<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahoo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29459807</link>
        <description>در نظرش اگر یک روی زندگی زشت میشد،روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:10:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1847010/avatar/puGSaO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahoo</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29459807</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه دارک رومنس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%B3-cdihdauhlfu6</link>
                <description>هیچوقت اسمشو رو خودم نذاشتم ، اما الان اونقدر حس بدی ندارم؛ راستش بهونه خوبیه واسه ندیدن آدمایی که نمیخوای. راحت میتونم هر مهمونی که نمیخوام رو نرم.( از اونجایی که همیشه تو هر موضوعی دنبال پیداکردن نکات مثبتم میخواستم چیزای خوبشو بگم ولی فکر کنم همین یکی بیشتر نیست.)خلاصه الان برچسبش رو پیشونی منم خورده فکر میکردم میتونم در کنارش به چندین کار مختلف هم برسم اما همین الانشم وقتی میرسم خونه بیهوشم.امیر میگه باید واقعا صدم و تمرکزم رو بزارم روش، کم کم دارم از همه جا محو میشم.راستش وقتی نهم بودم و تازه اومده بودم ویرگول و نوشته های کنکوری بقیه رو میخوندم فکر نمیکردم روزی منم باید راجبش بنویسم حتی تا همین خردادِ امسال هم این فکر باهام بود(سودای المپیاد) ولی چیکار کنم که گرفتار یه دارک رومنس شدم.میخواستم یه پست طولانی بنویسم و از تابستون امسال بگم درست مثل پارسال و اینکه امسال خیلی حرف بیشتری برای گفتن داشتم کلی تغییر، کلی اتفاق، کلی چالش ولی همه سال بعد نوشته میشه با حس نوستالژی بیشتر و با همفکری دو نفره یا شایدم یه مادکست دو نفره از طریق حضوریش کسی چه میدونه...در کل دیگه موقع کوچ فرارسیده؛موقعی که بقیه به خاطر کنکور از ویرگول خداحافظی میکردن میگفتم اخه واسه چی یعنی همبنقدر هم وقت ندارن که بیان بهش سر بزنن و الان میفهمم بحث سر وقت نیستهر حرف و هر اتفاق هرچند کوچیکی واقعا روی تمرکز و بازدهی تاثیر میزاره هم از لحاظ دغدغه ذهنی و هم از لحاظ وقت پس این رو یه خداحافظیِ یه ساله در نظر بگیرین نمیخواستم چیزی بگم دربارش اما امیر گفت این یه جور احترام گذاشتنه.مواظب خودتون و روابطتون باشین.این چند وقت؛وای باید بگم بالاخره گوشی دار شدم و خیلی حس خوبیه با اینکه فکر کنم یه ماهی میگذره ازش ولی بازم براش ذوق دارم.</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 15:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوای حسمو بدونی؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D9%85%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-ebwq0s9mxon7</link>
                <description>لطفا فایل صوتی رو همراه با متن گوش دهید.ببخشید...ببخشید که وقتی این افکار میان سراغت نیستم؛نیستم که دستاتو بگیرم،نیستم تا یه بغل مهمونت کنم،فقط خودش میدونست با اون تصمیمی که گرفت چی بهش گذشت.نیستم تا برات بخونم:&quot;تو حق نداری خسته شی؛نه الان،نه اینجا،نه بعد از اومدن این همه راهی که کنار هم اومدیم؛روی تیغ،زیر رعد،توی شک،از اون گرم تا این سگ سرما..&quot;کنارِ من بمون تو این فاصله که هست،می‌خوای حسمو بدونی؟حسم اینجوریه که انگار گفتی می‌ری بالای پشت‌بوم، فقط برای یه کم هواخوری ولی وقتی چند ساعت ازت خبری نمی‌شه، میام دنبالت...و اون بالا، چشمم می‌افته بهت. همون‌جا، لب لبه‌ای.‏از ادامه دادن خسته بود؛ سکوت می‌خواست و سکون و وقفه‌ای طولانی.حتماً داری فکر می‌کنی که اگه خودتو پرت کنی، چی می‌شه بعدش...مطمئنم که اگه بیام جلو، کارو تموم می‌کنی.حتی اگه بتونم لحظهٔ آخر دستتو بگیرم، شاید اون‌قدر زور نداشته باشم که بکشمت بالا...قطعا من اونقدر زور ندارم که بکشمت بالا..پس نمیام جلو.(‏من همیشه منتظرم، همیشه یه گوشه وایستادم و دارم صبر میکنم تا بهتر شه.)فقط همونجا می‌مونم، و برات می‌خونم:&quot;تو حق نداری نگاه کنی به پایین.منو ببین؛ما به هم وصلیم، بیوفتی منم میوفتم باهات. اجازه نمیدم بشی یه بی روح ،یه مُرده.بلند شو خودم کولت میکنم تا خونه اسبِ آزاد...میخوای حسمو بدونی؟خب حسم اینجوریه که انگار با هم یه سفر کوهستانی رو شروع کردیم و وسطش بهمن اومده و حالا گیر کردیم وسطِ کلی برف ولی نگران نباش،هنوز اونقدر جون دارم که برف ها رو از سر و صورتت کنار بزنم و رو دستات ها کنم تا بلکه یکم گرم بشی و برات بخونم:&quot;هی بیدار بمون یه کم دیگه؛ چشمام داره نور خونه رو می بینه.&quot;برای بودنم صبر کن اگه امکانش هست،تو تماشا نکنی این نبردِ من بی فایده اس:)فلش بک به تابستون ۱۶ سالگی(جهت نشان دادن خاطرات و حس های مختلف و زیادی که در این مُقال نمیگنجد.)۱۴۰۳/۳/۲۹یه نفر اومده تو زندگیم و خیلی زود داره میره من نمیتونم بشینم و رفتنش رو نگاه کنم من نمیخوام تنهاش بزارم می خوام همراهش باشم نمی خوام از دستش بدم اما خب راضی به عذاب وحدانش هم نیستم.۱۴۰۳/۵/۵خب اتفاقات خیلی زیاد و یهویی پیش اومده ولی مهم تر اینه که من نذاشتم اون یه نفر بره اونم نخواست بره و این شد که موندیم۱۴۰۳/۱۱/۵یه حس غیرقابل وصفی دارم بعد از اینکه تموم شد دو دور کل حیاط رو دویدم و با صدای بلند خندیدم مطمئنم که هیچوقت صدای خندم انقدر بلند و آزاد نبوده.احتمالا وقتی، دردا حمله میکنن بهت،من خیلی دور از توئم؛ زیر دردای خودم.احتمالا وقتی، از درد میوفتی رو زانوت،من خیلی دور از توئم؛ روی زانوی خودم.فقط یادت نره، تو واینستادی یه نفره، یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره میگذره.منو یادت نره.بمون عشق و دلواپسی...</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 00:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D8%B4%D8%A8-pnnov3o48ubc</link>
                <description>&quot;در اصل شب ها ساخته شدن برای زدن حرفهایی که فردا نمیتونی بگی ؛پشیمون برمیگردم پیشت، تا حالا شده بعد از اینکه چند تا پیک رفتی بالا به فکرت بیوفته که بهم زنگ بزنی؟ چون من که همیشه اینکار رو میکنم.&quot;( این ویس رو یادته؟)میخوام داستان شب رو بگمخب شب به معنای واقعی کلمه خارق العاده اسدارای یه قدرت خیلی عجیبآدم رو شکننده میکنهدر طول روز یه آدم خیلی قوی ای که هیچی نتونسته اونو از پا دربیاره و شب مثل بچه ای که دنبال سینه ی مادرش میگرده شروع میکنی به گریه کردن و رازهایی رو میگی که به خودت قول داده بودی که به هیچکس نگی، پرده از حقیقت هایی برمیداری که به همه میگفتی شایعه اس.کسی که همیشه جلوش ادعای قدرت و غرور میکردی حالا میزاری گریه هاتو ببینه و میزاری برای همدردی بغلت کنه چون تو شب معتقدی که گریه نشونه ضعف نیست همین تویی که سر سفره صبحونه گفته بودی:&quot; گریه برای کساییه که نمیتونن کاری رو درست انجام بدن،برای کسایی که عذاب وجدان دارن بابت کارهایی که تو گذشته انجام دادن،برای کسایی که عذاب وجدان دارن بابت کارهایی که تو گذشته انجام ندادن،برای کسایی که شکست خوردن،برای کسایی که عاشقن،برای کسایی که یارشون فرسنگ ها ازشون دوره،و بعدش شب به این نتیجه میرسی که خودت هم یکی از همین کسایی.برای همینه همیشه بحث های مهم رو میزارم برای شب.برای همینه در طول سرم رو گرم ظهر بخیر گفتن میکنم و موقعی هم میام که بهت عصر بخیر بگم میگم میخوام باهات شب درباره یه موضوعی حرف بزنمشب بهتر میتونم احساساتم رو بروز بدمشب آروم ترم.شب آروم تری.شب آروم تریم.شاید هم فقط برای من شب اینجوریه.چون زندگیم معنا شده تو همین شبها و آخرشبها...</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 02:52:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ اومدن به ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-bcttp8k5ug7f</link>
