<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرش قنبری | Arash ghanbari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29032977</link>
        <description>بی معرفتی آدما بهم فرصت تنهایی میده و
تنهایی جرعت پرواز🌿🦅</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 18:12:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4715886/avatar/uhlb1w.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرش قنبری | Arash ghanbari</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29032977</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنجره ای با منظره ی غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29032977/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-yy1nxpcm3qfm</link>
                <description>بلند شد و به تقویم اش نگاه کرد. از وقتی شروع کرده بود تیک تاک ساعت پایانش رو می‌شنید اما هیچ وقت به این حد به آن روز نزدیک نشده بود. اینکه از رفتن می ترسید یا از آینده ی آنجا را نمی دانم ولی انگار تقویم دنبالش میدوید و میخواست او را قورت دهد. هزاران بار به خداحافظی با شکوه اش فکر می کرد و می‌دانست کسانی هستند که کمک اش می‌کنند.میخواست تاریخ را بسازد اما چطور؟ وقتی که آیندگان آنجا هم سریع به پایان می‌رسند؟ مسخره است. اینکه تمام تلاش هایت را نادیده بگیرند. اسطوره ای دست نیافتنی بود البته اگر آن روز اتفاق نیافتاده بود.حس بدی داشت. انگار می‌گفت تاریخ بزرگترین دوست زمان است و زمان بدترین دشمن آدم. چه کس می‌تواند از زمان فرار کند؟ او مثل شیری بر کاخ نشسته بود و کفتاران منتظر پایان سلطنت اش.فردا میدان نبرد منتظرش بود. انگار تاج و تختش و سربازانش هم در راه میدان بودند ولی نه برای کمک به او. بله آنان دشمنان او بودند. او نمی دانست اما حسش دائم سعی میکرد به او بفهماند که جنگ با خودی است و خودی ها ممکن است ضرباتی بزند که از صد دشمن بدتر. شب داشت از راه می‌رسید ساکت و بی صدا. در خانه اش را باز کرد و روی تخت نشست.پنجره را باز کرد. منظره ی غروب دلگیری از پنجره نمایان بود. چه جالب بود: پنجره هایی با منظره ی غروب.به بالکن رفت. چه جالب: بالکنی با منظره ی غروب.به تقویم اش نگاه کرد ؛ روزش رسیده بود.غروب هم بی دلیل نبود و پیامی داشت.فردا که رسید آماده شد و به میدان رفت. رقیب اش را که دید شوکه نشد. همان اول زخم کاری به قلبش خورد. اندک یارانش جبران کردند. او به سختی سر پا بود. نه اثری از هوادارانش بود و نه کسانی که پاچه خوارش بودند به کارش آمدند. به سختی ایستاد و جنگید. میدان نبرد که خودش ساخته بود و سربازانی که خودش بزرگ کرده بود اورا زمین زده بودند. آخرین لحظه بود. زخمی به او وارد شد که هرگز جبران نشد. اسطوره گی او از بین رفت. نوار پیروزی اش پاره شد.روز ها گذشت. به تقویم اش نگاهی انداخت و فهمید که وقتش سر رسیده. چه دردی دارد تمام چیز هایی که داری را بدی تا بری.می‌گفت : هرچی که داشتم رو دادم به همه چون فقط میخوام سبک شم برم.در مکانی با شکوه همه ی قدرتش را به او تقدیم کرد و همه او را با تشویق بدرقه کردند ؛ اما چندی بعد دگر اسطوره شان را حتی نمی‌شناختند.این ها سرگذشت آرش بود. در آخرین رقص اش برای مدرسه ی ۲۲ بهمن.............................. خلاص......................................................خلاص...................</description>
                <category>آرش قنبری | Arash ghanbari</category>
                <author>آرش قنبری | Arash ghanbari</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 15:25:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرش قنبری |Arash ghanbari</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29032977/%D8%A2%D8%B1%D8%B4-%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C-arash-ghanbari-x9vhvi58p1oj</link>
                <description>آرش قنبری در تاریخ ۸ مهر سال ۱۳۹۱ در شهر سمیرم به دنیا آمد. او در خانواده ای چهار نفره و در همسایگی مادربزرگ و پدربزرگ خود زندگی می‌کند. او هر شش سال تحصیلی دوره ی ابتدایی اش را در مدرسه ی ۲۲ بهمن گذراند و در حال حاضر در مدرسه ی امام خمینی مشغول تحصیل است.او در شش سالگی به فوتبال علاقه مند شد اما او را ادامه نداد تا زمانی که هشت ساله شد و به طور جدی به کلاس فوتبال رفت و به حدی موفق بود که تا نزدیکی پیوستن به تیم دنا جوان شهرش که از بهترین تیم های شهرش بود رفت اما به دلایل غیر فوتبالی نتوانست به آن تیم برسد. اما او نا امید نشد و در ۹ سالگی به اسرار دوستش کمیل نادری دروازه بانی را شروع کرد و به آن علاقه مند شد و در او هم پیشرفت قابل توجهی کرد و دوباره تا نزدیکی پیوستن به تیم دنا جوان بود و این بار هم نتوانست. تسلیم نشد و در ۱۰ سالگی درخشید و باعث قهرمانی بدون باخت تیمش شد که همراه با سیو پنالتی ششمی ها و بردن ششمی ها و پنجمی ها همراه شد. او دوباره سر زبان ها افتاد و حتی تا آستانه حضور در تیم منتخب مدارس شهر سمیرم برای مسابقه با اصفهان هم رفت اما سن کمش مانع شد. او باز هم تسلیم نشد و در ۱۱ سالگی اولین مسابقه برای تیم کل مدرسه اش را انجام داد و با وجود سیو های خوب و پاس گلی که داشت صحبت از افت او میشد. تیم کلاسشان دوباره قهرمان مدرسه شد اما این بار بدون گل خورده! او زیبا ترین سیو مسابقات را هم انجام داد ولی دلایل نا عادلانه ای به تیم کل مدرسه دعوت نشد. بعد از یک هفته تیم مدرسه قهرمان شهرستان شد ولی کسی از عملکرد گلر آن تیم رازی نبود و به سراغ آرش رفتند. آرش که تازه عمل جراحی لوزه را پشت سر گذاشته بود قبول نکرد و باز هم تسلیم نشد. او در ۱۲ سالگی در مدرسه به یک افسانه تبدیل شد به او لقب آرش کاسیاس را داده بودند او زیبا ترین سیو سال سمیرم در مسابقات بین مدارس انجام داد و سال آخر حضورش در مدرسه ۲۲ بهمن خودش را اسطوره ای ابدی کرد ولی این بار در مسابقات بین کلاسی در بازی عجیب اولین باخت خودش را تجربه کرد. او باز هم تسلیم نشد ولی در ابعاد کوچک تر دوباره شروع کرد؛ با تیم رعد بنفش قهرمان مسابقات منطقه ی سمیرم-وردشت شد و بهترین دروازه بان هم شد. او در مدرسه ی امام خمینی هم با تیمش شگفتی سازی کرد و سوم شد و چهارمین دروازه بان برتر مسابقات هم شد.او نماد مقاومت و تسلیم نشدن است و ایمان دارد که : هر جا تو را نخواستند از آنجا برو حتی اگر بهشت باشد...</description>
                <category>آرش قنبری | Arash ghanbari</category>
                <author>آرش قنبری | Arash ghanbari</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 13:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>