<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایزابل بروژ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28929182</link>
        <description>به وقت غم&quot;ایزا&quot; و در روزهای شادمانی &quot;بل&quot; صدایش می‌زدند!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:26:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3107470/avatar/9Qif56.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایزابل بروژ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28929182</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلم برات تنگ شده.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-noxqojyijopv</link>
                <description>همین دو روز پیش بود که با دریا عرفان رو مسخره میکردیم و میگفتیم : تهش یه سرماخوردگیه دیگه شمشیر خوردی مگه. و خب طبق معمول سرعت کارما که چه عرض کنم، دست ابوالفضل اونقدری قوی بود که الان هم من سرماخوردم هم دریا.اگه الان اینو بهت میگفتم، میگفتی: ای‌دادِ بیداد تو هم مثل ماشینِ بنده هر روز یه جات یه چیشه!===))))یه هفته‌ست که حتی حرف نزدیم. دلم برات تنگ شده. دریا هر روز مورد عنایت قرارم میده و میگه که باید بهت زنگ بزنم. اما من نمیتونم. چون نمیخوام خودمو در موقعیتی بذارم که بفهمی چقدر برام مهمی و قدرت اذیت کردن منو داری. چون اونقدری بد هستی که اگه بفهمی، اذیتم کنی. تو خیلی بدی شیخ، خیلی.این روزها حس میکنم اصلا نمیشناسمت. هی با خودم میگم: یعنی انقدر بی‌اهمیتم؟ انقدر راحته واسش؟ یعنی همش دروغ بود؟ بازم دروغ؟پناه اوردم به بخش ترکیِ اکسپلورم. اینجا میتونم با خیال راحت همون ورژن: دلباخته، احمق و کرینجی باشم که مدنظرمه.Gezep yaaa:))))))چهارشنبه که اون واکنش عجیب غریبو نشون دادم، تازه برای اولین بار بود که واقعا فهمیدم دوستت دارم. نه‌ تنها خودم بلکه ساره و آتوسا هم فهمیدن. ساره هنوزم مسخرم میکنه بابتش. و آتوسا ازت خوشش نمیاد و من به طرز عجیبی به حسِ مادرانه‌ش اعتماد دارم.من همیشه اون آدم بده‌ی داستانا بودم. همیشه اونی بودم که آدما رو ول کرده. فراری بودم. فراری از تعهد، از صمیمیت. هنوزم هستم.اما نمیدونم، الان که ماه‌ها برمیگردم به عقب، میبینم که تو همیشه واسم مهم بودی. از اولین روزی که باهات آشنا شدم تا الان.یادمه اونروزی که تصمیم داشتم برگردم پیشت، با یه آدم رندوم راجع بهت حرف زدم و بهش گفتم اگه برنگردم حسرتش میمونه به دلم و اون گفت اگه درد گذاشت رو دلت چی؟ و من گفتم: نمیدونم همچین چیزی ازش بر میاد یا نه.حالا خودت بگو، بر میاد یا نه؟آتوسا چند روز پیش راجع به برخوردم با اشکان بهم گفت: طوری رفتار نکن که جهان فکر کنه تو لایق عشق نیستی. الان فکر میکنی قراره تا همیشه افرادی باشن که دوستت داشته باشن، اما اینجوری جهانم آدمایی رو سر راهت قرار میده که دوستت ندارن.من هنوزم بابت اشکان احساس گناه میکنم اما نتونستم دیگه، چیکار کنم؟ به جاش ذهن و قلب و منطق و احساسم همه با هم گیر دادن به تو!هر چند که آتوسا هم چند روز بعدش به این نتیجه رسید که بعضی وقتام حق با منه( الکی!) و گفت: فهمیدم! تو دلت میخواد آروم آدما رو دوست داشته باشی! و واقعی.خب آره. من هیچ وقت نمیتونستم با دوست داشتن‌های یهویی کنار بیام. وابستگی‌های نمایشی، آدمایی که یهو میومدن تو زندگیت و ادعا میکردن که تو مرکز زندگیشونی. همیشه واکنشم نسبت بهشون این بود که چرا باید دوست داشته باشیم همو؟ تو حتی تلاشی نمیکنی برای اینکه ببینی فردی که داری به نوعی لاو بامبش میکنی در حقیقت اصلا کیه!همیشه توی روابطم احساسات مختلفی رو تجربه کردم. گاهی قدردانی، گاهی هیجان، گاهی وقتا حتی خوشحالی/ناراحتی بابت اینکه تونسته بودم ساید برنده‌/بازنده یه بازیِ روانی باشم. و خلاصه اینجور حس‌های دوپامین‌زا.اما تو اینطوری نبودی. با تو همه چیز فرق داشت. تو آروم اومدی.و من با تو برای اولین بار چیزهایی رو حس کردم که همیشه مسخره‌شون می‌کردم:نگرانی واقعی، حسادت واقعی، حرص خوردنای واقعی، قهرای الکیِ واقعی،نیاز به توجه‌های واقعی، ذوق کردن‌های واقعی، ابراز علاقه‌های غیر مستقیم و چرت اما واقعی. دلخوری‌های واقعی، دوری‌‌های واقعی، دلتنگی‌های واقعی.این‌ها رو من قبلا تجربه نمی‌کردم.من اون آدم خونسرد داستان بودم.ولی کنار تو؟نه.و می‌ترسم.از اینکه بفهمی.از اینکه یه روز از همین نقطه‌ضعفم استفاده کنی.از اینکه حق با جهان باشه و تو همون آدمی باشی که قراره دوستم نداشته باشه.به قول دریا این ترس‌ها از همون ترس از تحقیر شدنمون میاد. حتی میتونم بگم که بخشی از همین ناتوانیِ من در دوست داشتن انسان‌ها از همین ترس نشات میگیره. مثل این می‌مونه که خودت رو از خوندن قصه‌های مختلف محروم کنی صرفا چون از پایانشون میترسی.تو هم همیشه می‌ترسیدی که یه روز حقیقتت رو بفهمم و مثل خانوادت رهات کنم.می‌گفتی دلت نمیاد من رو هم از دست بدی.می‌گفتی اگه بفهمم واقعاً کی هستی، می‌رم.راستشو بگم؟من همه چی رو می‌دونم. یا حداقل میدونم که چی رو قراره بفهمم.اما هیچ‌وقت دنبال کندنِ نقابت نبودم.همیشه خودم رو می‌زنم به اون راه، هر اشتباهی ازت رو نا‌دیده می‌گیرم،نه چون نمیخواستم،چون می‌ترسیدم از اینکه مجبور شم تصمیم بگیرم. نمیخواستم باز از دستت بدم.خیلی احمق شدم مگه نه؟و تو از منم احمق‌تری، چون داری کاری میکنی که بدون هیچ کدوم اینا از دست هم بریم.Ne sandın lan?و خب در نهایت حقیقت اینه عزیزِ غیرقابل اعتمادِ من!تو احتمالا آدمِ من نیستی. تو فقط آدمی هستی که باعث شدی بفهمم منم میتونم کسی رو دوست داشته باشم. نه کسی که عشق رو قراره باهاش تجربه کنم. البته نمیدونم همچین چیزی اصلا قراره روزی اتفاق بیوفته یا نه. دیگه هم مثل قدیم تصمیم ندارم مسخره یا انکارش کنم.خلاصه که شیخ! انتخابم اینه که ازت دور بمونم و قدم از قدم برندارم. برای اینکه اگر قرار باشه چیزی فرو بریزه، من تنهایی زیر آوارش گیر نکنم. چون می‌دونم که تنها میمونم.اما نمیدونم ادامه این قصه دقیقا چی میشه. نمیدونم ترس تو درست از آب در میاد یا شک‌های من.من هنوزم نمیتونم تصور کنم که از زندگیم کاملا بری. اما فکر کنم داری میری. و غمگینم. عادت میکنم. اما حتی بعد از اینکه عادت کردم هم وقتی یادم بیوفتی بازم غمگین میشم.کاش.. کاش هیچ وقت باهات آشنا نمیشدم.داشتم زندگیمو می‌کردم. اومدی الکی خرابش کردی.و کاش حالا که خرابش کردی، می‌موندی و خودت درستش می‌کردی!البته که نمیدونم این به نفعمونه یا نه!دلم نمیخواد پایان بندی خاصی واسه این نامه داشته باشم. از کلمه پایان بدم میاد اصلا.هنوزم با وجود تمام تناقضات، ادامه داره همه چی..پ.ن : اگه کسی حوصله کرد و این متن طولانی رو خوند، دوست دارم بدونم کسی هم اینجا هست که عشق واقعی رو تجربه کرده باشه؟</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 23:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی احمقم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D9%85-b3zamcxgl4hl</link>
                <description>حالم اصلا خوب نیست. خیلی ناراحتم. خیلی مسئله هست که بخاطرشون ناراحت باشم. حس میکنم دارم از درون میشکنم. چرا اینهمه اتفاق با هم میوفته‌‌. من خیلی احمقم مگه نه؟من خیلی احمقم بچه‌ها خیلی.دلم میخواد گریه کنم. بخاطر خودم. فقط خودِ خودِ خودم. خودِ احمقم. نه بخاطر موجودی حساب بانکیم، نه به خاطر کار، نه به خاطر درس، نه به خاطر کارهای بابا، نه به خاطر شیخ، نه به خاطر اشکانی که من نفهمیدم چطور اینهمه مدت رفتار من رو طور دیگه‌ای برداشت کرده و دقیق الان که من درگیر آدم دیگه‌ایم باید اینطور ابراز علاقه میکرد و بهم عذاب وجدان میداد. اشکان خیلی مرد خوبیه. خوشتیپ باهوش معصوم. بهم حس نالایق بودن میده. چرا همیشه من آدم بده‌ی قصه‌هام؟ گناه من چیه؟شاید نباید اونطوری صمیمی میشدم. نباید انقدر پر و سر و صدا باشم و گند بزنم تو همه‌ی مرز بندیا. نباید انقدر احمق و کودن باشم. نباید انقدر بدون فکر حرف بزنم. خسته شدم از دست خودم. چطور ممکنه یه نفر انقدر باگ شخصیتی داشته باشه؟:/از خودم بدم میاد.از خودم بدم میاد که ازت خوشم میاد شیخ. از خودم بدم میاد که اشکان رو نپذیرفتم. از خودم بدم میاد بابت اینکه ذهنم رو درگیر آدمی کردم که ذره‌ای لایق احساسم نیست‌.داریم همین دوستیمونم از دست میدیم شیخ. ولی من نمیخوام از دستت بدم. ولی نمیدونم چجوری. در واقع خودمم که دارم خرابش میکنم. ولی تو هم داری بدترش میکنی. ازت بدم میاد. ازت خیلی بدم میاد. تو از منم آدم بدتری هستی. و این خوشحالم میکنه. چون اگه یه روز رفتیم جهنم طبقاتمون باهم فرق داره و دیگه نمیبینمت. دلم نمیخواد ببینمت. شایدم میخواد نمیدونم. وای خدای من.اگه از دستت بدم چی؟ اگه دیگه هیچ وقت هیچی درست نشه چی؟ اگه تا همیشه که چرته ولی اگه تا مدت‌های طولانی حسرتش رو داشته باشم چی؟بابا به پیر به پیغمبر من حال و حوصله دوست داشتن آدمارو ندارم! این چه بلاییه اومده سرم.*اینم اینجا یا موقته، یا یه درس عبرت که چند وقت یه بار بهش رجوع کنم و بفهمم که اعمال اضافی و بیهوده انجام ندم که این بشه حال و روزم!</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 00:31:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده می‌مونم. مگه نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%85%DA%AF%D9%87-%D9%86%D9%87-fkd5bzditupe</link>
