<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سقا علمدار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29714745</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:57:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سقا علمدار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29714745</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب لبخند مسیح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-ef3ggepgnyew</link>
                <description>📚 کتاب لبخند مسیحنوشته سارا عرفانیاین کتاب، یک رمان کوتاه با فضایی عاشقانه و حرف‌هایی عمیقه.داستان درباره چالش‌های روزمره‌ی یک دختر جوانه که در کنار درس دانشگاه، کار مترجمی و تدریس زبان انگلیسی انجام میده و به واسطه مطالعه‌ی یه مقاله انگلیسی، با نیکلاس آشنا میشه و بهش ایمیل میزنه. نیکلاس توی شرکت طراحی ماشین کار می‌کنه و در این زمینه مقاله می‌نویسه و مسیحیه، هر چند خیلی مذهبی و معتقد نیست.یک روز نیکلاس ایمیل میزنه و میگه که دوست داره بیشتر درباره دین اسلام بدونه و از نگار می‌خواد راهنمایی‌ش کنه،ولی خود نگار هم خیلی اطلاعاتی از عقاید و لایه‌های عمیق‌تر دین اسلام نداره و توی رودربایستی سعی می‌کنه یه اطلاعاتی از توی کتاب دینی در بیاره و از استاد معارف دانشگاه بپرسه و …نگار برای رفع تکلیف یه سری سایت و کتاب رو به نیکلاس معرفی می‌کنه و خودش هم درگیر کارهای ترجمه و تدریسه و این وسط‌ها دو تا خواستگار هم براش میاد!واقعیتش اینه که ماجراهای مثلا عاشقانه و روابط دختر و پسر توی کتاب یه مقدار توی ذوق میزنه و یه ذره غیر عادیه و باور پذیر نیست.ولی به نظر میاد نویسنده خواسته از این ظاهر هیجان انگیز استفاده کنه در داستانش تا مخاطب رو کم کم ببره به سمت حرفهای عمیق تر و گفتگوهای ایمیلی نگار و نیکلاس درباره دین، خدا، حضرت مسیح علیه‌السلام و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف.سوال‌های نیکلاس درباره اعماق دین و عقاید اسلامی، نگار و البته ما که خواننده داستان هستیم رو به فکر فرو می‌بره و باعث میشه یک دور برای خودمون مرور کنیم که به چه خدایی عقیده داریم و چطور داریم با این عقیده زندگی میکنیم.مثل خیلی از مسیحی‌ها، یکی از بخشهای جذاب قرآن برای نیکلاس، بخشهای مربوط به تولد حضرت مسیحه‌. چیزی که توی مسیحیت پر از تناقضه و خیلی بد تحلیل شدهولی توی قرآن به خوبی و بدون تناقض توضیح داده شده. شاید برای ما خیلی نکته خاصی به نظر نیاد ولی برای مسیحی هایی که سالها توی ذهنشون با تثلیث و سه گانه پدر، پسر و روح القدس کلنجار رفتن، توضیحات خیلی جالبیه.بعد هم بحث میرسه به کسی که در حال حاضر زنده‌ست و امام ماست و …برشی از کتاب:گفتم: «ببخشید استاد، اگه یکی بخواد مسلمون بشه، چطوری می‌تونیم کمکش کنیم؟»، عینکش را از چشم برداشت و گذاشت روی میز. گفت: «بیشتر توضیح بدید!» لیلا گفت: «ببینید استاد. تقریبا دو سال پیش، نگار تو یه مجله خارجی، یه مقاله تخصصی می‌خونه و برای نویسنده مقاله ایمیل می‌زنه. خلاصه اونا تا الان با هم ارتباط دارن. حالا اون به دلایلی می‌خواد مسلمون بشه و از نگار خواسته که بهش اطلاعات بده.» به لیلا نگاه کردم و اخم کردم. استاد منتظر ماند تا من چیزی بگویم. آرام گفتم: «اون فکر می‌کنه چون من تو این کشور زندگی می‌کنم می‌تونم بهش کمک کنم.» استاد پرسید: «نمی‌تونید؟»این کتاب رو نشر سوره مهر چاپ کردن و نسخه صوتیش هم با صدای خانم رویا فلاحی موجوده. ✅ نسخه صوتی و الکترونیکی این کتاب رو می‌تونید از فراکتاب تهیه کنید:www.faraketab.ir/b/14690این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 09:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب درگاه این خانه بوسیدنی است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vcfjc89f5d24</link>
                <description>کتاب درگاه این خانه بوسیدنی استخاطرات فروغ منهی مادر شهیدان داوود خالقی‌پور، رسول خالقی‌پور، علیرضا خالقی‌پورهمینکه بدونیم سه پسر این مادر شهید شدن، کافیه برای اینکه کنجکاو بشیم تا درباره زندگی و خاطرات شون بیشتر بدونیم.فروغ خانم اوایل نوجوانی ازدواج کردن و همسر خیلی خوبی نسیب شون شد که در کنار هم زندگی رو یاد گرفتن و ساختن.حاج آقا اهل نان حلال بودن و فروغ خانم هم اهل کار و تلاش.هر دو هم خیلی بچه دوست و مهربون.بچه‌ها رو به بهترین نحو تربیت کردن و بعد انقلاب به مسجد و بسیج سپردنو بعد هم به خدا سپردن و با اصرار خود پسرها راضی شدن که برن جبهه.از اینجا امتحان های سخت فروغ خانم و شوهرشون شروع میشه.البته توی سالهای قبل امتحانات سخت دیگه ای رو هم گذروندن ، از دست دادن برادر و فرزند خردسال و …ولی اینکه سه تا پسر دسته گل رو به بهترین نحو تربیت کنی و بزرگ کنی و بعد در راه خدا بدی، ایثار خیلی بزرگیه.هربار که یکی از بچه ها شهید میشن، قلب مادر تکه تکه میشه ولی بازم هم در برابر اصرار بعدی ها برای اعزام به جبهه راضی میشه.از خدا و پسرهاش میخواد که کمکش کنه بعد از شهادت پسرها، همیشه لبخند به لب باشه و به دیگران روحیه بده.و این دعا خیلی زود مستجاب میشه.بعد از اینکه پسر شهیدشون رو به دل خاک میسپرن، با لبخند از قبر بالا میان و این لبخند تا همین روزها ادامه داره. چهره مادر شهیدان خالقی پور هنوز هم مزین به یه لبخند نورانی و پر از آرامشه.ایشون الان هم فعالیت‌های انقلابی و فرهنگی رو ادامه میدن و پسرهای زیادی دارن و برای همه مادری میکنن و در خونه شون به روی مردم بازه.بعد از رفتن حاج آقا، فروغ خانم خیلی تنها تر شدن ولی هنوز هم به زندگی و جهاد و صبرشون ادامه میدم تا روزی که با شهداشون توی بهشت سر یک سفره بنشینند. کتاب خیلی کوتاه و روان و زیباست و قطعا ارزش خوندن یا شنیدن داره.هرچند جا داشت مفصل تر و با جزئیات بیشتری به زندگی این خانواده پرداخته بشه و خاطرات بیشتری از هر یک از شهیدان شون توی کتاب بیاد. یا درباره روشهای تربیتی مادر و پدر شهید، هرچند اشاراتی شده بود، ولی میشد جزئیات بیشتری رو پرسید و منتقل کرد به مخاطب تا حظ بیشتری از مطالعه این کتاب ببره.برش‌هایی از کتاب:در آلمان که بودیم، خیلی اتفاقی برادرشوهرم را دیدیم. او هم، سفر کاری آمده بود. احمدآقا به چادرم اشاره کرد: -حاج‌خانوم جلدتون رو عوض نکردین. رویم را کیپ‌تر گرفتم: -من نیومدم جلد عوض کنم، اومدم رنگ پس بدم. چقدر از حرفم خوشش آمد. تا مدت‌ها هرجا می‌نشست، از حجاب من در آلمان می‌گفت و تحسینم می‌کرد. الحمدلله این چادر همیشه همراهم بود. از روزهای کودکی در زنجان و کنار عزیز تا الان. وصیت کرده‌ام بعد از فوتم چادر را روی تابوتم بکشند. رویش بنویسند: مادرم گفت: «سیاهی چادرم از سرخی خون بچه‌هایم برایم عزیزتر است.»*-می‌گن شما یه پسرت شهید شده. یه پسرت هم منطقه‌س. -بله. -الان برای چی اومدید اینجا؟ -اومدم سومین پسرم رو بدرقه کنم. -همسرتون کجاست؟ -منطقه. -مرد دیگه‌ای توی خونه هست؟ به امیرحسین اشاره کردم که دوسالش بود. -از این وضعیت ناراحت نیستین؟ -چرا خیلی ناراحتم. کمی مکث کرد: -پس چرا گذاشتید برن؟ -از رفتنشون ناراحت نیستم. از این ناراحتم که چرا فقط سه تا پسر دارم.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 11:16:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب تنها گریه کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%86-xsndf3mh3j1z</link>
