<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زلیخا خرمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29628642</link>
        <description>زلیخا خرمی هستم شاعری از دیار جنوب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 23:20:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3518061/avatar/NX7lSo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زلیخا خرمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29628642</link>
        </image>

                    <item>
                <title>🌻زندگی🌻</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jhmd947spxvn</link>
                <description>زندگی دانی چیستراز سر بر  مُهر فَلکآن نفس های  بهارکه می آیددرشب تارزندگی هم همه شادیستدر  دل آبشار  مثل  باریدن  اَبربر سر گندم  زارزندگی جاریستچون  آب  روانبر تن خسته مامثل یک راز نهانزندگی معنی لبخند خداستاز پس پنجره ایمانزندگی شاید سنگی استبر ترازوی  احسانزندگی گاهی استسجده بر خاک شدنبا صدایی از سکوتهم نشین یار  شدن زندگی شاید  گاهیقرص  نانی  باشدیا که بر سفره دلحدس وگمانی باشدزندگی ساز عجیبی استکه هرلحظه دمیدن داردهمچوکشتی که در طوفانمیل به ساحل رسیدن دارد                        شعر: زلیخا خرمی</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2024 02:52:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🌿کهورستان🌿</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%DA%A9%D9%87%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-qpclyudhrhkq</link>
                <description>کهورستان شهر زیبایم سلامنگنجد وصف تو در یک کلاموجب بر وجب دُر  و گوهریبه مثل نگینی که برانگشتریچوخاکت باخوبیهاشدسرشتشدی  زیبا همچو باغ بهشتنهادن درقدیم نامت کوه دشزبهر این  رخ  زیبای ومهوشبگوینددرشگفتی بودی غوطهسفر که  آمد  آن  ابن بطوطهدرختانی  تنومند  و کهنسالبه رویش مرغکانی درپروبالتوبودی روح نوازوخلوتی دنجپراز نهر آب وبرکه  پر ز نارنجتمام گنج دیرین درتوجمع استندانم قدمتت  گوئی کهن است           زلیخا خرمی</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 09:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⛅باران☔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-v2avwtcwn0dp</link>
                <description>ببار  باران ببار بر  پیکر دشتببار باران به پنجاهیُ برشَستببار باران بشور از دل تو غمهاببار باران بباربَر بیش وکم هاببار باران ببار بر شهر سردمببار باران بباربرزخم ودردمببار باران زمینم خشکُ تشنهببار باران بباربرکوه و دشنه   ...  زلیخا خرمی......</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 09:39:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🌴شهر کیشی🌴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B4%DB%8C-ducwdxgqwesh</link>
                <description>عروس کوه شب شدشهرکیشیندیدم خوشترازآن من به گیتیزلال چشمه  و نخلهای  زیباکه دارد آسمانی همچو دریاشبش آرام و روزش دلنشین استگمانم که بهشتی در زمین استدلم  را می برد آن جوی  آبشبه وقت خواندن شعر کتابشاگر خواستی روی روزی به آنجاسلامی  هم  بکن  بر  شهر  بابا قدم آهسته نَه بر خاک چون دُردلش رانشکنی سینه اش کنی پرتو دیدی؟ کوچه  زیبا  و نابش؟صدای  شر شر  آب  حیاتشندیدی گر به عمرت شهر ماراجمالش بُرده از یوسف به یغما          🍁زلیخا خرمی🍁</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 09:27:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه🏡</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-wtt7bppngs98</link>
                <description>چلچراغ  شهرازدور پیداستآن طرف ترهمکلبه ای زیباستآسمان  آنجادردلش غوغاستچشم ابر اوچون من تنهاستدر  دلم  انگارول وله برپاستشوروشوق دلقد یک  دنیاستبارش بارانبه چقدرزیباستبا صدای رعدچون قیامتهاستچِشم بجای رودمثل یک دریاستغم چنان سیلیهمره  ابرهاست..................زلیخا خرمی</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 09:23:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🌴شعر نگاه پنهان🌴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-lqg7a5lsbymc</link>
