<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر نوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28505211</link>
        <description>نوشتن پلی امن بر رودخانه ی خروشان احساسات است. https://t.me/daftare_moj</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1272615/avatar/znmvrk.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر نوری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28505211</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شخصیتستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28505211/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-xjls9tra76yu</link>
                <description>کتاب &quot;گتسبی بزرگ&quot; - اف. اسکات. فیتس جرالد- معصومه عسگریشخصیت: دی زی بیوکنن- جوردن بیکردر آن اتاق تنها چیزی که کاملا ثابت بود کاناپه ی غول پیکری بود که دو خانم جوان گویی که سوار بالن باشند، خود را روی آن محکم بسته بودند. هر دو لباس های موج دار سفیدی بر تن داشتند و لباسشان چنان موج و خروشی داشت که گویی تازه بعد از یک پرواز در اطراف خانه به زمین نشسته اند.زن جوان برایم غریبه بود و روی کاناپه بدون کوچکترین حرکتی، تمام قد دراز کشیده بود. کمی چانه اش را بالا گرفته بود انگار که چیزی را باید روی آن تراز می کرد، چیزی که نزدیک بود بیفتد و واژگون شود.زن دیگر دی زی بود. کوشید که بلند شود و با یک حالت وظیفه شناسانه و با ظرافت به جلو خم شد و سپس خندید. یک خنده کوچک زیبای بی هدف و من هم خندیدم و به داخل اتاق رفتم.گفت:&quot; از خوشحالی حا... حال ندارم بلند شوم.&quot; و انگار که حرف خیلی خنده داری زده باشد، باز خندید و چند لحظه ای دستم را در دستش نگه داشت. طوری به صورتم نگاه کرد که بی شک در آن لحظه نمی خواست به هیچ کس دیگر در دنیا به آن شیوه نگاه کند. این سبک خاص منش او بود. به نظرم دی زی با زمزمه، دختر دراز کشیده را به نام فامیلی بیکر معرفی کرد. در مورد زمزمه کردن های دی زی چنین پشت سرش شنیده بودم که او این کار را برای این می کند که آدم رو او خم شود؛ حرف مفتی بی معنی که چیزی از دلربایی او کم نمی کرد. هر طور شده لب های خانم بیکر تکانی خورد و تقریبا به طرز نامحسوس سرش را به سمت من چرخاند و بعد بلافاصله باز سرش را به عقب برگرداند، گویا آن شیئی که او را در حال تعادل نگه می داشت کمی لرزیده، جابجا شده بود که او را ترساند.به سمت دختر عمویم نگاه کردم، که می خواست با آن صدای آهسته و لرزانش چیزی از من بپرسد. صدیش از آن صداها بود که گوش به دنبال آن فراز و فرود می‌کند، گویی که هر واژه چیدمانی از نت های موسیقی است که هرگز دوباره نواخته نمی شود. چهره ی غمگین و دوست داشتنی داشت با اجزای روشن؛ چشم های روشن و دهان روشن شورانگیزش. نوعی هیجان در صدایش وجود داشت که مردهایی که عاشقش بودند به راحتی نمی توانستند آن را فراموش کنند؛ یک آواز پرشور، یک زمزمه &quot;گوش کن&quot; یواشکی، یک قول و قراری که او با نشاط آن را انجام داده بود و اینکه کارهای خوش و پرنشاط دیگری نیز برای ساعت بعد در پیش است.از نگاه کردن به خانم بیکر لذت می بردم. دختر لاغری بود با سینه های کوچک و اندامی صاف و ایستاده. موقع راه رفتن درست مثل دانشجویان افسری بدنش را از ناحیه ی شانه ها به عقب می کشید و بدین ترتیب صافی بدنش را بیشتر نمایان می کرد. چشم های خاکستری خورشید گونه اش به عقب به سمت من برگشت و با احترام و یک نوع کنجکاوی دو جانبه، نگاهی بین مان رد و بدل شد. اشعه ی نگاهش از صورتی خسته، ناراحت و فریبا به من رسید.</description>
                <category>نیلوفر نوری</category>
