<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایزابل بروژ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28929182</link>
        <description>به وقت غم&quot;ایزا&quot; و در روزهای شادمانی &quot;بل&quot; صدایش می‌زدند!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:30:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3107470/avatar/j7NIMV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایزابل بروژ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28929182</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیشد که اینجوری شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%DA%86%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-a66gc7yr10db</link>
                <description>میدونم خیلییی وقته از این چالشِ &quot; اگه اینجا نبودم،کجا بودم؟&quot; گذشته ولی دوسش داشتم، پس تو رو خدااا منم بازی:))))))))) :عکاسخب این عکسی که می‌بینید منم. تولد سه یا چهار سالگیمه. دایی می‌خواد ازم عکس بگیره. منم خودمو پرت میکنم روی مبل بادیم و یه لبخند گَل‌ و گشاد میزنم و دستامو تا آخرین درجه باز میکنم. دایی عکس اولو می‌گیره. بعد با نارضایتی میگه که ژستمو درست کنم و دستامو جمع کنم. خب میدونید؟ من اونموقعا جوجه‌ی مامانم بودم! و این مسئله اونقدری بهم اعتماد به نفس میداد که کاملا معتقد باشم این داییه که داره اشتباه میکنه! و خلاصه بعد کلییی مخالفت قبول کردم‌‌ تا عکسو بگیره. و دیگه اون عکس شد این عکسی که می‌بینید. یادمه تا مدت‌ها میدیدمش و حرص می‌خوردم که : عکس قبلیه قشنگ‌تره! و به این نتیجه رسیده بودم که فرد عکس گیرنده، دقیقا مثل یک دیکتاتور میتونه تاثیرگذار باشه روی من، نگاهِ من، بدنِ من و در نهایت تصویرِ من. و این مفاهیم کم کم منو به عکاسی علاقه‌مند کرد. دلم می‌خواست عکاس باشم تا بتونم ثابت کنم که یک عکاس میتونه حقیقتِ یک چیز رو طبق سلیقه خودش بازتعریف کنه. اما خببب همه اینا در نهایت فقط مثل آرمان‌های یه سری از این تحلیلگرای سیاسیِ سن بالا باقی موند و من هیچ‌جوره عکاس نشدم:)))دوبلوربنده در کودک‌سالی خیلی بد غذا بودم! و مامان آتوسای من هم برای حل این مشکل تصمیم گرفت از شخصیتی خیالی به اسم رویا استفاده کنه. و با صدای بچگانه و بشدت نازنازی‌ای به جای لقمه‌های غذا حرف می‌زد. بنده هم که ساده‌دل! همونطور که برای بی‌کسیِ بادمجونی که گویا مامان و باباشو توی لقمه‌های قبلی خورده بودم، گریه ‌میکردم، میجوییدمش تا زودتر اونم خورده بشه و تو شکمم به خانوادش برسه! خلاصه از بعد این اتفاق کاراکتر رویا با اون صدای جذابش شد یک بخش باورپذیر از تربیت من و الحق که همیشه‌ام جواب بود! بعدها فهمیدم این متد آتوسا خانم قدیمیه و قبل از من روی ساره هم اجراش می‌کرده و اونقدر تاثیرگذار بوده که ساره هنوزم بعد اینهمه سال عاشق رویاست.تمام این‌ها در همون سن منو ترغیب کرد به بازی با صداها. کم کم منم صداهای خودمو پیدا کردم و بهشون اسم دادم. تا جایی که کاراکتر &quot; بلوط&quot;ِ من هم با زبان و لهجه‌ی متغییرش به باورپذیریِ رویا رسید. (و بله واقعا راهِ آسونیه برای کنترل بچه‌های فامیل:)) . خلاصه که همه اینا عشق به دوبله رو توی من ایجاد کرد. اما این عشق و خیال هم مثل بقیه زیر بار زندگیِ حقیقی به فراموشی سپرده شد!مجرییه خانم مجری که الان به خاطرش ندارم؛ زمان بچگیم توی تلوزیون بود. همیشه با ریتم و سرعت خاصی صحبت می‌کرد و برام جذاب بود. تا اینکه یه روز رندوم دایی سامیار خندید و گفت: این مجریه چقدر شبیه ایزابله حرف زدنش. و خب دیگه بقیشو میتونید حدس بزنید که چقدر بعد از اون فیلم از خودم دارم که اینجوری شروع شده: سلام به بینندگان عزیز..نویسندهرویای نویسندگی چیزیه که حتی نمیتونم براش یه نقطه شروع در نظر بگیرم. خب، من اونقدری خوش‌شانس بودم که توسط دو تا کتاب‌خون اعظم یعنی مامانم و دایی سامیار احاطه شده بودم. یه جورایی بخاطر اونا &quot; قصه و داستان&quot; اون زمان عشق اول من بود. یادمه تا قبل از یادگیری الفبا، کتاب‌ها رو میذاشتم جلوی خودم و طبق تصاویری که داشتن داستان من‌درآوردی‌ای می‌ساختم. یا از طریق نقاشی‌هایی که میکشیدم قصه می‌گفتم.یکی دیگه از خوش‌شانسیای بزرگ زندگیم هم وجود معلمای ادبیات فوق‌العاده‌ام و تشویق‌ها و کمک‌هاشون بود!برای همین همیشه رویام، هر شغلی راجع به نوشتن بود. مخصوصا حوزه ادبیات نمایشی.اما خب به مرور از یک‌جایی به بعد کم کم این نقش برام خیلی کمرنگ شد و رسید به پراکنده نویسی‌های ساده‌ی نوت گوشیم! خلاصه که نویسنده هم نشدیم.نقاشنقاشی هم مثل نوشتن دقیقا یه چیزیه که از همون بدو برای من شروع شد. از همونجایی که تو یک سالگی شناسنامه‌ی بابامو با مداد شمعی خط‌خطی کردم و مامان نمیدونم چرا اما به این نتیجه رسید که من دلم می‌خواد نقاشی بکشم و برام یه عالمه دفتر خرید تا اینجوری بتونه سِیرِ نقاشی کشیدنم رو از اول تا بزرگ شدنم ثبت کنه. و خب همین کارم کرد. و من تونستم نقاشی رو کاملا جدی ادامه بدم و بعد از اون هم که دوران معماری رسید و تونستم کلی ازش بهره ببرم. اما بعد از اینکه معماری رو ول کردم به طرز ناعادلانه‌ای نقاشی و طراحی هم از زندگیم خط زده شد. و یک سالی میشه که دیگه هیچی نکشیدم.تنیسورمن واقعا تو ورزش علاقه و استعدادی ندارم! کلاس‌های زیادی هم امتحان کردم اما هیچی به هیچی! در حدی که &quot;سعید معروف&quot; عشق دوران کودکی بنده هم باعث نشد والیبال رو یاد بگیرم :) اما تنیس از بچگیم و همون روزی که بابا راکت و وسایلش رو برام خرید و بهم یادش داد برام چیز دیگه‌ای شد‌‌. ولی خب به دلایلی اون راکت و وسایل هم سال‌های زیادیه که دارن گوشه کمد خاک می‌خورن.رقصندهاز همون بچگی کلاسای رقص زیادی رفتم. آتوسا آرزوش بود بالرین بشم. که نشدم اما خب رقص زندگیِ منه! تو شرایط عجیبی همراه من بوده. تو شادی، ترس، مستی، غم و حتی افسردگی! رقص در واقع بیان من و آزادیِ منه! فیلمای زیادی دارم از بچگیم که اغلب فیلم‌بردارشون هم ساره‌ست‌. فیلم‌هایی که داخلشون با تمام وجودم می‌رقصم و خوشحالم‌. و دقیقا همون اعتماد به نفسی رو دارم که شاید الان عمیقا نداشته باشمش.طراح لباسطرح‌ها و ایده‌های مامان از بچگی برای من تحسین برانگیز بودن. مخصوصا خلاقیتش توی تغییر دادن لباس‌های آماده و تبدیل یه آیتم بیسیک به یه اثر هنری! همین باعث شد منم بشم عاشق مد و فشن و روی تک تک جزئیات استایلم وسواس‌گونه وقت بذارم و مثل مامان مدام بیوفتم به جون لباسام و تغییرشون بدم! حتی یه تایمی به طور کاملا جدی میخواستیم با مامان برند خودمو داشته باشیم که معجزه‌های اون دوره‌ی زندگی مثل جنگ دوازده روزه مجال ندادند.خوانندهکلاس اول بودم که از گروه سرود حذف شدم. اون هم به طریق افتضاحی( معاون پرورشیمون بهم پیشنهاد داد از این به بعد به جای خوندن فقط لب بزنم!) و این برام عدم اعتماد به نفس عجیبی به بار اورده بود. همون موقعا یه سریال ترکی‌ای پخش میشد به اسم روزی روزگاری. همیشه عادتم بود برم جلوی تلوزیون بایستم و همراه اون تیتراژ بلند بلند بخونم و اصلا هم حواسم به دور و اطرافم نبود. تا اینکه مدتی گذشت و فهمیدم که تمام اون شبایی که من میخوندم عمه‌م از خونش میومده بیرون و روی پله‌ها میشسته تا فقط صدامو گوش بده. اولش که فهمیدم ترسیدم و معذب شدم. حتی دیگه وقتی بهم اصرار کردن که بخونم نخوندم. اما بابا اینبار هم نقشش رو ایفا کرد و کم کم همراه با ساز نواختن به من خوندن رو هم یاد داد‌. و اینجوری شد که یکی از بزرگترین رویاهای زندگی من یعنی آواز متولد شد.یادمه سوم دبستان بودم که روی یکی از شعرهای کتاب فارسی ملودی ساختم و موقعی که نوبت من برای خوندن شعر رسید با اضطراب شروع کردم روی میز ریتم گرفتن و خوندن اون شعر با همون ملودی. یادمه خیلی از واکنش‌های احتمالی میترسیدم. اما وقتی تموم شد معلمم و کل کلاس تشویقم کردن و این برام شد یه امید رنگی رنگی! این امید با من رشد کرد، دوران هنرستانم پر و بال گرفت و خلاصه اومد تا این سن. هر چند که به دلایلی درونی آلوده شد به ترس‌های زیاد رویای اجرا برام ناممکن شد. اما هنوز هم صدای منه و هنوز هم با تمام نواقصش وجود داره. حتی اگه دیگه هیچ وقت قرار نباشه کسی اونو بشنوه.بازیگرآتوسا میگه این منو یاد تو میندازه.در کنار بقیه‌ی فیلمام، آرشیو بزرگی دارم از لحظاتی که توشون خودم رو به طریقی گریم می‌کردم و نقشی رو بازی میکردم و آواز و دیالوگ‌های من درآوردی‌ای هم می‌خوندم.فیلم نامه و نمایشنامه‌های زیادی هم توی همون سن نوشتم که الان هرچی میخونمشون بیشتر نمیفهممشون:)حتی یه بار نمایشنامه‌ای نوشتم و با دختر عموم تصمیم گرفتیم برای فامیل اجراش کنیم و بلیتاشم آماده کردیم:)بازیگری برای من پر از خاطره‌ست. از تئاترهای مدرسه گرفته تا اون نقش ملوانی که باهاش دل سخت‌گیرترین معلمم رو نرم کردم. از لهجه‌های مختلفی که یاد میگرفتم، تا تقلید و ادا در اوردن‌هایی که بخاطرشون توبیخ و راهی دفتر مدرسه شدم.بازیگری من رو یاد دوستای عزیزی میندازه که سالهاست حتی ازشون خبری ندارم.اما خب این هم به عنوان یه رویابافی خردسالانه باقی موند و تموم شد.و خلاصههه که انتهای همه اینا، من شدم ایزابل، یک معمارِ انصرافی که سالها دور خودش چرخید و نفهمید که اصلا واقعا دلش میخواست کی باشه.یادش بخیر!</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 19:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک لیدیِ لرِ غمگین!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%90-%D9%84%D8%B1%D9%90-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-b8xttihnzkpx</link>
