<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Marxist</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29301506</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:05:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2939563/avatar/OGc7Wl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Marxist</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29301506</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا دین افیون و گول زننده مردم ( توده ها است ) ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29301506/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wdcnbzcnkjwq</link>
                <description>مارکس در نقد فلسفه ی هگل یکی از مشهورترین جملاتش را مینویسد:”دین افیون توده هاست.” او می گوید: خدا، نیست که انسان را می آفریند، بلکه این انسان است که خدا را می سازد. جدل بر سر وجود یا عدم یک آفریننده به زمان مارکس یا شخص او محدود نمی شود و از نخستین روزهای پیدایش بشر همواره یکی از اساسی ترین پرسش هایی که آدمی با آن دست و پنجه نرم کرده این بوده که آیا ماورای ماده خالقی وجود دارد؟!پاسخ به این پرسش همواره با جدال و خونریزی همراه بوده. دین و مذهب از همان ابتدای مطرح شدنش باعث قتل عام ها و کشتارهای فجیع در تمام جوامع بشری گشته و بسیاری از پیروان ادیان بخاطر عقاید و افکاری که گمان میکردند از جانب خداست و دشمنی با آن فکر دشمنی با خداستحاضر شده اند به هر شیوه ای پیروان دیگر ادیان یا کفار و ملحدین به آن دین را از سر راه بردارند. جنگ های صلیبی، لشکرکشی های مسلمانان، جنگه ای مذهبیدر فرانسه، جنگ های سی ساله، کشتار مسلمانان در کشورهای بودیسم  مذهب، درگیریهای گسترده میان مسلمانان و یهودی نشین های فلسطین و اسرائیل و بسیاری دیگر از فجایع جنگی برخاسته از دل دین و دینداری بوده است.گویی ایمان به مذهب فرد مومن را به کلی از عقل سلیم دور میکند و تنها با وعده ی بهشت کاری می کند که شخص بزرگترین جنایت ها را بسیار عادی و با عشق و علاقه انجام دهد؛ اما فارغ از آنکه ایمان به مذهب تمام درها را به سوی عقل و منطق میبندد دین اشکالات اساسی دیگری نیز دارد. یکی از مهمترین آنها ایجاد مرزبندی است. دین بین پیروان خودش و دیگر ادیان یا بی اعتقادها خط قرمزمیکشد و خودی ها را پاک، باهوش و در یک کلام بالاتر و بیرونی ها را کثیف، نادان و در یک کلام پَست تر از خودی ها میداند؛ این همان کاری است که فاشیسم میکند آن هم با عناوین مختلف؛ از ملیت و قومیت گرفته تا نژاد و زبان. دشمن سازی از تمام انسانها جز آنانکه با ما هم عقیده اند نتیجه ی حلال سازی خونِ کفار است همان حکمی که ادیان نسبت به یکدیگر میدهند.ولتر از پیشگامان مبارزه با دین در عصر روشنگری میگوید: با کسی که معتقد است با کشتن شما به بهشت میرود نمیتوان بحث منطقی کرد! فاشیسمِ دینی حتی خطرناک تر از فاشیسم نژادی و زبانی است چرا که در فاشیسم دینی حتی پیروان یک دین هم با هم خوب نیستند و مذاهب گوناگون یک دین با هم عناد بیشتری دارند تا با دیگر ادیان! کافیست به رابطه ی پروتستان ها و کاتولیک ها یا شیعه وسُنی در تاریخ نگاهی بیندازید تا متوجه عمق فاجعه شوید؛ بماند که هر دین دهها و گاهی صدها مذهب بازتولید میکند و هر سودجویی با کم و زیاد کردن بند و تبصره ای به نسخه ی پیشین میتواند مذهبی جدید را بنیان گذارَد! تعدد باورنکردنی ادیان و مذاهب و تفاوتهای عدیده ای که با یکدیگر دارند به خوبی نشان میدهد که برخلاف آنچه مومنین می گویند همگی در یک راستا نیستند و گاهی در تناقض کامل با یکدیگر به سر میبرند!  در تحقیقی جالب ادیان و مذاهب موجود در جهان را حدود ۴۲۰۰ تخمین زده اند!و این عمق فاجعه را نشان میدهد.۴۲۰۰ گروه که هریک دیگران را دشمن می پندارند و گاهی به خون یکدیگر تشنه اند.مارکسیسم اما علاوه بر تمام مشکلاتی که با دین دارد مشکل اساسی اش را متوجه آنچه باعث میشود به دین رو بیاوریم می سازد. فارغ از وراثتی بودن دین و مذهب که بسته به این است در چه دیار و زمانی به دنیا بیاییم تا همان دین و مذهب پدرانمان را به ارث ببریم اساسا چه چیزی باعث میشودتا سراغ دین برویم؟ مارکس عجز و ناتوانی را مهمترین دلیل میداند. در تحقیقی جالب میزان افراد تحصیل کرده یا ثروتمند هر جامعه که به دین یا مذهبی خاص اعتقاد دارند بسیار کمتر است نسبت به بیسوادان، کم سوادان و یا اقشار فرودست همان جامعه! این همان چیزی است که درستی حرف مارکس را به اثبات می رساند، براحتی میتوان بسیاری از پزشکان، فیزیکدانان، دانشمندان، نویسندگان، زیست شناسان، اخترشناسان، نظریه پردازان و سرمایه دارانی را مشاهده کرد که اعتقادات مذهبی ندارند اما در اقشار زیرین جامعه بسیارند کارگران و فقرایی که با آن که آه در بساطندارند حاضرند خودشان و خانواده شان را در راه دین فدا کنند! دین رویا میفروشد! دین سرابی است برای آنان که در زندگی به هیچ نرسیده اند، نه شغل دلخواهشان را بدست آورده اند، نه شرایط زندگی شان به گونه ایست که بتوان از آن رضایت داشت، نه درآمد مناسبی دارند خلاصه نه گذشته ای دارند، نه حالی و نه آینده ای! دین اما وعده ی آینده را به آنان می فروشد. وعده ی آینده ای نامعلوم که نه زمانش مشخص شده و نه مکانش. مختصات بهشت به کسی داده نمیشود تنها به وجود غذاهای لذیذ و زنان زیباروی، چشمه های جوشان شرابی گوارا و آب و هوایی مناسب بسنده میشود تا افراد آنچه را اینجا روی زمین نتوانستند بیابند را در آسمان جستجو کنند! سرمایه داران اما نیازی به این وعده هاندارند چرا که بهشت را همینجا  روی زمین تجربه میکنند و گاهی بیشتر از آنچه در کتاب مقدس وعده داده شده را بدست می آوردند! بنابراین دین متعلق به متمولین نیست دین برای فردوستان طراحی شده دین برای فقراست! اعتقاد دینی از انسان مترسک میسازد، پویایی و تجرک را از بشر میگیرد و همه چیز را به آسمانها حواله میدهد.بسیارند کارگرانی که صبح قبل از خروج از خانه از خدا میخواهند روزیِ خوبی برایشان مقدر شود! این همان چیزی است که مارکسیسم هشدارش را میدهد، مراقب دین باشید! دین میخواهد شما را از فعالیت باز دارد. دین میخواهد شما تغییر نکنید و تغییر ندهید! اگر تاریخچه ی ادیانرا به طور مختصر و کلی مرور کنیم میفهمیم دین همواره ابزاری در دست قدرتمندان و ثروتمندان جوامع بوده است. در هرم طبقاتی نیز میتوان کاسبان دین را در طبقات بالایی مشاهده کرد همانجا که کشیشان و آخوندها با در دست داشتن بودجه و سرمایه ای عظیم سیاست گذاری را برای سیستم حاکمه سهلمیکنند تا جنایتهای سرمایه داری راحت تر و ساده تر انجام شود! نکته ی مهم و حائز اهمیت اینجا آن است که نباید مذهبی و معنوی بودن را یکی بدانیم! مذهبی بودن به معنای چشم و گوش بسته بودن و به طور کامل فرمانبرداری از آن چیزی است که دین میگوید اما معنویت یعنی احترام واعتقاد به تمام آن قواعد اخلاقی و انسانی که مادی نیست! صداقت، عدالت، درستی، احترام به حقوق حیوانات، طبیعت دوستی، صلح، کمک به دیگران همه و همه افعال معنوی به حساب می آیند بنابراین میتوان معنوی بود اما مذهبی نبود! میتوان انسان بود اما دین نداشت، میتوان آدم خوبی بود اما در کنارش اندیشید و شک کرد، میتوان خودِ انسانها را دید نه دینشان را… و در نهایت اینکه برای زیر و رو کردن سیستم حاکمه، برای نابودی آخرین قلعه های سرمایه داری، برای برپایی جامعه ای عدالت محور و انسانی ، باید اختیار را در دست گرفت، اندیشید و عمل کرد و منتظر نماند تا خدایانی در آسمان برای ما در روی زمین تصمیم بگیرند! وقت آن است جامعه، خیالی وهم و تصوری پوچ را برای همیشه کنار بگذارد و بداند تنها راهِ رهایی همینجا روی زمین است و بدست همین مردمان…از دست دادن امیدی واهی خود موفقیتی بزرگ استمنبع مقاله : فداییان کمونیست</description>
                <category>Marxist</category>
                <author>Marxist</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 18:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا سرمایه داری ما رو به دمکراسی حقیقی میرساند ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29301506/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF-efgwwv4zadsa</link>
                <description>امروز که مسئله آلترناتیو جمهوری اسلامی به طور جدی بین طیف وسیعی مطرح شده است، همه سازمان ها، احزاب و برنامه ها از «چپ» تا راست، «دموکراسی» را به عنوان آلترناتیو مطرح می‏کنند. رضا پهلوی حتی با اینکه از بحث راجع به جمهوری یا سلطنت طفره می رود، در مورد دموکراسی خواهی با قطعیت صحبت می کند. سازمان مجاهدین خلق از جمهوری دموکراتیک حرف می زنند. حتی بخش هایی از بدنه جمهوری اسلامی که منتقد آن شده اند همچون مهدی نصیری، دموکراسی سکولار را بعنوان آلترناتیو پس از «گذار از جمهوری اسلامی» یا «فروپاشی» مطرح می کنند.(۲) اما هیچ یک، یک بار هم به زبان نمی آورند که رابطه این «دموکراسی» با روابط اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری چیست. همه از آن به عنوان یک «ایده آل»، بدون ریشه در زیربنای اقتصادی جامعه نام می برند. در این میان، حملات ارتجاعی و فرصت طلبانۀ خامنه ای و دیگر بنیادگرایان اسلامی علیه «دموکراسی غربی»، تبدیل به ملاک «حقانیت» و استدلالی در دفاع از دموکراسی بورژوایی شده است. وجه اشتراک در برافراشتن پرچم «دموکراسی» را حتی در بین طیف چپ و فمینیست و احزابی که خود را کمونیست می خوانند و در بیانیه هایی چون «منشور بیست تشکل»(۳) می توان رصد کرد. این مسئله اهمیت و ضرورت روشن کردن محتوای  دموکراسی را جلو می گذارد.  دموکراسی یعنی چه؟اول از همه، دموکراسی یعنی دولت. دموکراسی نوعی از قدرت دولتی است و هیچ دولتی بی طرف و خنثی نیست. هر دولتی در بطن خود ماهیت طبقاتی دارد و دموکراسی نیز از ماهیت طبقاتی مبرا نیست. باب آواکیان در کتاب پایه ها Basicsمی نویسد: «در دنیایی که با تمایزات طبقاتی و نابرابری های عمیق اجتماعی رقم خورده، صحبت از «دموکراسی» بدون صحبت از ماهیت آن دموکراسی و این که به کدام طبقه خدمت می کند، بی معنی است. تا زمانی که جامعه به طبقات تقسیم شده است، هرگز نمی توان «دموکراسی برای همه» داشت: زیرا، این یا آن طبقه حاکم خواهد بود و از دموکراسی ای حمایت کرده و تقویتش خواهد کرد که به منافع و اهدافش خدمت کند. سوال این جاست: کدام طبقه حکومت خواهد کرد و آیا حاکمیت و سیستم دموکراسی آن، به تداوم تقسیمات طبقاتی و روابط استثمارگرانه و ستم گرانه خدمت خواهد کرد یا در خدمت الغای نهایی آن خواهد بود.»از زمان ارسطو و افلاطون تا امروز نظریه پردازان دموکراسی در صدد بوده اند اصول جهانشمول و جاودانی برای دموکراسی یعنی برای دولت و ساختار طبقاتی که خود تاریخا مشروط و معین است تبیین کنند. منظور از «تاریخا مشروط و معین» این است که دموکراسی نهادی اجتماعی است که بر بستر تاریخی مشخصی، در پاسخ به نیازهای طبقات استثمارگر سربلند کرد و بدون زمان و مکان و بدون شالوده و چارچوب طبقاتی- اجتماعی نیست و نمی توان برای آن اصول جاودانه و ماوراء طبقات اختراع کرد. چنین تلاشی، به معنیِ جاودانه کردن جامعه طبقاتی و محو کردن این پرسش اساسی است که آیا بشریت می تواند به ورای جامعه طبقاتی، دولت و دموکراسی برود؟هرچند دموکراسیِ امروز یعنی دموکراسی بورژوایی در عصر سیستم سرمایه داری- امپریالیسم که بر جهان حاکم است، از مدل های ابتدایی دموکراسی در یونان و رم عصر برده داری متفاوت است اما وجه اشتراک مهمی با آن ها دارد. زیرا، دموکراسیِ در عهد برده داری هم، دولتی بود برای اعمال دیکتاتوری یک طبقه بر طبقات استثمار شونده. به همان اندازه که دموکراسی در آن زمان ضامن حق استثمار برده بود٬ امروز در محدوده حق استثمار کارگر به وسیله سرمایه دار و رقابت سرمایه داران برای ایلغار دنیا و استثمار مردم دنیا، حق برده کردن زنان به عنوان بخش لاینفک از سیستم اجتماعی سرمایه داری، و حق بهره کشی از طبیعت تا حد کشتن آن عمل می کند. در طول تاریخ، با رشد نیروهای مولده (۴)، شیوۀ استثمارِ تولید کنندۀ مستقیم (برده، رعیت، کارگر) نیز تغییر کرد. بنابراین، به نسبت تغییر در زیربنای اقتصادی از برده داری به فئودالیسم و بعد به سرمایه داری، نهاد دولت که در قلب روبنای سیاسی قرار دارد نیز تغییر کرد.بنابراین، دموکراسی برده داری و دموکراسی بورژوایی، انواع دولت های طبقاتی هستند که حق استثمار طبقه بی چیزی که دارای ابزار تولید نیست را قانونمند میکند.آن چه، دموکراسی بورژوایی را از دموکراسی عهد باستان متمایز می کند، این است که دموکراسی بورژوایی از دل انقلابات بورژوایی، به ویژه انقلاب فرانسه و در ضدیت با قدرت کلیسا، سلطنت و امتیازات موروثی عصر فئودالیسم بوجود آمد. ارزش ها، قوانین و بطور کل روبنای سیاسی ای که از دل این انقلابات برای عصر جدید سرمایه داری تئوریزه و اعمال شد، منطبق بر زیربنای اقتصادی و شیوۀ تولیدی جدیدی بود که منافع طبقه بورژوازی را تامین می کرد.