                <description>دیروز بالاخره، بعد از چندین روز درد، وقت جراحی این دندون بی‌مروت رسید. تا چند ساعت اول که هنوز اثر سِر کننده‌ها نرفته بود انسان خوشحالی بودم و سعی میکردم با فرستادن‌ بوس‌های کج و کوله با لبای سِر برای آتوسا و ساره ساعات مفرحی رو بگذرونم. اما خب همزمان با بی‌مزه شدن بوس فرستادنا، اثر سِر کننده هم رفت و دیگه چشمتون روز بد نبینه:) از دیشب انقدر مسکن و آنتی‌بیوتیک خوردم که معدم کلا بهم ریخته. انسان میبینم حالت تهوع میگیرم. یه ساعتی میشه که حتی از جامم به زور بلند میشم. عمیقا دلم برای زندگیِ قبل این چند روزم تنگ شده. هر چند که مالی نبود. اما خب دیگه.احساس میکنم شبیه وقتایی شدم که بابام سرما میخوره، چون هر دو دقیقه یه بار دارم فکر میکنم نکنه لازمه وصیت کنم؟ حتی به شیخ گفتم چون آشپزیش خوبه وظیفه پخت حلوا رو اون به عهده بگیره که با مخالفتش رو به رو شدم. تازه گفت به من چه. مردک سخیف.ولی خب به قول سپهر ما لریم. زنده میمونیم.دلم برای آش ترخینه مامان تنگ شده. فعلا معدم برنمیتابش.ساره رفت خونشون. اه. من هر چقدرم بزرگ شم با این مسئله‌ کنار نمیام. چرا خونه‌هامون کنار هم نیست؟بعد از چند روز فکر کردن‌های یکسره تصمیم گرفتم به شیخ بگم که مثل داداشمه و کاری کنم که همون دوستی مسخره همیشگیمون ادامه‌دار بمونه. این تنها راهیه که میتونم از احساساتم محافظت کنم. هیچ وقت نمیدونم این حجم از محافظه کار بودن واسم خوبه یا نه. گاهی وقتا با خودت میگی اینجوری آسیب نمیبینی. اما گاهی وقتام به این فکر میکنی که شاید داری خودت رو از تجربه‌ی خیلی چیزها محروم میکنی. نمیدونم. آخه حوصلشو ندارم.بخدا تنها چیزی که فعلا میتونم واسش وقت بزارم موجودی حساب بانکیمه. که اونم بشدت داره ضعف نشون میده از خودش در مقابل قیمت‌ها. منو باش چقدر برنامه داشتم. تازه از چند ماه پیش میخواستم موهامو رنگ کنم قبل عید و چقدر از همه نظر پرسیدم که آقا تهش شرابی یا بلوند؟ الان اما جوری مانند خر در گِلِ هزینه‌های ضروری و بیسیک به قولی: صرفا برای زنده موندن، فرو رفتم که تنها رنگی که میتونم بزنم به موهام آبرنگِ ۲۴ رنگ آقامیریه. شایدم گواش پارس. نه اینام نه. نمیدونم. ۶ رنگ آریا؟جدا از اون هم. دیگه چه فایده؟ همه اینا واسه قبل بود. قبل این یک ماه. قبل این فاجعه.هوففف.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 22:24:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای منو میشنوید؟ کمک!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%DA%A9-hb3juuajdzwl</link>
                <description>انقدر سرم درد میکنه که بس.امروز روز خوبی نیست. منم الکی اینو نوشتم نیازی نیست بخونیدش. چون حالم از سیل ادمای دورم بهم میخوره. یه جورایی از دستشون فرار کردم اینجا. مخصوصا از دست روژینی که میخواد به زور این ادمایی که نمیدونم کین رو بکنه تو پاچمون. بعلاوه اینکه با یکی از این آدما آشنایی در اومدم با گذشته‌‌ای فجیع.منم ادم برونگراییم اما خب بس دیگه. واقعا بس. ازشون بدم میاد. با توجه به اون گذشته‌ی فجیع میدونم که چقدر آدمای مزخرفین. و من؟ نه من آدمِ این آدما نیستم.کل کار و زندگیمو ول کردم. پیام همه رو نادیده گرفتم. و منتظر نوتیف پیام شیخِ فلان فلان شدم. الان فقط دلم میخواد با اون حرف بزنم. چرا باید سرکار باشه. اصلا من چرا اینجوری میکنم؟ حس حماقت دارم.دچار کلافگی ای شدم که باهاش آشنا نیستم.کاش اینجا یکی پیدا شه حرف بزنیم. که البته فکر‌ نکنم. در هر صورت صدای منو میشنوید؟؟من اینجام! کمک!من چمه؟</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 01:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهش میرم راهبه میشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AA%D9%87%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-aqkqumvgm4cy</link>
                <description>روزای عجیبیه. و من نیاز به یک &quot;بی‌محتوا&quot; نویسی راجع به ارتباطاتم دارم!این نوشته رو موقعی دارم مینویسم که آهنگ کنا نتلاقی از فیروز رو گوش میدم. آره من گوش میدم. منی که هیچ وقت آهنگ عربی گوش نمیدادم. البته تا قبل شیخ. به شیخ بعد چند ماه پیام دادم. نمیدونم فردا که از خواب بیدار شم استرس دیدن جوابش رو داشته باشم یا نه. دیگه اهمیت سابق رو برام نداره. شایدم داره. اه. مطمئن نیستم که جوابم رو بده. یا اگه جوابم رو بده خوب پیش بره. به هر حال آخرین باری که صحبت کردیم همه چیز افتضاح بود. و خب نمیدونم کار من بد بود یا نه اما جوری بود که بخواد الان جوابِ خوبی نده. اگه یهو برداره بگه تو کی‌ای دیگه چی؟ یاخدا اصلا الان چرا پیام دادم واقعا.. چرا بعضی آدما و دوستامون انقدر تو ذهنمون میمونن و به اصطلاح جوز میزنیم؟ هوف خدای من! و من همچنان دارم از فیروز گوش میدم. واقعا کاش هیچ وقت باهاش آشنا نمیشدم.هعی شیخ.دوباره زندگی‌ِ سگ می‌زنه گربه می‌رقصه‌ی سابقم رو بدست اوردم. گریه‌هام کمتر شده. غمم متمرکر نیست و نسبت به موضوعاتِ گسترده‌تری شده. زندگیِ درسی دوست‌نداشتنی‌ای هم دارم. برای دشمنم هم چنین وضع درسی‌ای رو نمیخوام حقیقتا. دوست‌ها و در کل آدمای زندگیم دوباره زیاد شدن. ارتباطات سابق هم برگشته و نمیدونم اینا چیز خوبیه یا بد. رو به یکی که یادم نیست کی، میکنم و میگم: گلدوزی، آشپزی، خیاطی، خاک بر سری، ای طرف بپر او طرف بپر!این پسره، فرزانِ خیر ندیده هم چند دقیقه بعد گفتن جمله‌ی: پشمام چقدر حس میکنم میتونم باهات رفیق باشم. و افتادن گاردِ من، موضعش رو تغییر داد و تاکیداتی کرد روی این مسئله که کاش بهش نگم برادر و پیکاپ‌لاین‌های بشدت مزخرفی گفت. و تو کل مدت صدای توی سرم اینجوری بود که: آره! این آخرین باریه که همو میبینیم. و خب اجازه بدید به خودم بگم: ای لر ساده!حسم نسبت به فرزان و آقای ب و شاید همه:آقای ب انسان مزخرفی بود. پس با یه قطع ارتباط هر دومون رو خوشحال کردم. رو میکنم به مامان و میگم: دیدی آتوسا خانم؟ اینهمه من رو تحت فشار قرار دادی واسه این آدم! پاسپورت آبی بخوره تو سرش! عوضش منم یه مملکت دارم که چه داخلش باشم چه بیرونش صبح حتی از شبمم خبر ندارم. هیجان‌انگیزتر نیست؟ و همونطور که آهنگ‌ وای که چه حالیه از برادر تتلو رو بلند بلند میخوندم صحنه رو ترک میکنم. به هر حال، ایندفعه هم نشد! احتمالا من تهش میرم راهبه میشم‌. اسمم هم اینجا عوض میکنم میزنم: خواهر ایزابل بروژ.اینو فقط اینجا میتونم بگم: بچه‌ها من دلم میخواد دیگه نقش اصلی باشم‌. من کل زندگیم خودم رو تبدیل به یه نقش فرعی کرده بودم. و یه روز جدا توی یه پست راجع بهش چرندیاتی خواهم نوشت. ولی اینجام بازم خواستم بگم. چون اولین قدمم همین بود که دیگه دست بکشم از مردایی که بقیه واسم انتخاب کردن!در کل اصلا زندگیِ فعلیم رو نمیپسندم و توصیه نمیکنم. ایشالا زندگی‌های بعدی! البته به قول شهاب و روژین کاش زندگی بعدی گربه باشیم!من توی زندگی بعدی با گربه‌ای که خودم انتخابش کردم.از پلی‌لیست فیروز میام بیرون. یه آهنگ از یوکسل بالاتاچی رو پلی میکنم: درود بر آهنگ‌ها و لهجه‌ی کارادنیزی! درود بر ایزابل بودن!Aç bana yar gönlüni sevdaliğin olayum!اومدم داخل اتاقم که بخوابم. که یهو ساره بیدار شد و خیلی رندوم و بی‌دلیل دستاشو تو هوا تکون داد و گفت: پنج دقیقه دیگه! و بعد چیزای نامفهوم دیگه‌ای گفت و دوباره خوابید. دارم سعی میکنم صدای خندمو کنترل کنم تا فردا بتونم بخاطرش مسخرش کنم.پی‌نوشت: این متن برای دیشب بود. شیخ جوابمو خیلی خوب داد. و خیالمم راحت شد هم بابت اینکه سلامته و هم یه سری مسائلی که ذهنم رو درگیر‌میکرد. دلم براش تنگ شده بود. و خب الان انسان خوشحال‌تری‌ام. شاید حرفی که اون بالاتر زده بودم رو پس بگیرم. نمیدونم.پی‌نوشت دوم: اون پسر شمالیه رو تو اینستا دیدید که طرفِ مقابلش کاملا تخصصی راجع به سیاست و اقتصاد حرف میزنه، و اون جواب میده: همین پفک، پفک چقدر گرون شده! خب من دقیقا همینم مقابل شیخ!</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 20:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چه شد گفتند قسمت است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-u1ygfbifvup4</link>
                <description>کل مدتی که خواب بودم داشتم یه خواب رو میدیدم: شهر ویرون شده و من گوشی ندارم و دنبال راه ارتباطیم با خانوادم. میرم از چند نفر کمک میخوام. همشون کمکم میکنن. ولی دقیق همونجا که نفسی از روی آسودگی میکشم، دوباره همه چی برمیگرده از اول و هی رو دور تکرار.یاد یکی از کامنتای پستای قبلم میوفتم که اون روز باهاش خیلی امیدوار شده بودم. یه همچین چیزی بود: کم مونده، یه روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی همش یه کابوس بوده، یکم دیگه صبر کن.دریا زنگ زده بود و از این میگفت که: اینجوری که دیگه هیچی از ایران نمیمونه. حس میکنم داریم تموم میشیم. و منم تایید کردم و گفتم از کلمات: تریلی، سوله، کاور، گونی، تپه و امثالهم تا ابد متنفرم.میرم جلوی آیینه، از دیشب هزار بار بغض کردم ولی جلوی خودم رو گرفتم تا گریه نکنم. حالا انگار آثار تموم اون گریه‌های نکرده توی صورتمه. سعی میکنم موهای جلوی صورتم رو بزنم پشت گوشم و بعد موهای عقب رو که مشکیه میارم روشون و میپوشونمشون. هنوز چند تار طلایی دیده میشه. اما خب سیاهیه که غالب شده‌. خیلی وقت بود قاب چهرم رو با موهای مشکی ندیده بودم. یه لبخند الکی به خودم میزنم. من حالم خوب نیست. من واقعا حالم خوب نیست. نمیدونم چطوری باید از این وضع خودم رو بکشم بیرون و دوباره سر پا بشم. و بابت این وضع روحیم خجالت زده‌ام. حس میکنم باید قوی‌تر میبودم.دلم میخواد فحش بدم اما فحش مناسبی برای این فضا پیدا نمیکنم. با نقل قولی از یکی از پستای آقا حقیری حرفامو تموم میکنم:هرچه شد گفتند قسمت است، دیگر تفاوتی ندارد. قسمتمان بوده یا نبوده، سگ‌ها نظر لطفی داشته باشند به قسمت و همه چیز.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 19:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخته..خیلی سخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-ocxamuy0whtn</link>