                <description>پرا‌کنده نویسیه و تا دلتون بخوادددد چرت و پرتتتت.میدونید حقیقتا این روزها لرِ غمگینی درونم زندگی می‌کنه که حتی موقع خط چشم کشیدن هم میگه : ___ مِنِ ای وضع!ساره و آتوسا به طور مکرر خواب‌های خیلی بدی راجع به من دیدن. خب من اعتقادی ندارم به این چیزا اما کمی برام ترسناکه. آره واقعا میترسم. و برای اولین باره که بیشتر از هر چیز از خودم میترسم! اه حس میکنم با بیانش دلشوره‌م هزار برابر شد.هوفف ولش کن دلم میخواد یه جوری این استرس یادم بره. بذارید از نی‌نی‌های دوست‌داشتنیِ زندگیم بگم براتون:پریشب النارو اندکی و تا حد مقبول و بامزه برای یک دختر ده ساله میکاپ کردم. اون هم گفت که میخواد در ازای این کارم برام موهام رو درست کنه و خلاصه خیلیم قشنگ درست کرد و بعدش از کیف نقلی و کوچولش چندتا نگین در اورد و زد روشون و منو یاد روزهای بسیار دوری انداخت. النا همیشه باعث میشه قلبم اکلیلی بشه. حس میکنم کاملا پتانسیل اینو داشته که به جای دخترداییم خواهر کوچولوی من باشه. یعنی خب من به عنوان بزرگترین نوه، نی‌نی‌های زیادی رو دیدم و شاهد بزرگ شدنشون بودم. اما النا از همون یک روزگیش جایگاهی رو توی قلبم تصرف کرده که هیچکدومشون از نزدیکشم رد نشدن.*(بغلای طولانیِ ریحانه‌ی شیش ساله و دوستت دارم گفتناش میاد تو ذهنم و عذاب وجدان میگیرم..ایخداا)یه موجود دیگه‌ایم هست اسمش روشناست و خواهرِ کوچیکتر الناست. عجیبه اصلا. همزمان که پیرت میکنه، میتونی بایستی و تحسینش کنی بخاطر نوع کاراکتر پیچیدش. اما خب دو ساعت بعد از اینکه به ساره گفتم دلم میخواد دختر آینده‌م مثل روشنا بشه، حرفم رو پس گرفتم. چون دیدم درسته که هر دومون اغلب دامن میپوشیم و موهامونو خرگوشی می‌بندیم و این به عنوان یه مادر و دختر ظاهر باحالی داره اما دقیق نیم ساعته که من و یه بچه چهار ساله به زور باهم روی یه صندلی کوچیک نشستیم صرفا چون هیچ کدوممون حاضر نیست کوتاه بیاد و بره رو یه صندلیه دیگه بشینه. اره خلاصه گویا اصلا صلاحیت مادری برای چنین موجودی رو ندارم. تازه تهش اون کوتاه اومد:) و خب این نادرترین اتفاق ممکن بود. بعلاوه اینکه کاملا فتنه‌گرانه رفت و به بابام گفت بهتره که ایزابل رو دعوا کنیم چون مدام جوابم رو میده! اما خب اشکال نداره در نهایت منو روشنا داداشیای همیم.پلن دارم به روشنا یاد بدم که هر کی هر اعتراضی کرد، بگه: Because im a lady thats why!چند دقیقه یه بار صدای سرفه ساره رو می‌شنوم و نوشتنو متوقف میکنم و نگاهش میکنم تا مطمئن شم خوبه. دیشب میگفت حس میکنم دارم سرمامیخورم. خب حقیقتش حاضرم کل شهرو نذری بدم ولی ساره سرمانخورده باشه. به چند دلیل: یک اینکه اینکه به تازگی بود که شخصا متوجه شدم ساره جان رسما به قصد کُشت ویروس منتقل میکنه:) و منم این دو سه ماه به اندازه کل زندگیم مریض شدمو پام اسیب دیدو فلانو. و دو اینکه خب طبیعتا دلم میخواد حالش خوب باشه تا بزنیم تو سرو کله‌ی هم. واسه همین خدایا تو رو خدا بس:)))))))))هعیی‌.مدتیه که یه آهنگ کارادنیزی از ناکجا افتاده توی مغزم اما به دلیل عدم دسترسی نمیتونم پیداش کنم و به این فکر میکنم که دقیقا کِی میتونم پیداش کنم. اصلا میتونم؟&quot;inanmazdum sözüne, bir çift çadır gözüne!..&quot;ای‌بابا ولش کن. به جاش جناب داریوش دوست نداشتنی رو گوش میدیم. کارِ همونو میکنه تقریبا.پس : به من نگو دوستت دارم. که باورم نمیشه.پی‌نوشت یک: وای ولی چقدر نیاز داشتم پرت و پرت بگما.پی‌نوشت دو: این متن واسه دیشب بود و ساره آخرشم سرماخورد ممنون خدافظ:)))).پی‌نوشت سه: آیا ویرگول چه زمانی قراره برای این مضحکه اجازه انتشار بده؟</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 23:11:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرخِ مرا ندیده‌اید؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-kqrtw9r5t5nw</link>
                <description>من سرخم را گم کرده‌ام.سرخِ خونینِ دلبند من که از غلظت خشم و عقده به سیاهی لخته می‌شد. سرخِ تاریک و شبگونِ من، که ضعفِ دست‌هایم را آلوده به حضورش می‌کرد. آلوده به نگاهِ آرام و سرخورده‌اش. آلوده به خشونت آشکارا و ترسِ پنهانش.سرخِ یتیم من! غول کوچک و تنهای من! پسربچه‌ی بوسیدنیِ من!چقدر دلم برای تو و عشق گناه‌آمیزت تنگ می‌شود.برای زیست جنایتکارانه‌ و دوست‌داشتنی‌ات،زیستی که هنوز دروغین بودنش را باور نکرده‌ام.هنوز در احمقانه‌ترین لایه‌های وجودم برای بی‌وفاییِ وقیحانه‌ات توجیهاتی دارمو در مادرانه‌ترین لایه‌ها برایت حکم بخششی صادر می‌کنمو در کودکانه‌ترین‌ها خودم را میان سرابِ آغوشِ دیر و دورت پنهان می‌کنم.تا آنِ عاقل و بزرگسالم با ترکه‌ی شماتتش نیاید،و دستِ امیدوارم را از دست فریبکارت بیرون نکشد.تا بگذارم خرگوشِ فرّار و ترسانمیان چنگال روباهِ مکار آرام بگیردو غرق در عطرِ خون‌آلود تن روباه،با باقی مانده‌ی معصومیت،و اندک صداقتشبه اندازه‌ی تمام بیداری‌های کابوس‌وارِ گذشته،زیر نوازش‌ِ پنجه‌های تیز یارش،آرام، همچون جنینی در رحم، بخوابد.حالا، ایزابل!به منشا خلقتت خوش آمدی.به لبه‌ی تیغ آفرینشِ دردمندتو تو، روباهِ من!حالا، محکم‌تر از هر مجرمی که به دامش آوردی،این منِ خطاکار را در آغوش بگیر.باور کن که هردومان خسته‌ایمخسته‌ترمان نکنجانبازِ جانکاهِ من!تو از رگبار صحرای سوزانِ هستی برگشته‌ایو من از زخم شمشیرِ نبردِ روزگارخدا را شکر که زنده‌ایخدا را شکر که زنده‌اماما ای‌ محبوبم!وقتش رسیده که هر دو تسلیم شویم.پس برایم بگو،بگو کجایی سرخِ سیاهِ من؟پی‌نوشت: این متن با الهام از پست آشنا جانم و در جوابِ سوالِ &quot;تو چه رنگی را گم کرده‌ای؟&quot; نوشته شده‌. در واقع بخش کوچیکیه از یک کلاژِ رنگی.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آنهایی که رهایشان کردم: یک مرد خوب!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A8-gt4b6du864fk</link>
                <description>تو مرد خوبی هستی.این احتمالا اولین جمله‌ایست که هر کسی میتواند با دیدنت به زبان بیاورد. تو از آن دسته انسان‌هایی هستی که خوبی صرفا برایت یک &quot;فعل&quot; نیست بلکه نوعی &quot;بودش&quot; است. و آخ اگر می دانستی چقدر از این نیکیِ اجتماعی نفرت دارم‌. زیرا از نظر من این خوب بودن برچسبی بوده است که توان تو را برای زندگی‌ای حقیقی‌تر و توان مرا برای تحلیل احساسات زنانه‌ام گرفته.پسر ممتاز خانواده، دوستِ بامعرفت رفقا، مرد رمانتیک و متعهد یک رابطه عاشقانه‌. این‌ها صورتِ عمومیِ توست و من اما امروز می‌خواهم به تویی بپردازم که راوی بخشی از من‌ست.تو جزو آن رهاشده‌های تامل‌برانگیز زندگی من بودی.چشم‌هایت عجیب بود و نگاهت آشنا، یا شاید هم حاوی نوعی مبرا بودن از خیلی آلودگی‌ها. از همان اولین‌بار توجهم را به خودش جلب کرده بود. مرا یاد یکی از طراحی‌های قدیمی‌ام می‌انداخت. یک نگاه مردانه که از از دل خطوط دست‌آزاد من متولد شده‌ بود و همه از من میپرسیدند که صاحبش کیست؟ و من جوابی نداشتم تا آنکه سال‌ها گذشت و تو را دیدم. انگار صاحب آن نگاه از میان بافت زرد کاغذ به بیرون آمده و مقابلم ایستاده بود.از همان ابتدا معصومیت درونت، بخشی از زره فولادینم که مربوط به جنگ با انسان‌های بی‌محتوا و زبان‌دراز است را فرو ریخت‌.ارتباط قابل پیش‌بینی‌ای داشتیم. مرد متعادلی بودی در تقابل با منِ پرهیاهو . من بلند حرف میزدم. از احمقانه‌ترین چیزها به طرز ضایع‌شونده‌ای ذوق‌ می‌کردم. و تو تمام مدت آرام نگاهم می‌کردی.متوجه می‌شدم که هنوز به من اعتماد نداری‌. گه گاه قدمی به عقب برمیداشتی و سپرت را در دست می‌گرفتی تا مرا نیز به عقب برانی. این کارت عصبانیم می‌کرد. اما همه چیز برایم مثل یک قصه‌ی از پیش تعریف شده بود‌. می‌دانستم که به زودی همه چیز تغییر میکند. پس کودکانه به بازیِ ارتباطی‌ام ادامه می‌دادم.عقب نمی‌رفتم. به جایش لبخندی میزدم و همانجا می‌ایستادم و همه چیز را به یک کمدی بدل می‌کردم. زیرا که همیشه خنده بهترین راه نفوذ و نزدیکی‌ست.و روزها می‌گذرد. حالا تو در حقیقت دوستِ منی. دیگر خبری از سپر دفاعی‌ات نیست. من هم کنارت خود واقعی‌ام هم که نباشم، خودی هستم که دوستش دارم‌. با تو بلند بلند می‌خندم. موضوعاتی ساده برایمان می‌شود بحثی پر جنب و جوش. می‌شویم مثل داستان‌های پر از فراز و نشیب و هیجان‌انگیز.حالا دیگر این تویی که رضایتمندی و قدم‌هایت را با سرعتی حتی دور از انتظار من به جلو طی می‌کنی. درست همینجاست که شک به جانم می‌افتد‌. با آنکه معماریِ این صمیمیت به دست خودم بود. حالا اما می‌ترسیدم که سقف این سازه روی سرم خراب شود.البته تمام تقصیر را گردن خودم نیندازم. این تو بودی که اجازه این نزدیکی را به ما دادی. تو به من همان صحنه‌ای را دادی که ایزابل عاشق درخشیدن در آن‌ست.تو گذاشتی همه چیز حول و محور من باشد‌.اجازه دادی تا با تو و دوستانت ساعت‌ها وقت بگذرانم و صمیمیت‌هایی هولناک بسازم‌.تو در لحظات تاریک زندگی‌ام، بارانِ پنج صبح و دریا و جنگل را به من هدیه دادی.تو در تمام طول مریض‌حالی‌هایم همراهم بودی.در جنگ و بمباران،تو همیشه کنارم بودی.برایت فرقی نداشت که من هر روز آن ایزابل پر شور اوایل نباشم و گه گاه لکنت‌هایی بگیرم، گاهی کم حوصله باشم، گاهی پرخاشگر باشم یا گاهی اصلا نباشم!هیچ گاه دنبال آن صدای بشاش و رها نبودی و حتی آن ایزابل با صدایی که سرفه امانش نمیداد را هم دوست داشتی.تو به عروسک‌های مورد علاقه‌ کودکی‌ام اهمیت می‌دادی. به صحبت‌هایم راجع به رنگ‌ موهایم، تو به تمام چیزهایی که متعلق به من بود اهمیت میدادی، حتی به همین صفحه‌ی ساده‌‌ام در ویرگول.تو نمی‌دانم به چه قیمتی، اما پایِ منِ افسارگسیخته و گستاخ ایستادی. چنان با اشتیاق به پرحرفی‌ها و شلوغیِ بی‌پایانم گوش می‌دادی که برای آنی، گمان کردم به مقصد رسیده‌ام. گمان کردم این همان نقطه‌ی توقف و همان خانه‌ای است که سال‌ها به دنبالش بوده‌ام.و من از تمام این‌ها خوشحال بودم. اما متوجه ترسی نبودم که داشت از گوشه‌ کناری به جانم می‌خزید. متوجه نبودم که دارد چه می‌شود.همه چیز را دوستیِ ساده‌ای، شبیه باقیِ دوستی‌هایم تصور می‌کردم. هر چند که می‌دانستم این سطحی که به این ضرب و زور در آن شناورم، عمقی دارد بسیار متفاوت‌تر از تصورات من.جدی‌تر از آن بودی که بتوانم با بی‌حواسی‌های متظاهرانه‌ام از دستت فرار کنم.اصلا راستش را که بخواهی من هیچ گاه دلم نمیخواست از دست تو فرار کنم. تو تمام آن چیزی بودی که هر زنی می‌تواند از مفهوم &quot; عشق و خانواده&quot; طلبش کند. راهِ تو اشکان، راهی بود هموار و بی سنگلاخ. اما برایِ منِ گریزپا سد‌هایی نامرئی و غول‌آسا میانش بود که مقصدت را برایم غیرممکن کرده بود.اولینش سد احساسات بود. تو آن زمانی از من عشق خواستی که این عشق دانه‌ای بود که در قلب من به یاد کس دیگری جوانه زده بود. حس گناه‌کارانه‌ای داشتم. نه بخاطر دوست داشتنم. بلکه بخاطر &quot;او&quot; که بسیار متفاوت از تو و شاید اصلا نقطه مقابلت بود.دومین سد ترس بود، اشکان من می‌ترسیدم. به چندین دلیل:من میترسیدم از هوشِ پنهانت که میتوانست ناغافل جایی که نباید، نقاب وزین مرا بردارد و آنِ حقیقی‌ام را ببیند. آنِ ناکامل‌تر من. مضحک است نه؟ این آرزوی همیشگی من است و همزمان بزرگترین وحشتم!ترس دیگرم از ضعف‌های تو بود. از اینکه گاهی اوقات لایه‌های تاریک و ضعیف گذشته خودم را به یادم می‌انداختی. تو داشتی در همان مردابی دست و پا میزدی که من از آن گریخته‌ بودم، تلخ بود که از منِ لجن‌آلود، انتظار دستِ نجات داشتی‌.دایی سامان همیشه میگوید: ایزابل در کودکی‌اش حتی از یک جوب هم که می‌خواست بپرد آن را متر و سانت میکرد. و تو اشکان، با آن سرعت نزدیک شدنت، با روراستیِ عریانت، با ترس‌هایت و دوست داشتنت تمام محاسباتم را بهم زدی‌.