                <description>دیدم  امروز  آن نگاه پنهانت رابردیده دل  آن اشک ریزانت  رادیدم به تمنای وصالش چون موجبرآب  زدی آن قایق  ویرانت  را دیدم زخجالت نیست آن سَرزیرخواستی که نبینم حال پریشانت رادیده ام اما هر آن چیز  نباید دیدکاش نگیردگاهی آهم آن دامانت را      📌شاعر:زلیخا خرمی</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 15:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🍯خمره🍯</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%D8%AE%D9%85%D8%B1%D9%87-podnud0jmo2d</link>
                <description>یاد آن شبهای زیبای قشنگآن روانداز گل گلی مَشتُ مَلنگعکس حالا که پتو شد مُهرُمومآن رواندازبودمحفل جمع عمومبدبه حال آنکه داشت جای وسطبی زبان گه گاهی می شد سَقَطآن یکی بیدار میشدازغرق خوابدربه درمی گشت او دنبال آبدست به دیوار کشان جای باریکیک اتاق پُر زاسباب و تاریکاو که می رفت کَم کَمَک پاورچینزیرپایش نرم شدوآهی سنگینناگهان درجایش شد میخکوبپاهایش لرزید ودل شد آشوبول وله افتاد وغوغا شد آنجااین یکی ماما بخواندُآن یکی بابادانست که گر بگریزداوهرطرفناخودآگاه یکی خواهد شد تلفبیچاره همان که زیرپاله شده بوداز درد زیاد دیگر ساکت شده بودنفسش حبس شد درمیان سینهقیامت را دید او همچو آیینهبعد آن همه جیغ ودادوهوارتشنگی انگار باز شد تکرارروی چهاردست وپاباپیچ وتابرفت تا رسید کنار مشک آبمشک آنشب چقدرلاغرشده بوداوکه عمری پُرزمِی ساغرشده بودگیج و منگ و خواب آلودگفت این چه بخت سیاهی بودچمش افتاد به خمره کنار دیوارنور امید در دلش تابید انگاررفت سراغش تاخورد آبیدرش برداشت خمره نیز خالیآهی از دل برآورد بالبی تشنهکاش می شد رفت کنار چشمهاو که شد نا امید ازاین اتفاقبه ناچار بر گشت سوی اتاق    شاعر:  زلیخا خرمی</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 14:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📷دوربین📷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-ozktncwxfvmr</link>
                <description>خوش به  حال  دوربینماو  همیشه خندان  استدرمیان دوست و  دشمناوهمیشه سرگردان استیک  روز می رود  هند  واینک  او  در  آلمان استدائما  می بینم او  را  کهدر پی بستن  پیمان استچه شکارچی خوبی استچون  سگ  نگهبان  استمی رود  به  پارک  شیرازگاهی صفرپنج کرمان استخوش میگذرددرعروسی هاغمگین ترین در زندان استوقتی که  می رود  اردوگاهبهترین رفیق سربازان استنمی دانم چه سری دارد کهزوم  او  روی  دندان استنگاهم  را چه زود  می دزددآنگاه که چشمم گریان استچه  صفایی  همراه   اوستوقتی که  ابر و  باران استلحظه ها در او  می ایستندآنگاه که رعدوطوفان استبا این همه  اوصاف  گاهیعکسهایش همه پنهان استاو که می گشت همه دنیارا اینک او ذره ای نگران استچون که آمدگوشی هوشمندبیچاره جایش درچمدان است         زلیخا خرمی</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 14:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🍷شعر جام🍷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85-dixjfhmmqebk</link>
                <description>اول بازی که گفتند نام رادادند به ما اختیار تام  رابعد  لحظه های دلواپسیوعده دادند  به ماجام راندانستیم که درتلخی بازیباچه شیرین کنیم کام راگاه آن  قَدَر غرق  شدیمتاندیدیم طعمه و دام راکاش رفته بودیم به سفرتا پخته کنیم دل خام راباران که بارید  فهمیدیممعنی  زیبای  آن بام  رارمضان آمد تا که بردیملذت سفره های شام  راگل  شکفت از گلهای  ماتا گرفتیم آهوی  رام  راچه با  تدبیر  بر داشتیمبرلبه های تیغ این گام راچشم زحق بستیم وندانیم خود فریفته ایم یاعام را    🌿زلیخا خرمی🌿</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 12:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🍃لحضه دیدار🍃</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29628642/%D9%84%D8%AD%D8%B6%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-vyst423dajky</link>
                <description>🍃لحظه دیدار🍃برف هاهمه رفت اولین  روز   بهاراندرآن دشت وسیع با گلی  بی خارچشمه ای جوشیددر  دل  کوهسارآن درختان قدیممیوه ها پر بارچه صفایی داشتلحظه   دیدارکم کمک راه افتاددر  دل  جویباربا   دلی  لبریزدرهرگوشه کنارعشق    رویاندهرطرف اینبارگشت  راهیدر  دل نیزارتا که درمان شدآن  دل  بیماربوته هاسرسبزقاصدک  بیدارباز  راه  افتادباهمه  اسرارتا که  باز  آیدمنزل   دلدارحوضک زیبابا دلی سرشارمنتظرمی ماندتارسد  آن  یاراین  شگفتیهاروی هم آوارچه صفایی داشتلحظه   دیدار....................  زلیخاخرمی</description>
                <category>زلیخا خرمی</category>
                <author>زلیخا خرمی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 12:24:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>