                <author>نیلوفر نوری</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 13:01:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیتستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28505211/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-g75gb0lgou33</link>
                <description>کتاب &quot;گتسبی بزرگ&quot; - اف. اسکات. فیتس جرالد- معصومه عسگری شخصیت: تام بیوکنن تام از نظر هیکل بسیار تنومند بود و یکی از قویترین مردانی بود که تا آن موقع در نیوهان فوتبال بازی کرده بود و به نوعی قهرمان ملی هم بود. او از آن جمله مردانی بود که در سخت ترین حالت نیز هر آنچه می خواست را به دست می‌آورد و در سن بیست و یک سالگی در اوج کمال بود، تا حدی که بعد از آن دیگر همه چیز برای شروع به افول و نزول کرد. خانواده خیلی ثروتمند بودند، هرچند این ولخرجی ها و بریز و بپاش ها در دانشکده برای او مایه ننگ بود اما به هر حال او حالا شیکاگو را ترک کرده بود و به شهر آمده بود و این جابجایی در چنان بستر مجللی صورت گرفته بود که دهان آدم باز می ماند. مثلاً تام از لیک فارست چندین اسب چوگان با خودش آورده بود. خیلی بعید به نظر می رسد که جوانی هم نسل من آنقدر ثروتمند داشته باشد که بتواند چنین ریخت و پاش هایی بکند.  تام بیوکنن در لباس سوارکاری با پاهای از هم باز جلوی در ورودی ایستاده بود. نسبت به دوران دانشجویی در نیوهان فرق کرده بود. الان او تبدیل شده بود به یک مرد سی ساله ی تنومند با مو های پوشالی و دهان نسبتاً ضمخت که رفتاری متکبرانه داشت. چشم های درخشان و مغرور او در پهنای صورتش یک نوع چیرگی خاص داشت و به او حالتی بخشیده بود که گویی می خواهد ستیزه جویانه به جلو براند. حتی لباس های سواری ظریف و زن صفتانه اش نتوانسته بود قدرت بدنی عظیمش را پنهان کند. پاهایش کاملاً چکمه های براقش را پر کرده بود به طوری که به زور بند آنها را بسته بود. وقتی شانه‌اش زیر کت نازکش حرکت می کرد، می شد عضله های سفت و برجسته او را دید. این بدنی بود که خاصیت این را داشت که صاحب قدرت خارق العاده بشود؛ یک بدن بی رحم! تن صدایش خش دار و گرفته بود و این صدا به تصور ذهنی آدم از شخصیت خشن و بد اخلاق او قدرت می بخشید. رفتار او نوعی بی اعتنایی پدر مآبانه در خود داشت که آن را حتی در برخورد با افرادی که به آنها علاقمند بود اعمال می‌کرد و افراد زیادی در دانشگاه نیوهان از این جسارت او متنفر بودند. به نظر می رسید که می‌خواهد بگوید:&quot; یک وقت فکر نکنی عقیده ی من در این جور مسائل عوض شده! آره من قوی‌تر و خیلی مرد تر از تو هستم!&quot;</description>
                <category>نیلوفر نوری</category>
                <author>نیلوفر نوری</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 12:02:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیتستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28505211/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-sboa169fyar8</link>
                <description>کتاب &quot;دختر آرزو&quot; - نیکی لافتن- فرح بهبهانیشخصیت: آنی بلایتصورت دختر ریز بود و یک کلاه بافتنی قهوه ای روی سرش گذاشته بود که موهایش را می پوشاند. یک چیزی توی دستش بود. دفتری شبیه دفتر طراحی و یک مداد ذغالی. ظاهرا همسن من بود. چند اینچ کوتاه تر از من بود. با توجه به اینکه من برای سنم که تقریبا سیزده سال داشتم، بلند نبودم. لباسش سبز و قهوه ای بود. پوست قهوه ای اش کمی روشن تر از تنه ی درخت های اطرافمان بود. او شکلی داشت که آدم ها حتما نقاشی اش می کردند. مشغول طراحی بود. عین سنجاقک بود. بازوهایش لاغر و ... قشنگ بود. مژه هایش مثل بال های تورمانند سنجاقک حرکت می کرد. کمی شبیه پری افسانه ای بود، گرچه حالت چهره اش عین آدم ها کاملا بدعنق بود.</description>