                <description>نمیدونم. فقط حس میکنم نفس کشیدن سخت‌ترین کار دنیا شده واسم. هیچی واسه گفتن ندارم. حتی منی که این روزای خاموشی از اخبار مطلع بودم هم تو شوکم. دنیا داره دور سرم میچرخه. نمیدونم. نمیدونم. از نفس کشیدن سخت‌تر ، ادامه دادنه. </description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 05:56:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب خوبی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ak2cjohkgdux</link>
                <description>غمِ اون آدما رهام نمیکنه. انگار با هر خبر، لحظه‌ای که تجربه کردن رو تصویرسازی میکنم و زجر میکشم. و بدتر از اون اینه که با خودم میگم اگه .. اگه .. اگه..شب خوبی نیست. شب بدیه. حتی میتونم بگم که شب افتضاحیه.نمیدونم چی باید بنویسم فقط نیاز داشتم بنویسم. مامان گفته چیزی نگم. منم نمیگم. مامان اضافه کرد که: چه فایده؟ راستم میگه. چه فایده؟ نوشته‌های &quot;ایزابل از ویرگول&quot; راجع به این موضوع چه فایده‌ای میتونه داشته باشه؟:) حتی وقتی گفته میشه بیشتر شبیه اسم فرستنده‌های نقاشی به شبکه پویاست. جدا از اون، احساس میکنم ___ زده شده به ارتباطاتم. از ب اینا که کلا نمیدونم چند روزه بی‌خبرم. فکر کنم کل ارتباط روزانه‌م با اونا اینه که موقع اخبار ساعتشونو میبینم و به مامان میگم الان اونجا ساعت فلانه. با بچه‌های خودمونم که فقط تماس تلفنی‌ و این چیزا. واقعا خبر وصل شدن روبیکا و این چیزا تاثیری تو زندگیِ ارتباطی من یکی نزاشت. به هر حال، بازگشت به زندگی طبیعی؟ زهی خیال باطل.ولش کن. </description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 00:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد من بیوفت</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA-p6kkjalqgcfm</link>
                <description>خب با توجه به اینکه ویرگول رو درست کردن، منم میخوام این چالشه رو انجام بدم. حقیقتش نمیدونم چقدر ازش گذشته قدیمیه جدیده یا چی به چیشه ولی خب چالش قشنگبه حقیقتا و هی میخواستم در مقابلش مقاومت کنم(چون اینجوری بودم که چی بگم؟) که نشد.عگس مرتبط نداشتم. دلمم نمیخواست این عکس اینجا باشه. فقط با خودم لج کردم. راستی داره برف میاد:))))))).خلاصه که اینام چیزاییه که اگه دلتون خواست با دیدنش یاد من بیوفتید:با دیدن نور شهر: چراغا، ساختمون‌ها، ماشینا و فلان.با اون لحظه‌ای که لب پنجره یه باد خنکی میاد و میفهمی که بالاخره پاییز اومده!با چهل و هشت ساعت نخوابیدن بخاطر ژوژمان.با شیت‌بندی‌هایی که هر دفعه به خودت قول میدادی دیگه نزاریشون برای شب آخر.در کل با دیدن هر آدمی که معماری چوب تو آستینش کرده.با جودی ابوت.با هر وقتی که دیدی هر جا میخوای بری سر و تهش میخوره به باغ فردوس.با دیدن همه آدمایی که توی هر کجای ولیعصر مشغول انجام یه کارین. دستفروشن، آهنگ میخونن، ساز میزنن، نقاشی میکشن یا هر چیز دیگه‌ای.با دیدن آدمی که برای صدمین بار میره پیش همون آرایشگر همیشگیش تا ____ تو موهاش.با دیدن دختری که برای صدمین بار چتری پرده‌ای میزنه و توجیهش اینه که ایندفعه مدلش فرق داره.با هر وقت که حس کردی چیزی اشتباهه و در جا رهاش کردی.با دیدن هر آدمی که کلی طول کشید تا علاقه اصلیشو پیدا کنه و همش از این شاخه به اون شاخه پرید.با هر وقتی که چیزی رو سریع و راحت حفظ کردی.با صندلی/میز آخر.با وقتی که سر امتحان داری واسه افتادن خودت رو آماده میکنی که یهو توی آخرین لحظات کل کلاس بهت تقلب میرسونن و بیست میشی.با وقتی که بدون درس خوندن نمرت بالا میشه.با وقتی که با کلی درس خوندن نمرت پایین میشه.با دیدن آدمی که تُن صداش از کل دوستاش بلندتره و باعث میشه کسایی که نباید، چیزایی که نباید رو بشنون.با دیدن آدمی که برای اولین بار تو جمع آهنگ میخونه.با زیست و شیمی. با دیدن دختری که موهاش هم مشکیه و هم بلوند.با دیدن گربه‌های خاکستری.با پوشیدن لباسای قرمز، لاجوردی و سفید.با دیدن دیوارهای زرد لیمویی.با دیدن دختری که دنبال بهترین برند ریمله و هیچ وقت پیداش نمیکنه.با وقتایی که یه غریبه رندوم بهت لبخند زد.با وقتایی که کل شجره‌نامت رو واسه یکی تعریف کردی که فقط حرف برای زدن داشته باشید. با گوش دادن به هر پلی‌لیستی که توش سگ میزنه و گربه میرقصه.با دیدن آدمی که هیچ کدوم از دوستاش شبیه به هم نیستن‌.با آهنگ محمد نوری اونجا که میگه : اکنون چو پاییز نگاهت، غمگینم و تنها و خسته. کِی میتوان برگشت؟ افسوس! پشت سرم پل‌ها شکسته:)با رفتن به اسباب‌فروشی.با دیدن هر آدمی که آشپزی بلد نیست.با دیدن لوازم میکاپ. مخصوصا لیپ‌گلاس!با دیدن هر زنی که رژ قرمز میزنه.با دیدن گوشواره‌های حلقه‌ای بزرگ.با وقتایی که میخوای از چیزای رندوم عکس بگیری.با تکستای فارسیِ پینترست‌.با خط چشم‌های کلئوپاترا.با اون گربه نازنازیه که میگفت: Because i&#039;m a lady thats why!با برج &quot;دختر&quot; استانبول.با هندوانه!با هر نوع فیلم، راجع به جادو جنبل!با وقتایی که جاهایی خندیدی که نباید بخندی.با وقتایی که طرف مقابلت برای ششصدمین بار حرفش و تکرار کرد و نشنیدی و به جاش خندیدی و گفتی آره آره‌!با وقتایی که رفتن به جایی رو کنسل کردی فقط چون نمیدونستی چی بپوشی.با وقتایی که یه کاری رو نصفه رها کردی.با وقتایی که حس کردی آدمِ بدی هستی و یکی به جای تکذیب حست، به بهترین شکل دلداریت داد.با دیدن آدمی که داره از دست کلاغا فرار میکنه.با تجریش و شب‌های شلوغش.با توچال و صف‌های رو مخش.با دیدن &quot; کوروش&quot; گربه‌ی دکه قهوه شاپ ورودی توچال.با سعد آباد و پاییز‌هاش، با برف‌های غافلگیر کنندش.و بهارش که بخاطر حساسیت به گرده‌ها مدام عطسه میکنی.( موقع تابستون میتونی فراموشم کنی)با غروب دریاچه چیتگر.با هر شبی که خواستی بشینی روی نیمکتای گوشه‌‌ایِ باغ فردوس ولی همیشه حرص خوردی از اینکه قبل تو یک دوست معتادعلی اونجا رو اشغال کرده.با هر وقتی که از سیمای ایران رد شدی و به این فکر کردی که خب تهش که چی؟با وقتایی که نشستی توی اسنپ و تلفن به دست از اسلحه‌ و اسپری فلفل و پلیس بودن هفت جد و آباد فرضیت گفتی.با هر وقتی که به ارتباط اتوبان همت، شرقی‌ها و طول عمر فکر کردی.با هر وقتی که وصل شدی و با هر آهنگ برگشتی عقب و نگاه کردی تا مطمئن شی بقیه دارن سلیقه موزیکتو تحسین میکنن.با وقتایی که بعدِ حفاظت از سلامت روانت متوجه شدی که چقدر تنها موندی.با رقصیدنای بی‌وقفه، بی مکان و بی‌زمان. با هر موزیکی، از خانم گلِ ابی گرفته تا جناب سروانِ اپیکور. ( چقدر خجالت کشیدم بابت قرار دادن اسم این دو نفر کنار هم!)در کل با دیدن هر کسی که عاشق رقصه!با هر وقتی که خواستی ایندفعه دیگه زود برسی ولی بازم دیر رسیدی.با هر وقتی که انگار خواب قاچاقه.با حدیث کسا! (آره این خیلی عجیبه)با قصه‌های حمزه‌ سردادور.با دامن سفید حریر.با اولین برف.با وقتایی که ویگن میگه: من همان آوازه خوان مردمِ پاکم هنوز!با قدم زدنای شبونه و اون حسِ غیرقابل توصیف.با هر باری که به خودت گفتی: بیخیال نظر بقیه.با هر باری که با صدای بلند قهقهه زدی.با هر باری که خنده‌هات صدای شیشه‌ پاک‌کن میداد.با هر بار که فهمیدی این آدم هم آدمِ تو نیست.با هر باری که ازت خط قرمزاتو پرسیدن و هر چقدر تلاش کردی نتونستی بفهمونی که چرا دلت نمیخواد بگیشون‌.با هر باری که بهت گفتن از خودت بگو و نمیدونستی چی بگی.با هر باری که از خودت پرسیدی: چرا من عاشق نمیشم؟با هر باری که جواب خودت رو دادی و گفتی: شاید اصلا عشق یه توهمه!با وقتایی که بالاخره حس میکنی داری عاشق میشی ولی اون آدم انقدر میترسونتت که سریع فرار میکنی.با وقتایی که انقدر ناحقی می‌بینی که ترجیح میدی سکوت کنی و فقط بری.با وقتایی که بخاطر چیزی که تقصیر تو نبود حس ضعیف بودن کردی.با وقتایی که در اوج دوست داشتن رها کردی.با وقتایی که میخواستی بمونی اما منطقت بهت این اجازه رو نداد.با وقتایی که موهاتو خرگوشی بستی ولی حس کردی ممکنه بچگانه به نظر بیای و بازش کردی.با کل وقتایی که با موهات درگیر شدی.با وقتایی که با بچه‌ها و گربه‌ها بازی کردی ولی نگاه بقیه باعث شد فکر کنی عجیبی.با وقتایی که یه بچه بهت گفت: تو بهترین دوستمی. و احساس خوشبختی کردی.با وقتایی که یه دختربچه گفت: میخوام بزرگ شدم شبیه تو بشم. و حس زیبا بودن کردی.با وقتایی که کنار دوستات/ خانوادت حس کردی خیلی خوشبختی.با وقتایی که دلت خواست بری کنسرت ابی.با وقتایی که بابت &quot;بودنت&quot; حس کردی احمقی.با وقتایی که به خودت گفتی: لرِ ساده!با آهنگ &quot;گل ناز دارُم&quot;‌.با جمله‌ی: E biz boşuna mı burdayız Babayiğit?با وقتایی که به این فکر کردی که چقدر لهجه‌های لری، اصفهانی و شیرازی بامزن.با چایی.با رز سیاه.و در نهایت: با کتاب‌های کریستیان بوبن. مخصوصا: ایزابل بروژ.و تماممم.پ.ن: از مامان پرسیدم با دیدن چیا یاد من میوفتی. بماند که اولش گفت: خودت🗿. ولی بعدش گفت جعبه شیرینی===)))))پ‌.ن۲: اگه با هیچ کدوم اینام یاد من نیوفتادی هم اشکال نداره. ولی بدون که من همیشه به یادتم و دارم نگاهت میکنم( ترسناک برداشتش کن)‌.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 22:41:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همش بخاطر اعصابته</title>
