<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29302708</link>
        <description>ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:12:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2894429/avatar/kJqeck.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maryam</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29302708</link>
        </image>

                    <item>
                <title>و من دوستت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ifi2sqorbdyh</link>
                <description>این چند وقت(از مجازی شدن بخاطر برودت هوا و بعد هم جنگ و تا الان) خیلی کتاب صوتی و فیزیکی و متنی مجازی گوش دادم و خوندم.یا تو فیدیبو بود یا کتاب خریدم یا کتاب‌های قبلی ام رو خوندم.فیدیبویی ها دوتا که فعلا نمی‌خونم راجب شناخت بهتر از بچه ها بود:«کارکرد مغز کودکان»و «هوش هیجانی»خیلی دقیق ننوشتم یادم نیست.انضباط همین امروز تقریبا تموم شد. ۱۲قانون جردن پیترسون خیلی وقته تموم شده و انسان در جستجوی معنا اولین کتابی بود که شروع کردم به خوندن و بعدش دیگه اوتوماتیک مدام میرفتم بعدی!اجتماعی کردن مغز هم خوندم که این نکته برام خیلی جالب بود:صحبت با دوست صمیمی معادل حل کردن یه پازل یا مسئله برای مغز میمونه!از اونجایی که برای تمرین های شاهین کلانتری آماده نبودم و شروعشون کردم باعث شد از نوشتن که تنها راه ابراز صادقانه خودم بود دوباره دور بشم و الان با سلسله کتاب های حرفه نویسندگی دارم بهتر میشم.برای اینکه تفاوت مردان و زنان رو بهتر بفهمم و کمتر از بقیه ناراحت بشم. زنان ونوسی و مردان مریخی هم خوندم ولی بعد از تموم کردنش خیلی بهم حس جانب داری از مردان رو داد و کمتر به زنان اهمیت داده شد.حس من بود به هر حال!ایچی گو ایچی یه،تفکر چینی ها رو نشون میده که دوست دارن بجای گذشته که حس نمایانگر اون حس غمگینی و عذاب وجدان هست.و بجای آینده که حس نمایانگر اون ترس هست،در زمان حال باشن یعنی شاد باشن!اما فدریک تو کتاب و من دوستت دارم از جانب یکی از شخصیت ها میگفت:«شما آدم ها نمیترسید. غمگین میشین! تو از این ... ناراحتی!»بخاطر اسپویل نشدن نقطه گذاشتم.از فدریک بکمن قبلا با رمان اوه خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و این مدت این ها رو تموم کردم:«و من دوستت دارم» ، «و هر روز راه خانه دورتر و دورتر می‌شود».دیدم یکی تو ویرگول ویژگی های آدم های زنده و مرده رو نوشته بود.خیلی برام جالب بود که تعریفش با تعریفی که و من دوستت دارم یکی بود.تعریف مرگ در ۱۹۸۴، و من دوستت دارم هم یکی بود:«محو شدن،نیست شدن،موندن آثارت در حالیکه بدون نامی از تو هستن»دوست داشتنیه!موش ها و آدم ها تامل انگیز بود!با نویسنده ی دیگه ای هم آشنا شدم که من رو با تفکر صوفی گری آشنا کرد.هاکان منگوچ!کتاب ۲۱ قانون مولانا رو ازش گرفتم و هیچ ملاقاتی تصادفی نیست هم برام جالب بود.این ها رو هنوز تموم نکردم ولی.کتاب فیزیکی دیگه ای که گرفتم رمان تهوع هست که تقریبا عین روزانه نویسی های خودمه.پر از خالی!صفحه ها هیچ محتوایی رو نمیرسونند جز احساسات!تصوف به تقدیر و چینی ها به شانس و ایچی گو ایچی یه معتقد هستند.برای هر دو ارزش قائلم ولی تفکر اثر پروانه ای برام قشنگ تره!هر چند فکر نمیکنم تغییرات جزئی تغییرات بزرگ و سونامی ایجاد کنند ولی از اون دو تفکر برام قابل تحمل تره!آدم های ناراحت و مشکل دار هستند که آثار هنری خلق میکنند،دانشی رو کشف میکنند و مشکلی رو حل میکنند؛چون انسان های شاد خودشون رو درگیر این مسائل نمیکنن.اما من شانس این ها رو هم ندارم. به تعبیری بعضی نه من سنگم نه کوزه سفالی، که بعدش با فشار و تحمل سختی صیقل بخورم یا تیکه های شکسته ام رو با رگه های طلا به هم بچسبونن.من شیشه ام! تیکه هام اونقدر شکسته و خرد شده که دیگه قایل ترمیم نیست!شاید بشه تیکه ها رو مثل پازل به هم چسبوند اما شیشه ی تهی و بی رنگ زیبایی نداره! اگر حداقل کاربرد یعنی خودنما بودن رو داشته باشه هم، عین کفش وصله پینه شده،منجزر کننده و ترحم برانگیزه!و من قربانی بودن رو دوست ندارم.آدم های مرده و ناراحتی مثل من،شاید اصلا از بیرون به نظر نیاد که چندین سالی میشه که احساسات و عواطفم رو تو گور کردم و دورش رو با آدم های مورد علاقه و قابل اعتمادم حصار کشیدم.امسال که دیگه کاملاً ناامید شدم و روی روحم خاک هم ریختم چون دیگه از مردن کسایی که دوستشون ندارم قطع امید کردم.شاید به ۲احتمالی که از نظر من ممکنه و به یک احتمالی که بقیه(مسلمانان جهان) بیشتر بهش معتقد هستن:۱-شاید احساساتم بذر خوبی باشه و چون هنوز سنگ روش نگذاشتم بتونه رشد کنه و جور دیگه ای به بقاش ادامه بده.۲-یا شاید بذر خوبی هم نداشته باشه و به درد گیاه شدن هم نخوره.فقط به چرخه ی خاکِ طبیعت برگرده!۳-احتمال سوم،توقعی هست که اطرافیان و مسلمانان دارن که من و به خصوص روحم مثل زامبی ها از خاک درمیایم و به زندگی بعد از مرگ ادامه میدیم.فکر نکنم!ای کاش اینطور نباشه !چون حوصله ی دوباره زندگی کردن ندارم. همینجوریش چه لذت خاصی داشت که یبار دیگه هم تحمل کنم؟همون طور که تو دفترچه یادداشت روزانه ام نوشتم اینگا هم مینویسم چون احتمالا خطم خوب نیست و کسی نمیتونه بخونه.لطفاً به قول آخونده،تو گوش خر یاسین نخونید!من از این دعاها و اینا میترسم و وحشت میکنم.خوشم نمیاد بالا سرم این خزئبلات خونده بشه و مخصوصا یکی تق تق بزنه رو قبرم فاتحه بخونه!نمیخوام آقا نمیخوام!بهشتی که دوباره شماها توش باشین نیمخوام!میخوام برم جهنم!تو قعر جهنم!ته ته جهنم!به تو چه آخه؟میخوام بعد یه عمر راحت بخوابم. بدون کابوس و متوجه شدن تمام مکالمات اطرافیان!میخوام محو شم.نیست شم.ولم کنین!بجاش معین،هایده و سوگند بذارید‌.خیلی دوست دارم مخصوصا:طناز منی معین،عروسک و برو که بی حقیقتی و باده فروش از هایده،دلی و زمین گرده و یه بازخوانی از خواننده قدیمی که سوگند هم خونده.پوبون و سامی بیگی هم که همیشه دوستش داشتم و دارم.کارهای دستی که من رو آروم کنه خیلی انجام دادم.این بازی رنگ آمیزی بود!سعی کردم مهارت هام رو تقویت کنم و برای نمره و خب بیشتر برای خودم دوره های کاربردی ای که استادمون در سایت نهاد برامون تعریف کرد رو تقریبا درو کردم و الان دیگه میتونم به دلخواهم از قرآن و نهج البلاغه بخونم که فعلا دل و پروایی ندارم.فکر نکنم جان!به ارشد فکر نمی‌کردم و بهش کمترین نیازی نمی‌کردم تا اینکه متوجه شدم من روی کمترین خواسته ها و نیازهای اولیه زندگیم هم مجبور به اطاعت از بقیه ام!مجبور؟فعل خوبی نیست!اجازه دادم تا دوره لیسانس رو تجربه کسب کنم و بیشتر شهر و آدم ها رو بشناسم.فرقی نکرد!شاید همون لیسانس باید میرفتم!تراپیستم این رو جدا از فرار میدونه ولی سر کار رفتنم رو فرار موقت از خونه میدونه.احساس میکنم کنترلی روی زندگیم از جمله میزان غذا خوردن و نخوردن و خوابیدن و نخوابیدنم ندارم.من لازم ندارم کسی بهم دیکته کنه!فکر میکردم این فشار ها بعد از ۲۰رفع شه ولی داره بدتر میشه.منم مثل شخصیت اصلی رمانِ و من دوستت دارم دل خوشی از این شهری که گوشه به گوشه اش گریه کردم،ندارم!هر چند زیاد بررسی اش نکردم ولی تنها راهی هست که به ذهن کوچیک و بی مصرفم میاد.میخواستم اینم بنویسم که اگر مرگ مغزی شدم،که من از این سعادت ها ندارم حالا حالاها،میخوام هر چی سالم مونده اهدا بشه.بعدش هر چی موند خاک کنین.اینجوری احتمالِ زامبی شدن هم کم میشه و حداقل به یه دردی خوردم!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 19:39:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد بین خوب و بد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%AF-rqntdb3boqbd</link>
                <description>چی میشه که انسان فکر میکنه میتونه حکم از بین بردن چیزی یا کسی رو بده؟چی میشه که حاکم ها فکر میکنند محق هستند که جون و مال دیگران رو بگیرن؟الان تقریبا یک ماهی میشه خانه نشین و خانه دار شدم و شب ها باهم سریال دونگی رو میبینیم.من از اول شخصیت مورد علاقه ام معلوم بود.اما یه شخصیت فضول و حق به جانب اومد و در نهایت با توطیه های پنهان اون و مظلوم نمایی و مهربونی آزار دهنده اش باعث شد بانوی من سم بخوره و در آخر به پاش افتاد و با گریه و التماس ازش میخواست از بچش محافظت کنه و اون هم قولی نمیداد!چقدر تو خبیثی آخه!حالا از اول فیلم داداشش بارها نقشه ی قتلت رو کشید و در نهایت هم شمشیر خوردی. چیزی نشده که نمردی که حالا سگ جون!همین شمشیر رو بانو یوها خورد و افتاد مرد.همین تیر زهرآگین رو همه خوردن مردن ولی تو نمردی!خب مشکل خودته دیگه نمیر المرأت!من نشده تا حالا با این فیلم های مسخره صداو سیما گریه کنم ولی با این سکانس گریه کردم.چیکار بچم داشتی؟الان کشتیش خیالت راحت شد؟چیزی به باعث شد گریم بگیره به این خاطر بود که دستور اعدام تمام اعضای خانوادش رو دادن. بچش هم که بچه دار نمیشد و رسما بعد از مرگش اسمش از همه جا پاک میشد. در دردناکی اش همینقدر بس که درخواست داد امپراتور لحظه مرگش رو ببینه بلکه شاید در ذهن همسر بی وفای هولش به جا بمونه.بعد از اینکه از علاقه ی شوهرش به یه رعیت دیگه مثل خودش مطمین شد بعد ها تو مکالمه اش با برادرش گفت من دیگه قلبی ندارم.منم همینطور بانو جانگ منم همینطور!