فردگرایی در مقابل جمع گرایی فئودالی و برابری در مقابل امتیازات موروثی تحسین شد تا انسان ها به مثابه دارندگان نیروی کار – کار عام در مقابل کار خاص — از زمین و زمیندار کنده شده و تبدیل به کارگران «آزاد»ی شوند که می توانند نیروی کارشان را از خود بیگانه کرده و در بازار با دارندگان ابزار تولید مبادله کرده و به آنان واگذار کنند.بنابراین، دموکراسی بورژوایی، پخش حقوق «برابر» نیست. بلکه، یک بنیاد اجتماعی، یک سازمان پیچیده اعمال دیکتاتوری طبقاتی، برای حفظ شیوۀ تولید سرمایه داری و روابط طبقاتی و اجتماعی و فرهنگ متناظر با آن است.تئوریزه کردن دموکراسی بورژواییدر تدارک تولد جامعۀ سرمایه داری و تحکیم آن، بسیاری از نظریه پردازان بورژوازی، دموکراسی بورژوایی را تئوریزه کردند. تئوری دموکراسی٬ بر مبنای ایده آلیزه کردن جامعۀ بورژوایی است — دادن تصویری غیر طبقاتی، جاودانه و منطبق بر «طبیعت انسان»؛ جامعه ای که افراد اتمیزه شده بعنوان واحدهای جداگانه در محدوده و منطبق بر روابط کالایی و تولید کالایی برای خودشان و حتی برای جامعه بر مبنای رای فردی تصمیم میگیرند.اما، در جامعه ای که نیروی کار انسان ها کالاهای قابل مبادله است، رقابت بی وقفۀ هر کس برای پیشی گرفتن بر دیگری وجود دارد و در هر جامعه ای که چنین رقابت و روابط کالایی موجود است، تقسیم جامعه به طبقات نابرابر الزاما وجود دارد. یعنی همان مشخصات اجتماعی که بی وقفه بر رقابت هر فرد برای قدرت بر دیگری می دمد، جامعه را به طبقات نابرابر تقسیم می کند.دموکراسی بورژوایی، قوانین اجتماعی مبتنی بر برابری حقوقی افراد در مقابل قانون را به جای قوانین فئودالی- الهی که مبتنی بر برتریِ و امتیازات «خدادادی» عده ای از افراد جامعه به نسبت اکثریت جامعه بود، قرار داد. هرچند، این گسست از فئودالیسم در زمان خودش انقلابی بود اما جامعۀ طبقاتی را در شکل دیگری (در شکل سرمایه داری) تداوم بخشید و برابری صوری در برابر قانون، ضامن نابرابری اقتصادی و اجتماعی واقعی شد و امروز، امری مربوط به گذشته و کهنه است و باید از آن گذر کرد زیراهرگز قادر نیست جامعه را از آن جایی که هست به جایی بهتر برای اکثریت تحت ستم و استثمار جامعه و برای رهایی نوع بشر از نظام طبقاتی ببرد.شکل و محتوای برابری قانونیشکل و محتوای برابری قانونی کاملا منطبق بر شیوه تولید سرمایه داری است. مبنای برابری در مقابل قانون، برابری کار انسان هاست. حتا حق کار نیست. زیرا کارکرد شیوه تولید سرمایه داری همیشه قشر بزرگی از مردم را بیکار می کند. بنابراین، قانون برابریِ کار انسان ها، به برابری در شکم سیر و فرصت حیات تسری پیدا نمی‏کند.سنجش برابری کار انسان ها برای انجام مبادلۀ میان برابرها، زمانی ممکن شد که تولید و مبادلۀ کالاییِ گسترده (یعنی، سیستم سرمایه داری) در جوامع حاکم شد. ابزار تولید ثروت در دست عدۀ قلیلی متمرکز شد. اکثریت از ابزار تولید جدا شدند و مجبور شدند برای ادامه حیات، کالایی را که دارند یعنی «نیروی کار» خود را به صاحبان ابزار تولید بفروشند و کار خود را در اختیار آنان قرار دهند. در سرمایه داری، کار انسان ها دیگر توسط فعالیت کنکرت (انضمامی) آنها برای تولید یک فرآورده معین، مشخص نمی شود. بلکه توسط زمان کار سنجیده می شود. آنهم نه زمانی که هر کارگر برای تولید فرآورده ای صرف می کند. بلکه زمان  میانگینی که در کلیت جامعه (و امروز، در جهان) برای تولید هر محصول مشخص لازم است: زمان کار اجتماعا لازم. مبادله تنها یک تجارت و بده بستان در بازار نیست بلکه مبادله به همه چیز تسری یافته و حتی بر جهانبینی انسان ها حاکم می شود. پس نمی توان دیدگاه بورژوایی از برابری را از روابط اجتماعی و طبقاتی که سرچشمه آن بوده جدا کرد.در جامعه ای که بر اساس روابط تولیدی بورژوایی بنا شده است، و تضاد آشتی ناپذیری بین بورژوازی و پرولتاریا وجود دارد، غیرممکن است که روبنا (از جمله، قوانین و دادگاه ها، پلیس و ارتش، بوروکراسی و کل دستگاه حکومتی و همچنین ایده ها، ارزشها، اخلاقیات و غیره) از روابط تولیدی و تقسیم کاری که مشخصه این جامعه و برایش اجتناب ناپذیر است، حمایت نکند یا آن را تقویت نکند – و این مترادف است با حمایت از استثمار و ستم توده های مردم و استفاده از خشونت گسترده علیه آنان، برای دفاع از این سیستم و منافع طبقه حاکمۀ آن است.دموکراسی و انتخاباتبسیاری دموکراسی را از محتوای طبقاتی آن جدا کرده و به معنای لغوی آن یعنی حاکمیت اکثریت بسنده می کنند و با اشاره به تبارز آن در انتخابات، سعی دارند حاکمیت اکثریت را در دموکراسی بورژوایی به اثبات برسانند. در صورتیکه هر روند دموکراتیکی را باید نسبت به روابط اقتصادی-اجتماعی غالب در جامعه ارزیابی کرد. انتخابات یک داور بی طرف نیست که بین طبقات و احزابی که نمایندگان طبقات مختلف هستند داوری کند.انتخابات در دموکراسی بورژوایی توسط بورژوازی کنترل میشوند و در هیچ شرایطی وسیله ای برای تصمیم گیری اساسی نیست. و در واقع هدف اولیۀ انتخابات، مقبولیت بخشیدن به نظام و سیاست ها و اقدامات طبقه حاکم زیر پوشش «اقتدار مردمی» و انحراف، محدود کردن و کنترل فعالیت های سیاسی توده های مردم است. خود فرآیند انتخاباتی تمایل به پنهان کردن روابط طبقاتی اصلی در جامعه، تضادهای طبقاتی دارد و بیانِ نهادی است که برای افراد اتمیزه شده در جامعه امکان مشارکت سیاسی صوری برای تقویت وضع موجود را فراهم میکند. این فرآیند نه تنها مردم را به افراد منزوی تقلیل می دهد بلکه آنها را به یک موقعیت منفعل سیاسی نیز فرو کاسته و جوهر سیاست را به شکل انفعال اتمیزه شده تعریف می کند: افراد، به طور جداگانه می توانند به این یا آن گزینه رای دهند و این در حالی است که تمام گزینه ها توسط یک نیروی فعال که بالای سر این تودۀ «شهروندان» اتمیزه شده قرار دارد، فرموله و ارائه میشود.دموکراسی و خشونتخیلی ها دچار این توهم هستند که دموکراسی یک فرم حکومتیِ ماورای طبقات و بنابراین، ماورای خشونت است. در حالی که فلسفۀ سیاسیِ دمکراسیِ سرمایه داری چارۀ خشونت را در انحصاری کردن خشونت توسط دولت می داند و اعمال خشونت را حق نیروهای نظامی دولت ودستگاه امنیتی آن می داند. دموکراسی های بورژوایی، اولین دولت هایی بوده اند که از بمب هسته ای برای سلطه بر جهان استفاده کرده اند. در دنیایی که تحت حاکمیت این دموکراسی های سرمایه داری- امپریالیستی است، هر روز صدها هزار نفر از گرسنگی و علل مربوط به آن می میرند و هر روز بر تعداد کودکان کار و مهاجرین آواره در مرزها اضافه می شود. و رسما موقعیت بردگی به زنان، نیمی از جمعیت دنیا، تحمیل می شود. و همۀ اینها تحت عناوین فریبکارانه «برابری» و «حق برابر در مقابل قانون» انجام می شود.زنده یاد امیرحسن پور کارنامۀ دموکراسی «غربی» و عملکرد آن در کشورهای «شرق» (کشورهای تحت سلطه امپریالیسم) را چنین بیان می کند:«… تئوریسینهای دمکراسی از جمله مایکل ایگناتیف (روزنامه نگار، استاد دانشگاه و از رهبران حزب لیبرال کانادا) استدلال کرده اند که در مبارزه با تروریسم میتوان دمکراسی را متوقف کرد، آزادیهای مدنی را معلق کرد، و به شکنجه متوسل شد. … کارنامۀ آمریکا در ده سال پس از حمله به عراق: شکنجه های وحشیانۀ زندانیان، توقیف و ربودن مخالفین، ترافیک دستگیرشدگان در سطح بین المللی، ایجاد زندانهای مخفی در خارج از مرزها، پایمال کردن آزادیهای مدنی و همۀ اینها با توجیه قانونی. … اگردرغرب هر سنگِ بنای دمکراسی را با جنگ علیه شهروندان، کشتار مردم مستعمرات، برده کردن مردم آفریقا، و تحمیل دو جنگ جهانی و دهها جنگ دیگر به مردم دنیا روی هم گذاشتند، کارنامۀ دمکراسی های شرق درخشان تر نبوده است. … نظام دمکراتیک هندوستان، بر خلاف آمریکا، که در پروسۀ لشکرکشی و اشغال و کشتار و ژنوسید و برده داری و آپارتاید نژادی متولد شد، در بطن ایده ها و پراتیک عدم خشونت، استقلال خواهی، و استعمارزدائی پایه ریزی شد.  …  اما شصت و سه سال بعد ازاستقلال، روابط برده داری و فئودالی و کاستی پا برجا هستند، و پا به پای آن، فرمهای جدید ترِ خشونت زندگی مردم این شبه قاره را به جهنم تبدیل کرده اند: ترافیک زن و مرد و کودک به منظور بهره کشی جنسی و در آوردن ارگانهای بدن آنها، کار برده ای، بیگاری و کار اجباری برای استهلاک قرض (bonded labour)، جنین کُشی (دختران)، طفل کُشی (دختران)، خشونت علیه بیش از چهل میلیون زن بیوه، «گرسنه ترین کشور دنیا» با ۲۳۰ میلیون نفر جمعیت دچار سوء تغذیه، بالاترین در صد کودکان از رشد بازمانده (%۴۸)، مرگ دو میلیون کودک در سال بخاطر گرسنگی (۶۰۰۰ در روزیکی از توهمات، در مواجهه با واقعیت های غیرقابل انکار دموکراسی، قابل اصلاح دانستن آن است. گفته می شود، دموکراسی، ایده آلی است که هنوز به آن دست نیافته ایم و باید به سمت آن مداوما حرکت کنیم. این یکی از استدلال های  مدافعان دموکراسی در مواجهه با جنایت های غیرقابل انکارِ بزرگترین دموکراسی های بورژوایی است. آنها می گویند، بله، کارهای وحشتناک زیادی به نام دموکراسی انجام شده است، اما با وجود همه ایرادات، دموکراسی کماکان  بهترین شکل ممکن حکومت است. این تفکر به ویژه در بین مردم کشورهایی که تحت حکومت های استبدادی و سرکوبگر خشن هستند (مانند ایران در رژیم پهلوی و در رژیم جمهوری اسلامی) بسیار رایج و پر قدرت است. در تجربۀ خیزش ژینا، شاهد گرایشِ به ایده آلیزه کردن دموکراسی از سوی بسیاری از جوانان بودیم. به طور مثال، به گفته های سارینا علیزاده گوش کنید که وضعیت ایران و اتیوپی را با لس آنجلس در آمریکا مقایسه می کند و به این نتیجه می رسد که دست یافتن به «لس آنجلس» ایده آلی است که باید برایش تلاش کرد.اما، این نگاه سطحی هرگز نمی تواند به ما نشان دهد که ایران/اتیوپی با «لس آنجلس» دو روی یک سکه اند. در این جا «لس آنجلس» را در گیومه گذاشته ایم چون خودِ شهر لس آنجلس از دو قطبیِ خیره کنندۀ فقر و ثروت تشکیل شده است و این واقعیت را با نگاهی سریع، می توان در وجود تعدادی شهرک محافظت شده که اقلیتی با ثروت های افسانه ای را در خود جای داده اند و کیلومترها مردم بی خانمان کنار جاده ها مشاهده کرد. یا مثلا در شعارهای بلوچستان «نه سلطنت نه رهبری دموکراسی برابری»، دموکراسی بعنوان آلترناتیوی در برابر دهه ها ستم و استثمار شاه و شیخ جلو گذاشته می شود.  این مثال ها، گرایش های خودانگیختۀ مردمی را بیان می کند که زیر فشار غول آسای بی حقوقی مطلق سیاسی در حاکمیت های استبدادی و فاشیستی/دینی مانند جمهوری اسلامی، و مقایسۀ سطحی وضعیت ستم و استثمار خودشان با «آن سوی جهان» در اروپا و آمریکا، به این نتیجه می رسند.اما، علاوه بر این گرایش خودانگیختۀ غیر علمی که مردم را از درک واقعیت مساله دور می کند، کسان دیگری هستند که با نظریه پردازی، این نگرش غیر علمی مهلک را «مستدل» می کنند و در این راه از تاریخ و منطق ابزارگرایانه، سود می جویند. و حتا وعده می دهند که، مبارزه برای دموکراسی، صرفا «گام اول» در سرنگونی جمهوری اسلامی است و «بعدا» می توان با تکیه به آن به اهداف عالیتر رسید.انگارۀ بسط دائمی و بهبود دموکراسییکی از استدلات در مورد اینکه دموکراسی حتا اگر بی عیب نباشد، حداقل اصلاح پذیر و تعمیم یابنده است، مبتنی بر این درک از توسعه تاریخیست که گویی از دوران باستان تا کنون، دموکراسی در یک خط پیوسته از دولت- شهر یونان تا دولت های دموکراتیک امروز تعمیم یافته و بخش‌هایی از جامعه را که قبلاً طرد شده یا مورد تبعیض قرار گرفته بودند – برده ها، زنان، بی چیزان و .. را در برگرفته است. و نتیجه می گیرند که، پس امروز هم باید روی همان خط سیر تاریخی تلاش کرد و آن را به کشورهایی که هنوز دموکراتیک نشده اند گسترش داد یا در کشورهای دموکراتیک سعی کرد گروه های مهاجران و کوییرها و دیگر محذوفان را در هیئت حاکمه ادغام کرد و حقوق دموکراتیک آنان را بسط داد. اما متاسفانه این فهم از تکامل تاریخی جوامع بشری ضد ماتریالیسم دیالکتیکی است: یعنی، خلاف واقعیت و غیر علمی است.