<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های samin main2</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29035465</link>
        <description>رمان آنلاین کایوت ( هر گونه کپی برداری بدون اجازه بنده ممنوع )</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:08:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1138670/avatar/wZct4R.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>samin main2</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29035465</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کایوت  ( پارت دهم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29035465/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-oi5ueplvakgj</link>
                <description>صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم و تند تند آماده شدم و رفتم سمت آشپزخونه و چایی دم کردم ، بعد از یه ربع کم کم بقیه هم بیدار شدن و اومدن سر میز صبحانه .بعد از اینکه تند تند صبحانه رو خوردیم با بی بی و بابا خدافظی کردیم و سوال ماشین شدیم ، یه کله تا خود اصفهان پشت فرمون نشستم و با سرعت هر چه تمام تر به سمت اصفهان میروندیم .به محض رسیدن به اصفهان زنگ زدم به دختر خالم و ازش خواستم چند تا کارگر بفرسته خونمون وسیله ها رو جمع کنند تا ما بیایم .وقتی رسیدیم خونه وسیله ها رو تند تند بسته بندی میکردیم ، از اونجایی که مامان خیلی مبل هاشو دوست داشت مبل ها رو هم قرار شد یا خودمون ببریم .منم که عاشق وسیله های اتاقم بودم همه رو گفتم بزارن توی ماشین حمل اثاثیه ، آدرس رو به راننده دادم و گفتم که بابام وسیله ها رو تحویل میگیره .غروب بود که همه از خستگی گوشه ای از خونه افتادیم ، تازه خونه عمو مونده بود و قرار شده بود هفته دیگه بیایم برای بردن وسایل .بعد از اینکه همه چرت کوتاهی زدیم با بدن های کوفته سوار ماشین شدیم و ایندفعه مامان پشت فرمون نشست و منم کنارش نشستم ، درسا اونقدر خسته بود که سرش رو به پنجره تکیه داده بود و خوابش برده بود و علی هم هندزفری گذاشته بود تو گوشش و درحالیکه خمار خواب بود بیرون رو نگاه میکرد .تقریبا نزدیکای ظهر بود که رسیدیم شمال و رفتیم خونه بی بی ، بابا و بی بی به استقبالمون اومدن .÷: سلام خسته نباشید ، همتون خسته اید برید دوش بگیرید و کمی بخوابید وقتی موقع ناهار شد صداتون میکنیم .+: سلام بی بی ، بهتری ؟! اگه میشه من رو بیدار نکنید ناهار نمی‌خورم .÷: شکر خدا ، باشه برو_: خونه چیشد ؟#: هیچی به یه دوستام که اینکاره بود گفتم خونه رو بچینه و سه روز دیگه آمادس ._: خیلی خب خوبه من برم بخوابم .همه تلو خوران رفتن تو اتاق هاشون و خونه در سکوت آرامش بخشی فرو رفت .___________________________________________از زبان راوی :در ویلای بزرگش در اعماق جنگل بر روی مبل نشسته بود و به هدف بامزه و سرگرم کننده جدیدش فکر میکرد ، خسته شده بود از زندگی تکراری اش و هدف جدیدش باعث شده بود زندگیش جالب تر از همیشه باشه .لبخند بر لب بلند شد و به سمت زیر زمین مخفی کنار ویلا رفت ، با کنار زدن بوته ها دری سبز رنگ نمایان شد .در را باز کرد و از پله های چرکین پایین رفت ، بوی تعفن همه جا رو فرا گرفته بود اما او از این بو خوشش میومد و با لذت به صحنه رو به رویش خیره شده بود .زیر زمین پر بود از جنازه ، جنازه های که در حال کپک زدن بودند ، از جنازه انسان گرفته تا حیوان !*: یکی بیاد اینجا_: ب .... بله قربان ?*: همه این جنازه ها رو تیکه تیکه که و بده سگام بخورن ._: ام.. اما آقا شما که سگ ندارید .خنده هیستریکی کرد که صدایش در زیرزمین اکو شد .*: هاه راست میگی یادم نبود از هر چی سگه و از قبیل و خانواده سگه بدم میاد ? اشکالی ندارد بنداز جلوی اون لاشخور های بدرد نخور ، اگه هم میترسید بندازید توی جنگل بلاخره پیدا میشه حیوونی که بخورتشون ._: چشمم آقاو در کسری از ثانیه از آنجا غیب شد .در سوی دیگر فرد دیگری عصبی داشت به عکس توی دستش می‌نگریست و نفرت در چشمانش زبانه می‌کشید و در اتاق بغلش پسرکی در حالیکه روی تختش نشسته بود پرتره ای میکشید .پسرک تمام مدت محو کشیدن بود ، پس از اتمام کارش با لبخند به چهره بامزه و زیبایی که کشیده بود نگاه کرد و با یاد صاحب این چهره قلبش متلاطم شد .یک سالی بود که این چهره دست از سرش برنداشته بود و هر شب با یاد آن چشمان درشت قهوه ای به خواب میرفت ، با یاد اینکه یکسالی هست که دلباخته اما حتی معشوقش او را نمی‌شناسد غم عظیمی بر روی قلبش نشست ، اما خیلی زود با یاد آوری اینکه او را به تازگی دیده بود لبخند عظیمی بر لب هایش نشست .با یاد آوری آخرین دیدارشان قهقهه ای سر داد ، چهره متعجب معشوقه اش هنگامی که با او برخورد کرده بود از ذهنش پاک نمیشد ، آرام آرام پلک هایش سنگین شدند و بر روی هم افتادند .پایان قسمت دهم</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 13:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( پارت نهم )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-smslfzn5u1fl</link>
