه؟ مسئله این بود. او تجلی درد در دل هنر بود. نقاشی هایش را می گویند. عجیب، بهت آلود و.... بی رنگ! ***</description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Fri, 27 May 2022 10:18:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-r9x11leipnvn</link>
                <description>Gray smileبگذارید موضوعمان را با لبخند شروع کنیماما.... نه آن لبخند هایی که شما در ذهن دارید! من می خواهم شما را با لبخند خاکستری آشنا کنم! لبخندی متفاوت تر از همیشه. لبخندی تداعی گر غم و درد. مطمعنم تاکنون اسم این نوع لبخند را نشنیده اید! من در بیاری هم نیست. خیلی از ماها از این لبخند بر روی لب هایمان داریم، منتها اسمش را نمی دانستیم! چه می شود اگر انسان از گریه کردن محروم شود؟ معلوم است! لبخند هایش گریه می کنند و گریه را نشان ما می دهند.انسانی که از گریه کردن محروم می شود شاید بتواند با لبانش لبخند بزند، اما با چشانش چی؟ یادتان نرفته است که چشمان ما حرف می زنند؟ آن ها پنجره هایی باز شده مستقیم روبه روح ما هستند. چشمان گریه می کنند در حالی که لبانمان، لبخند می زند، و این؛ مفهوم واقعی &quot;لبخند خاکستری&quot; است. ما گریه نمی کنیم و لبخند دروغین می زنیم. انسانی که اشک هایش ممنوع الخروج شده باشند نمی تواند لبخند بزنداگر بزند لبخند خاکستری اش را نشان ما داده است. دقت کرده اید بعضی لبخند ها واقعی به نظر نمی آیند؟ یعنی با اینکه صاحب لبخند نیشش تا بناگوش باز است، چشمانش حرف دیگری برای گفتن دارند؟ دقت کرده اید!؟ به این ها لبخند خاکستری می گویند. لبخند ظاهری! لبخند لب ها و گریه ی چشم ها را می گویند لبخند خاکستری. چند بار تاحالا از این لبخند ها زده اید؟ چند بار تاحالا احساس کردید لبخند عزیزانتان واقعی نیست؟ اگر راهنمایی من را بخواهید بهتان می گویم که برای پی بردن به حال درونی دیگران به لب هایشان نگاه نکنید! اصلا نگاه نکنیدما انسان ها بازیگران خوبی هستیم بی آن که بدانیم! به جای این، برید جلو و در چشمانشان زل بزنید. چشمانشان راستگو تر هستند. به ما می گویند که چقدر غم دارند و آن را پشت لبخندی بزرگ پنهان می کنند! این هم ایموجی لبخند خاکستری:) </description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 21:42:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشورت با خدا بر سر تولدم...(میشه نَرَم؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%85-n8dej4yosctp</link>
                <description>Paradise هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم، چشمان لبریز از اشکم به زیر پایم خیره شده بود و زمین آبی رنگ را نظاره می کرد.Beautiful but scaryبا بغض گفتم: « خدایا، می شه پیش خودت بمونم؟من از انسان ها می ترسم، من برعکس همه، دوست دارم پیش خودت توی بهشت بمونم، می شه نفرستیم؟»خداوند در پاسخ به حرفم با لبخند پر عظمتش که دل و جان هر بیننده ای را شیدا می کرد رو به من گفت:« از چی انسان ها می ترسی ای بنده ی من؟»در آغوش گرمش بیشتر فرو رفتم، با صدایی آکنده از بغض و لرز گفتم:« آن ها من را اذیت می کنند، دلم را می شکنند، آن ها عشقم را نابود می کنند، روح لطیفم را پاره پاره می کنند!»خدا دستان طلایی و نورانی اش را نوازش مانند بر روی سر من کشید :« اگر قول بدهم در تمام آن لحظات کنارت باشم چه؟ باز هم می ترسی؟ تو، مهندس روح بشریت جهان خواهی شد، بخشی از من همیشه کنار تو خواهد بود، ای بنده ی قهرمان من، نترس که در دنیا کسانی به کمک تو نیاز دارند، مطمعن باش شادی هایت از تعداد غم هایت بیشتر است!»نمی خواستم از او جدا شوم، احساس می کردم قلبم داشت تکه تکه می شد، اشک های الماس مانندم سرازیر شده بود و بر روی زمین فرو می ریخت. برعکس آدم ها که فکر می کردند آن قطره ها باران اند، من می دانستم آن ها دقیقا چه چیزی هستند.Rain is cry of an angelآن ها اشک های مملو از غم و اندوه جدایی بودند که از چشمال پاک و زلال بهشتی ام بر روی زمین می بارید. حال و هوای ابری و صاعقه هایی که دلم را می لرزاندند، قرار بود از محبوبم جدا شوم. در دامان او اشک می ریختم و بر خود می لرزیدم، حرف های او را قبول داشتم، اما گویی خود را آماده ی آن همه رنج و عذاب نمی دیدم.در همین حین، خدا دستش را روی جایی که قرار بود قلبم باشد گذاشت و نام خودش را بر روی آن زمزمه کرد، با این کار قدرتی شگفت انگیز و فوق العاده در وجودم جاری شد. درست است، من می ترسیدم، اما به او اعتماد داشتم، مگر بود قدرتمند تر از اویی که قول داده بود از من محافظت کند؟مگر می شد من شکست بخورم و بازنده ی این میدان شوم هنگامی که داور بلند مرتبه این میدان دستان من را گرفته بود؟ هنگامی که نام خودش را، تکه ای از خودش را در من قرار داده بود؟« خدایا، اگه...اگه گناه کردم، دل تو را شکستم، فراموشم خواهی کرد؟ تنهایم خواهی گذاشت؟»خدا لبخندش گشوده تر شد و با صورتی مهربان رو به من با صدای بهشتی اش گفت:« من تو را هیچ گاه رها نخواهم کرد ای بنده ی من، من آنجایی هستم که تو از وجودم نا امید شده ای، آن جا که درد می کشی و کسی را برای مرحم گذاشتن بر روی زخمانت نداری، من آنجایی هستم که تو به یاد منی! پس نترس و به جایی برو که بندگانم به تو نیاز دارند، اگر می خواهی من را شاد کنی، آنان را شاد کن، دست آنان را بگیر تا من هم دستانت را از نیاز به بندگانم بی نیاز سازم.»با این حرفش اشک های مرواریدی و آکنده از غمم پایان یافت، حال و هوای دلم آفتابی شد، دستانش را گرفتم و از اعماق وجودم لبخند زدم، خندیدم، خداوند را بوسیدم، اسمش را صدا زدم و با عشقی وصف نشدنی به او سجده کردم.?I believe him?نمی دانم برای چه و به چه دلیل زمین به من نیاز داشت، نمی دانستم منظور خدایم از مهندس روح بشریت چه بوده، اما یک چیز را با جان و دل می دانستم! خدا هرگز من را ترک نمی کند، چه آنگاه که از درد، آرزوی مرگ می کنم ، چه آنگاه که از شادی ،خنده کنان به دور خودم می پیچم!چشمانم را آرام می بندم، پروردگارم، آخرین تصویری بود که می توانستم قبل از آلوده شدن به آن دنیا، با چشمان پاک و زلالم مشاهده کنم.خداوند با آخرین بوسه اش از من جدا شد ولی لبخندش همچنان من را همراهی می کرد، می توانستم به وضوح حسش کنم.هنگامی که به جسم مادی وارد شدم، خاطراتم از بهشت از ذهنم پاک شدند. اما من، در اعماق قلبم آن ها را به یاد می آوردم، می دانستم معبودی هست که عاشقانه نظاره گر اعمال و رفتار من است، کسی که قول داده هرگز تنهایم نگذارد. من آن لبخند را احساس می کردم، با آن که ذهنم پاک شده بود اما حسی عجیب و لجوج درونم فراموش نکرده بود آن لبخند ها و نوازش ها را!WORLDمن، بالاخره با بدرقه دسته عظیمی از فرشتگان پای به زمین نهادم. آن هم با دلی قرص و محکم، و ایمانی که می دانستم هرگز تنها نخواهم بود. می دانستم که برای امری بزرگ و آسمانی، به خواست او پا به این جهان گشوده ام پس جای نگرانی ای نیست .من گریه می کردم و در آغوش مادری مهربان، همچون خدایم فرود می آمدم، او مادر نبود، بُعد انسانی خدایم بود که در جسم مادرم ظاهر شده بود. همانطور که خودش گفته بود، او هیچ وقت من را تنها نگذاشت.همانقدر مهربان ، همانقدر دلسوز، او مادرم بود.اکنون دیگر می دانستم چه چیزی در انتظارم است، برایم مهم نبود درد بود یا شادی ،مهم این بود من دیگر نمی ترسیدم،من ایمان قلبی ام را به دست آورده بودم و برای مقابله با دنیا و مشکلاتش آماده بودم چرا که می دانستم خدایی قدرتمند تر از تصور ها در کنارم است و از من محافظت می کند!                                                        حس تنهای درونم می گفت:                                                     بشکن دیواری که درونت داری!                                                               چه سوالی داری؟                                                                 تو خدا را داری!                                               آن خدایی که به هنگام غمت می گِریَد                                              و به هنگام خوشی های دلت می خَندَد.✍?نویسنده : NERSIA ( مهشید دوستی) </description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 13:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر انسان ها وجود دارن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-bcovgp5s1tw3</link>