                <description>...کتاب تنها گریه کنروایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریانروایت یک زندگی پر از جهاد و تلاش و از خودگذشتگی روایت مادری که قبل و بعد شهادت پسرش، هر طوری که میتونست توی پشتیبانی جبهه کار کرد.قلم کتاب خیلی قشنگ و قویه و همینکه که کتاب رو شروع کنیم، غرق در دنیای زندگی و خاطرات اشرف سادات خانم میشیم.از کودکی اهل کار و تلاش بودن و البته بازیگوشی‌های خودشون رو هم داشتنبعد از ازدواج هم حسابی مشغول بچه داری و خانه داری میشن.روزهای انقلاب، تظاهرات میرن و همراه بقیه خانم‌ها فعالیت های انقلابی رو شروع میکننپسرشون هم در کنار مادر مغول فعالیت میشه.یک نکته جالب توی روش تربیتی این مادر اینه که پسرش می‌فرسته شاگردی تا کار یاد بگیره و بعد از مدتی در خیاطی ماهر میشه و لباس میدوزه.پسر با رضایت مادر و پدر راهی جبهه میشه و تقدیرش ختم به شهادت میشه و …اما اشرف سادات مثل قبل فعالیت‌های پشتیبانی از جبله رو ادامه میده.جمعیت زیادی از خانم‌های محل رو بسیج می‌کنه و توی خونه، خیاطی میکنن و لباس می‌دوزند برای رزمنده ها، ترشی و مربا و رب و مواد غذایی جبهه رو آماده میکنن. هر کاری مورد نیاز بوده انجام میدن و یک گردان پشتیبانی زنانه رو اداره میکنن رسماً.اما یک ماجرای قشنگ و اسرارآمیز هم در زندگی این مادر رخ میده که طرح جلد زیبای کتاب هم مربوط به همین موضوعه.شاید این بخش از متنم بخشی از داستان رو لو بده:اشرف سادات خانم با وساطت پسرشون، توی حالتی بین رویا و واقعیت شفا میگیرن و وقتی به هوش میان پارچه سبز متبرکی که پسرشون به پاشون بسته رو می بینن…سالهای اخیر هم همچنان در خونه شون به روی همه بازه و برای رفع مشکلات مردم و جوانها تلاش میکنن.البته یک نکته مهم اینه که بدونیم خانم‌ها هر کدوم بسته به روحیات و شرایط خانوادگی شون میتونن نقش‌آفرینی اجتماعی منحصر به فردی داشته باشن.قرار نیست به همه خانم‌ها بگیم شبیه اشرف سادات منتظری باشید.گاهی نقش آفرینی یک مادر تربیت کسی مثل حاج قاسم می‌تونه باشه، ممکنه یک نفر درونگرا باشه و نتونه مثل اشرف سادات محور یک کار جمعی قرار بگیره. ولی می‌تونه توی خونه خودش برای جبهه کلاه و دستکش ببافه. یا اصلا ممکنه یکی مثل همسر شهید برونسی در نبود شوهرش، جهادش این باشه که چندین بچه قد و نیم قد رو با کمترین امکانات و در شرایط مالی سخت بزرگ کنه تا شوهرش بتونه توی جبهه نقش آفرینی جدی داشته باشه و خیالش از بابت زن و بچه راحت باشه.خلاصه اینکه در سیره مادران و همسران شهدا باید الگوهای مختلف رو ببینیم و بسته به روحیات و شرایط خودمون درس بگیریم و اجرا کنیم.برشی از کتاب:محمد ولی برای اولین بار، حرف مرا رد کرد. جواب داد: «مامان جان! ببخشیدا، ولی من این حرف شما رو قبول ندارم. چرا همیشه می‌گین خوش به حال شماها که مرد هستین و می‌تونین برین جبهه؟ خدا به‌اندازهٔ وظیفهٔ هرکسی بهش تکلیف کرده و ازش سوال می‌کنه. شما که خانومی اگه وظیفه‌ت به‌اندازهٔ دوختن یه درز از لباس رزمنده‌ها باشه و ندوزی، مسئولی؛ من اگه تکلیفم رفتن باشه و نرم. وقتی هرکسی جایی که باید باشه رو خالی بذاره، یه قسمتی از کار جنگ لنگ می‌مونه. کار که برای خدا باشه، دیگه آشپزخونه و خط مقدم نداره. قیچی قندشکنی و چرخ خیاطی و کارد آشپزخونه هم با اسلحه فرقی نمی‌کنه.»*کارِ خانه بیشتر روی دوش فاطمه بود؛ مریم و محمد هم کمک دستش. پابه‌پای همدیگر کار می‌کردند. دوست نداشتم بچه‌ها راحت‌طلب و تنبل بار بیایند. دختر و پسرشان هم برایم فرقی نداشت؛ هیچ کدامشان را لوس نمی‌کردم. محمد هیچ‌وقت نگفت فلان کار دخترانه است یا اینکه عارش بیاید کنار خواهرهایش ظرفی آب بکشد یا لباسی روی طناب پهن کند. من این‌قدر سرم گرم کارهای جهاد و هماهنگی ماشین و نیروی کمکی بود که شب یادم نمی‌آمد ناهار خورده‌ام یا نه. فاطمه گاهی برای من مادری می‌کرد. غصه‌ام می‌گرفت. بالاخره مادر بودم، ولی چه می‌کردم وقتی جنگ بود و با کسی هم شوخی نداشت؟ اگر نمی‌توانستم بچه‌ها را بگذارم و بروم منطقه، باید خانه را پایگاه فعالی نگه می‌داشتم که به‌دردبخور باشد.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 01:46:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب حوض خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%88%D8%B6-%D8%AE%D9%88%D9%86-ti5he8luxjwc</link>
                <description>کتاب حوض خونروایت زنان اندیمشک از رخت‌شویی در دفاع مقدس این کتاب رو به خاطر توصیه‌ی حضرت آقا خوندم و واقعا از کتاب خوشم اومد.توی کتاب روایت های متنوعی از هر کدوم از خانم‌هایی که توی رختشویی اندیمشک نقش داشتن، اومده.همه تقریبا کار مشابهی میکردنلباس ها و پتوهای رزمنده ها رو می‌شستن و رفو و تعمیر میکردناما هرکس شرایط زندگی و روحیاتش و مدلی که توی این کار مشارکت میکرده، متفاوت بوده و دقیقا جذابیت کتاب به همین تفاوت ها و جزئیاته.برای من همه بخشهای خاطره ها خوب و مفید بود.تفاوت روحیات خانم‌های فعال در رختشویی، تفاوت سطح مالی، تفاوت خانوادگی، تفاوت سن و تعداد فرزند، تفاوت نوع نگاه افراد به کار رختشویی و ... همه‌اش در هر فصل نمود داره و جالبه در نوع خودش.حتی اینکه وقایع یک فصل از زبان مادر و فصل بعد از زبان دخترش روایت شده، باز هم جالبه. اینکه چند فرزند داشتن در چه سنی، بچه ها رو چه میکردن موقع رختشویی، شوهرشون چقدر همراه بوده و شغلش چی بوده، سطح مالی و خونه زندگی شون چطور بوده، نوع دغدغه و روحیات هر خانم چطور بوده، نکات منحصر به فردی هستند که در هر رویان باهاش آشنا میشیم.یک نکته‌ی جالب در پیشگفتار این کتاب بودکه بخشی از هدف این کتابهای تاریخی شفاهی زنان، ارائه تعریف زن تراز در دوره‌ی پیش و پس از انقلاب هست.برای این تعریف، دیدن تکثر ها و شرایط متفاوت افراد خیلی کار خوبیه.یعنی در این گردان رختشویی همه نوع خانمی با هر شرایطی حاضر داشتند.و هر کدام مثلا روشهای مختلفی برای کار کردن در کنار بچه داری و خانه داری داشتند.