این نوع استدلال‌ها جدید نیست و اولین بار توسط الکسیس دو توکوویل دموکرات فرانسوی در قرن نوزدهم مطرح شد. او می نویسد: «اکنون صحنه تغییر کرده است. به تدریج، تمایزات سلسله مراتبی کنار رفته اند. موانعی که زمانی بشریت را از هم جدا می کرد، در حال برداشته شدن هستند. مالکیت تقسیم شده است و بسیاری در قدرت سهیم هستند، نور هوشمندی در حال گسترش است و ظرفیت های همه طبقات به سمت برابری می رود. جامعه در حال دموکراتیک شدن است و امپراتوری دموکراسی به آرامی و با آرامش وارد نهادها و عرف و عادات می شود.» [۱]این تصویر زیبا یک ایراد «کوچک» دارد و آن این است که اصلا واقعیت ندارد! نه در آن زمان واقعیت داشت و نه اکنون واقعیت دارد! آنچه پس از انقلاب های بورژوایی و با انحلال فئودالیسم اتفاق افتاد، تعمیم دموکراسی بدون تمایز طبقاتی نبود، بلکه تعمیم روابط اساسی استثمار سرمایه داری به جای روابط استثمار فئودالی بود؛ هرگز حاکمیت مردم بدون توجه به جایگاه اجتماعی شان بسط نیافت، بلکه روندهای دموکراتیک به عنوان عاملی در سلطۀ طبقه بورژوازی و دیکتاتوری آن بر پرولتاریا و کلیۀ مردم تحت ستم، به کار گرفته شد تا به اعمال سلطۀ سیستم اقتصادی سرمایه داری (و بعدها، سیستم سرمایه داریِ امپریالیستی، یا سرمایه داری جهانی) خدمت کند. با این حال، این نکته را هم باید در نظر گرفت که تا همین حد «تغییر صحنه» نیز خود نتیجه جهش در سازمان اجتماعی بشر از طریق انقلاب های بورژوایی بود، انقلاب هایی که در نتیجه رشد نیروهای مولده و در تضاد قرار گرفتن آن با شیوۀ تولید فئودالی به وجود آمد، روبنای سیاسی و زیربنای اقتصادی را به طور رادیکال تغییر داد و هرگز روندی تدریجی و تک خطی نداشت.با این وجود چه چیز باعث می شود که انگاره بهبود و بسط دموکراسی در جهان‌بینی دموکرات تا این حد مهم باشد؟ باب آواکیان می نویسد، یک روشنفکر دموکرات«نظام اجتماعی موجود را می خواهد اما بدون بدترین افراط های آن و فضایی می خواهد برای اصلاح سیستم و سازش کردن با مطالبات ستمدیدگان تا آن جا که آنها دست به پرتاب کردن نظم موجود به هوا و سرنگون کردن تمام روابط اجتماعی نزنند.»[۲]اما ورای خواسته و آرزوی هر قشر، واقعیت این است که این نوع از دموکراسی (تمام واریته های دموکراسی در نظام سرمایه داری) نمی تواند بدون «افراط» های خشن و استثمار وحشیانه و بحران و جنگ و نابودی محیط زیست وجود داشته باشد.اگر در مقاطعی و در برخی کشورهای امپریالیستی، بهبود برخی حقوق و به طور مثال بهبود در موقعیت زنان حاصل شده، این نه به واسطه ذات بسط یابندۀ دموکراسی بوده و نه حتی صرفا در نتیجه مبارزات زنان و گروه ها برای گرفتن حقوق بیشترـ که باز هم فرض بر آنست که دموکراسی این «امکان مبارزه» را ایجاد می کند یا یک نگاه شوونیستی به مسئله طور نتیجه می گیرد که در کشورهای جنوب جهانی علت دست نیافتن شان به دموکراسی و حقوق بیشتر این بوده است که به اندازه کافی برای آن مبارزه نشده است! در حالیکه تحقق این امر در وهله اول به خاطر موقعیت ممتاز این کشورها در نظام سرمایه داری امپریالیستی است. اینها، از مافوق استثمار بقیه جهان، ثبات اقتصادی و سیاسی برای خود می سازند و این، چیزی نیست که در دموکراسی های جنوب جهانی، از هند تا برزیل وایران امکانپذیر بوده باشد و نخواهد بود. با نگاه به بستر بزرگتر متوجه می شویم که همچنین خطر انقلابات و وجود یک کشور سوسیالیستی در جهان تاثیر به سزایی در تحت فشار قرار دادن هیئت حاکمه دموکراسی ها برای دادن برخی حقوق در چارچوب سیستم داشته است ـ تا در مقایسه با سوسیالیسم، عقب ماندگی هایشان در چشم مردم آشکار نشود. همانطور که به عنوان یک مثال نقض می توان دید که اکنون با وجود اعتراضات مردمی بزرگی مثل «زندگی سیاهان مهم است» هیچگونه بهبودی در وضعیت سیاهان در آمریکا حاصل نشده است بلکه برعکس تحت فشاربحران های سیستم در مقیاس جهانی، فاشیسم به رهبری جمهوریخواهان، قدرت گرفته و آنها دست به حملات سازمانیافته علیه حقوقی که پیش از این داده شده زده اند و خواهان الغای آنها هستند.تضاد ایده آل دموکراسی و واقعیت دموکراسییکی از ریشه های این مسئله که علیرغم تمام واقعیات گفته شده، هنوز بسیاری «دموکراسی ناب» را ایده آل می دانند، تضاد میان ایده آل دموکراسی و پراتیک واقعی «دموکراسی ها» است. از یک سو، با نوشته های تئوری پردازان دموکراسی که آن را با اصولی جاودانی و جهانشمول معرفی می کنند و هم با ادعاهای ستمگران بورژوا که به نام دموکراسی حکومت می کنند، مواجهیم و از سوی دیگر، با واقعیت زندگی تحت حاکمیت این دموکراسی ها و تحت جهانی که برای دهه ها این دموکراسی ها در راس آن بودند. این تضاد در عین حال که یک منبع مهم برای افشای این سیستم و مبارزه با آن است، توهمات بسیاری در مورد «کمال‌پذیری» نظام دموکراتیک، یا «تحقق واقعی» ایده آل های دموکراتیک که تاکنون محقق نشده اند، تولید می کنند. در نتیجه می بینیم که در میان مخالفان سیستم، مرتبا واریته های رادیکال دموکراسی بورژوایی شکل می گیرد و حتا یکی از انواعش، دموکراسی با گرایشات سوسیالیستی است که باز هم ایده آلیزه کردن دموکراسی، است. دولت سوسیالیستی نیز دموکراسی/دیکتاتوری طبقاتی است. اما، اگر این دموکراسی به سمت انحلال دولت و طبقات نباشد (یعنی، به سمت انحلال خودش نباشد) و به سمت جهان کمونیستی پیشروی نکند، و سوسیالیسم را به عنوان هدفی در خود بنگرد، حتما خصلت سوسیالیستی اش را از کف خواهد داد. (به این موضوع در مقالات بعدی بیشتر خواهیم پرداخت).همانطور که اشاره کردیم اعوجاج جهان (یعنی تقسیم جهان به کشورهای امپریالیستی و کشورهای تحت سلطه) که از نتایج جهانی شدن سرمایه داری، یعنی پا گذاشتن به عصر امپریالیسم است، خود عاملی در دامن زدن به توهمات بهبود دموکراسی و ایده آلیزه کردن آن است. این تضاد، نقش سیاسی مهمی در جهان در چارچوب این اعوجاج برای شکل دادن به تفکرات و حتی مخالفت ها و مبارزات می یابد. تبارزات سیاسی ـ ایدئولوژیک نتایج امپریالیسم در این مورد چند وجهی و چندگانه بوده است: از طرفی در کشورهای امپریالیستی، قشر اشرافیت کارگری به وجود آمد که در «دوران عادی» (که ممکن است چندین دهه طول بکشد) در شرایط ناامید کننده ای به سر نمی برند و با حقوق دموکراتیک خود به دنبال چانه زنی هستند نه به دنبال تغییرات بنیادین. از طرف دیگر در کشورهای تحت سلطه که مردم در شرایط سختی قرار دارند و عموما خواهان تغییرات انقلابی اند، آمال و آرزوهایشان توسط موقعیت و امتیازات گروه اول تعیین و تصویرسازی می شود. همین امر باعث شده که در عرصه سیاست و ایدئولوژی، گرایش برجسته ای به سمت سوسیال دموکراسی در کشورهای امپریالیستی و به سمت ناسیونالیسم بورژواـ دموکراتیک در کشورهای تحت سلطه بوجود بیاید.یکی دیگر از تبارزات سیاسی و ایدئولوژیک این مسئله گرایشی است که بطور پایه ای بازتاب دهنده سرمایه داران و مالکان کوچک است که ایده آل آنها از دموکراسی، دولتی است که تمرکز ثروت و قدرت در دست عده معدودی  نیست چرا که این را یک نوع فساد یا نقض دموکراسی ای می دانند که زمانی اعمال می شد یا حداقل تلاش داشت که اعمال شود.ایده آل خرده بورژوازی از دموکراسی به این معنا نیست که همه یا حتی اکثر کسانی که این نگاه را جلو می گذارند خودشان خرده مالک هستند یا دارند برای منافع خودشان حساب کتاب می کنند. اتفاقا اغلب شامل تفکرات روشنفکرانی است که اینطور درک می کنند که وقتی ثروت و قدرت در دست معدودی تجمیع شود، بطور اجتناب ناپذیر از آن سو استفاده می شود. پس آرزوی این قشر بازگشت از عصر انحصارات امپریالیستی به دوران سرمایه داری اولیه است. بدون فهم این مسئله که دقیقا کارکرد و دینامیک های خود سرمایه داری اولیه بوده که آن را به سمت انحصارات پیش برده و پایه امپریالیسم در همان سرمایه داریست. جنبۀ دیگر این مسئله آن است که خرده بورژوازی، «دموکراسی ناب» خودساخته را ورای طبقات و منافع خودش را منافع همه طبقات می بیند؛ پس اینگونه سرمایه داری کنترل شده را که هر فرد جهان خودش است و قادر است «دموکراسی مستقیم» اعمال کند را به نفع همه می داند!! انگاره های آزادی، برابری و حق نیز با موقعیت تولید کننده کالایی کوچک مطابقت دارد. در مرکز این جهان بینی، چیست؟ آرمان حاکمیت فردی است – «مسلط بر فضای خود بودن» – که منعکس کننده اتمیزه شدن مردمی است که هویت آنها به عنوان صاحبان کالا، همزمان تابع اوامر سرمایه و قوای محرکۀ انباشت سرمایه است. یعنی این ایده آل دست نیافتنی، هرگز برای اکثریت مردم جهان در واقعیت ایده آل نمی تواند باشد (هرچند که اکثریت خود اینگونه فکر نکنند).پس مسئله این نیست که «دموکراسی واقعی»، «حقوق بشر واقعی» یا «برابری واقعی» هنوز در جایی اجرا نشده است، بلکه مسئله دقیقا در آن است که به قول باب آواکیان حرف زدن از دموکراسی، بدون صحبت از ماهیت طبقاتی آن، بی معنا و بدتر از بی معنا است. او می نویسد، حتی اگر تمام این ایده آل ها و اصول بورژوایی اجرا میشد: «نتیجه همان می بود که امروز هست. یعنی، یک اقلیت به هر نحوی از این فرصت استفادهمی کرد تا در موقعیت استثمار اکثریت قرار گیرد و برای تضمین این استثمار، باید به طور مستقیم از زور استفاده کند. البته همراه با استفاده از استخدام اِعمال کننده گان این روابط و با استفاده از سیاست های تفرقه بینداز و حکومت کن. یعنی، اگر اصل فرصت های برابر برای همه، به طور کامل و منسجم اعمال هم شود، نتیجه دیگری حاصل نمی شود. به عبارت دیگر، چیزی جز جامعه بورژوایی که هم اکنون داریم، که شامل نابرابری های اجتماعی و استثمار پرولتاریاست، دردست نداشتیم. برای دست یافتن به نتیجه دیگری که الغای نابرابری اجتماعی همراه با الغای استثمار را در بر داشته باشد، ضروری است که به ورای ایده آل ها و اصول جامعه بورژوایی و آن شرایط مادی که اینها بیان آن هستند، رفته و آن را سرنگون کنیم. ضروری است که حکومت بورژوایی را سرنگون کنیم و کاملاً از آنچه مارکس «افق تنگ حق بورژوایی» (فرصت برابر برای همه) میخواند و همه روابط اقتصادی و سایر روابط اجتماعی که بازتاب و بسط آن است، فراتر برویم.»منبع مقاله : حزب کمونیست ایران م ل م</description>
                <category>Marxist</category>
                <author>Marxist</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 02:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایگاه مشترک خاندان پهلوی و روحانیت در نظام امپریالیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29301506/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-hhrhkfhtwg89</link>
                <description>مقدمه:مضحکه دارودسته رضا پهلوی برای کسب «وکالت» یا قیومیت برمردم زحمتکش ایران به منظور تدارک سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و جایگزینی آن با رژیمی وابسته به دول امپریالیستی، به دنبال سخنرانی او ۱۳ خرداد ۱۴۰۱ و در پی آن اتحاد نا مقدس ۱۲ سازمان سازمان راستگرا وابسته به امپریالیسم آمریکا در ۱ تیر ۱۴۰۱ صورت گرفت.چانه زنی دول امپریالیستی به ویژه دولت آمریکا با رژیم جمهوری اسلامی بر سر احیای برجام، ابزار فشار آمریکا را  بر سر مذاکرات افزایش داده است. یکی از ابزار  های فشار دولت آمریکا علم کردن «رضا پهلوی» است. او ۱۳ خرداد ۱۴۰۱، هم‌زمان با سالمرگ روح‌الله خمینی، در پیامی تلویزیونی گفت که اکنون بزرگ‌ترین «اپوزیسیون و آلترناتیو جمهوری اسلامی، ملت ایران» است و خواستار اولویت‌بخشی به ایجاد سازوکاری هماهنگ‌کننده برای مدیریت جنبش‌های اعتراضی و اعتصابات در ایران شد. پس از دو هفته ۱۲ سازمان راستگرا و مستقیم یا غیر مستقیم مرتبط به دولت آمریکا  با انتشار بیانیه‌ای مشترک در یکم تیر ۱۴۰۱، با حمایت از سخنرانی اخیر رضا پهلوی اعلام کردند «امروز بیش از هر زمان دیگر به کوشش فعالانه خود برای ایجاد و حفظ هماهنگی در صفوف مخالفان حکومت اسلامی ادامه می‌دهیم». با این اقدام مشترک جریانات راستگرای اپوزیسیون ایران، ابزار مانور و فشار گذاری دولت آمریکا  را در دور میز مذاکرات برجام با سران رژیم افزایش دادند. این اقدامات تلویحا اعلام می کند که چنانچه با جمهوری اسلامی به توافقات مورد تایید دولت آمریکا رسیده نشود بدیل «رضا پهلوی» زیر لوای «همبستگی ملی» در دستور کار قرار خواهد گرفت. در نتیجه، اتحاد نا مقدس ۱۲ سازمان راستگرا در وضعیت کنونی در راستای سیاست دیپلماسی دولت آمریکا طراحی شده است، و مانوری است برای بازگذاشتن دست نمایندگان دولت آمریکا در مذاکرات برجام.اما، آنچه رضا پهلوی و سایر متحدانش به مردم ایران اعلام نمی کنند اینست که «جمهوری اسلامی» خود محصول دخالتگری مستقیم دولت آمریکا بوده،  برای جلوگیری  از پیروزی انقلاب توده های ناراضی در مقابل نظام سرمایه داری بحران زده شاهنشاهی که خود با همکاری مستقیم سلسله مراتب شیعه (آیت اله کاشانی) در مقابل حکومت دکتر مصدق  کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را سازمان داد و شاه را به حاکمیت رساند. آنچه این سازمان ها و رضا پهلوی به توده های مردم نمی گویند اینست که قدمت همکاری و مشارکت سلسله مراتب شیعه با امپریالیسم در ایران به حدود ۵۰۰ سال پیش (از زمان صفویه) بر می گردد. هیات حاکم در ایران همواره متشکل بوده از ترکیب سه راس یک مثلث: پادشاهان و حکام + طویل داران و مالکان + روحانیت. در واقع روحانیت همواره بخش تعیین کننده از هیئت حاکم در ایران بوده است. روحانیت همواره به دولت سرمایه داری تحمیل شده در ایران، توسط امپریالیسم بریتانیا و سپس آمریکا استوار بوده است. خمینی در واقع از بالا توسط خود امپریالیسمی که رضا پهلوی به آن اتکا دارد و در حال خدمت به آنست، توسط زودبندهای خمینی و سازمان سیا در آمریکا به قدرت رسید.  