                <description>آقای استیون هاوکینگ محترم، برعکس نظر شما که معتقدید ابر انسان ها وجود ندارند و در سالیان آینده به وجود خواهند اومد، باید بگم که سخت در اشتباهی و ابر انسان ها خیلی وقت پیش ساخته شدن و در میون ما زندگی می کردند! می دونی چرا انسان با این که هنوز توی تبادل و تطبیق ژن ها برای ساختن ابر انسان مشکل داره، تونسته 30 سال پیش اولین و قدرتمند ترین ابر انسان شبیه ساز شده رو بسازه؟؟خب دلیلش سادس! چون انسان از ژن آدم فضایی ای که توی سال 1947 توی شهر رازول نیومکزیکوی آمریکا به صورت زنده یافت شد استفاده کرد و تونست راه 200 ساله برای ساختن ابر انسان ها رو تو 40 سال بره! نکته:( اگه می خواید بهتر متوجه بشید، پدیده ی جنجال بر انگیز رازول رو سرچ کنید تا تمام مطلب رو مطلع بشید بعد ادامه داستان رو بخونید) دانشمندان سازمان سیا آمریکا (سازمان اطلاعاتی آمریکا) توی اون 3 سالی که این آدم فضایی زنده بود آزمایشات فراوانی رویش انجام دادند و متوجه نکته ای جنجال برانگیز شدند.  این آدم فضایی هوشی برابر 5 برابر انسان داشت و بهره ی هوشی او اصلا در درک انسان ها نمی گنجید! بدن او همچنین درمقابل سموم مختلف و بیماری های خطرناک ایمن بود. کمتر از انسان به آب و غذا نیاز داشت و خواب تنها 3 ساعت در روز برایش کافی بود. در یک کلام بدن خیلی قدرتمند تر و مقاوم تری نسبت به انسان ها داشت. دید و بینایی سه بعدی و دقیق که به خاطر ساختار پیچیده عینبیه هایش بود نیز خارق العاده و فوق العاده زیبا بود! حواس پنچ گانه این آدم فضایی 10 برابر از انسان قوی تر بود و جای تردید نبود که طول عمر او نیز از انسان ها بیشتر بود. دکتر ارشد سازمان در اون سال به محض دیدن همچین شگفتی ای فکری به سرش زد! (او دیوانه بود ولی باهوش). او تمام پزشکان و دانشمندان و پروفسوران درون و برون کشور آمریکا را با ملیت آمریکایی فرا خواند تا بر روی ساختن اولین  ابر انسان شبیه ساز شده  ی تاریخ کار کنند. اون ها ژن آدم فضایی رو به مدت 3 سال تجزیه و تحلیل کردند و با مجهز ترین امکاناتی که در اون دوران وجود داشت، آن را با یاخته ها و ژن های انسانی با گروه خونی منفی ( بعدا میگم چرا منفی) پیوند زدند. این کار رو روی 2000 تا جنین شبیه ساز شده ( دستگاهی) آزمایش کردند توی این 40 سال. و هر دفعه نیز به خاطر اشتباهی کوچک جنین از بین می رفت. پزشک ارشد سازمان سیا می خواست تلفیقی از انسان، آدم فضایی، ربات وحیوانات وحشی قدرتمند بسازد و نامش را بگذارد ابر انسان شبیه ساز شده. دنیا امروز او را دیوانه خطاب می کند. واقعا هم همچین ایده ی بزرگ و وحشتناکی جای حیرت و تعجب داشت! شخصی که ظاهری انسانی داشته باشد، قدرتی ورا انسانی با حواس پنگانه حیوانات درنده و بدنی تماما ربات!حالا بگذارید بگویم چرا به او می گویم ابر انسان شبیه ساز شده! شبیه ساز شده یعنی شبیه انسان ها ساخته شده است و درواقع یک انسان نیست. این آزمایشات توی این 40 سال جنین های شبیه ساز شده ی زیادی رو کشت، اما در آخر موفق شد آن هم بعد از میلیارد ها دلار خرج کردن و میلیون ها ساعت تحقیق و مطالعات هزاران دانشمند! اما باز هم با این که جنین سالم دوره 99 ماهه ی ماشینی اش را طی کرده بود و زنده بیرون آمده بود مشکلاتی نیز داشت. او رنگ دانه های انسانی نداشت و تماما خالی از ملانین بود علاوه بر این او دید سیاه و سفید مطلق داشت. درست همچون گربه سانان. او برعکس بقیه بچه ها اصلا گریه نمی کرد،. لبخند هم نمی زد، نمی خندید، فقط زنده بود. دانش مندان همونطور که انتظار داشتند توانستند بالاخره ابر انسان شبیه ساز شده شان را بسازند!انسانی با بهره ی هوشی 5 برابر قوی تر از انسان، بدنی مقاوم به سم و درد و حواس پنگانه ی 10 برابر قدرتمند تر. فقط می ماند طول عمر و حیات این ابر انسان که به ژن انسانی قالب بود و نتوانسته بودند آن ژن را از آدم فضایی جدا کنند. در آخرین تلاششان برای جدا کردن ژن های این آدم فضایی، او از دنیا رفت و جسدش بی استفاده شد. پس آمدند بر روی ساختن قطعه به قطعه ی بدن این نوزاد تمرکز کردند، شاید باورتان نشود ولی قلبی که برای این ابر انسان ساخته شد 1000 بار قوی تر از قلب انسان ها بوداین قلب هسته ی طلایی این بچه حساب می شد که میلیارد ها دلار برای ساختنش هزینه کردند. با این قلب آن بچه می توانست تا حداقل 500 سال زندگی کند آن هم بدون هیچ اثری از پیری و ناتوانی! داخل این قلب از ماده های قدرتمند فضایی و الماس و گرافیت( گرافیت 4 برابر قوی تر از الماس است) و هزاران چیز نایاب و گران بهای دیگر استفاده شد که قیمت هر گرم آن ها برابر با دیه ی یک انسان سالم بود! کار روی ساختن این قطعات نزدیک 10 سال تمام وقت کار بردو وقتی آن بچه 10 ساله بود تحت جراحی قرار گرفت و تمام اندام های انسانی اش با قطعات رباتی تعویض شد. به خاطر مغز قدرتمندی که به لطف آدم فضایی داشت توانست زنده بماند و عمل های جراحی رویش موثر واقع شد. اندام های مصنوعی و فوق العاده قدرتمند تر از انسان! شاید باورتان نشود ولی ارزش این قلب آنقدر زیااد است که حتی نمی توان روی آن قیمت گذاشت.!بدنه ی آن از گرافیت تقویت شده با کربین ساخته شده که 4 برابر قوی تر از الماس است و قابلیت ایجاد ضربان قوی ای نیز دارد. نکته :( گرافیت فقط در صورت برخورد شهاب سنگ حاوی گرافیت به زمین به دست میاد و خیلی نایاب هستش) این اولین و قدرتمند ترین قلب ساخته شده به دست انسان بود که داخلش از قدرت قلب آدم فضایی بهره گرفته شده بود. با این ابر انسان فوق اعاده قدرتمند که سازمان اسمش را گذاشته بود یوهان، آمریکا قدرتی بی سابقه و همچنین سری به دست آورد. اسلحه ای فوق العاده قدرتمند تر از بمب های اتمی و ارزشمند تر از میلیون ها مروارید!این ابر انسان با هوشی که داشت می توانست کارهایی بکند که اگر در این پست بگویم باید ساعت ها بنشینید بخوانید. آن بچه اکنون به یک ابر انسان و شکارچی فوق العاده قدرتمند تبدیل شده است که حتی نمی توانید تصور کنید چه کارهای وحشتناکی برای سازمان سیا و آمریکا کرده است! این ابر انسان یک ویژگی خیلی خاصی نیز داشت که شاید فکر کنید غیر طبیعی به نظر می رسد و تخیلی ولی واقعیست، او می توانست افکار انسان ها را از نگاه کردن به چشمانشان بخواند. این به خاطر ماده های خاص داخل چشم آدم فضایی ها بود. ترسناک است نه؟ شخصی با این همه قدرت و توانایی! او قادر بود تا کیلومتر ها دورتر را ببیند، از کیلیومتر ها بو را احساس کند و با شنوایی بی نظیرش که حتی از حیوانات درنده نیز قوی تر بود،  صدای افتادن یک برگ از درخت روی زمین را نیز بشنود! در یک کلمه خلاصه کنم : او خارق العاده بود. بی رحم و خالی از احساس ها و عواطف انسانی، اعم از خنده و گریه و سرشار از قدرت و نبوغ. چون دوست ندارم پست خیلی زیاد و خسته کننده بشه بقیه مطالب این ابر انسان خارق العاده و نحوه ی زندگی اش را در پست های بعدی برایتان قرار می دهم. این هم یوهان هیتلر، اولین ابر انسان شبیه ساز شده ی جهان، ابر شکارچی و نابغه ترین فرد موجود بر روی کره زمین. ( دوستان انسان نیست، فقط ظاهر انسانی دارد) &quot;مواجهه با خطراتی نظیر ظهور یک ابر هوش مصنوعی با قابلیت‌‌ها و نیات خطرناک، تمام آن چیزی است که بَشَر برای نابودی نیاز دارد&quot;  «استیون هاوکینگ»</description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 18:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانی نابغه 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-gx5pvi1v6min</link>