                <description>https://vrgl.ir/4HJW5خب هفته پیش قرار بود اینو بنویسم ولی تنبلیم میشد و دنبال یه آخر هفته بودمامیدوارم حقوقم کسر نشه پسرکلاس نهم؛ یکی از بهترین کلاس های عمرم.هر چقدر از خوش گذرونی های نهم بگم کم گفتم یکی از این خوش گذرونی ها مربوط میشه به کلاس انشا؛ معلمی که اصلا تو قید و بند کتاب درسی نبود و موضوع ها آزاد بود و خودِ بچه ها انتخاب میکردن درباره چی بنویسن.عاشق لحظه هایی بودم که با ذوق میرفتم پای تخته و شروع میکردم به خوندن انشاهام اونم وقتی که شنل قرمزمو پوشیده بودم و موهام فقط تا گردنم بود.پری همیشه داوطلب بود تا انشاهاش رو بخونه واقعا ذوق نوشتن زیادی داشت و نوشته هاش آدم رو وادار به فکر کردن میکرد.هر بار که متنی رو تو کلاس میخوندم سریع یقه منو میگرفت و میگفت ویرگول ویرگول.اومدم؛ اولاش زیاد میل و رغبتی نداشتم و فقط چیزایی که یهو یه ذهنم می اومد یا انشاهام رو مینوشتم.هدف اصلیِ من پیدا کردن یه عالمه دوستِ باحال بود اخه وقتی از پری پرسیدم بهترین خاطرت چیه اون گفت &quot;دیدن دوستای مجازیم&quot;منم همچین چیزی میخواستم؛ دایره ارتباطات گسترده تر،آدمای مختلف که هر کدوم از نقطه جغرافیایی متفاوت و فرهنگ های جورواجورن باعث میشه دنیام فقط محدود به این شهر و مدرسه نباشه.نقشه با شکست رو به رو شد؛من اونقدر آدم اجتماعی نبودم، میتونم بگم حداقل تو دنیای مجازی اینجوری نبودم که بتونم راحت ارتباط بگیرم با بقیه.هیچ کامنتی نمیذاشتم، کامنتی هم برام گذاشته میشد فقط میخوندمش.ترس عجیبی به دلم افتاده بود و از نشناختن آدمها نشات میگرفت.تازگیا بهترم میتونم بگم از یک سال پیش بهتر شدمآخه یک سال پیش انقلابی به پا شد.بالاخره ویرگول اون چیزی که میخواستم رو بهم داد حتی از اون هم بهتر و من اصلا روزی فکرشم نمیکردم.هنوز محتاطم، هنوز اونجور که میخواستم باشم نیستم.انگار هنوز خودم دارم خودم رو محدود میکنم.</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 12:45:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دختر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-wrq46kcgdczu</link>
                <description> https://vrgl.ir/grk5p از قبل ازم پرسیده بود که اگه بخوام بسته پست کنم میتونی تحویل بگیری و اینا و گفتم اره ولی اصلا فکر نمیکردم برای چند روز دیگه باشه.یه شب ازم آدرس و کد پستی خواست گفت فردا میره اداره پست و تا فردا بهش بگم ولی من فرداش خواب موندم و وقتی بهش پیام دادم راحت میتونستم قیافه عصبیشو تصور کنم. اولین چیزی که گفت این بود:&quot; چه عجب&quot; اولش فکر کردم داره شوخی میکنه اما بعدش فهمیدم واقعا عصبیه و خب حس بدی گرفتم آخه یه کار دیگه ای هم باید اونجا انجام میداد و و خب به خاطر من نتونسته بود انجام بده.لحظه شماری میکردم شنبه بشه تا بره بسته رو پست کنه.قبلش بهش گفته بودم یکی از تیشرتاش رو بزاره الان دارم میبینم یکی از بهترین پیشنهادام همین بود.دوشنبه بهم گفت بسته امروز رسیده اونجا و من یه جا بند نبودم.اون شخصی که قرار بود بسته رو بهم برسونه گفت بسته ای دستم نرسیده.شب بود که بهم گفت بسته سه و نیم تحویل گرفته شده و بعدش دوباره پیام داد پستچی بسته رو نبرده و فردا میبره همون لحظه شک کردم بعدش فهمیدیم اون شخص میخواسته هر دومون رو سوپرایز کنه.و سه شنبه بالاخره بسته رسید دستم همینجوری فقط داشتم میخندیدم قبل اینکه بسته رو باز کرده باشم. به هزار بدبختی کارتون پست رو باز کردیم دیدیم یه جعبه کفشه دور تا دورش فقط چسب نواری انگار چسب نواری ها رو مفت گرفته چند دور چسب نواری فقط. یه جایی حوصلم نمیکشید از بس ذوق داشتم میخواستم با دندون بازش کنم.و بالاخره باز شد و اولین چیزی که دیدم حجم انبوهی از خوراکی بود و خب ترتیبشون رو دوستان دادن.الان که فیلم اون موقع رو میبینم متوجه چشمای براقم میشم. خیلی حس قشنگیه.بعد از خوراکی ها رسیدیم به یه تیشرت و یه پاکت قرمز همون اول متوجه شدم حالت کیف داره و خیلی ذوق کردم از این همه حوصله اما هنوز مونده بود؛ نامه های مختلفی که روشون عدد بود و باید به ترتیب خونده میشد، اوریگامی برای قشنگ تر شدن دکوری پیانویی که برام گرفته بود،عطرِ خودش،دستنبدی که اولین هدیه ای بود که برام گرفته بود اونم دقیقا برای روز دختر گرفته بود پارسال،دفترچه ای که بهم گفته بود مالِ داداششه،حتی دلم نمیاد بسته بندیشو باز کنمیه تل که خودش هم مثلشو داره،واقعا سنگِ تموم گذاشته بود.همش داشتم تصورش میکردم موقعی که داره نامه ها رو مینویسه و اون جعبه و اون خرده کاغذها رو درست میکنه.برام از همه قشنگتر ذوقیه که داشتهشرایطشو میدونم چه از لحاظ امکانات، چه از لحاظ وقت و چه از لحاظ روحیه برای همین انقدر برام ارزشمنده.حسم وقتی تیشرتش تنمه:)</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 19:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Dormir⁶</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/dormir-zggejspeaqwk</link>
                <description>فصل اول: جنجال_ پارت ششم: مُهره سال ۲۳۰۷ میلادیهشدار: برای دانستن بعضی از نکات، خواندن پارتهای قبل الزامیست.( اصلا هم پول نگرفتم که تبلیغ کنم🙄) چند تا زخمِ بدجور رو بازوش افتاده بود فکر میکردم بیشتر از این زخمی شده باشه ولی نه اون پوست کلفت تر از این حرفهاس.+بهتری؟_ این زخمها برام چیزِ خاصی نیست، ولشون کن. بگو چطور پیش رفت؟قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم + عالی. شک داری بهم؟_ شک که نکردن؟+ نه._ خب حالا که شِوا کنار گذاشته شد راحت تر میتونم برم سراغِ هنگر، کار امشبشو بی جواب نمیزارم.معلوم بود حسابی تو فکره+تو خوبی؟_ وقت برای فکر کردن بهش ندارم. میرم به شِوا سر بزنم.آروم سرشو گذاشته بود رو زانوهاش اصلا نمیتونستم  احتمال بدم که یه روز ازش رکب بخورم. میدونستم برای یه چیز دیگه اینجام ولی روزای خوبی رو با هم گذروندیم._ بهم بگو از کِی داری براش کار میکنی؟+ چیه؟ فکر نمیکردی اینجوری ضربه بخوری؟_ میبینی که هنوز سرپام.+به قول خودت &quot; تو موضع یارکشی به هیشکی اعتماد نکن&quot; یادت رفته؟_ خیلی منو دستِ کم گرفتی.+ اینطور فکر نمیکنم. یهو صدای در اومد؛ سیمون بود، اون اینجا چیکار میکرد؟_ تو اینجا چیکار میکنی؟نگاهی به شِوا که داشت ما رو نگاه میکرد انداخت× بیا بیرون کارِت دارم_ برو الان میام.رو کردم سمتِ شوا_ این کارِت بی جواب نمیمونه.