در نتیجه مساله سرنگونی «جمهوری اسلامی»، بدون طرح سرنگونی کل نظام سرمایه داری و کوتاه کردن دست های امپریالیسم، بی معنی و پایه و اساس است. ظهور ایدئولوژی تشیع در ایرانپدیده تیول‌داری پس از حمله مغول و در دوران سلجوقیان و غزنویان درایران بسیار رایج شد. این سیستم پس از مدتی باعث شورش‌های دهقانی و ایجاد وضعیت ملوک‌الطوایفی در جامعه می‌شد. به این معنی که جامعه دائماً درگیر ازهم‌پاشی دولت مرکزی می‌شد، و حتی در پاره‌ای از موارد شکل‌گیری دولت مرکزی امکان‌پذیر نبود و هر منطقه به دست یک عده و یا یک فرد می‌افتاد و اداره می‌شد؛ اما در اغلب مناطق اغتشاش و شورش و طغیان، ازجمله شورش‌های دهقانی تولید را مختل می‌کرد.ما در این دوران شاهد قدرت‌گیری ایدئولوژی تشیع، به‌عنوان ایدئولوژی خاندان ستم‌دیده علی در مقابله با امویان قدرتمند هستیم. این ایدئولوژی اندک‌اندک نیرومند شده و در میان توده‌های دهقانی محبوبیت یافت. همسان‌پنداری دهقانان که از ظلم و ستم دولت‌های مرکزی به تنگ آمده و سر به شورش برداشته بودند، باعث شد که آنان این ایدئولوژی را به‌عنوان سمبلی از مبارزه بر علیه ظلم و ستم شاهان برگزینند و در لوای آن متحد شوند. فرقه‌های اثنی‌عشری «مساوات‌طلب» و «عدالت‌طلب» در میان دهقانان شکل گرفت. بر اساس ایده‌های تبلیغی این ایدئولوژی که از محبوبیت بسیاری میان توده‌ها برخوردار بود، هر حکومتی در غیاب امام زمان غاصب و جابر به شمار می‌آمد و باید سرنگون می‌شد. این فرقه‌ها، «امامت» را در مقابل «خلافت» قرار می‌دادند و مظلومیت امامان و اصل شهادت را تبلیغ می‌کردند. این ایدئولوژی اندک‌اندک در میان تیول‌داران و بازرگانان بومی جایی باز کرد و حتی در میان لایه‌هایی از وابستگان دستگاه دولتی و دربار نیز نفوذ کرد، اگرچه این «تشیع» دولتی کاملاً با تشیع توده‌های فقیر دهقانی تفاوت داشت. اگر دهقانان خواستار سرنگونی نظام ستم در کلیت خود بودند، اینان قصد گرفتن قدرت از چنگ خاندان اموی حاکم و یا دیگر اشغالگران خارجی و تفویض آن به حکام محلی را در سرمی پروراندند.این جابه‌جایی مذهبی به طور کامل در دوران صفویه اتفاق افتاد. البته لازم به ذکر است که مذهب رسمی صفویان، این بنیان‌گذاران حکومت تشیع ایران در ابتدا مذهب سنّی بوده است. آنان با مقاصد سیاسی و در جهت تقویت حکومت خود در مقابله با تهاجمات حکومت سنّی مذهب عثمانی دست به این تغییر زدند. ازاین‌رو، نه‌تنها شیخ صفی‌الدین اردبیلی سنّی، ناگهان یک‌شبه شیعه شد، بلکه شجره‌نامه نیز جعل گردید که نسب وی را به ائمه اطهار متصل می‌کرد. رواج احداثی نظیر آنکه گویا شهربانو دختر شاه ساسانی، حتی قبل از حمله اعراب به ایران با «امام حسین» ازدواج کرده است، در راستای ایجاد وجه ای ملی و ایرانی برای این ایدئولوژی وارداتی و تقویت قدرت صفویان بکار گرفته شد. آنان با داستان‌سرایی‌هایی ازاین‌دست وانمود می‌کردند که یک شاخه از شجره امامان شیعه به «حضرت رسول»، و شاخه دیگر به شاهنشاهان ایرانی می‌رسد. بدین ترتیب مذهب تشیع تبدیل به پدیده‌ای رسمی و ناسیونالیستی شده و در خدمت دولت حاکم قرار گرفت.یکی دیگر از اعتقادات جدید دوران صفویه، اعتقاد به مرجعیت امام وقت، در هنگام غیبت کبرای امام زمان بود. بر اساس این باور بالاترین شخصیت مذهبی وقت، نایب امام زمان بوده و اقتدا و تبعیت از او در هنگام غیبت وی بر همه مسلمانان واجب است. این پدیده متعاقباً تحت عنوان مرجع تقلید و مقلد فرموله شدبدین ترتیب دولت صفوی که خود بازتولید وجه تولید آسیایی بوده است عنصر دیگری به این مقوله افزود و مثلث جدیدی از قدرت تشکیل داد:اوّل، دستگاه دولتی که روحانیان را پرورش می‌داد و به مناطق مختلف اعزام می‌کرد که از یک‌سو به کمک آنان کنترل خود را دهقانان و فقرای شهری اعمال کند و از سوی دیگر نظارتی بر عملکرد حکام محلی داشته باشد؛دوّم، دستگاه روحانیت که ابزار جدید اعمال کنترل فرهنگی و تثبیت حاکمیت به شمارمی آمد.و سوّم، دستگاه بوروکراسی اداری و نظامی به همراه تیول‌داران و بازرگانان و غیره که زائده این دولت بودند.در این دوران، یعنی دوران سلسله شاهان صفوی، حدود پنج هزار روحانی به‌منظور اشاعه فرهنگ اقتدا و اطاعت تربیت شده و به اقصی‌نقاط کشور فرستاده شدند. به سخن دیگر، دستگاه روحانیت تازه شکل‌گرفته خود به زائده‌ای از دستگاه دولتی مبدل شد، دولتی که خود از دل مناسبات وجه تولید آسیایی زاده شده بود. این روحانیون درواقع به مقام ایدئولوگ‌های توجیه‌کننده قدرت ارتقا یافتند. به زبان دیگر، روحانیت از یک سو نقش دلالی میان دولت مرکزی و حکام محلی را برعهده داشت، و از سوی دیگر با تحمیق مردم، نارضایتی آنان را کنترل کرده و نقش تحکیم کننده قدرت را ایفا می‌کرد.دولت نیز که خود خصلتی انگلی داشته و در پروسه تولید کوچک‌ترین نقشی برعهده نداشت، دستگاه عریض‌وطویل و انگلی‌تر از خویشتن خلق کرد، دستگاه روحانیت شیعه که در اعمال استثمار و بهره‌کشی توده‌ها به کمک و حمایت او بیایند.شاید بتوان فصل مشترک تاریخی کشورهایی چون ایران و اروپای دوران قرون‌وسطی را در وجود قشر روحانیت مرتجع وابسته به حاکمیت جستجو کرد. ما در اروپا نیز شاهد ظهور این روحانیت ارتجاعی و قشری بودیم که در برهه‌هایی از تاریخ قدرت آنان حتی از شاهان و امپراتوران نیز پیشی می‌گرفت؛ اما پدیده قدرت‌گیری روحانیون، به علت ویژگی قدرت دولت در وجه تولید آسیایی تا زمان به حکومت رسیدن خمینی در سال ۱۳۵۷ هرگز ممکن نشد و این قدرت مذهبی پس از کسب حاکمیت خود نیز به بدل دیگری از حکومت دیکتاتوری تغییر شکل داد.پایه‌های شکل‌گیری و قدرت‌گیری سیستمی مذهبی، خرافاتی و ارتجاعی که تا به امروز نیز ادامه دارد در دوران صفویه ریخته شد. ایدئولوژی روحانیت شیعه در دوران صفویه به علت عقاید و احکام واپس‌گرایانه و متحجر اسلامی عموماً حتی از احکام و عقاید دستگاه دولتی، شخص شاه یا وزرا و سرداران سپاه نیز ارتجاعی‌تر بود. اگرچه در برهه‌هایی این دو کاملاً ممزوج شده و دیوان دولتی این احکام را پایه خود قرارداداما به‌هرحال این احکام متفاوت واپس‌گرایانه اسلامی به روحانیون اجازه می‌داد که علی‌رغم ایفای نقش دلالی بین دولت و مردم و دولت و حکام محلی، نقش نسبتاً مستقل دیگری نیز برعهده بگیرند. آنان با اتکا به این احکام، منابع درآمد مستقل خود را سازمان دادند: منابعی مانند، خمس، زکات، حق امام، و غیره. اقداماتی که تا به امروز نیز توسط روحانیت شیعه تداوم‌یافته است.این اقدامات باعث شد که روحانیت بتواند سهم کلانی از محصول اضافه جامعه را، عمدتاً به طیب خاطر پرداخت‌کننده، از آن خود کند. قدرت مالی آنان را قادر کرد که ابزار سرکوب ویژه خود را سازمان دهند که در صورت هرگونه امکان خطری، چه از سوی مردم و چه از سوی دربار، به نجات آنان بشتابند. شکل‌گیری دسته‌های قمه‌کش و قداره‌بند و لوطی‌های چاقوکش و چماق‌دارانی که از ابتدای انقلاب ۱۳۵۷ تا امروز سرکوب مردم را برعهده گرفته‌اند، از همان دوران آغاز شد.پیدایش سرمایه‌داری درایراندوران حکومت صفویه، درعین‌حال دوران انتقال تدریجی به‌نظام سرمایه‌داری نیز هست. در این دوران، تجّار که اندک‌اندک به شکل لایه جدیدی در جامعه ظهور کرده‌اند، اساس مبادلات خارجی را پایه‌ریزی می‌کنند؛ تجارت خارجی ابعاد وسیعی پیدا کرده و کالاهای مصنوع ابریشم و بخصوص شیشه و سرامیک ایرانی، از چین گرفته تا اروپا، صادرمی شود. به سخن دیگر، ما شاهد پیدایش مناسبات کالایی در درون وجه تولید آسیایی هستیم. هم‌زمان با پیدایش و افزایش نقش تجّار، نقش محوری قدرت دولتی نیز رو به تعدیل و کاهش می‌رود.به این معنا، می‌توان اذعان داشت که ما درواقع از دوران صفّویه وارد فاز انتقال از دوران وجه تولید آسیایی به وجه تولید سرمایه‌داری شده بودیم. امّا، این پدیده با آهنگی عادی پیش نرفت، زیرا دقیقاً همین دوران مصادف می‌شود با کشف راه‌های دریایی جدید در برای گسترش تجارت بین‌المللی. دورزدن دماغه امید توسط کشتی‌های اروپایی (عمدتاً هلندی، پرتغالی، اسپانیایی و انگلیسی)، و کشف آمریکا و دسترسی به هندوستان و چین؛ همه این اکتشافات جدید گشایش نوینی در تجارت کشورهای اروپایی ایجاد می‌کند. درواقع سرمایه‌داری اروپایی راه‌های دریایی تجارت جهانی را تحت کنترل خود درآورده و تجارت ازطریق راه‌های زمینی که بسیار پرهزینه و پرمخاطره است، کاهش می‌یابد که درنتیجه آن تجارت و تولید صنایع ابریشم، شیشه و سرامیک ایران که در پیش رونق گرفته بود، روبه اضمحلال می‌رود.در این هنگام ایران درگیر دورانی طولانی از ناامنی و هرج‌ومرج است تا این که سرانجام پس از چندین سال خلأ قدرت مرکزی، نادرشاه به قدرت می‌رسد. او با مقصر شمردن روحانیون به‌عنوان عوامل اصلی تمامی فساد و خرابی موجود و در واقع به‌منظور کوتاه‌کردن دست آنان در قدرت حکومتی خود، فرمان قتل و قلع‌وقمع آنان را صادر می‌کند. او بدین ترتیب موفق می‌شود که دولت مرکزی جدیدی را سازماندهی کند، اما این دولت مرکزی از قدرت چندانی برخوردار نیست. در این میان، قدرت نظامی کشورهای اروپائی مانند انگلستان، هلند، پرتغال و اسپانیا در سطح جهانی افزایش‌یافته و آنان را مبدل به نیروی نظامی عمده‌ای می‌کند که کنترل راه‌های دریایی در اختیار گرفته‌اند. در این دوران ناوگان‌های پرتغالی و انگلیسی در خلیج‌فارس مستقر شده بودند و دخالت گری نظامی و سیاسی آنان، به‌خصوص دخالت‌های دولت انگلیس، نقش دولت مرکزی درایران را تضعیف کرده بود.وجه تولید آسیایی درایران پس از کریم‌خان زند، دوره‌ای از هرج‌ومرج طولانی و ازهم‌پاشی دستگاه دولتی را تجربه کرد و روحانیت تا حدود زیادی اعتبار و قدرت خود را از دست داد؛ اما مجدداً در دوره قاجار آنان به مناصب قدرت گمارده شدند. بخش عظیمی از روحانیون که در دوره تهاجمات نادرشاه به عراق فرار کرده بودند، در دوره قاجار مجدداً به ایران بازگشتند. محمدشاه قاجار، به هنگام تاج‌گذاری، از پذیرش تاج نادری امتناع کرده و گفت که به‌جای آن شمشیر شاه اسماعیل صفوی را به کمرمی بندد که این به معنای تلویحی کرنش در مقابل روحانیت و دلجویی از آنان به‌حساب می‌آمد. او با این عمل به‌روشنی نشان داد که هدف وی ایجاد حکومتی بر مبنای احکام مذهب شیعی خواهد بود. روحانیت شیعی در دوران قاجار، مجدداً دستگاه تئوکراتیک عریض‌وطویل و قوی خود را سازمان داده و علیه هرگونه اصلاحات اجتماعی قد علم می‌کند. آنان با اصلاحات امیرکبیر مخالفت کرده و شاه را مجاب به قتل او می‌کنند، شاهزاده عباس میرزا به علت اندیشه‌های نو و تلاشش برای مدرنیزه کردن ارتش ایران تکفیر می‌شود و روحانیونی چون شیخ فضل‌الله نوری در دوران انقلاب مشروطه به صف ضدانقلاب پیوسته و در اشغال آذربایجان با ارتش تزار همکاری می‌کنند؛ خلاصه بنا به منافع تاریخی و طبقاتی خود به لاس‌زدن با استعمار و دربار می‌پردازند، گاه در کنار آنان هستند و گاه در صف مخالف.نفوذ امپریالیسم در ایراننفوذ سرمایه‌داری جهانی در دوره‌های مختلف تاریخی درایران، همیشه اثرات مخرب اقتصادی ـ اجتماعی فراوانی برجای گذاشت. در دوره اوّلیه، تجارت خارجی را از نابود کرد و فرایند انباشت اولیه سرمایه را برای قرن‌ها به عقب انداخت. درحالی‌که هم‌زمان رشد مبادلات کالایی در اروپا همگام با رشد تجارت جهانی ازطریق آبراه‌ها که باعث جهشی ناگهانی در انباشت اولیه سرمایه در اروپا شده بود، همچنان ادامه داشت. رکود مبادلات خارجی ایران به علت فعال‌شدن راه‌های دریایی موجب توقف انباشت اولیه در این کشور گردید. نفوذ سرمایه‌داری در این دوران نه‌تنها تجارت را روبه نابودی کشاند، بلکه باعث مرگ تدریجی صنایع پیشه‌وران خرد و مراکز پیشه‌وری، شهرهایی مانند تبریز، شیراز، اصفهان، مشهد، و غیره که رشد آنان در گرو گسترش تجارت خارجی بود، شد، و در طولانی‌مدت، این صنایع دست‌ساز بومی اندک‌اندک جای خود را به مصنوعات ساخت غرب دادند. ما در این دوران همچنین شاهد تضعیف تدریجی دولت مرکزی تحت‌فشار دولت‌های خارجی، به‌ویژه انگلستان و روسیه نیز هستیم. انگلستان جنوب ایران را تحت کنترل خود گرفته و روسیه هم در شمال ایران منطقه نفوذ خود را گسترش می‌دهد و دولت مرکزی روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌گردد. ضعف دولت مرکزی قدرت‌گیری تیول‌داران و حکام محلی سابق، یعنی کسانی که خراج جمع‌آوری می‌کردند، تسریع کرده و زمینه‌های شکل‌گیری مالکیت ارضی را برای نخستین‌بار در تاریخ ایران فراهم می‌کند. به سخن دیگر، تیول‌داران مبدل به مالکین زمین‌ها می‌شوند و به‌این‌ترتیب، ما برای نخستین‌بار در تاریخ، مالکیت ارضی درایران عینیت می‌یابد. ویژگی مالکیت در دوره قاجار ظهور مالکینی است که خود در شهرهای زندگی می‌کردند و در نقاطی دیگر صاحب زمین‌های بزرگ بودند. آنان هیچ‌گونه ارتباط نزدیک با زمین نداشته، یا قدرت سیاسی خود را بر منطقه اعمال نکرده و حتی گاه دهقانان این مالکان جدید را نمی‌شناختند. ارتباط این «زمین‌داران» با زمین و کارگران آن صرفاً در دریافت مالیات‌ها و خراج زمین خلاصه می‌شد. این ویژگی قابل قیاس با زمین‌داران دوره فئودالیسم در اروپا نیست. آنان در مرکز قلمرو خود برج‌وبارو داشته و مستقل از حکومت مرکزی بر این منطقه حکمرانی می‌کنند.