<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های withdraw</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29478319</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:46:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3983594/avatar/YtXvb2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>withdraw</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29478319</link>
        </image>

                    <item>
                <title>don&#039;t trust me,,</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29478319/dont-trust-me-p6miwybualpa</link>
                <description>اعتماد,چیزی نبود ک خودش و دیگران را شامل شود.ب او ذره ای اعتماد نداشتند و همین نبودِ اعتماد بود ک او را دروغ گو جلوه میکرد.مثل تمام اتفاقاته دیگرِ زندگیش زمانِ اثبات خودش گذشته بود.زمانِ جلبِ اعتماده دیگران. یک گذشته ی برگشت ناپذیر.چ انتظاری داشت؟وقتی خودش هم ب خودش اعتماد نداشت, واقعن چ انتظاری بود؟باید دوباره ب خودش اعتماد میکرد؟اما نمیتوانست.او را گم کرده بود. اهمیت دادن را گم کرده بود.بعضی اوقات اما,ب سرش میزد.ب سرش میزد عزمی ک دیگر نبود را جزم کند,برخیزد و سر و سامانی ب این افتضاحات بدهد.اما خسته بود.خسته تر از ان ک ب امروز و فردا فکر کند.امروزی بدون اعتماد,فردایی پر از شک و تردید.فقط پشیمانی از گذشته بود ک در سرش دوره میشد.خسته شده بود,از اینهمه فکر های گاه و بیگاه و میخ مانند ک ب سرش کوبیده میشدند.از این گندابه بی اعتمادی ب خودش.از این جواب پس دادن های غرور شکن.شاید مسئله همین بود.شاید بخاطره حفظه غرور و عزتش باید شروع میکرد ب درست کردنه اوضاع. ب اعتماد کردن ب خودش.اما خسته بود و از خستگی,اینها را ب فردا سپرد.فردایی ک هیچوقت نیامد.</description>
                <category>withdraw</category>
                <author>withdraw</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 07:52:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>50HZ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29478319/50hz-vu6eiy9dcixz</link>
                <description>عادت کردن,چیزه مضری بود.نباید عادت میکرد. ب محدود بودن.ب اهمیت نداشتن.ب تظاهر,تظاهر ب خوب بودن.اما انگار وقتی عادت میکرد همه چیز کمتر درد داشت.وقتی فرار میکرد کمتر نیاز بود ب چیزی فکر کند.اماباید روحش را زنده میکرد.باید روبرو میشد.روبرو شدن با این افتضاح؟یا تظاهر ب خوب بودن؟وقتی تظاهر میکرد کسی سوال پیچش نمیکرد.دیگرنیاز نبود خودش را برای کسی توضیح بدهد. وقتی حالش را میپرسیدند با یک &#x27;خوبم&#x27;ذهنش را منحرف میکرد و ب دغدغه های روزمره یشان گوش میداد تاشاید فراموش کند آن زندگیه ناخواسته را . بحثه مقایسه ک میشد ,او سکوت را ترجیح میداد .این سکوت گوشش را کر میکرد.صدای این سکوت انقدر بلند بودک صدای دعوای افکارش را نشنود. اصلا ب فرض ک با زندگی اش روبرو میشد,چ کاری در برابر این محدودیت میتوانست بکند؟بد افتضاحی ب بار آمده بود.جوری در این گنداب غرق شده بود ک اگر میخواست هم راهه بازگشتی نبود. هرچه بیشتر دست پا میزد زودتر ب ته مرداب میرسید.اما کسی چ میداند؟بگذار ب دله ماجرا فرو رود. شاید معجزه ای شد و ناگهان همه چیز تغییر کرد.شاید هم بیشتر در این گندابه پِهِن فرو رفت و چ بهتر.شاید سره راهش دلیلی فوقالعاده برای پایان دادن یافت.کسی چ میداند؟شاید همین عادت نجاتش داد. </description>
                <category>withdraw</category>
                <author>withdraw</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 07:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>