                <description>سلامدوستان این پست ادامه ی پست روانی نابغه هستش و آیتکین رو توصیف می کنه. اگه مایلید با این روانی تمام عیار بیشتر آشنا بشید پیشنهاد می کنم این پست رو بخونید و نظراتتون رو برای جالب تر شدن شخصیتش توی کامنت ها برام بنویسید. ??❤️ ⭕همونطور که توی پست قبلیم هم گفتم، مایکل به زور و فقط به خاطر اینکه توسط خونوادش طرد نشه پروژه ی درمانی آیتکین رو برمی داره. و یکی از پر ریسک ترین و خطرناک ترین کارهای زندگیش رو انجام می ده درواقع. چرا که روانی ها می تونند خیلی زیرک باشن، ( مخصوصا آیتکین که نابغه هم هست!) اون ها به خوبی می تونند احساسات رو تقلید کنن حتی به شکلی که خبره ترین پلیس ها و روانپزشک ها هم گول بخورن( اینا دیگه چه موجودی اند?) افرادی که اختلال شخصیتی دارند معمولا خشن نیستند و کارهای اهریمنی نمی کنن پس نیازی نیست از آیتکین بترسید(البته فعلا) بزرگترین تفاوتی که یه آدم روانی مثل آیتکین با آدم های معمولی داره اینه که اون ها نمی تونند همدلی رو احساس کنن. تعداد آدم های روانی تمام عیار درجهان بسیار کم عه که وضع آیتیکین از همه شون بدتره. روانی های تمام عیار به قوانین احترام نمی ذارن، رفتار های خودشون رو هم کنترل نمی کنن، ریسک های خطرناکی می کنن و کاملا از احساسات و نیاز های دیگران چشم پوشی می کنن!( خدایی این مایکل چه فکری پیش خودش کرد که می تونه این رو درمون کنه؟ ????‍♀️?اون ها ( مثل آیتیکن) می تونن خیلی دوست داشتنی به نظر بیان و گوگولی، چرا که همونطور که گفتم اون ها می تونن احساسات رو تقلید کنند، بنابراین می تونند در ظاهر دیگران رو گول بزنند. مثلا می تونن وانمود کنن که تاسف خوردن یا احساس گناه بهشون دست داده در حالی که اصلا همچین احساسی ندارن! نکته ای که باید بگم اینه که : این چیز ها حق انتخاب خودشون نیست، چون ساختار مغزی اونها با افراد عادی مثل ما متفاوته! درواقع مغز اون ها گنجایش این احساسات رو نداره. ? حالا چند تا نشانه های اصلی ای رو براتون می گم که مشخص می کنه آیتکین یه روانی تمام عیاره و باید حسابی درکنارش مراقب بود! :?1_ آیتکین قادر نیست همدلی کنه ولی می تونه احساسات آدما رو تقلید کنه! یعنی اگه از احساسات عمیقش ازش سوال کنیم نمی تونه جواب خوبی بده. مثلا ازش بپرسیم: وقتی فهمیدی دوستت به قتل رسیده چه احساسی داشتی؟ آیتکین برای توصیف احساسش به مشکل بر می خوره! پاسخ او چیزی مثل : «دردناک بود» خواهد بود و هیچ پاسخ احساسی ای نمی ده. مثلا نمی گه  «انگار قلبم داشت متلاشی می شد و...» چون هرگز چنین احساسی نداشته، اگه هم راجب این مسعله بیشتر ازش سوال کنین عصبانی میشه چون  می دونه که دستش رو میشه! ( باهوشه دیگه!) ?2_ نشانه های فیزیکی و کلامیشون با هم، هم خونی نداره! بیشتر روانی ها مثل از آیتکین بازیگرای خیلی خوبی اند و در شرایط عادی می تونن به خوبی مشکل  «عدم بروز احساساتشون» رو مخفی کنن. اما مشکل خوشحال کننده اینجاست که اون ها نمی تونن برای مدت طولانی ای قانع کننده به نظر برسن. ( ادعا دارن فقط?) اما خب به طور کلی می دونن که احساسی رو باید تحویل ما بدن، مثلا آیتکین به ما بگه :  «دردناک بود» اما ما این رو توی چشم هاش نبینیم. تو این شرایط یه آدم عادی معمولا این دردناک بودن رو با چشماش هم ابراز می کنه ولی بیمار های روانی  مثل آیتکین نمی تونن اینکارو بکنن. اون ها می تونن مدت زیادی به چشمای ما زل بزنن ولی حرکات دستاشون باهم، همخونی نداشته باشه. ?3_ اون ها بیش از حد به آدما نزدیک می شن! ?توی تمام کشور های جهان مردم فاصلشون رو با افراد غریبه حفظ می کنند( مثلا شما نمی ری یهویی بزنی روی شونه ی کسی که تاحالا یبارم ندیدیش و بگی چطوری چه خبرا!) اما بیمار های روانی مثل آیتکین از این اصل پیروی نمی کنن. همونطور که می دونین  « سطح بی عاطفگی بالا» در آدما با  « کاهش فاصله فیزیکی» با افراد غریبه و دیگرون در ارتباطه. بی عاطفه گی هم که همه مون می دونیم یکی از مشخصه های آدمای روانی عه و این باعث میشه که اون ها ترجیح بدن فاصله شون رو با ما کم بکنند. این به خاطر تفاوت توی ساختار مغزی شونه و بنده خدا ها تقصیر خودشون هم نیست?. ما یه ناحیه داریم توی مغزمون به نام  «ناحیه آمیگدال» که نقش کلیدی توی درک احساسات و ایجاد پاسخ به اون ها رو داره، که توی آدمای روانی مثل آیتکین این ناحیه به خوبی کار نمی کنه. ( بی چاره??) ? 4_اعتماد به نفس آیتکین و بیمارای روانی می تونه گول زننده باشه! چیزی که وقتی یه فرد روانی رو ملاقات می کنیم خیلی مشهوده و به چشم می خوره اینه که این آدما آشکارا نسبت به دنیا بی تفاوت هستن. یعنی همش حین صحبت کردن باهاشون احساس می کنید به بازی گرفته شدین ( دلم به حال مایکل می سوزه ???‍♀️) آیتکین به زندگیش با مایکل برای درمون شدن به چشم یه موش و گربه بازی نگاه می کنه و پیش خودش مطمعنه که پیروز می شه. چرا که همیشه روان پزشکا و دکتر ها رو از خودش پایین تر می دیده. اون از پس روانپزشکای با سابقه و خیلی معروف به راحتی طی 3 ماه بر اومده بود!پس با خودش فکر می کرد که این جوجه دانشجوی بی تجربه که دیگه چیزی براش نیست?. ? 5_پنج اون ها دوست دارن به ماهیت خودشون اشاره کنند! هیچ روانی ای از این قاعده مستثنی نیست! اون ها دوست دارند از هوش و نبوغ خودشون و ماهیتشون تعریف کنن و پز بدن درواقع. حتی می تونن مارو تهدید هم بکنن و یه جورایی غیر مساقیم بگند مراقب باش که با من چیکار می کنی و حواست به کارهات باشه! حین صحبت کردن  آیتکین با مایکل، مایکل احساس می کنه که انگار داره با کسی صحبت می کنه که قصد داره با لبخند روی لبش اون رو تهدید بکنه! اون ها خیلی راحت می تونن آدمای باتجربه مثل پلیس ها و روان پزشک ها رو گول بزنن ولی مطمعنن اگه بیشتر باهاشون صحبت کنیم پی به روانی بودنشون می بریم! قیافه مایکل وقتی اتاق شلخته و کثیف آیتیکن رو برای اولین بار می بینه???‍♀️?درضمناستاد مایکل داخل بخشی از رمان بهش می گه که :_ ما واقعا دلیل اختلال شخصیت  ضد اجتماعی آیتکین رو نمی فهمیم. شاید بتونیم بیماری سایکوپاتی ( روان آزاری) اون رو مدیریت کنیم و باهاش کنار بیایم اما هرگز نمیشه اون رو درمان کرد! مایکل پس به نظر من بهتره این یه ترم رو انصراف بدی، به نفع هردوتونه. چه تو چه آیتکین. اون توی تیمارستان هیچ خطری برای آدمای دیگه نداره و پیشنهاد من اینه که از اون دوری کنی. چون اون اصلا دوست نداره از تیمارستان محبوبش به جای دیگه ای منتقل بشه، و اگه بفهمه که تو قراره اون رو از خواستش باز بداری، از هیچ کاری برای قربانی کردنت دریغ نخواهد کرد! دست گل آیتیکن?? اگه قرار باشه شما قربانی اهداف آن ها شوید، مطمعن باشید که در این ارتباط تردید نخواهند کرد! این یک اصل تغییر ناپذیر در رابطه با شخصیت روانی های تمام عیار مانند آیتکین عه! خب دوستان تا تونستم بخشی از شخصیت روانی تمام عیار رمانمون یعنی آیتکین رو براتون توصیف کردم. دوست دارم نظرتون رو درموردش بخونم??ارادتمند، Nersia. ?</description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 23:16:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان روانی نابغه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-vsmwhvlkvstg</link>