اقتصاد پولی درایران به‌تدریج در این دوره شکل می‌گیرد؛ اما اقتصاد پولی بدون وجود مناسبات سرمایه‌داری. این شکل از اقتصاد پولی به‌سرعت وارد بحران‌های شدید اقتصادی می‌شود. استثمار توده‌ها با شدت اعمال می‌شود، اما گردش پول و انباشت سرمایه و سرمایه‌گذاری مجدد وجود ندارد. این بحران‌ها خشم و اعتراضات توده‌ای را به دنبال می‌آورد.انقلاب مشروطیت و بازتاب آنانقلاب مشروطه درواقع انقلابی بود که می‌توانست قدرت دولت استبدادی قاجار را به زیر کشد و دست مذهب را برای همیشه کوتاه کند. این انقلاب می‌توانست دست قدرت‌های خارجی را کوتاه کرده و وحدت ملی را در ایران پایه‌ریزی نماید. در ادبیات این دوران، همانند ادبیات دوران انقلابات بورژوا دمکراتیک اروپا، یکی از مطالبات محوری وحدت ملی بود. اینجا باید ذکر کنیم که زبان واحد، وحدت ملی در کشورهای اروپایی بر پایه گسترش مناسبات کالایی شکل گرفت. تجار یکی از عوامل عمده شکل‌گیری این وحدت و زبان واحد در کشورهای اروپائی بودند. درواقع می‌توان اذعان داشت که هرچه مناسبات کالایی بیشتر گسترش پیدا کرد، ضرورت ایجاد زبان واحد افزایش یافت، و هرچه مناسبات کالایی گسترش بیشتری پیدا کرد لزوم شکل‌گیری بازار واحد ملّی اهمیت بیشتری یافت. این روند در دوران انقلاب مشروطه در حال شکوفه زدن بود که ناگهان با شکست انقلاب متوقف شد. دستگاه دولتی قاجار به کمک نظامی ارتش روسیه، نیروهای انقلابی مشروطه‌خواه را سرکوب کرد؛ و روند ایدئولوژیک این انقلاب نیز به مدد ارتجاعی‌ترین جناح شیعه، یعنی مشروعه خواهان سرکوب گردیده و وضعیت موجود به نفع دستگاه دولتی قاجار تثبیت یافت. به سخن دیگر دولت به کمک نیروهای نظامی سرمایه‌داری اروپایی و جناحی از روحانیت شیعه، روند وحدت ملی را مسدود کرد.با رجوعی به ادبیات انقلاب مشروطه می‌توان به‌روشنی دریافت که این وحدت ملّی در حال شکل‌گیری بود، مردم در شهرهایی مانند اصفهان، تبریز و دیگر نقاط ایران انجمن‌های محلی تأسیس کرده بودند. انجمن‌ها در مکاتبات درونی یکدیگر را «ملت» خطاب کرده و پیام وحدت می‌فرستادند.مشابه این دو جناح مذهبی شیعه یعنی روحانیت مشروطه‌خواه و ملایان مشروعه خواه را می‌توان در دوران رشد سرمایه‌داری اروپا هم مشاهده کرد. در آن جا پروتستانیسم نمایندگی مذهب مسیحی سرمایه‌داری را برعهده داشت و کاتولیسیسم معرف مذهب مسیحی فرماسیون قبلی، یعنی فئودالیسم بود؛ اما اگر در آن جا با رشد سرمایه‌داری نهایتاً پروتستانیسم بر کاتولیسیسم غلبه کرد، درایران با شکست انقلاب مشروطه متحجرین و مشروعه خواهان، یعنی طرف‌داران مناسبات زمین‌داری، مناسباتی که توسط دولت مرکزی قاجار حمایت و حفاظت می‌شد، پیروز شدند.</description>
                <category>Marxist</category>
                <author>Marxist</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 16:58:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسلوب در فلسفه چیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29301506/%D8%A7%D8%B3%D9%84%D9%88%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hjjglv7wrdc6</link>
                <description>?« اسلوب در فلسفه چیست؟ »? اسلوب یعنی شیوه معرفت، تحقیق و پراتیک انسانی برای فراگرفتن یک موضوع معین، در فلسفه دو اسلوب وجود دارد: دیالکتیک و متافیزیک .◼️ الف_اسلوب دیالکتیک، اشیاء و پدیدههای جهان را به هم مربوط میداند و آن را در حال تأثیر متقابل در یک دیگر و در حال تغییر و تکامل دائمی در نظر می گیرد.◼️ ب_اما اسلوب متافیزیک جهان را مرکب از اشیاء و پدیده هائی می شمرد که به هم مربوط نیستند در یک دیگر تأثیر متقابل ندارند، در حال رکودند یا تغییرات آنها تکرار مکرر و دور زدنهای یک نواخت است. گاه ایدئالیسم با دیالکتیک همراه است (مانند هگل) و گاه ماتریالیسم با طرز تفکر متافیزیک (مانند ماتریالیستهای قرن هجدهم در فرانسه).ولی مارکسیسم_لنینیسم دیالکتیک را با ماتریالیسم پیوند داده و بدین ترتیب عالیترین جهان بینی را پدید آورده است. ماتریالیسم گاه ساده لوحانه (نائیف) است یعنی مبتنی بر علم نیست. دیالکتیک گاه خودبه خودی است یعنی مبتنی بر درک آگاهانه قوانین دیالکتیکی تکامل طبیعت و جامعه نیست در فلسفه عتیق یونان هراکلیت بزرگترین نماینده این نوع تفکر دیالکتیکی است و دمکریت بزرگترین نماینده اشکال ابتدائی ماتریالیسم. ماتریالیسم در فلسفهٔ مارکسیستی علمی و دیالکتیک در این فلسفه آگاهانه است.?« رفیق احسان طبری »</description>
                <category>Marxist</category>
                <author>Marxist</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 19:04:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر طرفداران جمهوری اسلامی و اصلاح طلبان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29301506/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-iaz4mixpj8yw</link>
                <description>پرسش:در وضعیت خیزهایش مردم ایران چگونه می توانیم به سرنگونی رژیم برسیم و تحت کدام رهبری؟پاسخ:برای پاسخ به سوال شما ابتدا باید تجربه قیام مسلحانه  ۱۳۵۷  را مرور کنیم. انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و در محور آن اعتصاب عمومی کارگران شرکت نفت و سایر اقشار زحمتکش جامعه منجر به سرنگونی نظام شاهنشاهی شد. اما به علت نبود رهبری انقلابی کارگری قدرت سیاسی توسط خمینی از مردم ربوده شد. در آن دوره، تظاهرات خیابانی و اعتراضات میلیونی مردم ایران به علت نبود رهبری بدست یک رژیم ارتجاع دیگر افتاد. امروز نیز تمامی جریانات بورژوایی از شورای مدیریت گذار و سلطنت طلبان گرفته تا سکولار دمکرات و مشروطه خواه و جمهوری خواهان و اصلاح طلبان همه ادعای رهبری داشته و مردم را به شورش تشویق کرده تا رهبری خود را بر جوانان تحمیل کنند. جوانان ایران باید هشیارانه در صدد سازماندهی مستقل خود و جدا از رهبری احزاب و جبهه های وابسته به آمریکا و اروپا اقدامات لازم را انجام دهند.وظایف اصلی مارکسیست های انقلابی در وضعیت کنونی ضمن شرکت فعال در اعتراضات توده ای از قرار زیرند:۱-ساختن هسته های مخفی با فعالان مبارز و مورد اعتماد برای تضمین تداوم مبارزات.۲- ارتباط گیری با کارگران پیشرو به ویژه کارخانه هایی که اخیرا اعتصابات را سازمان داده اند. طرح و تبلیغ شعار مرکزی: اعتصاب عمومی کارگری! برای پیوند به اعتراضات میلیونی در خیابان ها. ۳- طرح شعار سرنگونی رژیم و استقرار حکومت کارگری برای تضمین استقلال خود از رهبران بورژوا و تحقق رهبری کارگران. رهبری سرمایه داری با هر چهره ای که ظاهرا می شوند قابل اعتماد نیستند!شوراهای کارگری به مثابه قدرت انقلاب آتی و تشکیل حزب پیشتاز کارگری به مثابه رهبری کننده انقلاب برای پیروزی انقلاب سوسیالیستی در ایران تعیین کننده است.منبع: مازیار رازی</description>
                <category>Marxist</category>
                <author>Marxist</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 15:19:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا استالین واقعا میلیون ها نفر رو کشت؟ دروغ هایی که غربی ها راجب سوسیالیسم به شما گفته اند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29301506/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-wjbcrieh8aqn</link>
                <description>?افسانه «هلوکاست استالین»؛ قسمت سوم: روستاها و مساله ارضی و دهقانی قبل از اکتبر ۱۹۱۷ نگاهی به قحطی اوکراین ۱۹۳۲-۱۹۳۳طرفداران پروپاگاندای «نسل کشی ملت اوکراین به دست استالین و کمونیست ها» و تاریخ پژوهان لیبرال اغلب چیزی از وضعیت روستاهای سراسر امپراتوری روسیه تزاری – از جمله اوکراین – زندگی دهقانان و کشاورزان در آن و روابط اجتماعی و طبقاتی موجود در روستاها برای مخاطبین شان نمی گویند. گویی تا قبل از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و به قدرت رسیدن پرولتاریا و حزب بلشویک، روستاها و روستاییان و دهقانان روسیه و اوکراین و دیگر مناطق تحت حاکمیت رومانوف ها در رفاه و آرامش و صفا و صمیمیت و خوشی زندگی می کردند و ناگهان کمونیست های «خونخوار» و «پارانوید» آمدند و روستاها را ویران و روستاییان را کشتار و قتل عام و نسل کشی کردند و چیزی جز فلاکت و قحطی و ویرانی برای مردم و روستاییان به باور نیاوردند!در قسمت های بعدی این مقالات بیشتر دربارۀ عملکرد دولت سوسیایستی در مناطق روستایی خواهیم گفت، اما در این بخش به ارائۀ تصویری مختصر و فشرده از وضعیت روستاها و زندگی دهقانان در امپراتوری روسیه قبل از اکتبر ۱۹۱۷ می پردازیم.یک زندگی به  واقع غیر انسانیبگذارید پیش از هر چیز، سیمایی از زندگی روستایی و دهقانی در روسیه قبل از انقلاب اکتبر را از زبان اورلاندو فایجس (Orlando Figes) یکی از مورخین و تاریخ پژوهان لیبرال و غیر کمونیست و از مخالفین لنین و بلشویک ها روایت کنیم: «خانه های روستاییان… ساختمانی مجزا از چوب یا گل با بامی گالی پوش. در هر کلبه همان عناصر اصلی دیده میشد: مطبخ که اجاق در آن قرار می گرفت و روستاییان به رغم سوسک ها دوست داشتند روی آن بخوابند. یک گوشۀ مقدس که شمایل ها را می آویختند و از مهمان ها پذیرایی می کردند… یک جای خواب که در زمستان بز و کره خر و گوساله هم معمولا در آن یافت می شد که کنار آدم ها روی پوشال ها می خوابیدند. گرمای مرطوب و بوی حیوان و دود سیاه چراغ نفت سوز و بوی تند توتون خانگی… به هم آمیخته می شد تا فضای مسموم بی همتایی پدید آید… با توجه به چنین شرایط غیر بهداشتی ای، چندان جای شگفتی نیست که حتی تا دهۀ ۱۹۰۰ از هر چهار نوزاد یکی پیش از رسیدن به یک سالگی می مرد. آن ها که زنده می ماندند انتظار می رفت که با تنی ناسالم به طور میانگین تا ۳۵ سالگی عمر کنند. زندگی روستایی در روسیه به راستی ناگوار، حیوانی و کوتاه بود»…(فایجس. ۱۳۸۸: ج۱، ۱۴۲) علت اصلی فقر و عقب ماندگی عمیق در روستاهای سراسر روسیه، وجود نظام طبقاتی فئودالیِ ارباب-رعیتی (سِرواژ) و بقایای آن بود که برای هزاران سال اکثریت مطلق مردم روستاها یعنی دهقانان (رعیت ها) را به قید و بند کشیده بود. در رأس این نظام تولیدی و اجتماعی، «بزرگ مالکان» یا نُجَبا قرار داشتند که صاحبان ابزار تولیدی اصلی به ویژه زمین بودند. سرواژ اعمال می شد تا پایه ای اقتصادی برای نجبای خدمتگذار تزار فراهم کند و آن ها بتوانند به تزار در امور لشگری و کشوری خدمت کنند. در واقع تزار حقوق و دستمزد بزرگ مالکانِ اشرافی و دولتی را با واگذاری زمین پرداخت می کرد. در پایین این سلسله مراتب در روستاها، دهقانان بودند که وسایل اصلی تولید به ویژه زمین را در اختیار نداشتند و از این رو برای زنده ماندن ناچار به تن دادن به قوانین نظام سرواژ می شدند. روستاییان موظف بودند از نجبا در خدمت به تزار حمایت کنند و برای سرکوب قیام های مردمی دیگر یا جنگ های منطقه ای تزار، نیروی پیاده و سواره نظام و در واقع گوشت دم توپ باشند. دهقانان همچنین مُقَیَد به زمین یا اصطلاحاً «در قید زمین» بودند. به این معنی که حق نداشتند مناطق روستایی خود را ترک کنند و به شهرها یا مناطق روستایی دیگر بروند. بخش اصلی محصولی که توسط کار و رنج شبانه روزی خانوارهای دهقانی و جماعت های دهقانی کشت و برداشت می شد، در اختیار زمین داران بزرگ قرار می گرفت و فقط بخش کمی از آن به عنوان «سهم زارع» در اختیارش قرار می گرفت که واقعا ناچیز بود و عمدتا کفاف مخارج و زندگی حداقلی دهقانان را نمی داد. بنابراین فقر، گرسنگی مضمن و مداوم، فقدان خدمات و امکانات بهداشتی و آموزشی و انواع ستم ها و تحقیرهای اجتماعی مختلف، همزاد زندگی دهقانان سراسر امپراتوری روسیه بود.ورود و رشد روابط سرمایه داری در روستانظام سرواژ در سال ۱۸۶۱ در روسیه لغو شد که به نوبۀ خود سرآغاز عصر جدیدی در مناسبات اجتماعی این امپراتوری وسیع بود. این مساله، پاسخی بود به تغییرات ناشی از رشد روابط سرمایه داری در اقتصاد و جامعۀ روسیۀ تزاری. در نیم قرن پایانی سلطنت تزارها یعنی از سال های ۱۸۶۰ به بعد، رفته رفته روابط کالایی و اقتصاد سرمایه داری مزدی به درون روستاهای بخشی از مناطق این امپراتوری – به ویژه جنوب غربی روسیه، اوکراین و بخش هایی از قفقاز – وارد شد. آمار سه تا ده میلیون قربانی این قحطی در اوکراین، جعلی، نادقیق و غلوآمیز است و بیشتر تصاویر و روایت هایی که در کتاب ها و مستندهای پروپاگاندای ضد کمونیستی از این قحطی منتشر شده اند، مربوط به قحطی دوران جنگ داخلی روسیه (۱۹۱۸-۱۹۲۳) است که روسی های سفید (بقایای تزاریسم و بورژوازی و فئودال ها) با حمایت قدرت های امپریالیستی غربی به مردم روسیه و دیگر جماهیر شوروی تحمیل کردند.