اومدم بیرون_ از کجا فهمیدی اینجام؟× رفتم پیشِ کنسی.سعی کردم خونسرد خودمو نشون بدم.کنسی؛ تازگیا حس می کنم خیلی سر به هوا شده، تو حکومت مادری خیلی سرسخت و جدی تر بود‌._ خب؟ چیکار داری؟× ازت ممنونم.یه ابروم رو دادم بالا مثل اینکه کم کم داره همه چیز جور میشه._ بابت؟× آوردن کنسی به انجمن؛ حق با تو بود اون کسیه که داره روحیه رو به منطقه ما برمیگردونه._ بهم شک داشتی؟× خیلی سریع داشتی پیش میرفتی. مونده بودم چی داره تو سرت میگذره.هنوزم نمیدونی چی داره تو سرم میگذره که اگه بدونی...تو حالِ خودم بودم که یهو در باز شد. این کیه؟ تا حالا چهرشو ندیدم. اومد سمتم و شروع کرد به باز کردن دستام.+داری چیکار میکنی؟_ ساکت باش.عصبی شدم؛ اون از حرف زدن هکتور باهام اونم از اینکه تا الان هیچ خبری از هنگر نشده. حس میکنم از اولم نباید باهاش همکاری میکردم.+ بهت میگم داری چیکار میکنی؟_ اومدم نجاتت بدم احمق.دوباره اون ریتمِ ناموزون نفس هاش.+ زود باش تا سر و کله اش پیدا نشده این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی؟_ حواست باشه داری با کی حرف میزنی. یه کار رو نتونستی درست انجام بدی.+همش زیرِ سرِ اون دختره کنسیه._ به نظر نمیاد فقط یه مُهره و ارتباط خونی ساده باشه. + چی تو سرته؟_ خبرش میاد؛ میخوام یه قرار ملاقات باهاش ترتیب بدم، درست مثلِ تو، وقتی از اهدافم و جایگاهی که قراره بهش بدم بگم اونم خیلی راحت میتونه هکتور رو بزاره کنار.خب مفتخرم اعلام کنم از این به بعد نویسنده این داستان منم هستم قراره از این پارت به بعد شاهد دو روایت باشینو خب تازه دست به قلم شدم خیلی وقته داستان ننوشتم برای همین فعلا در همین حد نوشتم تا خودمم بتونم با روند داستان و شخصیتا بیشتر  اُخت بگیرم.اینم از پارتهای قبلی تا الان:Dormir⁰Dormir¹Dormir²Dormir³Dormir⁴Dormir⁵</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 16:01:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوش آمدگویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-uxkbqepr94rk</link>
                <description>خب اون خیلی قویه، حداقل بیشتر از من.یه چیزایی رو پشت میزاره،دربارشون اونقدر حرف نمیزنه ولی همیشه تو سرش داره چرخ میخوره.درباره یه موضوعی باهاش حرف میزنی فکر میکنی اصلا توجه نکرده و براش مهم نیست اما یهو میبینی دربارش آهنگ فرستاده.حرفاش دلگرم کننده اس ، به آدم اطمینان میده.بعضی موقع ها یه کارایی میکنه که مخت سوت میکشه ولی بعدش میشینی به بامزگیش میخندی.نمیتونی از دستش ناراحت و دلخور بمونی، خیلی راحت میتونه از دلت دربیاره.یه دیقه جوری حرف میزنه انگار باهات پدرکشتگی داره و یه دیقه دیگه جوری که انگار فرشته ای.باهاش به آدم خوش میگذره حتی اگه هر دو غم داشته باشید؛ البته که نمیزاره برات غمی باقی بمونه با شوخی هاش.راهکارایی که میده برای حل مشکلات، استدلال هایی که ارائه میکنه، نمیدونم  و به تو چه ‌ و عجب هایی که میگه، ویس هایی که توش فوت میکنه، زنگ زدن های یهویی نصفه شب که آدم رو تا مرز سکته میبره، لهجه فغانسوی که داره، کل کل هایی که میکنه، اعتماد به نفسایی که میده، امیدی که داره؛ همه اینها برام نشون دهنده زندگی و در جریان بودنشه.هر چی که بوده الان دیگه گذشته مرسی که نذاشتی بیشتر از این حس تنهایی داشته باشم.قدم رنجه فرمودی و پا گذاشتی رو تخم چشمامون و دوباره این کلبه رو پر نور کردی دمت گرم مَشتی.صفای وجودتو عشقه.امیر دوسِت داریم با احترام باید بگم قدم نورسیده مبارک نه چیز پا قدمش مبارک باشه نه اونم نه وقتی یه نفر تازه میرسه چی میگن بهش؟ خسته راه نباشی؟ چشم و دلت روشن؟چشم و دلِ من روشن.</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 16:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی سال ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-jm7jilamolsv</link>
                <description> تو این چند سالی که تو ویرگول هستم اسم این چالش به گوشم خورده بود ولی هیچوقت دنبالش نرفتم که بخوام بنویسمش اما امسال سالی بود که واقعا با نوشتن بیشتر عجین شدمو  همینطور پست خانم داوری باعث شد انگیزه بگیرم برای نوشتنش.  ۱. فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۱۴۰۳ بگذارید و با خود به سال ۱۴۰۴ببرید، تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟. تاپ ترین تجربه ای که تو سال ۱۴۰۳ به دست آوردم مربوط به ریسک کردن و خارج شدن از منطقه امنم بود چیزی که میخوام سالهای بعدی زندگیمم اجرا کنم نه فقط در خصوص ارتباطم با آدمها ، کلا درباره انجام دادن کارای غیرمعقول که هر کسی انجامشون نمیده؛همون خلاف جریان رود حرکت کردن. https://vrgl.ir/hBMeL . اهمیت ندادن به حرف دیگران؛ امسال عملیش کردم تا حدودی و به این نتیجه نتیجه رسیدم چقدر اینجوری حالم بهتره. تلاش کردن برای نگه داشتن آدمایی که ارزش تلاش کردن برای نگه داشتن دارن.. روراست و بدون تیکه و کنایه حرف زدن. بدون خجالت حرف زدن درباره چیزایی که برام مهمه و انتظاراتی که از طرف مقابل دارم . بدو کردن دور حیاط بعد از هر اتفاقِ خوب. هر جور که بهم خوش میگذره همون مدلی و همون شکلی باشم؛ با توجه به اینکه چیزی که امسال خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود ظاهرم بود. https://vrgl.ir/kQLww . تنهایی هم میشه خوشحال و شاد بود؛ منکر این نمیشم که گردش و تفریح با رفیق ها خیلی بیشتر حال میده ولی وقتی هر کسی فرد خاص خودشو داره چه میشه کرد؟ باید کنار اومد باهاش.. وقتی تصمیم میگیری فاصله بگیری از آدمها باید حواست باشه که بعضیا واقعا هیچ تقصیری ندارن و نباید خشک و تر رو با هم سوزوند.. هیچوقت فرصت آشنا شدن با افراد جدید رو نباید از دست داد؛ آدمها و محیط جدید میتونن تاثیر زیادی روی رشد و شجاعتت برای انجام کارا داشته باشن . حرف زدن درباره چیزای ناراحت کننده اونقدر ناراحت کننده نیست.. تو خیالات زندگی کردن اونقدرا هم بد نیست؛ زندگیِ واقعی خیلی سخت تر و حوصله سر بره. https://vrgl.ir/FzNIh . مقایسه نکردن خودم با بقیه https://vrgl.ir/QDegM ۲.برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۱۴۰۳ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها باشد. . افسوس خوردن برای چیزای از دست رفته. تلاش برای اینکه همه راضی و خوشحال باشن. انتظار زیادی داشتن از بعضی افراد؛ خب بالاخره هر کسی زندگی خودشو داره هر چقدر هم تو یه بازه زمانی به یه نفر خیلی نزدیک بودی ولی نباید انتظار داشته باشی همیشه این جایگاه برای تو باشه چون یه روز میای میبینی جایی که همیشه برای تو بوده الان الان منتظر یه نفر دیگه اس که یه گل هم بهش بده ( عاشق اینم که مرموز بنویسم اینجوری که فقط دو سه نفر بفهمن چی میگم) . استرس زیادی بابت اتفاق های کوچیکی مثل پیام دادن یه غریبه بهم.. اهمیت دادن به آدمایی که براشون اهمیتی ندارم.۳. فرض کنید در پایان سال ۱۴۰۴ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟. داشتن برنامه ریزی منظم. کنترل احساسات و هیجانات. در نظر گرفتن همه جانبه شرایط. مدیریت زمان. تصمیم گیری به موقع ‌. اولویت بندی کارها . پایبند بودن به برنامه ریزی ها . تنهایی وقت گذروندن . استقلال نسبی‌. واقع بین بودن نسبت به آینده. احترام گذاشن به خود . کنترل عصبانیت منِ امروز:</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 22:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدِ آرزوهایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-sn4sbyfdlake</link>