                <description>وقتی از خواب بیدار شدم لباس هامو عوض کردم و رفتم که صبحانه بخورم و بفهمم آخر نتیجه این اسباب کشی یهویی چیشد .+: سلام مامان صبح بخیر_: سلام صبح تو هم بخیر+: میگم مامان آخر این حرفای دیشب یه کجا رسید ؟_: می‌خواستی به کجا برسه ؟ معلومه که قراره بیایم اینجا برای زندگی ، حالا امروز بابات و عموت رفتن ببینن دوتا ویلای خوب توی همین شهرک پیدا میکنن یا نه . میخواستن برای بی بی هم یه ویلا دیگه بگیرن که کوچک تر باشه اما بی بی گفت کلی خاطره داره اینجا و نمی‌خواد .+: کاش توی همین شهرک پیدا کنن که هم نزدیک بی بی باشیم هم اینکه من این شهرکو خیلی دوست دارم ، خب بی بی حق داره منم بودم از اون خونه خوشگل و بزرگ دست نمیکشیدم :)_: نمی‌دونم حالا بابات گفت برای ناهار میاند ایشالا که راحت ویلا گیرشون بیاد .+: ایشالابا صدای قل قل آب به سمت کتری رفتم و توی لیوانم آب جوش ریختم ._: دیانا چایی تازه دم کردم بخور .+: نه ممنون نسکافه می‌خورم .بعد از درست کردن نسکافه رفتم به اتاقم و پشت میز نشستم ، لب تاپمو روشن کردم و محض احتیاط تموم اتفاقات رو اونجا هم ثبت کردم .بعد از ثبت اطلاعات از گرگینه و هر چیزی که فکر میکردم کش و قوسی به بدنم دادم و فکرم به سمت گرگینه منحرف شد ، یعنی اون پسره یا دختره ؟چند سالشه ؟قیافه انسانیش چطوریه ؟ممکنه به همون جذابی وقتی که گرگه باشه ؟چرا دستبندمو با خودش برد ؟چرا همش اطراف من پیداش میشه ؟آهههههخدا چرا به هیچ نتیجه ای نمی‌رسم ، حداقل خوبه برای زندگی اومدیم اینجا میتونم برم بازم جنگل و بیشتر بفهمم درموردش .نگاهی به ساعت انداختم 2 ظهر بود ، رفتم ببینم ناهار چی داریم و توی دلم دعا دعا میکردم که غذای دریایی نباشه و اگه بود حداقل ماهی قزل الا باشه .+: سلام زنمو خوبید ؟ خسته نباشید ، میگم که چیزه .. ناهار چی داریم ؟_: سلام عزیزم ممنون تو خوبی ؟ رنگ به صورت نداری . ناهار هم اناربیج درست کردم ، چطور ؟ دوست نداری ؟+: منم خوبم ، نه نه من اناربیج خیلی دوست دارممم ?داشتیم میز رو برای ناهار میچیدیم که بابا و عمو هم رسیدن و رفتن تا لباس هاشون رو عوض کنند .داشتم قربون صدقه اناربیج عزیز و قشنگم میرفتم که :×: امیر علی خونه چیشد ؟#: هیچی مامان خداراشکر راحت دو تا ویلا دو تا کوچه بالاتر شما پسند کردیم ، قیمتش هم خوبه خداراشکر ._: پس به زودی باید بریم اصفهان که اسباب و اثاثیه رو جمع کنیم برای اسباب کشی؟#: بله زن داداش+: بابا کی میریم اصفهان ؟#: احتمالا فرداشب برمیگردیم اصفهان باید چند نفر رو بگیم بیان برای جمع کردن سریع وسیله ها ، یه سری وسیله ها رو هم میفروشیم اینجا می‌خریم مثل ماشین لباسشویی و یخچال و اینا=: امیر پس کی مواظب بی بی باشه ؟#: وای دریا راست میگی اصلا یاد بی بی نبودم .*: داداش میخوای من بمونم پیش بی بی شما برید اصفهان و بیاید ؟#: نه داداش تو برو من میمونم ، یه باره سر شرکت هم برو و کاراشو راست و ریست کن .*: خیلی خب پس فردا عصر حرکت میکنیم .+: عمو هممون جا نمیشیم تو یدونه ماشین که .#:دیانا راست میگه یه ماشین کرایه کنید .*: خب باید توی هر دو ماشین دو تا راننده باشه تا اگه یکی خسته شد اون یه نفر بشینه ، ولی جز من و دریا خانوم دیگه کسی نیست .#: پس خانومت ؟*: نه نمیشینه پشت فرمون چون بعد اون تصادف اون سال دیگه می‌ترسه و حالش بد میشه ، کسی رو نداریم دیگه .+: اهم اهم عمو من یه سالی هست که گواهی نامه گرفتما .رضا: بابا منم هستم تازه .*: ااا اره شما دوتا هم هستید راستی ، ولی خب بازم ...#: چطوره دیانا و دریا ودرسا و علی تو یه ماشین باشن ، تو و خانومت و رضا هم تو یه ماشین اینجوری بهتره .*: چاره دیگه ای نیست پس مجبوریم دیگه .از طرفی خوشحال بودم که بلاخره قراره خارج از شهر پشت ماشین بشینم از طرفی استرس داشتم که نکنه خوابم ببره و چپ کنیم ، پس تصمیم گرفتم حسابی بخوابم تا فردا خدای نکرده خوابم نبره پشت فرمون .پایان قسمت نهم</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 20:54:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( پارت هشتم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29035465/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-u8vpnxbqngfn</link>
                <description>وقتی بیدار شدم حس میکردم یه وزنه ده تنی روی سرم گذاشتن و بازم دلم میخواست بخوابم اما دیگه خواب کافی بود .تمام اطلاعاتی که داشتمو وارد دفترم کردم که بعدا اگر اتفاقی رو فراموش کردم مثل اتفاق توی جنگل بتونم از طریق دفترچم به یاد بیارمش .با شنیدن اسمم برای شام ، لباس هامو عوض کردم وآروم از اتاق خارج شدم ، ما معمولا شام رو زود میخوریم .همگی سر میز بودند و خداراشکر شام جوجه داشتیم ، سلامی کردم و گوشه ای از میز رو انتخاب کردم و نشستم .#: مادرجان چند روز دیگه دکترتون گفته باید چکاپ بشید و اگه مشکلی بود خدای نکرده برای عمل حاضر بشید .×: من که چیزیم نیست ولی برای اینکه خیال شماها رو راحت کنم باشه میام ولی چیزیم نیست نترسید .#: ایشالا که چیزی نیست ، بد به دلتون راه ندید .بعد از اینکه شام رو خوردیم یکم حالم جا اومد ،_: دیانا میای فوتبال ؟+: حال فوتبال ندارم اما اگه میخوای پاسور بازی کنی میام ._: اوکی بیا یه دست حکم بازی کنیم . داداش برو پاسورا رو بیار .*: باش+: بعدش بیا شلم و جرم هم بازی کنیم .بعد از اینکه درسا هم به جمع سه نفرمون پیوست یه دست حکم بازی کردیم که چون من و درسا یار بودیم ازشون بردیم و حسابی به قیافه های دمغشون خندیدیم ._: خیله خب حاالا بخندید گریتونم میبینم .+: میبینیم?بعد از اینکه شلم بازی کردیم علی برد و حسابی کیفش کوک بود .=: بیاید جرم هم بازی کنیم ببرمتون راحتتون کنم .بعد از یه ربع بازی من اول شدم ، درسا دوم شد و پسر عمو ها هم که بهشون بر خورده بود قهر چسانیده و پاشدن رفتن تو اتاق هاشون .+: نچ نچ بی جنبه ها=: دیانا بیخیال خودمون دوتا رو عشقه .من همیشه درسا رو دوست داشتم چون خیلی پایه بود ولی از پسر عمو هام زیاد خوشم نمیومد از بس بی ادب و تیتیش مامانی بودن :/چند روزی گذشت و توی این مدت من هر موقع تنها میشدم و شبا خوابم نمیبرد مدام به اتفاق های توی جنگل فکر میکردم .از طرفی مدام توی نت دنبال مطالب درباره گرگینه ها بودم .چیزایی که از اینهمه تحقیق و فکر کردن دستگیرم شد این بود که گرگینه ها وقتی ماه کامل بشه یه جورایی غیر قابل کنترل هستند ، و معمولا مثل گرگ ها یک بار عاشق میشن و اینکه اگه یه گرگینه گازت بگیره طی چهارده روز تا کامل شدن ماه درد می‌کشی و بعد توی ماه کامل یه گرگینه کامل میشی .