<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زمستون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28589873</link>
        <description>آرشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:29:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3853546/avatar/Irzs9m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زمستون</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28589873</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کار کار کار حاشیه کار کار کار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28589873/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-onzww9j3ey2g</link>
                <description>هفته عجیبی بود. از این جهت که توی دوتا پروژه جدید شرکت اضافه شدم. یکی زیر ساختی بود یکی میشه اولین محصول هلدینگ برای فروش به کارخونه هایی که سیستم کنترل کیفی نیاز دارن و عجیبیش اینجاس که تعدیل نکردن. نمیدونم تو این شرایط صنعت و شرکت ها چطور میتونن دووم بیارن که باعث کنجکاویه منه. آیا وام های سنگینی میگیرن آیا سرمایه گزاری میکنن یا چه فکری تو سرشون میگذره نمیدونم. ولی بودن سرکار تو این موقعیت جای شکرشو باقی میزاره.از اینجا از اسم های مستعار استفاده میکنم.ولی این کار کردن یه طرف حاشیه های سرکار یه طرف. ظهر بود ایمان اومد واحد ما که آرش بیا کارت دارم. من سرم خیلی شلوغ بود و باید چیزیو فورس ماژور تحویل میدادم. بهش گفتم صبر کنه. از این جهت که آدم خیلی تو چشم و پر انرژی هستم، رئیس واحد نشسته کنارم و 24 ساعته حواسش به منه که انرژیمو بزارم روی پروژه ها و هر هفته یک نصیحت از ایشون میشونم که آرش تو کارت خوبه و باید تمرکز کنی تو کارت. منم همیشه میگم من هیچ کاریو عقب ننداختم و زودتر حتی تحویل دادم ولی نمیتونم چند ساعت یکجا بشینم و کاری نکنم. بماند که همه میگن آرش تو به درد کارمندی تو شرکت نمیخوری.خلاصه که کارم تموم شد و رفتم پیش ایمان، ایمان گفت فلانی اعصابمو خورد کرده و سر دستمال کاغذی به مشکل خوردن. من اسم دعوارو گذاشتم دعوا کاغذی چون یک دعوای الکی و سوتفاهم بود. حالا جریان چیه؟ موقع ای که شرکت داشت دستمال کاغذی پخش میکرد که سهمیه هر نفر یک عدد یکی از کارمندای خانم شرکت با اصرار چندتا دستمال کاغذی میگیره ولی به ایمان انگار چیزی نمیرسه. ایمان میگه یکیشو بده به من و خانم نمیده. یکی دیگه از دوستان که اونجاا بوده به ایمان میگه مالتو خوردن و سینه میگه از خدامه.(ما خیلی خندیدیم سر این حرف و بهش فهموندیم لنتی این حرف سرکار جاش نبوده) خلاصه که خانم هم خیلی سر این قضیه ناراحت میشه و میگه من این حرفو به گوش رئیس هلدینگ میرسونم. مجید که اونجا بوده رو به روئیس واحد میلاد میگه میدونی آقای فلانی مشکل از کودکی ایمانه.عصرای چهارشنبه من و چندتا از همکارام همینطور که قبلا گفتم میریم میدوییم تقریبا از خواجو تاا پل آذر و برمیگردیم. تو کل مسیر ایمان میگفت خب بچه ها قراره اخراج بشم و دیگه چیزی نمونده از من. و ما هم میگفتیم برو معذرت خواهی کن از جمع و اون خانم و دیگه سعی کن روی اعصابت کنترل داشته باشی. ولی همچنان از اون اقایی که رو به میلاد گفت مشکل از کودکی ایمنه عصبانی بودیم. آخه تورو سننن بچه که اینجا مزه میندازی. همه به اتفاق گفتیم اگر مغذت خواهی نکنه دهنشو مورد عنایت قرار میدیم که تو موضوعی که بهش ربط نداره دخالت نکنه. و باید سرجاش بشونیمش و میگفتیم حداقل کاری میتونست بکنه اینه که لال بشه و حرفی نزنه.