                <description>نام افراد همراه با اندکی تغییر ذکر شده.&quot;همه این سناریو زائده ذهن نویسنده نیست و با دنیای واقعی ارتباط ندارد.&quot;تنها صدایی که تو سکوتِ شبِ اون بیابون سنیده میشد صدای آمبولانس هایی بود که با نهایت سرعت داشتن خودشون رو به اون دوتا میرسوندن شاید هم یکی.+بده من رانندگی کنم _همین مونده ماشین بدم دستِ بچهنفس میکشن؟ دختره آره ولی پسره..._آرزو اگه من مُردَم نبینم گریه و زاری به پا میکنی و غذا نمی خوری یه وقت کار اشتباهی هم ازت سر نزنه. +همون فرداش خودمم میام پیشت._شد من یه چیز بگم تو بگی چشم؟+انتظار داری بگم چشم؟_آره+خب نداشته باش من راحتت نمیزارم بری با حوری ها عشق و حال_ای بابا این نقشمم که شکست خوردو حالا به جای صدای خنده ی چند ساعت پیش که سکوت شب رو شکسته بود فقط صدای آژیر پلیس شنیده میشد.نسبتی با هم دارن؟ مثل اینکه میخواستن فرار کنن چند تا ساک تو صندوق عقب بود شناسنامه و پاسپورتشون هم پیدا کردیم اینم گوشی هاشون._نظرت چیه بعد این ماجراها آشتی کنون بگیرم برای تو و بابات؟+امید مسخره نشو_جدی میگم کِی میخوای تمومش کنی؟+وقتی متوجه بشه عشقِ من به تو بچه بازی نیست.آقای آشتیانی؟بله خودم هستممن از بیمارستان تماس میگیرم دخترخانمتون رو اینجا آوردن هر چه زودتر خودتون رو برسونید.+ولم نکن من جز تو کسی رو ندارم_خودم همه کسِ تو میشم +امیدبه هوش اومدی؟+امید کجاست؟اون پسره ای که باهات پیداش کردن؟+امید...بهتره استراحت کنی+کجاست؟_تادا بیدار شدی؟+ کجا بودی؟_رفتم یه سری خرت و پرت بگیرم تو جاده حوصلمون سر نره+ترسیدم_از چی؟+هیچی ولش کن_ فکر کردی رفتم؟+اوهوم. ببخشید_منو نگاه؛ من هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت تو رو تنها نمیزارم.+ قول بده_ قول میدم.مُرده چرا نمیخوای بفهمی؟+حرف دهنت رو بفهم امیدِ من بدون من جایی نمیره خودش قول داده.امیدِ من.جمع کن این بچه بازی ها رو +باید برمبشین سرجات حالت اصلا خوب نیست دوباره پس میفتی+مهم نیست باید پیداش کنم ولم کنین+ولی من که بهت گفته بودم جز تو هیچکس رو ندارم.</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 22:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز یاد آورِ سالها پیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%87-ba7uihd62krv</link>
                <description>لحظه شماری میکردم تا بیام بگم تولدت مبارک میدونی چی برام جالب و خنده داره؟تو دیگه نمیتونی بگی تولد تو هم مبارک یا تولدِ تو بیشتر دیگه مبارکمونه.دلم میخواد کلش رو تو صورتت بزنمامسال اولین سالیه که برای این روز ذوق داشتم و دارم قشنگه؛حس اینو دارم انگار تولدِ خودمه (غیرمستقیم دارم بهت میگم هر چی کادو گرفتی نصف نصف دلم رو اون ماگ مونده)درسته بیشتر از شیش ساعت فاصله جغرافیایی بینمونه ولی از همین دور هم تونستی با بودنت توی این دنیا خیلی چیزا رو عوض کنی پس بمون.از تو تشکر کنم قبوله؟من اگر ما نشود ویرانه است.و اما تو انگار یه چیزی فراتر از اینی که الان هستی،هستی. چجوری میشه که فقط با دیدن عکست که داری لبخند میزنی حالم خوب بشه و منم لبخند بزنم؟یا چجوری فقط با شنیدن صدات گریه ام بند میاد؟یا فقط با خوندن یه جمله از طرف تو که میگی الان هستی مطمئن بشم حالم خوبه؟من حالم باهات خوبه حتی وقتایی که از دلتنگی اشک میریزمحتی وقتایی که از ناراحتیت ناراحت میشم.راستش خیلی حسودیم میشه به همه کسایی که میتونن دستات رو بگیرن،باهات بیرون برن، وقتی تولدت رو تبریک میگن تو چشمات خیره بشن... من از زمستون خوشم نمیاد ولی عاشقِ بهمنم.برای همین بهمن برای من شد سمبلِ زندگی</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 17:45:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمبل</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%B3%D9%85%D8%A8%D9%84-w3hpkuk8xzb6</link>
                <description>همین صبح،من:الان که همه خوابن وقت خوبیه برای نوشتن ؛  البته که من برای نوشتن وقت نمیشناسم و سه شنبه وسط کلاس ریاضی هم غرق تو دنیای خودم بودم منظورم اینه چون کارهای زیادی برای انجام دادن دارم همه فکر میکنن این یه جور وقت تلف کردنه شاید باشه نمیدونم ولی فکر کنم بعدها نیاز داشته باشم این روزا رو بخونم نه؟مثلا باید بخونم که از چه موقعی به بعد ماه بهمن برام شد سمبل زندگی؟من از زمستون خوشم نمیادحس میکنم با سرد شدن هوا رابطه بین آدمها هم سرد میشه بعد که وقتی بهار اومد و درختا شروع کردن به شکوفه دادن رابطه ها هم دوباره شکوفه میزنن البته اگه هنوز چیزی ازشون مونده باشه..بعضی درختا کلا توی زمستون از بین میرن و حتی تا بهار نمیمونن که بخوان شکوفه بدن و این دست خودِ باغبون یا کشاورز نیست، شرایط ایجاب میکنه اون هر کاری هم کنه نمیتونه جلوی زمستون رو بگیره پس نمیتونیم بگیم اون حواسش نبوده یا براش مهم نبوده هر چقدر هم که تنه درختا رو مایعی از جنس لیپید بزنه و جلوگیری کنه از تعرق ( اگه درست گفته باشم) بازم ممکنه حریف آب و هوا نشهآیا درسته بگیم که باغبون عاشقِ درختش نبوده؟دیشب؛ اولین نفساشو کشیدهاولین گریه هاشو کرده اولین شیرشو خورده دیشب؛ چشماشو اولین بار باز کرده چیزی که براش میخوام اینه که هیچوقت پشیمون نشه..حس عجیبی بهش دارم با اینکه هنوز ندیدمش و هنوز نمیتونم اسمشو صدا بزنم اما اونا همیشه برای من الهام بخش میموننمدت زمان زیادیه که درباره خیلی چیزا ننوشتم ازم پرسیدی و دلیلش رو بهت گفتم:&quot;وقتی با یه نفر دربارشون حرف میزنم دیگه نیازی به نوشتن ندارم&quot;در نتیجه الان که نوشتم معنیش برعکسِ همین میتونه باشه.همینقدر هم کافیه همونطور که گفتم وقت زیادی ندارمواقعا میخوامشقطعا او دیوانه است و همینطور غیرمنتظره..</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 11:04:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحالم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-fiwgoxgqzc1p</link>