این به زن امروز کمک می‌کنه بتونه با توجه به شرایط خاص خودش، در جهاد امروز نقش ایفا کنهو فکر نکنه اگر بچه کوچیک داشت، اگر شوهرش همراه نبود یا بیمار بود، اگر هشت بچه قد و نیم قد داشت و ... نمیتونه کاری بکنه.بعضی از فصل‌های این کتاب برام خیلی جالب بود.مثلا فصل نه که یک روایت استثنائی و شگفت آور داشت.خانمی که از نظر روانی و جسمی به شدت نسبت به خون حساسه، ولی برای رضای خدا خودش رو در این موقعیت قرار میده و بعد از یک مدت، هم حساستیش رفع میشه و هم آرامش روحی پیدا می‌کنه.جمله به یاد ماندنی فصل نه:دست‌هایم را رو به آسمان گرفتم و گفتم: «خدایا، تو را به آبروی حضرت ابوالفضل بهم توان بده. نذار از خونی که در راه تو ریخته شده فرار کنم.»یا فصل پانزده روایت مادر شهیدیه که خودش رو دائم بدهکار می‌دونه و حتی حاضر ‌نیست از غذای بیمارستان بخوره که خرج اضافه ای نشه.به رختشویی به عنوان یک مکان و عامل تسکین روحی و آرامش نگاه می‌کردند و با روحیه ای که از اونجا می‌گرفتند، سخت‌ترین وقایع (شهادت برادرشون و خانواده‌ش در بمباران) رو تحمل می‌کردند و با وجود این ژن‌های مقاوم بود که ایران توانست توی جنگ تحمیلی سربلند باشه.برشی از کتاب حوض خون:موقع عملیات، لباس‌ها و پتوهای جبهه را با هلی‌کوپتر می‌آوردند. خیلی زیاد بودند. خانم‌ها صبح تا شب می‌‌ماندند و همۀ آن‌ها را می‌شستند. من هم مدام می‌رفتم. هرچند از دیدن لباس‌های خونی زیاد گریه می‌کردم، دیگر بی‌‌تابی نمی‌کردم. هر لحظه ناصرم را حس می‌کردم که نشسته روبه‌رویم، زُل زده به دست‌هایم و ساییدن لکه‌ها را نگاه می‌کند. گاهی جلوی گریه‌ام را می‌گرفتم تا بچه‌ام نبیند. ننه‌ابراهیم وسط شستن و صدای گریۀ خانم‌ها صدایش را بلند می‌کرد و می‌گفت: «کربلا کربلا، ما داریم می‌آییم».همین کافی بود تا صدای ما سقف رختشویی را به لرزه دربیاورد. با هم می‌خواندیم: «کربلا کربلا، ما داریم می‌آییم… یا حسین؛ کربلا کربلا، ما داریم می‌آییم… یا زینب».می‌خواندیم و می‌شستیم؛ می‌خواندیم و می‌شستیم. توی آن وضع دیگر متوجه اشک‌هایم نبودم. هم‌زمان، با دستم می‌شستم، با زبانم می‌خواندم، در دلم با ناصرم حرف می‌زدم و با چشمم گریه می‌کردم.مدتی شب‌ها حس خفگی داشتم و مدام سرفه می‌کردم. صبح بلند می‌شدم چای داغ می‌خوردم، گلویم کمی باز می‌شد. می‌رفتم رختشویی، باز از بوی تیز وایتکس سینه‌ام داغ می‌شد…این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.مدتی شب‌ها حس خفگی داشتم و مدام سرفه می‌کردم. صبح بلند می‌شدم چای داغ می‌خوردم، گلویم کمی باز می‌شد. می‌رفتم رختشویی، باز از بوی تیز وایتکس سینه‌ام داغ می‌شد…</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 00:19:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب تب ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-w2skialzeecn</link>
                <description>کتاب تب ناتمامروایت زندگی شهلا منزویمادر جانباز شهید حسین دخانچیاین کتاب خیلی زیباست و وقتی شروعش کنید فکر میکنید با یک کتاب رمان مواجه هستید.هم راوی کتاب جزئیات جالبی رو به خاطر آوردن و هم نویسنده، هنر به خرج داده و کتابی زیبا از زندگی این مادر شهید عزیز نوشته.دوران کودکی شهلا خانم توی یک خونه‌ی بزرگ و قدیمی شروع میشه و حال و هوای خونه و خاطراتش ما رو به سالهای دور می‌بره.توی سن نوجوانی ازدواج میکنن و تقدیر خدا این بوده که همسر خوبی نسیب شون بشه. با اینکه نسبتا سن کمی داشتن و خونه داری و آشپزی بلد نبودن، کم کم در کنار شوهر و جاری و خانواده شوهر، کارها رو یاد میگیرن و روزهای خوشی رو با هم میگذرونن.کم کم به روزهای انقلاب میرسن و پسرشون حسین آقا خیلی دنبال شرکت در فعالیت های انقلابی میرن.‌ پدر از همون موقع نگران میشه و دائم به مادر میگه مراقب باش این بچه چیزیش نشه، بهش بگو هی نره راهپیمایی و …و خبر نداشتن خداوند برای این پسر چه تقدیری در نظر گرفته…انقلاب میشه و حسین آقا و برادرهاش حسابی مشغول کارهای بعد انقلاب میشن و کمتر توی خونه پیداشون میشه. با شروع جنگ، حسین آقا هر طور شده پدر و مادر رو راضی می‌کنه برای جبهه رفتنو بعد از مدتی جهاد، جانباز قطع نخاع گردنی میشهو این میشه آغاز مسیر سخت اما باشکوه زندگی این جانباز عزیز‌.مدتی توی تهران بستری میشن تا وضعیت جسمی و سلامتی شون تثبیت بشه و خانواده دائم بین قم و تهران در رفت و آمد بودن.بعد از چند ماه میان قم و شرایط همه رو برای حضور پسرشون فراهم می‌کنند.تب و مشکلات جسمی حسین آقا و رفع نیازهای اولیه‌ش، تبدیل به سخت‌ترین و دوست داشتنی ترین کارهای حاج خانوم میشه و مدتها با عشق این سختی ها رو گذروندن.مدتی با برادرشون به آلمان میرن برای درمان زخم بسترهایی که خیلی عمیق و خطرناک شده بود.و یک نقطه عطف بزرگ در زندگی شون، ازدواج با اعظم خانم هست. دختری که خودش اصرار داشته با یک جانباز قطع نخاع ازدواج کنه تا بتونه سهمی در جهاد و اجرشون داشته باشه.خاطرات زندگی عاشقانه شون خوندنیه …و نهایتا هم شهادت ایشون و دلتنگی و غم فراق و …برشی از کتاب تب ناتمام:وقت هایی که تنها می شدم، یاد درد کشیدن های حسین که می افتادم، یاد عرق ریختن هایش، یاد زخم های دهان  باز کرده و ناله های از سرِ دردش... دلم آتش می گرفت. اشکِ داغ از چشمم راه می گرفت و پایین می ریخت. بین هِق هِق گریه، صدای ناله ام بلند می شد. می گفتم: «خدایا! یعنی راست میگن، یعنی من خیلی بی رحم بودم که بچه‌م رو پاره تنم رو فرستادم جبهه؟»*چهار تا چای خوش رنگ و تازه دم می ریختم و همه دور هم می خوردیم و حرف می زدیم تا حسین یادش برود احساس شرمندگی کند. یادش برود مثل هر بار که می بردیمش حمام بگوید او را ببخشیم، ببخشیم که سه نفر را از صبح تا ظهر اسیر خودش کرده. تا غصه نخورد و پیش خودش فکر نکند که اسباب  زحمت است، که دست و پاگیر استکه مایه ی دردسر است ....این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 15:08:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مرضیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%B6%DB%8C%D9%87-gh09zxiev40w</link>