                <link>https://virgool.io/straynotes/%D9%87%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%87-g3reymvwo9ue</link>
                <description>دیشب توی آشپزخونه پشت میز نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم که الان واقعا منظور این معده درد رندوم شبونه چیه که مامان اومد و گفت: همش بخاطر اعصابته. نگاه خسته‌ای بهش کردم. ادامه داد: من توجه کردم بهت. تو دو سه ساله اصلا خوشحال نیستی! همیشه یا غمگینی یا عصبانی! خندیدم‌. راست میگه. معدم سوخت. چشمامو بستم.واقعا هیچ وقت جوابِ این سوال کلیشه‌ای رو نمیدونم: آخرین باری که خوشحال بودم کِی بود؟فکر میکنم. به روزای مختلف فکر میکنم. به روزای زیاده‌روی، به رقصیدنام، به اونروزایی که هنوز اکیپمون با زینب اینا وجود داشت، به بیرون رفتنای بی‌حاشیه‌م با زهرایی که دیگه نیست، به بیرون رفتنای پر حاشیه‌م با دریا، به دیت‌های بی‌نتیجه، به آدمایی که اومدنو رفتن، به موفقیتای کوچیک و بزرگ، به تغییرات ظاهری و باطنی، به سفرای کوتاه با آدما، به وقتایی که با ساره و آتوسا میگذره، به همه چیز فکر میکنم خلاصه. نه. یادم نمیاد. یادم نمیاد آخرین باری که واقعا خوشحال بودم کِی بود.امکان ارسال پیامک از دیشب اوکی شد. الانم که پیام‌نرسان‌های داخلی چت رو باز کردن و چقدر دلم نمیخواد که ازشون استفاده کنم. و اینکه احتمالا النام حسابی حرص بخوره بخاطر اینکه مدارس هم گویا بازه فردا. وای چه اخبار با شکوهی!دایی سامیار دیشب بعد از یکسال تازه فهمید که نباید خانم ح رو از دست میداد و بخاطرش حسابی ناراحت شد و حسرت خورد. کار همیشگیشه. یعنی تقریبا کاریه که بیست و اندی ساله داره انجامش میده. تازه میخواست بندازه گردن من که باید بیشتر حواسم میبود و فلان. تهشم گفت از این به بعد دیگه با تو مشورت میکنم. به خودت میسپارم. آخه یکی نیست بگه مرد حسابی من چیکار میتونم بکنم واسه زندگی عاشقانه بی‌تکلیف تو و معیارات؟دایی سامان تنها آدمیه که موافق رفتن منه. یعنی اینجوری بگم که حتی خودمم اندازه دایی سامان موافق رفتنم نیستم.با ساره دیشب نشستیم و یه ساعتی از این حرف‌ها زدیم که ساره ظاهر واسش مهمه، یعنی خب میگه که ترجیحا مرد آیندش نسخه کپی شده آقای میم باشه، ترجیحا که ، صددرصد و باید همچین چیزی باشه. اصلا غیر از این چیز دیگه‌ای نه. منم که طبق معمول همون سخنرانی تکراریم رو کردم که ظاهر واسم مهمه اما نه به اون شکل و بیشتر تعریف این کلمه واسم استایل و نحوه لباس پوشیدن و رفتار اون شخصه چون طبیعتا کسی که شخصیتش شبیه اون چیزی که میخوام باشه احتمالا رفتار و ظاهرش هم شبیه شخصیتشه و اینجور چیزا. بعد کم کم وارد یه مرحله جدید شدیم و از این صحبت کردیم که عشق چیه و صحبتای بی‌نتیجه و منم که سیس بی‌اعتقادی گرفتم، و در آخرین مرحله نشستیم از این گفتیم که اگه یه روزی سنگ از آسمون بارید و ما ازدواج کردیم قراره با شوهرامون به کجاها و چه کشورایی سفر کنیم و اینکه چقدر خوبه اگه یه آشپز استخدام کنیم یا حداقل اونا آشپزی بلد باشن! و خلاصه که تمام این مدت اون آهنگه تو گوشم میپیچید که میگفت: ای قدرت شیشه،ای قدرت تریاک!یه همچین چیزی.امروز همچنان بعد دیدن اخبار بغض سنگینی توی گلوم بود. میدونستم که باید دیگه خودم رو جمع کنم و روی درسام تمرکز کنم. تا بتونم زودتر ___ م رو بزنم از اینجا. میرم اتاقم که درس بخونم ولی عوضش خودمو روی تخت میندازم و سعی میکنم یکم گریه کنم که مامان میاد و میپرسه روژین چی میگفت؟ و منم براش میگم که فردا خونه حدیثیم. مامان میره از اتاق و من باز میخوام گریه کنم که دریا زنگ میزنه. جواب میدم. یکم چرت و پرت میگیم. قطع میکنم و دوباره میخوام گریه کنم که یادم میوفته عه واقعانم فردا قراره بریم خونه حدیث. از جام بلند میشم و با چشای اشکی کمدم رو نگاه میکنم. حالا چی بپوشم؟؟</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 22:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تگ &quot;جدید&quot;؟ نه ممنون:)))</title>
                <link>https://virgool.io/straynotes/%D8%AA%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D9%86-k0xg1ltraxiv</link>
                <description>یه پست اومدیم بزاریم. ویرگول از زندگی پشیمونمون کرد======)فقط اون بازی‌ای که موقع ادیتش در اورد رو نگم براتون:))) من بیشتر نگرانش شدم بخدا.باید بگم که نه تنها انتشارات نتونستم بزنم. این تگ لامصبم اضافه نمیشه==))))))امیدوارم اون پست همینجوری الکی و به هزار تا سلام و صلوات و سحر و جادو دیده بشه. و خلاصه که اگه این پست رو هم به طرز معجزه‌آسایی میبینید. لطف کنید یه سری هم الکی به اون پست فلک‌زده‌ی قبلی بنده بزنید.فکر کنم واقعا دیگه بس==========)</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به تو: آریل شارون!</title>
                <link>https://virgool.io/straynotes/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-cgyrtfgxvzv3</link>
                <description>ایمیلم رو ثبت نکرده بودم و حتی نتونستم انتشارات بزنم. به یه نقطه‌ای رسیدم که حتی دلم نمیخواد دیگه چیزی بگم راجع به این قضیه. چی بگم دیگه واقعا:)؟خب. فقط میخوام برای آریل یه نامه بنویسم. و امیدوار باشم که این روزها اونم اینجا نباشه و نخونه. چرا برای اون مینویسم و برای بقیه آدمای زندگیم نه؟ نمیدونم. شاید چون اون اصلا آدم زندگی من نیست. کاش بتونم خشمی که این روزا همواره و هر ثانیه داره عذابم میده رو سر اون خالی کنم. چون حس میکنم حقشه. هر چند که انگار نمیتونم. چرا؟چون دلم نمیاد؟ نمیدونم..پس:سلام شیخ! نمیدونم حالت خوبه یا نه و نمیدونمم که باید بخوام که خوب باشی یا نه. و فکر کنم فقط خودت میدونی چرا اینجوریم. البته که متاسفانه ته قلبم میخوام خوب باشی و بابت این مسئله از خودم خشمگینم. به قول آتوسا انگار دارم سطحی فکر میکنم. این روزا به دلیلی که بازم خودت میدونی، زیادی به یادت میوفتم. یعنی بخاطر خودت نیستا. بخاطر این روزاست. این روزایی که توی لعنتی معلوم نیست داری چه غلطی میکنی. (دارم سعی میکنم با گفتن این جملات از حسِ حماقتی که دارم بکاهم.) حس حماقت بابت اینکه هنوز فراموشت نکردم. چون همش فکر میکنم که همه اون آدمایی که از زندگیم رفتن حتی اگه خودم انداخته باشمشون بیرون(مثل تو)، فراموشم کردن. و الانم هر چقدرم دلم نخواد، مطمئنم که فراموشم کردی. پس چی دارم اینجا واست بلغور میکنم؟ خدا میدونه!این رو وقتی یاد تو افتاده بودم سیو کردمحرفای نزده بهت زیاد دارم. اون روز باید از دستت فرار میکردم. واسه همین نشد که هیچ کدوم این حرفا رو بزنم.لباس اونروزت بهت میومد. این اولین حرفی بود که دلم میخواست بهت بزنم و وقت نشد. من دلم نمیخواست که اون لباس بهت بیاد. اما میومد.تو یکی از بهترین دروغگوهایی هستی که تا حالا دیدم. این دومین حرفم بود که نتونستم بزنم. و به جاش اونروز از شوک دروغ‌هات ساعت‌ها با اون کفش پاشنه بلند لعنتی که هزار بار پاهام باهاش پیچ میخورد کل خونه رو از سر تا ته رفتم و برگشتم. هنوز صدای سرسام آور پاشنه‌ها توی گوشمه. تو من رو خیلی ترسوندی.من از صحبت کردن با تو خیلی لذت میبردم. این سومین حرفمه. آره اینجا بدترین قسمت داستانه. تو جز معدود آدمایی بودی که تو مکالماتم باهات حس میکردم خود واقعیمم. هر چقدرم که شخصیت مزخرفی داشتی و حرصم رو در میوردی بازم اینجوری بود دیگه. تو درصد زیادی از زندگیت رو بهم گفتی و منم با وجود اینکه سختم بود و هر چند خلاصه و سربسته اما برات از بزرگترین دردا و تروماهام گفتم. بدون اینکه بدونم چرا دارم برات اینارو میگم.احتمالا میدونی که من آدمای زیادی رو از زندگیم بیرون کردم‌. کل زندگیم به آدم اجتنابی بودم که موندن رو از هیچکس یاد نگرفته بود پس ازش میترسید. کسی بودم که از همه چیز فرار میکرد. مخصوصا از آدما و خاطراتشون. و حقیقتش رو بخوای به جز تعداد کمی، بابت بقیشون هیچ وقت غمگین نشدم و بخاطرش شرمندم ولی همینه دیگه. اما تو، با اینکه نقش خاصی توی زندگیم نداشتی، یا بهتر بگم: هیچ نقشی توی زندگیم نداشتی، رها کردنت سخت بود. و فقط برای یه ثانیه هم شده بعد اونروز خلائی رو درونم حس کردم. چون بهت خیلی عادت کرده بودم. انگار که هزار ساله میشناسمت. زیادی احساساتی شدم نه؟ اصلا چرا دارم اینارو مینویسم؟ این روزا زیادی از کنترل خارج شدم..تو همیشه بهم میگفتی که منم بالاخره یه روز ازت متنفر میشم. و من همیشه میگفتم نه. و بدبختانه هنوزم که هنوزه ازت متنفر نشدم. با اینکه میدونم دلایل کافی‌ای داری برای ایجاد حس تنفر درونم. من هیچ وقت فکر نمیکردم تو آدم بدی هستی اما معتقد بودم که برای حفاظت از خودت داری سعی میکنی اینجوری باشی. هوفف نمیدونم. در هر صورت منِ احمق هنوز همونطور که آخرین بار گفتم: ازت متنفر نیستم. ناراحتم. و عصبانیم.همه چیز رو پاک کردم. فقط اینو پیدا کردم.شیخ من دوستت ندارم. اما همیشه دلم میخواست فرصتی برای دوست داشتنت داشته باشم. چون فکر میکنم میشد دوستت داشت.دلم برات تنگ نمیشه. اما منکر حس خوبی که اونروزا کنارت داشتم هم نمیشم. خونسردیِ علاقلانت، وقتایی که عامدانه عصبانیم می‌کردی، فکتای رندومی که میگفتی، درد‌ دلهامون، کلکل‌هامون و همه چیز.