                <description>تاریخ نوشته مربوط به ۰۳/۱۰/۱۵در اینکه من مثل اونا نیستم هیچ شکی نیست ولی به اینکه دوست دارم مثل اونا بشم شک دارم. شایدم جرئتشو ندارم مثل اونا بشم ، شایدم اجازشو یا مثلا موقعیتشو؟ نمیدونم. شاید اصلا دوست ندارم و الکی دارم خودمو، ظاهرمو، افکارمو و شخصیتی که برای خودم ساختم دو زیرسوال میبرم. ولی میدونی چی مهمه؟ مهم اینه که من حس بدی نسبت به خودم ندارم. از اینی که هستم شرمنده نیستم و یا همینطور ناراحت، خوشحالم و باهاش حال میکنم و به نظرم همین کافیه.این متن رو سر شب نوشتم و بعد از اتفاق آخر شب دارم به این فکر میکنم اینکه یه نفر تو رو همینجوری دوست داشته باشه  با همین اخلاق و رفتار خیلی خوبه.دیشب وقتی داشت میخندید وقتی گفت الان خونواده میان خفه ام میکنن وقتی گفت مرسی که منو خندوندی و وقتی گفت بعد از این همه مدت که حالم گرفته بوده واقعا تونستم بخندمواقعا حس خوبی گرفتم؛ یه حس رضایت و شادمانیحسی که انگار اون کاری که براش ساخته شدم و انجام دادم.اینکه تونستم با این همه فاصله و از راه دور اینکار رو بکنم باعث میشه بخوام به خودم افتخار کنم.خوشحالم که براش این جایگاهو دارم.سحر بودن براش خیلی لذت بخشه.خوشحالم که انقدر بهش نزدیکم.اگه من بهش نزدیک نبودم مطمئنا حسودیم میشد به کسی که انقدر بهش نزدیکه و حالشو خوب میکنه.وقتی اولین متن به اصطلاح احساسیشو خوندم واقعا به مخاطب اون متن حسودیم شد و الان باورش سخته که مخاطب بیشتر متن هاش منم.داشتم به این فکر میکردم چرا من نمیتونم مثل بقیه باشم و بعد به این نتیجه رسیدم خوشحالم که مثل بقیه نیستم.</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 22:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میبینمت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%AA-mufpij6phyhw</link>
                <description>پیتر:چرا دلت میخواد بمیری؟اِما: بزار یه سوال ازت بپرسم؛واقعا فکر میکنی زندگی کردن ارزشی داره؟و این مکالمه ی بدن ( اِما) و مغز (پیتر) فردی که تو افسردگیِ خودش غرق شده.(امیلی)اِمیلی: جفتتون خفه شید.پیتر: تفاوت بین ناراحتی و افسردگی اینه که ناراحتی مربوط به اتفاق هایی هست که اطرافت میوفته؛به خاطر چیز هایی که برات اتفاق افتاده یا نیفتاده ولی افسردگی یعنی وقتی که بدنت، اون حرومزاده بهت میگه: لعنت بهت من دیگه نمیخوام این شخصی که تو هستی باشم.من نمیخوام این نقشی که از خودت ساختی رو باور کنم.اِما: وقتی با حالت گیجی همه رو میخندوند و به اتاقش رفت تک تک افراد باور میکردن حتی اگه اتفاقی افتاده باشه ناراحت یا عصبانی نشده ولی اون داخل اتاقش خونین گریه می کرد و هیچ کس ازش خبر نداشت. چرا مجبورش میکنی نقش بازی کنه؟ به خاطر تو به این روز افتاده چرا انصاف نداری؟پیتر: بزار من بهت بگم معنی انصاف چیه؛ انصاف یعنی یه طرف دقیقا به همه خواسته هاش رسیده و طرف دیگه نمیتونه هیچ شکایتی بکنه، چیزی به اسم انصاف وجود نداره.امیلی: وقتی خیلی عادی رفتار میکنی و تظاهر میکنی خوشحالی و زندگی خیلی عالی داره پیش میره،تظاهر میکنی همه چیز یادت رفته و دیگه یه آدم جدید شدی ولی از درون داری خیلی آروم تیکه تیکه میشی و هیچکس از گریه های شبانت خبر نداره این چه حسیه؟اما: افسردگی!پیتر: خفه شو! این حس اسمش غروره تو میخوای غرورتو حفظ کنی برای همین احساساتِ واقعیتو جلو هیچکس بروز نمیدی. اِما! انقدر اینا رو دم گوشش بخون تا آخر بیاد کاری دست هر سه تامون بده؛ادامه بده تو میتونی.اِما: بیخیال،خیلی چیزا هست تو دنیا که نمی تونی کنترلشون کنی مثلِ من.اِمیلی: از یه موقعی تو زندگی هدف هام از قبول شدن تو امتحان به فرار کردن از اینجا تغییر کرد. درس نمیخونم که کاره ای بشم،درس میخونم چون میترسم آخرش هیچی نشم.درس نمیخونم که امتحان قبول بشم،درس میخونم چون این تنها کاریه که میدونم باید انجام بدم...پیتر: چرا از همین وضعیت لذت نمیبری؟امیلی و پیتر:اِما: خفه شو عوضی داری چیکار میکنی باهاش؟امیلی:پیتر تو تنها کسی هستی که میتونم بهش تکیه کنم.اِما: یاد بگیر رو پای خودت وایستی.نمیتونی به اون حرومزاده تکیه کنی.اما و پیتر:پیتر: میتونه‌. من براش همون یه نفر میشم؛ همون یه نفری که میتونه از افتادن یه نفرِ دیگه جلوگیری کنه.اِما: نمیتونی، تو همیشه ضعیف بودی.اِمیلی: راست میگه، تو هیچوقت نتونستی خودتو و توانایی هاتو بهم ثابت کنی اینکه الان به این روز افتادم تقصیر توئه بی عرضه است که از عهده انجام هیچکاری برنمیای. گیج شده از سخنانی که از دهان او خارج شده بود با نگاهش او را دنبال کرد و او در کسری از ثانیه خیز برداشت به سمت کشو.پیتر: نه. اینکار رو نکن.لطفااِمیلی: میبینمت...نگاهش به راحتی از من رد میشد انگار آنجا نبودم آن زمان اولین باری بود که حس کردم برای او کاملا وجود ندارم.اما اِما فقط کمی لبخند بر لب داشت؛ انگار که از این وضعیت پیش آمده خرسند باشد، تکیه اش را به صندلی داد و پا روی پا گذاشت گویی برای دیدن فیلمی جنایی به سینما آمده باشد و اَما امیلی خیلی سریع و بدون هیچ اتلاف وقتی آن سلاحِ گرم را به سمت سرِ آن یه نفر و سپس به سمت قلبِ آن تماشاچی سینما نشانه گرفت...عجیب بود؛ زیرا خودِ او بود که جوشش خون را حس میکرد،خودِ او بود که گُر گرفته بود، خودِ او بود که روی زمین افتاده بود.خودش را،بدنش را، مغزش را و افکارش را همه را یکجا از بین برد و با خیالی آسوده از اینکه حال میفهمید به آرامش به رسیده چشمانش را بست و این شروعی تازه بود...</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 18:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذوقِ فصل جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D8%B0%D9%88%D9%82%D9%90-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-idgipdqqj8r5</link>
                <description>یه چیز خیلی جالبی بود که امشب بهش برخوردم به سرم زد سوهان کنجدی درست کنم برای شب. پیش خودم گفتم خب چیزی نداره که کافیه شکر رو ذوب کنم و کنجد بریزم روش.ولی بازم یه حسی بهم گفت بهتره بهش زنگ بزنی و توضیحاتشو بشنوی؛ زنگ زدم و دیدم اوه چقدر نکته ریز داشت و من نمیدونستم، باید اول کنجدها رو یکم تفت میدادم تا مزه خامیش گرفته بشه و بعد از اینکه شکر کاراملی شد کره رو بهش اضافه میکردم.دیدم اگه بهش زنگ نمیزدم لَنگ میموندم به حساب خودم میخواستم برای سفره یلدا حاضرش کنم ولی خب کم بود و با چایی بعدازظهر تموم شد حتی زن همسایه هم ازش بی نصیب نموند، بماند که چقدر هم بحث شد که الان وقت شوهر دادنمه؟!امشب از اون کیکهای مخصوصش درست کرده،مزه اش هیچوقت یادم نمیره تبدیل به کیک موردعلاقه ام شده. راستش خیلی اون دو نفر رو کنار هم دوست دارم؛ به انرژی خیلی خوبی دارن، میتونن ساعتها با هم بحث کنن که تو دستورالعمل کیک یه پیمانه روغن بود یا دو پیمانه آخرش حتی با هم دعواشون میشه اما آخرش با هم تا آخرِشب مشغول درست کردن کیک میشن.یا میتونن یه روز کامل بحث کنن که چجوری الگوی یقه انگلیسی رو بکشن.برای کارهای همدیگه پایه ان و سطح انرژیشون با هم برابره و این چقدر خوبه.حتی اگه سر رشته ای هم از کارهای همدیگه نداشته باشن تا موقعی که کار اون یکی تموم بشه اون یه نفر دیگه منتظر میمونه یا کنارش میشینه و باهاش حرف میزنه و براش چایی میریزه.حتی وقتی باهم کم حرف می‌زنیم هم من خوشحال میشم.هر سال برای یلدا یه عالمه چیز میز درست میکنه؛ آش هایی که درست میکنه ، از بین همه میتونم چشم بسته تشخیص بدم کدوم مالِ خودشه.خوشحالم که هنوز ذوق برای درست کردن خوراکی داره، هرموقع که حالش بد باشه حالِ همه بده و هر موقع که اون خوشحال باشه ناخودآگاه همه لبخند میزنن...میخوام وقتی بزرگ شدم مثل اون بشم&quot;مامان&quot;.وایب مامانمو میده.امشب اولیشه و خب حس و حال قشنگی داره البته هر روز حالش قشنگه ولی وقتی به یه مناسب خاص میرسی فرق میکنه مثلا میگی یعنی اولین مناسبتِ اینجوریه که کنار همیم؟میمونیم من و تو تا تهش!یا مثلا میای امسال رو با پارسال مقایسه میکنی یا سال های قبلش شاید به خاطر یه سری از چیزا ناراحت باشی ولی عوضش بابتِ داشتن چیزای دیگه خوشحالی همین قشنگه.امیدوارم امشب براتون گرم باشه برخلاف فصلی که قراره واردش بشیم. گفتم فصل، من بازم ذوقِ فصل جدید رو در کنارش دارم.من حقیقتا معنای «دوستت دارم» را نمی‌دانم فقط می‌دانم كه يعنی مرا اينجا تنها رها مكن!</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 22:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دقیقه بیشتر..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-ckqltyulpwfw</link>