                <description>کتاب مرضیهحکایت یک اسم؛ روایت یک زندگیخاطرات مادر شهید مدافع حرماین کتاب به خاطرات مرضیه خانم از دوران کودکی تا الان که مادر شهید هستند، می‌پردازه و قلم و سیر داستانی جالبی داره.پدر مرضیه خانم نظامی بودن و تاکید خاصی روی نظم و انضباط داشتن و البته خیلی هم دست به خیر و اهل کمک به دیگران بودن.توی دوران نوجوانی مرضیه، پدر و مادر از هم جدا میشنو مرضیه با غم دوری از مادر دست و پنجه نرم می‌کنهو البته همسر دوم پدر هم خانم خیلی مهربانی بودن و تا حدی جای مادر رو برای مرضیه پر کردن.بعد ازدواج، مدتی با خانواده ی شوهر زندگی کردن و با یه بچه کوچیک توی اتاقی از منزل پدر شوهر ساکن بودن. این مدل زندگی سختی های خاصی خودش رو داره ولی جالبه که مرضیه خانم توی همین دوران هم باز به دنبال استفاده از فرصت ها و دیدن نقاط قوت هستن و زندگی رو برای خودشون و دیگران تلخ نمیکنن.کم کم تصمیم میگیرن در کنار تربیت فرزند، معلم هم بشن و الحق معلم خوبی هم میشن. فعالیت های تربیتی زیادی انجام میدن و علاوه بر بچه های خودشون، برای شاگردانشون هم مادری میکنن.مدتی بعد با دانشجوها سر و کار پیدا میکنن و مثل یه مادر دلسوز و مهربان همه سعیشون رو برای کمک به دانشجوها و رفع مشکلات شون و وساطت ازدواج و … میکنن.با کمک همکاران و اقوام جهیزیه جور میکردن و از اعتبارشان برای کمک دیگران استفاده میکردن مثل پدر.توی این مشغله های اجتماعی، حواسشون به خونه و خانواده هم بوده و حتی کارهای هنری هم انجام میدادن! لباسهای عید بچه ها رو خودشون میدوختن و میبافتن.بعد از مدتی که بچه ها وارد دوران نوجوانی میشن، با مشورت پسرشون تصمیم میگیرن کار رو کنار بذارن و بیشتر توی خونه باشن و برای فرزندان شون وقت بذارن.این هم تصمیم جالب و به موقعی بوده که با مشورت پسرشون که بعدا شهید شد، گرفتن.بعد از شهادت پسرشون همچنان فعالیت های اجتماعی شون رو ادامه دادن، ولی اینبار تلاش کردن مشکلات خانواده‌های شهدای مدافع حرم رو رفع کنن. براشون برنامه تفریحی بذارن و دلشون رو شاد کنن و به کن و کاستی های زندگی شون رسیدگی کنند.جهاد برای مرضیه خانم هیچوقت تموم نمیشه، فقط شکلش تغییر می‌کنه و ادامه داره.برشی از کتاب مرضیه:بعضی هفته‌ها که جمعه هم باید به دانشگاه سر می‌زدم، اول بساط تفریح بچه‌ها را می‌چیدم تا در خانه نمانند و غربت روز تعطیل و خانه‌ی بدون مادر به چشمشان نیاید. زمان‌هایی که می‌دانستم حاج آقا و بچه‌ها در خانه‌اند، خودم را می‌رساندم. همه‌ی اهل خانه را به بهانه‌ی میوه و عصرانه‌ای دور هم جمع می‌کردم و ساعت‌هایی را به خوش‌و‌بش می‌گذراندیم تا شاید لحظه‌های نبودنم در خاطرشان کم‌رنگ شود. همه‌ی تلاشم را می‌کردم؛ ولی حتما زمان‌هایی بوده که دوست داشتند پیششان باشم و نبودم.با کار و گرفتاری‌هایم کنار آمده‌ بودند؛ اما گاهی که دلشان از نبودن‌هایم پر بود، صدایشان به اعتراض بلند می‌شد و می‌گفتند: «ما اصلا شما رو نمی‌بینیم. بیشتر از اینکه مادر ما باشید، انگار مادر بقیه‌اید.»هم دوست داشتند بیشتر کنارشان باشم، هم نگران حال خودم بودند که این بدوبدوها از پادرم نیاورد. برای همین با همه‌ی تشویق‌ها و حمایت‌های حاج آقا، بچه‌ها نگذاشتند بعد از لیسانس درسم را ادامه دهم. می‌گفتند: «کارهات به انداز‌ه‌ی کافی خسته‌ت می‌کنه. اگه وقت اضافه آوردی، صرف استراحت کن.»گلایه‌های بچه‌ها ذهنم را درگیر کرده بود. از هر کسی در دنیا برایم مهم‌تر بودند. دوست نداشتم ناراحتی و نارضایتی‌شان را ببینم. یکی از روزهای سال ۱۳۸۵، در خلوتی مادر و پسری دغدغه‌ام را با محمود در میان گذاشتم. گفتم: «خودت می‌دونی معاونت دانشگاه برام بهونه‌ست. بیشتر دنبال اینم کار بچه‌های مردم رو راه بندازم. تا حالا مشکل خیلی‌هاشون رو به کمک همکارها حل کردیم. همیشه به خاطر این فرصتی که خدا بهم داده، زبونم به شکر چرخیده؛ ولی الان دیگه صدای بچه‌های خودم دراومده. اصلا نمی‌دونم کار درست کدومه. دانشگاه و دانشجوهاش رو به اَمون خدا رها کنم یا از خواهربرادرهات بخوام همچنان باهام مدارا کنن؟»همیشه بین من و محمود هم‌فکری وجود داشت. از همان سال‌ها برای خیلی از کارها از او مشورت می‌گرفتم. جوان بود و چهره‌اش هنوز از خامی نوجوانی بهره‌ای داشت؛ اما نظرهایش پخته بود. شمرده شمرده نظرش را گفت: « ببینید مامان، به‌نظر من روز قیامت اول از بچه‌های خودتون می‌پرسن. شاید هم بگن چرا برای دختر مردم مادری نکردی؛ ولی حتما اول می‌پرسن چرا برای دختر و پسر خودت کم گذاشتی؟ حالا که بچه‌هاتون به زبون آوردن بهتون نیاز دارن و می‌خوان بیشتر پیششون باشید، پس بمونید کنارشون. بالاخره شما که برید، یکی دیگه می‌آد بارهای روی زمین مونده‌ی دانشگاه رو برمی‌داره؛ ولی جای خالی شما رو هیچ کس دیگه‌ای برای بچه‌هاتون پر نمی‌کنه.»حرف‌های محمود حجت را برایم تمام کرد. همان سال درخواست بازنشستگی دادم. کوله بارم را از مدرسه و دانشگاه بستم و بعد از ۲۷ سال خدمت برگشتم خانه.📚 کتاب مرضیه، صفحه‌ی ۱۷۹ تا ۱۸۱این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 14:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب من میترا نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-m6sf5gn5nsbm</link>
                <description>من میترا نیستمزندگی و خاطرات شهید نوجوان، زینب کمایینوجوان بودم که کتاب راز درخت کاج رو خوندم و با این شهید عزیز آشنا شدمو چند ماه پیش، به بهانه پویش کتابخوانی‌ مادران شریف،‌ نسخه صوتی کتاب من میترا نیستم رو گوش دادم و خاطرات این زندگی کوتاه و پربار رو مرور کردم.نویسنده هر دو کتاب یک نفر هست، معصومه رامهرمزیو در کتاب من میترا نیستم، سعی کرده مصاحبه‌های بیشتری انجام بده و کتاب قبلی رو کامل تر و زیباتر کنه.قالب ظاهری کتاب خیلی زیباست هم طرح جلد گل گلی و هم داخل کتاب که مثل دفتر مشق‌های قدیمیه و همین زیبایی ظاهری باعث میشه آدم بیشتر رغبت کنه به خوندنش یا هدیه دادنش.زینب (میترا) و خانواده‌اش به خاطر حمله عراق به شهرهای جنوبی ایران مجبور میشن شهرشون رو ترک کنند و به یکی از شهرهای استان اصفهان بیان.خواهر ها و برادر های بزرگتر زینب هر طور شده مادر رو راضی میکنن تا برگردن و از شهرشون دفاع کنند و زینب، علی‌رغم میل قلبی‌ش میمونه تا کمک‌کار و غمخوار مادر باشه.اما کسی نمیدونه که زینب نوجوان در شهری کیلومتر ها دورتر از خط مقدم، کارهایی می‌کنه که هم خیلی موثره برای اسلام و انقلاب و هم خار چشم منافقان میشه طوری که به طرز مظلومانه ای به شهادت میرسه …زینب تحت تاثیر تربیت مادر و مادربزرگش، هر روز علاقه‌ی بیشتری به دین و اعمال عبادی پیدا می‌کنه و از هر فرصتی برای یادگیری و رشد معنوی خودش بهره می‌بره.توصیه‌های استاد اخلاق رو که با واسطه میشنوه، اجرا می‌کنه و اهل نماز شب و دعا و عبادت میشه.سعی می‌کنه توی مدرسه و مسجد فعال باشه و به عیادت جانبازان بره و باهاشون مصاحبه کنه و این مصاحبه‌ها رو توی مدرسه به بقیه دوستاش انتقال بده.ماجرای تغییر اسمش هم خیلی زیبا و خواندنیه، جایی که تصمیم میگیره دیگه میترا نباشه و اسم زینب رو برای خودش انتخاب می‌کنه.یک نقطه‌ی خیلی برجسته در زندگی زینب، تلاشش برای خودسازی و مراقبه و محاسبه بوده و یادداشت هایی که توی دفترش مینوشته، خیلی خوب حال و هوای معنویش رو نشون میده.