و خب جالبه که من در داستان و فیلم ها عاشق شخصیت های منفی میشم و از شخصیت های خوب متنفرم.شاید چون میدونم اون ماسک مهربونی وقتی برداشته بشه از صدتا شخصیت منفی بدتره!شاید چون شخصیت منفی ها آدم های خوب تو زندگی واقعی و خوب ها همون بدها هستن.نمیدونم یه چیزی این جاها میلنگه!با خرده اطلاعاتی که دارم گفته میشه ادیان سعی بر تفکیک افراد به خوب و بد و ساده انگاری مفاهیم داشتن.اما چی میشه که من تقریبا همیشه طرف شخصیت منفی رو میگیرم و به نظرم اون حق داره و حتی براش گریه کردم؟حتی نمیدونم این ایده رو باید کنار گذاشت یا باز هم ادامه داد!اما امروز متاسفانه به خباثت کسی پی بردم که اگر بهم ثابت بشه که الکی من رو صدتا دوونده نمیبخشمش و قطعا یه جا تلافی میکنم در وسع خودم!فشاری که ۴روز بهم اومده با هیچ جهنم و عقوبت و کارمایی جبران نمیشه حتی اگر وجود این ها رو در نظر بگیریم.اخیرا یه فیلم دیگه هم دیدم که زندگینامه ی جان نش بود. با اونم خیلی هم ذات پنداری کردم و دلم برای اون و خودم سوخت.هرچند من نه ریاضیدانم نه مرد و نه همسری دارم که با وجود مشکلاتم تو فیلم بازم باهام بمونه.البته که همسر اونم مثل هر آدم عاقل دیگه یه مدتی ازش جدا شد و اینکه علاقه و دلسوزی همسرش در فیلم به نمایش دراومد برام خیلی دور از ذهن میومد.و من با جمله ای که میگفت:«only love can be true»قانع نشدم و فقط رویایی بود.یه جمله دیگه که خیلی برام دردناک بود این بود که:«من توقع ندارم کسی دنبالم بگرده» از این جمله بدتر یه دیالوگ دیگه که برام دیالوگ فیلم ونزدی تداعی شد:«what if you lose? what if there is no proof or reason?»دیالوگ ونزدی:تایلر:what is the feel like?ونزدی:what is what feel like?تایلر:to lose!الهی بگردم جان!منم همینطور! چرا جان هایی که تا حالا تو فیلم ها دیدم انقدر مظلوم ان؟تازگی ها یه آهنگ هم حس و معنای عجیبی برام داره به طوری که الان آهنگ زنگ موبایلم هست. حتی تصویری که براش انتخاب کردن هم خیلی به حال و هوا ما میخوره البته تا حدی!تصویر یه کعبه ی سیاه رو نشون میده که بالای اون یک بعل طلایی مشابه همونی که موسی وقتی به غار رفت ساخته بودن.کاکوبند همیشه میگه من از آهنگ هام منظوری ندارم و معنایی نداره.باشه بابا!هر چی تو میگی ولی من اینجوری برداشت میکنم که شاید دوباره به مبدا یکتاپرستی رسیدیم.ایده ای که وقتی اطلاعاتم کمتر بود باهاش مخالف بودم و خودم راضیم که مومن نیستم.مومن به معنای اینکه به عقیده یا باور و فکری همیشه پایبند باشم چیزی که با ذات علم متناسب کامل نداره. ترجیح میدم انقدر منعطف باشم که یه فکر جدید تمام باورهام رو نابود کنه در بدترین حالت.یکتاپرستی برای بشر یه دستاورد بوده و نادیده گرفتن اون خیلی بی رحمانه است. از طرفی من ایده ی اینکه یکیو که نمیبینیم بپرستیم رو میپسندم ولی تا جاییش که نمیبینیم.متاسفانه وحی ای که بهم نازل شد و قرار بود در قالب آیه ۱۱۱ سوره مریم بنویسم رو یکی دیگه نوشت درحالیکه فکرش اول تو ذهن من بوده. اصلا خدا به من وحی کرده بود که تو بیای کلیپش رو پخش کنی! کی به کیه؟» و من بر آنچه خواهد شد آگاهم و ظهور نزدیک است! شرایط برای ظهور من مهیا و در حال انجام کارهای اداری است! آیا باز هم ایمان نمی آورید؟ ان شاالله خواهیم دید چه میشود و من آغازکننده دوره تازه ای هستم»سوره مریم آیه ۱۱۱ قالت عمه الآریا خطابت الام آریا سلامها علیها.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 22:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اساس تمام بدبختی های ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-pwh5indbyekn</link>
                <description>منم تا مدت ها پیش فکر میکردم اگه انقلاب نمیشد ما الان اینجا بودیم؟اگه اعراب حمله نمیکردن،ما الان اینجا بودیم؟تا اینکه دوباره یوتیوب باز شد و من دیدم اولین و موثرترین دین که روی تمامی دین های بعد از خودش تاثیر گذاشت و الان اسمی هم ازش چندان برده نمیشه و شباهت زیادی با زرتشت داره،آیین مهر یا میترا بوده.خوشحال نشدم که اولین دین ابداعگر ایرانی داشته.و واقعا متاسفم که خودمون کردیم که لعنت بر خودمون!به قول دوستم:«maybe one day we wake up and it was just a dream!»مثلاً کاش همون روزی که اولین آریایی فکر کرد منکه نمیشه همینجوری اومده باشم و تصمیم گرفت یه خدایی رو با دست خودش و بعد ها در ذهن خودش بسازه،با سفر در زمان و سیر تکاملی ادیان و نتیجه وحشتناکِ یک پیمان ساده برای شاید قسم خوردن با یک کلاغ چهل کلاغ، به چیزایی تبدیل شده که اصلا بدعت توش گم هست؛یهو از خواب بپره و همونجا بت های ذهنیش رو خراب کنه و بره دنبال کار و زندگیش.در آیین میترا که ۲اصل بیشتر نداره یکی پیروزی نور بر تاریکی هست و دیگری وفای به عهد،برای روشنی حقیقت و غلبه بر تاریکی نیازی به تبر و شمشیر نبود بلکه یه شعله آتش کوچک میتونست همه جا رو روشن کنه.به همین سادگی و راحتی!ما اینکه از بت پرستی و چند خدایی به تک خدایی رسیدیم رو گام بزرگی میدونیم اما چرا بیشتر پیشرفت نکردیم و بی خدایی نرسیدیم؟هر چند خود الله هم اسم یکی از همون بت ها بوده و الان تقریبا داریم یدونه اش رو میپرستیم.ابراهیم آخریش رو یادش رفت.و در نهایت به شعری میرسم که میفهممش ولی نمیخوام باور کنم چون همیشه انا الحق و من خدا هستم رو خودخواهی میدونیم:«گر به خود آیی رسی، به خدایی رسی، به خدا، خود آ»نمیدونم شعر خود استادمون هست یا جای دیگه هم اومده به هر حال برام تاثیر گذاره!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 01:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهِ من در انتخاب فیلم و سایر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B1-jjygbzy29sgs</link>
                <description>انسان جایز الخطاست ولی برای خودم نه.چرا باید اشتیاه کنم؟نباید اشتباه کنم.خیلی خوبه که آدم بتونه اشتباهاتش رو بفهمه و سعی بر اصلاحش کنه.مثلاً من به دیدن فیلم هایی که جایزه های مختلف گرفتن رفتم و به جز مرد عینکی که بهتر از همه بود اما بازم پایان باز داشت، بقیه از قبیلِ زوتوپیا دوبله،جهان با من برقص و...که یکی دیگش رو یادم نمیاد.جهانِ عزیز،چرا دنیا به سازت برقصه؟خودت با ریتمش برقص!با اینکه میدونم فیلم ایرانی ماهیتش ایرانیه و سلیقه ی من نیست بازم چندین بار این اشتباه رو کردم.هنوزم قراره انجامش بدم و یه فیلم دیگه که خیلی جنجالی بود رو ببینم و شاید راجب اونم بنویسم.از جمله اشتباهات من،درک نکردن سلیقه ی عام هست.من لحن و سلیقه ام تلخ و حقیقت گونه است.چیزهای تلخ و حقیقی هم درد دارن و نسبت بهش مقاومت وجود داره.مردم کشور ما با آمارِ عجیب غریبِ مصرف شکر،میل به شیرینی و لذت دارند. با سابقه ای که از زمانِ مغول ها داشتیم و چاره ای جز با پنبه سر بریدن نبوده مجبور یه استفاده از سبک ادبی آهنگین و کنایه آمیز بودیم.اما من باز هم همرنگ جماعت فکر کردن رو دوست ندارم.یادآوری اون دوره از تاریخ و دوره ۱۰۰ساله ی حکومت های دست نشانده مغول ها واقعاً برام سخته.اما خب باشه.منم پناه میبرم از بنده ی خدا به لفافه و ثقیل حرف زدن،متاسفانه هنوز به اون اندازه انتقاد پذیر نشدیم.گناه من همینجا میمونه اما خداروشکر کمتر از گناهِ فردی در تاریخ هست که با سن ۱۸سالگی که هنوز تازه حق انتخاب و فردیت پیدا کرده،حکمِ اعدامِ جوان هایی به سن خودش و شاید کمتر رو بده!الحمدللّه که به درگاه خداوند گناهانم رو اعتراف و به اون آگاهم.پ ن۱:کسی به من نگفته بیا اظهار پشیمانی کن ولی به گفته استاد رفتار سازمانی مون« انسان در موقعیت عصبانیت و خشم حتی اگه آی کیوش ۲۱۰باشه که در حد نخبگی باشه در موقع خشم به یک سوم کاهش پیدا میکنه،منم ۱۰روزه که خشمگینم و از این قائده مستثنا نیستم.پ ن۲:اگر با کلامِ نسنجیده و صریحم آزارتون دادم معذرت میخوام ولی دلم به حذف جزعبلاتم راضی نمیشه مگر اینکه ویرگول بخواد.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 13:55:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه ما نباشیم شما امنیت،آزادی و رفاه نخواهید داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-ziyoqtcubhkm</link>
                <description>هر چی دنبال اون نوشته و فیلم تو بله میگردم که مصاحبه ی حسن خمینی رو که دیشب منتشر شد بذارم نمیبینم.شاید خودشون هم به افراطی بودن این کلام پی بردند که هر چی میگردم پیدا نمیکنم.حسن خمینی در جمله ای حماسه ای فرمودند:تا ما هستیم ایرانی هست(این جمله رو دارم و میذارم)https://ble.ir/snn_ir/1406366251411021243/1763714797814«ایشون میفرمایند که اگه ما نباشیم شما دیگه امنیت و آزادی و رفاه ندارید.»عالیجناب بنده رو عفو بفرمایید و من رو بکشید!😓🙏ما خیلی قدرنشناس و ناسپاس هستیم.درسته!شما مال و عقل و جان ما رو اختیار دارید بگیرید،ولی هنوز جسم ناچیز ما رو نگرفتید.چقدر ما احمق و کافر نعمت هامون هستیم.باید خدا زو شکر کنیم که خانواده ها میتونن جنازه مون رو تحویل بگیرن و لازم نیست از سد پیدا کنیم.شاید باید تشکر کنیم که ما رو قطعه قطعه نمیکنین و صادر نمیکنین.خیلی خوبه!منتظر باشید هنوز کامل بهره برداری نشدیم.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 13:26:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قله موفقیت دولت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D9%82%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-e4puieqfbd36</link>