از طرفی درمورد فراموشی موقتم هم تحقیق کردم و هر چی گشتم و روی مطالب فکر کردم هیچ دلیلی براش پیدا نکردم و کم کم بیخیالش شدم .امروز بی بی نوبت دکتر داشت و تقریبا یک ساعتی هست که رفتن بیمارستان برای چکاپ .صدای زنگ گوشی مامانم بلند شد و از روی آهنگش فهمیدم باباس ._: دیانا من دستم بنده گوشی رو جواب بده ببین بابات چیکار داره .+: باشهگوشی رو برداشتم و تماس رو وصل کردم .+: الو بابا سلام خوبی ؟#: سلام ممنون تو خوبی ؟ مامانت چرا گوشی رو جواب نمیده ؟+: ممنون ، دستش بنده#: دستش به چی بنده ؟+: فک کنم داره ظرفای ناهار رو میشوره . کاری داشتی زنگ زدی ؟#: اره راستی زنگ زدم بگم بیمارستان یکم شلوغه حالا دکتر معاینش کرد یه سری آزمایش های دیگه هم داده کارمون طول میکشه نگران ما نباشید .+: باشه .#: مامانت الان دستش آزاد شد یا نه ؟+: نمی‌دونم یه لحظه گوشی ، مامااااان بیا بابا کارت داره .#: دختر چته گوشم کر شد+: ببخشید الان میاد ، گوشی*: برو کمک زنموت ظرفا یکم مونده بشور و خشکشون یادت نره بکنی .+: باشهگوشی رو به مامانم دادم و رفتم کمک زنمو ، بعد از تموم شدن ظرفا رفتیم توی پذیرایی مامان انگار تو فکر بود ،رفتم پیشش نشستم و دستمو پشت کمرش گذاشتم .+: مامان ؟ چی شده تو فکری*: هان ؟ نه چیزی نیس یکم خستم :) نگران بی بی هم هستم .+: نگران نباش چیزی نیست ایشالا .نزدیکای شب بود که بابا و بی بی برگشتن خونه .+: سلام بابا خسته نباشید چیشد ؟ دکتر چی گفت ؟#: سلام دخترم ممنون ، هیچی موقع شام درموردش صحبت میکنیم فعلا خستم و کلی عرق کردم می‌خوام دوش بگیرم .+: باشه برید تا شما از حموم بیاید ما هم میزو میچینیم .بوسه ای به گونش زدم و به سمت آشپزخونه رفتم ، مامان هم رفت بالا پیش بابا تا باهاش حرف بزنه ، درسا هم که داشت تا چند دقیقه پیش با پسر عمو ها والیبال بازی میکرد رفت بالا تا دوش بگیره .=: دیانا یعنی چی شده ؟ چهره بابات و بی بی گرفته بود وقتی اومدن .+: نمی‌دونم زنمو ولی منم دلشوره گرفتم .آخرای شام بود که بابا شروع کردم به حرف زدن درباره امروز بیمارستان .#: خب امروز که رفتیم بیمارستان و با آزمایش ها و معاینه دکتر به این نتیجه رسیدین که بی بی باید عمل کنه و خود این عمل مشکل و ریسکی مداره اما به خاطر سن بالای بی بی ممکنه که ...با صحبت های بابا همه سکه و ناراحت بی بی رو نگاه میکردن .#: و اینکه دکتر گفته تنهایی برای بی بی خوب نیست و به مراقبت نیاز داره و بنابر‌این من تصمیم گرفتم که من و دریا و بچه ها بیایم اینجا پیش بی بی زندگی کنیم .×: داداش کار خوبی می‌کنی به نظرم ما هم بیایم اینجا یه خونه نزدیک اینجا بگیریم که شما هم تنها نباشید ، نظرت چیه خانوم ؟=: خوبه به نظر منم هوای شمال خیلی خوبه و جای قشنگی هم هست ، فقط کسب و کارتون چی میشه ؟#: زن داداش خداراشکر چیزی که زیاده کاره و من و داداش هم درآمد خوبی داریم و تصمیم گرفته بودیم باهم شریکی یه شرکت هم اینجا بزنیم ولی چون سخت بود مدام بیام اینجا و برگردیم بیخیالش شدیم ، اما الان فرصتش پیش اومد .شکه داشتم بابا رو نگاه میکردم ، باورم نمیشد که بی بی ممکنه از عمل سالم بیرون نیاد و از طرفی خوشحال بودم که قرارع بیایم اینجا زندگی کنیم . زندگی اینجا رو دوست داشتم ، چون ویلای بی بی توی یه شهرکی بود که خیلی خوشگل و بزرگ بود و از همه مهم تر به ساحل هم نزدیک بود .#: یه ماه دیگه نوبت عمل براشون گذاشتن ، تو این مدت ما باید همه کارا رو راست و ریست کنیم و ما هم اینجا اسباب کشی کنیم .×: اره منم از فردا میرم ببینم تو همین شهرک ویلای خوب گیر میارم یا نه .بعد از اینکه ظرف های شام رو جمع کردیم و همه جا رو مرتب و تمیز کردیم همگی رفتیم بخوابیم ، جز عمو و بابا که هنوز داشتند با هم برنامه می‌ریختند برای کارایی که قراره انجام بدند .پایان قسمت هشتم</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 14:28:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( پارت هفتم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29035465/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-bo5kfcashxan</link>
                <description>+: چی بیمارستان ؟ کی ؟ برای چی ؟با این حرفم همه دست از خوردن کشیدن و ترسیده بهم نگاه کردند ، گوشی رو قطع کردم و با بغض بهشون نگاه کردم .#: دیانا بابا چیشده ؟ کی رفته بیمارستان ؟+: بی بی حالش بد شده بردنش بیمارستان ... باید زودتر بریم .همه خیلی سریع وسیله ها رو جمع کردن و زنمو داشت به مامانم دلداری میداد که چیزی نیست .نشستیم توی ماشین و به سمت بیمارستان رفتیم ، مامان گریه میکرد و مدام به بابام می‌گفت تند تر بره .من عاشق بی بی بودم و اگه اتفاقی براش میوفتاد مطمئنم دوام نمیوردم .وقتی رسیدیم بیمارستان مامان خودشو از ماشین پرت کرد پایین و به سمت پذیرش بیمارستان دوید .بهمون گفتند که بی بی توی سی سی یو ، مامان زد توی سرش و روی صندلی بیمارستان نشست .عمو رفت تا چیزی بخره تا به مامانم بدیم فشارش بیاد بالا ، من و بابا هم رفتیم با دکتر صحبت کنیم .دکتر بهمون گفت که بی بی سکته خفیف زده و چند تا از رگ هاش بسته شده بوده .*: حالا ایشون یا باید عمل کنند یا بالون بزنن . اگه بعد بالون زدن باز هم اینجوری شدند چاره ای جز عمل نداریم .بابا رفت پیش مامان تا آروم ماجرا رو بهش بگه ،‌ پسر عمو ها هم اومدن پیش من تا بفهمند موضوع چیه ._: دیانا چیشد ؟ دکتر چی گفت ؟ چرا بی بی حالش بد شده ؟مو به موی حرفای دکتر رو بهشون گفتم ، بغض بدی تو گلوم بود ولی چون خیلی وقت بود گریه نکرده بودم الآنم نمیتونستم گریه کنم .بعد از اون بی بی رو برای بالون زدن بردن و بعد چهار روز مرخصش کردند و همراه بی بی برگشتیم به ویلا ،دکتر گفته بود که بی بی نباید فشار عصبی روش باشه و باید مطلقا استراحت کنه .