<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های س-س</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_28995482</link>
        <description>یک infp_عاشق نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 12:11:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4873308/avatar/nqxc6p.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>س-س</title>
            <link>https://virgool.io/@m_28995482</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رسوا ای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28995482/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-ppx2lj50sckj</link>
                <description>نیستی.رفته ای.و من دارم با روحت قدم میزنم.و من دارم با روحت پرواز می کنم.و تو را نگاه داشته ام؛ در قلبم، در وجودم.نغمه های آهنگ هایت از دلم و ذهنم بیرون نمی رود.به یادت هستم حتی اگر در دور ترین کهکشان ها باشی.حتی اگر دور باشی، دور !بسیا دور.دور تر از آن که دست بشری برسد.اتاق خاکستری و خاک گرفته.قدم زدن هایمان به قدیم...او به یاد دارد. او به یاد دارد.او هم من را به یاد دارد؟آیا او هم شب ها گریسته؟اگر گریسته قطعا به خاطر من نیست.که رسوایی کوچک هستم.هشتم خرداد ماه ۱۴۰۵ She remembers از Max Richter BackwardsازButimar  Dusty Roomاز Evgeny Grinko( دومی در ترتیب)</description>
                <category>س-س</category>
                <author>س-س</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 12:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروغ الزمان فرخزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28995482/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF-pxctll6n1gyb</link>
                <description>سلام دوستان!این پست کمی با محتوا های قبلی ام فرق میکنه...دوست دارم که همه در مورد شاعر معاصر ایران مون بیشتر بدونیم.بله ! فروغ را میگم!فروغ الزمان فرخزاد زاده ی ۸ دی سال ۱۳۱۳ معروف به فروغ فرخزاد و فروغ، شاعر معاصر ایرانی است.کتاب های ایشون عبارتند از : اسیر، دیوار، عصیان، ایمان آوریم به فصل سرد و در آخر تولدی دیگر است.در ایمان آوریم به آغاز فصل سرد فروغ این رو میگه:و این منمزنی تنهادرآستانه‌ی فصلی سرددر ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمینو یاس ساده و غمناک آسمانو ناتوانی این دستهای سیمانی.زمان گذشتزمان گذشت و ساعت چهار بار نواختچهار بار نواختامروز روز اول دیماه استمن راز فصل‌ها را میدانمو حرف لحظه‌ها را میفهممنجات‌دهنده در گور خفته استو خاک، خاک پذیرندهاشارتیست به آرامشزمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.در کوچه باد میآیددر کوچه باد میآیدو من به جفت‌گیری گل‌ها میاندیشمبه غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خون...بله اگر در مورد مرگ فروغ چیزی بدانید این شعر یک طور هایی پیش بینی ای هستش که البته کمی خطا داره.فروغ ما در ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ در سن سی و دو سالی بر اثر واژگونگی اتومبیل فوت شد.حادثه این طور بود:فروغ که رانندگی استیشن شماره ۱۴۱۳ ط ۲۴ را به عهده داشت و به اتفاق رحمان اسدی از دروس رهسپار تهران بود با استیشن شماره ۱۴۲۸ ط ۱۹ متعلق به یک مدرسه خصوصی به رانندگی غلامحسین کامیابی تصادف کرد. شدت تصادف به حدی بود که درِ طرف راننده استیشن فروغ باز شد و فروغ که سرش به شدت به شیشه جلوی استیشن برخورد کرده بود پس از باز شدن در به گوشه خیابان افتاد و سرش به جدول جوی آب خیابان برخورد کرد و بی‌هوش شد. اون در راه انتقال به بیمارستان جان داد.از فروغ چند تا شعر، چند تا فیلم و یک پسر باقی مانده.که پسر فروغ در ۲۵ تیر ۱۳۹۷ به دلیل مشکلات ریوی در بیمارستان بستری بود اما  دوشنبه، ۲۵ تیرماه بر اثر ایست قلبی درگذشت.پس ما ماندیم و خاطراتی تلخ از فروغ...اما می توانم این را به همه قول بدهم، که ما دوست داران فروغ اون را در قلبمون زنده نگه می داریم.</description>
                <category>س-س</category>
                <author>س-س</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 19:38:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28995482/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-pvuzj5pwd7ua</link>
                <description>دوستت دارم.همان طور که باران، خاک را.همان طور که دریا، باد را.دوستت دارم.مانند دیوانه ها دوستت دارم!مانند شاعری که هر روز در فنجان قهوهش می خوابد.مانند عاشقی که هر روز از نبود معشوق می نالد.مانند حاکمی مست، مانند سربازی فداکار؛ دوستت دارم.هشتم و هفتم( شاید ششم) خرداد ماه ۱۴۰۵فکر می کنم از فروغ آن اول را بر داشته ام.</description>
                <category>س-س</category>
                <author>س-س</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 19:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوجه ی گنجشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28995482/%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-nzln1t2lvvv8</link>