                <description>ما بسیاری از قله ها رو فتح کردیم ولی فتحی که امروز و این سال داشتیم رو کسی فتح نکرده بود.شاید از فتح المبین مهم تر باشه.به هر حال قله ایه که فقط ما تونستیم به این خوبی فتح کنیم و کس دیگه ای نتونسته بوده!و این قله چیزی نیست جز فتح و باز شدن قفل نفرت مردم از دین و بخصوص اسلام.ما در این سال ها به خوبی با حکومت دینی آشنا شدیم و به حمدالله هیچ وقت در طول تاریخ ما از اسلام تا این اندازه متنفر نبودیم.از این بابت ازتون متشکریم! تجربه ی تلخ اما خیلی خوبی به دست آوردیم همون طور که بقیه کشورها سال ها پیش به دست آوردند.امیدوارم دیگه دلتنگ حکومت دینی نشیم و درس عبرت خوبی بوده باشه. به دست آوردیم همون طور که بقیه کشورها به دستآوردند.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 18:54:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی از همه دلسوزتره؟من من من من!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%AA%D8%B1%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-hfeykjftu4xr</link>
                <description>آخ خدا!واقعا حرصم میگیره و نمیتونم دیگه دم نزنم.🎥قسیم عثمانی: هیچکس از رهبری به حال این نظام دلسوز تر و اگاه تر نیستنماینده مردم بوکان در صحن علنی مجلس:🔸کسانی که خواب اشتیی با امریکا را میبیند باید خجالت بکشند. 🔸ادم باید بی ایمان  باشد که با همچین موجودی دست دوستی دراز کند.🔸هیچکس از رهبری به حال این نظام دلسوز تر و اگاه تر نیست.🔸هرکسی بخواهد دلسوز این ملت باشد باید مسیر تعیین شده توسط رهبری را بپیماید.مشروح خبر: https://snn.ir/005govو خب من خواسته یا ناخواسته همون طور که قبلا زیر پستی در ویرگول کامنت گذاشته بودم،یاد قصه ای که وقتی بچه بودم میخوندم میوفتم.خروس ها که اربابان بودن هم همینو میگفتن که ما خیلی خوبیم و مهربون و دلسوزیم،ولی باید از ما اطاعت بی چون و چرا داشته باشین.چرا؟چون تاج هامون قابلیت آتش گرفتن دارن و آتیشتون میزنیم.وقتی یه روز مردم از سر ناچاری مجبور میشن برن موقع خواب خروس ها از اون آتش استفاده کنن دیدن که ای بابا آتیش نمیگیره که و از همون اول هم آتیش نمیگرفته و بالاخره مقابل اون ها وایسادن و حقشون رو گرفتن.این تشابه به اربابان خیلی جالبه که ما دوستتون داریم ولی تا تقی به توقی میخوره بقیه مشکلات کشور و اختلاسگران نباید به روند محاکمه شون تسریع بشه ولی جوون های معترض یا هر چی باید سریع اعدام و نهایت مجازات رو داشته باشن.خیلی دوستتون داریم ولی میزنیمتون و با عناوینی که اصلا نمیشه فهمید چه معنی دارن شما رو متهم و در سریع ترین حالت ممکن میکشیم.به هر حال ما خون دادیم.زحمت کشیدیم.نمیفهمم چرا یکی از کسایی که واقعا شهید و خون دادن نمیان بگن مگه شما دادید؟ما دادیم شما شاید چیز دیگه دادین نمیدونم والا!من نوعی حق دارم بگم که از نزدیکانم درجه ۲و۳شهید و جانباز هستن.شمایی که تا هفت نسلت یکیشون شهید نشده نمیخواد حرص و جوش بزنی!چیزی که هست اینه که بنظر من برای تغییر ما هم زیاد عزادار شدیم و خون دادیم حتی شاید بیشتر از شهدای خودمون که اسمشون رو هروقت دلتون بخواد سرچوب میکنین.شما دلتون به حال اونا هم نمیسوزه.چیزی که من دیدم.در نهایت اینکه عصبی و خشمگین و ناراحتم.برطرف هم نمیشه چون صدای ما شنیده نمیشه.دوباره امروز سخنگوی دولت اومده میگه ما دوستتون داریم منم دوست دارم عزیزم و برای همین مینویسم.صدای ما رو حتی رغبت نمیکنی بشنوی و جا میگذاری میری!فیلم هاش هست چند ماه پیش که دانشگاه یزد اومد.اونجا ما اغتشاشگر بودیم؟مطمئنم برای حرف حق اونا هم که جایی رو آتیش نزدن پرونده ساختین.متهم به مفسد فی الارض!شاید دیگه راه چاره ای جز آتیش زدن برامون نذاشتین.@snn_ir</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 15:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فتنه شناسی رهبر معظم اسلام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B8%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-lf6gajxshbji</link>
                <description>توجه تون رو جلب میکنم به تعریف فتنه از جانب خود مقام معظم.قبل از این قطع صدای یکطرفه، من آزمون فتنه شناسی امام فعلی رو شرکت کردم و نتیجه اش هم که قرار بود ۲۰ام اعلام بشه هنوز نشده.چکیده ی منبعِ امتحان خلاصه میشد در اینکه فتنه یعنی تلفیق حق و ناحق.بخشی از حقیقت و بخشی غیر حقیقت.با کمی فکر وضعیت متوجه میشیم که رویدادهای اخیر خودش فتنه بوده.هم شبکه های معاند هم شبکه های داخلی همگی بخشی از حقیقت رو گفتند و بخش دیگه ای که دوست نداشتن رو نگفتن.اینکه صدای دولتمداران و حامیانش بلند باشه و مخالفین و حتی منتقدین خاموش بشن،پنهان کردن بخشی از حقیقته!و خیلی جالبه که همین ۳سال پیش بخاطر حجاب دخترامون رو کشتن ولی همین دختر اگه بیاد تو راهپیمایی ۲۲دی و حجاب نداشته باشه مشکلی نداره.فعلا دیگه حجاب مهم نیست.تا همین چند وقت پیش خواستارِ جریمه برای حجاب بودن ولی همون متخلف مشکلی نداره که دفاع کنه چون الان دیگه مهم نیست.امر به نهی و امر به معروف فعلا اجرا نمیشه بعدا دوباره پدرشون رو درمیاریم.در آخر با اشاره به سخن امام راحل در سخنرانی شون،اگه مردم یه حکومت رو نخوان باید بره.بگذریم که شما مردم رو به رسمیت نمیشناسید و فقط اون عده که در راهپیمایی شرکت میکنن میشن ملت ایران.اما واقعیت این امر اینجوری نیست.با وجود اینکه من خیلی صفر و صدی هستم و بنظرم تو بازی شطرنج مهره ها یا سفیدن یا سیاه،یا دشمن هستن یا دوست،ما یه قشر خاکستری داریم که میگن نه اینوری نه اونوری.متوجه نیستن که اگر اونا هم مشارکت میکردن حالا در هر طرفی، باعث میشه بالاخره ما از بلاتکلیفی دربیایم و آتیش زیر خاکستری نباشه.شما مقصرید که مشارکت ندارین به همون اندازه که من در جلسات درس تاریخ امامت به نقل از استادمون،فاتحی نیا(ان شاء الله که درست بگم)حضرت زینب میگفتن وای بر شما، به قشری که از علی حمایت نکردند و باعث شدند خلافت به ایشون نرسه.من اعتقادی به افسانه ها و داستان ها ندارم.خیلی دوست دارم ولی فکر نکنم ماه پشت ابر بیرون بیاد یا پایان شب سیه سفید باشه.اتفاقا چرا از اونور گفته نمیشه که پایان روز سفید،سیاهی شبه؟استالین و مائو هم شانسی افتادن مردن.شانس بیاریم زنده بمونیم چه تضمینی هست؟‌برای من خیلی سخته ندونم در آینده چی میشه!خیلی بدم میاد و خیلی اذیت میشم.خسته شدم بسه دیگه.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 13:31:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت نره گول نخوری!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-f9q575jsswtg</link>
                <description>این موضوع رو وقتی نوشتم که از دوستام بخاطر بی توجهی ناراحت بودم و در نهایت متوجه شدیم هممون دچار سو تفاهم شده بودیم و در واقع دلخوریم رو نگهداشته بودم و حرفی نزده بودم و توقع داشتم اونا پاپیش بذارن چون من از نظرم به اندازه کافی توجه دادم و ازاش چیزی نگرفتم تا اینکه بالاخره سر صحبت باز شد و من ناخواسته گفتم و روز بعدش هم با هم رفتیم بیرون و جالب بود.اما الان موضوع های دیگه ای پیش اومده و جور دیگه ای گول خوردم.اسم دوره ای که رفتم رو نمیگم ولی به درد من نخورد و از ترس اینکه مبلغ بیشتری نگیرن دو روزی هست که با اعصاب خورد رفتم و دیگه نمیتونستم تحمل کنم آخر هفته هام گرفته بشه و به بقیه کارام نرسم و احتمالا هم یه امتحان رو درست نخوندم.خداروشکر که قبول کردن دیگه نرم و تا حدی پولم رو پس بدن.دارم از خودم یه وقت هایی میترسم که چقدر بعضی اوقات میتونم سنگدل باشم و قابلیت یه بلایی سر کسی آوردن رو داشته باشم.با اینکه خیلی دلم برای دوستام تنگ شده بود ولی عمدا جایی هم میدیدمشون راهمو کج میکردم.یا دیروز که از تک تک کاراشون(مهم نیست کی) اعصابم خورد میشد و چیزی نمیگفتم و فقط به زهرا غر میزدم و اونم میگفت خیلی سگ شدی ولی کاری به کار کسی نداری خودت اذیتی.فقط خودم اذیت میشم و معمولا به کسی کاری ندارم.از جمله گول هایی که خوردم نشست های انتقال تجربه یا موضوع های مدیریتی بود که ذره ای احساس مفید بودن احساس نکردم و فعلا دور هر چی دوره و کارگاه و نشست و هر چیزی رو خط کشیدم.امام علی هم که زد تو برجکم یعنی چی که نباید گول میخوردی!منو امیدوار کن امیر جونالبته بعضی اوقات بعضی هاش خوب بودن.مثلا از سخنان آقای دستماچیان در پیش رویداد صدف اینش قشنگ بود که میگفت شما در نهایت همون کسی میشین که دوست دارین بشین و تصورش رو دارین. درسته ممکنه غلط باشه ولی من دوست دارم باور کنم و شبیه تصورم بودن خیلی خوبه چون هنوز اونجوری که میخوام نیستم.یکوچولو دیگه کار داره.خب ببینم دیگه چی تو چنته ی سیو هام دارم بیام تکمیل کنم.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 16:28:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقصیر کیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%87-k3pil1bdl0fz</link>