مامان عین پروانه دور بی بی میچرخید تا ببینه چیزی کم و کسر داره یا نه ، من و زنمو هم داشتیم غذا درست میکردیم . بابا داشت دارو های بی بی رو چک میکرد و روی کاغذی مرتب ساعت مصرفشون رو مینوشت ، عمو و پسراش هم داشتند تو حیاط پشتی فوتبال بازی میکردند .بعد از صرف ناهار همگی متفرق شدند برای خواب ظهر ، داشتم به سمت اتاقم میرفتم که یکدفعه سرم درد گرفت و گیج رفت ، آروم روی زمین نشستم . سرم خیلی درد میکرد یدفعه تصاویر مبهمی جلوم نقش بست ، یه پسر بود که چهره خوبی داشت و ... آخخخهمه چیز جلوم نقش بست و یادم اومد ! اره یادم اومد اون روز توی جنگل علاوه بر اون اتفاقات من با یه پسر عجیب برخورد کردم که بهم درباره جنگل و حلقه هشدار داد .آه چطور همچین چیزی رو فراموش کرده بودم ؟آرام از روی زمین بلند شدم و به سمت تختم حرکت کردمو روش دراز کشیدم ، سرم درد میکرد و توی سرم اتفاقات خیلی عجیب این چند وقت فکر میکردم .اول از همه اون گرگ که با چشماش انگار آدمو افسون میکرد و بعد اون حلقه آویخته به زنجیر که تو جنگل پیداش کردم ، بعد اون گم شدنم توی جنگل برای چند ساعت در حالیکه بقیه می‌گفتند فقط یک ساعته نیستم و بعد دیدارم با اون پسر عجیب توی جنگل و از آن عجیب تر حرفایی که بهم زد و در آخر دیدن همون گرگ افسونگر و فهمیدن اینکه اون یه گرگ عادی نیست و در واقع گرگینس و اینکه اون دستبندم رو هم با خودش برد ! و عجیب تر از اون اینکه من شنیده بودم گرگینه ها وحشی تر از گرگ ها هستن پس چرا اون مثل یه گربه رام و اهلی رفتار میکرد ؟سرم داشت از درد منفجر میشد ، مسکنی خوردم و سعی کردم با وجود درد زیاد سرم بخوابم .پایان قسمت هفتم</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 14:25:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت (پارت ششم )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-rdlmb6iwvzg0</link>
                <description>آشفته و سردرگم نشسته بودم و منتظر بیدار شدن بقیه بودم ، خودم بعد از اینکه از خواب پریدم دیگه نتونستم بخوابم و همش فکرم درگیر بود .چرا حس میکنم قسمتی از خاطراتم را گم کردم و به صورت خواب دیدمشون ؟تصمیم گرفتم برم کمی بیرون چادر و هوایی تازه کنم ، آسمون خیلی پیدا نبود اما معلوم بود که باید ساعت تقریبا حول و حوش شیش صبح باشه .به صفحه گوشیم نگاه کردم ساعت شیش و ربع بود ، جالب بود که کسی از چادر های دیگه بیدار نشده بود و فقط و فقط من بیدار بودم . من آدم سحر خیزی نیستم ولی بعد خوابی که دیشب دیدم هر چی سعی می کردم بخوابم باز همون کابوس رو میدیدم پس تصمیم گرفتم دیگه نخوابم و تقریبا از دو نصفه شب تا الان بیدار موندم و دارم به اون خواب فکر میکنم .آسمان کم کم داشت ابری میشد و مدام باد میوزید ، احساس لرز کردم . فک کنم قرار بود بارون بیاد ، ملحفه ای رو برداشتم و به دور خودم پیچیدم ، هندزفری هامو توی گوشم گذاشتم و در حالی که آهنگ ملایمی گوش میدادم ، چشمامو بستم وشروع کردم به قدم زدن در فاصله کمی از چادر ها .آرام زیر لب در حال زمزمه متن آهنگ بودم که حس کردم بوی نم خاک میاد ، چشمامو باز کردم و دیدم داره بارون میاد ولی به خاطر اینکه درخت ها خیلی تنومند بودند من زیاد خیس نمیشدم .نگاهمو چرخوندم تا ببینم کسی بیدار شده یا نه ، حوصلم سر رفته بود و آهنگ گوش دادن توی یک مکان محدود سرگرمم نمیکرد ، از طرفی نمیتوانستم از چادر ها دور بشم چون هوا خیلی روشن نشده بود .از شانس خوب یا بدم هیچ کس بیدار نشده بود و خودم بودم و خودم ، سرم را گرداندم تا جایی برای نشستن پیدا کنم که ناخودآگاه چشمم به چیزی براق وسط درخت ها افتاد .اون ها مثل چشمای گربه بودند و صد البته خیلی ترسناک تر از چشمای گربه ، ولی جای عجیبش اینجاست که با اینکه ترسناک بودند اما آرامش بخش هم بودن!اون حیوون یا هر چی که بود مستقیماً بهم خیره شده بود و من نمیدونستم باید چیکار کنم ، باید همینجوری ثابت میموندم تا اون حیوون بیخیال بشه و بره یا باید آرام و با احتیاط برم توی چادرمون و تا وقتی همه بیدار بشن صبر کنم ؟قدمی برداشتم با جا به جا شدن مکان چشم ها فهمیدم اون جانور به قدمم واکنش نشون داده و کمی به سمتم حرکت کرده ، چون ازم دور بود نمیتونستم بفهمم چه حیوونیه و این ترسناک بود .نفس عمیقی کشیدم و آرام به کنده درختی که فاصله چندانی باهام نداشت نزدیک شدم و روش نشستم ، با چشمام دنبال اون چشم ها گشتم ولی هر چی نگاه کردم پیداشون نکردم.ترسی تو دلم نشست و نگران داشتم فکر میکردم که اون حیوون الان کجاست و ممکنه یدفعه بهم حمله کنه ؟با شنیدن صدای نفس هایی کنارم آرام و رنگ پریده سرم را برگردوندم و با حجم عظیمی خز سفید مواجه شدم . قلبم توی دهنم میزد و دستام یخ کرده بود ، آب دهنم رو قورت دادم و برای اینکه بتونم ببینم اون حجم از خز چیه به جلو خم شدم و سرم را برگردانم .آب دهنم خشک شده بود و مردمک چشمام از ترس گشاد شده بود ، چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم .اون ..... اون ... اون شکل گرگ بود اما .. اما جثه اش خیلی بزرگ تر از یه گرگ بود ، داشت نگاهم میکرد و عجیب چشم هاش برام آشنا بود !سرش را جلو آورد و باعث شد از ترس خودم را عقب بکشم ، به چشم هام نگاهی انداخت حس میکردم چشماش ناراحتن .? یادم اومد این چشم ها رو کجا دیدم !چشماش دقیقا شبیه اون گرگ افسونگر توی جنگل بود ، نکنه ... نکنه این همون گرگه ؟اما اون جثه اش کوچیک تر از این بود ولی حسی بهم میگفت این همون گرگه ، ولی چطور اینقدر بزرگ تر شده ؟ مگر گرگی هم به این اندازه داریم ؟ناگهان چثه آن گرگ بزرگ تغییر کرد و اندازه یک گرگ معمولی شد !