این قحطی هرگز عامدانه و با هدف تنبیه دهقانان اوکراین یا مقابله با ناسیونالیسم اوکراینی نبود. استالین و رهبری وقت حزب کمونیست، به محض وقوع قحطی کوشش کردند تا مانع از آن شده و جلوی بالا رفتن آمار قربانیان را بگیرند. قحطی سال های اولیه دهۀ ۱۹۳۰ به دلیل افراط در تولید کشاورزی رخ نداد بلکه نتیجۀ یک کمبود غلّۀ شدید بود که دلایل اقلیمی، اجتماعی و سیاسی چندگانه ای داشت. این قحطی بیانگر ناتوانی و عدم موفقیت سیاست های اقتصادی سوسیالیستی و اقتصاد برنامه ریزی شدۀ غیر سرمایه نیست روشن است که ما کمونیست های طرفدار سنتز نوین کمونیست، هرگز باورمند به این ادعای بی اساس نیستیم که «خط و مشی و عملکرد لنین و استالین و دیگر رهبران حزب کمونیست شوروی فاقد اشتباه بود و تماماً درخشان و قابل دفاع است». از همین رو یک برخورد موشکافانه و انتقادی هم نسبت به این واقعه و کل دورۀ شوروی سوسیالیستی (۱۹۱۷-۱۹۵۶) داریم. به باور ما در خط و مشی اقتصادی و اجتماعی رهبریِ وقت حزب کمونیست شوروی و در درک شان از الگوی توسعۀ  سوسیالیستی، کمبودها و اشکالات سیاسی و نظری وجود داشت که عامل و علت ایجاد مشکلاتی مانند قحطی نبود اما در صورتی که لنین و استالین و دیگر رهبران شوروی این درک ها را نداشتند، تضادهای پیچیده و حاد اقتصادی و     اجتماعی جامعه شوروی را بسیار بهتر و همه جانبه تر می توانستند حل کنند. در جیان این پژوهش و تحلیل زوایای مختلف آن می کوشیم تا به این اشکالات فکری و روش شناختی، درک های نادرست، اشتباهاتِ لنین و استالین و رهبران شوروی بپردازیم.افسانه «هولوکاست استالین»؛ قسمت دوم:تبارشناسی تاریخی یک دروغنگاهی به قحطی اوکراین ۱۹۳۲-۱۹۳۳در قسمت اول این مجموعه گفتیم که هدف ما در این سلسله مقالات، بررسی واقعیت تاریخی قحطی سال های ۱۹۳۲ و ۳۳ در اوکراین است و پرداختن به نکات و سوالاتی از این دست که چرا یک قحطی عامدانه نبود؟ چرا مصداق نسل کشی نبود؟ علل به وجود آورندۀ آن چه بود و آیا برنامۀ سوسیالیستیِ اشتراکی سازی کشاورزی به قحطی منجر شد یا نه؟اما قبل از آن باید به تاریخچۀ شکل گیری این بحث پرداخت. این تاریخچه، نه می تواند منکر واقعیت قحطی در اوکراین طی سال های ۱۹۳۲ و ۱۹۳۳ بشود و نه مانع از بررسی اشتباهاتی که رهبری وقت اتحاد شوروی در مسائل کشاورزی و به طور کل در مورد الگوی توسعۀ سوسیالیستی داشت. اما نگاه انتقادی به پیشینۀ ادعای «نسل کشی شش میلیون اوکراینی از طریق یک قحطی عامدانه» برای فهم واقعیت آن رویداد و همچنین برای فهم پروپاگاندای دروغ و جعل تاریخی که حول آن شکل گرفته است، اهمیت دارد.جعل تاریخ به روش فاشیست هادر پاییز سال ۱۹۳۴ یک مرد آمریکایی به نام توماس واکر پس از یک اقامت دو هفته ای در اتحاد شوروی، به ایالات متحده بازگشت و چند ماه بعد یک سلسله مقالات در مورد قحطی اوکراین و «مرگ شش میلیون نفر» در روزنامه های موسسه انتشاراتی هرست (Hearst) در آمریکا به چاپ رساند. ناشر، او را «روزنامه نگار و کارشناس مسائل روسیه که طی یک تور چند ساله در سراسر شوروی سفر کرده است» معرفی کرد. واکر در مقالاتش چند عکس از کودکان گرسنۀ در آستانۀ مرگ و اجساد دامهای تلف شده هم منتشر کرد و مدعی شد که عکس ها را در «سخت ترین و خطرناک ترین شرایط امنیتی» و به صورت مخفیانه گرفته است.اما چندی بعد یک روزنامه نگار آمریکایی دیگر به نام لوییز فیشر (Fischer Louis) به افشای مقالات جعلی واکر پرداخت و ثابت کرد که: اولا واکر تنها چهارده روز در شوروی اقامت داشت که طی آن از مرز لهستان با قطار به مسکو و سپس مرز چین رفت و طی این مدت فرصت آن را نداشت که حتی یک سوم جاهایی که ادعا کرده است را شخصا دیده باشد. دوما واکر در پاییز سال ۱۹۳۴ وارد شوروی شده بود و نه آنچنان که در مقالاتش ادعا کرده بود در بهار و فصل برداشت محصول. سوم اینکه چرا بنگاه انتشاراتی هرست چیزی از گزارش های لیندسای پاروت (Lindsay Parrott) خبرنگار رسمی اش که در بهار ۱۹۳۳ در اوکراین بود، منتشر نکرده است؟ پاروت نه تنها چیزی از ادامۀ قحطی گزارش نکرده بود بلکه از خوب بودن محصول کشاورزی بهار آن سال در اوکراین می گفت. (Fischer. 1935. 36) فیشر همچنین نشان داد عکسهای واکر ربطی به قحطی اوکراین نداشت و یکی از معروف ترین شان که پسر بچۀ در حال مرگ از گرسنگی را نشان می داد، متعلق به قحطی سال ۱۹۲۱ در منطقه ولگای روسیه بود. قحطی ناشی از جنگ داخلی پنج ساله ای که امپریالیست های غربی از طریق بقایای تزاریسم به مردم شوروی و دولت نوپای بلشویکی تحمیل کردند. چندی بعد یک روزنامه نگار آمریکایی دیگر افشا کرد که واکر از عکسی متعلق به یک سواره نظام ارتش اتریش در جنگ اول در کنار اسب تلف شده اش به عنوان سند تصویری از قحطی اوکراین استفاده کرده است!(James 1935)اما نکتۀ تاریخی با اهمیت دیگر در مورد ماهیت ناشر مقالات واکر یعنی انتشارات هرست است. ویلیام هرست (William Hearst) میلیاردر آمریکایی فاشیستی بود که در تابستان ۱۹۳۴ به آلمان سفر کرد و شخصا با آدولف هیتلر دیدار داشت. آن ها توافق نامۀ تجاری امضا کردند و از آنجا که نازی ها کارزاری ضد کمونیستی و ضد شوروی در مورد «قحطی ناشی از اشتراکی سازی کشاورزی در اوکراین» راه انداخته بودند، وظیفۀ «مستند» کردن این قحطی به ویلیام هرست و پژوهشگر قلابی اش یعنی توماس واکر واگذار شد. بعدها روزنامه نیویورک تایمز در شماره ۱۶ جولای ۱۹۳۵ افشا کرد که نام اصلی توماس واکر، رابرت گرین است (Robert Green) و او در واقع یک زندانی فراری از ایالت کلورادو بود که پس از مراجعت به آمریکا در دادگاه گفته بود که هیچگاه پا به خاک اوکراین نگذاشته است. موسسه هرست سناریوهای مشابهی را در مورد دو زندانی دیگر هم به کار برد و هر دو بعد از نوشتن مطالبی در مورد قحطی اوکراین، با تخفیف مجازات زندان روبرو شده و به خدمت نهادهای دست راستی ضد کمونیستی آمریکایی در دوران مک کارتیسم(۱) در آمدند.(Tottle. 1987: 19-21) در مورد موسسه انتشاراتی هرست و پیوندهای فاشیستی اش، یک نکته تاریخی جالب دیگر اینکه بنیتو موسولینی دیکتاتور فاشیست ایتالیا هم از ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۴ برای روزنامه های این موسسه قلم میزد و در یک مورد با کمک این موسسه کارزار فاشیستی برای جلب حمایت آمریکایی ها با عنوان «موسولینی مستقیما با مردم آمریکا صحبت می کند» را به راه انداخت.(Puntis. 2002: 6)  کارزار تبلیغاتی ضد کمونیستی «نسل کشی و قحطی مردم اوکراین به دست کمونیست ها» در آلمان نازی و ایتالیای فاشیست با شدت و وسعت ادامه پیدا کرد. در ۱۹۳۵ کتابی به زبان آلمانی با عنوان «آیا روسیه باید گرسنگی بکشد؟» منتشر شد و یک سال بعد با عنوان «زندگی انسان در روسیه» به انگلیسی ترجمه شد. نویسنده این کتاب اوالد آمنده (Ewald Ammende) بود که در دهه ۱۹۲۰ و در جریان جنگ داخلی روسیه، مأمور رسمی دولت امپریالیستی وقت آلمان در استونی و لاتویا بود. او در دهۀ ۱۹۳۰ به حزب نازی نزدیک شد و محتویات، ادعاها و عکس های کتابش اساسا همان جعلیاتی بود که پیشتر توسط واکر گفته شده بود. با این تفاوت که واکر ادعا کرده بود عکس ها را شخصا در بهار ۱۹۳۴ گرفته است، اما آمانده مدعی شد که عکس ها را یکی از مسئولین کشاورزی آلمان در قفقاز شمالی در ۱۹۳۳ به او داده است!(Totlle: 28) و عکس ها البته چنان که گفته شد مربوط بودند به قحطی ناشی از جنگ داخلی در ۱۹۲۲ در ولگا که از    گزارشات «کمیته کمک رسانی بین المللی دکتر نانسن (Nansen) به روسیه» در آوریل ۱۹۲۲ و در سند شماره ۲۲ صفحه ۶ برداشته شده بود!(Totlle 13-4) اتحاد استراتژیک دولت آمریکا و فاشیست های اوکراینی در تاریخ سازی بعد از شکست آلمان نازی و ایتالیای فاشیست در جنگ جهانی دوم، امثال واکر و آمانده حامیان مالی و تبلیغاتی شان را از دست دادند، اما دروغ های شان در مورد هولودومور در ایالات متحده آمریکا و غرب در سال های جنگ سرد و حتی بعد از مرگ استالین در ۱۹۵۴ و احیای سرمایه داری در شوروی هم با استقبال روبرو شده و ادامه پیدا کرد. کتاب آمانده در ۱۹۸۴ و در اوج جنگ های صلیبی تبلیغاتی دولت ریگان علیه سوسیال-امپریالیسم شوروی (سوسیالیست در نام و سرمایه داری امپریالیستی در عمل) مجددا با اقبال روبرو شد و با عنوان «زندگی در روسیه» در آمریکا منتشر شد و جالب آنکه این کتاب «موثق و مستند» با حمایت برخی از سناتورها و مسئولین دولتی و امنیتی دولت ایالات متحده مورد تأیید برخی دانشگاه های آمریکا هم قرار گرفت!اما کارزار ضد کمونیستی هولودومور در خاک ایالات متحده آمریکا بعد از ۱۹۵۰ یک متولی و اولیای دَم رسمی پیدا کرد. ناسیونالیست های افراطی اوکراینی که پس از جنگ دوم به آمریکا مهاجرت کرده بودند در کوران کارزار ضد کمونیستی مک کارتیسم، نهادهای «دمکراتیکی» تأسیس کردند و کتاب دو جلدی با عنوان «اعمال سیاه کرملین» (Black Deeds of the Kremlin) را منتشر کردند که تکرار همان افسانه های «قحطی عامدانه» و «نسل کشی ملت اوکراین» و «ناکارآمدی اقتصاد سوسیالیستی» بود. اما به شکل بسیار «تصادفی» نویسندگان این کتاب ها هم اکثرا تمایلات فاشیستی داشتند و علاقه و ادای احترام شان به فاشیست های ضد یهودی اوکراینی مانند رُمان شوخِویچ (Roman Shukhevych) (2) و سیمون پتلی یورا (Symon Petliura) (3) را پنهان نمی کردند. یکی از نویسندگان این کتاب آلکس هُلُوکو (Alex Holowko) وزیر تبلیغات دولت فاشیستیِ «سازمان ناسیونالیست های اوکرایینی» (OUN) به رهبری استپان باندرا (Stepan Bandera) بود که در همدستی با ارتش هیتلر به قتل عام صدها هزار یهودی، لهستانی و کمونیست اوکراینی و روسی مشغول شده بودند.(Totlle 38-44) ادعاها و اسناد و تصاویر این کتاب هم باز همان اراجیف واکر و آمانده بود. به عنوان نمونه در صفحه ۱۵۵ این کتاب عکسی از «اعدام دهقانان اوکراین به دست کمونیست ها» منتشر شده است که البته نظامیان یونیفورم های ارتش تزاری به تن دارند!کارزار قحطی-نسل کشی در سال ۱۹۸۳ با فیلم «برداشت یأس» (Harvest of Despair) ادامه پیدا کرد. این فیلم مملو از تصاویر نامستند و اساسا متکی بر مصاحبه های نازی‌ها آلمان و همکاران اوکراینی شان بود. به عنوان مثال یکی از شاهدان این فیلم، استپان اسکریپنیک (Stepan Skrypnyk) فاشیست مسیحی و سردبیر روزنامۀ فاشیستی وُلین (Volyn) بود که پس از اشغال اوکراین توسط ارتش آلمان نازی به لطف هیتلر به مقام اسقف کلیسای ارتودوکس اوکراین رسید و به موعظۀ مردم برای پیوستن به فاشیست ها و قتل عام یهودیان اوکراین و لهستان پرداخت. او پس از جنگ و در هم کوبیده شدن فاشیسم توسط ارتش سرخ اتحاد شوروی، به ایالات متحده گریخت و یکی از «دادخواهان قحطی و نسل کشی مردم اوکراین» و البته فعالین سرسخت کارزار تبلیغاتی «جهانِ آزاد علیه شیاطین و کفار کمونیست» شد.(Totlle 77) در این فیلم هم به جای ارائۀ هر گونه شواهد مستند تاریخی از قحطی اوکراین، مونتاژی از عکس های غیرمستند از جمله تصاویر قحطی ۱۹۲۲ و موارد دیگر از نشریات تبلیغاتی نازی نشان داده شد. برخی صحنه های این «فیلم مستند» از فیلم های جنگ داخلی ۱۹۱۸-۱۹۲۳ و فیلم های سینمایی شوروی دهه ۱۹۲۰ مثل «انبار اسلحه» (۴) وام گرفته شده بودند. به نظر می رسد که سازندگان فیلم در آرشیوهای مستند و سینمایی به دنبال تکه هایی از نماهای قدیمی جنگ و گرسنگی گشته بودند تا آن ها را به عنوان «شواهد تاریخی» ارائه دهند! مارک کارینیک (Marco Carynnik) چهره اصلی پشت این فیلم که تیم «تحقیقات مستند فیلم» را هم هدایت می کرد در ۲۰ نوامبر ۱۹۸۶ در گفتگویی با روزنامه «ستاره تورنتو» گفت: «هیچ بخشی از آرشیو فیلم از جمله تصاویر غم انگیز از یک دختربچه لاغر اندام انتهای فیلم، از دوران قحطی اوکراین نیستند… من گوشزد کردم که این نوع عدم تطابق مجاز نیست… اما کسی نمی خواست حرف مرا گوش کند».(Totlle 78-79)مورد بسیار مشهور و «مستند و آکادمیک» دیگر در مورد هولودومور، کتاب های رابرت کانکوئست (Robert Conquest) با عناوین «ترور بزرگ» (The Great Terror) در ۱۹۶۸ و «برداشت اندوه» (Harvest of Sorrow) در ۱۹۸۶ بودند. از قضا او هم گرایشات شبه فاشیستی و دست راستی افراطی داشت و در حالی که واقعیت تردید ناپذیر نسل کشی یهودیان در هلوکاست را انکار می کرد، سرسختانه به دنبال اثبات افسانۀ هولودومور بود. نام کانکوئست در مقالۀ افشاگرانۀ روزنامه گاردین لندن درباره پروژۀ (۵) سرویس مخفی بریتانیا مبنی بر دادن اطلاعات نادرست و دروغین به روزنامه نگاران، به عنوان کارمند رسمی آورده شده بود.(Leigh 1978: 13 ) او همچنین مشاور غیر رسمی مارگارت تاچر نخست وزیر راستگرا و افراطی بریتانیا بود و در سال ۲۰۰۵ از جورج دبلیو بوش هم مدال آزادی دریافت کرد! در «دقت علمی» کار کانکوئست همین بس که او در کتاب اولش مدعی شد که پنج تا شش میلیون نفر در قحطی سال های ۱۹۳۲-۳۳ مردند که تنها نیمی از آنها در اوکراین بود،(Conquest. 