از شخصیتت شاید خوشم نمیومد. اما خاص بودنت رو تحسین میکنم.حالا هم میخوام زودتر از خودم بگذرم و برسم به بخشی که واقعا قرار بود خطاب به تو باشه:شیخ! کاش اینجوری زندگی نکنی. کاش انقدر خودت رو اذیت نکنی. کاش گذشته‌ای داشتی رو فراموش کنی. اون آدم‌ها رو اون روزها رو.کاش جز اونا نباشی. کاش همش فکر نکنی همون آدمی هستی که قراره یه روز تو خفت و خواری بمیره. کاش انتهای مسیرت رو اونجوری نمیدیدی. کاش کار اشتباه‌تری نکنی.تو واقعا ارزشش رو داری. واقعا لایق این بودی که یه زندگی بهتر داشته باشی.من میدونم که تو اینجوری بودن رو انتخاب کردی. یا حداقل محکومی به انتخاب کردنش. واسه همینه که نمیتونم باهاش مقابله کنم. ولی امیدوارم توی یه زندگی دیگه، توی یه مکان دیگه، بازم همینی باشی که الان هستی اما ایندفعه به شیوه‌ای بهتر. بدون اینکه مجبور به انجام کارهایی باشی که روحت رو کثیف میکنه.تو یه پسر باهوشی با کلی پتانسیل. و خیلی حیفی خیلی:)در نهایت هم باید بگم که:سالم بمون. نمیدونم چطور اما مسیر درست رو انتخاب کن. و خوب زندگی کن. آدمارو دوست داشته باش و دوست داشته شو.از طرف مارگارت تاچر.خداحافظ.خداحافظ.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیکار میکنیم؟ رفرش میکنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ktjecefukven</link>
                <description>تا الان ویرگول واسم بالا نمیومد. فکر کردم اینجا رو هم دیگه از دست دادیم که بالاخره در هزارمین رفرش ناامیدانه‌م اومد.نمیدونم فقط واسه من اینجوری شده بود یا بقیه هم همین بودن؟از اونموقع خیلی مریض‌گونه یه شعری افتاده رو زبونم که گزینه خوبی برای کمک به خویشتن‌داری و فحش ندادن به این وضع و زندگی بود. البته صرفا برای امروز! به هر حال هر روز شگفتانه‌های تازه‌ای تو راهه و راه مقابله باهاشون متفاوت‌.( اگه با لحن دُری توی انیمیشن &quot;در جستجوی نمو&quot; خونده بشه یکم کمتر احمقانه بنظر میاد): رفرش رفرش رفرش میکنیم. چیکار میکنیم؟ رفرش میکنیم!آره خلاصه..پ.ن: البته هنوز بخش جدیدترین پست‌ها باز نمیشه. و واسه همین نمیدونم الانم واسه چی پست گذاشتم پس=)؟پ.ن۲: اگه روزی این وضع درست شد بابتِ انسانی که توی این روزها بودم و خزعبلاتی که پست کردم صمیمانه معذرت خواهی میکنم:)..</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 00:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا از اتاق فرمان گفتن بسه==)))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D9%87-lgpgmrvld6t9</link>
                <description>عکسی رندوم و مورد علاقم صرفا جهت بس کردنچشم. ما هم بس میکنیم. مثلا عدد دوازده هزار رو از ذهنمون پاک میکنیم. یا اون تصاویری که احتمالا هر انسان نرمالی تو زندگیش ببینه تا دو شب خواب به چشمش نمیاد رو هم پاک میکنیم. چون به هر حال ما انسان نرمالی نیستیم که. ما ابرانسانیم دوستان! که خب واژه ساده‌ترش میشه: ایرانی.و من به عنوان یکی از جماعت ابرانسان‌ها تصمیم میگیرم که بس کنم. به هر حال نمیدونستم حرفای ماها از اون عدد دوازده و باعث و بانیش حال خراب‌کن تره. پس ببخشید که حالتونو خراب کردم. آخه فکر‌ کردم اینجا تنها پناهیه که میتونم یکم باهاش آروم بگیرم. و ببخشید که اینطور فکر کردم. جدی میگما. واقعا ببخشید.خب بزارید سعیمو بکنم و از چیزای دیگه صحبت کنممم:چییی بگم؟ اها مثلا الان ساعت جفته و دو و دو دقیقه‌ست. و باحاله نه؟دیگه چی بگممم؟ دریا بعدِ چند روز زنگ زد بهم. که ازش ممنونم چون غرور مزخرف من اجازه نمیداد من زنگ بزنم. صحبتامونم که نمیتونم بگم چون باز حالتونو خراب میکنممم.ولی مثلا از دست آرمین شاکی بود چون آرمین طبق معمول که کارای احمقانه می‌کنه ایندفعه هم نشسته داستان اکسش رو واسه دریا سیر تا پیاز تعریف کرده. تازه تهش گفته اینا چیز خاصی نیست نمیخوام دیگه اونارو بگم بهت! شما مردا چرا بعضی وقتا اینجوری‌ می‌کنید =)؟ از جونتون سیر شدید دوستان=)؟ باز من یکی حال ندارم به این چیزا گیر بدم یا انقدر حواس پرتم که اصلا یادم میره عصبانی فلان بشم ولی مثلا تو این مورد دریا آرمینو.‌. آره دیگه.دیگهه دیگهه؟ فردا میرم کافه‌ی حدیثثث.و اینکه کرمپودرمو اشتباه خریدم و این یکم از من بعید بود. انقدر بعید که روم نمیشه مثلا به بقیه بگم! چون زیادی انسان گنده‌گویی هستم در شاخه‌ی میکاپ و خلاصه خواستم عوضش کنم که این داستانا شد و نشد دیگه. رفت تو پاچمون. میخوام الان با رعایت تعداد واحدها با یه کرمپودر دیگم ترکیبش کنم ببینم چی میشه! حس شیمی‌دان بودن دارم🗿.بعدِ روزهای طولانی تونستم موزیکای جدید گوش بدم. و این خوشحالم کرد جدی.دوباره میخوام طراحی کنم یا نقاشی بکشم یا یه همچین چیزی. هر چند که معماری یه جوری این چند سال چوب تو آستینمون کرد که از چند ماه پیش تصمیم گرفته بودم دیگه هیچ وقت نرم سمت نقاشیو فلانم(الان یکی میاد میگه معماری نقاشی نیست، بقران منم چند سال همینو به بقیه میگفتم)ولی خب دیگههه. ولی نمیدونم چی بکشمم یا با چی بکشم. کنته‌‌ای، آبرنگی، رنگ روغنی، مداد رنگی‌ای ماژیکی کوفتی زهرماری. پیشنهادی دارید؟راستی چطور بود؟ خوب بس کردم؟</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 02:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا تو ما رو دوست نداری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vzl0zfswis4j</link>
                <description>خبرها و اتفاقات رو میبینم. خشمگینم. خیلی خشمگینم.تو کامنت پست قبلیم گفتن داریم غر میزنیم! یا هرچیزی، ولی من نمیدونم توی این اوضاع، توی این داغ عظیم، این حرف‌ها رو نزنم چیکار کنم؟؟ پس ببخشید که اگر راهی هم باشه من یکی پیداش نکردم.هر دفعه داره تکرار میشه. هر دفعه داره این اتفاق با شدت بدتری تکرار میشه. و من خستم از این تکرار. من خیلی خستم.یعنی باز هم از این به بعد باید به زندگی ادامه بدیم مثل هر دفعه بدون اینکه به این فکر کنیم چه فاجعه‌ای رخ داد این روزا:) وای واقعا متوجه عمق فاجعه هستید:)؟ای خدای من، خدای من..یاد رویا میوفتم که همیشه با همون لحن شیرین و بچگانش رو به آسمون میکنه و میگه: خدایا تو ما رو اوس اَداری؟خدایا! رویا داره بهترین سوال رو میپرسه. تو ما رو دوست نداری؟:))</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 18:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجب وضعیه=/</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%87-bvlrdmqq8syz</link>
                <description>حس میکنم فقط خودم نیستم که هندل کردن این وضع واسم غیرممکن شده. یعنی خب، فقط من نیستم دیگه نه؟=/چمیدونم یعنی حداقل نمیخوام تنهایی این حسو داشته باشم..سعی میکنم اینجا یه چیزایی بخونم که سرم گرم شه ولی همینم همیشه جواب نیست واقعا.دلمم میخواد یه چیزایی بنویسم ولی واقعا از چی بگم؟ حرفیم مونده واسه زدن؟اینم الکی پست میکنم که مثلا الکی زندم و دارم یه کارایی انجام میدم.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 22:17:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تازه فهمیدم ویرگول باز میشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-bo4ug9oxz2r6</link>
                <description>چی باید بگم؟ حقیقتا حسودی میکنم به اونایی که تونستن حتی چهار تا حرف بزنن یا چمیدونم یه متن با رعایت فنون ادبی و منظم و با استفاده از اصطلاحات گردن کلفت ادبی  بنویسن و نظراتشونو بگن. من زیادی خالی از حرفم راجع به این موضوع. انگار با آدمی که بیشتر از همه تو زندگیم دوسش دارم کلی حرف دارم برای زدن ولی تا میام بیانشون کنم میبینم وسط یه کابوسم و صدام شنیده نمیشه.واقعا غمگینم. مثل همه نگرانم. و به تازگی هم فهمیدم بشدت وابسته به اطرافیانمم و خبر نداشتم. دلمم واسه همه چی و همه کس تنگ شده. با هر خبری اغلب زود بغض می‌کنم. و ساعتهای زیادیه که فقط برای آروم و سرگرم کردن خودم دارم توی گالریم پرسه میزنم. از اول تا آخر. کل قصه‌ی این جند سال رو الکی الکی مرور کردم. و الان غمگین‌تر و سنگین‌ از بار خاطرهامم. نیاز دارم که بخشی از اون عکسارو اینجا بنویسم تا یکم سبک‌تر بشم. نمیدونم، مثل آرمین که عکسای رندوم گالریشو نشون دریا میده و جریاناشو تعریف میکنه. یه همچین چیزی دیگه. پس توصیه نمیکنم این متن رو بخونید چون طولانی و احمقانه و حوصله‌سربر و پر از احساساتِ زیادیه. فقط این منم که نیاز دارم این احساسات احمقانه و حوصله‌سربر و زیادی رو بروز بدم پس کل دلیل این پستمم همینه.شروع میکنم از قدیمی‌ترینا:_عکس سبزه‌ی عید مامان که همیشه آخرای عید مثل موهای آقای دانشمند میدون تجریش به طور منظمی آشفته میشه._عکس طراحیای شلخته و در هم از همه چیز،فیگورها، شمع‌های شعله‌ور و چشم‌ آدم‌های مهم و غیرمهم زندگیم._باغ‌فردوس، عکس توی آینه‌ی آویزون به پنجره‌های بهارا، عطسه‌های پی‌در‌پی بخاطر گلا._وسط دلبر،ایستاده زیر اون درخت، اون روز که یه بخش جدیدی از من شکل گرفت._ماه کامل_ایزومتریک‌های چندش. اه. هنوزم ازشون متنفرم._میدون تجریش، خیابون ولیعصر، خوشحال از اینکه امروز همه اون آدما هستن، آقای الف تخته‌شاسی به بغل و نگاه‌های زیر‌زیرکیم به طراحیاش، اون مرده که ستار می‌زنه و اون پسره که هنگ درام میزنه و اسماشونو نمی‌دونم، اون دخترکا، اون پسره که دانشجو معماری دانشگاه تهران بود و برعکسِ من عاشق معماری! و خیلیای دیگه.._اتاق من، دیوارهای لیمویی، کنار مامان. چقدر مامان اینجا غمگینه._&quot;این فریاد همه‌ی زنان عاشق است: کاش قلبم بدون ترک خوردن طاقت بیاورد.