شکه و ترسیده داشتم به اون گرگ که حالا دقیقا مثل همون گرگ افسونگر بود نگاه میکردم و نمیتونستم اتفاقی که چند دقیقه پیش افتاد رو هضم کنم ،ناگهان حرف های یاور و دوستش در ذهنم زنگ خورد ._: هی یاور مطمئنی گرگ نبود ؟*: اره بابا خیلی بزرگ تر از گرگ بود ولی تا منو دید یدفعه اندازه گرگ شد و گذاشت دنبالم شانسم گفت تونستم قسر در برم .آره یاور هم همچین چیزی دیده بود و عقیده داشت که اون موجود گرگینه بوده ! پس ... پس اون درست دیده بود و عقلشو از دست نداده بود ؟نگاهم رو به گرگ انداختم ، بی آزار به نظر میرسید با توجه به اینکه دفعه قبل بهم آسیبی نرسونده بود حسم میگفت این بار هم بهم کاری نداره !آرام سرش را کمی جلو آورد و نگاهی بهم انداخت ، انگار میخواست مطمئن بشه مثل دفعه قبل خودمو عقب نمیکشم .وقتی مطمئن شد که همچین قصدی ندارم شروع کرد به بوییدنم ، بعد کمی وقت سرش را عقب کشید و صورتم را لیس زد ، نمیدونستم چیکار باید بکنم اون یه گرگ یا شایدم گرگینه بود و چیزی که برام عجیبه اینه که بهم حمله نمیکنه و آسیبی بهم نمیرسونه .آرام دستم را بلند کردم تا نوازشش کنم ، نگاهی به دستم و بعد به چشمام انداخت و وقتی تردید را توی چشمام دید سرش را به دستم نزدیک کرد و مثل یه گربه ملوس سرشو به دستم مالید و بعد دستبندم رو با دندون هاش از دستم خارج کرد و مثل یه گربه شروع کرد بازی کردن باهاش .از تشبیهش به گربه توی سرم خندم گرفت و آرام شروع کردم به خندیدن ، با خیس شدن صورتم نگاهم رو به گرگ دادم ، میتونستم ببینم که چشماش می‌خندید و شاد بود !وجدان : دیانا از کی تا حالا میتونی چشم خوانی کنی ؟+: وجدان یه بار شد وسط تفکراتم مزاحم نشی و تیکه نپرونی ؟=: اره شده این چند وقت زیاد پیدا نبودم گفتم بیام یادت بیارم که من هنوز هستم که یه موقع فراموشم نکنی .+: نترس فراموشت نکرده بودم . حالا برو فعلا بزار ببینم با این گرگ ناز و در عین حال عجیب باید چه کنم .وقتی که بلاخره وجدان ولم کرد تصمیم گرفتم با گرگ حرف بزنم تا بفهمم متوجه حرفام میشه یا نه ، اما با جای خالی اون مواجه شدم !یعنی توهم زده بودم؟سریع نگاهم رو به دستم انداختم و با دیدن جای خالی دستبندم فهمیدم توهم نزدم و اون واقعی بوده ، آرام بلند شدم و به سمت چادر ها حرکت کردم .هوا خیلی روشن شده بود و همه داشتن یکی پس از دیگری بیدار می‌شدند !فک کنم گرگ برای همین رفت ، اما مگه الان ساعت چنده ؟نگاهی به گوشیم انداختم ، ساعت ۸‌ بود !یعنی اینهمه وقت من داشتم با اون گرگ سر کله میزدم ؟ چقدر زمان زود گذشت ، با یاد کار هاش که مثل گربه ها بود لبخندی روی لبم نشست اما فکرم درگیر اون تغییر اندازه اش بود که خیلی نامعقول و عجیب بود .بعد از اینکه همه بیدار شدند در حین صبحانه خوردن ، گوشی پدرم شروع کرد به زنگ خوردن .#: دیانا جواب بده ببین کیه .بدون دیدن شماره تماس رو وصل کردم .+: الو سلام بفرمایید شما ؟_:.....+: چی بیمارستان ؟ کی ؟ برای چی ؟پایان قسمت ششم</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 15:43:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( پارت پنج )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC-jjc4bl2tca4i</link>
                <description>داشتم میدویدم که پام به چیزی که فک کنم شاخه بود گیر کرد و روی زمین افتادم ، میخواستم بلند بشم اما پاهام دیگه جونی نداشتند .با صدای نحسی سرم را بلند کردم و نگاهم را به صورت نفرت انگیز آن دو مرد انداختم :_: اوخی طعمه کوچولومون خورد زمین*: دختره خیره سر از دست ما در میری ؟یکیشون بازوم رو گرفت و محکم بلندم کرد ، خیلی عصبی شدم از این که بهم دست زده و از طرفی بازوم درد گرفته بود .+: هوی مرتیکه دست نجستو بکش !و بازوم رو از تو دستش بیرون کشیدم و لباسم را تکاندم ._: ببین نفله بهتره فکر فرار به سرت نزنه و مثل آدم باهامون راه بیای افتاااد ؟لحنمو مثل خودش کردم و گفتم :+: افتاد ولی ببین بزرگتر از تو هم نتونستن بهم امر و نهی کنن تو که دیگه سهلی الدنگ مفت خور .*: ببین جوجه بهتره حواست باشه چه زری میزنی بلآخره هر چی نباشه ما دو تا مردیم و میتونیم دندوناتو خورد کنیم .راست می‌گفت حتی اگر هر دو پاپتی و بدرد نخور باشند بازم زورم بهشون نمی‌رسید ، چیزی نگفتم و فقط نگاهی جدی به هر دو انداختم ._: مادمازل پاکیزه بهتره حرکت کنی ، البته اگه نمیخوای نجس بشی بهتره فکر دور زدن ما رو از سرت بیرون کنی!حداقل خوبه که دست نجسشون رو بهم نمی‌زنند دنبالشون راه افتادم و در همین حین داشتم به راه فراری فکر می‌کردم که باز گیر نیوفتم !فعلا فقط نیاز دارم یه موقعیت پیش بیاد تا بعد ببینم باید چیکار کنم ،نزدیک یک ساعت بود که راه رفته بودیم .*صدای خش خش برگ و شکستن شاخه *_: یاور اون صدای چی بود ؟*: ای بابا تو چقدر ترسویی چیزی نیست حتما خرگوش بوده ._: ولی اگه یه حیوون وحشی باشه چی ؟*: اوو چقدر شلوغش میکنی مرد حالا اگه چیزی هم باشه این دختره رو که برای دکور با خودمون نیوردیم اینو طعمه میکنیم و خودمون در میریم .+: الدنگ عوضیپس از چند دقیقه جسمی از جلومون به سرعت رد شد ،_: دیدی ؟ دیدی گفتم چیزی هست*: هیس هیچی نگو ببینمهمون موقع جسمی روی یاور پرید ، جیغی کشیدم و سرم را برگردوندم تا ببینم چه اتفاقی افتاده که با گرگی مواجه شدم که داشت یاور رو تیکه تیکه میکرد و می‌بلعید سرم را چرخاندم و فهمیدم آن یکی مرد فرار کرده ؛ چشمام از ترس گشاد شده بودند ، تصمیم گرفتم قبل از آنکه آن گرگ دست از خوردن یاور بردارد و به سراغم بیاید فرار کنم .آرام آرام از آنها فاصله گرفتم و شروع به دویدن کردم اصلا نمی‌دانستم کجا دارم میرم و دعا میکردم که توجه گرگ را به خودم جلب نکرده باشم ، سرم را برگرداندم و فهمیدم خداراشکر گرگ به دنبالم نیامده .خیلی عجیب بود که متوجهم نشده بود و اینکه آن گرگ تنها بود عجیب تر از آن !