<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ژاله بقایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29513954</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 21:07:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ژاله بقایی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29513954</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از کوری تا منطق الطیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29513954/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B7%DB%8C%D8%B1-yzqhygpjxrmq</link>
                <description>نیمه پاییز هشتاد و چهار ، من و مامان روی صندلی های سرد و فلزی ایستگاه راه آهن زنجان  منتظر قطار بودیم، بالاخره بعد از نیم ساعت تاخیر قطار مثل ماری به داخل ایستگاه خزید و به آرامی ایستاد یک باره سالن پر از همهمه شد، مسافرهای که مقصدشان زنجان بود پیاده می شدند و ما سوار شدیم  هوای گرم داخل واگن ها حالمان را جا آورد از پنجره قطار نور  کم رمق خورشید که در حال غروب بود دیده می شد طبق عادت کنار پنجره نشستم و مادر هم کنار من و دو همسفرمان که دو پسر جوان بودند رو به روی ما سرگرم گفتگو بودند،یکی از آنها قد متوسطی داشت با موهای مجعد مشکی، بلوز و شلوار سفیدی پوشیده بود  و دستان بلند و کشیده اش لای کتابی مانده بود، با کنجکاوی   عنوان کتاب را خواندم، «کوری» و بعد از چند ثانیه نگاهم به نگاهش دوخته شد حس کردم تمام تنم داغ شد، قلبم تند می زد انگار زمان برای مدت کوتاهی ایستاد از چنین حسی احساس شرم کردم و نگاهم را دزدیم به  بیرون خیره شدم هر چند که در پنجره هم انعکاس چهره اش  را می دیدم سعی کردم عادی باشم، شروع به صحبت با مادرم کردم اما نگاه های زیر چشمی او را احساس می کردم همین طور زیرگوش دوستش شروع به پچ پچ کرد انگار دنبال بهانه ای برای گفتگو با ما بود که بعد از مدتی سکوت را شکست و با مادرم شروع به صحبت کرد اما من ساکت بودم و فقط گوش می دادم از هر دری با مادرم صحبت می کرد و هراز چندگاهی هم به من خیره می شد که یعنی تو هم چیزی بگو اما من انگار لال شده بودم فقط دوست داشتم زودتر به مقصد برسیم از میان صحبت هایش متوجه شدم که هم دانشگاهی م و دانشجوی ترم 4 مهندسی عمران، و بالاخره رسیدیم کرج اما مقصد او تهران بود ، و آخرین نگاهمان هم هنگام خداحافظی رد و بدل شد تا وقت برگشت من به زنجان رسید غروب جمعه بود و من باید تنها برمی گشتم  ایستگاه راه آهن خلوت بود  و طبق معمول زود  رسیده بودم  به انتظار قطار سکوی قطار را بارها و بارها  بالا وپایین شدم، صدای ضربان قلبم را در گوش هایم حس می کردم،   دلیل این همه بی قراری را نمی دانستم، بالاخره قطار سوت کشان وارد ایستگاه شد در واگن درست جلوی من باز شد، سوار شدم قطار دو طبقه بود و  صندلی من  بالا بود همین که به طبقه بالا رسیدم چهره آشنا با چشمان براق به من خیره شده بود لبخند معنا دارش را هنوز به یاد دارم در کمال ناباوری شماره صندلی من درست کنار صندلی او بود،  تا خود زنجان گپ و گفت داشتیم از هر دری حرف زدیم اصلا زمان برای من مثل  نور گذشت، حس عجیبی داشتم که تا آن زمان تجربه نکرده بودم احساس می کردم روی ابرها راه می روم یا متعلق به دنیای دیگری هستم، همه چیز را فراموش کرده بودم، دوری از خانواده، تنهای، شب های پرهیاهوی خوابگاه، سرمای زنجان، مشکلات مالی خانواده برای تامین هزینه های دانشگاهم، سختی درس ها دنیا برایم زیباتر شده بود نمی دانم چی شد که بین همان حرف ها تاریخ تولدهایمان رد و بدل شد هفته بعد که او را  کتاب منطق الطیری بر دست منتظر پشت در کلاس دیدم انگار بال درآوردم می خواستم همان جا بغلش کنم، کتاب را به دستم داد و با لبخند شیرینش زمزمه کرد تولدت مبارک.منتشر شده در بخش فیدی نوشت فیدیبو </description>
                <category>ژاله بقایی</category>
                <author>ژاله بقایی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 01:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهای پر هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29513954/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-y8hcypvhrdw0</link>