شبش با یکی از دخترای شرکت به اسم لیلی که تازه برای اون هم یک مشکلی پیش اومده بود و یکی از آقایون بش حرف نامربوطی زده بود صحبت کردم. بهش گفتم چی شد و چیکار کردی. گفت با خودش صحبت نکرده چون خیلی باهاشون در ارتباط نداشته و دوست نداشته ببینتش پس رفته پیش مدیر اون آقا که از قضا خانم هم بوده و شرایط رو توضیح داده. ایشون هم سعی کرده شرایط رو آروم کنه و گفته حرف طرف بی منظور بوده ولی حتما بهشون اخطار میدم. راستش حالشو پرسیدم و گفت خوبه و الان که موضوع رو گفته اروم گرفته. و بعد قضیه ایمان رو پیش کشیدم که به این نتیجه رسیدیم که با هم هم نظریم یعنی ایمان بره معذرت خواهی کنه. به ایمان گفتم به فلانی زنگ بزن همین اتفاق براش افتاده تا بهت بگه چطور شرایط مدیریت کنی از نظر یک خانم قابل قبول و خوبه. چون ایمان جلوی ما یکم غرور به خرج میداد و دوست نداشت معذرت خواهی کنه.واقعا روابط انسانی پیچیدس ولی لذت بخشه. فردا صبحش ایمان رو دیدم بهش گفتم آماده ای دیگه؟ گفت اره حالا یکاریش میکنم و رفتیم سرکارامون. موقع استراحت شد تقریبا ساعت 1 و قرار شد که همه بریم بیرون و پیاده روی کنیم.به ایمان زنگ زدم گفتم چی شد؟ گفت که معذرت خواهی کرده و مجید هم از ایمان معذرت خواهی کرده و همه چی اوکی شده. به بقیه بچه ها توضیح دادم و همه یک نفس راحت کشیدیم.رفتیم بیرون.نمیدونم اینو گفتم که بدونیم همه جا مشکلاتی هست ولی کنترل خشم و هیجانات سرکار مهمه. اگر این قضیه یکم دیگه کش دار میشد معلوم نبود چی میشد. و خوب شد که سریعا برای بهتر شدن همه چی عمل کردیم.پشت سر مسجد جامع عباسی</description>
                <category>زمستون</category>
                <author>زمستون</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 17:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تاریخ امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28589873/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-hfsc1zoriyh7</link>
                <description>بعد از برگشتن از دانشگاه و استعفا از کارم تو پارک علم فناوری سمنان و ترک کردن رفیقام، دوست دخترم و تمام خاطرات اون شهر یادم نمیاد از اصفهان خارج شده باشم. یجورایی بعد از اون همه خاطره و سفر باید یاد می گرفتم چطوری فقط تو یه شهر حال خودمو خوب کنم رفیقای جدید پیدا کنم یا دوباره ارتباطم رو با رفیقای قدیمیم بهتر کنم.ولی برگشتن کنار خانواده حس خوبی بهم میداد. الان 3 سالی هست که از اون مجرا میگذره و زندگیم انگار به دو قسمت تقسیم شده. و الان دارم قسمت دوم رو زندگی میکنم. راستش سکانسای تلخ و شیرین زیادی داره. ولی همه چی جدی تر و سنگین تر اتفاق میوفته. الان که این نامه مینویسم ایران داخل یک بلاتکلیفی مهم و سرنوشت سازه و هیچ کاری از مردم بر نمیاد. یا حداقل از دست من و امثال من.شرایط بهم ریخته ولی چیزای خوبی هم وجود داره. تو این مدت ورزش منظم کردم و تعدادی از دوستا و همکارام همراهم شدن. یادمه وقتایی که میرفتم تنها کنار رودخونه میدوییدم و فقط میدویدم مهم نبود اصولیه یا هدف خاصی ازش نداشتم ولی الان با اضافه شدن بچه ها دوییدنم هدفمند شده به پیسم اهمیت میدم حتی غذایی که میخورم و این خوبه. شاید ذات همراه داشتن و توی گروه بودن اینطوریه، مخصوصا الان که آخر تمرین بهم میگن ممنونیم که این جریان رو راه انداختی خیلی خوشحال تر و راضی ترم از خودم.نمیخوام هی یادآوری کنم ولی بعد از ورشکستیگم هنوز ذهنم درگیره و دارم یکارایی میکنم. ولی خیلی شلوغ پلوغم و نظمی نداره، زبان میخوندم که پشتش ول شده ولی باید دوباره شروع کنم این لعنتیو، آخه چرا باید اینقدر سخت باشه زبان یاد گرفتن نمیفهمم.چهار شنبه برای بار چندم توسط مجید دوست و همکارم دعوت شدم به دوییدن صبح با گروه بام بدو. بالاخره تونستم به سختی صبح پاشم و برم. (واسه یه جغد واقعا صبح زود زیاده رویه) خلاصه که استرس داشتم از تنها بودن اونجا تو ذهنم بود شاید پذیرفته نشم تو جمع، اره بعضی وقتا از این حسا بهم دست میده ولی رفتار گرم مجید، خانم دوست داشتنی و محترمش و دوستاشون آرومم کرد و باشون همراه شدم حتی تونستم دو سه تا شوخی هم بکنم و این خیلی خوبه. راستش با بچه ها زیاد صحبت نکردم ولی به نظر آدمای مهربونی بودن.