نفسی تازه کردم و تصمیم گرفتم راهم را ادامه بدهم که با پسری رو در رو شدم ، هین بلندی کشیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم ، پسر قیافه بدی نداشت و میشد گفت جذاب بود !#: حالت خوبه ؟ ببخشید نمی‌خواستم بترسونمت فقط دیدم وحشت زده ای و انگار داری از چیزی فرار میکنی .او چرا اینقدر خودمانی صحبت می‌کرد ، اخمی کردم و با جدیت جوابش را دادم .+: بله یه گرگ اونجا بود داشتم از دست اون فرار میکردم ، ببخشید من گم شدم شما میدونید چطور میشه به کمپ ... رسید ؟#: گرگ ؟ جالبه ! اوه البته لیدی دنبالم بیا تو رو به جایی که میخوای میرسونم .از لحن خودمونی او اصلا خوشم نمی آمد و حس خوبی بهش نداشتم او خیلی رفتار مرموز و مشکوکی داشت ، مدام اطراف را میپایید و چک میکرد که من دنبالش هستم یا نه .اما از طرفی حسی بهم می‌گفت او مرا به کمپ میرساند ، پس از گذشت دقایقی پسر ایستاد .#: رسیدیم+: خیلی ممنونم آقا#: ویلاد صدام کن :)+: بله آقا ویلاد بازم ممنون#: خواهش میکنم . فقط یه سوال .... اون گردنبند رو از کجا خریدی ؟+: آه این رو توی جنگل پیداش کردم چطور ؟!#: هیچی فقط خیلی زیباست .#: خب لیدی من باید برم دیگه ! اما قبل رفتن چیزی هست که به تو می‌خوام بگم و بهتره همشون رو فراموش کنی!+: چی میخواید بگید ؟#: تو خیلی بوی خوب و خاصی میدی و بهتره زیاد توی جنگل پرسه نزنی چون تضمین نمیکنم دفعه بعد سالم بیرون بیای و اینکه خیلی مراقب اون گردنبند باش چون چشم خیلیا دنبالشه .+: چی ؟ منظورت چیه ؟#: به زودی همدیگه رو میبینیم و اینو بدون در آینده ای نچندان دور زندگیت چالش برانگیز خواهد شد .بعد از این حرف به سرعت دور شد و جای هیچ حرفی رو برایم باقی نزاشت ، ذهنم خیلی درگیر حرف هایش شده بود .منظورش از اینکه بوی خوبی میدهم چه بود ؟ من که حتی عطری هم نزدم !و منظورش از اینکه چشم خیلیا دنبال این حلقس چه بود ؟هر چی فکر میکردم نتیجه کمتری می‌گرفتم ، در آخر خودم را قانع کردم که او فقط می‌خواسته مرا سرکار بگذارد .به سمت چادر خودمون حرکت کردم و با ورودم به چادر منتظر سیلی ای از طرف پدرم بودم اما با دیدن خانواده ام در حال پهن کردن سفره برای خوردن تنقلات چشمانم از حدقه بیرون زد .+: مامان من اومدم ._: خوش اومدی خب که چی ؟!+: مامان یعنی نگرانم نشدی ؟ بابا شما چی ؟_:وا مگه چی شده که نگران بشم ؟#: مامانت راست میگه چی شده مگه ؟+: یعنی شما نفهمید من چند ساعته نیستم و گم شدم؟#: چند ساعت ؟ اما تازه یک ساعته که ما اومدیم اینجا دیانا !+: چی ؟ غیر ممکنه !من مطمئنم بیشتر از یک ساعت توی جنگل گم شده بودم ، این خیلی عجیبه و من نمی‌فهمم اینجا داره چه اتفاقی میوفته !سعی کردم فکرامو جمع کنم شاید به نتیجه ای برسم اما هر چی بیشتر فکر می‌کردم از آن چند ساعت گم شدنم چیز زیادی یادم نمیومد !فقط یادمه که من گیر یاور و دوستش افتادم و بعد یه گرگ به یاور حمله کرد و من در حال فرار از اون گرگ به کمپ رسیدم اما چرا حس میکنم چیزی را از قلم انداخته ام ؟سرم از اینهمه سردرگمی درد گرفته بود و گرسنگی به معده ام فشار می‌آورد ،بعد از صرف شام قرص خواب آوری خوردم و به خواب رفتم .*: بوی خوبی میدی ...*: مراقب گردنبندت باش ...*: فراموش کن ...*: همو میبینیم ...*: زندگی چالش برانگیز ....#: دیانا دیانااا بلند شو !با تنی خیس از عرق و چشمانی گشاد شده از خواب پریدم و به پدرم که با نگرانی بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم .#: چیزی نیست خواب دیدی حالت خوبه ؟سرم را تکان دادم و خیالش را راحت کردم ، آن خواب با اینکه خیلی ناواضح بود اما خیلی واقعی میزد و حس میکردم قبلا این حرف ها را از کسی شنیده ام اما چه کسی قبلا این حرف ها را به من زده که یادم نمی آید ؟پایان قسمت پنجم</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 11:22:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( پارت چهارم )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-jaeussqbmsb4</link>
                <description>با صدای پدرم که گفت رسیدیم سرم را به سمت پنجره چرخوندم و با دقت اطراف رو زیر نظر گرفتم .تقریبا ده تا چادر بود که فک کنم ده نفر توی هر کدوم جا بشند ، بدو بدو رفتم و یکی از گوشه ترین چادر ها رو انتخاب کردم .بقیه که میدونستند اگه این چادر رو انتخاب نکنند من این سفرو بهشون زهر میکنم وسایلشون رو برداشتند و به داخل چادر رفتند .بعد از گذاشتن وسایل مرد ها بیرون رفتند تا ما خانوما لباس هامون رو عوض کنیم ، سریع یک شومیز بلند کالباسی و کلاه کپی از کوله ام در آوردم و به یک ثانیه نرسیده حاضر و آماده از چادر برای گشت و گذار توی جنگل بیرون زدم .گوشیم رو دستم گرفته بودم و از زمین و زمان عکس می‌گرفتم ؛ این قسمت جنگل خیلی قشنگ و رویایی بود و منو به وجد آورده بود .+: دیانا مگه تا حالا جنگل ندیدی که اینجوری داری کولی بازی در میاری ؟*: ?? حتما ندیده که عین ندید بدید ها رفتار می‌کنه .پوفففف باز هم این پسر عمو ها بیکار شدن و اومدن سر وقتم ._: وای می‌دونید چیه ؟ راسیاتش چون من عین شما تو جنگل زندگی نمیکنم وقتی جنگل میبینم ذوق میکنم .+: ما کی تو جنگل زندگی ...با ضربه ای که تو سرش خورد با غیض نگاهی به داداشش انداخت .+: چته چرا میزنی ؟*: اسکل برقی منظورش اینه ما حیوونیم ._: براوووو آفرین اونم از نوع وحشیش .با این حرفم هر دو با نگاهی آتشین و حرصی نگاهم کردند ._ : خب پسر عمو های عزیز من دیگه برم شما ها هم جای نگاه کردن به من برید تو جنگل پرسه بزنید بای بای .آخیش اگه اینا رو بهشون نمیگفتم تو گلوم گیر میکردن خفه میشدم .هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و همینجور که آروم و ریز قر میدادم چشم گردوندم تا شاید سوژه ای برای عکس پیدا کنم ، همینجور داشتم میرفتم که تصمیم گرفتم برگردم ولی وقتی راهمو کج کردم فهمیدم اصلا نمی‌دونم کجام ،یدفعه ترس وجودمو فرا گرفت و عرق سردی روی پیشونیم نشست .