                <description>یعنی آنقدر دلت تنگ است که نمی خواهی این تیرگی جایش را به سپیدی دهد؟تمام توانت رو می گذاری تا طولانی تر شود بلکه به دیدنِ تو راضی شود؟نامش را هر چه می خواهی بگذار من می گذارم &quot;چشم انتظاری&quot; چشم انتظار بودن کار سختی ست؛باید سکوت کنی، خیره شوی، صبر کنی،هیچ نگویی و در عین حال زنده هم بمانی.در حال دویدن هستی اما از جایت تکان نمی خوری، در سکوت نشسته ای اما در درون، از اعماقِ وجود فریاد میزنی که دلتنگی.حتی نیازی به فریاد زدن هم نیست اَشکها خودشان همه چیز را بازگو می کنند.و او بیشتر شب‌هایی که سکوت می‌کرد و 
چیزی نمی‌گفت، مشکلش «دلتنگی» بود.چگونه گِلی به سر تو زده که حاضر هستی پا روی تمام قوانین بگذاری و یک دقیقه بیشتر چشم انتظار بمانی؟همه را معطل کردی تا او بیاید؟ از کجا می دانی؟ از کجا می دانی می آید؟هر سال کارِ تو شده آب لمبو کردن انارهای داخل سبد،مغز کردن پسته های درون آجیل، قاچ کردن هندوانه ها. برای که این کارها را انجام می دهی؟برای چه؟ برای کسی که حتی چهره اش را هم به خاطر نداری؟در آغوشم بگیر و تکه‌هایم را کنار هم نگه دار.برای قولی که حتی فراموش کرده ای چه بود و برای چه چیزی داده شد؟مسئله قدرتِ نهفته در دست‌هاست.</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 12:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اونقدر که باید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-t7y7ubcltb4a</link>
                <description>قبل از خواندن به این نکات توجه کنید: 1. کانسیلر؛ از جمله لوازم آرایشی پرکاربرد است که با استفاده از آن می توانید جای جوش، لکه های پوستی، منافذ بزرگ پوست و... را به خوبی پوشانده و پوستی صاف داشته باشید.2 . کرم پودر؛ برای پنهان‌سازی مشکلات پوستی مثل کک و مک، جوش‌های مختلف، التهاب‌ها، لکه‌های تیره و…کاربرد دارد.3 . ریمل؛ ابزاری آرایشی برای تقویت، حجم دادن، تیره کردن و بلند کردن مژه هاست.4 . لیفت ابرو؛ در بیشتر موارد این اقدام با هدف بهبود زیبایی فرم چشم و ابرو انجام می‌شود.5 . پرایمر؛ دارای کابرد های مختلفی از جمله  صاف و یکدست کردن پوست برای یک آرایش بی‌نقص ،روشن و شفاف کردن رنگ پوست ،درخشان و باطراوت کردن پوست ،اصلاح رنگ پوست6 . از زاویه سازی فک به منظور افزایش جذابیت چهره، اصلاح چانه، رفع گردی و لاغری صورت، بهبود نیمرخ صورت و تناسب و تعادل اجزای صورت استفاده می ‌کنند. این روش می ‌تواند به شکلی طبیعی و هماهنگ، ظاهر کلی چهره را تحت تاثیر قرار داده و باعث افزایش اعتماد به نفس و رضایت از ظاهر شود.7 . عمل جراحی بینی برای زیباسازی ظاهر، بهبود عملکـرد و یا بـرطرف ساختن نواقص بینی انجام می شود. همچنین موجب بالابردن اعتماد به نفس شخص نیز می شود.از خواب بیدار میشم اولین کاری که میکنم اینه که تو آینه رو نگاه کنم. زیر چشمام خیلی گود افتاده با اینکه دیشب نسبت به شب های قبل زودتر خوابیدم اما این گودی زیر چشمام بدجوری خودنمایی میکنه رو صورتم.اصلا هم دلیلش گریه های نصفه شبم یا اینکه برای چند روز متوالی دارم خون از دست میدم نیست. حس میکنم چشمام اونقدر که باید خوش فرم باشن خوش فرم نیستن که به ابرو هام بیان.  شاید هم ابرو هام اونقدر که باید خوش فرم باشن خوش فرم نیستن که به چشمام بیان...لیفت ابرو؟ شاید بد نباشه.   به مژه هام دقت میکنم حس میکنم اونقدر که باید بلند باشن بلند نیستن. اونقدر که باید موج داشته باشن موج ندارن. اونقدر که باید پرپشت باشن پرپشت نیستن. اونقدر که باید...اونقدر که باید؟ریمل؟ از حس چسبندگی بعدش خوشم نمیاد ، مضخرفه ولی شاید بخوام ازش استفاده کنم.تو همون حوالی چشمم به چند تا جوش نوپا روی پیشونیم میوفته یکم پایین تر جای جوش هایی که چند روز پیش کندمشون روی گونه ام موندگار شدن. برای همیشه موندگار شدن؟کانسیلر؟ یه گوشه داره خاک میخوره از اول هم نباید به خاطرش پول میدادم ولی فکر کنم حالا مجبورم ازش استفاده کنم. حالا که دقت میکنم میبینم رنگ پوستم به اندازه کافی روشن نیست و نمیتونه برای بقیه جذابیتی داشته باشه. پرایمر؟ ضایع اس ، فقط یه نقاب درست میکنه و خوب من عاشق اینم پیش بقیه نقاب داشته باشم تا الان فقط نقاب برای شخصیتم بوده از الان به بعد برای ظاهرم هم نقاب میزارم کار سختی نیست.  میام پایین تر ، لبهام... تا اتفاقی میفته فرقی نمیکنه چی باشه خوشحال کننده ،هیجان انگیز، غمگین سریع دستمو میبرم سمتشون    و شروع میکنم به کندنشون به خیالم  وقتی مزه ی خون رو تو دهنم میچشم و رنگشو رو دستم میبینم و دردشو احساس میکنم آروم ترم...حالا که دارم دقت میکنم میبینم چقدر صورتم لاغر و استخونیه زاویه سازی فک ؟ مسخره اس ولی بهش فکر میکنم. از نمیرخ خودمو نگاه میکنم ، تازگیا متوجه این شدم قوز دماغم خیلی صورتم رو داغون کرده با اینکه خیلیا میگن &quot;اوه! حتی قوزشم قشنگه&quot; من ازش متنفرم. جراحی بینی ؟ فکر میکنم فقط اوضاع رو بدتر میکنه.  از نگاه کردن خودم تو آینه دست میکشم. باید راستشو بگم ؟ از قرمزی رنگ خون خوشم نمیاد ولی جالبه تا نگاهم میوفته به انگشت هام میبینمش، حالا فرقی نداره اون خون به خاطر اینه که پوست کنار ناخنهامو میکنم یا با دستم میکوبم تو آینه؟من فقط قرمز میبینم.  همه چیز قرمزه. شاید همه چیز تو مغز من قرمزه .از قرمز متنفرم.صورتم رنگ و رو رفته تر از همیشه اس، کافیه فقط بلند شم دیگه به جای قرمز همه جا رو سیاه میبینم. فقط فکر کردم شاید لازم باشه... </description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 00:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه چالش</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%DB%8C%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-lflogvdsnb8r</link>
