<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های z heydari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28936459</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:28:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/743131/avatar/X6kLxf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>z heydari</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28936459</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آرزوهای بی پایان لستر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28936459/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%B1-vsgl4yvjwkfg</link>
                <description>شل سیلورستاین شاعر، نویسنده،کاریکاتوریست و خواننده آمریکایی سبک منحصر به فردی در نویسندگی دارد. کتاب «آقای  باکلاه _آقای بی کلاه» مجموعه داستان های کوتاهی است که با شخصیت های جالبی آشنا می شویم : از «جیمی ویزیون» با تغییر تدریجی هویتش تا آقایی که برای احترام به آقازاده،کلاه تنگش را آنقدر می کشد که گردنش دراز می شود! یا داستان معروف «پیرمرد و پسر» که شاید در تیزهای تلوزیونی دیده اید، همانجا که پسربچه به پیرمرد می گوید: «من وقتی غذا می خورم گاهی قاشق از دستم میافتد» و پیرمرد با لبخند پاسخ می دهد: «من هم همین طور!» و خود داستان آقای باکلاه و بی کلاه که روی جلد آمده.اما در میان همه این داستان ها، یک شخصیت برایم خیلی تامل برانگیز است؛ داستانی که تاریخ مصرف ندارد ، انگار برای همین امروز نوشته شده. انگار لستر همسایه دیوار به دیوار ماست، همکارمان است، یا حتی تصویری است که در آینه می بینیم!«داستان لستر» :(برگرفته از ترجمه رضی هیرمندی، انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت به لستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند.لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته باشد. او با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد بعد با هریک از این سه سه آرزوی دیگر درخواست کرد!و با این حساب افزون بر سه آرزوی قبلی مالک نه آرزوی دیگر هم شد! آنگاه با زرنگی تمام با هر یک از دوازده آرزو سه آرزوی تازه طلب کرد! خلاصه با هر آرزوی تازه آرزوی بیشتری کرد، تا سرانجام مالک پنج میلیارد و هفت میلیون و هجده هزار سی و چهار آرزو شد!آن وقت آرزوهایش را کنار هم روی زمین چید و آواز خواند و پای کوبید بعد نشست و باز آرزو کرد! بیشتر و بیشتر و بیشتر...و آرزوها روی هم تلنبار شد.در حالی که مردم لبخند می زدند،می گریستند، عشق می ورزیدند و حرکت می کردند، لستر میان ثروت هایش که چون کوه از دور و برش بالا رفته بود، نشسته بود و می شمرد و می شمرد و هی پیرتر و پیرتر می شد تا سرانجام یک شب وقتی به سراغش رفتند او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است.آرزوهایش را که شمردم معلوم شد حتی یک آرزو کم و کسر ندارد.همگی تره و تازه!بیایید، بیایید، در این آرزوها چندتایی بردارید و به لستر بیندیشید که دردنیای سیب و دوستی و زندگی تمام آرزوهایش را به خاطر آرزوی بیشتر تباه کرد.</description>
                <category>z heydari</category>
                <author>z heydari</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 12:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>