دیانا اصلا نترس نفس عمیق بکش همین راه رو مستقیم برو ایشالا که راه درست همینه .در حالیکه به خودم دلداری میدادم حرکت کردم ، مدام صدای شکستن شاخه میشندیم ولی به خودم میگفتم چیزی نیست خرگوشه . بعد اینکه تقریبا نیم ساعتی راه رفتم فهمیدم راه اشتباهی رو اومدم و گم شدم .دیانای نفهم خر چرا اینقدر حواس پرتی آخه ؟چرا نگاه نمیکنی داری کدوم گوری میری و از کدوم طرف داری میری ؟آی احمق حالا اگه نفهمند نیستی و پیدات نکنند میخوای چه غلطی بکنی ؟همینجور که میزدم تو سرم و به خودم ناسزا میگفتم صدای پایی اومد با ترس سرم رو بلند کردم و دورم رو نگاه کردم .در حالیکه از ترس میلرزیدم پشت درختی پناه گرفتم ، با دیدن دو تا مرد خوشحال اومدم به سمتشون برم که یا شنیدن حرفاشون مات و شوکه سر جایم موندم ._: هی یاور مطمئنی گرگ نبود ؟*: اره بابا خیلی بزرگ تر از گرگ بود ولی تا منو دید یدفعه اندازه گرگ شد و گذاشت دنبالم شانسم گفت تونستم قصر در برم ._: آخه همچین چیزی مگه داریم ؟ حتما مواد جدیدا بهت حسابی ساخته توهم زدی .، اخه اصلا اینجا گرگ هم خیلی نیست چه برسه به چیزی که تو میگی !*: باور کن اون یه گرگینه بود من مطمئنم .چی می‌گفتند این دوتا ؟!گرگینه اصلا وجود خارجی نمیتونه داشته باشه ، اینا همش زاده تخیل ما انسانهاست .از پشت درخت بیرون اومدم و به سمتشون حرکت کردم ، دست و پاهام از ترس میلرزیدند .+: ب .. ببخشید آقا ؟با شنیدن صدایم هر دو سرشان را به طرفم برگردوندند و با نگاهی آزار دهنده بهم خیره شدند .*: بله ؟+: ببخشید من گم شدم شما میدونید از کدوم طرف باید برم ؟_: پیس یاور دیوونه چرا این دختره رو با خودمون نبریم ؟*: واسه چی ببریمش آخه ؟_: دیوونه مثلا اگه الان یه حیوونی چیزی بهمون حمله کرد اینو طعمه میکنیم ، اگه هم سالم رسیدیم خونه میتونیم ازش پول در بیاریم و باهاش کلی مواد بخریم .داشتم به اون دو نفر که پچ پچ می‌کردند نگاه میکردم ، طرز نگاهاشون خیلی ترسناک بود و باعث شد قدمی به عقب بردارم .آروم آروم داشتم میرفتم عقب که متوجهم شدند و به طرفم اومدند ، شروع کردم به فرار کردن از دستشون سرعت اونا خیلی بیشتر من بود ولی به خاطر اینکه مدام جا خالی میدادم یا دور درخت ها میپیچیدم نتونسته بودند هنوز منو گیر بندازند .پاهام درد گرفته بود و نفس کم اورده بودم اما نمیتونستم حتی یک دقیقه هم استراحتی به خودم بدم ؛ تو بد مخمصه ای افتاده بودم و خودم را لعنت میکردم که چرا از آنها راه برگشت را پرسیدم .پایان قسمت چهارمسلام دوستان من از اونجایی که فردا سرم شلوغه پارت فردا رو هم امروز آپلود میکنم ماچ به کلتون :)</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 15:59:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت (پارت سوم )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-vh1qw1wluh14</link>
                <description>چشمامو باز کردم و متوجه شدم از دیروز تا حالا لباس هام رو عوض نکردم ، به سمت کمد رفتم و یک دست لباس آزاد و راحت برداشتم .داشتم لباس هامو عوض میکردم که چیزی روی زمین افتاد .برداشتمش و فهمیدم همان حلقه است که دیروز در جنگل جلوی پایم افتاده بود .حسم می‌گفت این حلقه بی ربط به آن گرگ نیست .حلقه را به گردنم انداختم و اتفاقات دیروز را به دفترچه ام وارد کردم .با زده شدن در اتاقم سرم را بلند کردم ._: بله ؟!+ : دیانا مادر بیا می‌خوایم بریم فرودگاه عموت اینا رسیدن ._: باشه .آه عموم و خانواده‌اش بازم قرار است در تابستان همراهمان باشند .من مشکلی با عموم نداشتم ، مشکل من پسر عمو هایم بودند که باید جلوشون حجاب می‌گرفتم .ناراحت و مغموم لباس هامو تعویض کردم و درحالیکه آن حلقه را لمس میکردم به سمت ماشین رفتم .در فرودگاه منتظر نشسته بودیم .مامان : ااا دیانا دیانا پاشو اومدن . سلام یادت نره ها ، با پسر عمو هاتم بداخلاقی نکن .ناراضی در حالیکه که زیر لب ناسزا میگفتم با حرص سری به نشانه تایید تکون دادم .بلاخره بهمون رسیدند و باز سلام و احوال پرسی و آبیاری کردن صورت ها شروع شد .در حالیکه صورتم را با انزجار پاک میکردم چشم غره ای به پسر عموهایم که مزه می‌ریختند نثار کردم ._ : میخواید تا صبح اینجا وایسید احوال پرسی کنید ؟ من خسته شدم بریم ویلا .با این حرفم همگی به سمت ماشین ها حرکت کردند .به محض رسیدن به ویلا با سرعت هر چه تمام تر به آشپزخانه رفتم و تمام خوراکی هایم را که خریده بودم توی کیسه ای پلاستیکی ریختم و به سمت اتاقم رفتم و آن ها را زیر تخت جاساز کردم .می‌دانستم اگر آنها را قایم نکنم پسر عمو هایم دو سوته دخلشان را می آورند .دستم را به سمت گردنم بردم تا از بودن حلقه مطمئن بشم ، خداراشکر سر جایش بود .وقتی برای ناهار سر میز رفتم با دیدن موجود چندش نارنجی رنگی به نام میگو روی میز به این پی بردم که امروز از ناهار خبری نیست .+ : دیانا مادر بیا این ماکارانی رو برای تو پختم که میگو دوست نداری .با شنیدن این حرف بی بی چشمانم درخشیدند.در حالیکه در دلم قربان صدقه بی بی میرفتم سر میز نشستم .داشتم با لذت ماکارانی را می‌خوردم که با حرفی که پسر عمویم زد دست از خوردن برداشتم .*: دیانا ماشالا سوگلی هستیا ._: وقتی آدم حسودی نباشی و سرت تو کارت خودت باشه سوگلی هم هستی .با این حرفم لال شد و مشغول غذایش شد.#: وای داداش نمیدونی دیروز تو جنگل یه گرگ دیدیمکه خیلی بهمون نزدیک داره میشه داشتیم تند تند می‌رفتیم سمت ماشین که دیانا میخوره زمین ما هم نفهمیده بودیم .با این حرف پدرم عمو حیران و کنجکاو از پدرم خواست ادامه ماجرا رو تعریف کنه .#: اره خلاصه یکم که رفتیم دیدیم دیانا نیست برگشتیم دیدیم افتاده رو زمین و گرگه هم داره بهش نزدیک میشه . دریا که غش کرد و با کمک درسا بهش آب قند دادیم تا یکم سر پا شد .+ : گرگه چیشد ؟ بلایی که سر دیانا نیورد ؟#: نمی‌دونم والا خیلی عجیب بود اومد فقط صورت دیانا رو لیس زد و بعدشم رفت .+ : وا مگه میشه ؟ خیلی عجیبه که حمله نکرده !#: اره داداش برا منم خیلی عجیب بود .= : حالا فعلا ناهارتون رو بخورید که از دهن افتاد .با این حرف بی بی بحث خاتمه پیدا کرد .عصر بود که تصمیم بر این شد که به جنگل برویم و شب را آنجا بمانیم .+: میگم داداش شب خطرناک نیست ؟ مخصوصا با اتفاقی که برای دیانا افتاده .#: نه با یه کمپ قراره بریم ، اونا هم دیگه میدونن جاهای بی خطر جنگل کجاست .سر از پا نمی‌شناختم و بی صبرانه میخواستم هر چه زود تر به آنجا برویم ، تا حالا شب را در جنگل نگذرونده بودم و برایم یه تجربه مهیج بود .کوله ام را جمع کردم و لباس های آراسته ای پوشیدم و حاضر و آماده توی ماشین نشستم و همراه با اتوبوس کمپ به سمت جنگل رفتیم .پایان قسمت سوم</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 15:55:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( پارت دو )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88-a9vqgigpcntt</link>
                <description>در ماشین نشسته بودیم و به سمت ویلا می‌رفتیم .مادرم تازه کمی حالش جا آمده بود و خواهرم خسته از روز پر تشویشش گوشه ای از ماشین مثل یک جنین به خواب رفته بود .پدرم آشفته و پریشان در حالیکه رانندگی میکرد زیر لب خداراشکر میگفت .و اما من ، من در حال گوش دادن به آهنگ هایم به آن گرگ افسونگر فکر میکردم . من عاشق گرگ‌ها بودم ولیذهنم درگیر آن بود که چرا بهم حمله نکرد و چرا حس میکنم او چیزی بیشتر از یک گرگ معمولی است .آه دیانا خل شدی رفت .فکر و خیال هایم را به بعد موکول کردم و در حالیکه آهنگ گوش میدادم به جاده پر پیچ و خم نگاه کردم .بلاخره به ویلا رسیدیم .بی بی دم در منتظر نشسته بود و با دیدن ماشینمان لنگان لنگان با عصای چوبی اش به سمتمان آمد .پدرم در حالیکه خواهرم را غرق در خواب در آغوش گرفته بود به سمت خانه رفت .بی بی هم به مادرم کمک کرد تا وارد خانه بشود .من هم بی حوصله و درگیر به سمت حیاط پشت ویلا حرکت کردم و روی تاب سفید رنگ نشستم .همینجور که آرام تاب می‌خوردم چشم هایم را بستم تا حس آزادی و رهایی را برای هزارمین بار تجربه کنم .ناگهان تصویر آن چشمان محسور کننده جلویم نقش بست .آه باز هم این چشم ها ، انگار قرار نیست از دستشان رهایی پیدا کنم ، چرا اینقدر به آنها فکر میکنم ؟ با عقل جور در نمی آید که همش فکر و ذهنم درگیر چشم های یک گرگ باشد .با شنیدن نامم برای صرف کردن ناهار به ویلا رفتم .ناهار مثل هر سال آمدنمان به شمال ماهی بود .مادرم اعتقاد داشت که وقتی به شمال میایی باید همه غذاهای دریایی را از جمله ماهی بخوری . چون ماهی های اینجا مرغوب تر هستن .البته این عقیده برای منی که غذاهای دریایی زیاد دوست ندارم چندان جالب و معقول نیست .پس از صرف ناهار همه برای استراحت به اتاق هایشان رفتند . من هم به سمت اتاقم رفتم ، اتاقی که ست بنفش و سفید بود و من عاشقش بودم . خودم را روی تخت پرت کردم و به سقف خیره شدم .دلم کمی خواب میخواست اما خواب به چشمانم نمی آمد .فکرم باز هم افسار پاره کرده بود و به آن گرگ فکر میکرد .چرا اینقدر فکرم درگیر اوست ؟!نکنه مرا جادو کرده ؟و باز هم خیالات چرت من ...در همین فکر ها بودم که ناگاه خواب مرا در آغوش کشید .پایان قسمت دوم</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 11:46:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( پارت اول )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zejywhn8bvn7</link>
                <description>نمیتوانستم چشمانم را از چشمان افسونگرش جدا کنم .با نگاه هایش چیزی در قلبم می‌لرزید و نفس هایم را سنگین و کش دار میکرد .آرام و متین به سمتم حرکت می‌کرد و همچنان در چشمانم خیره شده بود .نمیتوانستم حرکتی بکنم گویی او با نیرویی مرا سر جای خود نگه داشته بود .صدای جیغ دیگران را در حالیکه نامم را صدا می‌کردند میشندیم اما نمیتوانستم هیچ کاری بکنم .بلاخره بهم رسید .صورتش را بهم نزدیک کرد و شروع کرد به بوییدن .مردمک چشم هایم از ترس گشاد شده بودند و تمام بدنم بی حس و سرد بود .با عقب کشیدن سرش نفس حبس شده ام را آزاد کردم و نگاهم را به چشمان فریبنده اش دوختم .در چشمانش چیزی بود که باعث شد آرام بگیرم .دلم میخواست او را در آغوش بگیرم .در افکار خود غرق بودم که با خیس شدن صورتم به خودم آمدم .احساس میکردم چشمانش میخندند و گویی افکارم را مبخواند .اما مگر همچین چیزی ممکن بود ؟!او یک گرگ بود ، اما نه یک گرگ معمولی .حسی در درونم او را از بقیه گرگ ها متمایز میکرد .و گرایش و احساسی که چشمانش داشت چیزی فراتر از یک گرگ معمولی بود .به پشت سرم نگاهی انداخت و باعث شد سرم را برگردانم ، خواهرم را دیدم که آب قند به خورد مادرم میداد و پدرم که با نگرانی به من و آن گرگ زیبا نگاه میکرد .پلک هایم را آرام بستم و او را از اینکه خوبم مطمئن کردم .سرم را برگرداندم تا ببینم گرگ در چه حالیست که با جای خالی او مواجه شدم .ناگاه جسمی را جلوی پایم دیدم آرام دست دراز کردم و آن را برداشتم .یک حلقه ظریف و زیبا بود که هارمونی عجیبی داشت و در زنجیری انداخته شده بود .آرام حلقه را در جیبم گذاشتم و از زمین برخواستم .پاهایم خواب رفته بود و نمی‌توانستم درست بایستم .خاک روی لباسم را تکاندم و به سمت خانواده ام رفتم .اما دلم عجیب به آن چشمان افسونگر می اندیشید.با خود گفتم : آیا باز هم او را میبینم ؟پایان قسمت اول</description>
                <category>samin main2</category>
                <author>samin main2</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 15:52:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>