                <description>خب فکر کنم این اولین باره پرسشنامه جواب میدم به نظرم باحال میاد.ممنونم از فاطمه که این پرسشنامه خیلی باحال و همینطور چالش برانگیز رو منتشر کرده.و ممنون از امیر که این پرسشنامه رو گذاشت و باعث شد باهاش اشنا بشم.قسمت (الهه ی زندگی) : اکثر ما یه آدمی در زندگیمون داریم که خیلی دوستش داریم ولی به دلایلی دیگه اون آدم کنارمون نیست .سوال اول : اگر اون آدم برگرده پیشتون چه چیز هایی هست که دوست دارید براش تعریف کنید و بهش بگید ؟خب اولش فکر میکردم هیچ جوابی برای این سوال نداشته باشم چون تا الان توی دوست داشتن محتاط بودم و یکی دیگه اینکه سعی کردم تا حد امکان همه رو پیش خودم نگه دارم و این به ترسی که دارم هم برمیگرده( ترس از دست دادن ادمای اطرافم)اما بعدش که خوب به این سوال فکر کردم دیدم میتونه درباره ادمی باشه که هنوز باهاش در ارتباط هستی ولی دیگه نه مثل قبلا ... اما بعد که باز بیشتر فکر کردم دیدم ( مدرسه منو ادمی کرده که تا چیزی میخونه سریع شروع میکنه به تحلیل کردن امیدوارم سر درد نشین) در مورد این سوال صدق نمیکنه چون سوال گفته دیگه اون ادم کنارمون نیست با اینکه اون شخصی که دارم درباره اش صحبت میکنم کنارم هست هنوز صمیمیتمون مثل قبل هست ولی به  دلایل مختلف و زیادی که هیچکدومش ربطی و ارتباطی به خودمون دو نفر نداره یکم فاصله افتاده بینمون این خیلی جالبه برام!پس با این تفاسیر کلا قسمت الهه زندگی کنسله چون من همچین شخصی رو ندارم و امیدوارم هیچوقت هم نداشته باشم.ولی درباره این سوال میخواستم بگم کسی که رفته، رفته دیگه اگه برگشت هم دلش برای شما تنگ نشده برای حالِ خوبی که کنار شما داشته تنگ شده ناراحت کننده اس ولی باهاش موافقم.( ببخشید از اونی که تصور کردم خیلی کسل کننده تر داره میشه ) قسمت (به طعم هندوانه) : یه تابستون گذشت. برای بعضی ها بسیار زیبا بود و برای بعضی ها غم انگیز . بعضی ها استراحت کردن و بعضی های دیگه تمام طولش رو مشغول تلاش کردن بودند .سوال اول : اگر بخواید تابستونی که گذشت رو به یک شی تشبیه کنید اون چی هست ؟من این تابستون رو تشبیه میکنم به پیانو اینکه خودم با دستای خودم نوت زیبایی رو نواختم و ازش لذت بردمسوال دوم : قشنگ ترین خاطره ی تابستونتون چی هست ؟این تابستون واقعا قشنگ بود حتی اون غم و ناراحتی و دوریش هم قشنگ بود چون ارزششو داشت.خاطره قشنگ ازش زیاد دارم... یکیش اخرین روز امتحان نهایی بود که با سلاطین رفتیم بیرون اون روز واقعا خوش گذشت و معنای واقعی تابستون رو داشت برام.سوال سوم: بدترین خاطره ی تابستونتون چی هست ؟اون شبی که باید خداحافظی میکردیم...قسمت قدردانی : ممنونم از خودم!سوال اول : بهترین لطفی که در حق خودتون کردید چی بوده ؟ و بهترین لطفی که می تونید در حق خودتون بکنید ؟بهترین لطف درحق خودم این بود که گذاشتم بعضی چیزا رو تجربه کنم و بهترین لطفی که میتونم درحق خودم بکنم اینه که تلاشم رو بیشتر کنم خیلی بیشترمیویسِ باباسوال دوم : چه چیزی هست که فکر میکنید بیشتر همه می تونه خوشحالتون کنه ؟برسم به اون چیزی که میخوام البته این برای آینده اس الان دوباره تلفنی حرف زدن باهاش میتونه واقعا خوشحالم کنهسوال سوم : در چند جمله بابت تمام کار هایی که کردید از خودتون تشکر کنید . ازت ممنونم که انقدر با صبر و حوصله ای ازت ممنونم کلاس شیشم رو با اینکه خیلی بچه بودی براش ولی تحمل کردی و جا نزدیازت ممنونم که تونستی از خودت دفاع کنی ببخشید که من زیادی ترسو امازت ممنونم که از اون حصار  بیرون اومدی سوال آخر : اگر بخواید یک قول به خدا ، خودتون و کسی که دوستش دارید بدید اون چیه ؟خب قولم به خدا قول میدم دیگه هیچوقت وجودتو یادم نره بعضی موقع ها باهات شوخی میکنم به دل نگیری دلم ازبنده هات پره زورم که به خودشون نمیرسهقولم به خودم ، هیچ چیزی رو فدای شادیت نمیکنمو قولم به اون ؛ همه تلاشم رو میکنم وخودمو میرسونم اونجا...اگه پیشت بودماینجوریبهت قول میدادم.تمام میرم به ادامه شیمی برسم.</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 00:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنویتِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29459807/%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%85%D9%86-lswnfdcsijhq</link>
                <description>توی غیرممکن ترین زمانِ ممکن سر و کله ات پیدا شد و دیگه بقیش رو یادم نیست فقط یادمه از همون اول خیلی باهات احساس راحتی میکردم منی که سعی داشتم از همه دوری کنم...بهت گفتم رو صورتم دونه زده اگه ابله مرغون باشه چی؟ و تو گفتی ایشالا بهتر شی مکالمه های ما این بود یه سری روزمرگی که شاید فاقد اهمیت به نظر بیاد ولی توی اون موقع خدا رو شکر میکردم اینا رو دارم، اینجوری میتونستم بیشتر باهات صحبت کنم. هر چی بود نمیخواستم تموم بشه.چه شبها که از دغدغه روزِ دغدغه مندم با تو سخن گفتم و چه روزها که موضوع نشست را برای تو میگفتم بلکه از شدت اضطرابم کاسته شود و همینطور میشد بدون آنکه حتی متوجه شوم آرام میشدم و دیگر تند تند حرف نمیزدم.چه آرزوهایی که در دل داشتم و تبدیل به خاطره شدند با تو.و اما تو...گاهی اوقات با خود فکر میکنم که چطور میشود کسی تا این حد مرا بفهمد؟ اینکه حتی احساساتی که از گفتنشان عاجزم را میفهمی، یعنی معنای من را میدانی و چقدر خوب که یک نفر، باشد که معنای تو را بداند.یک نفر ،هنگامی که نیاز داری تا حواست را از حوادث اطراف دور کنی، باشد.یک نفر، هنگامی که از همه چیز خسته شده ای، باشد.یک نفر، که تو را بشناسد و بداند غرزدن هایت فقط در حد غر میماند، باشد.یک نفر، که حتی بیشتر از خودت به تو اطمینان داشته باشد، باشد.هنگامی که ناامید شده ای، امیدی دوباره به تو ببخشد.من که دستاتو ول نمیکنم...:)و اره شدی همه این چیزها، چیزهایی که معنای من رو تشکیل میدهند و تو شدی معنویتِ من.تو شدی دلیلِ من برای دوست داشتن بخش لیمبیکِ مغز ، دوست داشتن سیاهچاله ها، اهنگهای رپ، انیمه های جدید، سیزده دلیل برای اینکه...،ماه، دریا، چرخ و فلک و...یادته ازت پرسیدم تا حالا چرخ و فلک سوار شدی؟میخواهم بگویم مرا ببخش بابت تمام لحظه هایی که در کنارت نبودم بابت تمام حرفهایی که نتوانستی با کسی در میان بگذاری و به هندزفری هایت پناه بردیبابت تمام اشکهایی که در چشمان قهوه ای سوخته ات نگه داشته ایبابت تمام غم هایی که بر روی شانه ات تحمل کرده ای...اینم از این اقا امیر قبوله؟</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2024 16:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرِ اسنپی و داش مافیا</title>
                <link>https://virgool.io/Snappnevesht/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-hyklbfqrjnqa</link>
                <description>خوب من تصمیم گرفتم یکی از خاطره های مشترکم با اسنپ رو بنویسم بماند بعدها با یه عالمه ویرایش بتونم منتشرش کنم دقت کردین موقع هایی که عجله دارین هیچ ماشینی اطرافتون نیست و موقع هایی که میگی حالا این چایی رو بخورم بیست دیقه طول میکشه اسنپ پیدا بشه همون ماشین دقیقا جلوی در خونه یا محل کار وایستاده؟اقا ما یه روز از همین روزای قشنگ امتحان نهایی مثل هر روز به همراه برادر گرام اسنپ گرفتیم راستش از اسنپ فقط توقعم اینه که کولرش روشن باشه و ادم خسیسی به تورم نخورده باشه البته اگه روشن هم نباشه ملالی نیست زیاد با گرما میونه بدی ندارم خلاصه ما اسنپ رو گرفتیم رفتیم دم در دیدیم یه هاشبک منتظره ولی پلاکش با پلاکی که تو سایت زده یکی نیست زنگ زدیم به راننده گفت من منتظرم حقیقتش ترسیدم اخه چرا باید پلاک اشتباهی رو تو سایت زده باشه پیش خودم داشتم فکر میکردم موقعی رو که بزنه به جاده خاکی و ما رو بدزده (اصلا تخیلات رو دارین؟) ما سوار شدیم (یه پسر جوون بود میخورد 24 یا 25 تو همین مایه ها ) حقیقتش خیلی خوشم اومد هم کولر روشن بود و هوای داخل ماشین خنک هم اینکه واقعا پلی لیست خوبی داشت .