                <description>به راستی تقصیرکار کیست؟شخصی که گم میکند؟یا جنی که قایم میکند؟یا شاید خبیثی که از سردرگمی من لذت میبرد؟به راستی چه شد که شبی به صبح آمد و یادبودِ خود را نیافتم؟به راستی چه شد که هویتم از کفم رفت؟چه شد؟این سرآغازِ وهمی است؟یا دخالتِ بیگانگان؟عجب!مساله به اینجا ختم نمیشود و دنباله دار است.این کبوتریه که کلش گیجه!خیلی جالب بود برام.پ ن:تو ماهنامه ام توضیح میدم فعلا تو خماری بمونین</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 12:36:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز ورژنِ تابستونی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%86%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-zzwwdva3s9et</link>
                <description>پیشنویسِ ویرگول میفرماید:هر چیزی دلت میخواهد بنویس...اما اگه دیگه میلی به نوشتن نباشه و صرفاً انجام وظیفه و شونه خالی کردن از بارِ شرم باشه چی؟خیلی خیلی تنبل شدم!البته فکر میکنم تنبل شدم، حتی اگه خیلی کارهای دیگه کرده باشم حس میکنم کاری نکردم.همه این ها هم برمیگرده به اینکه کلا این ماه جز به اجبار لای هیچ کتابی رو باز نکردم.بخش اعظمش برمیگرده به این!حالا میتونیم کتابایی که داشتیم و نخوندیم و ۳تا کتابی اشاره کنیم که خریدم و بعدش بهش یه نگاه هم ننداختم و فقط از این ور بردم به اون ور که مثلا بخونم.به روزانه نویسی های خودم هم به زور و آخر شب متعهد بودم؛ اونم چون وقت خواب بود و فقط چراغ اتاق من روشن بود، بابام هی میگفت چراغ رو خاموش کن بخوابیم!چشم پدر جان!دوم آبان هم یه کیک شکلاتی پختیم و بقیش هم من و مامانم خوردیم و چون داداشم گفت ما خوبمون نیست مخصوصاً برای آریا. منم جا نگذاشتم و بعدش که مامانِ نینی هوس کرده بود دیگه کیک ها تو شکم عمه اش بود!بعدشم خیلی غصه خوردم و چند باری هم کیک رژیمی گرفتیم ولی فکر نکنم جبران شده باشه!متمماین ماه حین رانندگی و موقع هایی که آلودگی صوتی کمتر بود و هوا هم خنک تر بود و میشد شیشه رو پایین نکنی، تقریباً هر روز فایل های مذاکره‌ی آقای شعبانعلی رو گوش میدادم؛اما دیگه وقتی به قسمت های مصاحبه با کارآفرین‌‌ها رسید، دیگه نمیفهمیدم چه ربطی به مذاکره داره و کلا فعلا از کارآفرینی خوشم نمیاد و درکش نمیکنم‌.نوادگانِ قدرت‌ اللّه و نازنیناگر به خواندن راجبِ چگونگیِ بقایِ حیواناتِ خانگی علاقه ندارید، از خواندن این بخش اکیداً خودداری فرمایید!هشدار!همونطور که میدونین قدرت اللّه، سری دوم بچه های اولین جفتی بود که گرفتیم و بعد از کوچِ اختیاری خواهر و برادراش و گرفتن بیماری کَنه به صورت خانوادگی،البته در اون و خواهرش دیده نشده بود، ما همشونو فروختیم و من میخواستم نفس راحت بکشم که پاشد اومد!از یجای خیلی دور برگشته بود اومده بود!عجب خری هستی تو آخه!یادم افتاد به خاطره ای که بابام میگفت. که یکی از دوستاش کفترش رو مشهد ول کرده بود و برگشته بود.بخاطر اینکه قدرت اللّه تنها نباشه، بابام براش نازنین رو خرید.نازنین هم سری دوم بچه اش اسم دار شد. نازنین بعد پرریزی بال‌هاش دراومد و کوچِ اختیاری کرد، دقیقا بعد اینکه ۴تا بچه اش رو به دنیا آورده بود.سری اول بچه هاش و قدرت اللّه، بعد رفتنش مریض شدن و قدرت اللّه و یکی دیگه از بچه هاش مردن.یکی دیگشم که من گفتم ببریدش من نبینم میمیره!تا اینجاش تکراری بود!از اینجاش جدیدِ!حالا دیگه گاو مونده بود و یه دختر قرمز مثل نازنین. ولی خب اونم رفت!گاو تنها شد.بابام بجای اینکه برای این بدبخت جفت بگیره، رفت یه جفت قرمز دیگه گرفت.بعد دوباره یه ماده خرید برای گاو.بعد این ها چند هفته بود هیچ واکنشی به هم نداشتن و بابام اعصابش خورد شده بود که چرا غرغر نمیکنن و چرا تخم نمیذارن.دوباره یکیشون رو برد برای چکاب و گفتن آغا بخدا ماده است. بذار یکم خو بگیره!نری که قرمز بود اسمش شد مرغ و جفتش پا صورتی! چون واقعاً پاهاش صورتی تر از بقیه بود قربونش برم ایشاللّه که زنده باشه هنوز.بله!دو تاشون رفتن.گاو موند و زال و رودابه.رودابه همون ماده‌ایه که هنوز خو نگرفته بود.زال هم بعدش خریدیم.اول بهش میگفتم ماهی، به یاد مایکل اسکافیلد که تو زندان بهش میگفتن ماهی، ولی بعدش بابام به من میگفت ماهی و پلن b این اسم بود.فعلا هم که زال و رودابه تخم گذاشتن و گاو هم مقصر رفتن نوادگان نازنین و قدرت اللّه هست.خودش میره تو آسمونا و بلده ولی به اونا یاد نمیده چطور برگردن!خب بسه! این بخش رو مامانم دوست نداره پس زیاد کشش نمیدیم.آب و هوادلیل اینکه این عنوان رو انتخاب کردم این بود که دو‌ماه مهر و آبان و حتی تا چند روز پیش من یه مانتو‌ی خیلی عادی و نه چندان گرم پوشیده بودم و دیروز وقتی با همون مانتو رفتم بیرون دیدم اوخ!هوا پَسه!کاپشنم رو از مامانم گرفتم و بعد رفتم دانشگاه.الانم یه تیشرتی که جنسش به نسبت تابستونِ ها گرمه رو پوشیدم و کت فوتر روش، ولی حاجی گرمههه!من تا شب دانشگاه بودم بخاطر شبِ علم که خیلیم مزخرف بود. در حد یک جمله، من بخشِ نجوم رو دوست داشتم و با تلسکوپ ماه رو دیدم ولی تو یه فانوس بادی نتونستم برم و گفتن دیگه پره و وقت نیست.منم گفتم منکه دو تا از موردعلاقه هام رو دیدم. مرا با شما دیگر کاری نیست!یه غرفه برای مدیریت چی بود؟همونم نبود! فقط یه میز برای صحبت که کسی از بچه‌های انجمن ازش خبری نداشتن و خیلی بد تو ذوقم خورد!من کلِ دانشگاه رو بخاطرِ یه اثری از مدیریت زیر‌ و رو کردم!تنها اثرِ مدیریت!رئیسِ دانشگاهمون. من از صبحِ دیروز دیگه ازش خبری تو کانال‌ها ندیدم و شب که دیدمش دیگه خیالم راحت شد😁تو این میخواستم برم نتونستم🥲تو راهِ رفتن به خونه بودم که دیدم عه !پالتوی فوترِ قهوه ای روشن میتونه متعلق به کی باشه؟معلومه که تنها مجریِ یزدیِ موردعلاقه‌ی من که سار نیست!این رو که دیدم یادِ انیمیشن ونزدی۲ افتادم. دقیقا تو نمایشگاهشون یه همچین چیزی درست کرده بودن و بنظر ونزدی اینا زیادی ساده و ابتدایی بودن.پول‌های خرج‌شده در راهِ رضایِ دل و مخصوصاً معدهخب اول راجبِ کتاب‌هایی که خریدم میگم که برای ارضایِ روحم بود.اول از همه، کتابِ تو مادرت نیستی.من از نیمه های ماهِ آبان پولشو پرداخت کردم و بعد هم قرار بود که جلسه بعد تحویل بدن ولی بخاطر سفرِ استاد کنسل شد و منم چند روز بعد حضوری تحویل گرفتم از مسئولش ولی خب تا دیروز اصلا نخونده بودمش.فقط عنوان‌ها رو نگاه کردم و روش تأمل کردم خیرِسرم!دیروز خوندمش و بعضی جاها باهاش همزادپنداری کردم اما بعدِ یه فصل خوندن، دلم نیومد بقیش رو بخونم و برام سنگین بود!میخواستم یکم جا بیفته.بعد یه متن از مهراد قربانی رو ویرگول خوندم که اونم با یه اشاره به کلمه‌ی پرتکرارِ کتاب من رو یادش انداخت.همینجا تموم نشد و یه نویسنده دیگه، دقیقاً به سبکِ کتاب رده بندی سنی داستان رو مشخص میکرد و اون دیگه واقعا باعث شد یکوچولو اشک تو چشمام جمع شه‌ ولی زیاد نبود همون موقع پاکش کردم.دومی و سومی هم مغازه‌ی خودکشی و میخواهم بمیرم ولی دوکبوکی بخورم بود.از هر دو هم یه تیکه ای خوندم و خوشم اومده و خریدم.راجبِ نویسنده‌ی سومی زیاد نمیدونم ولی نویسنده‌ی مغازه‌ی خودکشی،‌ ژان تولی، من کتاب‌هایی که ازش تو فیدیبو دیدم همه دارک و جنایی بود. همین من رو خیلی جذب میکنه!این دو تا کتاب رو از انتشاراتِ سرزمین من گرفتم و حس میکنم بهش احساس دین دارم و داشتم ترغیب میشدم برای آریا کتاب‌های هوپا رو بگیرم که همراهانم گفتن نه حالا بذار بزرگ شه. حس میکنم هنوز تو کودکی و نوجوانی موندم از این سبک‌ها هنوز برام جذابیت دارن!😅بیاین زیاد تو خریدای من ریز نشیم چون خجالت میکشم!فقط در همین حد که هر روز حداقل یکی قهوه بیرونی خوردم جز این هفته چون سخت‌گیری های پدر زیاد شده و از یه دکترِ طب سنتی شنیده که قهوه برای قلب خوب نیست و مزاجِ قهوه گرم و خشکِ و برای یزد که گرم و خشکِ خوب نیست. باید گرم و تر خورده بشه!منم گفتم پس چایی هم خوب نیست.گفتن که آره حالا هست و ما میخوریم.میخوای از همین امروز نمیخورم.گفتم نه پدر اصلا موضوع این نیست.چیکار به کارِ من دارین آخه؟از اون روز به بعد من مخفیانه و کنترل‌شده و دور از چشمِ پدر، قهوه میخورم. چون میگه این زهرِماری ها چیه میخوری؟امام‌ها به طب سنتی معتقد بودن و همیشه بوده!من نمیدونم کی یادِ تو داده قهوه بخوری!بماند که برام جدولِ مزاج‌ها رو کشید و سعی میکرد توضیح بده که ما باید به تعادل برسیم و من با اینکه اصلا معتقد نبودم تأیید میکردم و چرا واقعاً نمیفهمه من دارم مسخره میکنم و جدی نیستم؟این از بحث قهوه.این ماه رستورانِ مهتاب،آپشنِ جدیدِ پیتزا رو اضافه کرده که واقعا به قیمتش و به نسبت بقیه چیزا میرزه و اونم خیلی گرفتم.یه مانتو هم گرفتم که بیشتر شبیه به گونیِ. بقیه که میگن قشنگه و بهم میاد و با کمربند خوشگل میشه!ولی حقیقتش بدجوری رفته تو پاچه ام و از خریدِ اینترنتی سیر و زده شدم.داداشم میخواست راجبش نظر بده که گفتم لطفا نظر نده(به اندازه کافی خودم از خریدم رضایت دارم!)یه گرنبند که همیشه تو تلویزیون تبلیغش رو میدیدم هم خریدم.اینجوریه که مروارید داخلِ صدف هست و تو باید درش بیاری و بندازی تو محفظه اش و بندازی گردنت.یبار پوشیدمش و بعد رفتم دستشویی اومدم دیدم مرواریدش نیست. اون مروارید پیدا شد اما مشکل این بود محفظه اش زیادی درز‌های باز داشت و مروارید میوفتاد!منم خواستم بهم نزدیک‌ترش کنم که آهنش کنده شد.پیشنهاد سلفون پیچوندن به گردنبند رو نسبت به خراب بودنش قبول نکردم و فعلا خرابه تا شاید چسب بزنیم.باشگاه هم که میرم ولی اصلا خش نی!