<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28708587</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:07:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>الهه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28708587</link>
        </image>

                    <item>
                <title>#دنده_عقب_با_اتو_ابزار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28708587/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B9%D9%82%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-tlfwgyzpeicm</link>
                <description>تابستون سال ۷۸ بود. من تازه دیپلم گرفته بودم و بابام قول داده بود که اگه معدل‌م خوب بشه، منو با پیکان آبی‌رنگ قدیمیش ببره شمال. اون پیکان یه جورایی عضو خانواده بود؛ صدای موتورش مثل صدای لالایی بود، صندلی‌هاش بوی چرم کهنه می‌داد و ضبطش فقط نوار کاست می‌خورد، اونم با یه مداد کنارش برای وقتی که نوار گیر می‌کرد!صبح زود راه افتادیم. مامان یه قابلمه خورشت بادمجون گذاشته بود تو صندوق عقب، کنار هندونه و یه عالمه نون سنگک. بابا طبق معمول با شلوار کردی و پیراهن چهارخونه پشت فرمون نشست، منم کنار دستش با یه نقشه کاغذی که از مجله «همشهری» درآورده بودم، نقش راهنما رو بازی می‌کردم.تا رسیدن به جاده چالوس همه‌چی خوب بود، تا اینکه وسطای جاده، پیکان شروع کرد به قِر زدن. صدای «تَق‌تَق‌تَق» از زیر ماشین می‌اومد. بابا گفت: «احتمالاً پلوسه!» و زد کنار. من که هیچی از ماشین نمی‌فهمیدم، رفتم دنبال یه مکانیک. بعد از نیم ساعت، یه آقای سبیلو با یه آچار بزرگ اومد و گفت: «این ماشینو باید با دعا راه انداخت!» ولی با همون آچار، یه دستی به سر و روی پیکان کشید و دوباره راه افتادیم.اما ماجرا اینجا تموم نشد.وقتی رسیدیم به یه پیچ تند، ضبط ماشین شروع کرد به پخش آهنگ «سلطان قلب‌ها» و همون لحظه، درِ قابلمه خورشت باز شد و کل صندوق عقب پر شد از بادمجون و روغن! هندونه هم ترکید و یه ترکیب عجیب از خورشت و میوه درست شد که تا مدت‌ها بوش از ماشین نمی‌رفت.وقتی رسیدیم به ویلا، بابا گفت: «این سفر یه خاطره شد واسه کل عمرمون!» و راست می‌گفت. اون شب، با لباس‌های روغنی، کنار دریا نشستیم، نوار کاست رو گذاشتیم، و با صدای خش‌دار «معین» و بوی بادمجون، خندیدیم تا صبح.</description>
                <category>الهه</category>
                <author>الهه</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>