                <description> نویسنده :بهومیل هرابالمترجم: پرویز دوائی۱۳۳ صفحهانتشارات:کتاب روشن   «فقط خورشید حق دارد لکه داشته باشد» گوتهکتاب روایت تک‌گویی درونگرایانه یک کارگر پرس به نام آقای هانتا است. او در زیرزمینی مرطوب که انبار کاغذ باطله است روزگار می‌گذراند و کتابهایی را که از سوی اداره سانسور به آن‌جا می‌آورند خمیر می‌کند. آقای هانتا با خواندن این کتاب‌ها دنیا را به گونه‌ای دیگر می‌بیند. او که ساعت های زیادی در میان حجم عظیم کاغذ، کتاب و لشگر موش ها با عذاب وجدان زیاد در حال سوزاندن هنر هست سعی می کند یک سری از کتاب های ارزشمند را از خیل عظیم کتاب ها ی آماده خمیر شدن نجات دهد و در پناه گاه خود که همان خانه اش هست پناه بدهد هانتا  تلاش می کند جملات پر نغز کتاب ها را به خاطر بسپارد زیرا که او تشنه مطالعه و دانستن است این را از جمله ی می تواند فهمید که می گویید : «عطر کتاب را می نوشد» و چه حس نابی این جمله به خواننده می دهد  ، او مرد مجرد بسیار تنهای هست که ذهن و دنیایش پر از هیاهو هست،او دائما  تاکید می کند سی و اندی سال است که در حال خمیر کردن کتاب و کاغذ است و این نشان می دهد که عمری با تناقض زندگی کرده او هم در نقش قاتل کتاب و هم در نقش نجات دهنده آنها را بازی کرده است. شغل او هویتش هست، هویتی که با صنعتی شدن اروپا در حال نابودی هست، کتاب سرشار از نماد و استعاره است و به دنیای پر از تضاد و تناقض بشر پرداخته است، دوگانگی  که از بدو تولد آغاز می شود  نوزادی که از بطن گرم، امن، تاریک و آرام  مادرش به جهان پر از نور، صدا،سرما و ناامنی پرتاب می شود از همان ابتدا تناقض ها در وجودش  شکل می گیرد، می گویند دردناک ترین لحظه زندگی انسان مرگ نیست، بلکه تولد است منتهی از آن روی که انسان به خاطر نمی آورد آن درد خاموش شده اما فراموش نه، برای همین هست که انسان دچار غم غربت هست و حتی میان جمع هم گاهی احساس تنهای می کند، کتاب تنهای پر هیاهو به این تضادهای بشری پرداخته است، آقای هانت که تمام ساعات زندگی اش را به تنهای زندگی می کند و وقتش را با سرو کله زدن دستگاه پرس، مگس ها، موش ها، سر و صدای زیرزمین و از همه مهم تر هیاهوی کلمات در ذهنش می گذراند او فقط از لحاظ جسمی تنها هست او حتی قادر نیست تنهایش را با دختر کولی که با سماجت وارد  زندگیش می شود پر کند دختری که عاشق افروختن آتش هست تا رنجهایش را در آن بسوزاند و  برای هانتا آشپزی کند، اما او اینقدر درگیر شغل و ذهن پر تلاطم خویش هست که حضور دختر را فقط وقتی که در بی خبری ناپدید می شود حس می کند او حتی اسم دختر را به یاد نمی آورد هانتا  تقابل دنیای سنتی و مدرن را تاب نمی آورد و خود را محکوم به مرگ می داند چرا که شغلش که تمام زندگی اش هست را از دست می دهد او هرگز نمی تواند خود را با این شرایط و تغییرات وفق دهد چون عمری در خدمت سانسور و البته نجات اندیشه بوده، نویسنده در سطری از داستان، پوچی کتاب سوزی را اینگونه بیان می کند : «تفتیش کننده های عقاید و افکار در سراسر جهان بیهوده کتاب ها را می سوزانند، چون اگر کتاب حرفی برای گفتن داشته باشد و ارزشی نیز می داشت در کار سوختن فقط از آن خنده ای آرام شنیده می شود، چون که کتاب درست و حسابی به چیزی والاتر از خودش اشاره دارد.» شاید بشود کتاب را سوزاند، جسم را غل و زنجیر کرد اما اندیشه سوزاندنی نیست </description>
                <category>ژاله بقایی</category>
                <author>ژاله بقایی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 00:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادبادک باز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29513954/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-fxc3p10mt8nu</link>
