<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زمستون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28589873</link>
        <description>آرشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3853546/avatar/Irzs9m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زمستون</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28589873</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غنچه ای که پژمرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28589873/%D8%BA%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%B1%D8%AF-j6mtx9cwoj9e</link>
                <description>این روزا حال خوبی ندارم. ولی کسی نمیدونه یعنی نخواستم که بدونه. به خاطر همین همون بمب انرژی و خنده رویی هستم که قبلا بودم.یجوراییه انگار تا میخوام یکم ناراحتی کنم همه متوجه میشن همه میگن یچیزی کمه.ولی واقعا حالم بده هم به خاطر اتفاقات اخیر و هم به خاطر ورشکستی که تو این سن یعنی 25 سالگی دارم تجربش میکنم.منم و ماهیانه اقساطی که کل حقوق هر ماهم رو مال خودش میکنه، و عملا کسی هستم که کلی باید تو هزینه هام صرفه جویی کنم که مبادا قسطی عقب بمونه که مبادا ضامن هام متوجه این قضیه بشن. نقطه صفر مطلقم.دفعه پیش که حتی یک چهارم این پول رو از دادم و چند ماه طول کشید جبرانش کنم بابام خیلی اذیت شد. میگفت این هزینه وقت و تلاش جوونیته و باید مواظب باشی ما نمیتونیم تورو ساپورت کنیم باید حواست به خودت باشه پسرم.و حالا من همه شو از دست دادم. نمیخوام متوجه بشن چون میدونم عواقب سنگینی داره و جو خونه قراره خیلی سنگین بشه.یه دروغ پیدا کردم و گفتم که با ذهنیتم و رفتارام تا الان خیلی همخونی داره و کسی شک نکرده حداقل تو هفته های اخیر و شاید قرار نیست کسی تا اخر عمرم این موضوع رو بفهمه.به خاطر همین حداقل جلوی فشار روانی توی خونه رو گرفتم.من موندم و کلی حسرت و کلی کارایی که دوباره برای انجام دادنشون و داشتنشون عقب انداختم. از اجاره کردن یه خونه بهتر برای خانواده تا خرید ماشین حتی داشتن یه رابطه و سفر.اون پول میتونست بعد از تموم شدن این وضعیت مملکت این هارو بهم بده ولی حالا نمیدونم تا کی باید منتظر بمونم.این ورشکستگی یجورایی هر ساعت باعث میشه عقده ها و حسرت هام مثل یک نوار فیلم قدیمی از جلو چشام رد بشه ازون طرف منو سفت چسبونده به یادگیری زبان و تقویت اسکیل های برنامه نویسیم تا حداقل با امید درست شدن شرایط و پیدا کردن یک کار ریموت خارج از کشور بتونم خودمو نجات بدم.هم بریدم هم کلی امید دارم.چند وقت پیش فال حافظ گرفتم. میگفت یروزی این در به دری تموم میشه و همه تورو تحسین میکنن البته حافظ اینقدر راحت حرف نمیزنه ولی خب.من فقط دست نمیکشم و به تلاشم ادامه میدم هم برای ایران هم برای خانوادم و هم برای خودم.بمونه اینجا حداقل حرفمو یجا زده باشم.غم باد کردم.آرش</description>
                <category>زمستون</category>
                <author>زمستون</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 18:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لالایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28589873/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-cb2cy1bqvgzq</link>
                <description>انگار دوباره امشب قرار نیست خوابم ببره، تصمیم گرفتم ۳۶۰۰۰ هزار تا اسم تو ذهنم بگم که خوابم ببره.لنتی حتی شمردنشم بیشتر از دو روز طول میکشه.شاید تا شروع کنم بغضم بگیره، زار زار گریه کنم.شاید بین راه عقلمو از دست بدم.شایدم از دست دادم.</description>
                <category>زمستون</category>
                <author>زمستون</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 03:23:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودتو دوست داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28589873/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rxm9ygu51jsr</link>
                <description>سلام امیدوارم حالت خوب باشه.نمیدونم این حرفا شاید به دردت بخوره.یه پستی می‌خوندم از نازنین نتونستم نظری ثبت کنم پس پستش میکنم شاید دید و خوند و شاید تو ...یه موقع هایی منم خودمو دوست ندارم😅ستارهبرای من اینطوریه که وقتایی که خودمو دوست ندارم سعی میکنم بپذیرم که تا اینجا گند زدم!کاری برای خودم یا بقیه نکردم یا حتی بد کردم از اون کارا که فقط خودمون می‌دونیم چه شاخه گلی به آب دادیم، حالا موقعیه که کلی احساسات بد دورمو میگیره و اگه بشون محل ندم میزارم بقیه هم کلی احساس بد بهم بدن و من فقط تماشاگر این سیرکی باشم که دلقکش خودمم.اگر به خودم بیام می‌دونم باید یه قدم کوچیک مثبت برای خودم یا عزیزانم -حتی وطن یا هم وطنم🙂- بردارم.اون کار محتمل میتونه یه پیاده روی بعد از یه اطلاعیه باشه، شنیدن درد و دل و تسکین درد رفیقم باشه، شاید باید از یکی معذرت بخوام یا اگر از کسی ناراحتم دلیل ناراحتیمو بهش بگم تا خودمو ابراز کنم ببینم چند چندم باهاش، شاید باید معذرت خواهی بشنوم! یا برم و چیزی که دوست دارم رو دنبال کنم و بعد مدت ها از صندوقچه خاک گرفته درش بیارم، براش زمان بزارم و یاد بگیرم، نسخه هرکس دست خودشه دیگه منم دکتر نیستم...و همین قدمای کوچیک باعث میشه به مرور زمان کمتر حس بد از خودم داشته باشم، شاید سخت باشه ولی دوست نداشتن خودمم سخته و این انتخابه دیگه...حالیمه که اگر قراره خودمو دوست داشته باشم باید از خودم مواظبت کنم چون اگر از خودم غفلت کنم می‌دونم یروزی یجایی یقه اونی که تو آیینس رو میگیرم و بهش میگم تو حقته هر بلایی سرت بیاد فلان فلان شده...خلاصه این مسیر یک شبِ طی نمیشه ریاضت باید کشید صبر میخواد ولی نه اندازه یعقوب:)دومین خلاصه اینکه به ارزشامون احترام بزاریم باورمامونم باور کنیم :)امیدوارم روزی از دل این سیاهی مثل ستاره ای بدرخشید، بدرخشم.</description>
                <category>زمستون</category>
                <author>زمستون</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 05:13:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>