بزور میرم،بزور ورزش میکنم،بزور برمیگردم خونه، بزور میرم حموم و بزور پروتئین میخورم.اصلا هیچ کدوم از فرایند‌هاش خوشایند نیست.چطور یکی پیدا میشه که از ورزش خوشش میاد و این‌ها رو هم تحمل میکنه؟آقا بیا برای من توضیح بده کجاش تو رو سرحال میاره؟وقتی میفهمی قراره تمام بدنت درد بگیره یا وقتی تمام بدنت کامل درد گرفت؟من تو کتم نمیره!برای من جنبه‌ی طولانی مدتش خوبه.کوتاه مدتش حال نمیده.یه چند روز پیش بعد مدت‌ها یه تراپیِ نزدیک پیدا کردم و با اینکه نظراتِ زیادی نداشت در جلسه اول خوب بود، ایشاللّه که ادامه بدم.بالاخره وفایِ همکارهای نداشته و داشته ام نسبت به وفایِ دوست‌های خیالیم چربید و الان دومین باره از امسال که باهاشون بیرون میرم.با وجود خاله‌ام، تنهایی تو جمعِ بزرگ و زنونه‌اشون، زیاد بهم فشار نمیاره!همایش‌ها، سمینار‌ها و فعالیت‌های فرهنگیِ خودجوشرویداد‌‌های حضوریاین ماه، از این جور کار‌ها زیاد انجام دادم و از ۲۰تا شاید ۲تاش در حد قابل‌قبول بود.اول از همه، قرار بود تعدادی رو با شرکتِ علم و فناوری آشنا کنن و بهشون نشون بدن.همونطور که انتظار میره بعد از یک‌ساعت معطلی گفتن اصلاً نامه‌ی مجوز برای اتوبوس گرفتن نداریم و معذرت میخوایم و ایشااللّه هفته دیگه.این هفته دیگه تا هفته پیش ادامه داشت و در نهایت از حالتِ رایگان، به صورت پولی درآوردنش و دقیقاً گذاشتن روزی که من امتحان میانترمِ رفتار سازمانی دارم.جلسه‌های BM talk که دانشجو‌های مدیریتِ دانشگاه یزد برگزار میکنند رو واقعاً دوست دارم و به اطلاعاتم اضافه میکنه.جلسه‌ی پیش یعنی جلسه‌ی چهارشنبه رو که کلاً نقش مورخ‌های تاریخی رو داشتم و مکالمه‌ها رو نوشتم و حضورِ دکتر کنجکاو فضا رو علمی‌تر کرده بود.هر‌چند باید همه رو خلاصه کنم و شاید این مکالمه طور بودن مورد پسندِ بقیه نباشه.کتابخوانیِ تو مادرت نیستی هم، یک جلسه برگزار شد و دو تا‌ی دیگش کنسل شد.کتابخوانیِ سمفونیِ مردگان هم شرکت کردم ولی چون نخونده بودم، شاید اصلاً رفتنش درست نبود و قبل از پذیرایی بلند شدم رفتم.بانوان کارآفرین هم میومدن و از تجربیات خودشون میگفتن ولی من هدفِ این‌ها رو درک نکردم.یه کتابچه هم با خط ریز بهمون دادن که نمیدونم چرا اصلا دست و دلم به خوندنش نمیره.برای کویر هم روز پنج‌شنبه ثبتِ‌نام کرده بودم که با عرایض مادرم در بابِ نداشتن همراه و سرماخوردگی کنسل کردم. باز هم کویر میبردن ولی شب نبود، صبح تا ظهر بود که بنظرم شب بهتره و ستاره‌ها قشنگ‌ترن!یه جلسه با دولت‌مدار‌ها هم بود که بچه‌ها میگفتن خصوصی‌ها حقوقشون بهتره و چرا باید کارمندِ اداری بشیم و اون‌ها هم در نهایت تأیید کردن و گفتن شما درست میفرمایید و خیلی جلسه‌ی پرباری بود و باید ادامه‌دار باشه.تموم شد؟خیلی تأثیرگذار بود!رویداد‌های آنلاینرادیکال۵ که راجبِ مسیرِ شغلی بود اصلاً مورد پسندِ اینجانب نبود و مثل خیلی از سمینار‌های آنلاین از جمله دوره‌ی ui ux دانشگاه شریف بعد یه نیم‌ساعت ازش خارج شدم و تأسف خوردم که زمانی برای استراحت بین کلاسم نگذاشتم و الکی حین رانندگی به حرف‌های نه چندان کاربردی‌شون گوش دادم.سلامت جسمی و روحیاز لحاظِ سلامت جسمی، تقریبا یک ماه میشه که سرماخوردم و هنوز سرفه‌هام بند نمیاد.برخلاف گذشته که بابام به سرفه کردن گیر میداد و بابتش توبیخ میشدیم، الان مامانم سردمدار این حوزه شده. البته یک هفته است که نسبت به من واکنشی ندارن.الحمد للّه!وزنم هم کمتر شده این ماه و رسماً عضله آب کردم طوری که مربی‌ام گفت حتماً به رژیمت پایبند باش.باش!علاوه بر این ها حس میکنم بعضی از حرکت‌ها رو بد میرم که باعث کمردردم شده و هر چی تلاش میکنم درست نمیشه.من هیچ‌وقت این بعد رو درک نکردم. داره حالم به هم میخوره از بس درک نکردم رو تکرار کردم!نمیفهمم چی میشه که یروز خیلی خیلی خوشحالم و یه روز خیلی خیلی ناراحت و خیلی از روزها هم میگم حالا خوب بود بد نبود.اما فهمیدم میزان خوشحالیِ من برخلاف تصورم، با میزان کارهایی که انجام میدم لزوماً رابطه مستقیمی نداره. ممکنه یروز تمام کار‌هایی که از نظرم ارزش میاد رو انجام بدم اما حالم خوب نباشه!اولین تراپی‌ای بود که از اول تا آخر من حرف میزدم. بقیه جلساتی که میرفتم بیشتر طرف مقابل سوال میپرسید ولی اینبار من یه لحظه هم ساکت نمیشدم. حس میکنم خیلی حرف زدم. انقدر زیاد که میخواستم خیلی از موضوعات رو در لحظه بگم ولی یادم میرفت.حس میکنم حافظه ام کندتر شده!خیلی کند!یه مطلب رو میخونم و وقتی میخوام بگم همون موقع یادم نیست.چند ماه پیش تو گوش دادن مشکل داشتم. این ماه فکر میکردم تو خوندن مشکل پیدا کردم و متن رو نمیفهمم ولی با خوندنِ تو مادرت نیستی فهمیدم نه!اون موضوع ثقیل بوده و اصلاً موردعلاقه‌ی من نبوده!از اون گذشته بعضی از مواقع با خودم فکر میکنم الان این خاطره‌ای که دارم واقعیه یا تو خواب بوده؟اصلاً دیگه تفاوتش رو متوجه نمیشم.بخش پایانیتو کامنت‌های ویرگول دیده بودم که احساس پوچی و کاری انجام ندادن، ترند این روزهای جوان‌هاست و واقعاً ناراحت شدم که ناخودآگاه در ترندی شرکت کردم!من همیشه از ترند‌ها دوری میکنم اما همونطور که در جلسه BM talk گفتیم، ترند‌ها ممکنه منجر به فرهنگ بشن و از اونجایی که ترند‌ها خودجوش اند؛کنترل و هدفی ندارن.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 12:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهری ماه🌝🌛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%F0%9F%8C%9D%F0%9F%8C%9B-pxtidxecpx17</link>
                <description>آه و افسوس که نفهمیدم این ماه چطوری گذشت.کارمبعد از اینکه انتخاب واحدم رو همون سرکارم انجام دادم فرداش پنج شنبه بود و از شنبه هم دانشگاهم شروع میشد و منم که میخواستم برم با رئیسم صحبت کردم و اونم که از همکارم،سونیا زخم خورده بود گفت پس نمیتونیم باهم همکاری کنیم و موفق باشید.صبح اول وقت هم به اون یکی رئیس گفتم و اون چیزی نگفت و واکنشی نشون نداد.قبل اینکه برم با رئیسم صحبت کنم با مامانم صحبت کردم و بعد اینکه صحبتم با ایشون تموم شد هم دوباره به مامانم زنگ زدم و خالم در این موقع بود که فهمید و ما همگی شوکه بودیم و تا ظهر از همه خداحافظی کردم و چند نفری هم گفتن اخراج که نشدی! اینجوری نگو!کم مونده بود گریه کنم ولی نکردم.دوره ها و آموزش و مهارت هاطراحی چهره رو باز هم شروع نکردم ولی فن بیان خیلی ویدیو دیدم و تمرین هاش رو هم انجام دادم و دوره آنلاین نویسندگی هم تموم کردم؛ولی بعضی از تمرین ها خیلی سخت بود و شاید نشدنی.مثلا ۲۵صفحه تو یک روز راجب خودت نوشتن خیلی سخته و من نتونستم یا مثلا حکایت های سعدی رو من اصلا نتونستم پیدا کنم که بخونم.یا راجب فن بیان من وقت نکردم تو یه هفته ۱۰تا مترادف برای یک کلمه پیدا کنم و از اون گذشته به کار هم ببرم!متمم هم که مطالبش برام خیلی جالبه ولی نمیتونم اشتراک بگیرم.فعلا دارم از محتوا های رایگانش استفاده میکنم.یبار دیگع که اشتراک گرفتم تقریبا هیچ استفاده ای ازش نکردم و حسرت خوردم.تقریبا یکسالی میشد که متمم گوش نداده بودم و الان مذاکره رو شروع کردم.خیلی برام جالبه که من اکثرا رفتارم اجتنابیه و همین سبک رفتار بیشتر باعث افسردگی میشه و حق افراد خورده میشه و چیزی نمیگن ولی به شدت از سبک تهاجمی خوشم میاد و مواقعی که به کار بردمش لذت بردم.بعد از یکسال که زبان رو بخاطر اساتید بدش ول کرده بودم و فکر میکردم وقتی کاربرد عینی نداشته باشه برای چی باید یاد بگیرم،به اهمیتش پی یردم و تعیین سطح آنلاین هم دادم ولی کلاسی رو هنوز نرفتم و هر روزی که میرم دانشگاه به این امیدم که یکم کتاب زبانم رو خونده باشم و بعد تعیین سطح حضوری بدم؛ولی هنوز نکردم.اوایل مهر و همزمان با اسباب کشی داداشم،خیلی محتواهای مربوط به رشته ام رو میدیدم و دوباره انگیزه گرفته بودم ولی خب به قول دوستم و به عقیده خودم با ویدیو نمیشه از شغل و علاقه چیزی فهمید و باید تجربه و عمل کرد.نه آنچنان درس میخونم و نه کار میکنم و نه کلاس زبان رفتم.اُف بر من!نمیدونم چرا خودمو مقید میدونم که درس های رشته ام رو بخونم و معتقدم شاید به دردم بخوره!خب به چه دردی؟نمیدونم!یکی از استادامون هم میگفت شما بخونین و کاری نداشته باشین که کاربردش رو کِی میفهمید.از یه طرف از هم کلاسی ترم بالاییم فهمیده بودم،پیشگامان نیروی نویسنده گرفته و با خودم میگفتم نزدیک دانشگاه هم هست یروز برم.از یه طرف چهارشنبه ای دانشگاه بچه ها رو میبرد پارک علم و فناوری که بچه ها با محیط آشنا شن که گفتن به ما که نامه نزده شده نمیتونیم اتوبوس بفرستیم و افتاد هفته بعد.تو یکی از درس هام خیلی ضعف دارم و باید روش کار کنم و مدیریت استراتژیک هم که خیلیه و تمرین هم زیاد داره.دارم با این بهونه خودمو توجیه میکنم چرا سرکار نرفتم.کتاب ها و سرگرمی هاکم و بیش صد سال تنهایی رو خوندم ولی هنر خوب زندگی کردن رو هر روز گوش دادم و تمومش کردم.شازده کوچولو هم خیلی پیشنهاد کرده بودن و منم قبلا تا یجایی گوش داده بودم ولی الان رسیدم قسمت یکی مونده به آخرش.خیلی فضای قشنگ و رویایی ای داره!من خیلی دوستش داشتم.تقریبا هیچ فیلمی ندیدم ولی هر روز تو اینستا بودم.اوایل ماه کمتر و این اواخر خیلی بیشتر و الان هم دارم به یوتیوب پناه میبرم بلکه ویدیو ها طولانی تر باشه تمرکزم از دست نره!چقدر جمله هام یکی مثبت و یکی منفی شده!