<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن معتمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29255659</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:35:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4351169/avatar/YOB5nV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن معتمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29255659</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جزیره اسرار امیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29255659/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B2-n4hapvqzv5vx</link>
                <description>دنده عقب بااتو ابزار(بر اساس داستان واقعی)سال ۷۸بود ومن تازه دوم دبیرستان تموم کرده بودم ۱۶سال بیشتر نداشتم و تفریحات تابستانه خاصی هم نداشتیم تکرار بود و تکرار انگار تابستون شده بود مدرسه دیگری در خانه که معلمش معمولا بابام بود.تابستان گرم اون سالها زبانزد مردم بود از تعطیلی مدرسه تا شروع مدرسه در مهرماه سه ماه تابستان فرصت خوبی برای خستگی در کردن شده بود.ولی نه برای ماکه زیاد وضع مالی خوبی هم نداشتیم تا یه سفر درست و حسابی بریم ولی یه اتفاق همه چیو عوض کرد. اواسط مرداد بود که خبر شکه کننده ی مادرم به گوشم رسید. «این هفته تصمیم داریم با خواهرام و بچه خواهرام بریم جزیره کیش » به محض گفتن این خبر نگاه مادرم که با زبون بی زبونی میگفت تو هم باید بیایی بهم خیره شد.من که نمیدونستم چی بگم به نشانه رضایت لبخند ملیحی زدم و گفتم واقعا٬ ودو روز بعد....٬صدای بلندگوی اطلاعات پرواز فرودگاه که مسافران کیش مخاطب قرار داده بود منو به سوارشدن به هواپیما سوق داد دو تا ذوق داشتم یکی سفر کیش که اون موقع ها واقعا سفر لاکچری بودو اینکه دفعه اولم بود سوار هواپیما میشدم وقتی مهماندارگفت  کمربندها را ببندید٬نگاه معنادار ما که میگفت چطوری ٬نشون داد بستن کمربندهواپیما یه ذره با بقیه کمربندهافرق داره خلاصه تا اومدیم یاد بگیریم از هواپیما پیاده شدیم. گشت و گذار تو جزیره ٬ خرید و شنا شده بود برنامه چند روزه ما٬ انصافا جزیره کیش حس وحال خاص خودش راداشت انگار واقعا این جزیره یه حس ارامش به انسان منتقل میکنه خلاصه بعد از سپری کردن این چند روز نتونستیم بلیط هواپیما تهیه کنیم ومجبور شدیم از کیش باکشتی مسافری باری به بندر لنگه رهسپار بشیم کشتی بزرگ با حدود ۴۰۰مسافر و سی کامیون سوار بر ان ٬واقعا خارق العاده بود وسط دریا نگاه به امواج ترس شگفت انگیزی را القا میکرد. حدود ساعت یازده شب با کلی وسایل که خریده بودیم رسیدیم بندر لنگه ٬ داخل کشتی یکی از مسافرین که از قضا مثل ما اهل اصفهان بود نکته ای را به ما گوشزد کرد. « الان که برسید بندر لنگه این وقت شب هیچ ماشینی نیست شما را ببره بندر عباس »ما که ۹نفر بودیم شش خانم و سه اقا همه پرسیدیم پس چه کنیم گفت من راننده هستم و کامیونم خالی هست تا بندر هم میرم ولی شما باید قسمت بار سوار بشید ما گفتیم یعنی داخل کانتینر جواب داد بله کمی فکر کردیم و کاری که هیچکس نکرده بود را قبول کردیم و تا کشتی رسید همراه وسایل خود سوار کانتینر کامیون شدیم. واقعا بعید میدونم کسی که این داستان را بخونه چنین تجربه ای داشته باشه مسافت حدود سه ساعت جاده ناهموار و تاریکی مطلق درطول جاده ٬در کانتینر را هم به خاطر گرمی هوا باز گذاشت. اینقدر تاریک بود که ما که کف کانتینر نشسته بودیم فقط صدای هم میشنیدیم ولی همدیگه را اصلا نمیدیدیم. هر بار یه ماشین تو اون جاده خلوت میرسید پشت کامیون نور چراغش باعث میشد ما یه چند ثانیه ای همدیگه را ببینیم.