                <description>?⚠️Aitiken Airo⚠️?سلام.دوستان رمان روانی نابغه رمان جدید و طنز من هستش.( می دونم الان شاخ درآوردید?)این اولین رمان طنز من توی عمرم هستش که با خوندنش مطمعنم لبخند و خنده به لباتون میاد.برعکس همه رمانای قبلیم که همش اکشن و درام بودن این یکی طنز و خنده داره.رمان روانی نابغه یا همون دیوانه ی نابغه درباره ی پسری به نام آیتکین عه که در تیمارستان زندگی می کرده از ابتدای عمرش رو و هیچ یک از بهترین روان پزشکای جهان نتونستن درمانش کنن و خودشون هم از دستش روانی و بستری شدند.?روانی روانی، هرچی بیماری بگید این بشر داره و کلا نمیشه باهاش عین آدمیزاد حرف زد، تاحالا 5 تا از بهترین دکترای روانپزشکی رو هم مثل خودش روانی و خل و چل کرده .( 3 تاشون هم تو کمان فعلا??)اما این بار در بهترین دانشگاه روانشانسی انگلستان ، برنامه ای اجرا می شه که در اون همه دانشجویان متحصل رشته روانپزشکی و روان درمانی موظفند تا به قید قرعه و شانس یکی از بیماران این تیمارستان بدآوازه رو درمان کنند و اگر این کار رو نتونند بکنن یا نخوان، موفق به دریافت مدرک دکترای روانپزشکی شون نمی شن.و بدآوازه ترین بیمار روانی که همون شخصیت داستان ماست به پست یکی از پرآوازه ترین روانپزشکای دانشجو(مایکل دونوان) می خوره که خانواده اش از شهرت و آوازه در زمینه های روان درمانی چیزی کم ندارن و جز بهترین ها شناخته می شن، خوانواده ای خشک، بی روح و سرد ولی کار بلد.( فوق العاده هم مقرراتی)که بارها مورد تقدیر وزیر درمان و... قرار گرفتن و حسابی مشهورن.مایکل دونوان ،این دانشجوی معروف و پرآوازه که حسابی از اینکه نتونه مدرک روانپزشکیش رو بگیره و خانواده اش طردش کنن و مایه آبروریزی خانواده ش بشه می ترسید ، به هر بدبختی ای که شد این بیمار روانی رو قبول می کنه.خدا رحمت کنه و بیامرزه هرکی کارش به پست این بشر می خوره! غافل از اینکه بدونه این بیمار روانی یه نابغه ی فوق العاده باهوش هم هست که همیشه از دیگران مخفیش می کرده .( هرچقدر نابغه بود دوبرابرش روانی بود برای همین کسی جدیش نمی گرفت)اما آیتیکن نمی خواسته تیمارستان رو ترک کنه و از کنار دوستاش بره( اونم با اون پسره ی امل و اخمو که با صدمن عسلم نمیشه خوردش ، (مایکل رو می گه!???‍♀️) پس با دوستاش برنامه می ریزند که تا 6 ماه دیگه که مشاورشون رو آسی و روانی کردند دوباره همدیگه رو اینجا تو تیمارستان ملاقات کنند. توی این مدت بلاهایی به سر این میکل بیچاره میاد که هم خنده تون می گیره و هم دلتون به حالش می سوزه اما با  وجود همه این ها در آخر این دو تا آب و آتیش بالاخره با هم به آتش بس می رسند ولی پدر هم دیگه رو در میارن تو این راه.تو این راه مایکل اینقدر بدبختی می کشه که اگه او سال رو می افتاد براش بهتر بود. هر بلایی که دلتون بخواد این آیتیکن برای اینکه برگرده تیمارستان به سر این بیچاره میاره( از طلسم عشقی که اشتباهی رو مایکل می ندازه گرفته تا آتیش زدن موهای سرش و خونش!?)اما در اخر! بنظرتون چی میشه؟ این روان پزشک می تونه برعکس بهترین روانپزشکایی که موفق به درمان این روانی نشدن اون رو درمون کنه و مدرک دکتراش رو بگیره؟?یا نه تنها موفق نمیشه بلکه خودش هم یه روانی مثل آیتیکن میشه؟???‍♀️?آیتیکن آیرو، پادشاه روانی های جهان??یاگه موفق شد و آیتیکن واقعا درمان شد، رابطه شون چطور میشه؟ آیتیکن چیکار می کنه؟ آیا باز هم با هم دوست می مونن یا جدا می شن؟گه موفق شد و آیتیکن واقعا درمان شد، رابطه شون چطور میشه؟ آیتیکن چیکار می کنه؟ آیا باز هم با هم دوست می مونن یا جدا می شن؟شما بگید ببینم، دوست دارید این رمان رو ادامه بدم؟:)ادامه دادن به این رمان بستگی به کامنت ها و نقد های شما داره چون من تاحالا طنز ننوشم و این اولین رمان طنزم هست.❤️??</description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 02:33:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست داری چطوری بمیری؟ ?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-hdr3wh1r2he8</link>
                <description>خب همون طور که از عنوان مشخصه بنظرتون چه نوع مرگی از همه بدتر و دردناک تره؟??? و اینکه دوست دارین چطوری بمیرین؟?جوابتون باید از گزینه های زیر باشه:1_ مرگ عادی بر اثر پیری2_ تصادف کردن3_ اصابت گلوله 4_ سقوط کردن5_ خودکشی6_ غرق شدن 7_ اعدام با طناب دار8_ سوختن9_ چاقو خوردن10_ بیماری های غیر قابل درمان (سرطان و..) 11_ مسموم شدن12_ منفجر شدن13_ برق گرفتگی14_ خفگی15_خون ریزی16_ راه آهن( خودتو بندازی جلو قطار) 17_ تشنگی و گرسنگی18_ مورد حمله حیوانات وحشی قرار گرفتن19_ برخورد صاعقه20_ مرگ بر اثر شکنجهمن خودم به شخصه دوست دارم غرق بشم. احساس می کنم دردش کمتره. چون یهو تاریکی همه جات رو در بر می گیره و نفست می ره. ??❤️لطفا زیر نظرتون هم بگید چرا دوست دارید با این روش بمیرید :) </description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Wed, 09 Dec 2020 20:09:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با منِ مرموز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-k9sh4vzkfvbt</link>
                <description>1. اگر بخواهی در سه کلمه، خودت رو توصیف کنید، آن کلمات چه هستند؟نابغه نویسندگی _ فوق العاده درونگرا _ مرموز۲. چه چیز‌هایی باعث خنده‌ی عمیق تو می‌شوند؟شوخی های دوستام _ دیدن یه صحنه خنده دار توی سریال ها و فیلم های مورد علاقم۳. اگر می‌شد که به داخل یک استخر پر از یک چیز شیرجه بزنی، دوست داشتی آن استخر چه محتوایی داشته باشد؟سلیقه خاصی ندارم، شاید توپ.شایدم لیمو ترش.۴. اگر دنیا یک روز منجمد شود، و فقط تو قادر به حرکت در آن باشی و پس از آن، کسی شما و کارهایتان را در آن روز به خاطر نیاورد، در آن روز چه می‌کنی؟دزدکی لامبورگینی شیرون کش می رم و چندتا هم جواهرات ساخته شده از الماس و برلیان برای خودم بر می دارم.در کنارش شاید آیفون 12 هم برداشتم.خخخخ۵. چه عادتی داری که اگر بتوانی آن را بشکنی، به خودت افتخار خواهی کرد؟بداخلاقی و بی تفاوتی۶. اگر زندگی تو یک فیلم بود، چه اسمی براش انتخاب می‌کردی؟ آغاز یک پایان۷. دوست داری تو چه چیزی واقعا خوب باشی؟نویسندگی و درس هام۸. خفن‌ترین کاری که تا به حال انجام دادی چه بوده؟ خفن نمی شه بهشون گفت، بیشتر میشه گفت عجیب بودند و غیرقابل باور.۹. اگر یک ماشین زمان داشتی، به گذشته سفر می‌کردی یا به آینده؟ چرا؟آینده، چون دوست دارم همیشه تو بیشترین سطح از تکنولوژی قرار داشته باشم و از قدیمی بودن بدم میاد۱۰. اگر بتوانی اسم خودت را عوض کنی، چه نامی انتخاب می‌کنی؟نرسیا (NERSIA)۱۱. ترجیح می‌دی از شهر یا کشور خودت خارج بشی و هیچوقت نتوانی به آن برگردی یا در شهر یا کشور خودت بمانی و هرگز اجازه‌ی خروج نداشته باشی؟اولی.عاشق سفر کردن و دیدن دنیام.۱۲. اگر بتوانی برای یک روز، به کس دیگری تبدیل شوید، دوست داشتی جای چه کسی باشی؟هیچ کس. واقعا از هیچ کس اونقدر خوشم نمیاد ولی شاید سعید پانتر. خواننده محبوبم. می خوام ببینم اون چه جوری زندگی می کنه.خخخ۱۳. اگر مجبور باشی تا آخر عمر، تنها به یک موسیقی گوش کنی، چه آهنگی را انتخاب می‌کنی؟آهنگ روسی (شیرهای وحشی، شما ملکه من هستید) از الکس و راس.۱۴. اگر تنها یک روز به مرگت مونده باشه، چکار می‌کنی؟به کسایی که دوستشون دارم ابراز علاقه می کنم، توبه از گناهان خواسته یا ناخواسته ، نوشتن آخرین پارت رمانم و نوازش کردن خرگوشم تا لحظه ی مرگ.۱۵. پنچ ویژگی برتر خودت را نام ببر.باهوش _ تیز بین _ متخیل _ برنامه ریز_ منظم و مرتب. البته شاید از نظر دیگران متفاوت باشه جواب.16- عشق چه رنگیه؟قرمز .گاهی هم سیاه.17- دوست داری چطوری بمیری؟غرق بشم یا تصادف کنم. 18- اگه یه مداد و پاک کن داشتی چی رو به دنیا اضافه و چی رو کم میکردی؟آدمای خوب رو اضافه می کردم و پول پرست ها و آدمای ظالم رو کم می کردم.19. اگه یه عینک داشتی که میتونستی ذات آدما رو ببینی، اولین نفری که میدیدی کی بود؟کسایی که نمی دونم نسبت به من چه احساسی دارند. مثلا اونی که فکر می کنم بهم علاقه داره ولی نشون نمی ده.20. اگه دوباره متولد بشی دوست داری محل تولدت کجا باشه؟ (کدوم شهر، کشور، ...)آمریکا، لوس آنجلس، هالیوود21- چرا نمیتونی چیزی رو اختراع کنی؟ :) اگه بتونی، چی اختراع میکنی؟کی گفته نمی تونم؟ ابر انسان شبیه ساز شده. ( توضیحاتش توی رمان من خالتورم هست)22. مرگ. چه. رنگی هست ؟ سفید23 . بهترین و بدترین چیز دنیا چیه؟ (هر چیزی!)بهترینش خدا عه و بدترینش شیطانٍ24.بی مصرف ترین اختراع بشر؟والا نمی دونم. شاید سیگار.25- به جواب چه سوالی تا حالا نرسیدی؟یکی دوتا که نیست، یه چند صدتا صفحه ای هست. نصفشم مال ریاضیست.