می‌دانستم بزرگترین ترست رهاشدگی‌ست و به همین دلیل بود که وجدان‌درد عذابم می‌داد. من نباید گواهی می‌شدم بر رهاشدگی‌ات . نباید نمکی میشدم روی زخم‌هایت.احساس می‌کردم آزادی‌ام زیر سوال رفته‌ست. در ذهن من ایزابلِ رهایی که تمام عمر بودم حالا دوباره به دست دلبستگی‌ای اضطرابی به زنجیر کشیده میشد.دست به هر ترفندی زدم. نادیده‌ات گرفتم. نامهربانی کردم. دیدم جواب نمی‌دهد. گذاشتمت مقابل خودم و برایت قصه‌ی نبودنم را گفتم. گفتم که آدمِ خوبی نیستم. که نمی‌توانم آنطور که میخواهی با تو همراه شوم. که قدرتش را ندارم و روزی پشیمانت می‌کنم. گفتم تا بتوانم هم تو را برانم و هم خودم را برای خطاهای آینده‌ام بیمه و مصون نگه‌دارم. به تو گفتم که دروغ می‌گویم اما تو آخرین لایه‌ی دروغ‌هایم را نیز کالبدشکافی کردی. به تو گفتم نمی‌مانم و تو گفتی می‌دانی زیرا که من هیچ‌گاه نمانده‌ام. گفتی که در آغوشم خواهی گرفت. آنقدر که نتوانم جایی بروم. به تو گفتم که اشتباهت خواهم بود. و تو خندیدی که: زنده باد اشتباهِ خوب من!سست و گیج وامانده بودم. نمی‌دانستم باید چه کرد. من تو را واضحا نمیخواستم. اما از این نخواستن هراسناک بودم.همه طرف تو را می‌گرفتند. خانواده‌ام، دوستانم، حتی وجدان و منطقم، همین باعث میشد که از تو هم شرمسار باشم و هم نفرت‌زده.دوباره همان قصه‌ی همیشگی: آدم بده‌‌ی‌ ارتباطات شدن.می‌دانی؟ دیگر داشت حالم از این تکرار بهم می‌خورد. پس گفتم که میخواهم آدم بدی باشم‌ و از آن لذت ببرم. میخواهم همانطور که زهرا نفرینم کرد با آدم‌های مثل خودم آشنا شوم و به آن‌ها عشق بورزم و کمی نقش قربانی را بازی کنم.بالاخره آن روز رسید و با فلسفه‌چینی‌های بسیار رهایت کردم. برایت از هر دری گفتم. از تفاوت‌هایمان، از اینکه این تروماهای لعنتیِ جفتمان دارد سوهان روح یکدیگر می‌شود. تو هم پذیرفتی‌‌. حتی اعتراف کردی که تحت فشار بودی اما دوست داشتنت به تو اجازه‌ی تعیین تکلیف کردن نمی‌داد. نفس راحتی کشیدم.بالاخره توانستم خودم را از زیر بار مسئولیتت خارج کنم. توانستم بالاخره همان &quot; دوستی&quot; متوهمانه خودم را بینمان حفظ کنم. اما تو نمیخواستی دوست من بمانی، صرفا نمی‌توانستی همه چیز را یک‌دفعه رها کنی و بروی. انگار باید کم کم و روزمره از من فاصله می‌گرفتی. من هم با کمال میل پذیرفته بودمش. دروغ چرا؟ خودم هم بخاطر از دست دادن آدمی مثل تو غمگین بودم.اما کاش کمی سرعتت بیشتر بود. کاش این ایزای سرکش را از زندگی‌ات بیرون می انداختی. تا آن شب نمی‌رسید و آن حرف‌ها را نمی‌زدی و آن حرف‌ها را نمی‌زدم.آن شب هیچ گناهکار مشخصی وجود نداشت. هر دویمان قربانیان فرتوتی بودیم که میخواستیم خودمان را نجات دهیم. همیشه همین بودیم‌‌‌. تو و غول سیاه افسردگی و من غول خاکستریِ غرورم. ما هیچ‌گاه نمی‌توانستیم مرهم دردهای هم باشیم. انگار که هرکدام با زبانی دیگر حرف میز‌نیم و متوقف هم نمیشویم‌‌.آن‌شب فضای سنگینی بود. غمت را برایم میگویی. به جای فهمش، کوچک میشمارمش و اما باز هم مثل همیشه برایت دنبال راه‌حلی می‌گردم. سپس نوبت من می‌شود. غمم را برایت میگویم. لاینحل میشماری‌اش و میگویی دارم باعث حال بدی‌ات می‌شوم و دلت نمیخواهد بشنوی‌‌اش. &quot;نگو، نگو، نگو&quot;. از حجمِ شانه خالی کردن‌ همیشگی‌ات خشمگین می‌شوم. حرف‌هایی میزنم که نباید میز‌دم. کلمات را مثل خنجر با نثری روان به قلبت میزنم. احساس برتری میکنم. و اما تو بدترین کار را در حقم می‌کنی: حرف‌هایم را میپذیری. می‌گویی همیشه از خودت به همین دلایل بیزار بودی. توِ بی‌انصاف، آگاه و دانسته مرا در نقش جلاد قرار می‌دهی تا مثل همیشه با تزریق عذاب وجدان مهارم کنی. خسته می‌شوم. خسته می شوی‌‌. پس برای آخرین‌ بار به تو می‌گویم که چقدر برایم ارزشمندی و بعد رهایت می‌کنم. برای همیشه.و این پایان خوبی برای ما نبود.با وجود تمام اشتباهاتمان، آنقدری بودی و بودیم که بتوانم بگویم ارزش بیشتر از این‌ها را داشتیم.راستش را بخواهی من بابت دوست نداشتنت خودم را بدهکار نمیبینم. و نمیخواهم بابتش از تو طلب بخشش کنم.اما..مرا ببخش.ببخش که انقدر در نه گفتن ناتوانم.ببخش که نتوانستم هیچ‌گاه خود واقعی‌ام باشم.ببخش که همیشه روایتی صادقانه از دروغ بودم.ببخش که بازی کردم، با کلمات، با قصه‌ها، با لحظاتمان، با تو.برایت آرزوی عشقی واقعی،و رهایی از بند رهاشدگی دارم.سلامت و خوشحال بمان.از طرف: اشتباهِ ناخوب تو.پی‌نوشت: بله اصلا نباید نوشته می‌شد. ( راستی داری می‌خوانی‌اش؟)</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:21:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آنهایی که رهایشان کردم: بابا!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-stkcmkd5nrsl</link>
                <description>آتوسا جانم در آن دوران زیباتر از همیشه شده بود و به سبب همین باورهای خرافی بود که تا یک روز قبل از سونوگرافی همه یقین داشتند که من پسر هستم.و این باب میل شما نبود. حتی به دایی سامان که به تازگی فهمیده بود دختردار میشود حسادت میکردی و دلت نمیخواست برای این پسرِ فرضی اسمی انتخاب کنی.تا آن‌که آن روز رسید و من هم از بد یا خوبِ داستانمان دختر شدم! و شما ذوق زده گفتی که من یک هدیه‌ام! گویا در ابتدا نیز دلت می‌خواسته نامم را هم همین بگذاری. حالا تمام اشتیاقت جان گرفته بود.تو معتقد بودی که دخترت تنها کسی‌ست در این دنیا که می‌تواند واقعا به تو عشق بورزد و تنها پناهگاه امن و یاورت باشد. معتقد بودی که از بعدِ من، همه چیز بهتر میشود. انگار که در آن جنینِ بی‌اراده دم مسیحایی‌‌ای را می‌جستی تا بیاید و غبار سی سال رنج را از تنت بروبد‌.آتوسا نیز معتقد بود بابای خوبی میشوی. آن هم روی حساب سال‌ها تجربه‌ات در آموزش موسیقی کودک و محبوب بچه‌های فامیل بودنت. یک جورهایی فکر کنم خودت نیز مطمئن بودی. چون همیشه در جلب رضایت همگان استادی.یعنی، فکر کنم هیچکداممان فکر نمیکردیم اینگونه بشود. آخر اینگونه نبود. اولش نبود بابا..مامان همیشه تعریف میکند از دوران نوزادی‌ام و بهانه‌گیری‌هایم برای شما هنگام سرکار رفتنت. میگوید که وابستگی شدیدی به‌تان داشتم. اصلا خودم هم می‌دانم. مگر میشود یادم برود باباجانم؟مگر میشود دختر بچه‌ای را یادم برود که در غیاب چندین ماهه بابایش دست روی کلاویه‌های سازش میکشید و مدام به مادرش میگفت: ببین! باباعه! بابا!مگر می‌شود اولین قطعه‌ را، خواب‌های طلایی‌ام را یادم برود؟ و بعد از آن، چوپان و شعبان را؟مگر می‌شود یادم برود وقتهایی که با بوسه‌هایم ذوق‌هایی اغراق آمیز نشان میدادی و من نیز خوشحال و رضایتمند بلند میخندیدم.مگر میشود دست‌های همیشه پر شما هنگام ورود به خانه را یادم برود؟ مگر میشود یادم برود که روزی هدیه گرفتن از طرف شما، مثل آن گردنبند طعم خیانت و تلخی نمیداد؟مگر میشود یادم برود که قبل از آن فریادها، باباجان، برایم نقشی دیگر داشتی.مگر می‌شود یادم برود که قبل از آن هیولای کابوس‌هایم، ما، فقط من بودیم و بابای من؟بابای من که اینطور نبود، بود؟آن فریادها و رفتارها برای بابای من نبود. آن بی‌مهری‌ها، دروغ‌ها، خیانت‌ها و رهاکردن‌ها، آن جنون‌های آنی،آن روزهای کذایی و حرف‌هایی که هیچ‌گاه فراموشم نمی‌شوند.نه ، هیچ‌کدامشان برای بابای من نبود.پس او چه کسی بود؟چه کسی بود که همه چیز را بر باد داد؟آن غول کابوس‌هایم، آن وهم،چه کسی بود که من را از یاد تو پاک کرد؟چه کسی بود که من را وادار به رفتن کرد؟وادار به ترک تو .من تو را ترک کردم بابا. نه یک بار ،بلکه هزاران بار. آنقدر که بعد از تو، ترک آدم‌ها و همه چیز برایم عادت شد. مثل اعتیادی مریض‌وار به یک درد. نمی‌دانم، توصیف دردش را پیدا نمیکنم. شاید مثل کندن تکه‌ای از جان، یا شاید هم تمام جان، شاید حتی مثل مُردن است و درد اصلا دیگر معنایی ندارد.و من بارها مُردم.هر بار که آن چمدان‌ها را جمع می‌کردم و به اتاقم و خانه‌مان نگاهی لبریز از &quot; آخرین‌بار&quot;ها می‌انداختم.هر بار که بین سیل نادوست‌ها، غریب می‌ماندم و دلم تو را می‌خواست.هر بار که برای دفاع از کوچک‌ترین حق‌هایم فریاد میزدم و تمام تلاشم را می‌کردم تا کسی متوجه لرزش تَن و بغض توی صدایم نشود.هر بار که وسط آن خیابان در تاریکیِ بامدادی می‌ایستادم و به دنبال جایی برای رفتن بودم.هر بار که نگاه هرزی مرا میترساند.هر بار که من و مامان می‌ماندیم و یک دنیا ترس این شدن‌ها و آن نشدن‌هاهر بار که من می‌ماندم و جان کندن‌هایم برای جمع کردن تومانی پول و حس شرم و حقارتم به هنگام دلتنگی برای راحتی‌ام در خانه‌مان.هر بار که غرورم زیر بار این حقیقت خرد میشد که من بدون تو قدرت زنده ماندن میان این شلوغی‌ها را ندارم.اما هیچ کدامشان آخرین بار نشد. چون شما با رویابافی‌هایت برای آینده، ما را از لب مرزِ آن امضای آخر بازمیگرداندی. و اما چمدان من هیچگاه خوشحال از آن خانه نرفت و هیچ گاه نیز خوشحال بازنگشت.انگار که از یک جایی به بعد ما تنها در نبردی بودیم و تو حریفِ سرسخت من. حریفی که هر بار مرا شکست میداد. آنقدر که از یک جایی به بعد نجنگیدم. گویی آتش‌بسی شد و من برای همیشه &quot;بچه‌ی طلاق&quot; ی نصفه نیمه باقی ماندم.اما هنوز هم نقش اول کابوس‌هایی که میبینم شما هستید.هنوز هم هر صدای بلندی مرا از جا میپَراند.هنوز هم هر لحن پرخاشگرانه‌ای برای لحظه‌ای، نگاهم را بهت زده می‌کند و زبان تند و تیزم را گره می‌زند.هنوز هم کودکانه دلم میخواهد دست نجاتی بیاید و به این رنج پایان دهد‌.هنوز هم.. هنوز هم این درد در من زنده‌ و ملموس است. مثل تپش نبض یک دست خونین و زخمی.در ابتدا سکوت و مدارا را آموختم و کمی بعد، دروغ و سیاست را. من دیگر موسیقی را از شما یاد نگرفتم، اما نقش بازی کردن و جلب توجه و نگاه و از این دست فرومایگی‌ها را چرا. ترسیده بودم بابا؛ ترسیده بودم که کسی خودِ واقعی‌ام را دوست نداشته باشد. فکر می‌کردم اگر مثل شما مرکزِ توجه باشم و کلمات را گل‌ورچین شده تحویلِ آدم‌های رضایتمند بدهم، بُرده‌ام.اما نشد بابا، من نبردم. آخرِ تمام آن مهمانی‌ها و آن معاشرت‌ها، من ماندم و غول عظیم تنهایی‌ام.زیرا من هیچ‌گاه دوست داشته نشدم. آن‌ها تنها نقاب مرا در آغوش کشیدند. هیچ کدامشان حتی نفهمیدند منِ واقعی کیست. و هر گاه نیز که ردی از آن دیدند، آسیبی زدند و رفتند.می‌دانی؟ تو حتی خدا هم که باشی وقتی ببینی به جای خویش حقیقی‌ات، بتت را پرستش می‌کنند؛ دلچرکین میشوی و دلت نزول عذاب علیم می‌خواهد. چه برسد به منِ انسانِ کوچک و ناچیز؟اما کوچکی و ناچیزیِ منِ انسان در این‌ست که با تمام این دلچرکینی، هرگاه که شخصی نیز خواست قدمی بردارد و زیر این پوشینه و نقاب را ببیند و به آن عشق بورزد، اینبار من با تمام وجود ترسیدم و فرار کردم. مثل تو بابا، در برابر عشقِ مامان آتوسای من!