عکس بخشی از این دستنوشته ها توی قسمت عکسهای پایان کتاب اومده.خلاصه اینکه همه‌ی خانم ها و دخترا از خوندن این کتاب لذت و بهره معنوی میبرن‌.برشی از کتاب: زینب در خانه یا می‌خواند یا می‌نوشت یا کار می‌کرد. اصلاً اهل بیکار نشستن نبود. چند تا دفتر یادداشت داشت. از کلاس‌های قرآن قبل از جنگ تا کلاس‌های اخلاق و نهج‌البلاغه در شهر رامهرمز و سخنرانی‌های امام و خطبه‌های نماز جمعه، همه را در دفترش می‌نوشت. خیلی وقت‌ها هم خاطراتش را می‌نوشت، اما به ما نمی‌داد بخوانیم. برنامهٔ خودسازی آقای مطهر را هم جدول‌بندی کرده بود و بعد از دو سال مو‌به‌مو انجام می‌داد. هر دوشنبه و پنجشنبه روزه می‌گرفت. غذای ساده می‌خورد.*بعد از خاک‌سپاری، خواب دیدم که زینب آمده و به من می‌گوید:«مامان، غصه من رو نخوری، برای من گریه نکن. من حوزه نجف اشرف درس می‌خونم.»آن شب توی خواب خیلی قشنگ شده بود. بعد از انقلاب تصمیم گرفته بود حوزه علمیه قم برود، حال به حوزه نجف اشرف رفته بود.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم. خرید نسخه صوتی و الکترونیکی کتاب «من میترا نیستم» از فراکتاب</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 00:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب عاشقانه‌ای برای ۱۶ ساله‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%B1%DB%B6-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-pioflmhrmyne</link>
                <description>کتاب عاشقانه‌ای برای ۱۶ ساله هاروایت زندگی شهید نوجوان، راضیه کشاورزاز ابتدای کتاب با زندگی مادر ایشون همراه میشیم و ازدواج مومنانه شون و ساده زیستی و قناعت شون و تلاش‌هاشون برای تربیت دخترهاشون.راضیه توی شهر شیراز نوجوانیش رو شروع می‌کنه و علاوه بر تربیت مادر، فضای مذهبی کانون رهپویان وصال شیراز و دوستان و مربی شون باعث میشه بیشتر از قبل دغدغه‌ی گوش دادن به حرف خدا رو پیدا کنه و روز و شب دنبال رضایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشه.دنیای معنوی که راضیه توش نفس می‌کشید به خوبی توی این کتاب تصویر شده و از زبون مادر و خواهر و دوستانش میشنویم که چقدر اهل عبادت و دعا و نماز شب بود توی اون سن نوجوانی.انگار بعضی‌ها واقعا لایق شهادتن و حیفه طور دیگه‌ای از دنیا برن و به این مقام ارزشمند نرسن.نهایتا شهادت راضیه در عملیات تروریستی و بمبگذاری که توی کانون رهپویان وصال شیراز انجام میشه، رقم میخورهچندین روز به خاطر شدت جراحات توی بیمارستان بستری میشه و بعد هم به شهادت میرسه.این شعر میلاد عرفان پور دقیقا برای همین شهدا سروده شده و خیلی زیباست:ما سینه زدیم بی صدا باریدنداز هر چه که دم زدیم، آنها دیدند ما مدعیان صف اول بودیماز آخر مجلس شهدا را چیدند…بعد از خوندن این کتاب داشتم فکر میکردم ما کجای کاریم و راضیه کجا بود.چقدر دوره نوجوانی و پاکی و لطافتش فرصت خوبیه برای نزدیک شدن به خدا و امام زمان و ای کاش همه ی نوجوان ها فرصت‌هایی مثل یک مربی یا هیئت یا کانون فرهنگی خوب رو داشته باشن تا بتونن در معنویات اوج بگیرن و ذخایری برای آینده عمرشون کسب کنند.این کتاب هم برای مادرها مفیده و هم برای دخترهاو هم برای هرکسی که دوست داره خدا ازش راضی باشه.زندگی این شهید نوجوان هرچند کوتاه ، اما پر از درس بود و خیلی خوبه که این خاطرات در تاریخ ثبت شده تا چراغ راه آیندگان باشه.البته که می‌شد نگارش این کتاب با قوت ادبی بیشتری انجام بشه، ولی همین کتاب حاضر هم غنیمتیه برای شناخت این گوهر گرانبها.برشی از کتاب عاشقانه‌ای برای ۱۶ سال‌ها:آسمان پرعظمت و ستاره‌های بزرگ و درخشان کویر خیره شده و چشم از آن‌ها برنمی‌دارد، می‌گوید: یعنی امام زمان الان کجاست، داره چکار میکنه؟ خیلی دلم تنگ آقاست. چی‌ می‌شد منم لایق دیدار می‌شدم. چی می‌شد منم جزء یارای امام به حساب می‌اومدم. نرگس! یعنی توی این عالم به این بزرگی و با این همه دلباخته‌ای که امام دارن، من جام کجاست؟ اصلاً جایی دارم؟ می‌دونم خیلی گناهکارم و اونقدری نیستم که توقع داشته باشم آقا منو هم ببینن ولی تنها چیزی که امیدوارم می‌کنه، محبتیه که همهٔ وجودمو گرفته. خودشون گفتن اگه می‌خواید ببینید ما شما رو چقدر دوست داریم، به دل خودتون نگاه کنید و ببینید محبت شما به ما چقدره.قطره‌های اشک مثل بارانی تند بر صورت راضیه می‌تازد و نرگس بی‌آنکه چیزی بگوید، محو حرف‌های اوست.📚 خرید نسخه صوتی و الکترونیکی کتاب «عاشقانه ای برای ۱۶ ساله ها» از فراکتاباین پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 23:56:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب کاش برگردی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-r1m90zxai8rz</link>
                <description>کتاب کاش برگردیروایت زندگی مادر شهید مدافع حرم، زکریا شیری خیلی زیبا و مادرانه ست این کتاب.روایت زندگی یک مادر مهربون و پرتلاش که بر حسب معیارهای ظاهری سواد هم نداشتن، ولی خیلی معرفت داشتن و فرزندشون رو خیلی خوب تربیت کردن.حساسیتی که روی تربیت بچه ها و مال حلال داشتن، باعث شد بچه‌ها هم یاد بگیرن نه تنها از مال دیگران و بیت المال استفاده نکنن، بلکه اهل بخشش و کمک به دیگران و ایثار در راه خدا باشن.خاطرات این کتاب رو از زاویه دید مادر شهید می بینیم و مراحل رشد پسرشون و شیطنت‌ها و خاطرات بامزه دوران کودکی و نوجوانی شون رو مرور میکنیم و خیلی زود به ازدواج آقا زکریا میرسیم.مدتی بعد بچه دار میشن و دخترشون فاطمه،‌ عزیز دردونه ی باباش میشه و هیچکدوم طاقت دوری همدیگه رو ندارن.همین روزها آقا زکریا اعزام میشن به سوریه و بی تابی‌های دختر سه ساله شون در دوری از پدر، دل آدم رو به درد میاره.و شهادت پدر و دختر یتیم سه ساله و پیکری که مفقود شد و سالها بعد برگشت …این وسط هم مادر شهید باز غم همه اعضای خانواده رو به دوش می‌کشن و سعی میکنم سنگ صبور فاطمه ی سه ساله باشن و مرهمی بر غم و غصه های دل کوچیکش بذارن.حرف و حدیث های مردم، خیلی دردناک و ناراحت کننده ست وقتی توی اتوبوس درباره‌ی شهدای مدافع حرم میگن حتما پول خیلی زیادی به خانواده هاشون میدن که راضی میشن بچه هاشون رو بفرستن سوریه …با وجود همه تلخی های زندگی این خانواده بعد از شهید، یک اتفاق خوب و مبارک به اصرار مادر شهید رقم میخوره که نقطه عطف این زندگیهو پایان کتاب و وجه تسمیه‌ش هم خیلی زیباست.خودتون بخونید تا متوجه بشید چرا اسم کتاب رو گذاشتن « کاش برگردی…»خیلی خوب میشد اگر توی این کتاب یا کتاب دیگه ای قدری هم با همسر شهید گفتگو میکردن مخصوصا درباره دوران سخت بعد از شهادت همسر. هم درباره اینکه چطور دختر شهید با این غصه‌ی بزرگ کنار اومد، هم درباره اینکه خودشون چطور دوباره به زندگی برگشتن و تونستن سالهای بی خبری و تنهایی رو بگذرونن.