                <description>در مقابلشان، کودکِ عزیزم را زنده به گور می سازم.تا قدم از گورستان بیرون میگذارند، طفل معصوم را در آغوش می کشم...کودک چه گناهی کرده؟که نیاز است این طور آزار بیابد؟چه کار؟!طفل کوچکم را در بین تکه پارچه های رنگارنگ خیال، پنهان می کنم.ایرادی ندارد، آنها طاقت دیدن آن همه زیبایی را ندارد!مهم نیست!من دیگر به خاطر این چیزی ها طفل را آزار نمیدهم.کودک چه گناهی کرده؟کودکان همه پاکِ پاک اند.اگر آنها تحمل دیدن پاکی را ندارد، ایرادی ندارد.من طفل را بین چند تکه پارچه ی حقیر بزرگ میکنم!به او نغمه زدن و پرواز را میاموزم، مانند گنجشکِ مادر.که جوجه ی ناتوانش را در بین بال هایش پنهان میکند.و به خاطر او جانش را به خطر میندازد.من آن طفل را دوست می دارم پس، مانند گنجشکِ مادر در بین پر های ظریفم بزرگش می کنم...</description>
                <category>س-س</category>
                <author>س-س</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 19:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28995482/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-yh7rmjbhalqa</link>
                <description>تهران.شهر زیبا ی دوستداشتنی.که هر جایی بروم بخشی از وجودم می ماند.وقتی قدر چیزی را می دانی که آن را از دست داده ای .مانند تهرانم.مانند او .مانند آنها...خیابان های شلوغ آن روز، ترس مردم.بمب ها، پدافند ها، انفجار ها.مردگان...قدم های عجولم بر روی آسفالت.ندا ی دوستت داشتم دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.یادگاری ای که رها اش نمی کردم.ترس، دانشجو های خوابگاهی، خانه، مدرسه، برگشتن، ترمینال !عجله، راضی کردن ها، عصبی شدن ها، زنگ های مداوم تلفن وقتی رسیدم .صحبت کردن های خاله، بازی های بهار، سرحالی های شوهر خاله؛ دلتنگی من برای آنها و نگرانی ها.می دونم تو چه مهربانی!تهرانم.من رها ات نمی کنم، حتی اگه تو رهایم کنی !نترس، ادمه بده .آفرین عزیزم با وجود زخم هایت لبخند بزن.آفرین! همین طوری ادانه بده.بدان من کنارت هستم.حتی اگر فرسخ ها دور باشم رهایت نمی کنم.هنوز هم کنارت هستم اول خرداد ۱۴۰۵         تهران</description>
                <category>س-س</category>
                <author>س-س</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 18:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملکه ی درد و زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28995482/%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-krsgl2dkpa9g</link>
                <description>پنهان می شود و روی هر دیواری سایه خود را می اندازند.گم شده، از خانه اش کیلومتر ها دور است، از خط امنیت رد شده . حالا دیگر کسی جلودارش نیست . او خواهد رفت ،گم شده. با دیگران فرق دارد . می ترسد اما  هم زمان از دریا ی خشونت رد می شود ، دریا جلو ی پای او زانو می زند اما او هنوز به خانه نرسیده است.می گردد تا خانه اش  را بیابد، چشم در چشم مرگ می نگردد . اگر گوش کند کسی دارد روی در ذهنش ضربه می زند با گام های جسور از آن فرار می کند ، نمی رود . بالاخره به آبی می رسد دیگر تحمل ندارد جیغ می زند .تبدیل به طوفانی میشود . تمام تلاشش را می کند خونش را از آب جدا کند، نمی تواند و خون در آب حل می شود . مانند نام های ما که بالاخره در دریا ی عالم محو می شوند . تحت تاثیر آتش سوزان ز غم دل دست به هر کاری می زند خانه اش رفته تا ابد ، گردبادی که او از آن رهایی یافته به سمت دیگری رفته و دوستش را باخود برده به اعماق دریا ی خاطرات... هر لحظه موج او را به اعماق بیشتری می برد و با هر موج خاطراتی از یاد ملکه می رود . میخواهد یک خاطره بماند فقط یکی . اما کسی راه فردا را نمی داند ، اگر آن زن راه فردا را می دانست به آن سمت می گریخت . خون از آب غلیظ تر است ...اما خون در آب حل می شود و آب در خون پنهان . اگر آن زن راهی برای فردا میافت به آن سمت می رفت. او در جستجو ی فرداست چون کسی از فردا با خبر نیست . سرش در آینده و مو های بلند و سفیدش  در گذشته سیر می کنند.او ملکه ی درد و زمان است اما قدرتی ندارد و نا شناخته است، این زن فراتر از زمان است. گذشت زمان بر او اثری ندارد او زنی بیست ساله است تا آخر خودش . ما همه از زمانی که تلاش می کنیم شکست می خوریم و بعد قانون های جیدی برای خود می چینیم تا نجاتمان دهند . اما او از راه های قدیم خود می رود  ، تا شاید روزی موفق شود او از ما نیست فرق دارد . انسان نیست، افراد از بودن در کنار او یا لذت می برند  یا آزار می بینند . س_س</description>
                <category>س-س</category>
                <author>س-س</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 18:42:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ایران:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_28995482/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-urfjbc1ww0b6</link>
                <description>هیچ چیز مانند صفای تخت جمشید نیست.هیچ چیز دل انگیز تر تماشای غروب در پاسارگاد نیست.هیچ چیزهایی مانند خاطرات کوتاهی از او نمی شوند.هیچ!او قلبم را می نوازد، ساز دلم را می نوازد .روز و شب.ایرانم از من جدا نمیشود.هر جا از این کره خاکی بروم، جایی مانند ایرانم نمیشود.خاطراتش در گوشم ترانه می خوانند.نمی خواهم در خاک غریبه بمیرم.نمی خواهم برم، من ایرانی امایرانی هم می مانم، کشورم را به پول نمی فروشم!هویت ام را به پول نمی فروشم.حتی اگر قرار است در سرد تربن سرما بخزم.حتی اگر قرار است پشت جبهه صدای ممتد تیرها گوش هایم را به زوزه کشیدن وا دارد.مانند آریوبرزن: من فرزند ایرانم، در آخرین سنگر؛ اینک تنم، جانم!</description>
                <category>س-س</category>
                <author>س-س</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 23:12:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>