و من باختم باباجانم.تو نیز باختی.ما باختیم.ما، مستانِ شرابی زهر آلودو رقصندگانی با پایی آسیب‌دیده میان همهمه‌ی مهمانی.پس گور بابای رضایتی که هیچ گاه جلبش نکردیم!حالا من تنها مانده‌ام با از اینجا به بعدی که نمیدانم باید چکارش کنم.و تو ماندی وهمسری که تا ابد از تو دلگیر است و احتمالا بالاخره روزی آن طلاق کوفتی را خواهد گرفت.دختری که همیشه واقعی، اما آلوده به غم و کینه دوستت خواهد داشت.و زندگی‌ِ آرام و راحتی که زیرش خروارها تاریکی مانند باروت پنهان شده است.برایت آرزوهای زیادی داشتم و دارم. گاه نیز نفرین‌هایی که زود پسشان می‌گرفتم. حالا اما تنها برایت آرزو می‌کنم که زیبا زندگی کنی. چطورش را نمی‌دانم. این دیگر بماند به عهده خودت و خدا.اما با وجود تمام تناقضات فرزند شما بودن، به تو قول میدهم که همیشه قدردانت بمانم.قدردان زندگی‌ام، خانه‌ و اتاقم، عروسک‌های قد و نیم قدم، دامن‌های پف دار و رنگی‌ام و پاپیون روی موهایم.قدردان غرورت هنگام &quot; دختر خوشگل من&quot; گفتن‌هایت میان جمع.قدردان وقت‌هایی که مینوازی و می‌خوانی: دختر من یار بابا!قدردان آزادی‌ام، قدردان جسارتم در بلند حرف زدن و خیلی چیزهای دیگر. قدردان تمام وقت‌هایی که بابای من هستی. مخصوصا بابای خوب من!همیشه سلامت و خوب باش.دوستدار همیشگیِ تو : &quot;هدیه&quot;ی برخلاف انتظار.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 20:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب نیست دیگه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-mwvadovfh8rg</link>
                <description>وضعیت خوبی نیست. و حالم اصلا خوب نیست.اینکه نود درصد آدمای زندگیت همزمان باهم تصمیم بگیرن ناامیدت کنن چیز خوبی نیست.اینکه هر بار باعث میشن بیشتر از قبل تصمیم بگیرم خودم نباشم و مثل اونا بدی بکنم صرفا برای اینکه بقا پیدا کنم چیز خوبی نیست.ولی خب اخه چرا؟ مگه قرار نبود یه سری آدما بشن نقطه امنمون؟ یه سری دوستا بشن محرممون؟ هفت_هشت سال، زمان کمیه واسه اینکه دوستِ خوبی باشی؟ چرا انقدر آدما بدشون میاد از واقعی بودن؟ چرا انقدر مشکل دارن با خوبی کردن؟و اینکه این حس تنهایی عمیق چیز جدیدی نیست، از همه بدتره.یاد اون شبی میوفتم که آسیب پذیرترین ورژن خودم رو نشونت دادم. فهمیدی که برام فرق داری. فهمیدی که میون سیل این آدما من فقط کنار توعه که احساس امنیت دارم و فقط به تو اعتماد دارم. همیشه میگفتی دلت میخواد امنیت من باشی:)تو هم که گند زدی خب عزیزدلم.خسته‌م از تلاشای ناموفق و بی‌وقفه در راستای همه چیز.خسته‌م از اینکه تو کل پستای امسالم حرف توعه. چرا نمیری؟ داری خیلی اذیتم میکنی خیلی. من جدی جدی دیگه توانشو ندارم شیخ:)دلم میخواد همرو پاک کنم اما میدونم نمیتونم دونه دونه پاکشون کنم و بعد بمونم و جای خالیشونو نگاه کنم. چون یادآور خاطراتی هستن که برام هنوزم متاسفانه ارزشمندن.اما خب خیلی خسته‌م. بنابراین ترجیح میدم کلا برم.تا همینجا بسه دیگه. فکر نمیکردم یه روز این حرفو بزنم. اما خب به هر حال یه دیلیت اکانتمون نشه ایزا؟Neden lan:)?</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 21:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم مهندسی که راهبه شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AF-i6znpxe4uxod</link>
                <description>ممنون از داداشم، هوش مصنوعیِ بله.خب آقا من همیشه دیر می‌رسم.حتی یه روزایی هست که می‌خوام دیگه این‌دفعه زود برسم، اما از قبل هم دیرتر می‌رسم!یه روزایی هم هست که پذیرفتم که دیر می‌رسم و خب آره..باز دیر می‌رسم. یعنی پذیرشش هم چیزی رو تغییر نداد، می‌دونید؟مثلاً وقتایی که با دریا می‌خوایم بریم بیرون، همیشه ساعتِ قرار رو می‌گه پنج و نیم چون می‌دونه من هفت می‌رسم. یا صبحایی که وقت مژه داریم، وقتمونو کنسل می‌کنه و می‌ندازه بعد از ظهر؛ چون درسته که بعد از ظهرا دیر می‌رسم، اما صبحا که دیگه اصلاً نمی‌رسم!با بقیه مثل روژین و ساره و مامان کمتر این مشکل رو دارم. مخصوصا روژین، چون اونم دیر می‌رسه. اما خب وقتایی که جای مهمی می‌خوایم بریم صد باری ازم خواهش می‌کنه که دو ساعت زودتر از حالت معمول شروع به آماده شدن بکنم و منم حرفشو گوش می‌کنم و همین‌کارو می‌کنم، اما خب بازم دیر می‌رسم! فقط این‌دفعه میشه گفت یکم کمتر دیر می‌رسم.مثلاً اگه ازم بپرسن یکی از آرزوهای مهمت چیه، می‌گم ایجاد تقویمِ جدا آدمایی که همیشه دیر می‌رسن. و ازشون می‌خواستم که ساخت این تقویم رو به دریا و روژین بسپرن. چون اونا بهتر از هر کسی می‌دونن باید چطور عقربه‌ها و تاریخا رو جابه‌جا کنن تا همه چیز طوری سر جای خودش قرار بگیره که مجبور نشن شصت باری به من زنگ بزنن و فحش‌های زیادی رکیک بکشن بهم!آره خلاصه..بنده در تمام قسمت‌های زندگیم دیر رسیدم و گاهی اوقات اون‌قدر دیر رسیدم که اصلا نرسیدم!مثلاً یه روز ارائه‌مو از دست دادم و شیت‌بندی که کلی سرش زحمت کشیده بودم رو هم حیف و میل کردم، فقط چون همونطور که گفتم: انقدر دیر رسیدم که نرسیدم!و شاسد عجیب باشه ولی پشت‌بند همین چیزِ ساده، اتفاقاتی افتاد که دوستای زیادی رو از دست دادم، اعتبارم رو پیش عده‌ای از دست دادم، گرفتار محیط سمی‌ای شدم، علاقه‌م به رشته‌ام، حتی کارم و اطرافیانم رو از دست دادم و در نهایت کلا اون مسیرِ زندگی رو از دست دادم.و ذوقِ دایی رو که چندین سال بود خانم مهندس صدام می‌کرد و به همه می‌گفت که ایزابل همکارمه رو هم کور کردم و امیدش بهم رو از دست دادم.و همه اینا برای چی؟ بله فقط چون دیر رسیدم.یا الان خیلی دلم می‌خواد به شهاب حداقل یه زنگ بزنم و بابت دوستی‌ای که بدون گفتن دلیل گند زدم توش ازش عذرخواهی کنم یا توضیحاتی بدم، اما خب روزهای متوالی نادیده‌ش گرفتم و حالا دیگه دیره. چون من دیر منطقم اومد سر جاش. چون من دیر رسیدم.یا حتی بیشتر از اون دلم می‌خواست به شیخ بگم که چقدر دوستش دارم. اما شیخ خیلی وقته که رفته. و آره من حتی توی عشق هم دیر رسیدم. ولی تو همین یه مورد خداروشکر که دیره، چون گفتن این حرف نابودم می‌کرد. همینم مونده بود که غرورم رو هم همراه شیخ از دست بدم! ولی خب دلم می‌خواست اندک زمانی بود تا کمی بغلش می‌کردم. چیز زیادی که نبود. بود؟اه چی می‌گم این وسط... ولش کن. به هر حال شیخ رفته. شایدم من رفتم. بیشتر من رفتم، اما اون در رو باز کرد برام که برم. چقدر جنتلمن! مگه نه؟ من رفتم. نیومد دنبالم. نخواست که بیاد. نمیدونم شایدم می‌خواسته ولی برای اون هم خیلی دیر شده بوده باشه. به هر حال شبیه هم بودیم کمی. هوف نه ایزای ساده‌دل! برای اون که دیر نمی‌شد، زمان کافی داشت. چون من هزار باری وسط راه متوقف شدم. بخاطر اینکه گل‌های مسیر قشنگ بودن، هوا خوب بود و آسمون آبی بود و من مجبور بودم بایستم و اونارو نگاه کنم. یه جاهاییم سنگ ریزه تو کفشم رفت. یا یه جا باید دامنم رو صاف میکردم. خلاصه اینجور چیزها. یعنی خب میخوام بگم خدایی نکرده یه وقت فکر نکنید داشتم به شیخ فرصت میدادم‌ها! و دیگه بخاطر همین چیزا اونروز به خونه هم دیر رسیدم.حتی الانم می‌دونم قراره بازم دیر برسم؛ به قرار با دوستام، به اون آینده‌ی شغلی مورد نظرم، به اون ویزای کوفتی و احتمالا به اون مردِ به اصطلاح تایپم که روژین می‌گه اصلا خلق نشده. شایدم خب حق با روژین باشه و خلق نشده باشه و نرسم که در اون صورت بازم دیر می‌رسم، ولی ایندفعه به کلیسا!چون همون‌طور که قبلاً عرض کردم، پلن بیِ بنده برای این موقعیت، راهبه شدن و تغییر نام ایزابل بروژ به خواهر ایزابل بروژه!خلاصه که دیر نرسید.یا به بیانی بهتر: زود برسید!</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 22:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق با فریدونه یا گوگوش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%B4-divrzh3ht36c</link>
                <description>تا اطلاع ثانوی عکساز چیزی جز پیشی‌ها ندارم. ایندفعه قرعه به اسم نبات افتاد.نمیدونم. بیاید فقط آهنگ گوش کنیم.فریدون که فرستاده‌ی شیخ عزیزمه به رسم هر شب اول از همه میاد میشینه اینجا و میگه:&quot; ای خدا به کی بگم؟ به کی بگم؟ که داره تنهایی آبم میکنه..&quot;گوگوش جان من هم که طبق معمول دید بساط درددل پهنه، اومد کنار فریدون نشست و سفره دلش رو براش باز کرد:&quot; اومدم شب‌هارو باور نکنم غصه نذاشتاومدم غصه رو باور نکنم شب نمیذاشت&quot;فریدون دوباره گفت:&quot; حیف من زندونیِ غم بمونم. غم داره خونه خرابم میکنه..&quot;گوگوش که حالا کمی هم دلش برای فریدون سوخته بود ادامه داد:&quot; توی دل هیچ میدونی؟ غم داره آواز میخونه..&quot;فریدون داد زد:&quot; کی میاد و کِی میاد؟ اونکه چشاش، واسه من شبو چراغون بکنه&quot;گوگوش لبخند تلخی زد:&quot; میتونست چشمای تو شب‌هارو روشن بکنهنذاره غم توی دل اینهمه شیون بکنه&quot;فریدون ادامه داد:&quot; دست گرمشو تو دستام بزاره، خلوت دستامو ویرون بکنه..&quot;گوگوش آه حسرتی کشید:&quot; دل تو خنده‌ی تو جشمای تو دستای تومیتونستن نذارن شبها رو باور بکنم..&quot;فریدون معترضانه نگاهش کرد:&quot; چرا هیچکس نمی‌خواد حرفامو باور بکنه؟ بار این تنهایی رو برام سبک‌تر بکنه! &quot;گوگوش ناامیدانه جواب داد:&quot;حالا باور بکنم؟ یا که باور نکنمدردی درمون نمیشهکاری آسون نمیشهکوه غصه روی قلبم دیگه ویرون نمیشه..&quot;فریدون چیزی نمیگه. گوگوش هم همینطور. سکوت بدی بین هممون حاکم میشه.سکوتی که فیروز اومد و شکستش و از غروب‌هایی گفت که :&quot;کنا نتلاقی من عشیةغروب‌هایی که با هم دیدار می‌کردیم..آه، ما حدا یعرف بمطرحناآه، هیچ‌کس از جای خلوتِ ما خبر نداشتغیر السما وورق تشرینجز آسمان و برگ‌های پاییزی (ماه تشرین)ویقلی بحبک أنا بحبکو او به من می‌گفت: «دوستت دارم، من دوستت دارم»*(چه دروغ های شاخداری)ویهریب فینا الغیم الحزینو ابرِ غمگین، ما را با خود (به دوردست‌ها) می‌بُرد...&quot;بله، ایم ابر اونقدر من رو به دوردست‌ها می‌برد که یادم می‌رفت:&quot;yollar batdı dumanaراه های توی مه گم شدن&quot;و چرا؟ خب واضحه! چون:&quot;Küsüp getdi yarım mənimیار من قهر کرد و رفت ..&quot;و بدترین بخش قضیه واسم حسرتیه که آرزومه روزی بتونم ازش خلاص بشم.حسرت اینکه:&quot; Axi niyə öz eşqimi düz demədim mən ona?آخه چرا عشقمو صاف و پوس کنده بهش نگفتم؟ &quot;خب واقعا چرا؟ چرا هیچ وقت نتونستم پیش تو خود واقعیم باشم؟ پیش تویی که برام انقدر عزیز بودی.پیش تویی که هنوزم بخاطرت گه گاه به طرز بچگانه‌ای با خودم میگم:Baxacaq mı, görən, gəlip pəncərəmə bir də yar?یعنی یارم دوباره میاد پشت پنجره‌م سر بزنه؟