درسته که زاویه دید کتاب از زبان مادر شهیده، ولی این مطالب تکمیلی میتونست توی پیوست بیاد و مخاطب رو با دوران بعد از شهادت همسر هم آشنا کنه.برشی از کتاب کاش برگردی:یک هلی‌کوپتر در آسمان بود که ارتفاعش را خیلی کم کرده بود. رزمند‌ها با همان تفنگی که دستشان بود، یکی‌یکی از آن پایین می‌پریدند. نزدیک‌تر که رفتم، دیدم رزمنده‌ها حلقه زده‌اند و زکریا وسط آن‌ها ایستاده است. می‌خواستم به وسط حلقه بروم و زکریا را به آغوش بکشم، که آتشی از زیر پای زکریا به آسمان بلند شد. دیگر هیچ چیز مشخص نبود. در همان حالت نشسته بودم و دست‌هایم را روی سرم گذاشته بودم و بلندبلند می‌گفتم: «یاحسین!»آتش که فرونشست، هر طرف را که نگاه می‌کردی، شهید افتاده بود. پابرهنه راه افتادم. نگاهم را به چهارطرف انداختم. چند قدم این‌طرف، چند قدم آن‌طرف؛ ولی بین آن‌همه شهید نتوانستم زکریا را پیدا کنم. در همان لحظه یک رزمنده‌ی درجه‌دار به سمت من آمد. روی دوشش بی‌سیم گذاشته بود. از من پرسید که دنبال چه میگردم. جواب دادم پسرم زکریا الان اینجا بود. بین همین رزمنده‌ها؛ ولی هر چه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم!آن درجه‌دار سرش را پایین انداخت و گفت: «مادر جان صبور باش! پسر شما مفقود شده.» همان‌جا با ناامیدی به زمین نشستم. خاک‌ها را روی سرم می‌ریختم و بلندبلند می‌گفتم: «یا حضرت زینب! یا امام حسین!»نسخه صوتی و الکترونیکی کتاب کاش برگردی رو میتونید از فراکتاب تهیه کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 22:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب پاییز آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D9%85%D8%AF-vsmne5le6r56</link>
                <description>کتاب پاییز آمدخاطرات فخرالسادات موسویهمسر سردار شهید احمد یوسفیاین کتاب با خاطرات زندگی فخرالسادات خانم از دوران کودکی شروع میشه.توصیفات و قلم نویسنده خیلی زیباستو ما با این دختر خانم و خانواده ش مراحل مختلف رو حس می‌کنیم. پدرشون نظامی بودن و به همین خاطر بارها از این شهر به اون شهر رفتن و نهایتا ساکن شهر زنجان شدن.دوران نوجوانی شون مصادف با روزهای انقلابه و پر از تلاش و فعالیت برای پیروزی و بعدش تثبیت و حفظ انقلاب.فعالیت های مختلفی در سپاه داشتن و توی یک جلسه کاری که همه آقا بودن، به جز فخرالسادات، همدیگه رو می بینند و به هم دل می‌بندن و بعد هم خواستگاری و ازدواج.خانواده دختر خانوم به خاطر شرایط سخت زندگی با یک نظامی، مخالف ازدواجشون بودن ولی نهایتا با تلاشهای برادر، راضی میشن.برای عقد دو تایی میرن تهران تا حضرت امام عقدشون رو بخونن و البته یه نفر دیگه نهایتا خطبه رو میخوننو برمیگردنو زندگی عاشقانه شون رو شروع میکننفخری خانم از یک خانواده نسبتا ثروتمند وارد یک خونه زندگی ساده و پر از قناعت میشه و بعد از مدتی هم فرزند اول و دومشون به دنیا میان.کمک های شهید توی کارهای خونه و بچه داری خیلی زیباست و البته عشق شون به همسر و بچه ها.و نهایتا اعزام به جبهه و دوری و شهادت همسر …حیف که این کتاب با شهادت تموم میشه و روایت زندگی این بانو در سالهای بعد از شهادت شوهرشون در کتاب نیومده.ولی باز هم کتاب زیبا و خواندنی و سرشار از عشق و عاطفه ست.یکی از نکاتی که شاید وجه تمایز این کتاب با بقیه کتابهای همسران شهدا بود، این بود که ایشون چند سالی توی پشتیبانی سپاه کار میکردن و توی شهر خودشون و در کنار خانواده بودن و همین باعث شد حضور شهید توی خونه پررنگ تر باشه. چندجای کتاب می بینیم که ایشون وقتایی که خونه هستن توی طرف شستن، آشپزی و شستن لباس و کهنه‌های بچه کمک میکنن بدون هیچ منتی و به همسرشون میگن ببخشید که من زیاد خونه نیستم و نمیتونم کمکت کنم‌.حتی سعی میکردم به دوستانشون هم به صورت عملی یاد بدن که مرد باید توی خونه کار کنه هرچقدر که می‌تونه.و این نکته خیلی مهمیه، تازه توی سالهای اول انقلاب که اکثر مردها نگاه سنتی داشتن و کار خونه رو وظیفه ی زن میدونستن و کمک توی کار خونه رو به نوعی کسر شأن میدونستن برای خودشون.یک نکته ای که دیدم بعضی دوستان بهش نقد داشتن، پرداختن به جزئیات ظاهری و گفتگوهای عاشقانه شهید و همسرشون بود. که اتفاقا به نظرم گفتن این نکات برای شناخت بیشتر شهید لازمه و نباید سانسور بشه. برشی از کتاب پاییز آمد: به صورتش لبخند زدم و گفتم: «احمد تو خیلی مهربان و با انصاف هستی.» گفت: «تو هم نجیب و و باوقاری. فقط یک کم حساسی.» گفتم: «من وقتی با تو ازدواج کردم، فکر کردم شاید مثل بعضی از پاسدارها که اجازه نمی‌دهند توی خانه موسیقی پخش شود، همسرشان برقصد و لباس‌های رنگارنگ بپوشد، باشی. اما تو خودت از من می‌خواهی برایت آواز بخوانم. از سر و لباسم تعریف می‌کنی. تو باعث می‌شوی احساس شادی و اعتمادبه‌نفس کنم. حس کنم زن زیبا و جذابی هستم.» احمد صورتم را بوسید و گفت: «خب هستی! تو همسر زیبای من هستی! این‌که به زن اجازه ندهی در کنار همسرش، در چهاردیواری خانه‌اش، بپوشد و برقصد و شاد باشد واقعاً جز تعصب و تحجر نمی‌تواند باشد. من با زندگی تجملاتی و اسراف مخالفم. تو هم هستی. ما هر دو انقلابی هستیم. انقلاب یعنی تغییر دادن درون به ساده‌زیستی، دوری از عافیت‌طلبی، اما بهره‌مند شدن از لذت‌های حلال نعمتی است که اگر از خودمان دریغ کنیم، ثوابی در آن نیست و اتفاقاً باعث تکبر و بهتر دیدن خودمان از دیگران هم می‌شود.حرف‌های احمد منقلب و احساساتی‌ام کرد. از ته دل آه کشیدم و خیره شدم به او که داشت به پشت علی می‌زد تا آروغ بعد از شیرش را بزند. با خودم فکر کردم او استاد من است. من کنار احمد انسان کامل‌تری هستم. همان لحظه فکر کردم تحمل از دست دادن هر کدام از اعضای خانواده‌ام را دارم، اما تحمل از دست دادن احمد را ندارم. من زن خوش‌بختی بودم، اما عاشق بودن و زندگی کردن با کسی که می‌دانی جانش را آماده‌ی فدا کردن در راه حق کرده‌است، سخت دردناک است. ناخودآگاه پرسیدم: «احمد تو مرا دوست داری؟» علی را گذاشت سر جایش، با تعجب نگاهم کرد و گفت: «این چه سؤالی است! خب معلوم است که دوستت دارم.»گفتم: «چقدر؟» کمی فکر کرد و گفت: «نمی‌دانم، اگر بگویم به اندازه کل دنیا دروغ گفته‌ام.» گفتم:  «ولی من تو را از دنیا هم بیشتر دوست دارم.» خندید و گفت: «آها … عجله کردی سید خانم … من اصلاً دنیا را دوست ندارم. دنیا مادیات است. تو عشق معنوی من هستی. مادیات برایم ارزشی ندارد و خیلی زود عادی می‌شود. من تو را به اندازه‌ی جان خودم که دوست دارم آن را در راه خدا فدا کنم دوست دارم. فقط همین را می‌توانم بگویم.» 📚 صفحات ۱۲۴ و ۱۲۵ کتاب پاییز آمد نسخه صوتی کتاب پاییز آمد رو میتونید از فراکتاب تهیه کنید.&amp;amp;lt;br/&amp;amp;gt;این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 16:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%B6%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%BA-i3mudlcb9mfp</link>