مناسبت ها و جشن هاتولد داداشم و تعیین جنسیتِ نی نی کوچولو مون یکی شده بود و مامان خوشگلش کلی تدارک دیده بود و هر دو طرف خانواده رو دعوت کرده بود.ژله و آب میوه و آجیل و سینی مزه رو گذاشته بودن رو یه میز،که بدبخت داشت تا میشد.جنسیت هم همونطوری که فکر میکردم و آخر ها خودش تقلب داده بود فهمیدم چیه ،و برای بچه نامه هم نوشتیم.عروسی پسر خالم هم همین ماه بود و من تا یک هفته قبلش هیچ کاری نکرده بودم و بعد به فکر افتادم و یکشنبه ای که گذشت روز عروسی بود.من از شب قبلش موهامو چرب کرده بودم و صبح رفتم حموم و بعد هم صورتم رو اصلاح کردم.ناهار رو تو ماشین خوردیم و بعد ۱۲ونیم رفتیم آرایشگاه تا ۶شب!هیچی هم بینش استراحت نکردیم و هیچی نخوردیم!منکه کلا همینطوریم ولی عروسمون خیلی گناه داشت.نه آرایش صورت و نه مدل موهام طبق انتظاراتم پیش نرفت و دقیقا برعکس شد.مدل موی باز میخواستم ولی گفتن موهاتون خیلی نازک و لخته و زود موهاتون فرش میره و باید بزنین بالا!اگه حداقل یجور یه مدلی میزد انقدر نمیسوختم ولی همینحوری پیچوند گذاشت بالا.خو ابله یه مدلی بزن!اگر گیره خودم نبود که این مدل عهد قجری چه جذابیتی داشت؟اول آرایش صورتم رو انجام دادن و با اینکه کلی با هم سر رنگ قرمز و صورتی بحث کردیم و جالب اینه که عروسمونم میگفت اون صورتیه نه قرمز!این خانوم هم مدل موهاش رو دوست داشتم هم میکاپش ولی میگفتن این صورتیه!کلا این خانومه بنطرم خیلی خوشگله!ولی تقریبا شبیه این شده بودم از دورهر مدل مویی هم نشون میدادم میگفت نه قدیمی شده ،نه این فلانه، این بهمانه!خود عروسی ولی خوب و قابل تحمل بود.هر چند داداشم هم نبود که با همدیگه بریم بیرون تالار جیم شیم و تونست آخرای عروس کشونی بیاد.کلی ویدیو رقص دیده بودم ولی چون تمرین نکرده بودم نتونستم برقصم و آدمی هم که نرقصه میگن چرا خودشو گرفته؟خو بلد نیستم ولم کنین!این رویدادی که میگم مال امروزه!ولی امروز یکمه!ولی تو همین پست مینویسمش.امروز خسته کننده ترین و مزخرف ترین روز من بود.۹صبح بیدار شدم و مجبورا چند تا لقمه نون پنیر خوردم و مامانم هم هی میگفت من بخاطر تو چیزی نخوردم بیا بخور.خو به من چه!بخور دیگه!بعد هم طبق معمول قهوه خوردم و متمم گوش دادم و لباس ها رو با صدای شازده کوچولو پهن کردم و به کفترام گفتم بیاین جلو و یه گوشه قایم نشین ببینمتون!یکیشون خیلی خجالتیه و سریع هول میشه مثل دخترم نازنین که رفت!یه زوج هم شبیه نازنین گرفتیم که من کاکلیه رو دوست دارم و خیلی خر نگاه میکنه.بچه ی نازنین و مرحوم قدرت الله،یه سیاهه که خواهرشم رفته.خواهر برادرای قبلیش هم مثل باباشون نمیدونم چشون شد یهو که گوشه گیر شدن و بعد هم مردن و هر چی گفتم بیاین ببریمشون دکتر گفتن نه خوب میشه!بچه هام مردن!🥲هععییی!داشتم چی میگفتم؟آهان!ساعت ۱۲و بیست دقیقه با مامان بزرگ و بابابزرگم که اونا هم بازنشسته بودن رفتیم سیب و نار،مراسم بازنشسته ها و همسر هاشون.کلی حرف زدن برامون و هیچ خاصیتی هم نداشت.اجرای سه تار و ساربازی های مجری یزدی،آقای قانع هم بود.غذاش هم جز مرغش که اونم بزور از جلوی بابابزرگم خوردم بقیه چیزهاش خوشمزه نبود.بعد جالبه هی ازت میپرسن خوب بود؟آره خوب بود!ول کن فقط!آخر کار هم یه پتو به آقایون و گل هم به خانوما دادن.منم که نخاله بودم و هیچی نگرفتم.هزینه هام😐😅تو یه هفته هم رویه لباس مجلسی خریدم هم ست ورزشی،شال و ست لباس شلوار حوله ای.این ماه،سه بار هم نزدیک ۷۰تومن پول قهوه های ماشینی دادم.اون اسپرسو هایی که تقریبا هر روز خوردم بماند!روز آخر ماه هم خواستم از تخفیف فروتن استفاده کرده باشم و پیتزا سفارش دادم که پیکش رایگان درومد ولی تخفیف ۱۲درصد دانشجویی نداشت.جالبه که تو سایت با ۱۹درصد تخفیف بود ولی بدون هزینه پیک برای من ۳۶۰تومن درومد.هنوز وقت نکردم زنگ بزنم ببینم چطوری حساب کردن!پیتزاش هم بنظرم مالی نبود!چرا آخه؟!تازگیا همه چی بی کیفیت و مسخره شده یا من اینطوری شدم؟همین دیگه ایشالله ماه بعد هم میام نق میزنم میرم.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 22:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان1404من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%861404%D9%85%D9%86-qef9msrss1oa</link>
                <description>بعد از تموم شدن امتحاناتم خیلی به بابام اصرار کردم بالاخره من رو یجایی پیش دوستاش سرکار بفرسته.آخرین امتحاناتم زبان تخصصی ۲ و روانشناسی سازمانی بود که هر دوش ۳۰ام بود و پشت سرهم.یک هفته ای گذشت و چند تا پیشنهاد های پدر،جاهایی مثل شهرک صنعتی بود که خیلی دور بود و سرویس هم نداشتن.خیلی اتفاقی مامانم به نظرش اومد که به خاله ام پیشنهاد بده که من میتونم برم شرکتشون؟از قضا هم نیروی فروش میخواستن و من از ۷ام شروع به کارم بود و درست روز بعد از تولد خاله ام.اول قرار بود باهام حرف بزنن بعدش گفتن ولش بیا همینجوری حرف نمیخواد!منم که دیگه هر چی انیمیشن دلم میخواست قبلش دیده بودم خودمو برای اونجا رفتن آماده کردم.الان که به آخرای تابستون نزدیک میشیم حس میکنم بهترین تابستون عمرم رو گذروندم.علاوه بر اینکه خانواده ام برام تولد گرفتن و قبلش بولینگ رفتیم،با اینکه خیلی توقع هم داشتم و در عین حال میگفتم چرا باید برای توی تازه وارد تولد بگیرن؟تولد من و مردادیای شرکت رو تو روز تولد یکی دیگه از کارکنان گرفتن و چندین تامون سوپرایز شدیم!بابام دو دقیقه رفته بود کادومو بیاره برای همین تو عکس نیست الهی بگردم مظلوم واقع شده!(تولدم با خانواده ام۲مرداد)تولد مردادیای شرکت.منم دومین سنجد شرکتم که عین خانم احمدیان خنده هام دندون نماست.تولد یکی از رئیس های شرکت هم ۲مرداد بود ولی نشد که بیاد اونم سوپرایز کنیم، قسمتش نبود بدبخت!نمیتونم بگم کارمو خیلی دوست دارم ولی بدک هم نیست.با اینکه یکم از کار قبلی ام که شامل یجایی نشستن و هیچ کاری نکردن بوده بهتره و یکارایی میکنم ولی بازم حس میکنم چندان هم مهم نیست و کسی هم انجام نداد هم نداد.حسن خوبی که داره اینه که خالم اینجاست و هوامو داره و بیشتر از اینکه هوامو داشته باشه، خودش متوجه اشتباهات بی پایان و همیشگی من میشه و میگه :حالا دیگه دورم بگردی مریم!حسن دیگه اش اینه که چون سرویس داره من نباید رانندگی کنم و دوست دارم.با شروع سال تحصیلی ام هم نمیدونم چطور واحد بردارم که یه کارم هم لطمه نخوره و آیا ممکنه؟یه عادت که از پارسال میخواستم شروعش کنم کتاب خوندن بود و دوره نویسندگی.دو تا کتاب رو تموم کردم یه همین دو ماه و همزمان دارم چند تا کتاب میخونم و حس خوبی داره.حداقل کتاب خوندن برای من ارزش بوده و الان حس بهتری به خودم دارم!از پایان امتحاناتم که خداروشکر برای من در همون حین جنگ تموم شد و به شهریور نکشید چون خودم خواستم زودتر تموم شه بره دو تا دوره رو شروع کردم یکی طراحی چهره و یک دیگه نویسندگی.طراحی چهره رو بعد از مدتی که رفتم سرکار نتونستم ادامه بدم چون از ۶صبح میرفتم تا ۴بعدازظهر و تا الان تونستم دوره رایگانِ نویسندگیِ شاهین کلانتری رو ادامه بدم و با اینکه ۱۰هفتگیه ولی من هنوز نتونستم تمومش کنم.چند تا تمرینش هم واقعا در توانم نبود انجام بدم و همین سختگیری های بی مورد و فشار آوردن الکی باعث شده یکم از علاقه ام به نویسندگی کم بشه و اونو از روی عادت و تکلیف انجام بدم.راستی برای تولد بابام هم پیشنهاد دادم که پازل بخرن که اگه استفاده نکرد من با کمال میل خودم همشو حل کنم.همین امروز صبح آخرین دونه اش هم گذاشتم و یکم ناراحتم که بقیه کمک کردن و خودم همش رو حل نکردم!آخرین قطعاتنتیجه!زیادی قشنگه مگه نه؟بعد از اینکه اطمینان حاصل کردم که دیگه آموزش ثبت سفارشی نیست که من ندیده باشم الان میخوام دوره های دیگه ای راجب به بقیه قسمت هاش ببینم.(مربوط به کارمه!)مثل اینکه سامانه نوسا هم آموزش نداره و باید به صورت محلی از بقیه یاد بگیرم خیلیم عالی!میخواستم اینم تو نت پیدا کنم که همکارم گفت پیدا نکن نیست،چون آموزش دادن و رفتن!دارم کتاب صوتی هنر خوب زندگی کردن رو گوش میدم و یسری چیز ها برام بدیهیه و یسری چیز ها واقعا با باورهای قبلیم در تضاده و هنوز هضمش برام سخته!عقل سرخ هم امروز گوش دادم ولی خیلی کم راجبش فهمیدم!خیلی ادبی بود و منم اینقدر دانش ادبی نداشتم که بفهمم.احتمالا بخوام منم کپی برداری کنم و منم ماهانه گزارش بنویسم و پست کنم چون موضوعاتم برای نوشتن کم شده و بنطرم سطحی میاد که بنویسمشون.خوشحالم که وقتی هیجان های اولیه از کارم داشتم نیومدم مثل ندید بدید ها از همکارام بنویسم و اونا رو توصیف کنم.بعدا احتمالا پشیمون میشدم!با یه نگاهی کلی به تابستونم، حالم تو اکثر روزها خیلی خوب بوده چون رنگشون بیشتر آبی و بنفشه!(آبی تو جدول حالات من یعنی خیلی خوب و بنفش یعنی عالی)تازگیا دارم به این نتیجه میرسم که من در معمولی ترین حالت ممکنم هم غالباً غمگینم و گاهی بعضی اتفاقات شاید اونم یه مقدار خیلی کمی منو خوشحال کنه!بچه که بودم تو یکی از گروه های تلگرامی میخوندم که نوشته بود مردها همیشه غمگینند و یچیزهایی خوشحالشون میکنه و ذات زن ها شاده و ممکنه یچیز هایی حالشون رو بد کنه!تا سال ها به این باور داشتم ولی الان بنظر چیز چرندی بیش نمیاد!شایدم من یه مورد استثناعم که کلا همینجوریم!ولی یه فرقی که الان با یکسال پیش داره اینه که با وجود همه تکراری بودن ها و خوب و بدی ها ،زندگی رو بیشتر دوست دارم و نسبت به قبل که برام غیر قابل تحمل بود الان قابل تحمله!شایدم تاثیر خوبِ کار کردن باشه و نه چیز دیگه ای!امسال هم مسافرت نرفتیم و خداروشکر که ما مثل خاله هام و مامان بزرگ و بابابزرگم مشهد نرفتیم.دیگه نمیخوام برم مشهد.اگه خواستن برن من نمیرم.دوست دارم شهرهایی مثل اصفهان و شیراز برم که تا حالا نرفتم.نزدیک تر هم هست.از وقتی تو شرکت آهنگ میذاشتن منم چون بعضی روزها میگفتن تو بذار و من هم از دَم همه قری بود،آهنگ های جدید دانلود کردم و دوباره به دوره ای برگشتم که روی بعضی آهنگ ها قفلی میزدم.ممکنه آلزایمر هم نگیرم چون کسایی که آهنگ گوش میدن نسبت به اونایی که گوش نمیدن، کمتر آلزایمر میگیرن.تو اون مدتی که گوش نمیدادم فکرم این بود.امروز احتمالا برمیگردن و کارای همکارم کمتر میشه و ممکنه اتاق کارمون هم عوض بشه و بریم یه جای بزرگتر و بهتر!پر حرفی تا چه حد؟!من رفتم دیگه.تابستون خوبی رو گذرونده باشین ایشالله!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 15:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Hande ercel</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/hande-ercel-rysjoxq2pwlq</link>