                <description>بادبادک باز نوشته تاثیر گذار خالد حسینی نویسنده افغانی تبار است که با ترجمه دکتر محمدرضا کمالی از انتشارات آلوس به چاپ رسیده است. داستان  روایت پر رنج مردمی است از دیار افغانستان، دردی به وسعت تاریخ که  بر شانه ای مردمانش سنگینی می کند  و آغاز این درد  از تپانچه روس ها و امتدادش تا سرنيزه های طالبان است ، سرزمینی با مردم شریف و نجیب ، که ناچار به کوچ اجباری هستند هجرتی که با آن رازهایشان را در سرزمین مادری خاک می کنند و به امید روزهای بهتر ترک وطن می کنند و در قلب های خسته اشان شعله  امیدی برای روزهای بهتر در سرزمین مادری اشان روشن دارند، آن ها که سهمشان از وطن فقر، بیماری  و گرسنگی است  و رویایشان تکرار  روزهای هست که بر فراز آسمان لاجوردی وطنشان باز هم بادبادک های رنگی رقصان گذر کنند و صدای کودکان افغان در کوچه پس کوچه های افغانستان جاری باشد و دستان  سیاه دلان کوته بین هر چه زودتر  از سرزمین زیبای مادری اشان کوتاه شود ، افغان ها اشتراکات زیادی با مردم ایران دارند،از لحاظ گویش و زبان، وجه رایج و حتی جشن سال نو و البته  دردهای مشترک هم کم ندارند.  </description>
                <category>ژاله بقایی</category>
                <author>ژاله بقایی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 21:23:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرانه عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29513954/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-w5eimipypf8v</link>
                <description>  ازمیان پنجره شکسته، نسیم ملایمی همراه با بوی دود و باروت به سمتش می آمد.چشمان خسته اش که از شدت بی خوابی قرمزو ورم کرده بود ریزکرد تا دوردست ها را بهتر ببیند. دود باریکی ازمیان ساختمان های که فقط اسکلت فلزیشان باقی مانده بود، مارپیچ وارچون ماری که بی هیچ عجله ی به درون لانه اش می خزد به سوی آسمان می رفت.                         خسته و رنجور خودش را روی تخت انداخت، از تخت فنری خاکی به هوا بلند شد که باعث سرفه مرد شد، سینه اش را صاف کرد ،دستی به ریش سفید انبوهش کشید، از جیب شلوار رنگ و رو رفته اش  پیپش را بیرون آورد، نگاهی به آن انداخت، با نگاهش اطراف را وارسی کرد تا شاید کبریتی ،فندکی در میان وسیله های خانه اش پیدا کند، توان اینکه ازجایش بلند شود نداشت، بی خیال روشن کردن پیپ شد خاموش آن روی لبش گذاشت.                                                                  به گرامافون قدیمی که زیرمشتی خاک پنهان شده بود خیره شد، خاطراتش مثل لشگر شکست خورده از جلوی چشمانش  رژه  می رفتند و او را بی  اراده می بردند به سال های دور به سال های اول ازدواجشان ،یادش آمد                                                         «فضای اتاق را عطرگوشت پخته با سبزیجات تازه پرکرده ،سوسوی نور شمع روشنای و گرما بخش، شب عاشقانه اشان بود، آن شب همسرش خیلی زیبا شده بود، موهای طلای رنگش را که با گل های رنگارنگ ریزی تزئین شده باز گذاشته، و پیراهن حریرسفید بلندی پوشیده بود. درست مثل شب عروسیشان ، اوبه آرامی از میزپشت بلند شد صفحه را داخل گرامافون گذاشت با خوشحالی دو دست را برهم سایید، با حرکات موزون به سمت میزآمد دست او را گرفت، وبا هم دورمیزشام چرخیدند.» شیرینی یادآوری این خاطره،  تلخی روزهای آوارگی و جنگ را برای لحظه ای از او دور کرد. صدای بغبغوی کبوتری که ازلابه لای پنجره شکسته خود را به  اتاق انداخت، مرد را به خود آورد .چشم که باز کرد، خود را چرخ زنان میان ویرانه های خانه اش دید. درحالی که همان آهنگ را زیرلب تکرارمی کرد، ازچرخش ایستاد سرش کمی به دوران افتاد، همان جا روی زمین نشست، اشکش بی اختیارجاری شد. حضورکبوترسفید، در میان خرابه های خانه اش پلی بود میان دنیای وهم و واقعیت ،حقیقتی که درچمدان رنگ و رو رفته گوشه اتاقش روزهای آوارگی اش را به رخ می کشید. ژاله بقاییعکسنوشتمربوط به اولین جشنواره ادبی سر انجمن  راه یافته به مرحله نیمه نهایی                                                                                               </description>
                <category>ژاله بقایی</category>