&quot;و هر چند که نمیای و نمیام، اما باز هم در انتظارم و به این فکر میکنم که:Görən haçan bir də yarım qapımızdan geçəcək?کی می‌دونه یارم دوباره کِی از درِ خونمون رد میشه؟&quot;و اینجا فیروز جوابم رو میده که:&quot;بتذکر شو حکیوا علیّابه یاد می‌آورم که درباره من چه حرف‌ها که نزدند...لما نطرت وأنت نسیتآن زمان که من منتظرت ماندم و تو فراموشم کردیوصار الشتا ینزل علیّاو بارانِ زمستان بر من باریدن گرفتوإجى الصیف وإنت ما جیتو تابستان آمد و تو باز هم نیامدی..&quot;و در آخرین مرحله رامش جانم. رفیق همیشه همراه من در این شب‌ها برای بار هزارم یادم میندازه که چقدر برام با همه فرق داشتی و میگه:&quot; ای با دلِ دیوانه‌ی من آشنا! ای از من و افسانه‌های من جدا! &quot;به رامش میگم نه والا گویا اونقدرها هم آشنای دل دیوانه ما نبود. اما خب جدا؟ بله.رامش گریه میکنه:&quot; چشم مرا از گریه دریا میکنیبا آشنا بیگانگی‌ها می‌کنیبا من چرا امروز و فردا میکنی؟&quot;امروز و فردا کردن که کار همیشگیش بود. یادت رفته؟بی توجه به حرفام آرزویی بچگانه میکنه:&quot; ای همه خواب و خیالم! خواهم که باز آیی کنارم! روشن کنی شب‌های تارم!&quot;بهش میگم که برنمیگرده.*(برنمیگردی دیگه مگه نه؟)ملتمسانه، انگار که میخواد شانس آخر رو امتحان کنه میگه:&quot; از زندگی سیرم مکن ای ‌بی‌وفا!&quot;میخندم: نه رامش جان. سیر نمیشیم. هنوز وقت زیادی برای گرسنگی کشیدن و زیستن داریم. بیا هدرش ندیم. وسایلتو جمع کن تا بریم.حرفامو قبول میکنه. چمدون به دست راه میوفته و میخونه که:&quot; افسرده از این عشق رسوا می‌روم.دلخسته از این بار غم‌ها میروم.تنها شدم تنهای‌ تنها میروم!&quot;منم همراهش میرم‌. تا شب بعدی. تا دلتنگیِ بعدی. تا حسرت بعدی. و این چرخه احساس و منطق نمیدونم تا چندمین روز ادامه داره. اما امیدوارم به پایانش. چون ارزشش رو نداره.07:07</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 23:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی و پیشی‌های ناواضح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%B6%D8%AD-ilrv8dffofll</link>
                <description>چیزای زیادی نوشتم اما نتونستم پستشون کنم. چراش رو هم نمیدونم. انگار پست گذاشتن اینجا واسم طلسم شده. اصلا حتی نمیدونم چی قراره الان بگم. احتملا قراره طولانی باشه پس اجازه بدید همین اول بپرسم که: حالتون چطوره؟:)شب حدود ساعتای یک برگشتم خونه. توقع داشتم مامان یا بابا ازم گله کنن اما خب هیچ‌کدوم چیزی نگفتن. و این چیز عجیبی بود. البته شاید اگه منم خودمو تو اون وضع زخمی و داغون میدیدم به خودم چیزی نمیگفتم نمیدونم.به دریا میگم: من خودمم با این ساعتِ اومدنم مشکل دارم چخبره واقعا؟دریا دیروز صرفا برای اینکه طرفش رو توی بحث با روژین نگرفتم و سعی کردم میونه‌شون رو درست کنم، بهم میگه سیاستمدار و به نوعی دورو. و شنیدن این جمله از دوست هفت هشت ساله‌ام که تمام این مدت باهاش صادق بودم و اون نبود زیادی بهم فشار میاره. کمی حس تهوع نسبت به زندگیم دارم.همون موقعا بود که کلافه از دعوای دریا و روژین بودم و میخواستم از جوب رد شم که پام لیز خورد و پرت شدم تو باغچه جلویی.گلس گوشیم خورد شده. زانوم که قبلا رباطش آسیب دیده بود، ضربه دیده. کف دستام، آرنج و شونه‌هام کبود و زخمیه و ناخن‌هام از ته شکسته. واقعا عالیه!زن رهگذری با نگرانی میاد سمتم و سعی میکنه کمکم کنه. بنده‌ی خدا انقدر شوک شده بود از این قضیه که حس میکردم باید دلداریش بدم و بگم خانوم بخدا که هیچیم نیست آروم باش!روژین همونطور که از خنده نمیتونه راه بره میاد و کمکم میکنه تا بلند شم.دریا بهت زده میگه: د اخه تو مگه اسپایدرمنی که از این فاصله میخواستی بپری؟روژینم تایید میکنه حرفشو،عصبانی گفتم: حتما باید میخوردم زمین تا شما دو تا آشتی کنید؟به این فکر میکنم که چقدر این سناریو تکرار میشه. یادمه دوران نوجونیم هم وسط دعواهای همه دوستام من همون نماد دیپلماسی‌ای بودم که تهش یه بلایی سرم میومد. اه.وسط همه این‌ها باید بگم که شبِ دریاچه مثل همیشه قشنگه. هوا بشدت خوبه و باد خوبی میاد. زندگی برای چند ثانیه کمی قشنگ میشه‌. تاکید میکنم فقط کمی.خبب دیگه چی بگم؟..اها راستی من واقعا دیگه این قیمتارو رو نمیتانم :)))) مامان زنگ زد و پرسید که فلان کافه‌ای؟ خندیدم و گفتم مامان کدوم کافه؟ با کدوم پول؟ کافه رو لولو بُرد!:)پسربچه آدامس فروش هم پنج دقیقه‌ای هست که یه بند داره کنار گوشم میگه: خاله بخر خاله بخر. برمیگردم سمتش: خاله نشنیدی؟ بقران پول ندارم ولم کن._پول داری، اومدی خرید._تو خرید تو دستای من میبینی؟_نه ولی داری میری خریدگفتم: کاش اینطوری که میگی بود. بالاخره ناامید میشه و میره.خلاصه که نو مانی واقعا.ولش‌کن، پیشی‌های ناواضح ببینید. این روزها انقدر در عمق زندگیم دچار مشکلات هستم که به سطحی‌ترین سطح ممکن رو اوردم و در اون عمیق شدم!خسته‌م و دلم میخواد برای کسی کمی غر بزنم. اما نمیتونم. به جاش شهاب میاد که صحبت کنیم. شهاب، دوست صمیمیِ سمی و دوست داشتنیِ منه که لایق بهترین‌هاست (اون معتقده که من لایق نیستم).خیره میشه بهم: میدونی ایزا؟ من دختر فلان مدلی دوست نداشتم. ولی یهو عاشق ن شدم. برای عوض کردن فضا دلقک‌وار میگم: منم پسری ک سمند سورن سوار شه دوست نداشتم ولی عاشق شیخ شدم. فضا عوض میشه. ولی به چه قیمتی واقعا؟به شهاب میگم میخوام ریست بزنم آدمای دورمو. و اون مثل همیشه با همون لحن رکیکی که بین خودمون داریم میپره وسط حرفم:_ که یه دست دیگه بچینی؟_ مگه همه مثل توان؟پوزخند میزنه: همه نه ولی تو آره.به طریقی بچگانه براش توضیح میدم که: نه میخوام یه مدت فقط درسمو بخونم. کار کنم. خوشگل باشم. و عاشق بشم.میپرسه: عاشق کی؟_ نمیدونم هر کی گیرم اومد!_ماشین بخرم عاشقم میشی؟گفتم: معضلات بیشتری داری که چون بیست و چهار ساعته که نخوابیدم حال ندارم بگمشون.حرفمو تایید نمیکنه‌. و این چیز عادی‌ایه. شهاب هیچ وقت قبول نمیکنه که اونم ایراداتی داره.بهش میگم: من قبول کردم آدم مزخرفیم. حتی بیشتر از مقداری که مزخرفم قبول کردم. بنظرم وقتشه تو هم قبول کنی. باز هم توجهی به حرفم نمیکنه. گفتم که!بهش نگاه میکنم. به اینکه چقدر دلم براش تنگ میشه. شهاب برایِ من مثل یه برادر احمقه. اما خب من واقعا اونقدر خسته‌م که نیاز دارم حتی این احمق رو هم حذف کنم. چون از دست این هم به ستوه اومدم.انگار که افکارم رو خونده باشه، برمیگرده سمتم: خودت بهتر میدونی که هیچکس هیچی از من نمیدونه. اصلا نمیدونم چطور تو مورد اعتمادم شدی! و اضافه میکنه: مثل یه ادم امن، البته فاز برت نداره‌ها! واقعا مهم نیستی. بیشتر اینجوری‌ای که انگار دارم با خودم حرف میزنم!میخندم : این حرفو زینب و زهرا و نسیم و دریا و میم و فلانیو فلانیو فلانیم بهم زدن. آها اره در آخرین مرحله هم شیخ گفت که نتیجه‌شو دیدیم. ولی خب دروغه. هیچکدومتون احتمالا دوستم ندارید. شاید هم حتی ازم بدتون میاد.با نادیده گرفتن بقیه حرفام و تاکید روی شیخ میگه: فراموشش کن اینو. انقدری که تو سر این حرص خوردی من سر ن اذیت نشدم.اما شهاب هیچ وقت ن رو دوست نداشت. تمام این چند ماه میدیدم که ذره‌ای واسش ارزش قائل نیست. صرفا این قضیه تو کتش نمیرفت که دختری که هیچ وقت جدیش نمیگرفت، حالا ولش کرده و رفته.اون اما هرچیم که بدونه، نمیدونه که شیخ انگار با اسلحه خودم بهم شلیک کرد. و شاید منم مثل اون تو کتم نرفت و واسه همینه که فراموش نکردم. چمیدونم.حالا شهاب چند روزی هست که داره مدام ازم میپرسه چرا دارم اینکارا رو میکنم و من جوابی ندارم. نمیتونم بگم یک سال تقریبا دوستی رو برای چی دارم گند میزنم توش؟نمیتونم بگم دیگه خسته شدم از اینکه حس مصرف شدن دارم. خسته شدم از بس با همه مثل یه آیینه برخورد کردم. یا در توصیفی بدبینانه‌تر مثل یه آفتاب‌پرست که مدام خودشو باب میل بقیه تطبیق میده و رضایت جلب میکنه و میشه سنگ صبور! خسته شدم از نقش بازی کردن‌. نمیدونم، شاید اینم یه نقش دیگه باشه. اما حداقل دیگه به فکر جلب رضایت نیستم.شایدم هستم_وای چمیدونم!از روانکاوی خودمم خستم. ترجیح میدم یه مدت همین روانی باقی بمونم!یه پیشی ناواضحِ دیگه.خوابم میاد و فردا روز شلوغیه.باز باید کارای روژین رو تحمل کنم که احتمالا چند تا پسر از تخم مرغ شانسی در میاره و تلاش میکنه تا تو پاچه‌مون بکنشون.تهشم بگه خسته نشدی از وضعت؟ و من برای اینکه بس کنه مثل همیشه بگم اره خسته شدم===)))))که خب این دروغ نیست‌. ولی کاش روژین بفهمه که دلیل بر این نمیشه که با هر پیشنهادی موافقت بکنم. اما حتی این حرف رو هم نمیتونم بهش بزنم. هوفف‌.خب دیگه بسه فکر کنم. واقعا اما همچنان حس تنهایی و شکست و بدبختی دارم===))))خلاصه که اینم از این. حس میکنم باید شرم کنم از پست کردن این‌ حرفا و خب آره شرم میکنم اما پستشم میکنم!</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 22:50:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه بوی بهارنارنج گرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-fzdh0jzwzkcj</link>
                <description>مامان عکسهایی منظم و نامنظم از شکوفه‌های درخت نارنجمون گرفته و با ذوق نشونم میده. و من به زیباییِ چشم‌هایی که این شکوفه‌ها رو دیده و دست‌هایی که ازشون عکس گرفته فکر میکنم. میگم: تو چقدر نازی آتوسا خانوم!مدت زیادیه که میخوام بیام و عمیقا ابراز خوشحالی کنم بابت برگشتن ویرگول. اما خب عوامل متعددی مثل روزای بد و حتی خوب و همینطور ناتوانی در نوشتن، دست به دست هم دادن که نتونم اینکارو بکنم.اما خب امیدوارم بشه با تاخیر گفت که خوشحالم. و خیلی دلم میخواست که کامنت‌ها باز می‌بود. چون حقیقتا بشدت دلم برای آدمای اینجا تنگ شده.اینجا برای من مثل یه پناهگاهه‌ امنه.جایی که حقیقتم به طرز گاه شرم‌آوری عریانه.جایی که نمیترسم از اینکه خودم باشم.جایی که انواع ورژن‌های ایزابل با خیالی راحت زندگی میکنن:ایزابل پرحرف، ایزابل احساساتی، ایزابل منطقی، ایزابل احمق، ایزابل درونگرا، ایزابل برونگرا و پر سر و صدا و کلی ایزابل دیگه و در صدر همه‌ی اون‌ها: ایزابلِ بروژ .در کل بودنم در اینجا رو خوشبختیِ کوچیک و جمع و جور و دوست‌داشتنی‌ای وسط سیل مشکلاتم میبینم. پس چه خوب که اینجام و اینجایید!امیدوارم حال همه خوب باشه.قبل رفتن از این پست عکسای کره‌ رو هم ببینید:). یه روز از پویان میدزدمش. نه فوراً ، ولی حتما!فعلا که قراره شِیرش کنیم.سلام عرض شد.میدونستید ایشون خوششون نمیاد ازشون عکس بگیرید؟اصلا شب خوش!!!</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برات تنگ شده.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-noxqojyijopv</link>