&quot;_بازهم ایزومتریک‌._سعدآباد،موزه اتوموبیل‌های سلطنتی. زهرایی که دیگه نیست._کلاغا، هنوزم که هنوزه ترسم ازشون نریخته. اما اونروز هوا انقدر خوب بود که کلاغا هم قشنگ به نظر می‌رسیدن._دیدن اتفاقی دوباره توریستای تایلندی برای روز دوم. اون آقا تپل مهربونه._پاییز ولیعصر و درختای بلند و قدیمی._پاییز سعدآباد و غروب خورشید از لا‌به‌لای درختای کاج.__روژین، دریا، حدیث و ابروهای خوشگلش و دیدار دوباره با سگ شکلاتی مغازه‌ی لوستر و فلان فروشی!_&quot;مثل خون در رگ‌های من&quot; اشتباه‌ترین هدیه‌ی زندگیم از اشتباه‌ترین آدم زندگیم. و جمله‌ی: چه می‌دانستم که تلاش من برای نجات از این وضع، تلاش احمقانه‌ای بیش نیست؟_در کمال تعجب، بازم ایزومتریک! چرا انقدر ایزومتریک واقعا؟_توچال، چشمه، کنار روژین و دریا، امیر و نیمای تا ابد بچه‌سال و قیص که هیچ وقت نمی‌دونم املای درست اسمش چی میشه. دلم میخواد برگردم به اونروز تا اون نیما رو با تمام وجود کتک بزنم. قطعا اشکالی نداشت اگه میزدمش!_باز هم توچال، لمیز، اون بازی مسخره و تقلب‌های منو روژین و گیج بازیای دریایی که مثلا قرار بود تقلب برسونه! دلم برای هوای خوب اونروز تنگ شده._اسکیس سنجاب کوچولو._رز آبی. و زینب که ازم پرسید: کی برات خریده؟_پرسپکتیو دو نقطه‌ای! و شروع روزای سخت بی هویتی._دوازده شب برفی نیاوران، زنگ میزنه: یه بیرونمون نشه؟_ فردای همون روز، اینبار کاخ نیاوران، کنار روژین، حدیث و دریا._شیمر، گوجه و آفتاب، عروسکای مورد علاقه‌م._کتابِ شکوه زندگی. چقدر اون دامن گل‌گلیه رو دوست دارم._پیدا کردن یه جفت کفش سفید از بچگیم، کمد مامان._خونه زهرا، ساخت ماکت از ساعت یازده صبح تا یازده صبح فرداش. اونروز احساس میکردم زنده نمی‌مونم❤️_چمن مصنوعی، پالت رنگ کثیف، چوب، فوم، یونولیت، کوفت،زهرمار. اینم رشته بود من انتخاب کردم؟_کارگاه، زنیکه‌ای عقده‌ای که مشارکت من توی اون پروژه رو باور نکرد چون معتقد بود به اندازه کافی زحمت نکشیدم. رو به زهرا گفتم: من دیگه حتی یه سالم رو هم حروم این رشته نمی‌کنم._کاخ گلستان، هدف: اسکیس زدن. نتیجه: گریه کردن، رقصیدن، عکاسی، برگشتن، فروپاشی روانی، رفتن به کافه با خانم ح و ریختن کل زندگی روی دایره. دلم برای نسیم تنگ شد. نسیمِ اون زمان._ من، با رباط اسیب دیده و پای لنگون._گل‌هایی که زن‌عمو فرستاده بود تا توی باغچه بکاریم._ شمع‌هایی که مامان روشن کرده بود و انعکاسشون روی تنگ ماهیا._جواب آزمایش دکتر فلان. روزای سخت و ترس و دلهره برای هیچ و پوچ._ ساختمون اس ام پی که نمی‌فهمم چرا هر وقت پای من بهش باز میشه با چشم گریون ازش میام بیرون._بازم اس ام پی، نشسته روی صندلی، پر از نفرت و غم، در حال پاک کردن اشکام با دستمالی که خانم کنار دستیم بهم داد و بعدش در ازاش کل محل زندگی و شجره‌نامه‌م رو پرسید تا دلداریم بده!_اولین شیت بندیم و همینطور خونه مقدم._ارائه، کنار نسیم، اتفاقات عجیب و غریب، چقدر خوش گذشت اون ارائه. بازم دلتنگم برای صمیمیت از دست رفتمون._رو‌به‌روی رادفر، نشستن روی پله‌ها با قیافه‌ی کاملا شکست خورده، خیره به شیرموز واژگون شده کف پیاده رو! همش تقصیر زهرا بود. جدی میگم!_موزه اتوموبیل. خسته از عکس گرفتنای زهرا که دریا همیشه معتقد بود عامدانه‌ انقدر بده! و خرسند از عکسا گرفتنای خودم._ باملند، در حال خرید و توجه نکردن به رو مخ بودن‌های زهرا._ چیتگر،لب دریاچه، شکوهِ غروب._همچنان لب دریاچه، ساعت نُه شب، غرق در حس ناکافی بودن و غم. توجه به رو مخ بودن‌های زهرا._کل مسیر گوش دادن به چشمِ من، راننده اسنپی که تمام راه رو در حال اسکرول بود! بقیش رو هم زنگ زد به دوستش و راجع به این صحبت کرد که چقدر فلان دختره عاشق و پیگیرشه. هعی._توی پاساژ، واسطه‌گریم برای آشنایی روژین و علی. &quot; الانا می‌فهمم دست منم همچین بد نیستا! بخت‌گشاییم واسه خودم.&quot; این حسی بود که بعد دیدن اون عکس داشتم. علی روژینو خیلی دوست داره و باورم نمیشه که نزدیک دو سال از اون روز میگذره.._چیتگر،لب دریاچه، کنار دریا، روژین و غزل. غرق در حس خوشحالی و کافی بودن!_خونه، کنار مامان بابا و ساره و دایی‌ها، تولدم! طبق معمول بابا معتقده که آرزو کردن من زیادی طولانیه و مامانم معقتده آرزو باید واضح و مفصل باشه! فقط کاش بفهمم این دوتا موقع ازدواج با هم دقیقا به چی فکر میکردن؟_چیتگر، سر زدن به بچه‌گربه‌ها. کافه جو._باز هم لب دریاچه، خوشحال‌ترین ادم دنیا._خونه زهرا، در حال تشویق زهرا موقع درست کردن لازانیا چون این تنها کاریه که از دستم برمیاد._ خونه زهرا، در حال شستن ظرف‌ها بعد از اینکه زهرا کشف کرد یه کاری هست که از دستم برمیاد!_اون‌شب، زیاده‌روی، فیلم ترسناک و باز شدن‌های خود به خود درهای خونه._ظرف سیب زمینی . نشسته روی پله‌ها‌ی پشت پاساژ. زهرا شاکی از اینکه چرا روز خوبی نداشتیم. و من شاکی از طرز فکر اون._مغازه اسباب بازی فروشی. بره ناقلا._شیرموزهای رادفر، لیوانم رو بالا گرفتم و به زهرا گفتم: ایندفعه دیگه خودم دستم می‌گیرمش!_نقاشی ماه روی سفال. نارضایتی من از کارم._باز هم پاییز ولیعصر._باز هم پاییز سعدآباد و درخت‌های بلند._فرار از دست کلاغا و گم شدن گوشیم لای برگا._دیدار دوباره با گربه‌ی لم داده جلوی موزه‌ی فرشچیان. و تابلوی &quot; امید&quot;._و تا چندین و چند هفته همچنان: پاییز سعدآباد._شب سرد زمستون، باغ فردوس، بعد از خریدن فال از اون پسربچه موبوره، بعد دوسال شناختنش میتونم بگم که اون همیشه میتونه گولم بزنه متاسفانه. واقعا فاله رو باور کردم!_همون شب، در حال قدم زدن توی خیابون ولیعصر و حرص خوردن از دست زهرا، یه پسره رو دیدم که گیتار به دست داشت از چاووشی می‌خوند. دستمو زدم روی دکمه ضبط و رفتم روی پله‌ها نشستم. هنوزم خستگی و ناامیدی اون روزم رو یادمه. دلم می‌خواست همونجا بمونم و با تک تک آهنگاش گریه کنم._نقاشی دریا و ماه ، خراب شدنش ، حرص خوردن و خالی کردن رنگ سیاه روی بوم._ تبدیل اون سیاهی به یک گل افتابگردون. هنوزم دارمش._پلان‌های بیشمار و تموم نشدنی. بی هویتی محض. گردن درد._طراحی پاراوان سه لنگه به سبک معماری ایرانی. تنها جایی که یکم احساس رضایت می‌کردم._بام، کنار زهرا. جزیره‌ی عشق یا همون لاو خودمون._گردبند ستمون با زهرا. احساس عدم رضایت._کارگاه، یکی از روزهای زندگیم که به بدترین شکل برداشتم کردن. ناحقی کردن و تنهام گذاشتن. و زهرا، تنهام نمیزاشت اما دقیقا کسی بود که دلم می‌خواست زودتر تنهام بزاره چون مسبب تمام اونها خودش بود._نبات و بابای نبات. امیدوارم حال جفتشون خوب باشه. ولی نبات خیلی نازهههه و اصلانم محلش نمیده و به نظرم حق داره! فقط نمی‌فهمم اون مرد گنده چرا اسم گربش نبات بود و من اسم عروس هلندی خدابیامرزم شاهو!_مزخرف‌ترین شیت بندی زندگیم._کارگاه،گم شدگی، آدم بده‌ی داستان شدن و تموم کردن دوستیم با زهرا._ارائه. بد نبود. خوبم نبود. برعکس سالِ قبل، احساس عدم اعتماد به نفس دارم._اتاقم، تنهایی، شناخت آدم‌های دورم، گریه و نوتیف پیام دریا که من رو از فروپاشی نجاتم داد: آخر هفته بریم توچال؟_توچال، سر خوردن با روژین از بالای برفا، گذاشتن اشتباهیِ دستم روی یه بوته‌ی کوچیک‌ خار ، سرما، خوشحال‌ترین آدم جهان._بازم توچال، منتظر توی صف تله کابین، خسته از مردِ سی و اندی ساله‌ی به ظاهر پولدارِ به ظاهر فانِ به ظاهر خوشتیپ بغل دستم. و فکر به اینکه اون دوتا توریستای عرب دوقلوان؟چقدر ساکتن._ صف تله کابین، نشون دادن مرد صف بغلی: بچه‌ها شبیه علیرضا اسپید نیست؟_صف تله کابین، بحث مسخره با دختر جلویی: بچه پاسداران باخت نمی‌ده. چرا واقعا؟ نه واقعا چرا؟=/_توچال، ورودی، خداحافظی کردن با توریست‌های عرب که خیلیم مهربون بودن!_باغ فردوس، کنار دریا و روژین، خوشحال بابت همه چی، مخصوصا بعد از اینکه خانمی به سمتمون اومد و بهمون گفت یکی از یکی خوشگل‌تر! هوا سرد و دوست داشتنی، چشمامو می‌بندم و این عکسو میگیرم و شرط میزارم نگاهش نکنم تا زمانی که دلم واسه احساسش تنگ بشه. و چقدر دلم واسه اونروز تنگ شده._خیابون دلبر، ناراحت از اینکه عده‌ای گند میزنن بهش!_دانچ، کنار دریا، و بعدش سینما،کنار دریا و غزل و دوست دریا، اونروز برام روز بدی نبود تا اینکه آخرش با بابا دعوام شد برای هیچی. همیشه به این فکر میکنم که ممکنه یه روز بخاطر همه چی ببخشمش؟ خیلی طول کشید تا دوباره بعد از اون شب خودم رو بسازم. حتی تا مدت خیلی طولانی شاید پنج شیش ماه عکسی نگرفتم._شمع‌ها ، ساعت دو شب، احساس احیای خودم بعد از یه شکست._فرخی‌یزدی، کنار دریا، هوای خوب بهار و اما حس بد سرماخوردگیِ بشدت بدموقع، ترس از اینکه یه وقت با بابای نبات رو به رو نشم. کاش امشب شیفت نداشته باشه._ حیاطمون، درخت انگور، تک گل سفید توی باغچه که دقیق بالا سر شاهو در اومده. درخت نارنج و شکوفه‌هاش، چنار جلوی در. احساس من بودن. و شروع دوباره._ من با قیافه‌ی شکست خورده، ناراضی از رنگ و مدل موی جدیدم._کلکل‌های تموم نشدنیِ منو و اون شهابِ گاو._گلهامون. حسِ اینکه چقدر خونمونو دوست دارم._ من حالا خوشحال و راضی از رنگ موی جدید._باغ فردوس، کنار دریا و غزل. گرما، خستگی، خنده و عصبانیت. خاطره زیادی از اونروز یادم نیست._ تجریش، واسطه‌گری من برای آشنایی سام و دریا. (کاش دست از واسطه‌گری بردارم حس مسخره‌ای میده) سام پسر خوبی بود. ولی خب حس خوبیم نمیداد هیچ وقت. برای همین نتیجه‌ای ندادنش تعجب برانگیز نبود._دلبر، آشنایی با چیکو، سگ گلدنِ مودب و آقا!