                <description>همه ی ما میدونیم مقایسه کردن خودمون با دیگران کار خوبی نیست.اما من خودم اینو میدونم که خودآزاری دارم و خودمو زیاد دوست ندارم و آنچنان دختر خوبی هم نیستم.بنابراین دلم میخواد از کسی که بنظرم خیلی خوشگله و بنظرم زمانی که تپل بود شبیه من بود صحبت کنم‌.اما همونطور که مشخصه زیبایی ایشون به این دلیل نیست که منم مثل ایشون زیبا هستم.من ظاهر خودمو دوست ندارم ولی تغییرش هم نمیدم.این بازیگر ترکیه ای چندین سال زیباترین زن جهان شده ولی به خاطر بازی اش کسی تحسینش نمیکنه.منم نمیکنم بنظر منم بازیش به اندازه زیباییش معروف نیست.اولین سریالی که ازش دیدم عشق حرف حالیش نمیشه بود که من از تلویزیون و خیلی نصفه و نیمه مثل یه سریال دیگه که تو بچگی میدیدم و جان یامان و دمت اوزدمیر باهم همبازی بودن.اونجا تپل بود و مردم بخاطر صورت گردش لقب نون فتیری رو بهش دادن که الان که من وزن اضافه کردم همین حس رو دارم.سمت راستی قیافه قبلشه و ممکنه شبیه من باشه.سمت چپی قیافه الانشه.این پست قرار نبود خودتخریبی باشه ولی شد دیگه!دخترمون مامانش سرطان خون گرفت و نیاز به پیوند داشت و هانده خیلی وزن کم کرد تا پیوند بزنن ولی مامانش شب عمل تموم کرد و هانده تا مدت ها خوشحال نبود.این منو یاد یکی از عزیزانم هم مینداخت که همین شرایط رو داشت.حتی سریالی که با کرم بورسین که قبلا پستشو گذاشتم بازی کردن هم منو یاد یه زوج مینداخت که دقیقا عشقشون از نفرت شروع شد.قیافه اش تو سریال تو درم بزن خیلی خوب بود و بعد سریال هم با هم وارد رابطه شدن و من در حالت انکارشون برای سریال که بهشون گیر میداد رابطه اشون رو دوست داشتم و وفتی واقعا باهم رفتن ناراحت شدم؛ولی حالا که جدا شدن خیلی ناراحت شدم و از عشق دلسرد شدم اصلا.بنطرم مژه هامون که بلنده بهم شبیهه و وقتی صورت فتیری بود به من شبیه بود الان خوشگلتره.البته مژه هاش از من بلند تر و پرپشت تره.هعیی!این پست قرار بود راجب خوشگلیای هانده باشه پلی با چاشنی خودزنی همراه بود.لقب نون</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 20:39:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو عدد خرِ دوپا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%AF%D9%88-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D9%90-%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7-heebvrdlak24</link>
                <description>یکیشون سفید سیاهه و یکی دیگشون سفیدُ و قرمزه. اون سفید سیاهه آنقدر ناز و خره که از سمت های دور اومده و خونه مونو پیدا کرده!دلمو دیوونه کرده!خب قضیه از این قراره که این دو تا منو شیفته خودشون کردن.پسرم همون طوری که گفتم با خانواده اش فروخته بودیمشون چون مامان باباش کنه گرفته بودن و ما نمی‌دونستیم میشه یه سمی بگیریم بریزیم تو آبِ آب تنیشون که کنه ها زدوده بشن!ولی ایشون فردای روزی که فرستاده بودیم دیدیم صدای بال پرنده میاد و عه ببین کی اینجاست!پسری که چندین ساعت با جفتش میپریده ولی جفتش نفهمیدیم چی به سرش اومد که دیگه نیومد.برای همین بابام براش یه خانوم خوشگلِ قرمز خرید که خیلی ناز و ظریف بود.مامانم از روز اول هم میگفت خیلی نازه!نازنین و قدرت اللهاما دخترمون زیاد هم شانس نداشت.گیر یه نامادری بی منطق افتاده بود که میومد روی تخم نازش میکرد و گاهاً اینقدر تکونش میداد که بالا بیاره یا صداش در بیاد و بغ بغو کنه.شوهرشم خیلی به اون نگاه میکرد تا زنشو ول کنه ولی اون از رو نمی‌رفت و هر چند وقت یکبار به زور آبتنی بهشون میداد.الان دومین سری از تخم هاتون رو گذاشتن و اولین سری جوجه شدم و من و بابام انتظار داشتیم به مادرشون برن و قرمز شن چون زن مادر غالبه!ولی به باباشون رفتن و ما موندیم و پرهاشون!بابام نمی‌ذاره تخمشون رو بردارم بخورم.خودش می‌گفت سری دوم بچه هاشون خوب نمیشن،خب منم میخورمشون که مشکل حل شه!این اواخر خیلی اتفاق های بدی افتاد و من ابتدا خیلی خودمو درگیر نکردم و واکنشی نداشتم.به مرور با فهمیدن بیشتر،تو دور باطل چک کردن اخبار افتادم تا به الان.ولی من به آمدن فردای بهتر و عاری از وجود مانع بزرگ و خونخوار امیدوارم، همون‌طور که تو خوابم این صحنه رو دیدم؛ مشتاقم تو واقعیت هم همون‌طور برام مجسم بشه و باورمون نشه از این اتفاق و به هم مژدگونی بدیم.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 20:28:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داره یک سالت میشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-azuthe4dyizr</link>
                <description>داشتم یه این فکر میکردم که داره یکسال از همراهیت باهام میگذره.یکساله که منو درگیر خودت کردی و باعث شدی حال و احوالم تصاعدی و تنازلی و الان هم روی یه خط صاف باشه.باعث شدی به مرحله پوچی برسم و بعد به خودم بیام و علایقم و چیزی که منو به این دنیا پایبند کنه رو پیدا کنم.هنوز یک ماه از اومدنت نگذشته بود که با خبر بد فوت پدربزرگم مواجه شدم و در کمال تعجب کاری کردی که از فوتش حتی خوشحال بشم!پدربزرگم و عموی شهیدمتو همچین بد مطلق هم نبودی!باعث شدی بفهمم خرید کردن یکی از بهترین ذوق های دنیاس و با هیچی عوضش نمیکنم.باعث شدی به کافئین ها و شکلات ها عشق بورزم و در دیگه ای از لذت ها به روم باز بشه!باعث شدی همین دیشب چشام قلب قلبی شه از طعم زیرِ دندون رفتنِ پیازداغ آش آبادانی.تو باعث این تغییرات بودی ولی مهم تر از اون کسی که باعث شد من این تغییرات رو بفهمم و ثبتش کنم ویرگول بود!ویرگول برای من یعنی جلیقه نجات وقتی توی حال خودت نیستی.ویرگول برای من یعنی روزنه ای که دیگران حال بدت رو از روی نوشته هات بفهمن و به دادت برسن!بیشتر از یکساله با ویرگول و کمتر از یکساله که باتوعم!خوش به سعادتم که تولد هردوتون رو جشن میگیرم!تولدت مبارک ویرگول!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 19:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که همدمم سیاهی شب بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%85%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-xadcffpu0tmr</link>
                <description>یادم میاد به شبی که باورم به یکی از دوست داشتنی ترین کسم عوض شد.شبی که تا صبحش خوابم نبرد و مدام گریه میکردم و تو ذهنم دنبال مقصر میگشتم‌.شبی که کینه ای عجیب داشتم و الان خبری ازش نیست.حتی رابطه ام با اون آدم بهتر از قبل هم شده!نمی‌دونم شاید من زود یادم می‌ره یا زود می‌بخشم!اون روز،من از بعد از ظهرش رفته بودم خونه مامان بزرگم تا خاله ام بهم سرم وصل کنه.یادمه خیلی بیحال بودم و دوتا سرم بهم زدن و بینش بهم گفتن برو دستشویی ولی نرفتم خب نداشتم؛چون بدنم خیلی بهش نیاز داشته انگار.این گوگل هم که نمی‌ذاره عکسی که خودم گرفتم رو سیو کنمسرم رو در حالیکه بچه های خالم روم راه میرفتن وصل کردن و من بعد از سرم دیدم بچه ها خیلی بالشت ها رو برمیدارن و خونه رو کثیف میکنن منم این فکر به سرم زد که« یکی برای همه،همه برای یکی» اگه بقیه کاری نمیکنن تو بکن!(خب دردت چی بود دختر؟)و به این ترتیب پاشدم بالشت ها رو ازشون گرفتم و صداشون درآمد ولی یکیشون بهم حمله ور شد و من شوکه فقط وایساده بودم که بقیه اومدن و جدامون کردن.من با اینکه مقصر بودم ولی شاید هم نبودم گریم گرفت و خاله ام بهم گفت ولش کن این دیوونه اس!با خودم عهد بسته بودم که دیگه خونه مادربزرگم نمی‌رم و اینجوری تنبیهشون میکنم.مامانم می‌گفت بسه دیگه بگیر بخواب.میگفتم خوابم نمیبره.میگفت کاش خاله اینبار نزنه بچشو.جالب این بود که مامانم درمان بیخوابی رو خواب میدونستم و بااینکه میگفتم چی میگی آخه مامان ولی  در کمال تعجب نماز صبحمو خوندم و خوابیدم.اما هفته بعدش خودم اون موضوع رو با دختر خاله ام درمیون گذاشتم و ازش عذرخواهی کردم.با این حال تا مدت ها باهاش کاری نداشتم و حتی می ترسیدم درگیر شیم و دیگه از اون به بعد دیگه جایی دخالت نمیکردم.خاله ام بعد از اون اتفاق چندین بار بهم کادو داد ولی از این موضوع ۴ساله میگذره و من به تازگی کتاب مورد علاقه ام رو بهش قرض دادم.هر بار هم که همو میبینیم همو بغل میکنیم و میگیم چندین ساله ندیدمت.از این اتفاق هیچ نتیجه ای نمیتونم بگیرم حتی بابت نتیجه ای هم که گرفتم:اینکه کینه ای نباشم و ببخشم هم،تردید دارم.یادمه میخواستم برای داداشم و عروسمون توضیح بدم که چیشده ولی گریم گرفت و نتونستم.نمیدونم اون موقع دیدشون بهم چطوری بود.نمیدونم بقیه راجب این اتفاق چی میگفتن اما ما هیچی راجبش به بابام نگفتیم.نمی‌دونم چرا دوباره یادم اومده و گذشته رو دارم شخم میزنم ولی می‌خوام ازش درسی بگیرم و بذارمش کنار.نظرتون چیه؟به نظر خودم یکم بی دست و پا بودم که منم همون موقع نزدمش.گوگول بود پولاش رو می‌گرفت و مینداختش تو زیر زمین!</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 17:32:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشنواره رویش یا نمایشگاه کتاب تهران؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-vhmt5ltbp5gx</link>