                <description>همین دو روز پیش بود که با دریا عرفان رو مسخره میکردیم و میگفتیم : تهش یه سرماخوردگیه دیگه شمشیر خوردی مگه. و خب طبق معمول سرعت کارما که چه عرض کنم، دست ابوالفضل اونقدری قوی بود که الان هم من سرماخوردم هم دریا.اگه الان اینو بهت میگفتم، میگفتی: ای‌دادِ بیداد تو هم مثل ماشینِ بنده هر روز یه جات یه چیشه!===))))یه هفته‌ست که حتی حرف نزدیم. دلم برات تنگ شده. دریا هر روز مورد عنایت قرارم میده و میگه که باید بهت زنگ بزنم. اما من نمیتونم. چون نمیخوام خودمو در موقعیتی بذارم که بفهمی چقدر برام مهمی و قدرت اذیت کردن منو داری. چون اونقدری بد هستی که اگه بفهمی، اذیتم کنی. تو خیلی بدی شیخ، خیلی.این روزها حس میکنم اصلا نمیشناسمت. هی با خودم میگم: یعنی انقدر بی‌اهمیتم؟ انقدر راحته واسش؟ یعنی همش دروغ بود؟ بازم دروغ؟پناه اوردم به بخش ترکیِ اکسپلورم. اینجا میتونم با خیال راحت همون ورژن: دلباخته، احمق و کرینجی باشم که مدنظرمه.Gezep yaaa:))))))چهارشنبه که اون واکنش عجیب غریبو نشون دادم، تازه برای اولین بار بود که واقعا فهمیدم دوستت دارم. نه‌ تنها خودم بلکه ساره و آتوسا هم فهمیدن. ساره هنوزم مسخرم میکنه بابتش. و آتوسا ازت خوشش نمیاد و من به طرز عجیبی به حسِ مادرانه‌ش اعتماد دارم.من همیشه اون آدم بده‌ی داستانا بودم. همیشه اونی بودم که آدما رو ول کرده. فراری بودم. فراری از تعهد، از صمیمیت. هنوزم هستم.اما نمیدونم، الان که ماه‌ها برمیگردم به عقب، میبینم که تو همیشه واسم مهم بودی. از اولین روزی که باهات آشنا شدم تا الان.یادمه اونروزی که تصمیم داشتم برگردم پیشت، با یه آدم رندوم راجع بهت حرف زدم و بهش گفتم اگه برنگردم حسرتش میمونه به دلم و اون گفت اگه درد گذاشت رو دلت چی؟ و من گفتم: نمیدونم همچین چیزی ازش بر میاد یا نه.حالا خودت بگو، بر میاد یا نه؟آتوسا چند روز پیش راجع به برخوردم با اشکان بهم گفت: طوری رفتار نکن که جهان فکر کنه تو لایق عشق نیستی. الان فکر میکنی قراره تا همیشه افرادی باشن که دوستت داشته باشن، اما اینجوری جهانم آدمایی رو سر راهت قرار میده که دوستت ندارن.من هنوزم بابت اشکان احساس گناه میکنم اما نتونستم دیگه، چیکار کنم؟ به جاش ذهن و قلب و منطق و احساسم همه با هم گیر دادن به تو!هر چند که آتوسا هم چند روز بعدش به این نتیجه رسید که بعضی وقتام حق با منه( الکی!) و گفت: فهمیدم! تو دلت میخواد آروم آدما رو دوست داشته باشی! و واقعی.خب آره. من هیچ وقت نمیتونستم با دوست داشتن‌های یهویی کنار بیام. وابستگی‌های نمایشی، آدمایی که یهو میومدن تو زندگیت و ادعا میکردن که تو مرکز زندگیشونی. همیشه واکنشم نسبت بهشون این بود که چرا باید دوست داشته باشیم همو؟ تو حتی تلاشی نمیکنی برای اینکه ببینی فردی که داری به نوعی لاو بامبش میکنی در حقیقت اصلا کیه!همیشه توی روابطم احساسات مختلفی رو تجربه کردم. گاهی قدردانی، گاهی هیجان، گاهی وقتا حتی خوشحالی/ناراحتی بابت اینکه تونسته بودم ساید برنده‌/بازنده یه بازیِ روانی باشم. و خلاصه اینجور حس‌های دوپامین‌زا.اما تو اینطوری نبودی. با تو همه چیز فرق داشت. تو آروم اومدی.و من با تو برای اولین بار چیزهایی رو حس کردم که همیشه مسخره‌شون می‌کردم:نگرانی واقعی، حسادت واقعی، حرص خوردنای واقعی، قهرای الکیِ واقعی،نیاز به توجه‌های واقعی، ذوق کردن‌های واقعی، ابراز علاقه‌های غیر مستقیم و چرت اما واقعی. دلخوری‌های واقعی، دوری‌‌های واقعی، دلتنگی‌های واقعی.این‌ها رو من قبلا تجربه نمی‌کردم.من اون آدم خونسرد داستان بودم.ولی کنار تو؟نه.و می‌ترسم.از اینکه بفهمی.از اینکه یه روز از همین نقطه‌ضعفم استفاده کنی.از اینکه حق با جهان باشه و تو همون آدمی باشی که قراره دوستم نداشته باشه.به قول دریا این ترس‌ها از همون ترس از تحقیر شدنمون میاد. حتی میتونم بگم که بخشی از همین ناتوانیِ من در دوست داشتن انسان‌ها از همین ترس نشات میگیره. مثل این می‌مونه که خودت رو از خوندن قصه‌های مختلف محروم کنی صرفا چون از پایانشون میترسی.تو هم همیشه می‌ترسیدی که یه روز حقیقتت رو بفهمم و مثل خانوادت رهات کنم.می‌گفتی دلت نمیاد من رو هم از دست بدی.می‌گفتی اگه بفهمم واقعاً کی هستی، می‌رم.راستشو بگم؟من همه چی رو می‌دونم. یا حداقل میدونم که چی رو قراره بفهمم.اما هیچ‌وقت دنبال کندنِ نقابت نبودم.همیشه خودم رو می‌زنم به اون راه، هر اشتباهی ازت رو نا‌دیده می‌گیرم،نه چون نمیخواستم،چون می‌ترسیدم از اینکه مجبور شم تصمیم بگیرم. نمیخواستم باز از دستت بدم.خیلی احمق شدم مگه نه؟و تو از منم احمق‌تری، چون داری کاری میکنی که بدون هیچ کدوم اینا از دست هم بریم.Ne sandın lan?و خب در نهایت حقیقت اینه عزیزِ غیرقابل اعتمادِ من!تو احتمالا آدمِ من نیستی. تو فقط آدمی هستی که باعث شدی بفهمم منم میتونم کسی رو دوست داشته باشم. نه کسی که عشق رو قراره باهاش تجربه کنم. البته نمیدونم همچین چیزی اصلا قراره روزی اتفاق بیوفته یا نه. دیگه هم مثل قدیم تصمیم ندارم مسخره یا انکارش کنم.خلاصه که شیخ! انتخابم اینه که ازت دور بمونم و قدم از قدم برندارم. برای اینکه اگر قرار باشه چیزی فرو بریزه، من تنهایی زیر آوارش گیر نکنم. چون می‌دونم که تنها میمونم.اما نمیدونم ادامه این قصه دقیقا چی میشه. نمیدونم ترس تو درست از آب در میاد یا شک‌های من.من هنوزم نمیتونم تصور کنم که از زندگیم کاملا بری. اما فکر کنم داری میری. و غمگینم. عادت میکنم. اما حتی بعد از اینکه عادت کردم هم وقتی یادم بیوفتی بازم غمگین میشم.کاش.. کاش هیچ وقت باهات آشنا نمیشدم.داشتم زندگیمو می‌کردم. اومدی الکی خرابش کردی.و کاش حالا که خرابش کردی، می‌موندی و خودت درستش می‌کردی!البته که نمیدونم این به نفعمونه یا نه!دلم نمیخواد پایان بندی خاصی واسه این نامه داشته باشم. از کلمه پایان بدم میاد اصلا.هنوزم با وجود تمام تناقضات، ادامه داره همه چی..پ.ن : اگه کسی حوصله کرد و این متن طولانی رو خوند، دوست دارم بدونم کسی هم اینجا هست که عشق واقعی رو تجربه کرده باشه؟</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 23:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی احمقم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D9%85-b3zamcxgl4hl</link>
                <description>حالم اصلا خوب نیست. خیلی ناراحتم. خیلی مسئله هست که بخاطرشون ناراحت باشم. حس میکنم دارم از درون میشکنم. چرا اینهمه اتفاق با هم میوفته‌‌. من خیلی احمقم مگه نه؟من خیلی احمقم بچه‌ها خیلی.دلم میخواد گریه کنم. بخاطر خودم. فقط خودِ خودِ خودم. خودِ احمقم. نه بخاطر موجودی حساب بانکیم، نه به خاطر کار، نه به خاطر درس، نه به خاطر کارهای بابا، نه به خاطر شیخ، نه به خاطر اشکانی که من نفهمیدم چطور اینهمه مدت رفتار من رو طور دیگه‌ای برداشت کرده و دقیق الان که من درگیر آدم دیگه‌ایم باید اینطور ابراز علاقه میکرد و بهم عذاب وجدان میداد. اشکان خیلی مرد خوبیه. خوشتیپ باهوش معصوم. بهم حس نالایق بودن میده. چرا همیشه من آدم بده‌ی قصه‌هام؟ گناه من چیه؟شاید نباید اونطوری صمیمی میشدم. نباید انقدر پر و سر و صدا باشم و گند بزنم تو همه‌ی مرز بندیا. نباید انقدر احمق و کودن باشم. نباید انقدر بدون فکر حرف بزنم. خسته شدم از دست خودم. چطور ممکنه یه نفر انقدر باگ شخصیتی داشته باشه؟:/از خودم بدم میاد.از خودم بدم میاد که ازت خوشم میاد شیخ. از خودم بدم میاد که اشکان رو نپذیرفتم. از خودم بدم میاد بابت اینکه ذهنم رو درگیر آدمی کردم که ذره‌ای لایق احساسم نیست‌.داریم همین دوستیمونم از دست میدیم شیخ. ولی من نمیخوام از دستت بدم. ولی نمیدونم چجوری. در واقع خودمم که دارم خرابش میکنم. ولی تو هم داری بدترش میکنی. ازت بدم میاد. ازت خیلی بدم میاد. تو از منم آدم بدتری هستی. و این خوشحالم میکنه. چون اگه یه روز رفتیم جهنم طبقاتمون باهم فرق داره و دیگه نمیبینمت. دلم نمیخواد ببینمت. شایدم میخواد نمیدونم. وای خدای من.اگه از دستت بدم چی؟ اگه دیگه هیچ وقت هیچی درست نشه چی؟ اگه تا همیشه که چرته ولی اگه تا مدت‌های طولانی حسرتش رو داشته باشم چی؟بابا به پیر به پیغمبر من حال و حوصله دوست داشتن آدمارو ندارم! این چه بلاییه اومده سرم.*اینم اینجا یا موقته، یا یه درس عبرت که چند وقت یه بار بهش رجوع کنم و بفهمم که اعمال اضافی و بیهوده انجام ندم که این بشه حال و روزم!</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 00:31:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده می‌مونم. مگه نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%85%DA%AF%D9%87-%D9%86%D9%87-fkd5bzditupe</link>
                <description>دیروز بالاخره، بعد از چندین روز درد، وقت جراحی این دندون بی‌مروت رسید. تا چند ساعت اول که هنوز اثر سِر کننده‌ها نرفته بود انسان خوشحالی بودم و سعی میکردم با فرستادن‌ بوس‌های کج و کوله با لبای سِر برای آتوسا و ساره ساعات مفرحی رو بگذرونم. اما خب همزمان با بی‌مزه شدن بوس فرستادنا، اثر سِر کننده هم رفت و دیگه چشمتون روز بد نبینه:) از دیشب انقدر مسکن و آنتی‌بیوتیک خوردم که معدم کلا بهم ریخته. انسان میبینم حالت تهوع میگیرم. یه ساعتی میشه که حتی از جامم به زور بلند میشم. عمیقا دلم برای زندگیِ قبل این چند روزم تنگ شده. هر چند که مالی نبود. اما خب دیگه.احساس میکنم شبیه وقتایی شدم که بابام سرما میخوره، چون هر دو دقیقه یه بار دارم فکر میکنم نکنه لازمه وصیت کنم؟ حتی به شیخ گفتم چون آشپزیش خوبه وظیفه پخت حلوا رو اون به عهده بگیره که با مخالفتش رو به رو شدم. تازه گفت به من چه. مردک سخیف.ولی خب به قول سپهر ما لریم. زنده میمونیم.دلم برای آش ترخینه مامان تنگ شده. فعلا معدم برنمیتابش.ساره رفت خونشون. اه. من هر چقدرم بزرگ شم با این مسئله‌ کنار نمیام. چرا خونه‌هامون کنار هم نیست؟بعد از چند روز فکر کردن‌های یکسره تصمیم گرفتم به شیخ بگم که مثل داداشمه و کاری کنم که همون دوستی مسخره همیشگیمون ادامه‌دار بمونه. این تنها راهیه که میتونم از احساساتم محافظت کنم. هیچ وقت نمیدونم این حجم از محافظه کار بودن واسم خوبه یا نه. گاهی وقتا با خودت میگی اینجوری آسیب نمیبینی. اما گاهی وقتام به این فکر میکنی که شاید داری خودت رو از تجربه‌ی خیلی چیزها محروم میکنی. نمیدونم. آخه حوصلشو ندارم.بخدا تنها چیزی که فعلا میتونم واسش وقت بزارم موجودی حساب بانکیمه. که اونم بشدت داره ضعف نشون میده از خودش در مقابل قیمت‌ها. منو باش چقدر برنامه داشتم. تازه از چند ماه پیش میخواستم موهامو رنگ کنم قبل عید و چقدر از همه نظر پرسیدم که آقا تهش شرابی یا بلوند؟ الان اما جوری مانند خر در گِلِ هزینه‌های ضروری و بیسیک به قولی: صرفا برای زنده موندن، فرو رفتم که تنها رنگی که میتونم بزنم به موهام آبرنگِ ۲۴ رنگ آقامیریه. شایدم گواش پارس. نه اینام نه. نمیدونم. ۶ رنگ آریا؟جدا از اون هم. دیگه چه فایده؟ همه اینا واسه قبل بود. قبل این یک ماه. قبل این فاجعه.هوففف.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 22:24:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای منو میشنوید؟ کمک!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%DA%A9-hb3juuajdzwl</link>