1973: 23) اما در ۱۹۸۳ این آمار را تا عدد چهارده میلیون و مدت آن را تا ۱۹۳۷ گسترش داد! (Conquest. 1983: p8) و در یک مورد دیگر ضمن ارجاع به «مشاهدات مستند» دوستِ خیالی مان توماس واکر با عنوان «یک خبرنگار خارجی»، تاریخ مقالۀ واکر را از ۱۹۳۵ به ۱۹۳۳ تغییر داد تا «دست اول» بودن منبعش بیشتر به چشم بیاید! (Conquest. 1986: p380) و (Totlle 88) او در همین آثارش بارها از فاشیست های جریان استپان باندرا و امثال شوخویچ که پیشتر از آن ها گفتیم، دفاع کرد و هرگز از کشتار یهودیان و لهستانی ها و کمونیست های شوروی به دست این باندهای ترور فاشیستی هیچ صحبتی نکرد.نتیجه گیریاین بخش سعی داشت به اختصار صحت و سندیّت تاریخی «منابع»، «مدارک» و «شواهدی» که کارزار تبلیغاتیِ ضد کمونیستی هولودومور ادعاهایش را بر آن ها بنا کرده است را بررسی کند. دیدیم که اکثر قاطع «مستنداتی» که در اثبات «عامدانه بودن با هدف نسل کشی ملت اوکراین» ارائه می شوند، اساسا ناموثق و فاقد اعتبار و سندیت تاریخی هستند و به طور عامدانه در جهت خدمت به اهداف تبلیغاتی و سیاسی مشخص یعنی تاریک نمایی چهرۀ شوروی، استالین و سوسیالیسم و طی سه مرحله مورد استفاده قرار گرفتند. این سه مرحله عبارتند از: ۱) در میانۀ دهه ۱۹۳۰ توسط فاشیست های آلمان و اوکراین و متحدین شان؛ ۲) در میانۀ دهه ۱۹۸۰ توسط دستگاه های پروگانادای جنگ سردی ایالات متحده آمریکا و ۳) از سال ۲۰۰۴ به بعد توسط جریانات طرفدار غرب و ناتو در هیئت حاکمۀ اوکراین و یا سازمان های نئونازی اوکراینی. فاجعه آنجا است که برخی از دانشگاه های غرب و مشخصا ایالات متحده این یاوه های نامعتبر و غیر مستند را به عنوان «سند تاریخی» به رسمیت شناختند و به این کارزار جعل و دروغ پردازی اعتبار دادند. تنها چیزی که طی این ۸۰ سال برای این کارزارها کوچکترین اهمیت و اولویتی نداشت، حقیقت تاریخ و روش و رویکرد علمی در تاریخ پژوهی و تاریخ نگاری بوده است.ادامه داردیادداشتها۱) مک کارتیسم (McCarthyism) اصطلاحی است برای اشاره به فعالیت های ضد کمونیستی سناتور جوزف مک کارتی در آغاز جنگ سرد در دهه ۱۹۵۰ که موجب شد موجی از عوام فریبی، سانسور، فهرست نام های سیاه، گزینش شغلی، مخالفت با روشنفکران، افشاگری ها و دادگاه های نمایشی و تفتیش عقاید فضای اجتماعی دهه ۱۹۵۰ آمریکا را دربرگیرد. بسیاری از افراد به ویژه روشنفکران، به اتهام کمونیست بودن شغل خود را از دست دادند و به طرق مختلف آزار و اذیت شدند. ۲) رمان شوخِویچ فرمانده گردان فاشیستی بُلبُل (Nightingale Battalion) که در سال های جنگ جهانی دوم زیر نظر ارتش آلمان به ده ها مورد جنایت علیه بشریت در اوکراین و لهستان و حوزه بالتیک پرداخت و در قتل عام صدها هزار نفر شرکت داشت. ۲) سیمون پتلی یورا ناسیونالیست افراطی و ضد کمونیست اوکراینی که مسئول کشتار هزاران کارگر و یهودی در فاصله سالهای ۱۹۱۸-۱۹۲ در اوکراین بود.نگاهی به قحطی اوکراین ۱۹۳۲-۱۹۳۳طرفداران پروپاگاندای «نسل کشی ملت اوکراین به دست استالین و کمونیست ها» و تاریخ پژوهان لیبرال اغلب چیزی از وضعیت روستاهای سراسر امپراتوری روسیه تزاری – از جمله اوکراین – زندگی دهقانان و کشاورزان در آن و روابط اجتماعی و طبقاتی موجود در روستاها برای مخاطبین شان نمی گویند. گویی تا قبل از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و به قدرت رسیدن پرولتاریا و حزب بلشویک، روستاها و روستاییان و دهقانان روسیه و اوکراین و دیگر مناطق تحت حاکمیت رومانوف ها در رفاه و آرامش و صفا و صمیمیت و خوشی زندگی می کردند و ناگهان کمونیست های «خونخوار» و «پارانوید» آمدند و روستاها را ویران و روستاییان را کشتار و قتل عام و نسل کشی کردند و چیزی جز فلاکت و قحطی و ویرانی برای مردم و روستاییان به باور نیاوردند!در قسمت های بعدی این مقالات بیشتر دربارۀ عملکرد دولت سوسیایستی در مناطق روستایی خواهیم گفت، اما در این بخش به ارائۀ تصویری مختصر و فشرده از وضعیت روستاها و زندگی دهقانان در امپراتوری روسیه قبل از اکتبر ۱۹۱۷ می پردازیم.یک زندگی به  واقع غیر انسانیبگذارید پیش از هر چیز، سیمایی از زندگی روستایی و دهقانی در روسیه قبل از انقلاب اکتبر را از زبان اورلاندو فایجس (Orlando Figes) یکی از مورخین و تاریخ پژوهان لیبرال و غیر کمونیست و از مخالفین لنین و بلشویک ها روایت کنیم: «خانه های روستاییان… ساختمانی مجزا از چوب یا گل با بامی گالی پوش. در هر کلبه همان عناصر اصلی دیده میشد: مطبخ که اجاق در آن قرار می گرفت و روستاییان به رغم سوسک ها دوست داشتند روی آن بخوابند. یک گوشۀ مقدس که شمایل ها را می آویختند و از مهمان ها پذیرایی می کردند… یک جای خواب که در زمستان بز و کره خر و گوساله هم معمولا در آن یافت می شد که کنار آدم ها روی پوشال ها می خوابیدند. گرمای مرطوب و بوی حیوان و دود سیاه چراغ نفت سوز و بوی تند توتون خانگی… به هم آمیخته می شد تا فضای مسموم بی همتایی پدید آید… با توجه به چنین شرایط غیر بهداشتی ای، چندان جای شگفتی نیست که حتی تا دهۀ ۱۹۰۰ از هر چهار نوزاد یکی پیش از رسیدن به یک سالگی می مرد. آن ها که زنده می ماندند انتظار می رفت که با تنی ناسالم به طور میانگین تا ۳۵ سالگی عمر کنند. زندگی روستایی در روسیه به راستی ناگوار، حیوانی و کوتاه بود»…(فایجس. ۱۳۸۸: ج۱، ۱۴۲) علت اصلی فقر و عقب ماندگی عمیق در روستاهای سراسر روسیه، وجود نظام طبقاتی فئودالیِ ارباب-رعیتی (سِرواژ) و بقایای آن بود که برای هزاران سال اکثریت مطلق مردم روستاها یعنی دهقانان (رعیت ها) را به قید و بند کشیده بود. در رأس این نظام تولیدی و اجتماعی، «بزرگ مالکان» یا نُجَبا قرار داشتند که صاحبان ابزار تولیدی اصلی به ویژه زمین بودند. سرواژ اعمال می شد تا پایه ای اقتصادی برای نجبای خدمتگذار تزار فراهم کند و آن ها بتوانند به تزار در امور لشگری و کشوری خدمت کنند. در واقع تزار حقوق و دستمزد بزرگ مالکانِ اشرافی و دولتی را با واگذاری زمین پرداخت می کرد. در پایین این سلسله مراتب در روستاها، دهقانان بودند که وسایل اصلی تولید به ویژه زمین را در اختیار نداشتند و از این رو برای زنده ماندن ناچار به تن دادن به قوانین نظام سرواژ می شدند. روستاییان موظف بودند از نجبا در خدمت به تزار حمایت کنند و برای سرکوب قیام های مردمی دیگر یا جنگ های منطقه ای تزار، نیروی پیاده و سواره نظام و در واقع گوشت دم توپ باشند. دهقانان همچنین مُقَیَد به زمین یا اصطلاحاً «در قید زمین» بودند. به این معنی که حق نداشتند مناطق روستایی خود را ترک کنند و به شهرها یا مناطق روستایی دیگر بروند. بخش اصلی محصولی که توسط کار و رنج شبانه روزی خانوارهای دهقانی و جماعت های دهقانی کشت و برداشت می شد، در اختیار زمین داران بزرگ قرار می گرفت و فقط بخش کمی از آن به عنوان «سهم زارع» در اختیارش قرار می گرفت که واقعا ناچیز بود و عمدتا کفاف مخارج و زندگی حداقلی دهقانان را نمی داد. بنابراین فقر، گرسنگی مضمن و مداوم، فقدان خدمات و امکانات بهداشتی و آموزشی و انواع ستم ها و تحقیرهای اجتماعی مختلف، همزاد زندگی دهقانان سراسر امپراتوری روسیه بود.ورود و رشد روابط سرمایه داری در روستانظام سرواژ در سال ۱۸۶۱ در روسیه لغو شد که به نوبۀ خود سرآغاز عصر جدیدی در مناسبات اجتماعی این امپراتوری وسیع بود. این مساله، پاسخی بود به تغییرات ناشی از رشد روابط سرمایه داری در اقتصاد و جامعۀ روسیۀ تزاری. در نیم قرن پایانی سلطنت تزارها یعنی از سال های ۱۸۶۰ به بعد، رفته رفته روابط کالایی و اقتصاد سرمایه داری مزدی به درون روستاهای بخشی از مناطق این امپراتوری – به ویژه جنوب غربی روسیه، اوکراین و بخش هایی از قفقاز – وارد شد. مرکز واقعی قدرت همچنان در میر یا همان مجمع قدیمی ده بود که پدرسالاران بر آن حاکم بودند. دهقانان روسیه نوعی بدبینی نسبت به هر گونه ای از اقتدار بیرون از روستا و میر داشتند که به نوعی «آنارشیسمِ غریزی» ضد دولتی در آمده بود. ماکسیم گورکی یک بار نوشته بود: «صدها سال است که دهقان روس رویای دولتی را در سر می پروراند که حق نداشته باشد ارادۀ فرد و آزادی عمل او را محدود کند». (فایجس ۱۵۰)بنابراین مسالۀ ارضی و دهقانی در روستاهای سراسر روسیه در سال های منتهی به انقلاب اکتبر حل نشده باقی ماند و پاسخ به آن ها چنانکه که لنین و بلشویک ها گفته بودند، تاریخاً به عهدۀ پرولتاریای نوپای روسیه و دولت پرولتری واگذار شد. اما مهمترین فاکتوری که تمامی جامعه روسیه و به ویژه روستاهای آن را دستخوش تغییرات و تحولات حاد و انقلابی کرد، آغاز جنگ امپریالیستی در سال ۱۹۱۴ بود و اعزام میلیون ها سرباز در قامت ارتش روسیه تزاری به جبهه های جنگ با آلمان، اتریش-مجارستان و بعدها عثمانی. ستون فقرات ارتش تزار، از جوانان روستایی و دهقان زاده ای بودند که خشم و نفرت های ناشی ازه زندگی مادون انسانی در روستاهای روسیه، به اضافۀ جنگ مهیب و مهلک جهانی و دیگر تحولات اجتماعی و سیاسی روسیه از آغاز قرن بیستم، آن ها را نیروهای موثری در تحولات انقلابی سال ۱۹۱۷ تبدیل کرد. تصویری از این روستازادگان اعزامی به جبهه ها و تغییر و تحولات روحی و سیاسی آن ها و دگرگونی های اجتماعی روستاهای شان را در آثار ادبی این دوران روسیه، به ویژه آثار شولوخوف و رمان «دُن آرام» و شخصیت اصلی اش گریگوری ملخوف به خوبی می توان دید.ادامه دارد.افسانۀ «هولوکاست استالین»؛ قسمت چهارم انقلاب اکتبر، زمین، دهقانان و بلشویک ها انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه و سیر حرکت آن را بدون فهم مساله ارضی و دهقانی یا بهتر است بگوییم بدون فهم اهمیت زمین و روستا در جامعه روسیه، نمی توان فهمید. در سال های منتهی به این انقلاب، نزدیک به هشتاد درصد جمعیت روسیه در روستاها زندگی می کردند و پنجاه درصد تولید ملی توسط روستاییان صورت می گرفت.(کار ۱۳۷۱: ج ۲. ۳۴) اکثریت مطلق بدنه ارتش روسیه تزاری در جنگ جهانی اول را دهقانان تشکیل می دادند و انزجارشان از آن جنگ بیهوده و فرارشان از جبهه ها و بردن اندیشه های ضد حکومتی و انقلابی به میان توده روستایی، نقش بسیار مهمی در وقوع انقلاب و سرنگونی امپراتوری رومانُف ها داشت. بلشویک ها پایگاه محکمی در میان روستاییان نداشتند اما لنین درک روشنی از اهمیت مساله ارضی- دهقانی برای پیروزی انقلاب داشت و در واقع بدون اتخاذ سیاست صحیح در قبال دهقانان و مساله زمین در فاصله فوریه تا اکتبر ۱۹۱۷ و پس از آن بلشویک ها نمی توانستند انقلاب را به پیروزی و سرانجام برسانند.بلشویکها و مساله ارضی و دهقانی قبل از ۱۹۱۷مساله زمین و دهقانان و روابط طبقاتی در روستاها از همان ابتدای تشکیل جنبش مارکسیستی روسیه یک پایه اصلی و مهم مباحثات درون این جنبش بود. جناح بلشوک حزب به رهبری لنین بر سر این مساله به تحقیق و جمعبندی و در همان زمان به مبارزه فکری با دیگر گرایشات درون جنبش چپ روسیه پرداخت. لنین در این مورد مشخصِ مساله ارضی و دهقانی بر سه نکته انگشت گذاشت: یکم) این که روابط کالایی و مناسبات سرمایه داری به ویژه از سال های ۱۸۶۰ به بعد در روستاهای روسیه در حال گسترش بود و بقایای نظام فئودالی و سِرواژ تابع روند رشد سرمایه داری شده بود (لنین ۱۳۵۷) دوم) این که در مقابل سازمان ها و جریانات خرده بورژوایی و ایده آلیست روس مانند نارودنیک ها (Narodniks) و بعدها «سوسیالیست های انقلابی» (اِس.آر) که دهقانان را نیروی محرکه و رهبر انقلاب سوسیالیستی در روسیه می دانستند ، بر این حقیقت تأکید داشت که انقلاب سوسیالیستی فقط می تواند با رهبری طبقه پرولتاریا و حزب پیشگامش یعنی حزب کمونیست انجام شده و استقرار یابد. سوم) بر وحدت استراتژیک پرولتاریا و دهقانان خصوصاً کارگران شهری با کارگران روستا و دهقانان فقیر پای می فشرد.نقش دهقانان و جنبش دهقانی به ویژه بعد از انقلاب ناکام ۱۹۰۵ در نظر لنین و بلشویک ها برجسته تر شد. پس از قیام ژانویه ۱۹۰۵، خیزش های دهقانی در برخی از مناطق بالتیک و قفقاز چند ماه پیش از اعتصابات کارگران صنعتی در پاییز همان سال، باعث تداوم نفس های انقلاب شده بودند.دهقانان و روستاها از فوریه تا اکتبر برخاستن طوفان انقلاب فوریه ۱۹۱۷ که به سرنگونی رژیم تزار منجر شد با شورش های دهقانی و مصادره زمین ها توسط روستاییان همراه بود. صدها هزار روستایی جوان که مجبور به پوشیدن یونیفرم های نظامی ارتش تزاری و شرکت در جنگ امپریالیستی شده بودند، مجروح، سرخورده و متنفر از جنگ به روستاهای شان بازگشتند تا هم از ایده های انقلابی در شهرها بگویند و هم به مصادره زمین های دولتی و اراضی ای که در انحصار بقایای سرواژ بود کمک کنند.درفاصله فوریه تا اکتبر ۱۹۱۷ اقدامات دهقانان و مشارکت شان در انقلاب نه با هدف سرنگون کردن نظم موجود و برای قدرت سیاسی شورایی بلکه با هدف مصادره زمین ها و دارای ماهیت محلی و منطقه ای و عمدتاً تحت نفوذ فکری اس.