خخخخ26- پولدار بودن بهتره یا ثروتمند بودن؟ فرق میکنن؟هردوش خوبه والا. خخخخ. آره فرق می کنن. پولدار بودن یعنی فقط پول زیاد داشتن اما پروت مند بودن یعنی چیز های دیگه هم داشتن.27- ثروت واقعی چیه؟اونی که به ما برای زندگی واقعی و آیندمون در اون دنیا کمک کنه.28- تقدیر چیه؟چیزی که هم میشه کنترلش کرد و هم می تونه کنترلمون کنه.29 .لذت بخش ترین رویای تو چیه؟از رو رمان من خالتورم صدها فیلم و سریال ساخته بشه و یکی از ماندگار ترین سریال های جهان بشه که با گذشت 100 سال هم همه دوستش داشته باشن و مثل شرلوک همه تو دنیا بشناسنش.30- اگه بتونید یک سال با تمام خوشی و لذت زندگی کنید ولی بعد از یک سال چیزی یادتون نیاد حاضرید اون یک سال رو تجربه کنید؟نه. من دوست دارم به یاد بیارم. اگه به یاد نیارم مثل اینه که هیچ کاری نکردم چون آدم با خاطره هاست که نفس می کشد.31- در حال حاضر چه حسی داری؟شاد و شنگولم. خخخخ. البته باید برم ببینم فردا امتحان دارم یا نه بعد دوباره این سوال رو جواب بدم.خخخخخب بچه ها من این سوال هایی رو که فاطمه میرحبیبی عزیز توی وبلاگشون گذاشته بودند رو جواب دادم، شما هم اگه دوست داشتید برید جواب بدید تا من هم نظراتتون رو بخونم:) https://vrgl.ir/zHHYk </description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 14:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان فَراعِنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%8E%D8%B1%D8%A7%D8%B9%D9%90%D9%86%D9%87-tarqchddn8oe</link>
                <description>                                  .فراعنه (Pharaohs). https://www.namasha.com/v/tq1abkTk قسم به قلم و آنچه از عطر نوشتن می تراودهمونطور که طرفدارای رمان هام ازم انتظار داشتند. موزیک متن انتخابی رمان رو هم مانند رمان عالی انتخاب کردم. اما برای کسایی که با رمان فراعنه که درمورد اولین فرعون های تاریخ است چیزی نمی دانند باید بگویم که:_ این رمان درمورد پسران اولین فرعون تاریخ یعنی شاه عقرب یکم است.  که تصویر دو تا از پسران اش رو روی جلد اصلی رمان مشاهده کردید.این رمان جنگ برادری ها و دشمنی هاست. جنگ بر سر قدرت و حکومت. دو برادر دوقلو و افسانه ای که در 7 هزار سال پیش یا حتی بیشتر زندگی می کردند و کسی درست نمی داند سرنوشت آن دو چه شد!  هرچه بود سرنوشت غمگینی بود!اما بیایید داستان اصلی اولین فرعون های تاریخ را از این رمان بشونید اگر واقعا به مسائل فرعونی و تاریخی از اولین فرعون های تاریخ علاقه دارید و به نظرتون جالب و قابل بحث هستند. به نظرتون کدام یک از این برادر هایی که مشاهده می کنید خیر و کدام شَر است؟ از ظاهر قضاوت کنید چون ظاهرشان با شما صادق است. کدوم یک از این برادر های دوقلو بر تخت پادشاهی خواهد نشست؟  کدوم یک از آنها مصر را به نابودی می کشد و پدرشان را می کُشَد؟ آن هم فقط به خاطر تاج و تخت؟ کدوم یک شیطان تمام الختیار جهان می شود؟ کدام یک آرامش را دوباره به سرزمین مصر باز می گرداند و الاهه ی قابل ستایش مصریان می شود؟ این رمان داستان حسادت هاست، داستان کمبود ها و عقده هاست که حتی انسان های باستانی هم از اونها در امان نبودند! به نظرتان دومین شاه فرعون سرزمین مصر کدام یک از آنها خواهد بود؟ خشم پیروز است یا عشق؟ شَر یا خِیر؟ این رمان، داستانِ رقابت است، داستان برد و باخت تاریخی ای است که در کتاب های تاریخ به صورت مجهول و کمرنگی به آن پرداخته شده است. داستانی از شاه عقرب یکم، اولین شاهی که خود را فرعون مصر نامید و این دو پسران قدرتمند و ماوراطبیعی اش. اگر می توانید از روی چهره هایشان به من بگویید کدام یک پایان به ارمغان می آورد و کدام خوشبختی و سرزندگی! آن ها پارادوکسی واقعی هستند. به نظرتان آب قوی تر است یا آتش؟آتش می تواند بسوزاند و آب نیز می تواند غرق کند و بلعکس همآتش می تواند گرما و نور بدهد و آب نیز می تواند حیات و سرزندگی  را به دیگران ببخشد. این انتخاب افراد دارای این قدرت هاست که سرنوشت این قدرت ها را مشخص می کند.که نابود کنند یا بسازند! آتش می توانست بسوزاند ولی صاحبش تصمیم گرفت با آن گرما و نور را به دیگران هدیه کند. همه آتش را بد می دانستند. در حالی که این آب خاموش و پاک و زلال بود که باید از او می ترسیدند. آب برعکس زلالی و شفافیتی که دارد در رمان ما خفه کننده است و دست به غرق کردن و نابودی تمام انسان ها می زند. پس فکر کنم اکنون بدانید کدام یک خیر و کدام یک شر است! این رمان یه ژانر تخیلی تاریخی درام برای علاقه مندان این نوع رمان هاست و در نوع خودش یه شاهکار به تمام معناست. که به زودی منتشر خواهد شد. امیدوارم که از گزیده و خلاصه ی این رمان لذت برده باشید.  «در پناه حق» </description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 12:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستان نامرئی بدبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-zk25vc5grlfx</link>
                <description>«قسم به قلم و آنچه از عطر نوشتن می تَراوَد»یک حقیقت:بیایید با خودمان رو راست باشیمخوشبختی چیست؟ چه دختری زیبا و خوشبخت و همه چیز تمام است؟ یا چه پسری معرکه و خوشبخت است؟حقیقت این ماجرا چیست؟خب بیایید اول نظرات من را بشنوید،من یک نویسنده هستم و در گفتن، شنیدن و نوشتن حرف اول و آخر را می زنم.در این متن می خواهم گوشه ای از مفهوم خوشبختی را توضیح داده و شما را از گمراهی بیرون آورم.من رمان های بیشماری را خوانده ام و معتقدم که شخصیت های رمان و داستان، بازتابی از شخصیت خود نویسنده است، شخصیتی که یا خودنویسنده را به تصویر می کشد و یا رویا ها و تصورات او را از خوشبختی و بدختی!ساده بخواهم بگویم، من روانشناس نیستم ولی از روی یک متن هرچند کوتاه می توانم به بخشی از شخصیتتان پی ببرم.و تنها کافی است یک رمان برای من بنویسید تا بتوانم شما را از خودتان هم بهتر بشناسم.از رویا هایتان، آرزوهایتان، مفاهیمتاان از زندگی و خوشبختی گرفته تا موضع های کوچک تر!و اما می روم سراغ اصل ماجرای صحبتمان!من دختری چشم آبی، سفید رو، با موهایی روشن به رنگ طلا و اندامی به لاغری و زیبایی مدل های خارجی دارم.من دختری قهوه ای چشم، سبزه، با موهایی به تیرگی شب و با  اندامی متوسط و متناسب هستم...حال دوست دارید من کدام باشم؟اگر پسر باشید که به احتمال زیاد گزینه ی اول مورد انتخاب شماست و دلایلتان هم مشخصص است.اگر هم دختر باشید، شاید برایتان فرق نکند و... و... و....حال می رویم سراغ ربط آن با رمان ها.من 3 تا رمان پی آ پی خواندم که در هر سه آنها دختر زیبایی اساطیری، خانواده پولدار، محصل رشته تجربی و یک شاهزاده ی سوار بر اسب سفید داشت...یک جورایی دل زده شدم و تا مدتی از رمان خوانی فاصله گرفتم. با خودم فکر کردم واقعا چرا باید همه نویسندگان خوشبختی را در این چیز ها ببینند؟ آیا این ها واقعا از خودشان صحبت می کنند؟معلوم است که نه! کمتر رمانی را می توان پیدا کرد که نویسنده بدون استفاده از اغراق و دروغ ماجرای زندگی خودش را برای ما نوشته باشد!من اینجا ایستاده ام تا با شما درباره ی یک حقیقت صحبت کنم، این صحبت من را قول دهید که فراموش نمی کنید.حقیقت و خوشبختی آن چیزی نیست که ما می بینیم، آنچیزی نیست که اگر بقیه دارند ما هم حتما باید داشته باشیم تا خوشبخت باشیم.همین که بدبخت نیستیم یعنی خوشبختیم، به همین ساده گی!اغلب خواسته های ناخواسته ی شخصیت های رمان هایی که خواندم اینگونه بودند:_ ماشین، خانه گران قیمت و لاکچری ، خانواده پولدار، ترجیحا هم شرکت دار یا تاجر، دختر دردانه ی خانواده، فامیل و جمع دوستان، با زیبایی ای شگفت انگیز و خیره کننده شبیه به غربی ها، اندامی به زیبایی باربی، شوهر یا خاستگاری پولدار، زیبا و جذاب...آن ها این چیز ها را خوشبختی می دیدند.حق هم داشتند، من هم بودم این چیزا ها را دوست می داشتم و از آنها به عنوان خوشبختی یاد می کردم!