                <description>پارسال همین موقع ها دانشگاه یزد،اردوی قم و کاشان و تهران گذاشته بود.در اصل به هر کدوم از این جاها سک سک میکردیم و می‌رفتیم بعدی.من دقیقه آخری و از مهلت اردو گذشته پولشو پرداخت کردم و با دوستام فردا صبحش عازم شدیم.تو راه خیلی خسته بودمتو راهقم که خوش گذشتن نداره ولی اونجا زندگینامه خواهر امام رضا رو خوندم و دوستام هم رفتن نماز بخونن.یادمه دوستم تعجب کرده بود از روی ناچاری چون گوشیم شارژ نداشت به چی پناه بردم.برای اولین بار گلاب گیری رو دیدم و هر چی به مامانم گفتم چیزی نمیخوای برات بیارم می‌گفت نه.پشت سرمون گلای محمدی ان که من چون دیدم بقیه خیلی از کلا رو کندن دیگه من نکندم.اینجا داشتم از شدت آفتاب کور میشدم!و غذایی که تو بارون خوردیم بعد دیدن گلاب گیریودر آخر نمایشگاه کتاب تهران که مسخره ترینش بود.شاید چون من نمی‌دونستم چی می‌خوام و فقط رفته بودم کتاب ببینم و همگی خیلی اونجا خسته شدیم. قرار شد همه زود دم اتوبوس باشن ولی خیلیا دیر کردن هر چند اتوبوس هم خیلی دیر اومد وما از بارون به یه مینی بوس که اونجا پارک شده بود پناه بردیم که چشمتون روز بد نبینه چند تا مرد داشتن صبحانه می‌خوردند و گفتن نیاین.بدین گونه خیس هم گشتیم.اولش که میخواستم بنویسم تو نظرم بود بگم نمایشگاه کتاب تهران خوش نگذشت و جشنواره رویش خوب بود،ولی برنامه های جانبی نمایشگاه کتاب تهران باعث شد اونم خوش بگذره.اما بخش موردعلاقم من جشنواره رویش!که هر روزش رو با شوق و ذوق میرفتم و دوستم زهرا هم نماینده غرفه یزد بود البته که اصفهانیه ولی خب.شاید اتفاق خاصی هم نیفتاده باشه اما من خیلی خوشم میومد از اجتماعی که با هم بودیم و دیگه نماینده غرفه ها هم منو میشناختن از بس اونجا بودم.اینجا یه تابلو بود که یا چیزی باید می نوشتیم یا رنگش میکردم که من داشتم رنگ میکردم.چندین تا تئاتر قشنگ و یزد گردی و برنامه های مختلف داشت که کسی زیاد نمی‌دونست و یکم برنامه هاشون به موقع نبود.یکی از تئاتر هاشون که اسمشو یادم نمیاد.یادمه یبار تا شب دانشگاه مونده بودم و کلاس زبان آنلاین هم داشتم و میانترم هم داشتم اما یزد گردی رو رفتم که طبق معمول مسجد جامع بردنمون.یه برنامه ای هم که ریخته بودن که حالا اجرا نمیشه اینه که یه تفریحگاه بسازن برای خوابگاهی ها که منم رفتم اما هیچ چیز خاصی نداشت فقط خوبیش گل کاشتند بود که الکی به نمایندگی دانشگاه شریف این کارو کردم.فقط آخر این ماجراجویی به خوبی ختم نشد و تصادف کردم که تو نوشته های قبلیم راجبش نوشتم.در اصل این تصادف کل ذوقم از این رویداد رو کور کرد.من خیلی از ایشون خوشم اومده بود.فقط کارش این بود که باهاش عکس بگیرن ولی باحال بود!ولی در کل من از جشنواره رویش خیلی خوشم اومد و از نمایشگاه کتاب نه برای همین هم امسال نرفتم.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 17:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویژگی های من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-qot0q0xio9ge</link>
                <description>یکی از ویژگی هایی که از وقتی یکم سنم از دبستان بالاتر رفت بهم اضافه شد.عذاب وجدان کارایی که نکردم بود.فرقی هم نمیکرد که حتی رو تخت بیمارستان بوده باشم در هر صورت اگه هر روز زبان نخونم،یه درسی از دانشگاه نخونم،تمرین تایپ نکنم(به تازگی)روزانه نویسی نکنم و متمم نخونم انگار یچیزیم کمه یا انقد با خودم فکر میکنم که چرا انجامش ندادی و خودخوری میکنم.هر کی ندونه فکر می‌کنه خود درگیری دارم و شاید هم دارم.بابت ۳۰دقیقه درس خواندن یا نخوندن مدام از مامان بابام نظر می‌خوام که بخونم یا نه و خودم نمیتونم تصمیم بگیرم و حس میکنم وابسته به حرفشون شدم و قدرت تصمیم گیری برای این چیز ساده هم ندارم.اگه تو یه چیز مثل مدلسازی ضعیف باشم تا اون آخرین ویدیو راجب بهش رو نبینم انگار یه چیزی از قلم افتاده و شاید بخاطر اون من یاد نگرفتم.(هنوزم فکر میکنم توش ضعف دارم و دیگه نمی‌دونم براش چیکار کنم)یکی دیگه احساس ناکافی بودنه!امروز قشنگ حسش کردم وقتی دوبار درسمو مرور کردم ولی حین جواب دادن از استرس اینکه تو یادت نمی‌مونه،مجبور شدم به جزوم نگاه کنم و جواب بدم و این حس بهم دست داد که تو به اندازه کافی خوب نیستی!سه بار خوندی ولی تو جواب دادن تقلب کردی!امتحاناتم همینجوری یادت نمیاد و مشروط میشی!چیزی که بیشتر از همه اذیتم می‌کنه غیر اجتماعی بودن و نداشتن دوستای صمیمیه!دوستایی که با هم از ترم یک بودیم رو به دلایلی ازشون جدا شدم و الان دانشگاه هیچ کیو ندارم.فقط دانشگاه نیست تو جمع فامیل خیلی اذیت میشم و حتی با اینکه هم سن و سال خودم هستن باهاشون حرف مشترکی ندارم و احساس اضافی بودن میکنم تو جمعشون!وقتی حوصلم سر می‌ره هیچ راهکاری براش ندارم و راهکار هایی مثل فیلم و یوتیوب گردی آنچنان بهم لذت نمیده.وقتی خواستم یوتیوب ببینم خیلی کند بود و منم انداختمش اونور!زودتر برای درمان غصه میخورم و در عین حال یکیشو وقت نمیکنم بخونم و یا حوصلم نمیشه و دوباره اون چرخه ی معیوب عذاب وجدان گرفتن شروع میشه.خطم خوب نیست و کمتر کسی موفق به رمزگشایی اش میشه.من که ویژگی خوبی به نظرم نمیومد ولی مامانم میگه:تو ویژگی های خوبتو بگو!مثلا تو رازداری،زیبایی(معمولیم ولی مادر و سوسکش)باوقاری(o my god)،سکه ای،صورتی(به معنی متین و باوقار)،منظمی،ورزشکاری و...می‌دونم هیچ کس کامل نیست اما بازم آرزو داشتم از ویژگی های بدم کم میکردم.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 19:17:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انیمیشنFlow</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29302708/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86flow-urc18k4stias</link>
                <description>کم کم داریم به آخرای عید نزدیک میشیم و تو این دو هفته واقعا بنظرم هیچ تفریح خاصی نداشتم و بیشتر کارای دانشگاهم رو انجام دادم (البته چند تا از انیمیشن های کوتاه پیکسار رو دیدم که دوتاشون رو قبلا دیده بودم ولی دوباره دیدمشون و حس خیلی خوبی بهم داد)من partly cloudy و for the birds وday and night رو خیلی دوست دارم.این تصویر از کانال تئوری لنده!https://t.me/Theorylandبرای همین به خودم جایزه خونه داداشم موندن رو دادم و اونجا خیلی خوش گذشت و با آهنگ، رنگ آمیزی کردیم و رقصیدیم و فیلمی که خیلی وقت بود میخواستم ببینم رو دیدیم. ولی واقعا توقع همچین فیلمی رو نداشتم.آخر کار هم رفتیم خرید و به من کلی خوش گذشت چون من خرید کردن رو این اواخر خیلی دوست دارم حتی اگه هیچی نخریم.تصویرهایی که رنگ آمیزی کردیم:فکر میکردم چون راجب حیوون موردعلاقم،گربه سیاهه باید فیلم قشنگی باشه و زشت بود که نبینمش ولی اینطور نشد.تعریفایی راجب به قشنگ بودنش تو کانال تئوری لند شنیده بودم و همچنین تأکید داشت تا آخرش ببینین.به عقیده من و داداشم داستان کشتی حضرت نوح رو می‌دیدیم قشنگ تر بود.فیلم رسماً هیچ چیز خاصی جز فهمیدن زبون حیوونا و صلح شکارچی ها و طعمه هاشون برای بقا نداشت و عجیبیه که نمره ۶.۹رو به خودش اختصاص داره!اول و آخر فیلم هم یکم شبیه به هم بود ولی مفهومی نداشت.این فیلم هیچ دیالوگی نداره و ما هم بخاطر همین گول خوردیم که حتما خیلی جذابه!این انیمیشن جایزه گلدن گلوب رو داره و کاندید جایزه اسکاره!و واقعا چرا؟تو اینترنت یکم سرچ کردم ولی بازم مفهومی نفهمیدم ازش.درسته تا حالا ۳تا تجربه ناموفق از انیمیشن داشتم(علاء الدین و هفت دریا،توتورو،flow)ولی دلیل نمیشه از علاقم به انیمیشن کم بشه.می‌خوام شاهزاده مونوکیو از میازاکی رو ببینم و امیدوارم اون دیگه قشنگ باشه یکم شبیه به شهر اشباح و قلعه متحرک هاول بود.میازاکی رو دوست دارم با اینکه توتورو هم هیچ مفهومی نداشت ولی حداقل شخصیت های قشنگی داشت و نقش تاثیرگذار عمه که ساحت مقدسی داره!تو برنامه رو ماتریکس رو هم ببینم ولی اینطوری که پیش می‌ره فکر کنم فقط همون شاهزاده مونوکیو رو بتونم ببینم.اون هفته جمعه خونه اشون رفته بودم ولی الان هفته بعده و به من ربطی نداره که چیزی نگذشته یروزی تاپ میشم خونشون!شما تعطیلات عیدتون به چی گذشت؟راستی عید فطر هم مبارک! </description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 16:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>