                <category>نیلوفر نوری</category>
                <author>نیلوفر نوری</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 13:00:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیتستان</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-tkhllu1rviae</link>
                <description>کتاب &quot;ماه پنهان است&quot; - جان استاین بک- شهرزاد بیات موحدشخصیت: آلکس موردنجوانی درشت هیکل با پیشانی کوتاه و پهن، چشمهای گودرفته و بینی نوک تیز، چانه اش سفت و دهانش گشاد و شهوانی بود. شانه های پهن و کفلی باریک داشت و دست های دستبند زده اش را جلوی تنه اش باز و بسته می کرد. شلوار مشکی و بلوز آبی یقه بازی به تن داشت و پالتو تیره اش از فرط پوشیدن برق افتاده بود.</description>
                <category>نیلوفر نوری</category>
                <author>نیلوفر نوری</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 18:05:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیتستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28505211/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-eropsgkwodbh</link>
                <description>ستوان پراکل و ستوان تندردو افسر گنده دماغ، دو دانشجوی دوره ی کارشناسی، تربیت شده با سیاست روز. جوانانی احساساتی بودند که زود به گریه می افتادند و زود هم از کوره در می رفتند. ستوان پراکل طرّه مویی پیچیده در ساتن آبی را پشت ساعتش جا داده بود. موها مدام رها می شدند و رقاصک ساعت را از کار می انداختند. در نتیجه، پراکل برای دانستن وقت، ساعت مچی می بست. پراکل جوانی بود خوش و سرزنده. پای ثابت مجالس رقص. با این همه می توانست مانند پیشوا چهره درهم بکشد و چون پیشوا به فکر فرو رود. از هنر مدرن متنفر بود و چندین پرده ی نقاشی را با دست خودش نابود کرده بود. در کاباره ها، گاه با مداد طرح هایی از چهره ی همقطارانش می کشید. طرح هایی چنان هنرمندانه که اطرافیانش اغلب به او می گفتند کاش نقاش می شد.ستوان توندر شاعر بود. شاعری تلخکام که رویای عشقی آرمانی و بی نقص را در سر می پروراند. عشقی میان جوانان روشن اندیش و دخترکان بینوا. خیالپردازی بود نومید که وسعت پندارهایش به اندازه ی تجربیاتش بود. گاهی زیر لب برای زنان خیالی گندمگون شعری سپید می خواند. آرزو داشت در میدان جنگ کشته شود، پدر و مادرش گریان در پس زمینه و پیشوا، دلاور اما اندوهگین، ایستاده بر بالین جوان محتضر. بارها صحنه ی مرگش را تصور کرده بود. زیر نور خورشیدی چشم نواز در آستان غروب که بر جنگ افزارهای درهم شکسته پرتو می افشاند، در حلقه ی یاران خاموش و سر به زیر افکنده اش. او حتی سخنان دم مرگش را هم آماده کرده بود.</description>
                <category>نیلوفر نوری</category>
                <author>نیلوفر نوری</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 11:42:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28505211/%D8%BA%D9%85-caw38fhc3h8r</link>
                <description>جلوی غم را نگیرید. بگذارید کارش را بکند. بگذارید تا ته از چشمانتان بیرون بریزد. قورتش ندهید. دهانتان را هم باز کنید، تا نهایت توان فریاد کنید و  غم را پر بدهید توی آسمان. غمی که اسیر شود آدم را مجنون می کند.</description>
                <category>نیلوفر نوری</category>
                <author>نیلوفر نوری</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 10:46:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>