سفر باکامیون اونهم کانتینر وقسمت بار جز اون سفرهایی هست که منو یاد کشور های افریقایی می انداخت که کمبود امکانات را تداعی میکرد واقعا این قسمت سفر از همش عجیب تر و جدیدتر و در عین حال در زندگی من تکرار نا شدنی بود. خلاصه بعد کلی مشقت و خستگی رسیدیم بندرعباس اونجا هم چون دیر وقت بود کنار خیابون نزدیک ساحل نشستیم تا صبح. با طلوع افتاب به سمت ترمینال حرکت کردیم واقعا فقط اسمش ترمینال بود انگار نه انگار واقعا امکانات در حد خیلی ضعیف بود تا ظهر چرخیدیم وساعت ۱۲ظهر بلیط به سمت اصفهان با اتوبوس۳۰۲ گرفتیم. با تمام سختیها سوار شدیم و واقعا همه ما عین اصحاب کهف از خستگی خوابیدیم. مسیر بندر اصفهان هم خاطرات خوب و بدخودش را داشت. صبح که شد رسیدیم واز همدیگه خداحافظی کرده و به سمت خانه با تاکسی حرکت کردیم.خاطرات اون سفر هوایی دریایی کامیونی زمینی و اتفاقات جالبش ٬سالها در مهمانی های دورهمی خاندان مادری ما نقل مجلس بود. والسلام علیکمشدت</description>
                <category>محسن معتمدی</category>
                <author>محسن معتمدی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 15:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین رییس جمهور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29255659/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B1%DB%8C%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-iff35awcdigt</link>
                <description>دنده عقب با اتو ابزار(بر اساس یک داستان واقعی)بهار سال ۸۹ دوباره به دنیا لبخند زده بود ومن کارم را در فرودگاه یاسوج چند ماهی بود شروع کرده بودم من زاده اصفهان بودم و بعد از فارغ التحصیلی و تمام کردن دوران سربازی حالا چند ماهی بود در فرودگاه یاسوج مشغول کار شده بودم. یک هفته ای بود فرودگاه به صورت کامل در حال اماده شدن از استقبال رییس جمهور کشور عزیزمان ایران بود. همه در گیر تدارک و برگزاری استقبال بودن من هم شور و شوق عجیبی داشتم اخه اولین بار بود که رییس‌جمهور کشور را از نزدیک میدیدم. خوب خاطرم هست شب قبل از ورود رییس جمهور مادرم مهمان من بود و از اونجایی که خانه من داخل فرودگاه بود .خوب یادم هست در سفرهای استانی رییس جمهور که اون سالها انجام میشد رییس جمهور و هییت همراه وارد استانها میشدند و در ادامه برای رسیدگی به مشکلات مردم به صورت حضوری مسیولین با مردم ملاقات میکردند اونایی هم که حضوری نمیتونستند معمولا یه نامه خطاب به رییس جمهور می نوشتند و مشکلاتشون را شرح میدادند. اون شب مادر من از اصفهان اومده بود تا نامه ای که از قبل تهیه کرده بود را به دست رییس جمهور برسونه. خوب افتاب که غروب کرد خورشید دوباره خداحافظی کرد ماهم مهیای شام شدیم همین طور که شام میخوردیم در مورد فردا و ورود رییس جمهور صحبت میکردیم. فرودگاه ازقبل از ورود رییس جمهور اماده شده بود و به جز افراد ساکن داخل فرودگاه و