                <author>ژاله بقایی</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 04:59:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلاح بی خطر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29513954/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-vf4pf7motqx2</link>
                <description>کفش نداشت ، اما یک تفنگ پلاستیکی هم قد خودش به دستش بود، دور آتشی که در حلبی روغن درست کرده بودند، بالا و پایین می پرید، گرمای شعله به پوست خشک و یخ زده صورتش می خورد و لذت می برد، از گنجی که پیدا کرده  خیلی راضی بود، هرازگاهی لوله تفنگش و می گذاشت پشت سر آزاد و با شیطنت می گفت: «حرف نباشه، دست ها بالا» آزاد هم  با دستان بزرگ و پینه بسته اش از پشت می گرفتش و پخش زمینش می کرد. صدای خنده محسن فضا رو پر کرده بود ، بعد محسن شروع  کرد با اسلحه مثل سرخ پوست ها دور پیت حلبی  رقصیدن ،بوی کباب از چند تا رستوران کناری می آمد و  دل ضعفه اش چند برابر می شد و دلش از گشنگی مالش می رفت . رو کرد به آزاد  «چی داریم بخوریم ؟» آزاد که خیره شده بود به شعله،  شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت  که یعنی هیچی، محسن با چشم های پر از سوال به گونی آزاد خیره شد  ،آزاد ردّ چشماش و زد، بی اختیار گفت : «فقط پلاستیک و بطری  آب معدنی جمع کردم. » محسن داد زد   « اون جعبه چی هست؟» آزاد گفت : «اون جعبه تلویزیون قدیمی و می گی؟ هیچی می خوام بندازمش داخل پیت بسوزه »  برق چشمای محسن چند برابر شد، انگار امشب فقط قرار بود ذوق کند. اسلحه به دست رفت سمت تلویزیون  با صدای که از سرما می لرزید گفت: «من امشب این تو می خوابم » بعد  با یک حرکت جثه کوچک و لاغرش را  در جعبه  تلویزیون جا داد، لوله تفنگ را از قاب بی شیشه تلویزیون داد بیرون، و  به آزاد گفت: «یالا یه چی بده بخوریم. » آزاد با خنده گفت : «از صد بشمار  آوردم برات.» محسن با دو تا چشم سیاه و درشتش  به آسمان پر ستاره و شهر شلوغ و بی در و پیکر با ساختمان های بی روح و جان خیره شد و شروع کرد به شمردن  ، صد، نود و نه.. به پنجاه که رسید خوابش برد. امشب هم  محسن خواب یک میز پر از انواع غذاهای خوشمزه و لذیذ رو می دید.</description>
                <category>ژاله بقایی</category>
                <author>ژاله بقایی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 10:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین پرعشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29513954/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B9%D8%B4%D9%82-ryjxjubuyalu</link>
                <description>دستانمان  می تواند رنگین کمانی از عشق، نور وصلح بپاشد بر زمینی که  رنگ می بازد. هفت رنگی از آرامش، ايمان، باور، عشق، صلح، شادی و نور، باید به آغوش مادر زمین پناه برد، تا ایمن بمانیم از تاریکی های درون و برون، هر دستی به سوی زمین دراز می شود باید بذری از ایمان بکارد تا در روی زمین عشق درو کند، در دستان ما همچون درختان سبزینه می روید تا جان پناهی باشد برای آرامش و صلح،  دستان ما جای پیله ای پروانه ای است  تا به وقت پروانه شدن شادی از آن زاییده شود ، دست ما بر دامن زمین ریشه خواهد داد تا پیام زایش و رویش از آن برویید. #ادیب_چهارم #ژاله_بقایی?انجمن ادبی قلم به دستان@ghalambedastan1</description>
                <category>ژاله بقایی</category>
                <author>ژاله بقایی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 19:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبور فصل ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29513954/%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%A7-tcj9l4qmn4iz</link>
                <description>بهار می آیدچه وفاداری عجیبی!!در تمام قرن ها در نیمکره زمینهمیشه بهار به انتظار وعده زمین نشسته استهرگز حتی دیر هم نمی کندچه ایمان غریبی!! درختان به بهار دارندکه هر سال لباس هایشان را راس زمانی مشخصاز پستو می تکاند و در برشان می کندچه حافظه عجیبی!! بهار حتی دیر هم نمی کنددر حافظه زمین می ماندعبور فصل ها ژاله  بقایی </description>