قرار بود تو ماشین یه دور خلاصه ها رو مرور کنم اما واقعا حواسم پرت اهنگاش بود خیلی اهنگای قشنگ و باحالی بودن ولی خوب چه میشه کرد ؟ راهی نداشتم جز اینکه ارزو به دل اون اهنگا بمونم ولی از یه جای راه به بعد مثل اینکه خودش فهمید دلم پیش اهنگاش گیره داشت با چشماش بهم شمارشو میداد منم اونقدر هنوز یاد نگرفتم شماره های ادما رو از تو چشماشون بخونم حتی یه لحظه هم حس کردم منو با خیابون اشتباه گرفته که انقدر زل زده بهم هیچی دیگه ما از اسنپ پیاده شدیم ولی اعصاب خوردی بعدش باهامون موند ( خودم رو میگم ) تا خود شب هر وقت فکرم میرفت سمت نگاهش اعصابم خورد میشد که چرا باید با یک نگاهش انقدر حس بد و ترس رو بهم بده؟ اصلا هدفش از اینکار چیه ؟میخواد خودشو خیلی شاخ و کول و باحال نشون بده ؟ واقعا قصدش چی بود ؟ همون روز یه داشی بهم گفت فقط کافیه شماره و پلاکشو بدی درس حسابی بهش میدم (داشمون مافیاست؛ همون شرخر ولی باکلاس تر)(شاید هم یه گنگستر تا حالا ازش نپرسیدم موتور داره یا نه )(این داشمون استاکر هم هست)(با شناختی که ازش دارم بعید میدونم بانک نزده باشه)خلاصه دیگه من زیاد اسنپ سوار نمیشم اما همونایی هم که سوار میشم ادم های خوبی به نظر نمیرسن و منو پشیمون میکنن از سوار شدن هنوز که هنوزه اتوبوس رو به هرچیزی ترجیح میدم.خواستم منم یه اسنپ نوشت داشته باشم ولی میدونم به پای بقیه نمیرسه...</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 18:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوه تابستانهِ من:)</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%90-%D9%85%D9%86-nbnon0hqxjat</link>
                <description>خوب این تابستون پر ازاتفاقای عجیبحس های قشنگآدمهای خوب کار های هیجان انگیز تصمیم های سخت بود. اتفاق های عجیبی افتاد؛ اتفاق هایی که باعث میشد برگردم تو آینه رو نگاه کنم و بپرسم این اتفاق برای من افتاده؟ برای منِ ماهو؟خودِ خودِ من؟حس های خیلی خوبی ایجاد شد و حس شد؛ بهم فهموند احساسی بودن اونقدر ها هم که فکرشو میکردم بد نیست.آدمهای خوبی پیدا شدن؛ آدمهایی که نشون دادن خارج شدن از نقطه امنی که برای خودت ساختی میتونه برات خیلی مفید باشه.کارهای هیجان انگیزی بهم پیشنهاد شد ؛ کارهایی که بیشتر موقع ها با خودم فکر میکردم واقعا میتونم از پسش بربیام؟تصمیم های سختی باید میگرفتم؛ تصمیم هایی که باعث میشدن همش به بعد نگاه کنم، به اینکه اگه تصمیم اشتباهی باشه چی؟ اگه اوضاع بهتر که هیچ فقط بدتر بشه چی؟ اگه یکی بخواد یه کار اشتباهی بکنه چی؟توی این تابستون حس میکنم اندازه چند سال بزرگتر و عاقلتر شدم و فکر کنم این همون بلوغیه که درباره اش حرف میزنن؛ یهو به خودت میای و میبینی خیلی تغییر کردی و دیگه اون ادم قبل نیستی.  البته برای من اینجوری نبود؛ این تغییر برای من خیلی اهسته رخ داد جوری که خودمم نفهمیده بودم تا اینکه یهو شروع کردم به سکوت کردن، خوب این برای منی که همیشه در حال حرف زدنم چیز واقعا ترسناکی بود.من اون کسی بودم که همیشه یه عالمه حرف برای گفتن داشته و پشت تلفن یه دقیقه هم سکوت نمیکرده اما الان به جایی رسیده که تو یک ساعت تماس تلفنی نیم ساعتش رو ساکته. من ترسیدم نکنه این سکوت کردن نشونه یه فاجعه باشه برای همین انقدر نگران شده بودم دربارش اما این فقط نشونه یه تغییر بود.یه هفته درگیرش بودم ؛ امیر میگفت خب تغییر خوبه ، تو فوق العاده ای فوق العاده تر میشی!(جوری که بهم اعتماد به نفس میده رو خیلی دوست دارم)maybe we???پری بهم گفت همه ادمها درحال عوض شدن هستن و حتی ادمی که الان باهاش در ارتباطی ورژن عوض شده خودِ قبلیشه.خوب حرفهاش واقعا حقیقت داشت. خلاصه که یکی از چیزهایی که این تابستون بهم داد یه تغییر بزرگ بود. تغییری که اگه تو هر فصل دیگه ای میخواست اتفاق بیفته از اتفاق افتادنش جلوگیری میکردم. امسال تابستون به لطف امیرِ عزیز شجاعت انجام خیلی از کارها رو پیدا کردم. میتونم بگم با اومدنش یه انقلابی به پا کرده. جرئت انجام کارهایی رو بهم داد که اگه به خودم بود هیچوقت سمتشون نمیرفتم. اینجوری نبود که بهم بگه اینکار رو انجام بده، تو میتونی و...نه. فقط انگار خیالم راحت بود که یه نفر هست ، یه نفر حواسش بهم هست ، هوامو داره. انگار نیاز داشتم یه نفر بهم تلنگر بزنه.همین برام کافی بود تا بتونم دست به تجربه های جدید بزنم؛ تجربه هایی که  شاید برای بقیه خیلی ساده و پیش افتاده باشه ولی برای من همیشه یه چالش بزرگ بوده.(یه چیزی که میخوام بهش اشاره کنم روند تغییر کردنم هستش که از پیشنویس های ویرگولم قابل فهمیدن هستش)یه حصار خیلی سفت و سخت دورم ساخته شده شایدم خودم ساختم هر چی هست ازش متنفرممتنفرم که باعث شده انقدر مضطرب بشم وقتی میخوام با فرد جدید اشنا بشممتنفرم که به خاطرش نمیتونم مثل بقیه انقدر راحت دوست پیدا کنم و انقدر راحت با بقیه گرم بگیرم این یکی از پیشنویس هایی هستش که متعلق به دو ماه پیشه و من یکی از مشکلاتی که نمیدونم دقیقا از کیِ بهش دچار شدم همین بود. من از ارتباطات جدید میترسیدم، از صمیمی شدن با بقیه میترسیدم، جرئت نمیکردم به غیر از چندنفری که نزدیکم هستن ارتباط جدیدی رو با فرد جدیدی شروع کنم. برای همین میگم با اومدنش یه انقلاب به پا کرد.تابستون منظورمه!این تابستون بهم یاد داد چجوری ترس هام رو از بین ببرم و خوشحالم که تونستم اینکار رو بکنم؛انگار تازه تونستم از اون حصار بیام بیرون و رها باشم، شاید هم چون هنوز اتفاق بدی نیفتاده خوشحالم، شاید اگه یه اتفاق غیر منتظره بیفته نظرم عوض بشه اما پشیمون نمیشم، هیچوقت.هیچوقت پشیمون نمیشم از اینکه بهت پیام دادم.maybe we???من همیشه از ریسک کردن دوری میکردم و تا حد امکان سعی میکردم زیاد خودمو وارد بحث های مختلف نکنم.میخواستم اون دختر خوبی باشم که همش به حرفهای مامان باباش گوش میده و تنها دغدغه اش درس خوندنه ولی یه روز به خودم اومدم و گفتم یعنی قرار نیست هیچ خاطره هیجان انگیزی از نوجوونی داشته باشم؟ راستش دل رو زدم به دریا؛ گفتم چی میشه اگه منم یه نوجوون باشم؟ تازه میتونم یه عالمه کار انجام بدم و هیچکس ازم توضیح نخواد چون به عقیده شون هنوز یه بچه ام.فکر میکنم اتفاقا الان که هیچ مسئولیتی رو گردنم نیست میتونم یه عالمه چیز رو امتحان کنم حتی میتونم اشتباه کنم. هنوز فرصت اشتباه کردن رو دارم. اشتباه میکنم،یاد میگیرم،جبران میکنم. تابستون دیگه به اخرای عمرش رسیده ولی خوشحالم عمر اینها به پایان نرسیده؛هنوز اون ادمها تو زندگیم وجود دارن و هنوز اون حس ها مثل همون روز اول برام تازه است.اخرای تابستون همیشه برای من غم انگیز بوده؛اما امسال یه ذوق ریزی برای شروع فصل جدید دارم و اتفاقا میخوام یه فصل جدید رو کنار اون ادمها و اون حسها تجربه کنم.maybe we???با اینکه همش همراه با دوری و دلتنگی بود اما همونم قشنگ بود.یادته بهت گفتم تازگیا هر چی که غم داره برام قشنگه؟برام مهم نیست چقدر طول میکشه...</description>
                <category>mahoo</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 16:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>