نیروهای امنیتی کسی اجازه ورود نداشت. شب هنگام با تصور فردا چشمانم ارام گرفت. صبح اول وقت که بیدار شدم از مادر خداحافظی کردم و رهسپار محل کارم شدم بعد از چک کارت شناسایی و معرفی خودم وارد محل کارم شدم حدود ساعت ۹صبح بود که پرواز رییس جمهور و همراهان بر روی زمین ارام گرفت. خوب وقتی برای اولین بار رییس جمهور دیدم انگار مثل یه بچه ذوق زده شده بودم و دلم میخواست فقط به ایشون از نزدیک یه سلام کنم. ولی خوب انجام وظیفه در حیطه کاری اولویت من بود.و همین که ایشون را از فاصله نه خیلی نزدیک دیدم خوشحال بودم. یادم میاد بعد از انجام تشریفات استقبال٬ همراهان رییس جمهور در حال اماده کردن ماشین رییس جمهور جهت حرکت به خارج فرودگاه و به سمت مردم که بیرون فرودگاه منتظر بودن بودند. همین طور که اشاره کردم فقط داخل فرودگاه ما و نیروهای امنیتی بودیم. به محض امدن رییس جمهور مادر من هم به سمت محل ورود رییس جمهور حرکت کرد. با فاصله چند دقیقه ای مادر و من به محل استقراررییس جمهور رسیدیم. رییس جمهور سوار ماشین خود شد و مثل همه سفرهای استانی از سقف ماشین به صورت ایستاده مهیای حرکت شد. مادر در حالی که شادی خود را زمزمه میکرد به ماشین رییس جمهور نزدیک شد و درحالی که هیچکس دیگری به جز نیروهای امنیتی انجا نبود کنار چراغ جلوی ماشین ایشون ایستاد و شخص رییس جمهور از روی ماشین با مادرم به صورت خیلی ساده و صمیمی گفتگو کرد این در حالی بود که فقط مخاطب رییس جمهور شخص مادرم بود. من هم از دور گفتگو ی مادرم با رییس‌جمهور را مشاهده میکردم. اینقدر این لحظه قشنگ بود که سالها ست از صحبت مادرم با رییس جمهورگذشته و ما باخاطره ماشین رییس‌جمهور و دو نفری صحبت کردن مادر با رییس جمهور خیلی مشعوف هستیم.وهمیشه از این گفتگو به یک جلسه خاص خصوصی یاد میکنیم و از اینکه رسیدگی به مشکلات مردم سر اغاز ارتباط مردم و مسیولین کشور هست بسیار خرسندیم .خودم هم این خاطره را که از نزدیک دیدم هیچوقت فراموش نمیکنم. اری این بود جلسه ای با حضور مادر من و رییس‌جمهور وقت والبته مکان برگزاری جلسه که ماشین رییس جمهوربود. والسلام علیکم.مادرمداخفرودگاه</description>
                <category>محسن معتمدی</category>
                <author>محسن معتمدی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 12:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز با اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29255659/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-swxwg01iliae</link>
                <description>دنده عقب با اتو ابزار(براساس یک داستان واقعی)زدم بیرون ولی با حالی داغون و سرد مثل برف رو قله کوه اره حوالی ظهر بود که از دانشکده به سمت ستاد عمره دانشجویی حرکت کردم میدون ازادی که رسیدم سوار اتوبوس بی ار تی که انگار فقط منتظر من بود شدم اتوبوس حرکت میکرد به جلو ولی ذهن من حرکت رفت و برگشت خودش تکرار میکرد چرا من٬ من که اینقدر ارزو داشتم خدایا من که اسمم به سختی از نفرات ذخیره عمره رفت تو لیست اصلی حالا به خاطر جور نشدن پولم داشتم میرفتم مدارکم از ستاد عمره بگیرم چندین ماه بود به هر طریقی پیش مسیولین دانشکده میرفتم بلکه یه وامی چیزی برام جور کنند ولی تا اخرین لحظه نشد که نشد انگار بنا بود