اما یک روز اتفاقی برای من افتاد که به کل تمام باور هایم را به یک باره با خود شست و برد!از ان موقع بود که فهمیدم خوشبختی در این چیزی نبود که من فکرش را می کردم.من یک موبایل 5 میلیون تومانی خریدم، می دانید یعنی چه؟گفتم اکنون خوشبخت ترین دختر جهان هستی هستم و هیچ دختری به اندازه ی من خوشبخت نیست.منی که تاکنون موبایل شخصی ای برای خود نداشتم و همیشه در هوس و حسادت گوشی های دوستان ام قرار می گرفتم!من بالاخره موبایل خریدم و شدم یک دختر پر اعتماد به نفس تر و خوشحال تر از همیشه...اما اوضاع با گذشت زمان تغییر کرد... من از گوشی خسته شدم، و بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کردم، احساس می کردم دیگر این آرزو رنگ و رویی برایم ندارد و هیچ چیز نمی تواند خوشبخت و خوشحالم کند.از خودم پرسیدم که دلیل این حال و هوای من چیست؟ مگر این گوشی امروز، خواسته ی دیروز و آینده شیرین من نیست که به آن رسیده ام؟پس چرا بعد از گذشت زمان نه چندان طولانی ای باز هم همان احساس قبل از خرید موبایل را داشتم؟حتما به نتیجه صحبتم پی برده اید، خوشبختی آن چیزی نبود که من فکرش را می کردم! شاید اولش خوشحال و هیجانیام می کرد اما بعد از مدتی دیگر ان احساس را نداشتم.و این گونه شد که من به یک نتیجه خارق العاده رسیدم و از خودم متعجب شدم که چرا قبلا به ان نرسیده بودم!من متوجه شدم که همین که مشکلی یا بدبختی ای ندارم، خوشبخت هستم و نیازی به وسیله ای یا شخصی برای بیشتر کردن خوشبختی ام ندارم و دست ازتغییر دادن و گله کردن از ان چه هستم برداشتم و سعی کردم از خودم لذت ببرم.من خودم ماندم و سعی کردم از خودم بهتر باشم، زیبا باشم اما نه از کسی زیبا تر، بهتر باشم، اما نه از کسی بهتز، مطرح باشم اما نه مطرح تر از شخصی!منظورم این است که من به خاطر داشته هایم از خدا تشکر می کردم و دیگر سعی نکردم خودم را از چیزی که هستم به چیزی که نیستم تغییر دهم.دیگر تا یک ماشین خارجی می بینم با حسرت او را بدرقه نکنم و از اندام متوسطم گله نکنم و ان را با دختران دیگر مقایسه نکنم!و بعد متوجه شدم که چقدر خوشبخت هستم، و الان تازه دارم زندگی می کنم، ان هم نه با اندامی شبیه به مدل های استخوانی ، چهره ی اساطیری و یک کارت عابر بانک تا خرخره پر پول!نه! من با خودم، با نقطه ضعف هایم کنار آمده بودم، از ان ها گله نمی کردم، به زندگی دیگران هم نگاه نمی کردم، و تازه آنموقع توانستم درک کنم که حقیقت هرچقدر هم تلخ باشد بهتر از همه ی دروغ های رویایی هستند که ما را از زندگی شیرینمان دور تر و دور تر می کند و هیچ وقت اجازه نمی دهد که ما احساس خوشبختی کنیم!&quot;خوشبختی درون خون ما وجود دارد ولی ما دور دنیا به دنبال او می گردیم! &quot;داشتن پول، خونه، کار خوب و چهره و اندام زیبا خوب است... اما بیایید با خودمان صادق باشیم....آیا آن ها مفهوم خوشبختی را برای ما تعریف می کنند؟ مگر اکنون که همه ی آنها را نداریم بدبخت ترین آدم دنیا و بیچاره و ذلیل هستیم؟خیر،. معلوم است که نه!ما فقط خودمان را گول می زدیم، پس بیایید از این خواب غفلت بیدار شویم و یک بار هم که شده است با چیزهایی که داریم زندگی کنیم وسعی در بهتر کردن، مقایسه کردن و غیره نداشته باشیم، تا ان موقع ببینید که چه اتفاق شگفت انگیزی در زندگی تان رخ میدهد.باور کنید زیباییِ ظاهر خوشبختی نیست، خوشبختی از ظاهر و تجملات عبور می کند و به قلب آدم فرو می رود.برید ببینید در انجا(قلبتان) واقعا احساس خوشبختی و راحتی خاطر می کنید؟و اگر نمی کنید بدانید که مشکل از نوع تفکر شماست نه از نداشته هایتان!مشکل دقیقا همان بدبختی ای است که به دور چشمان ما پیچیده است و بدتر از همه آنکه خودِ ما سازنده ی آن دستان قرمز و نامرعی رنگ بدبختی هایمان هستیم!به قول چارلی چاپلین &quot;خوشبختی، فاصله ی میان این بدبختی تا بدبختی بعدی است.&quot;بدبختی همان دستان قرمزی و نامرئی ای است که جلوی چشمان ما را می گیرد و ما نیز آن دستان را پس نمی زنیم.هنگامی که خوشبخت و خوشحال هستید، دستان نامرئی بدبختی در تلاش اند تا دوباره به جای خود بازگردند.اما یادتان باشد که مهم نیست چند بار این دستان قرمز بدبختی به دور چشمان شما می پیچد بلکه مهم این است که شما هر بار این بدبختی را کیش و مات می کنید!خوشبختی همیشه پیروز میدان نبرد سرنوشت است، البته اگر انسان بخواهد دستان نامرئی را کنار بزند.  https://virgool.io/d/zk25vc5grlfx/%F0%9F%93%B7%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF. پس بیایید مبارزه برای خوشبختی را یاد بگیریم، خودمان را قضاوت نکنیم و دستان بدبختی را که آغشته به حسرت ها و کینه های مخفی درونمان است از روی چشمانمان کنار بزنیم.وقتی شرایط سخت میشود، مبارز واقعی برای ادامه دادن قویتر میشودتا کنون چقدر تلاش کرده اید دستان نامرعی را حتی شده با دروغ از خودتا دور کنید؟چقدر برای خوشبختی تلاش کرده اید؟فکر می کنید خوشبختی دست بسته به آغوش شما می آید؟فکر می کنید برای چنین چیز با ارزشی باید ساکت و راکد نشست و هیچ تلاشی نکرد؟!معلوم است که نه! خوشبختی همجون طلاست.کجا دیده اید طلا را رایگان به کسی بدهند؟به ما یاد نداده اند برای خوشبختی تلاش و مبارزه کنیم، ما یاد گرفته ایم همچون گذشته گانمان ساکت و راکد گوشه ای بنشینیم و منتظر باشیم تا خوشبخت شویم!در حالی که با تلاش نکردن و ساکت گوشه ای نشستن و یا بدتر! مقایسه کردن زندگی خودمان با دیگران دستان نامرئی بدبختی را به دور چشمان خودمان می پیچانیم.و بعد گلایه می کنیم که چرا ما اینقدر بدبخت هستیم!آخر تقصیر خودمان است، خودمان اجازه دادیم این دستان نامرعی بر روی چشمان ما قرار بگیرد!ما تلاش نکردیم برای بهبود خودمان، برای خوشحالی خودمان، ما مبارزه نکردیم!خودمان مسول بدختی های پیچیده به دور چشمانمان هستیم!چشمان خوشبختی گریه می کنند بلکه دستان خونین بدبختی از جلوی دیدگانشان کنار برود، اما انسان نمی خواهد! یادمان باشد هیچ شانسی وجود ندارد، همه اتفاق های دنیوی بر اساس عقل و منطق اتفاق می افتد و افتاده است.پس بدبختی یا خوشبختی تان را گردن شانس و سرنوشت نیاندازید، مقصر اصلی خودتان هستید!اکنون بگویید ببینم؛می خواهید برای خوشبختی تان مبارزه کنید یا اجازه پیچیدن دستان نامرعی و خونین بدبختی را به دور چشمان تان می دهید؟تصمیم با خودتان استامروز من چشمان شما را به روی حقیقت باز کردم و با آن به شما سیلی ای زدم باشد که به خودتان بیایید.چیزی برای دیدن نیست، بزرگترین دروغ دستان خونین بدبختی استاز نظر من حقیقی که با سیلی ما را هوشیار کند خیلی بهتر از دروغی است که ما را با نوازش  در تَوَهُم خوشبختی غوطه ور کند.دوست دارید با دروغ آرام شوید یا با حقیقت هوشیار؟دوست دارید برای خوشبختی تلاش کنید یا دستان خونین بدبختی را ترجیح می دهید؟بیایید برعکس گذشتگان که به ما آرام بودن را یاد داده اند، مبارزه کنیم.سخت و محکم برای خوشبختی ای که حق مان است تلاش کنیم، بیایید ساکت ننشینیم.حقیقت را ببینیم و دستان نامرعی و خونین رنگ بدبختی را برای همیشه از صحنه ی روزگار زندگی مان محو کنیم.و دستان نامرعی بدبختی را که همان افکار منفی و پوچ مان هستند را همچون جسدی نفرین شده به آتش بیاَفکَنیم.تا قبل از این که چشمان خوشبختی ما کور شوند و فرصت زیبا و شیرین زندگی مان پای این احساسات و افکار پوچ تلف شود.این را نیز بدانید که گاهی اوقاتبرای خوشبختی&quot;خیلی زود، دیر می شود&quot;«نویسنده : NERSIA»</description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 23:32:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی نمک رو با شکر می خوره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D9%85%DA%A9-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-pvxhy0ogfmv2</link>