                <description>انقدر سرم درد میکنه که بس.امروز روز خوبی نیست. منم الکی اینو نوشتم نیازی نیست بخونیدش. چون حالم از سیل ادمای دورم بهم میخوره. یه جورایی از دستشون فرار کردم اینجا. مخصوصا از دست روژینی که میخواد به زور این ادمایی که نمیدونم کین رو بکنه تو پاچمون. بعلاوه اینکه با یکی از این آدما آشنایی در اومدم با گذشته‌‌ای فجیع.منم ادم برونگراییم اما خب بس دیگه. واقعا بس. ازشون بدم میاد. با توجه به اون گذشته‌ی فجیع میدونم که چقدر آدمای مزخرفین. و من؟ نه من آدمِ این آدما نیستم.کل کار و زندگیمو ول کردم. پیام همه رو نادیده گرفتم. و منتظر نوتیف پیام شیخِ فلان فلان شدم. الان فقط دلم میخواد با اون حرف بزنم. چرا باید سرکار باشه. اصلا من چرا اینجوری میکنم؟ حس حماقت دارم.دچار کلافگی ای شدم که باهاش آشنا نیستم.کاش اینجا یکی پیدا شه حرف بزنیم. که البته فکر‌ نکنم. در هر صورت صدای منو میشنوید؟؟من اینجام! کمک!من چمه؟</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 01:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهش میرم راهبه میشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%AA%D9%87%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-aqkqumvgm4cy</link>
                <description>روزای عجیبیه. و من نیاز به یک &quot;بی‌محتوا&quot; نویسی راجع به ارتباطاتم دارم!این نوشته رو موقعی دارم مینویسم که آهنگ کنا نتلاقی از فیروز رو گوش میدم. آره من گوش میدم. منی که هیچ وقت آهنگ عربی گوش نمیدادم. البته تا قبل شیخ. به شیخ بعد چند ماه پیام دادم. نمیدونم فردا که از خواب بیدار شم استرس دیدن جوابش رو داشته باشم یا نه. دیگه اهمیت سابق رو برام نداره. شایدم داره. اه. مطمئن نیستم که جوابم رو بده. یا اگه جوابم رو بده خوب پیش بره. به هر حال آخرین باری که صحبت کردیم همه چیز افتضاح بود. و خب نمیدونم کار من بد بود یا نه اما جوری بود که بخواد الان جوابِ خوبی نده. اگه یهو برداره بگه تو کی‌ای دیگه چی؟ یاخدا اصلا الان چرا پیام دادم واقعا.. چرا بعضی آدما و دوستامون انقدر تو ذهنمون میمونن و به اصطلاح جوز میزنیم؟ هوف خدای من! و من همچنان دارم از فیروز گوش میدم. واقعا کاش هیچ وقت باهاش آشنا نمیشدم.هعی شیخ.دوباره زندگی‌ِ سگ می‌زنه گربه می‌رقصه‌ی سابقم رو بدست اوردم. گریه‌هام کمتر شده. غمم متمرکر نیست و نسبت به موضوعاتِ گسترده‌تری شده. زندگیِ درسی دوست‌نداشتنی‌ای هم دارم. برای دشمنم هم چنین وضع درسی‌ای رو نمیخوام حقیقتا. دوست‌ها و در کل آدمای زندگیم دوباره زیاد شدن. ارتباطات سابق هم برگشته و نمیدونم اینا چیز خوبیه یا بد. رو به یکی که یادم نیست کی، میکنم و میگم: گلدوزی، آشپزی، خیاطی، خاک بر سری، ای طرف بپر او طرف بپر!این پسره، فرزانِ خیر ندیده هم چند دقیقه بعد گفتن جمله‌ی: پشمام چقدر حس میکنم میتونم باهات رفیق باشم. و افتادن گاردِ من، موضعش رو تغییر داد و تاکیداتی کرد روی این مسئله که کاش بهش نگم برادر و پیکاپ‌لاین‌های بشدت مزخرفی گفت. و تو کل مدت صدای توی سرم اینجوری بود که: آره! این آخرین باریه که همو میبینیم. و خب اجازه بدید به خودم بگم: ای لر ساده!حسم نسبت به فرزان و آقای ب و شاید همه:آقای ب انسان مزخرفی بود. پس با یه قطع ارتباط هر دومون رو خوشحال کردم. رو میکنم به مامان و میگم: دیدی آتوسا خانم؟ اینهمه من رو تحت فشار قرار دادی واسه این آدم! پاسپورت آبی بخوره تو سرش! عوضش منم یه مملکت دارم که چه داخلش باشم چه بیرونش صبح حتی از شبمم خبر ندارم. هیجان‌انگیزتر نیست؟ و همونطور که آهنگ‌ وای که چه حالیه از برادر تتلو رو بلند بلند میخوندم صحنه رو ترک میکنم. به هر حال، ایندفعه هم نشد! احتمالا من تهش میرم راهبه میشم‌. اسمم هم اینجا عوض میکنم میزنم: خواهر ایزابل بروژ.اینو فقط اینجا میتونم بگم: بچه‌ها من دلم میخواد دیگه نقش اصلی باشم‌. من کل زندگیم خودم رو تبدیل به یه نقش فرعی کرده بودم. و یه روز جدا توی یه پست راجع بهش چرندیاتی خواهم نوشت. ولی اینجام بازم خواستم بگم. چون اولین قدمم همین بود که دیگه دست بکشم از مردایی که بقیه واسم انتخاب کردن!در کل اصلا زندگیِ فعلیم رو نمیپسندم و توصیه نمیکنم. ایشالا زندگی‌های بعدی! البته به قول شهاب و روژین کاش زندگی بعدی گربه باشیم!من توی زندگی بعدی با گربه‌ای که خودم انتخابش کردم.از پلی‌لیست فیروز میام بیرون. یه آهنگ از یوکسل بالاتاچی رو پلی میکنم: درود بر آهنگ‌ها و لهجه‌ی کارادنیزی! درود بر ایزابل بودن!Aç bana yar gönlüni sevdaliğin olayum!اومدم داخل اتاقم که بخوابم. که یهو ساره بیدار شد و خیلی رندوم و بی‌دلیل دستاشو تو هوا تکون داد و گفت: پنج دقیقه دیگه! و بعد چیزای نامفهوم دیگه‌ای گفت و دوباره خوابید. دارم سعی میکنم صدای خندمو کنترل کنم تا فردا بتونم بخاطرش مسخرش کنم.پی‌نوشت: این متن برای دیشب بود. شیخ جوابمو خیلی خوب داد. و خیالمم راحت شد هم بابت اینکه سلامته و هم یه سری مسائلی که ذهنم رو درگیر‌میکرد. دلم براش تنگ شده بود. و خب الان انسان خوشحال‌تری‌ام. شاید حرفی که اون بالاتر زده بودم رو پس بگیرم. نمیدونم.پی‌نوشت دوم: اون پسر شمالیه رو تو اینستا دیدید که طرفِ مقابلش کاملا تخصصی راجع به سیاست و اقتصاد حرف میزنه، و اون جواب میده: همین پفک، پفک چقدر گرون شده! خب من دقیقا همینم مقابل شیخ!</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 20:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چه شد گفتند قسمت است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-u1ygfbifvup4</link>
                <description>کل مدتی که خواب بودم داشتم یه خواب رو میدیدم: شهر ویرون شده و من گوشی ندارم و دنبال راه ارتباطیم با خانوادم. میرم از چند نفر کمک میخوام. همشون کمکم میکنن. ولی دقیق همونجا که نفسی از روی آسودگی میکشم، دوباره همه چی برمیگرده از اول و هی رو دور تکرار.یاد یکی از کامنتای پستای قبلم میوفتم که اون روز باهاش خیلی امیدوار شده بودم. یه همچین چیزی بود: کم مونده، یه روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی همش یه کابوس بوده، یکم دیگه صبر کن.دریا زنگ زده بود و از این میگفت که: اینجوری که دیگه هیچی از ایران نمیمونه. حس میکنم داریم تموم میشیم. و منم تایید کردم و گفتم از کلمات: تریلی، سوله، کاور، گونی، تپه و امثالهم تا ابد متنفرم.میرم جلوی آیینه، از دیشب هزار بار بغض کردم ولی جلوی خودم رو گرفتم تا گریه نکنم. حالا انگار آثار تموم اون گریه‌های نکرده توی صورتمه. سعی میکنم موهای جلوی صورتم رو بزنم پشت گوشم و بعد موهای عقب رو که مشکیه میارم روشون و میپوشونمشون. هنوز چند تار طلایی دیده میشه. اما خب سیاهیه که غالب شده‌. خیلی وقت بود قاب چهرم رو با موهای مشکی ندیده بودم. یه لبخند الکی به خودم میزنم. من حالم خوب نیست. من واقعا حالم خوب نیست. نمیدونم چطوری باید از این وضع خودم رو بکشم بیرون و دوباره سر پا بشم. و بابت این وضع روحیم خجالت زده‌ام. حس میکنم باید قوی‌تر میبودم.دلم میخواد فحش بدم اما فحش مناسبی برای این فضا پیدا نمیکنم. با نقل قولی از یکی از پستای آقا حقیری حرفامو تموم میکنم:هرچه شد گفتند قسمت است، دیگر تفاوتی ندارد. قسمتمان بوده یا نبوده، سگ‌ها نظر لطفی داشته باشند به قسمت و همه چیز.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 19:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخته..خیلی سخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-ocxamuy0whtn</link>
                <description>نمیدونم. فقط حس میکنم نفس کشیدن سخت‌ترین کار دنیا شده واسم. هیچی واسه گفتن ندارم. حتی منی که این روزای خاموشی از اخبار مطلع بودم هم تو شوکم. دنیا داره دور سرم میچرخه. نمیدونم. نمیدونم. از نفس کشیدن سخت‌تر ، ادامه دادنه. </description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 05:56:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب خوبی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28929182/%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ak2cjohkgdux</link>
                <description>غمِ اون آدما رهام نمیکنه. انگار با هر خبر، لحظه‌ای که تجربه کردن رو تصویرسازی میکنم و زجر میکشم. و بدتر از اون اینه که با خودم میگم اگه .. اگه .. اگه..شب خوبی نیست. شب بدیه. حتی میتونم بگم که شب افتضاحیه.نمیدونم چی باید بنویسم فقط نیاز داشتم بنویسم. مامان گفته چیزی نگم. منم نمیگم. مامان اضافه کرد که: چه فایده؟ راستم میگه. چه فایده؟ نوشته‌های &quot;ایزابل از ویرگول&quot; راجع به این موضوع چه فایده‌ای میتونه داشته باشه؟:) حتی وقتی گفته میشه بیشتر شبیه اسم فرستنده‌های نقاشی به شبکه پویاست. جدا از اون، احساس میکنم ___ زده شده به ارتباطاتم. از ب اینا که کلا نمیدونم چند روزه بی‌خبرم. فکر کنم کل ارتباط روزانه‌م با اونا اینه که موقع اخبار ساعتشونو میبینم و به مامان میگم الان اونجا ساعت فلانه. با بچه‌های خودمونم که فقط تماس تلفنی‌ و این چیزا. واقعا خبر وصل شدن روبیکا و این چیزا تاثیری تو زندگیِ ارتباطی من یکی نزاشت. به هر حال، بازگشت به زندگی طبیعی؟ زهی خیال باطل.ولش کن. </description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 00:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد من بیوفت</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA-p6kkjalqgcfm</link>