                <description>کتاب خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ)انقلاب اسلامی، فرصت خیلی مناسبی برای حضور و فعالیت موثر اجتماعی خانم‌ها فراهم کرد و دلیل اصلیش شاید رویکرد صحیح و عقلانی و اسلامی بنیانگذار انقلاب حضرت امام خمینی رحمه‌الله علیه باشه.روزهایی که خیلی از علما میگفتن چه معنی داره زن بیاد توی خیابون صداش رو بلند کنه و در معرض تعرض ماموران و ساواکی ها قرار بگیره، امام خمینی صراحتا موافق حضور زنان در راهپیمایی ها و حتی کارهای خطرناک تر مثلا توزیع اعلامیه و مبارزات مخفیانه و آموزشی های چریکی و نظامی بانوان بودن.و سند روشن این عقیده، فعالیت های خانم دباغه. ایشون قبل از انقلاب با وجود هفت فرزند، درس حوزه می‌خوندن و مدتی بعد از طریق اساتیدی مثل آیت الله سعیدی با مبارزات انقلابی آشنا شدن و فهمیدن که در این کارها، مهارت و استعداد خاصی دارن.اوایل شوهرشون موافق نبودم خیلی ولی یک روز بعد از صحبت آیت الله سعیدی، ایشون هم از ته دل راضی و همراه میشنو مسیر پر فراز و نشیب و خطرناک مبارزات خانم دباغ شروع میشه.به خاطر همین مبارزات مدتی خودشون و دختر اولشون دستگیر و شکنجه میشنو بعد از آزادی، برای امنیت و حفظ جان‌شون به خارج از کشور میرن و مدتی آموزش های نظامی میبینن و نهایتا هم میرن پاریس و محافظ بیت و خانواده‌ی حضرت امام میشن.چند سالی از خانواده و بچه‌ها دور میمونن ‌ بعد از پیروزی انقلاب برمیگردن ایران و فضل جدیدی از فعالیت هاشون در سپاه و بخشهای حساس دیگه شروع میشه.اوج فعالیت های ایشون هم شاید وقتی بود که از طرف امام به عنوان نماینده برای ابلاغ پاسخ نامه گورباچف اعزام میشن و تنها زن حاضر در اون هیئت هستن و به همه دنیا نشون میدن که انقلاب اسلامی، نه تنها قرار نیست زنها رو خانه نشین کنه، بلکه بسترهای مناسب و سالمی برای هر نوع فعالیت اجتماعی بانوان فراهم می‌کنه و زن‌ها میتونن تا سطوح بالای سیاسی و نظامی و علمی و معنوی رشد کنند.خوندن این کتاب جذاب و پر ماجرا به نظرم برای هر دختر و زن ایرانی واجبه تا با تاریخ زنان کشورمون بیشتر آشنا بشیم.📚 برشی از فصل دوم کتاب خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ):وقتی وارد بیت معظم‌له شدیم، من سر از پا نمی‌شناختم، شوقی وصف ناشدنی در وجودم موج می‌زد. هنگامی که قرار شد من تنها به اتاق امام وارد شوم قلبم تندتند می‌تپید. سرانجام در برابر نور قرار گرفتم، نمی‌دانستم که از کجا و چگونه سر صحبت را باز کنم. پس از سلام و احوالپرسی عرض کردم: «دباغ هستم» فرمودند: «همان دباغی که مرحوم سعیدی در نامه‌هایش اسم می‌برد؟» عرض کردم: «بله! مدتی شاگردش بودم و با او کار می‌کردم.» و بعد گزارشی اجمالی از آن‌چه که گذشته بود و از فعالیت‌ها، عملکردها و واز وضعیت گروه و افراد مبارز خارج از کشور و ... ارائه دادم. حضرت امام خمینی با طمأنینه و آرامش حرفهایم را شنیدند و بعد فرمودند: «از زندان برایم بگویید.» و این‌گونه شد که من از نحوه‌ی دستگیری، بازداشت و بازجویی و زندان و شکنجه خود و دخترم، نیز از وضعیت دیگر زندانیان مسلمان و چپی‌ها در زندان قصر گزارشی کوتاه دادم و در پایان گفتم: « ... حالا من این‌جا هستم و هشت‌ تا بچه‌ام آن‌جا (ایران)، نمی‌دانم چه‌کار کنم. اگر برگردم می‌ترسم گرفتار ساواک شوم و دوباره زندانی شوم. اگر برنگردم، هشت بچه‌ام در ایران بدون مادر مانده‌اند؛ نمی‌دانم تکلیف چیست!» باور کردنی نبود امام فرمودند: «بمانید! ان‌شاءالله اوضاع تغییر می‌کند و همه با هم می‌رویم».مگر چنین چیزی ممکن بود!؟ مگر با این شرایط و اوضاع و احوال، احتمالی برای تغییر اوضاع بود!؟ چنین وعده‌ای از طرف امام برایم پیچیده به نظر می‌رسید، تصور تحقق این پیش‌بینی نه تنها برای من، برای هیچ کس ممکن نبود و فقط حضرت امام بودند که چنین امید روشنی به آینده داشتند. با وجود پرسش‌های بی‌شماری که در ذهنم پیرامون این سخن ایجاد شد، از روی اعتقاد و ایمانی که به امام داشتم پس از کمی تأمل حرف ایشان را باور کردم و من نیز امیدوار شدم و دیگر سکوت کردم. پیش از خروج از اتاق پرسیدم: «پس شما اجازه می‌دهید، من به لبنان بروم و در کنار خواهران و برادران فلسطینی باشم و مبارزه کنم، تا اوضاع ایران تغییر کند؟» فرمودند: «هر کجا که می‌بینید برای اسلام مفید هستید، می‌توانید خدمت کنید؛ تکلیف است.»کتاب خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ)انقلاب اسلامی، فرصت خیلی مناسبی برای حضور و فعالیت موثر اجتماعی خانم‌ها فراهم کرد و دلیل اصلیش شاید رویکرد صحیح و عقلانی و اسلامی بنیانگذار انقلاب حضرت امام خمینی رحمه‌الله علیه باشه.روزهایی که خیلی از علما میگفتن چه معنی داره زن بیاد توی خیابون صداش رو بلند کنه و در معرض تعرض ماموران و ساواکی ها قرار بگیره، امام خمینی صراحتا موافق حضور زنان در راهپیمایی ها و حتی کارهای خطرناک تر مثلا توزیع اعلامیه و مبارزات مخفیانه و آموزشی های چریکی و نظامی بانوان بودن.و سند روشن این عقیده، فعالیت های خانم دباغه. ایشون قبل از انقلاب با وجود هفت فرزند، درس حوزه می‌خوندن و مدتی بعد از طریق اساتیدی مثل آیت الله سعیدی با مبارزات انقلابی آشنا شدن و فهمیدن که در این کارها، مهارت و استعداد خاصی دارن.اوایل شوهرشون موافق نبودم خیلی ولی یک روز بعد از صحبت آیت الله سعیدی، ایشون هم از ته دل راضی و همراه میشنو مسیر پر فراز و نشیب و خطرناک مبارزات خانم دباغ شروع میشه.به خاطر همین مبارزات مدتی خودشون و دختر اولشون دستگیر و شکنجه میشنو بعد از آزادی، برای امنیت و حفظ جان‌شون به خارج از کشور میرن و مدتی آموزش های نظامی میبینن و نهایتا هم میرن پاریس و محافظ بیت و خانواده‌ی حضرت امام میشن.چند سالی از خانواده و بچه‌ها دور میمونن ‌ بعد از پیروزی انقلاب برمیگردن ایران و فضل جدیدی از فعالیت هاشون در سپاه و بخشهای حساس دیگه شروع میشه.اوج فعالیت های ایشون هم شاید وقتی بود که از طرف امام به عنوان نماینده برای ابلاغ پاسخ نامه گورباچف اعزام میشن و تنها زن حاضر در اون هیئت هستن و به همه دنیا نشون میدن که انقلاب اسلامی، نه تنها قرار نیست زنها رو خانه نشین کنه، بلکه بسترهای مناسب و سالمی برای هر نوع فعالیت اجتماعی بانوان فراهم می‌کنه و زن‌ها میتونن تا سطوح بالای سیاسی و نظامی و علمی و معنوی رشد کنند.خوندن این کتاب جذاب و پر ماجرا به نظرم برای هر دختر و زن ایرانی واجبه تا با تاریخ زنان کشورمون بیشتر آشنا بشیم.