_ اون روز خاص، بالاخره از اون مکان، اون رشته، اون آدمای بدرد نخور راحت شدم. و بالاخره از لقب خانم مهندسی که دایی اینهمه مدت باهاش صدام میکرد هم خلاص شدم! چون بالاخره پذیرفت که من هیچ وقت مثل خودش عاشق معماری نبودم._ بام. مینی اسکارف صورتی. حسِ آدمِ بدی بودن._دانچ، اونروز پرحاشیه با دریا. چقدر خوش گذشت._ساره و رنگ موی جدیدش که خیلیی بهش میاد._کافه، کنار دریا، قبل از این که بریم از کافه بیرون و بخاطر اون مزاحم‌ها و متجاوزای خیابونی بهم حمله عصبی دست بده و وسط خیابون تاریک زیر نور اون مغازه کوچیک، زار بزنم. اونروز از زن بودن خسته شده بودم._ نقاشیای بچگیم، نمایشنامه بچگانه‌ای که نوشته بودم و همینطور شعرام و نامه‌هام به مامان و بابا. موضوع نامه‌هام به مامان اغلب متغییره و گاها حتی بدون دلیله. اما بابا نه، حتی تو نقاشیامم گله‌مندی و میل به &quot;تغییری در چیزی&quot; دیده میشه. شاید واسه همینه که الانا با تمام وجود اجتناب میکنم از تغییر یا انتظار تغییر درون دیگران و ادمای زندگیم. شاید واسه همینه که زود فرار میکنم. واسه همینه که از موندن اجتناب میکنم. اصلا از همه چیز اجتناب میکنم. یا در واقع: از آسیب دیدن اجتناب میکنم._ خودم. خوشحال. یادش بخیر چقدر واسه این عکسا از شیخ مشورت گرفتم._دسته‌گل صورتیِ خوشگلی که بابا واسم خریده بود._ دلبر، جدا از اون عده‌ای که اغلب به دلایلی گند میزنن به اینجا، یه عده دیگه‌ هم هستن که فراستی داداشیشونه و اصغر فرهادی ازشون مشورت میگیره واسه پروژه جدیدش. این قشرم گاهی رو مخمن حقیقتش:)_ شات پیامای آریل، اون شب که شیخ برام قصه‌ی جنگ داخلیِ لبنان رو تعریف کرد و اهنگ بیروت اون خوانندهه که فکر کنم اسمش فیروزه بود رو فرستاد. عاشق این خواننده بود._ خودم و اون مینی اسکارف قرمزه._ همچنان خودم و اون کت خردلیه که دریا بعدِ دیدنش خندید و گفت: شبیه زنِ آینده میم (یه شخصیت از فصلِ یک) شدی، شبیه آدمای مرفه بی‌درد✅️_عکسام با مامان.( آتوسا جانم شما همیشه از من خوشگل‌تری و من همیشه به این مسئله افتخار میکنم.)_ خداحافظ برای همیشه آریل شارون. دلم برات تنگ میشه شیخ._ اون شب با دریا، رادفر، خیابون سینما و بعد گیم‌نت، اولین باری که ممدرضا و آرمین و دیدم. از اینکه تونسته بودم از پسِ ممدرضای &quot;فحش‌های رکیک&quot; بر بیام، حس خوبی داشتم. همیشه مقابلش همینم‌‌: یه گارد دفاعیه همیشگی._پیامای زهرا و تلاشش جهت بهبود دوستیِ تموم شده بعد از یک سال‌. فکر اینکه من آدمِ بدیم؟ یا صرفا دیگه دلم نمیخواد آزار ببینم و دارم از خودم دفاع میکنم؟ اصلا به قول اون دوستم: همینم که هستم._ عکسی از اتفاقاتی که این وسط افتاد ندارم. پس ولشون کن._گیم نت، من و دریا و غزل و محمدرضا و آرمین و ممدرضا‌‌. آرمین برای دریا یه دسته گل آبیِ خیلی خوشگل گرفته بود. همچنان از شخصیت ممدرضا بدم میاد. ولی قسمت &quot;محمدرضا&quot;ی اون روز تنها قسمتی بود که حس خودم بودن داشتم._عکس من و غزل با دسته گل دریا._درس ، درس زیاد، درس خیلی زیاد._ و من.تموم شد. داستان فوق طولانیِ گالریِ شلوغ و پرحاشیه من با کلی خلاصه نویسی و حذفم تموم شد ولی نت و تمام راهای ارتباطی همچنان قطع. من عصبانیم، از دست همه چیز. نمیدونم باید چه احساسی داشته باشم. نمیدونم باید چیکار کنم. گیج و مات موندم. حتی نگران شیخم. کاش هنوز منو شیخ دوست بودیم. دلم واسش تنگ شده. دلم واسه دریا هی تنگ میشه و هی نمیشه، من هنوزم ازش دلخورم و هنوزم بهترین دوستمه. دلم میخواست دوباره وسط یه روز شلوغ باشم و نوتیف ویسای طولانی دریا بیاد رو صفحم و بزنمشون کنار تا بعدا با حوصله برم گوششون بدم. دلم میخواد هنوزم بترسم از اینکه روژین زنگ بزنه و گیر بده بریم بیرون. دلم میخواد جواب پیامای دو ماه پیش زینب رو بدم. دلم میخواد دلم میخواد به حرفِ مامان گوش بدم و آقای ب رو بهتر بفهمم و درک کنم و باهاش بهتر رفتار کنم. به نسل دوم مهاجرت بودن اون و اندر خمِ یه ویزا بودن خودم حسودی نکنم. هوففف ایزای اجتنابی و ترسو و تنها.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 03:26:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخصص من توی ندونستنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%87-kgrzjijnmjmq</link>
                <description>باید یه چیزی بنویسم تا ناراحتیمو فراموش کنم‌ ولی نمیدونم چی بنویسم.صدای ممدرضا توی ذهنم پلی میشه: اینم که هیچ وقت نمیدونه. راس میگه‌. من همیشه اولین واکنشم به یه اتفاق ندونستنه. البته خب ممدرضا اینو موقعی گفت که آرمین ازم پرسید خصوصیات مردادیا چیه. و جواب به این سوال سخته. اولا بخاطر اینکه خب بیخیال دیگه واقعا ماه تولدت قراره چیو راجع بهت بگه؟ دوما این مسئله که من و ممدرضا و آرمین هر سه نفرمون مردادی‌ایم یکم عجیبه و باعث میشه نتونم هیچ خصوصیت مشخصی رو بگم. به عنوان مثال اگه بگم مثلا سادن، ممدرضا بزرگترین تکذیبشه و آرمین بزرگترین تایید. خودمم نمیدونم. (آره دوباره نمیدونم). یا اگه بخوام مثل اونیکی محمدرضا بگم مهربونن مردادیا بازم مسخرس دگ، نیست؟ کجای یکی مثل ممدرضا به مهربونا میخوره؟ باز منو آرمین یه چیزی. در هر صورت ممدرضا اغلب اوقات درست میگه ولی درستی تنها چیزیه که درون خودش وجود نداره. رو مخمه.صدام هنوز گرفته‌س. واقعا خستم از سرماخوردگی کاش بس شه کار و زندگی دارم. دوشنبه انقدر حالم بد بود که بعد از میس کال‌های فراوان از طرف دریا و فحشای رکیکه توی پیاماش به زور از تخت بلند شدم یه میکاپ هول هولی و دوست نداشتی کردم و سعی کردم خط چشم نازکی که بهم نمیومد رو با لیپ کامبوی مورد علاقم جبران کنم ولی بازم فایده نداشت. و در نهایت هم کل مسیر خونه تا گیم نت رو به ممدرضا فحش دادم. نمیدونم چرا.ممدرضا معتقده که دلیل شناخت خیلی زیاده من از خودش و آرمین و محمدرضا اینه که دریا از قبل آشناییم باهاشون همه چیز رو بهم گفته و کلی پشت سرشون حرف زدیم و فلان. کلیم ازم سوتی گرفت راجع به این موضوع. خب این تا حدودی درسته. یعنی این بخش که دریا واسم تعریف میکرد درسته اما برداشت آزاد بود همیشه. و شناخت یکی مثل ممدرضا حتی نیازی به حرفای یکی دیگه نداره. از اولین باری که عکسش رو دیدم و منفی‌ترین وایب ممکن رو گرفتم شناختمش. حتی آتوسا هم فقط با یه عکس شناختش . هنوزم بهش میگه پسره‌ی دریده و واقعا حق‌ داره.حس خالی بودن میکنم. مخصوصا از دوشنبه این احساسات درونم بیشتر شده.غزل موهاشو رنگ کرده. خیلی بهش میومد. وقتی دیدمش ناخوادگاه کلی ازش تعریف کردم. ولی وقتی خیلی رندوم ازش پرسیدم کدوم آرایشگاه رفته ولی با کلی پیچوندن نگفت. خب چرا واقعا:)؟الان من چیکارم:)؟از اینکه آدما باعث میشن بابت صداقت رفتاریم حس احمق بودن بهم دست بده متنفرم.رفتار محمدرضا با خودم رو دوست دارم. می‌دونم دلیلش چیه و میدونم که قرار نیست من به اون دلیلش جواب مثبت بدم‌‌. و امیدوارم که حالا حالاها حرفی ازش نزنه. ولی خب حسی که ازش میگیرم دقیقا نقطه مقابل حسیه که ممدرضا میده. (از تشابه اسمیشون خستم). محمدرضا حس راحتی و امنیت میده. و من دوشنبه خیلی نیاز داشتم به همچین حسی. کاش یکم بلدتر بود زندگیو. شاید اینجوری منم میتونستم یه شانسی بهش بدم.محمدرضا فقط یه دست توی مونترال منو برد. و انقدر بردای خودم عجیب بود که شک کردم و ازش پرسیدم: داری بهم رحم میکنی؟. تهشم نفهمیدم واقعی بود یا نه. و دقیق تو همون نقطه‌ای که من مغرور از بردام بودم اون پسره مهدی اومد. وای رو مخ. بهش باختم. اصلا همشم تقصیر محمدرضا بود. چون داشت راهنماییای اشتباهی میداد بهم هول شدم نتونستم تمرکز کنم. کاش یه بار دیگه بعدا با مهدی بازی کنم و ببرمش تا عقده‌م برطرف شه. و مرسی از آرمین که اومد باهام بازی کرد و بهم باخت و تهش گفت: آبرومون رفت. واقعا نیاز داشتم قبلِ رفتن از گیم نت همچین چیزیو بشنوم‌. همش به این فکر می‌کنم که آرمین حکایت همون سلطانیه که بخاطر شک شدیدش به همه اطرافیانش سال‌ها هر روز صبح زهر میخورد‌. و وقتی که باز هم بعده کلی پیشگیری از طرف پسرش بهش خیانت شد و خواست خودش رو با زهر بکشه نمُرد و عذاب کشید.شیرازی امروز مهربون بود خیلی. هر وقت استرس نداره مهربونه. ولی امان از وقتی که استرس بگیره و یکی هم بهش چهار تا حرف بزنه. اونموقع‌ست که باید دو تا پا دیگه‌ هم قرض بگیری و فرار کنی. شنبه قربانیه این استرسش ابدارچی بیچاره بود. شیرازی هر حرفی که دلش میخواست به اون مردا بزنه رو به ابدارچی زد. مخصوصا وقتی که بخاطر دیر چایی اوردنش بهش گفت فکر کردی من کم کسیم که من رو تهدید میکنی؟ آدم عجیبیه. امیدوارم فردام آروم باشه واقعا.دکتری که رفتم پیشش واقعا دوست‌نداشتنی بود. یه ادم بی‌تجربه‌ی کم‌ سن و سال که تا اینجاش مشکل به حساب نمیاد ولی به بدترین شکل ممکن داشت ادای دکترای حاذق و با تجربه و سن بالا رو در میورد. خیلیم سعی میکرد مثل اونا حس تعهد و دلسوزی داشته باشه اما نداشت. خیلی تصنعی بود خلاصه و شوخیای بی‌مزه‌ای هم می‌کرد. میتونم به عنوان یک شخص &quot;ادایی&quot; بین قشر پزشکی و درمانی معرفیش کنم. موقعی که داشت فشارم رو میگرفت ناخنم رفت تو دستش. و واقعا دلم خنک شد. اما بعدش باز از همین مسئله هم برای ادایی بازی و شوخیای بی‌مزه استفاده کرد. اخه منو ببین مرد! من نمیخندم. من واقعا نمیخندم!