                <description>هیچوقت اون حرف تاریخی مامانم رو یادم نمیره. ???‍♀️ اون روز داشتیم درمورد نوشتن رمان و نویسندگی من بحث می کردیم. مامانم می گفت من نباید این قدر رمان ها و داستان های ترسناک بنویسم. برا روحیم خوب نیست و بِل و بِل و بِل...... گفتم خب مامان پس چیکار کنم؟ من این ژانر رو دوست دارم. مطمعنم بقیه هم این ژانر رو دوست دارن! اما او دراومد یه ایده ای داد که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم:_ خب چرا ژانر طنز و ترسناک رو باهم مخلوط نکنی؟؟؟ من اولین چیزی که با این جمله مامانم به ذهنم خورد این بود که یه زامبی و یه انسان نشستن روی قبر مرحوم فردوسی و دارن تخمه می شکنن و هِر هِر می خندن و به قول معروف گل می گند و گل می شنوند. اصلا حتی تصورش هم وحشتناک بود?مثل این می موند که نمک رو با شکر باهم بخوریم. اوق. اینقدر بدمزه و غیر قابل تصور. اصلا تن نویسنده های ژانر های ترسناک و طنز تو گور لرزید با این پیشنهاد مامانم. قیافه خودم موقع شنیدن این ایده:قیافه مامانم که فکر می کرد بزرگترین و بهترین ایده ی جهان نویسندگی رو به من داده :بنظرم مامانم استعداد خوبی برای کمدین شدن داشت?هروقت انسان تونست شکر و نمک رو با هم قورت و بده و تازه ازش خوشش هم بیاد، من هم داستان ترسناک و طنز رو باهم مخلوط می کنم که با این حساب میشهوقت گل نِی. کی نمک رو با شکر تاحالا امتحان کرده؟ یا کی تاحالا داستان ترسناک و طنز رو اینطوری شنیده؟ هرکی تجربه داره لطفا بیان کنه???‍♀️شاید منم یه روزی تونستم داستان طنز و ترسناک ای بنویسم که تن نویسندای مرحوم تو گور به لرزه نیوفته. ??‍♀️?از نظر شما یه داستانی که هم طنزه و هم ترسناکه چطوریه؟ مثل نظریه ی زامبی تخمه شکن من که نیست؟ به دور از شوخی آیا واقعا میشه این دوتا ژانر رو باهم مخلوط کرد؟ آدم هم بترسه هم بخنده؟ سیستم کنترل احساسات و ایمنی بدنش دچار “اِرور، پیلیز وِیت (Error please wait/ارور لطفا کمی صبر کنید“) نمی شه؟  آهان این هم قیافه ی من بود وقتی واقعا نمک رو با شکر خوردم?☝?گلاب به روتون کلیه هام نابود شد ???‍♀️اینو گفتم شما دیگه نرید امتحان کنید، هنوز به کلیه هاتون نیاز دارید. شب و روزگار تا نوشته های بعدی از ذهن مریض من، خوش. </description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 14:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی داستان ظهور خون آشام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D8%B1%D9%90%DB%8C%D9%85%D9%8F%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85-hjeexzcpngqz</link>
                <description>_ نمی دانم از کجا شروع کنم. داستانی که می خواهم بگویم مربوط به سالیان بسیار کهن می باشد. حدود 2300سال قبل از میلاد. هنگامی که من با یک نفر یا بهتر بگویم زاده ی آتش، شیطان تمام الختیار جهان آشنا شدم و این بدترین اتفاق ممکن در طول زندگی من بود.آن موقع من یکی از هزاران خدمتکار قصر بزرگ امپراطوری جزیره کرت ( یونان کنونی) بودم، در آن زمان تمدن ما (تمدن مینُوسی) بسیار پر رونق بودو امپراطور با خرد و دانا، حکومتی یکپارچه و سراسر آرامش به وجود آورده بود. همه روزگار خوشی داشتیم تا اینکه...کمی مکث می کندو سپس دوباره ادامه می دهد:_ او پیدایش شد، می گفتند پسر ارشد امپراطور مینوس، ارباب ایستاتیس است، اما من می دانستم یک جای کار مشکل دارداو اصلا شبیه به ارباب ایستاتیسی که من از بچگی به یاد داشتم نبود! او درواقع جانشین امپراطور نبود، او خودِ شیطان بود و معلوم نبود چگونه هویت ارباب را دزدیده بود! من ارباب ایستاتیس رو در کودکی می شناختم و کم و بیش چیز هایی از او به خاطرم مانده بود. او بسیار مهربان و فروتن و خیرخواه بود و بدون هیچ چشم داشتی به همه کمک می کرد، چه از خودش پایین تر باشند چه بالاتر! چه کسی می تواند آن چشمان سبز رنگ و آرامش بخش را فراموش کند؟ اما ایشان به مدت 10 سال به سرزمین های بیگانه رفته بودند تا با کشور گشایی حکومت هلاس را یک پارچه و آباد کند. و بالاخره ایشان پس از سال ها دوری از خانه، به سرزمین اجدادی شان بر می گردند، اما خودِ ارباب ایستاتیس برمی گشت یا شیطانِ زاده ی قعر جهنم؟در عجبم که چرا همه او را ارباب ایستاتیس می نامیدند، آن هیولا کجایش شبیه ارباب ایستاتیس بود؟ حتی خود امپراطور نیز وی را پسرش می نامید!هنگامی که آن موجود پایش را درون کاخ گذاشت، تمام ویژگی های متضاد با ارباب را در او دیدم، نه لبخندی و نه نگاه مهربانانه ای! سرد، بی روح، خشک و یخی! آن زمان مردم سرزمین من موجودات افسانه ای را به دو دسته ی کلی شیطان و فرشته تقسیم بندی می کردند و ارباب ایستاتیس فرشته ای بود که این شیطان جایگاه او را از آن خودش کرده بود! آن چشمان سفید رنگ ( خاکستری) شَبَح مانند، هیچ شباهتی به چشمان زیبا و خوشرنگ ارباب ایستاتیس نداشت! در قصر هیچ کس مجاز به پوشیدن لباس مشکی که نماد شیطان و ناپاکی بود را نداشت، اما او؟ سرتا پایش مشکی بود، نمی دانم چگونه این کار را می کرد و امپراطور و دیگر افراد قصر نیز به او چیزی نمی گفتند، او یکی از بزرگترین قوانین قصر را شکسته بود! موقع ورود ایشان به قصر همراه امپراطور و دیگر درباریان و تعداد زیادی از خدمتگزاران و سربازان امپراطوری برای خوش آمد گویی به پیشواز آن ها رفتیم. هنگامی که چشمانم با نگاه او تلقی کرد، وحشت برای لحظه ای تمام وجودم را در برگرفت، سرگیجه ی شدیدی گرفتم و نزدیک بود از حال بروم! تنها یک نگاه ساده و گذرا به آن چشمان تماماً سفید چنان مسخ کننده و ترسناک بود که موجب شد برای لحظه ای چشمانم سیاهی بروند، به راستی او ارباب ایستاتیس نبود! او آنچنان بود که گویی با خود شیطان دیدار می کردم، حتی لبخندی بر روی پوست سفید و مات اش نقش نبسته بود، نگاهی مغرورانه و خشن، در یک جمله : ترسناک، سرد و بی روح! تنها بخش های سفید رنگ در پیکر اش، گردی صورت و عینبیه ی چشمانش بود و بقیه ی وجودش تماما سیاه بود، سیاهی ای از جنس مرگ. با ورود او به قصر و سرزمین با نشاطمان، سیاهی پیکر اش به تمام قصر نفوذ کرد، او به این کار می گفت تغییر دکوراسیون! به راستی او یک هیولای بی وجدان و سنگ دل بود. لحظه ای درنگ می کند، گویی آن خاطرات دردناک دوباره در ذهنش جان می گرفتند، قطره اشکی لجوجانه از چشمانش به پایین می لغزد، با صدایی لرزان و گرفته ادامه می دهد:_ دختر کوچک تر خاندان امپراطور، دَنیس، اولین قربانی اش بود، آن دختر نوجوان و بی گناه و آلایشی که با خنده اش، غنچه ها تبدیل به گل می شدند و با خنده هایش زندگی در قصر جریان می گرفت. هیچ وقت آن صحنه ی کذایی از جلوی چشمانم کنار نمی رود، آن شب سرد و یخ زده ی مِه آلود، همان شبی که غنچه ی زیباروی امپراطور پر پر شد. من برای آوردن هیزم به انبار قصر می رفتم اما... درست مقابل انبار صحنه ای را دیدم که آرزو می کنم هرگز نمی دیدم. شاهزاده دنیس غرق درخون بود و به شدت تقلا می کرد از دست آن هیولا فرار کند، اما دهانش.... دهانش پر از خون بود، آن هیولا زبان او را بریده بود، برای همین نمی توانست فریاد بزند! و روی گردن او، اوه خدای من، وحشتناک بود! گویی یک حیوان وحشی او را گاز گرفته بود، این اولین باری بود که من با چنین پدیده ای (خون آشام) رو به رو می شدم و اصلا نمی دانستم چنین موجودی اصلا وجود دارد. کسی که سرچشمه ی حیاتش اش خون انسان های فانی و بیگناه بود! اما صحنه ی وحشتناک تر آن شب آنجا بود که چشمان بانو... چشمان بانو دَنیس.... بغض مانع ادامه دادن کلامش می شود. نفس عمیقی می کشد و با سختی دوباره ادامه می دهد:_ چشمان بانو توسط کلاغی که اکثر اوقات روی شانه ی او بود، از حدقه در آمدند و سپس خون تمام صورت بانو را پوشاند و این آن هیولای انسان مانند بود که با صدای بلند و شیطانی می خندید! من از پشت دیوار مَرمَری رنگ نظاره گر آن واقعه ی وحشتناک بودم. از ترس دست و پایم را گم کرده بودم. هنگامی که گردن بانو توسط او همچون شاخه ی درختی شکسته شد و جسد بی جان بانو بر روی زمین افتاد، بی اختیار از ترس،. کلید های انبار از دستم افتاد و شروع به دویدن با تمام قوایم کردم اما خیلی دیر شده بود! صدای کلید ها آنقدر بلند و واضح بود که از آن فاصله به