                <description>خب با توجه به اینکه ویرگول رو درست کردن، منم میخوام این چالشه رو انجام بدم. حقیقتش نمیدونم چقدر ازش گذشته قدیمیه جدیده یا چی به چیشه ولی خب چالش قشنگبه حقیقتا و هی میخواستم در مقابلش مقاومت کنم(چون اینجوری بودم که چی بگم؟) که نشد.عگس مرتبط نداشتم. دلمم نمیخواست این عکس اینجا باشه. فقط با خودم لج کردم. راستی داره برف میاد:))))))).خلاصه که اینام چیزاییه که اگه دلتون خواست با دیدنش یاد من بیوفتید:با دیدن نور شهر: چراغا، ساختمون‌ها، ماشینا و فلان.با اون لحظه‌ای که لب پنجره یه باد خنکی میاد و میفهمی که بالاخره پاییز اومده!با چهل و هشت ساعت نخوابیدن بخاطر ژوژمان.با شیت‌بندی‌هایی که هر دفعه به خودت قول میدادی دیگه نزاریشون برای شب آخر.در کل با دیدن هر آدمی که معماری چوب تو آستینش کرده.با جودی ابوت.با هر وقتی که دیدی هر جا میخوای بری سر و تهش میخوره به باغ فردوس.با دیدن همه آدمایی که توی هر کجای ولیعصر مشغول انجام یه کارین. دستفروشن، آهنگ میخونن، ساز میزنن، نقاشی میکشن یا هر چیز دیگه‌ای.با دیدن آدمی که برای صدمین بار میره پیش همون آرایشگر همیشگیش تا ____ تو موهاش.با دیدن دختری که برای صدمین بار چتری پرده‌ای میزنه و توجیهش اینه که ایندفعه مدلش فرق داره.با هر وقت که حس کردی چیزی اشتباهه و در جا رهاش کردی.با دیدن هر آدمی که کلی طول کشید تا علاقه اصلیشو پیدا کنه و همش از این شاخه به اون شاخه پرید.با هر وقتی که چیزی رو سریع و راحت حفظ کردی.با صندلی/میز آخر.با وقتی که سر امتحان داری واسه افتادن خودت رو آماده میکنی که یهو توی آخرین لحظات کل کلاس بهت تقلب میرسونن و بیست میشی.با وقتی که بدون درس خوندن نمرت بالا میشه.با وقتی که با کلی درس خوندن نمرت پایین میشه.با دیدن آدمی که تُن صداش از کل دوستاش بلندتره و باعث میشه کسایی که نباید، چیزایی که نباید رو بشنون.با دیدن آدمی که برای اولین بار تو جمع آهنگ میخونه.با زیست و شیمی. با دیدن دختری که موهاش هم مشکیه و هم بلوند.با دیدن گربه‌های خاکستری.با پوشیدن لباسای قرمز، لاجوردی و سفید.با دیدن دیوارهای زرد لیمویی.با دیدن دختری که دنبال بهترین برند ریمله و هیچ وقت پیداش نمیکنه.با وقتایی که یه غریبه رندوم بهت لبخند زد.با وقتایی که کل شجره‌نامت رو واسه یکی تعریف کردی که فقط حرف برای زدن داشته باشید. با گوش دادن به هر پلی‌لیستی که توش سگ میزنه و گربه میرقصه.با دیدن آدمی که هیچ کدوم از دوستاش شبیه به هم نیستن‌.با آهنگ محمد نوری اونجا که میگه : اکنون چو پاییز نگاهت، غمگینم و تنها و خسته. کِی میتوان برگشت؟ افسوس! پشت سرم پل‌ها شکسته:)با رفتن به اسباب‌فروشی.با دیدن هر آدمی که آشپزی بلد نیست.با دیدن لوازم میکاپ. مخصوصا لیپ‌گلاس!با دیدن هر زنی که رژ قرمز میزنه.با دیدن گوشواره‌های حلقه‌ای بزرگ.با وقتایی که میخوای از چیزای رندوم عکس بگیری.با تکستای فارسیِ پینترست‌.با خط چشم‌های کلئوپاترا.با اون گربه نازنازیه که میگفت: Because i&#039;m a lady thats why!با برج &quot;دختر&quot; استانبول.با هندوانه!با هر نوع فیلم، راجع به جادو جنبل!با وقتایی که جاهایی خندیدی که نباید بخندی.با وقتایی که طرف مقابلت برای ششصدمین بار حرفش و تکرار کرد و نشنیدی و به جاش خندیدی و گفتی آره آره‌!با وقتایی که رفتن به جایی رو کنسل کردی فقط چون نمیدونستی چی بپوشی.با وقتایی که یه کاری رو نصفه رها کردی.با وقتایی که حس کردی آدمِ بدی هستی و یکی به جای تکذیب حست، به بهترین شکل دلداریت داد.با دیدن آدمی که داره از دست کلاغا فرار میکنه.با تجریش و شب‌های شلوغش.با توچال و صف‌های رو مخش.با دیدن &quot; کوروش&quot; گربه‌ی دکه قهوه شاپ ورودی توچال.با سعد آباد و پاییز‌هاش، با برف‌های غافلگیر کنندش.و بهارش که بخاطر حساسیت به گرده‌ها مدام عطسه میکنی.( موقع تابستون میتونی فراموشم کنی)با غروب دریاچه چیتگر.با هر شبی که خواستی بشینی روی نیمکتای گوشه‌‌ایِ باغ فردوس ولی همیشه حرص خوردی از اینکه قبل تو یک دوست معتادعلی اونجا رو اشغال کرده.با هر وقتی که از سیمای ایران رد شدی و به این فکر کردی که خب تهش که چی؟با وقتایی که نشستی توی اسنپ و تلفن به دست از اسلحه‌ و اسپری فلفل و پلیس بودن هفت جد و آباد فرضیت گفتی.با هر وقتی که به ارتباط اتوبان همت، شرقی‌ها و طول عمر فکر کردی.با هر وقتی که وصل شدی و با هر آهنگ برگشتی عقب و نگاه کردی تا مطمئن شی بقیه دارن سلیقه موزیکتو تحسین میکنن.با وقتایی که بعدِ حفاظت از سلامت روانت متوجه شدی که چقدر تنها موندی.با رقصیدنای بی‌وقفه، بی مکان و بی‌زمان. با هر موزیکی، از خانم گلِ ابی گرفته تا جناب سروانِ اپیکور. ( چقدر خجالت کشیدم بابت قرار دادن اسم این دو نفر کنار هم!)در کل با دیدن هر کسی که عاشق رقصه!با هر وقتی که خواستی ایندفعه دیگه زود برسی ولی بازم دیر رسیدی.با هر وقتی که انگار خواب قاچاقه.با حدیث کسا! (آره این خیلی عجیبه)با قصه‌های حمزه‌ سردادور.با دامن سفید حریر.با اولین برف.با وقتایی که ویگن میگه: من همان آوازه خوان مردمِ پاکم هنوز!با قدم زدنای شبونه و اون حسِ غیرقابل توصیف.با هر باری که به خودت گفتی: بیخیال نظر بقیه.با هر باری که با صدای بلند قهقهه زدی.با هر باری که خنده‌هات صدای شیشه‌ پاک‌کن میداد.با هر بار که فهمیدی این آدم هم آدمِ تو نیست.با هر باری که ازت خط قرمزاتو پرسیدن و هر چقدر تلاش کردی نتونستی بفهمونی که چرا دلت نمیخواد بگیشون‌.با هر باری که بهت گفتن از خودت بگو و نمیدونستی چی بگی.با هر باری که از خودت پرسیدی: چرا من عاشق نمیشم؟با هر باری که جواب خودت رو دادی و گفتی: شاید اصلا عشق یه توهمه!با وقتایی که بالاخره حس میکنی داری عاشق میشی ولی اون آدم انقدر میترسونتت که سریع فرار میکنی.با وقتایی که انقدر ناحقی می‌بینی که ترجیح میدی سکوت کنی و فقط بری.با وقتایی که بخاطر چیزی که تقصیر تو نبود حس ضعیف بودن کردی.با وقتایی که در اوج دوست داشتن رها کردی.با وقتایی که میخواستی بمونی اما منطقت بهت این اجازه رو نداد.با وقتایی که موهاتو خرگوشی بستی ولی حس کردی ممکنه بچگانه به نظر بیای و بازش کردی.با کل وقتایی که با موهات درگیر شدی.با وقتایی که با بچه‌ها و گربه‌ها بازی کردی ولی نگاه بقیه باعث شد فکر کنی عجیبی.با وقتایی که یه بچه بهت گفت: تو بهترین دوستمی. و احساس خوشبختی کردی.با وقتایی که یه دختربچه گفت: میخوام بزرگ شدم شبیه تو بشم. و حس زیبا بودن کردی.با وقتایی که کنار دوستات/ خانوادت حس کردی خیلی خوشبختی.با وقتایی که دلت خواست بری کنسرت ابی.با وقتایی که بابت &quot;بودنت&quot; حس کردی احمقی.با وقتایی که به خودت گفتی: لرِ ساده!با آهنگ &quot;گل ناز دارُم&quot;‌.با جمله‌ی: E biz boşuna mı burdayız Babayiğit?با وقتایی که به این فکر کردی که چقدر لهجه‌های لری، اصفهانی و شیرازی بامزن.با چایی.با رز سیاه.و در نهایت: با کتاب‌های کریستیان بوبن. مخصوصا: ایزابل بروژ.و تماممم.پ.ن: از مامان پرسیدم با دیدن چیا یاد من میوفتی. بماند که اولش گفت: خودت🗿. ولی بعدش گفت جعبه شیرینی===)))))پ‌.ن۲: اگه با هیچ کدوم اینام یاد من نیوفتادی هم اشکال نداره. ولی بدون که من همیشه به یادتم و دارم نگاهت میکنم( ترسناک برداشتش کن)‌.</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 22:41:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همش بخاطر اعصابته</title>
                <link>https://virgool.io/straynotes/%D9%87%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%87-g3reymvwo9ue</link>
                <description>دیشب توی آشپزخونه پشت میز نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم که الان واقعا منظور این معده درد رندوم شبونه چیه که مامان اومد و گفت: همش بخاطر اعصابته. نگاه خسته‌ای بهش کردم. ادامه داد: من توجه کردم بهت. تو دو سه ساله اصلا خوشحال نیستی! همیشه یا غمگینی یا عصبانی! خندیدم‌. راست میگه. معدم سوخت. چشمامو بستم.واقعا هیچ وقت جوابِ این سوال کلیشه‌ای رو نمیدونم: آخرین باری که خوشحال بودم کِی بود؟فکر میکنم. به روزای مختلف فکر میکنم. به روزای زیاده‌روی، به رقصیدنام، به اونروزایی که هنوز اکیپمون با زینب اینا وجود داشت، به بیرون رفتنای بی‌حاشیه‌م با زهرایی که دیگه نیست، به بیرون رفتنای پر حاشیه‌م با دریا، به دیت‌های بی‌نتیجه، به آدمایی که اومدنو رفتن، به موفقیتای کوچیک و بزرگ، به تغییرات ظاهری و باطنی، به سفرای کوتاه با آدما، به وقتایی که با ساره و آتوسا میگذره، به همه چیز فکر میکنم خلاصه. نه. یادم نمیاد. یادم نمیاد آخرین باری که واقعا خوشحال بودم کِی بود.امکان ارسال پیامک از دیشب اوکی شد. الانم که پیام‌نرسان‌های داخلی چت رو باز کردن و چقدر دلم نمیخواد که ازشون استفاده کنم. و اینکه احتمالا النام حسابی حرص بخوره بخاطر اینکه مدارس هم گویا بازه فردا. وای چه اخبار با شکوهی!دایی سامیار دیشب بعد از یکسال تازه فهمید که نباید خانم ح رو از دست میداد و بخاطرش حسابی ناراحت شد و حسرت خورد. کار همیشگیشه. یعنی تقریبا کاریه که بیست و اندی ساله داره انجامش میده. تازه میخواست بندازه گردن من که باید بیشتر حواسم میبود و فلان. تهشم گفت از این به بعد دیگه با تو مشورت میکنم. به خودت میسپارم. آخه یکی نیست بگه مرد حسابی من چیکار میتونم بکنم واسه زندگی عاشقانه بی‌تکلیف تو و معیارات؟دایی سامان تنها آدمیه که موافق رفتن منه. یعنی اینجوری بگم که حتی خودمم اندازه دایی سامان موافق رفتنم نیستم.با ساره دیشب نشستیم و یه ساعتی از این حرف‌ها زدیم که ساره ظاهر واسش مهمه، یعنی خب میگه که ترجیحا مرد آیندش نسخه کپی شده آقای میم باشه، ترجیحا که ، صددرصد و باید همچین چیزی باشه. اصلا غیر از این چیز دیگه‌ای نه. منم که طبق معمول همون سخنرانی تکراریم رو کردم که ظاهر واسم مهمه اما نه به اون شکل و بیشتر تعریف این کلمه واسم استایل و نحوه لباس پوشیدن و رفتار اون شخصه چون طبیعتا کسی که شخصیتش شبیه اون چیزی که میخوام باشه احتمالا رفتار و ظاهرش هم شبیه شخصیتشه و اینجور چیزا. بعد کم کم وارد یه مرحله جدید شدیم و از این صحبت کردیم که عشق چیه و صحبتای بی‌نتیجه و منم که سیس بی‌اعتقادی گرفتم، و در آخرین مرحله نشستیم از این گفتیم که اگه یه روزی سنگ از آسمون بارید و ما ازدواج کردیم قراره با شوهرامون به کجاها و چه کشورایی سفر کنیم و اینکه چقدر خوبه اگه یه آشپز استخدام کنیم یا حداقل اونا آشپزی بلد باشن! و خلاصه که تمام این مدت اون آهنگه تو گوشم میپیچید که میگفت: ای قدرت شیشه،ای قدرت تریاک!یه همچین چیزی.امروز همچنان بعد دیدن اخبار بغض سنگینی توی گلوم بود. میدونستم که باید دیگه خودم رو جمع کنم و روی درسام تمرکز کنم. تا بتونم زودتر ___ م رو بزنم از اینجا. میرم اتاقم که درس بخونم ولی عوضش خودمو روی تخت میندازم و سعی میکنم یکم گریه کنم که مامان میاد و میپرسه روژین چی میگفت؟ و منم براش میگم که فردا خونه حدیثیم. مامان میره از اتاق و من باز میخوام گریه کنم که دریا زنگ میزنه. جواب میدم. یکم چرت و پرت میگیم. قطع میکنم و دوباره میخوام گریه کنم که یادم میوفته عه واقعانم فردا قراره بریم خونه حدیث. از جام بلند میشم و با چشای اشکی کمدم رو نگاه میکنم. حالا چی بپوشم؟؟</description>
                <category>ایزابل بروژ</category>
                <author>ایزابل بروژ</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 22:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>