توی تایمی که داشتم سرم میزدم واقعا حوصلم سر رفته بود و هیچکسم جز من اونجا نبود. که یهو با ورود یه اقایی که من نمیدیدمش و از صداش حدس زدم همون دکترست همه چی عوض شد. اومد یکم چرت و پرت گفت و بعدش رفت. یه جورایی با یکی از دو تا زنای مسئول تزریقات اونجا لاس زد. تا پاش رو از اتاق بیرون گذاشت اون دو نفر شروع کردن پشت سرش حرف زدن مخصوصا یکیشون. طبق تحقیقات من قضیه اینطور بود که: یکی از اون زنا اکسش بود. و این مرتیکه هم زن داره. این زنه هم بچه داره و جدا شده. بعد این مرده ام یه شخصیت نارسیسیت روانیه که بخاطر موقعیتش دخترا و زنای زیادی دورشن و اینم حسابی سواسفاده میکنه و در نهایتم مثل آشغال میندازشون دور و تحقیرشون میکنه. دقیقا لاسش با اونیکی هم با این موضوع بود: برات یه جا کار پیدا کردم تو فلان کلینیک خیلی به دردت میخوره زندگیتو عوض میکنه. باید از خداتم باشه. فقط از طریق من میتونی این کار رو بدست بیاری. به اونیکی هم گفته که فلانی رو معرفی کردم فلان جا استخدام شده میخواستم برای تو این کار رو جور کنم ولی تو لیاقتشو نداری. دختره هم داشت از این حرف میزد که مردای خیلی بیشتری هستن که کارای خیلی بهتری براش پیدا کردن. اونیکی دختره اما در جواب فحشای این خانمِ اکس سکوت میکرد. بنظرم قربانی جدید این اقا ایشونه. و خلاصه که همچینم از اقا ناراضی نیست حتی اگه دوست صمیمیش اکسه فشاریه این مرد باشه‌‌‌. راستی مرده هم الان یه دوست دختر جدید داره که خانمِ اکس اینجوری ازش یاد کرد: قیافش رو ببینن فکر میکنن مادرشه سنش رو بپرسن میگن دخترشه‌. اره دیگه همینا. راستی طرف دکتره نبودا. قضیه جذابی بود خلاصه. با کلی کاراکترای خاکستری. یکم احساس خوشبختی کردم‌ حقیقتش بعده شنیدن این داستان. بگذریم. دختره هم کلی از ناخنام تعریف کرد. خوشحال شدم.ساعت پنج صبحه و دریا گفت ساعت ده صبح بریم برای مژه. کاش مسخره نبود که بابت چنین چیزی گریه کنم. واقعا الان نیاز داشتم گریه کنم. حسم بعد از دوشنبه:کاش آرمین انقدر ساده نباشه و گول ممدرضا رو نخوره. همش حس میکنم یه روز ممدرضا خیلی بد بهش ضربه میزنه.کاش صدام زودتر درست شه چون الان واقعا توانایی چک پاس کردن باهاش رو دارم.و کاش کمتر غمگین باشم‌. کمتر به خودم سخت بگیرم. کمتر بعده هر اشتباه خودم رو اذیت کنم. من دارم سعیم و میکنم. کاش بفهمم در واقع همینه که ارزشمنده. من دارم زندگیمو میکنم. ولی چرا انقد زندگی کردن رو برای خودم سخت‌ میکنم؟ایزا تو واقعا چی می‌خوای از زندگی؟</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 06:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-yclisfbcbfsz</link>
                <description>من فقط یکم احساس خستگی می‌کنم. خب، خیلی چیزا بهتر شد. نمی‌تونم انکارش کنم. اون کابوسا تموم شد. اون مکان و اون اتفاقاتی که حداقل الان نمی‌خوام راجع بهشون فکر کنم. خب در کل اون دوره تاریکی که فکر نمی‌کردم بگذره گذشت. نمی‌تونم بگم روشنایی ایجاد شد. نمی‌تونم هم بگم تاریکه. شاید زندگیم شبیه یه طلوع نصفه‌نیمه‌ست. حتی حوصله اینو ندارم که راجع به این صحبت کنم که بعد از عبور از اون تاریکی چه تغییراتی کردم. مثلا رنگ موهام و میکاپم یا مثلا تعداد بیشمار آدمایی که باهاشون حرف زدم و بعدش به سادگی انگار که اصلا نبودن حذفشون کردم. خب… اینا هم راه‌های عبور از ترومای من بودن. نمی‌تونستم بعد اون اتفاقات یه شبه بلند شم و کارای خارق‌العاده بکنم. حتی نتونستم به علایقم برسم یا هر چیز دیگه‌ای. البته مامان می‌گه الانا بهتر می‌خونی و همون تمرینای دست‌وپا شکسته و نامنظم هم تونسته به پیشرفتم کمک کنه. ولی خب چه فایده… بگذریم. بعدش دقیقا توی نقطه‌ای که فکر کردم قراره شادتر بشم کارایی کردم که هنوزم درست و غلطش رو نمی‌دونم اما الان خیلی غمگینم. نمی‌دونم به خاطر اون کاراست یا هر چیز دیگه‌ای اما… من واقعا غمگینم. من خدا رو شکر می‌کنم که خیلی جاهای بیشماری کمکم کرد امسال و دستم رو گرفت و راه رو بهم نشون داد. ولی الان هنوزم حس می‌کنم گم شدم. هنوزم اعتمادبه‌نفسم برنگشته. هنوز نتونستم… آره هنوز نتونستم.شاید حتی می‌تونم بگم بی‌هویت و خستم. احمقانه رفتار می‌کنم. اصلا نمی‌دونم دارم چی کار می‌کنم.از رابطم هم راضی نیستم. پیامای زینب رو دو ماهی می‌شه سین نزدم. تقصیر اون نیست. دیگه دلم نمی‌خواد یه آدمم از اون دوران تاریک باقی بمونه تو زندگیم. روژین… نمی‌دونم دوستیم با روژین پیچیده‌ست. دریا… این روزا زیادی ازش دلخور و عصبانی شدم. دلم می‌خواد این نگرشم رو تغییر بدم. حتی اگه واقعاً دلایلی برای عصبانی شدن وجود داشته باشه. غزل؟ ما دوست نیستیم. نمی‌دونم چی‌ایم. دیگه؟ هیچ‌کس. دورمون خالی شد. تو غار تنهایی باقی موندیم. ولی خب من ساره رو دارم و داییارو و مهم‌تر از همه آتوسا رو. ارزشمندتر از هر دوستی هستن نه؟ البته که داییام اونقدرا کنارم نیستن و تقریبا تو اکثر موضوعات با هم تفاهم نداریم ولی خب همدیگه رو دوست داریم و اونام به خاطر شخصیت آرومشون با من و رک‌گوییم کنار میان. اه راستی شهاب، نمی‌دونم من و شهاب چه ارتباطی تا الان با هم داشتیم اصلا. هیچ وقتم حس خاصی نسبت بهش نداشتم. فقط می‌دونم خیلی شبیه همیم. ولی اون خیلی بی‌ادبه. الانم نمی‌دونم اصلا دوباره با هم حرف می‌زنیم یا نه. ولی خب چرا دروغ؟ باهاش خوش می‌گذشت اکثرا.با شیخم خوش می‌گذشت ولی خب دیدار من و شیخ رفت تا قیامت. البته امیدوارم اونجا هم نبینیم همو.امروز پشت تلفن فقط چرت‌وپرت گفتم به ممدرضا، اصلا نمی‌فهمیدم چی می‌گم. فکر کنم اونم نمی‌فهمید. خیلی هم سعی کردم صدای آتوسا رو نشنوه که داشت مخالفت خودشو به شکل داد و هوار کردن اعلام می‌کرد. منم مخالفم. یعنی احتمالا مخالفم ولی به خاطر دریا دیگه. هوف. کاش ممدرضا و آرمین می‌فهمیدن که من هیچ‌جوره قرار نیست از اونیکی محمدرضا خوشم بیاد. اصلا وای ولم کنید.باید پیج جدیدم رو درست‌ودرست کنم.واقعا غمگینم.خیلی غمگین.خیلی خیلی غمگین.واقعا دلم می‌خواد دوباره بوی شب و نور چراغا و صدای ماشینارو حس کنم. دلم می‌خواد زندگی رو حس کنم.چی می‌شه ادامه‌ی این قصه ایزا؟..چی می‌شه ادامه‌ی این قصه ایزا؟…</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 05:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دنیای تو ساعت چند است و این داستانا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A7-bjdza8glddr6</link>
                <description>امروز روز مهمیه. هم استرس دارم هم نه. تا قبل اینکه به مدل مسخره‌ی خودم دعا کنم و پشت‌بندش سه بار بگم &quot;خواهش می‌کنم&quot; ، استرس داشتم. اما الان نه. هر وقت اینکار رو میکنم همه چی خودش درست میشه. واسه اون نیمچه استرس باقی موندم اینارو می‌نویسم..از چت جی‌پی‌تی خواستم براساس شناختش از من یه فیلم ایرانی بهم بگه که فکر میکه ممکنه بپسندمش=| تا برم ببینم و این دو ساعت خالی صبحم رو بگذرونم. ببین پیشنهاداش بد نبودا ولی خب نمیدونم چه بُعد از شخصیت من علاقه داره ساعت هفت صبح امروز کلاه‌قرمزی ببینه؟ خب آره اگه یه زمان دیگه بود چرا که نه ولی آخه الان؟ شهِ چه ناختی واقعا؟ ازش ناامید شده بودم که یهو یادم افتاد بهترین گزینه برای الان فیلمیه که هیچ‌وقت ندیدمش و هر بار که میخواستم ببینمش مامان میگفت دیدیش یادت نمیاد. که خب گیریم که دیده باشم الان اگه دوباره ببینمش چه اشکالی داره؟ پس رفتم و &quot; در دنیای تو ساعت چند است&quot; رو پلی کردم و ظرف آبنباتارو گذاشتم جلوم.**هیچ وقت نفهمیدم بقیه‌ هم اینجورین که آبنباتای بنفش و آبی و قرمز و صورتی به ترتیب از بقیه واسشون خوشمزه تره، سفید خاصه، نارنجی معمولیه، زرد گاهی وقتا خوبه و سبز آخرین آخرین آخرین انتخابه؟ اصلا ربطی به مدل و برندش نداره احساس میکنم همیشه براساس رنگ باید قضاوتشون کرد!!خب متاسفانه الان که دیدمش دلم‌ می‌خواد برم رشت! کل ارتباط این چند وقتم با رشت، فقط شهابِ (فحش‌های رکیک) بود . و وقتاییم که باهاش حرف می‌زدم احساس میکردم وسط یه خواب بعد از ظهریِ زمستونی چرت و پرت بی‌محتوام. اه اه.چند ماهی هست دنبال یه سری از فیلمای بچگیم می‌گردم. احساس می‌کنم هیچ‌وقت قرار نیست پیداشون کنم و این غمگینم می‌کنه. کاش منم یه روز یه فرهادی بیاد جلوم همشونو از داخل چمدونش در بیاره و بگه بیا اینارو تمام این سالا نگه داشته بودم. بعد منم بشینم رو همون مبل حوری و همچنان که ظرف آبنباتا تو دستمه فیلمِ یه کت مردونه متحرک خاکستری رو ببینم که داره می‌رقصه و از اینکه کت باباشو کش رفته و با کاموا سیبیل و ابرو گذاشته و به قول خودش گریمش خیلی حرفه‌ایه کیف می‌کنه. بعدش فیلم اسکیت‌سواریشو ببینم. فیلم وقتایی که میگفت: سلام بینندگان عزیز . و یا فیلم وقتایی که جلو تلوزیون می‌ایستاد و تیتراژ سریال روزی روزگاری رو می‌خوند.کاش .. کاش همه چیز یه جور دیگه می‌شد. مثلا بابا و مامان خیلی زوج خوشبختی می‌بودن، دور و برمون پر از آدمایی نبود که تنهاترمون می‌کنن، کاش ارتباط با مردا انقدر تصنعی و کپی‌ شده و یکنواخت نبود و من احساس عذاب وجدان نمی‌گرفتم بابت رفتارم، کاش شهاب انقدر کاراکترش مزخرف نبود، کاش آدما انقدر پوچ و توخالی نبودن. و کاش ذوق درون اون دختربچه رو به گند نمی‌کشیدن.فکر کنم وقتشه شهاب رو هم بلاک کنم. خداروشکر دیگه عذاب وجدان نمیگیرم. و بازم خداروشکر که اینیکی قرار نیست فردا تو بام یا هر جای دیگه‌ای جلوم سبز بشه!امیدوارم اتفاقات امروز به بهترین شکل پیش بره. </description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 11:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>