دیشب با سینا رفتیم شهر کتاب من دوتا بسته کارت لغت first english برای شهرزاد گرفتم میدونم ازون بچه هاست که سرخودشو باشون گرم میکنه و شاید علاقمند بشه با زبان یادگرفتن. سینام دوتا کتاب آموزشی زبان خرید. تو همین هین یه دختر چشماشو روم دوخته بود، نمیدونم به خاطر شوخیام با سرپرستای کتابخونه بود به خاطر سیبیلام بود یا موی بلندم یا اصلا چون شبیه از خود راضی های تو مخیم ولی سینا بهم گفت خیلی بهت نگاه میکنه. نگاهش کردم، دختر خوشگلی بود نگاه مهربونی داشت و البته پر از شیطنت نه اینکه روم نشه ولی نرفتم جلو باش صبحت کردنم. همیشه به ته قضیه نگاه میکنم میگم میرم جلو صحبت میکنم همه چی خوبه تا اینکه به یه دلیل ناشناخته به خاطر شرایطم میزاره میره. شاید نباید اینطور فکر کنم ولی نمیدونم.خلاصه که پول گنده از دست دادن تو این شرایط یکم میره رو مختون نه اینکه شبا به یادش بیوفتین و گریه کنین دقیقا هر بار که به چشمتون به چیزایی میوفته که میتونستین با اون پول داشته باشین ولی الان ندارین مغزتون منفجر میشه و خب درگیری باهاش سختیای خاص خودشو داره.ولی از لذت ادامه دادن و ساختن بهتون بگم که همین دویدن و گروه یه لنگر ذهنی برای نگه داشتن من تو این طوفان شده و خیلی برام ارزشمنده. گاه و بیگاه با پارسا هم در ارتباطم، هر بار زنگ میزنیم و بهم میگم که چقدر بدبختیم و تو سرهم میزنیم که مگه بهم نگفته بودیم که فلان کارو نکنیم ولی کردیم و کلی میخندیم و بهم فحش میدیم. دلم براش تنگ شده. کاش هممون یه سرو سامونی بگیریم و روزای خوبی در کنار هم داشته باشیم.اره فکر کنم به تاریخ امروز بخشی از چیزایی که میتونستم اینجا بنویسم رو گفتم.برای همتون آرزوی سلامتی میکنم.فعلاپروانه</description>
                <category>زمستون</category>
                <author>زمستون</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:21:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غنچه ای که پژمرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28589873/%D8%BA%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%B1%D8%AF-j6mtx9cwoj9e</link>
                <description>این روزا حال خوبی ندارم. ولی کسی نمیدونه یعنی نخواستم که بدونه. به خاطر همین همون بمب انرژی و خنده رویی هستم که قبلا بودم.یجوراییه انگار تا میخوام یکم ناراحتی کنم همه متوجه میشن همه میگن یچیزی کمه.ولی واقعا حالم بده هم به خاطر اتفاقات اخیر و هم به خاطر ورشکستی که تو این سن یعنی 25 سالگی دارم تجربش میکنم.منم و ماهیانه اقساطی که کل حقوق هر ماهم رو مال خودش میکنه، و عملا کسی هستم که کلی باید تو هزینه هام صرفه جویی کنم که مبادا قسطی عقب بمونه که مبادا ضامن هام متوجه این قضیه بشن. نقطه صفر مطلقم.دفعه پیش که حتی یک چهارم این پول رو از دادم و چند ماه طول کشید جبرانش کنم بابام خیلی اذیت شد. میگفت این هزینه وقت و تلاش جوونیته و باید مواظب باشی ما نمیتونیم تورو ساپورت کنیم باید حواست به خودت باشه پسرم.و حالا من همه شو از دست دادم. نمیخوام متوجه بشن چون میدونم عواقب سنگینی داره و جو خونه قراره خیلی سنگین بشه.یه دروغ پیدا کردم و گفتم که با ذهنیتم و رفتارام تا الان خیلی همخونی داره و کسی شک نکرده حداقل تو هفته های اخیر و شاید قرار نیست کسی تا اخر عمرم این موضوع رو بفهمه.به خاطر همین حداقل جلوی فشار روانی توی خونه رو گرفتم.من موندم و کلی حسرت و کلی کارایی که دوباره برای انجام دادنشون و داشتنشون عقب انداختم. از اجاره کردن یه خونه بهتر برای خانواده تا خرید ماشین حتی داشتن یه رابطه و سفر.اون پول میتونست بعد از تموم شدن این وضعیت مملکت این هارو بهم بده ولی حالا نمیدونم تا کی باید منتظر بمونم.