گوش یک انسان عادی برسد چه برسه به آن هیولا که صدا ها را از چند فرسخی می توانست بشنود. حاضرم قسم بخورم که در کثری از ثانیه که انسان حتی نمی تواند پلک بزند، او فاصله ی 300 متری میان مان را طی کرد و مقابل چشمان وحشت زده ی من قرار گرفت. آن شب و آن زمان آخرین لحظاتی بود که من به عنوان یک انسان در آن به زندگی ادامه می دادم. هیچ وقت حتی بعد از گذشت 2.700 سال نمی توانم آن صورت رنگ پریده را که در میان مو های سیاه او محاصره شده بودند و دهانی که خون سرخ بانو از آن سرازیر بود را فراموش کنم! آن چشمان وحشی که اطرافش کبود و تیره مانند بود و رگ های اطرافش برجسته و مشکی رنگ شده بودو دندان هایی که همچون حیوانات وحشی از گوشه ی لبانش بیرون زده بودند! او حتی شیطان هم نبود چیزی بدتر از او بود، صورتی به ترسناکی مرگ و عزرائیل. آنقدر ترسناک که حاضر بودم با یک ببر به شدت گرسنه در سلولی زندانی شوم و توسط او کشته شوم اما مجبور نباشم حتی یک ثانیه چهره ی منفور او را تماشا کنم! آن هم با آن کلاغ وحشتناکی که بالای سَرَم پرواز می کرد و هر آن منتظر بد تا چشمان من را هم از حدقه در بیاورد! اسمش هم مانند خودش سَرد و ترسناک بود، مخصوصا هنگامی که با دهانی خونین و دندان های تیز وی و خنده های ترسناکش بیان می شد!نام او، رِیموند بود!   «برگرفته از رمانِ رِیموند؛ ظهور خون آشام» </description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 13:31:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان من خالتورم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28491586/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%8E%D9%85-ro0ub6sdhhbc</link>
                <description> ⭕️این که من کی هستم مهم نیست، بلکه درواقع این مهمه که مردم من رو به چه شکلی می بینند. من یه روانی و شکارچی آمریکایی، یک ابرانسان شبیه ساز شده یا همان خالتور هستم. لقب من را Lord of darkness گذاشته اند، اطراف من چیزی جز سیاهی نیست. هیچ می دانید معنای خالتور چیست؟ غنیمت بی ارزش، ایا متوجه می شوید این کنایه را؟ آیا درمورد سقوط سفینه ی فضایی در سال 1947 در شهر رازول نیومکزیکوی آمریکا و آدم فضایی ای که به مدت سه سال در آمریکا زندگی کرد چیزی می دانید؟ آیا من انسانم؟ آیا من مانند شما ها هستم؟ آیا من حق زندگی دارم؟ آیا چنین جسم و روحی برای زندگی کردن ساخته شده است؟ پس حتما نمی دانید دلیل به وجود آمدن من همان حادثه ی جادویی رازول است، سقوط سفینه فضایی یکبار، برای اولین و آخرین بار. شاید تولد من، بدترین تولدی ست که تاریخ به خودش دیده. «آیا می‌توانید هرروز بر جنازه‌ی خودتان شیون کنید و صبح دوباره خود را زنده بیابید؟ آیا می‌توانید خود را برای مرگی دوباره آماده کنید؟نام واقعی من یوهان (yohun به معنای خداوند بخشنده) است و چه نام نامرتبطی است. برای این ارباب تاریکی، نام یوهان در نظر گرفتن خنده دار است. شاید در زندگی قبلی ام به عنوان یک انسان شایسته ی این نام بودم، اما اکنون؟ حتی جهنم هم برای گناهان و مجازات من کم خواهد آورد. روانی نابغه، خالتور، فرمانده شکارچی، ساوانت مجنون، ارباب تاریکی، ابر انسان شبیه ساز شده، و..... هر نام و لقبی جز انسان! من با شیر های دَرَنده بزرگ شده ام و هم خون و ژن آن ها هستم، من یک انسان نیستم، فقط اسم آن را یدک می کشم.من از نسل همان آدم فضایی ای هستم که به مدت سه سال بر روی کره ی زمین زندگی می کرد. هنگامی که اندام های درونی ام به عنوان یک انسان را از دست دادم، حتی قلبم را، به جای آن دستگاه های رباتی وارد بدنم شد، من برای همیشه با نام انسان خداحافظی کردم. جسم انسانی برای ژن های عجیب و پر قدرت فضایی و حیوانات قدرت یافته زیادی ضعیف بود. آیا  می دانید نمی توان من را بیهوش کرد؟ آیا می دانید من تمام آن درد های جراحی را با مغز و ذهنی هوشیار تحمل می کردم؟ معلوم است که نمی دانید، و نمی خواهید هم بدانید! من در ذهن مردم یه روانی و قاتل سریالی هستم که باهوش تر از او جهان به خود ندیده. مرگ برای من مهبت الهی است و زندگی ام همچون یک تاوان و مجازات. هر روز مرگ بر بالین جسمم می آید ولی مرا با خودش نمی بَرَد، و چقدر به خاطر زنده بودنم متاسف ام. به خاطر هزاران انسان بی گناه و گناهکاری که طعم اسلحه ی من را چشیده اند. برای روز هایی که منتظر بودم تا مانند یک موش آزمایشگاهی از زیر دست دانشمندان و جراحان فرار کنم. برای 5 سال بدون شب، برای همه آن هایی که به خاطر من زندگی شان را از دست دادند. برای غذاهایی که مزه شان را احساس نمی کردم، برای دنیایی که نمی توانستم رنگ ها را در آن تشخیص دهم، برای آن تصاویر خاکستری و سفید رنگ ای که دنیای من را شکل می دادند. برای قلب مسموم اَم و هناهکارم. برای همه و همه این ها متاسفم... من گناهکارم، اما برایم مهم نیست، من نسبت به زیبایی بی تفاوت و نسبت به گناهانم بیخیال ام.من از کارهایی که کرده ام پشیمان نیستم. تنها متاسفم، فرق این دو را هیچ گاه گم نکنید. من هم مانند شما به مدت 5 سال یک انسان بودم و زندگی می کردم، اما بخش اعظم زندگی ام را هیولای شکارچی تمام الختیار سازمان بودم. یه دست نشانده، نظامی، نابغه یا حتی روانی! Yuhan Hitlerمن خالتورم، و درد برای من تبدیل به یک کلمه ی توخالی شده است، مرگ و جهنم در مقابل من زانو زده و شیطان به استقبالم می آید. برای مجازات چنین آدمی چه نسخه ای تجویز می کنید؟ برای شخصی که هیچ گاه نابود نمی شود مگر به وسیله ی خودش؟ درست همچون الماس که با هیچ چیز به جز خودش بریده و نابود نمی شود.؟ داستان زندگی من، داستان تاریکی محض و شنیدن آن هم چون یک کابوس برای شما است. جای تاسف دارد که چنین هیولایی مورد عشق قرار بگیرد، من از کسی عشق نمی خواهم، فقط می خواهم حقیقت را بدانند. نمی خواهم بار گناهان و اتهامات ام سنگین تر از چیزی که هست شود. احساسات برای من تنها یک شوخی هستند، نه غمی، نه اشکی، نه لبخندی و نه نشاطی، تُهی ام از زندگی. به راستی زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد. و هر روز مردن با یکبار مردن. دیدید؟ من فقط اسم انسان را یدک می کشم. انسانیتی در من وجود ندارد. به راستی من کی اَم؟ شما من را چگونه می بینید؟! آیا از من نمی ترسید؟ آیا از من متنفر هستید یا من را ستایش می کنید؟ چیزایی که منو متفاوت میکنن همون چیزائی هستن که منو میسازن. هنگام دیدن من فقط از جلوی چشم ام دور شوید وگرنه سیاهی من به شما نفوذ خواهد کرد، اگر باهوش باشید حتی نگاهتان را نیز از من بگیرید! ?‍☠️ این هشدار است و سیاهی که از آن سخن می گویم از مرگ برای شما بدتر است. شما من را نمیشناسید ،شما فقط چیزی رو میدونید که من بهتون اجازه دونستنش را میدم. پشت این پوزخند شبیه به لبخند، داستانی است که هیچ کس هرگز آن را درک نخواهد کرد. حال هرچقدر می خواهم از زندگی ام برایتان بگویم. هیچ یک از انسان های زاده ی این کره ی خاکی نمی تواند داستان من را درک کند. چرا که من جان هزاران هزار نفر از شما را با اسلحه  ام گرفته ام. همه ی آن شکنجه هایی را که دیدم را بر سر آدم های بیگناه و گناهکار آوردم. تمام آن التماس ها را شنیدم و بی تفاوت رد شدم. بر شیطان لعنت می فرستید؟ شیطان واقعی اینجا رو به روی تان ایستاده است! هر کسی یه سری نقطه ضعفائی داره اما من هر کسی نیستم. من خالتورم. شکست ناپذیر ساوانتیسم. به راستی فامیلی اجدادی ام بسیار شایسه من است، هیتلر!شخصی که دنیا را به آتش کشید. و نامش برای همیشه در جهان باقی ماند در کنار همه ی آن نابودی هایی که برجای گذاشت. این نام شیطانی را هرگز فراموش نکنید، حقیقت را بدانید و از من دوری کنید.                        «برگرفته از رمان من خالتورم.» </description>
                <category>Mahshid. Dosti</category>
                <author>Mahshid. Dosti</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 15:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>