سرنوشت من اونطور که خودش میخواست رقم بخوره دلم سوخته بود مثل شمعی که فتیله نداره ولی هنوز میسوزه منم امیدی نداشتم ولی انگار خودم اروم میکردم اره حتما قسمتت نبوده که نتونستی بری٬ اتوبوس تو هر ایستگاه که وامیستاد انگار مسافران داخل قلب شکسته من پیاده میشدن ولی دوباره که راه می افتاد مسافران حسرت خورده دلم راسوار میکرد غرق افکارم بودم که صدای راننده که میگفت انقلاب جا نمونی به هوشم اورد بعد تشکر از راننده پیاده شدم ادرس به دست خودمو رسوندم ستاد عمره یه ساختمون دو طبقه پشت دانشگاه تهران بود تابلو روی دیوار میگفت طبقه دو تکلیف تو را روشن میکنه از پله ها بالا رفتم ولی به پاهام التماس میکردم نرو وارد شدم اولین چیزی که اشک داخل چشم هام راجمع کرد عکس در خانه خدا و پرده کعبه بود که روی دیوار قاب شده بود سوختم نه سوخته بودم خاکسترم نمایان شدتو دلم زمزمه کردم لبیک لبیک سلام کردم و موضوع کنسل شدن سفر حج خودمو به خاطر نداشتن پول سفر به منشی که دم در نشسته بود گفتم و اینکه الان اومدم مدارکم که شناسنامه و غیره بود بگیرم برم خونه اهل اصفهان بودم دیشب از اصفهان اومده بودم تا مدارک بگیرم و برگردم اصفهان یادم میاد تابستان۸۳بود یه تی شرت یه جفت صندل و ۲۰تومن پول برگشت اتوبوس داشتم و هیچ از هیچ وقتی فهمیدن من برای گرفتن مدارک اومدم و انصراف من به خاطر نداشتن هزینه سفر بوده خیلی ناراحت شدن گفتن یک لحظه بشین تا چک کنیم مشخصات منو تو کامپیوتر زدن چند بار از من شفاهی پرسیدن مشخصات که میگی درسته منم تایید کردم بعد همه که سه نفر بودن سمت من اومدن و گفتن یه موردی پیش اومده ما نمیدونیم چی شده و چه اتفاقی و اشتباهی رخ داده ولی اطلاعات داخل سیستم ما میگه که شما پول سفر عمره را پرداخت کردی بلیط و پاسپورت برات صادر شده و فردا صبح باید بری فرودگاه مهراباد من نمیفهمیدم اونا چی میگن من میگفتم من اصلا پولی ندادم اشک از چشمان همه سرریز شده بود انگار این خبر برا همه وصف ناپذیر بود بعد از اینهمه نا امیدی الان بنا شد من هم زایر خانه خدا بشم اره خودش لبیک منو لبیک گفت در اخر بنا شد همه هزینه سفر عمره را قسطی برم پرداخت کنم همه چی جور شد بهتر از اونی که تصور میکردم حالازدم از ستاد عمره بیرون ولی عین بچه ها بالا پایین میپریدم نیم ساعت بعد خودمو تو اتوبوس دیدم وقتی ازپنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکردم تصور داخل هواپیما و دیدن اسمان بیکران رحمت الهی برام تداعی شد. داشتم با اتوبوس حرف میزدم که اتوبوس امروز تو اسباب شادی منو ساختی بهترین وسیله دنیا دوستت دارم .فردا صبح به اتفاق پدر و مادرم که شب قبل اومدن تهران تا ناباورانه در فرودگاه مهراباد منو بدرقه کنند داخل فرودگاه شدیم دوستانم از دیدن من تعجب کردن اخه میدونستن من سفر حج عمره را از دست دادم وقتی قصه دیروز براشون تعریف کردم نا خوداگاه همه فریاد زنان منو تو اغوش گرفتن و بوسیدند. واین گونه بود که خداوندنظر لطفش را به بنده عطا کرد. الان ۲۱سال از سفرم گذشته و من هنوز عاشق اتوبوس بی ار تی هستم.</description>
                <category>محسن معتمدی</category>
                <author>محسن معتمدی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 21:07:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>