این ورشکستگی یجورایی هر ساعت باعث میشه عقده ها و حسرت هام مثل یک نوار فیلم قدیمی از جلو چشام رد بشه ازون طرف منو سفت چسبونده به یادگیری زبان و تقویت اسکیل های برنامه نویسیم تا حداقل با امید درست شدن شرایط و پیدا کردن یک کار ریموت خارج از کشور بتونم خودمو نجات بدم.هم بریدم هم کلی امید دارم.چند وقت پیش فال حافظ گرفتم. میگفت یروزی این در به دری تموم میشه و همه تورو تحسین میکنن البته حافظ اینقدر راحت حرف نمیزنه ولی خب.من فقط دست نمیکشم و به تلاشم ادامه میدم هم برای ایران هم برای خانوادم و هم برای خودم.بمونه اینجا حداقل حرفمو یجا زده باشم.غم باد کردم.آرش</description>
                <category>زمستون</category>
                <author>زمستون</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 18:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لالایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28589873/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-cb2cy1bqvgzq</link>
                <description>انگار دوباره امشب قرار نیست خوابم ببره، تصمیم گرفتم ۳۶۰۰۰ هزار تا اسم تو ذهنم بگم که خوابم ببره.لنتی حتی شمردنشم بیشتر از دو روز طول میکشه.شاید تا شروع کنم بغضم بگیره، زار زار گریه کنم.شاید بین راه عقلمو از دست بدم.شایدم از دست دادم.</description>
                <category>زمستون</category>
                <author>زمستون</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 03:23:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودتو دوست داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28589873/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rxm9ygu51jsr</link>
                <description>سلام امیدوارم حالت خوب باشه.نمیدونم این حرفا شاید به دردت بخوره.یه پستی می‌خوندم از نازنین نتونستم نظری ثبت کنم پس پستش میکنم شاید دید و خوند و شاید تو ...یه موقع هایی منم خودمو دوست ندارم😅ستارهبرای من اینطوریه که وقتایی که خودمو دوست ندارم سعی میکنم بپذیرم که تا اینجا گند زدم!کاری برای خودم یا بقیه نکردم یا حتی بد کردم از اون کارا که فقط خودمون می‌دونیم چه شاخه گلی به آب دادیم، حالا موقعیه که کلی احساسات بد دورمو میگیره و اگه بشون محل ندم میزارم بقیه هم کلی احساس بد بهم بدن و من فقط تماشاگر این سیرکی باشم که دلقکش خودمم.اگر به خودم بیام می‌دونم باید یه قدم کوچیک مثبت برای خودم یا عزیزانم -حتی وطن یا هم وطنم🙂- بردارم.اون کار محتمل میتونه یه پیاده روی بعد از یه اطلاعیه باشه، شنیدن درد و دل و تسکین درد رفیقم باشه، شاید باید از یکی معذرت بخوام یا اگر از کسی ناراحتم دلیل ناراحتیمو بهش بگم تا خودمو ابراز کنم ببینم چند چندم باهاش، شاید باید معذرت خواهی بشنوم! یا برم و چیزی که دوست دارم رو دنبال کنم و بعد مدت ها از صندوقچه خاک گرفته درش بیارم، براش زمان بزارم و یاد بگیرم، نسخه هرکس دست خودشه دیگه منم دکتر نیستم...و همین قدمای کوچیک باعث میشه به مرور زمان کمتر حس بد از خودم داشته باشم، شاید سخت باشه ولی دوست نداشتن خودمم سخته و این انتخابه دیگه...حالیمه که اگر قراره خودمو دوست داشته باشم باید از خودم مواظبت کنم چون اگر از خودم غفلت کنم می‌دونم یروزی یجایی یقه اونی که تو آیینس رو میگیرم و بهش میگم تو حقته هر بلایی سرت بیاد فلان فلان شده...خلاصه این مسیر یک شبِ طی نمیشه ریاضت باید کشید صبر میخواد ولی نه اندازه یعقوب:)دومین خلاصه اینکه به ارزشامون احترام بزاریم باورمامونم باور کنیم :)امیدوارم روزی از دل این سیاهی مثل ستاره ای بدرخشید، بدرخشم.</description>
                <category>زمستون</category>
                <author>زمستون</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 05:13:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>