آرها بود. دولت موقت به رهبری کرنسکی که پس از سرنگونی تزار در فوریه ۱۹۱۷ به قدرت رسیده بود، سعی داشت «کمیته های ارضی» را در روستاها حاکم کند که تحت نفوذ اس.آرها بودند. اما کرنسکی نتوانست مساله زمین را در روستاها حل کند. همانطوری که قادر نبود دو خواسته دیگر اکثریت مطلق مردم روسیه یعنی نان و صلح را برآورد و در مقابل مصادره زمین ها توسط روستاییان مقاومت می کرد. پژوهش تاریخی دقیقی از روستاهای روسیه در دوره حکومت کرنسکی، نشان می دهد که چگونه دولت هم در مساله مصادره اراضی، هم تأمین غله و نان و هم گسترش آتوریته و نفوذش در روستاها ناکام ماند و شکست خورد.(Badcock. 2007)اس.آرها به عنوان با نفوذترین حزب سیاسی در روستا در واکنش به این وضعیت، به دو جناح راست و چپ منشعب شدند. اس.آرهای راست جانب رژیم کرنسکی و ضد انقلاب را گرفتند و در حالی که عمری لافِ انقلاب ارضی زده و رویای توزیع زمین به دهقانان می پروردند، در مقابل خواست اکثریت دهقانان مبنی بر مصادره اراضی ایستادند. (تروتسکی. ۱۳۶۰: ج ۲. ۳۷۹-۳۸۴) اما دهقانان منتظر نظر ریش سفیدانِ حزب اس.آر نماندند و شورش های دهقانی و مصادره قهرآمیز زمین ها به سرعت گسترش پیدا کرد. در مارس ۱۹۱۷ تنها سی و چهار استان شاهد شورش های دهقانی بودند، اما این عدد در ماه جولای به سیصد و بیست و پنج مورد رسید.(همان ۳۸۸) این مقطعی است که نبض تحرک سیاسی در روستاها از دست خرده بورژوازی و اس.آرهای راست خارج شد و بلشویک ها به رهبری لنین که موفق شده بودند با اس.آرهای چپ و برخی از بقایای منشویک ها از جمله تروتسکی و غیره به ائتلافی دست یابند، به وزنه سنگین تری در روستا تبدیل شدند. به قول تروتسکی «روستا فقط از راه تجربه و پس از سرخوردگی به بلشویسم روی آورد. و نیروی بلشویک از این حقیقت نشأت می گرفت که مابین حرف و عمل آن ها در خصوص مساله زمین چنان که در سایر مسائل، تفاوتی وجود نداشت».(همان ۳۹۰-۳۹۱)لنین صراحتاً از مصادره زمین ها توسط دهقانان دفاع می کرد و این در واقع پاسخ به خواست دهقانان و هم جهت شدن با عمل و اراده آن ها بود. تصرف اراضی مالکان بزرگ پیشاپیش توسط دهقانان صورت گرفته بود و نخستین کمیسر خلق جمهوری شوروی در امور کشاورزی بعدها نوشت: «کار انحلال قدرت مالکان به دست توده های دهقانی و به دست ارگان های محلی انجام گرفت. این ها ابزارهای واقعی کمیساریای خلق بودند».(کار. ج ۲. ۵۰)لنین، حزب بلشویک، دهقانان و روستاهااین نکته دارای اهمیت تاریخی است که بلشویک ها در مقطع بعد از فوریه ۱۹۱۷ در روستاها در اقلیت مطلق قرار داشتند و تقریبا فاقد نفوذ سیاسی و تشکیلاتی چشمگیری در اکثر مناطق روستایی بودند. اس.آرها حتی در درون «شورای نمایندگان دهقانان» هم که توسط سربازان روستاییِ بازگشته از جنگ در مقابل کمیته های ارضیِ وابسته به دولت موقت ساخته شده بودند، دست بالا را داشتند. در اولین کنگره شوراهای نمایندگان دهقانان که از ۴ تا ۲۸ ماه مه تشکیل شد، از میان ۱۱۱۵ نماینده، ۵۷۳ نفر از اس.آرها و فقط ۱۴ نماینده از بلشویک ها بودند.(بتلهایم ۱۳۵۸: ۷۷) نفوذ بلشویک ها پیشاپیش در روستاها کم بود و آن ها نمی توانستند به سرعت و در فاصله فوریه تا اکتبر آن را جبران کنند. این درست است که پس از فوریه، خیانت و تزلزلِ خرده بورژوایی اس.آرهای راست، نفوذ فکری و تشکیلاتی سازمان های خرده بورژوا را بخشاً در میان دهقانان و روستاییان، خصوصا دهقانان فقیر و نیمه پرولتاریای روستا، کاهش داد و به افزایش گرایش به بلشویک ها و ائتلاف شان منجر شد، اما این مساله کاملاً نسبی و حتی می توان گفت موقتی بود.بلشویک ها تا مدت ها و حتی پس از سقوط رژیم کرنسکی و پیروزی قیام اکتبر هم در روستاها قدرت مستقلی نداشتند و نمی توانستند از اس.آرهای چپ جدا شوند. به عنوان مثال در ۳۱ اکتبر ۱۹۱۷ «کمیته ارضی» که رهبری اش در دست اس.آرها بود از پذیرفتن اعتبار فرمان ارضی صادر شده توسط دولت بلشویکی سرباز زد.(کار. ج ۲. ۵۳) بلشوک ها در جذب کادرهای دهقانی و روستاییان به حزب شان هم کامیابی زیادی به دست نیاوردند. آن ها در پایان سال ۱۹۱۷ تنها دارای ۲۰۳ هسته دهقانی با ۴۱۳۲ عضو در حزب بودند و این نسبت در ۱۹۱۸ به ۲۳۰۴ هسته با ۱۴۷۹۲عضو رسید، اما با وجودِ این افزایش، بازهم فقط پنج درصد کل اعضای حزب از میان دهقانان و روستاییان بودند. (بتلهایم. ۱۳۵۸: ۲۵۱) عدم نفوذ سیاسی و تشکیلاتی بلشویک ها در مناطق روستایی و سیطره فکری و سیاسی بورژوازی روستا، دهقانان مرفه و خرده بورژوازی در دهات روسیه، چنان که در ادامه خواهیم دید در سال های آتی به یک تضاد جدی در کل اتحاد شوروی و یک معضل و ضرورت واقعی پیش پای دولت نوپای دیکتاتوری پرولتاریا برای حل همین معضل بزرگ اقتصادی – اجتماعی تبدیل شد.اولین سیاست پیروزمندانه بلشویک ها در رابطه با حل مساله ارضی- دهقانی در شعار نان، صلح، زمین فشرده شد. دقیقاً همان خواست هایی که دولت موقت کرنسکی و اکثریت مطلق سازمان ها و احزابی که به لحاظ گستردگی و نفوذ اجتماعی جلوتر از بلشویک ها بودند، قادر به تأمین و پاسخ دادن به آن نبودند. تأمین این خواست ها به برنامه کسب قدرت سیاسی که لنین در تزهای آوریل طرح کرد وابسته بود. این تنها حزب بلشویک به رهبری لنین بود که توانست به درستی ضرورت ها و فوریت های عینی مقطع پس از انقلاب فوریه جامعه روسیه یعنی «نان صلح زمین» به اضافه خواست آزادی های سیاسی و حق تعیین سرنوشت ملل تحت ستم، که فشرده گُسل های سیاسی و اجتماعی جامعه روسیه بودند را به ضرورتِ فوری سرنگون کردن دولت کهنه و استقرار جمهوری سوسیالیستی پیوند بزند.بلشویک ها با شرکت نکردن در دولت موقت و با افشاگری های مداوم از ماهیت و برنامه های این دولت و متحدینش، به توده های مردم ثابت کردند که بدون سرنگونی رژیم کرنسکی و نظام سیاسی- ایدئولوژیک و اقتصادی -اجتماعی آن، پایان دادن به جنگ امپریالیستی، حل مساله زمین و بیرون کشیدن فوری مردم از فقر و پایان دادن به ستم ملی و ستم بر زنان و دیگر ستم گری های اجتماعی حل نشدنی هستند و هرگز متحقق نخواهند شد.منابعنوو، آلک (۱۳۶۱) تاریخ اقتصادی شوروی. ترجمه پیروز الف. تهران. نشر تندرآرچینوف، الف و ت کوزنسوا (۱۳۵۹) تعاونی های دهقانی شوروی چگونه سازمان یافتند. ترجمه ابراهیم اوغلو. تهرانو انتشارات شباهنگفایجس، اورلاندو (۱۳۸۸) تراژدی مردم؛ انقلاب روسیه ۱۸۹۱-۱۹۲۴. جلد اول. ترجمه احدعلیقلیان. تهران. نشر نیلنین، ولادمیر (۱۳۵۷) توسعه سرمایه داری در روسیه. مترجم بینا. بیجا. انتشارات سیاهکل) ساخته الکساندر دوچنکو (Olexander Dovzhenko) محصول ۱۹۲۲۴) نام رسمی این پروژه «آی.آر.دی» (Information Research Department) بود.کتابنامه و منابعTotlle, Douglas (1987) Fraud, Famine and fascism. The Ukrainian myth from Hitler to Harvard. Toronto. Progress BooksLeigh, David (1978) Death of the department that never was. Guardian Friday 27 January 1978, page 13Fischer, Louis (1935) Hearst’s Russian Famine. The Nation. Vol 140. 13 March 1935James, Casy (1935) Daily Workers. 21.02.1935Puntis, John (2002) The Ukrainian famine-genocide myth. London. Stalin SocietyConquest, Robert (1973) The Great Terror. New York. MacmillanConquest, Robert (1983) Progress report: Forthcoming book on collectivization and famine. In Ukrainian weekly vol 12 20 march 1983Conquest, Robert (1986) The Harvest of Sorrow: Soviet Collectivization and the Terror-Famine. Edmonton. University of Alberta Pressنان_کار_آزادی</description>
                <category>Marxist</category>
                <author>Marxist</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 14:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمونیسم چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29301506/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uqd7qlq4xb9i</link>
                <description>همواره تعریف مسائل ساده از دشوارترین تعاریف بوده‌اند اما برای درک دقیق از آن مفهوم باید تعریف دقیقی هم داشت. یکی از مفاهیمی که همواره رفقای جوان با آن مواجه بودند این بوده که کمونیسم چیست و کمونیست به چه کسی اطلاق میشود؟ زیرا کمونیسم هم به عنوان یک مرحله اجتماعی و هم به عنوان نوعی از اندیشه معرفی می‌شود.کمونیسم یک مرحله عالی اجتماعی است که بعد از شکل‌بندی اجتماعی اقتصادی سرمایه‌داری ظهور میکند و در آن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نفی شده و طبقات (و در نتیجه دولت) ضرورت وجود خود را از دست می‌دهند و دیگر استثمار انسان برافتاده است. در این فرماسیون به دلیل حل مسئله استثمار انسان دیگر تضادهایی که بشر با آن طی جامعه طبقاتی درگیر بوده حل می‌شوند نظیر حل تضاد انسان و طبیعت، شهر و ده و ... . این فرماسیون شامل دو فاز بالایی و پایینی است که فاز پایین جامعه کمونیستی به «سوسیالیسم» مشهور است که در آن طبقات کامل نابود نشده و مرحله گذار از جامعه سرمایه‌داری به جامعه کمونیستی است.  کسانی که به ظهور چنین جامعه‌ای باور دارند «کمونیست» نامیده می‌شوند. ولی چرا عموما به مارکسیست-لنینیست‌ها کمونیست گفته می‌شود؟باید گفت که مارکسیست-لنینیست‌ها تنها کسانی نیستند که کمونیست هستند اما به این دلیل که اولا اندیشه‌های کمونیستی و سوسیالیستی تخیلی دیگر طرفداری ندارند و در ثانی مارکسیسم اولین بار کمونیسم و سوسیالیسم را علمی کرد، عموما به مارکسیست-لنینیست‌ها کمونیست می‌گویند. اما معنی علمی کردن سوسیالیسم چیست؟ به این معنی که قبل از مارکس و انگلس هیچ دلیل منطقی برای وجود جامعه کمونیستی وجود نداشت و صرفا به دلیل ظلم‌های سرمایه‌داری یک جامعه آرمانی در تخیل به وجود آمد. اما مارکس و انگلس برای اولین بار پایه‌های مادی ظهور جامعه کمونیستی را نشان دادند. این پایه‌های مادی چه بود؟  این پایه‌های مادی تضادهای اساسی جامعه سرمایه‌داری بودند که عبارتند از تضاد بورژوازی و پرولتاریا و هرج و مرج حاکم بر تولید اجتماعی؛ یعنی هم منافع طبقات بورژوا و کارگر مقابل هم قرار میگیرد و سود طبقه سرمایه‌دار در گرو بدبختی طبقه کارگر است و هم اینکه کار و تولید اجتماعی در هر لحظه بیشتر و بیشتر به هم وابسته می‌شود ولی مالکیت و محصول این کار و تولید در دست یک عده محدود به نام سرمایه‌دار یا بورژوا است که ازین تولید نفع میبرند و تولید اجتماعی را بر اساس منطق سود شخصی خود جلو می‌برند. این منطق حاکم بر اقتصاد باعث می‌شود که تولید نه بر اساس نیاز جامعه بلکه بر اساس سود شخص سرمایه‌دار انجام شود و باعث هرج و مرج و بحران در بازار بشود. به همین سبب وجود بحران‌ها به اصطلاح مارکسیستی روابط تولیدی حاکم جلوی رشد نیروهای مولده اقتصاد را می‌گیرد و سد راه آن می‌شود.ضرورت نابودی سرمایه‌داری و استقرار جامعه کمونیستی به همین سبب است که روابط تولیدی سرمایه‌داری و منطبق بر سود و مالکیت خصوصی از بین برود و نیروهای مولد اقتصاد که هرچه بیشتر اجتماعی شده‌اند با روابط اقتصادی که بر پایه مالکیت اجتماعی و اشتراکی است عجین شود و باعث رشد هرچه بیشتر اقتصاد و جامعه بشود.مارکس و انگلس در ادامه فعالیت‌هایشان این بینش علمی را هرچه بیشتر و بیشتر گسترش دادند و در آزمون فعالیت اجتماعی آن را سنجیدند و غنی‌تر ساختند. مارکسیسم با تلاش مارکس و انگلس شامل سه منبع و سه جز «فلسفه: ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی»، «نقد اقتصاد سیاسی» و «سوسیالیسم علمی» می‌شود. به همین خاطر است که انگلس کمونیسم را علم شرایط رهایی پرولتاریا تعریف می‌کند. با آزمودن هرچه بیشتر مارکسیسم در پراتیک اجتماعی و تکامل سرمایه‌داری در عصر امپریالیسم و تکامل مارکسیسم بر پایه مارکسیسم-لنینیسم، ضرورت برپایی جامعه کمونیستی روز به روز بیشتر نمایان می‌شود و به این خاطر است که مارکسیست-لنینیست‌ها کمونیست هستند. برای مثال برخی از   آنارشیست‌ها هم به برپایی جامعه کمونیستی اعتقاد دارند اما از فاز پایین جامعه کمونیستی و برقراری دولت دیکتاتوری پرولتاریا صرف‌نظر میکنند و امکان رسیدن به فاز بالای جامعه کمونیستی از بدو نابودی سرمایه‌داری صحبت میکنند و به همین دلیل است که اندیشه آنها از حیطه علم وارد حیطه تخیل و اتوپیا می‌شود.برای پایان تعریف کمونیسم باید گفت :«کمونیسم سیستم کامل و واحدی از ایدئولوژی پرولتاریایی و در عین حال نظام اجتماعی نوینی است که با هر سیستم ایدئولوژیک و نظام اجتماعی دیگر تفاوت دارد و کاملترین، مترقی‌ترین، انقلابی‌ترین و منطقی‌ترین آنها در سراسر تاریخ بشریت است».نان_کار_آزادی</description>
                <category>Marxist</category>
                <author>Marxist</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 14:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>