                <category>ژاله بقایی</category>
                <author>ژاله بقایی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 00:53:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پل خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29513954/%D9%BE%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-nl52dp7dnai4</link>
                <description>زیرپل رو به آسمان آبی و پرستاره روی یک تکه کارتن دراز کشیده، ستاره ها را می شمارد، با چند نفری که شب ها آنجا می خوابند آتشی درست کردند که گرمشان کند، شکمش از گرسنگی به صدا افتاده، چند روزی است غذای درست و حسابی نخورده، جز چند تکه نان که از زباله  دانی پیدا کرده، منتظر صبح هستند که بروند  و آشغال خشک جمع کنند تا بفروشند و پولی برای نان شب به دست آورند، در آسمان زندگی اش ستاره ای نیست، صبح با صدای ماشین های که از روی پل رد می شوند بیدار می شود، گاری اش را راه می اندازد و به دنبال لقمه ای نان راهی می شود، نزدیک های ظهر است، گونی اش تا نصفه پر است در یکی از خیابان های بالای شهر، روی جدولی نشسته  از سر کوچه صدای بلند آهنگ ماشینی می آید از ان ماشین های مدل بالا، ماشین جلویش ترمز می کند،  راننده پسرک را صدا می کند ، اول هاج و واج اطراف را نگاه می کند، فکر می کند اشتباه شنیده، اما دوباره صدایش می کند، با احتیاط به سمت ماشین می رود، راننده از کیف پولش چهار تراول پنجاه هزار تومانی در می آورد به سمت او می گیرد، و می گوید بیا با این پول هر چی دوست داشتی بخر ،چشمان پسر بچه گرد می شود می گوید: «ولی..» راننده وسط حرفش می پرد، ولی ندارد دو تا تراول دیگر هم اضافه می کند، پسرک پول را می گیرد، از تعجب زیاد فراموش می کند تشکر کند راننده پا روی گاز به سرعت دور می شود، پول ها را در  کیسه ای که به دور گردنش هست می اندازد، با خوشحالی به سمت اولین رستوران می رود یک دل سیر غذا می خورد، به دمپایی اش نگاه می کند، درد پایش یادش می آید، برای خودش دمپایی نوی می خرد، مابقی پول را هم برای دوستانش غذا می خرد، آن شب از خوشحالی خوابش نمی برد .</description>
                <category>ژاله بقایی</category>
                <author>ژاله بقایی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 18:28:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات من و کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29513954/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-nzp30oq4xjmq</link>
                <description>#روایت گرباشصبح زود ساعتم زنگ زد، نمی خواستم بقیه صبح به آن زودی بیدار شوند. برای همین خیلی سریع ساعت گوشی را خاموش کردم. آماده شدم و بیرون زدم، زمین هنوز از باران دیشب خيس بود،   همه جا شسته شده بود. انگار نه انگار که یک دشمن نامرئی پشت چهره این طبیعت زیبا مخفی شده. به پارک نزدیک خانه که می رسم. هدستم را می گذارم روی گوشم اول چند دور، دور پارک قدم می زنم بعد با ریتم آهنگ شروع می کنم به دویدن ولی عادت نداشتم، از نفس افتادم. روی نزدیک ترین نیمکت نشستم. صدای قلبم را می شنیدم. روی ساعتم نگاه کردم ضربان قلبم صد و ده بود.حس خوبی داشتم. روی نیمکت رو به رو  مرد میانسالی نشسته بود دورش پر از گنجشک بود که جیک جیک می کردند، خوب که دقت کردم، دیدم از داخل یک پاکت برای آنها غذا می ریخت. سریع گوشی را از جیبم بیرون آوردم، می خواستم شکار لحظه ها کنم. بدون اینکه متوجه شود از صحنه عکس گرفتم، بلافاصله پست گذاشتم تو اینستاگرام. ولی عذاب وجدان گرفتم. پا شدم که عکس را نشانش بدهم، نزدیک مرد که شدم، گنجشک ها پر زدند و رفتند. نگاهم افتاد به عصای سفید کنار نیمکت،جا خوردم، از خودم شرمنده شدم، سریع عکس را پاک کردم و بدون اینکه کلامی بگویم، به سمت خانه راه افتادم.ژاله بقایی </description>
                <category>ژاله بقایی</category>
                <author>ژاله بقایی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 21:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>