📚 برشی از فصل دوم کتاب خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ):وقتی وارد بیت معظم‌له شدیم، من سر از پا نمی‌شناختم، شوقی وصف ناشدنی در وجودم موج می‌زد. هنگامی که قرار شد من تنها به اتاق امام وارد شوم قلبم تندتند می‌تپید. سرانجام در برابر نور قرار گرفتم، نمی‌دانستم که از کجا و چگونه سر صحبت را باز کنم. پس از سلام و احوالپرسی عرض کردم: «دباغ هستم» فرمودند: «همان دباغی که مرحوم سعیدی در نامه‌هایش اسم می‌برد؟» عرض کردم: «بله! مدتی شاگردش بودم و با او کار می‌کردم.» و بعد گزارشی اجمالی از آن‌چه که گذشته بود و از فعالیت‌ها، عملکردها و واز وضعیت گروه و افراد مبارز خارج از کشور و ... ارائه دادم. حضرت امام خمینی با طمأنینه و آرامش حرفهایم را شنیدند و بعد فرمودند: «از زندان برایم بگویید.» و این‌گونه شد که من از نحوه‌ی دستگیری، بازداشت و بازجویی و زندان و شکنجه خود و دخترم، نیز از وضعیت دیگر زندانیان مسلمان و چپی‌ها در زندان قصر گزارشی کوتاه دادم و در پایان گفتم: « ... حالا من این‌جا هستم و هشت‌ تا بچه‌ام آن‌جا (ایران)، نمی‌دانم چه‌کار کنم. اگر برگردم می‌ترسم گرفتار ساواک شوم و دوباره زندانی شوم. اگر برنگردم، هشت بچه‌ام در ایران بدون مادر مانده‌اند؛ نمی‌دانم تکلیف چیست!» باور کردنی نبود امام فرمودند: «بمانید! ان‌شاءالله اوضاع تغییر می‌کند و همه با هم می‌رویم».مگر چنین چیزی ممکن بود!؟ مگر با این شرایط و اوضاع و احوال، احتمالی برای تغییر اوضاع بود!؟ چنین وعده‌ای از طرف امام برایم پیچیده به نظر می‌رسید، تصور تحقق این پیش‌بینی نه تنها برای من، برای هیچ کس ممکن نبود و فقط حضرت امام بودند که چنین امید روشنی به آینده داشتند. با وجود پرسش‌های بی‌شماری که در ذهنم پیرامون این سخن ایجاد شد، از روی اعتقاد و ایمانی که به امام داشتم پس از کمی تأمل حرف ایشان را باور کردم و من نیز امیدوار شدم و دیگر سکوت کردم. پیش از خروج از اتاق پرسیدم: «پس شما اجازه می‌دهید، من به لبنان بروم و در کنار خواهران و برادران فلسطینی باشم و مبارزه کنم، تا اوضاع ایران تغییر کند؟» فرمودند: «هر کجا که می‌بینید برای اسلام مفید هستید، می‌توانید خدمت کنید؛ تکلیف است.»کد نسخه صوتی و الکترونیکی این کتاب رو میتونید از فراکتاب تهیه کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 14:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب قصه ننه علی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C-fd5ihz8cdjlt</link>
                <description>کتاب قصه ننه علیروایت زندگی زهرا همایونیمادر شهیدان امیر ‌و علی شاه آبادیحدود یک سال پیش دو سه روزه خوندمش. کتاب نسبتا کوتاهیه.چند ماه پیش هم مجددا به بهانه پویش کتابخوانی‌ مادران شریفط، نسخه صوتیش رو گوش دادمو متحیرم از عظمت جهاد این مادر شهید ... آدم احساس حقارت می‌کنه در برابر این همه صبر و عظمت این مادر.این هممممه سختی و رنج از کودکی تا پیری تحمل کردن و بعد، همه‌ش به فکر جهاد در راه خدا بودن و بچه‌ها شون رو با خون دل بزرگ‌ کردن و بعد با خون دل، دادن در راه خدا و بعد هم سال‌ها خون دل خوردن...اصلا این بانو بی نظیرهتا حالا کتابی شبیه به این نخونده بودم!و با این پایان شگفت انگیز... این کتاب هم پررر از غصه و درده و نمیشه بدون اشک چشم و دل خون، خوندشهم پررر از عظمت و صبر و ...نمیدونم خوندن این کتاب رو به کسی توصیه‌ بکنم یا نه.ولی برای من، شاید بهترین کتابی باشه که درباره سیره مادران شهدا خوندم!اصلا این مادر شهید مرزهای جهاد رو جابجا کرده... توی کل کتاب آدم می‌خواد خون گریه کنه برای مظلومیتش. 😭خیلی از ما مادرها همیشه نگرانیم که نکنه عوامل محیطی و رفتار اشتباه دیگران روی بچه هامون تاثیر منفی بذاره و نتونیم بچه هامون رو خوب تربیت کنیم،ولی زهرا خانم با منش و سبک زندگی شون به همه نشون دادن که در سخت ترین و بحرانی ترین شرایط، میشه بچه های خوبی تربیت کرد که حاضر باشن برای جهاد در راه خدا، جونشون رو فدا کنن.سختی ها و بحران هایی که از ناحیه همسرشون متحمل شدن، خیلی زیاد بوده و البته خیلی هاش هم توی کتاب نیومده احتمالا. و همین مسئله وجه تمایز اصلی این کتاب با بقیه کتابهای مادران شهداست.گویا نویسنده برای نوشتن این کتاب خیلی مردد بوده و از همین تفاوت ها می‌ترسیده. الان هم خیلی ها بعد از خوندن کتاب میگن چرا این حرفا رو منتشر کردید و یه ژرفه به قاضی رفتید و پشت سر پدر شهید غیبت کردید و …ولی درباره انتشار مطالب کتاب استفتاء هم کردن و جواب گرفتن که اتفاقا گفتن از خاطرات لازمه و اگر نگید، مدیون هستید.نهایتا به توصیه استادی تصمیم گرفتن بدون قضاوت، فقط روایت کنن و ریشه های رفتارهای پدر شهید در دوران کودکیش رو هم بیان کنند تا مخاطب بتونه بهتر بفهمه چرا این مدلی بودن. هرچند آسیب های دوران کودکی، از افراد سلب اختیار نمیکنه و بالاخره هرکس مسئول رفتارهای خوب و بدش هست، ولی اینطوری بابا قضاوت های نادرست بسته میشه تا حدی.برشی از کتاب:صبح زود رجب شال و کلاه کرد و رفت پایگاه مقداد. از جلوی در دعوا را شروع کرد تا رسید پیش مسئول اعزام. - پسر اول من شهید شد، بس نبود؟! دومی رو برای چی اعزام کردید جبهه؟! من راضی نیستم فوری برش گردونید. - حاج‌آقا! این علی آقای شما چند سالش بود؟ - هجده سال. - خوب قربون شکلت برم پسرت به سن قانونی رسیده! اختیارش دست خودشه. نه به من مربوط می‌شه، نه به شما! الانم نمی‌دونم کدوم منطقه است؛ کاری از دستم برنمیاد. همه را به فحش کشید و برگشت خانه. تازه دست‌ و پای کبودم داشت خوب می‌شد که دوباره بساط دعواهای شبانه پهن شد. شب و روزم را به‌ هم دوخته بود. تا مدت‌ها از ترس اذیت‌هایش جرئت نداشتم وضو بگیرم و نماز صبح بخوانم. وقت‌ و بی‌وقت با کمربند و چوب به جانم می‌افتاد. بچه‌ها در خواب زهره‌شان می‌ترکید. صدای اذان که از بلندگوی مسجد پخش می‌شد، بغض می‌کردم و پتو را روی سرم می‌کشیدم. بدون وضو ذکرهای نماز را زیر لب می‌گفتم و با خدا حرف می‌زدم:  «این نماز کم و ناقص رو خودت از زهرا قبول کن.» چاره‌ای نداشتم جز این‌که دندان روی جگر بگذارم. همسایه طبقه پایینمان پاسدار بود. دور از چشم رجب به من گفت: «حاج خانوم! مثل این‌که خیلی بهت سخت می‌گذره. من می‌دونم علی با کدوم گردان اعزام شده و الان کجاست. می‌خوای هماهنگ کنم برش گردونن؟! » نفس عمیقی کشیدم و محکم گفتم: «اولا اگه سروصدای ما شما رو اذیت می‌کنه به بزرگی خودت ببخش. دوماً نه، این کار را اصلاً انجام نده، به حاجی هم چیزی نگو. علی به راه غلط نرفته که بخوام سد راه کنم و برش گردونم. اگه بفهمم شما کاری کردی علی برگرده، روز قیامت در محضر حضرت زهرا سلام الله علیها جلوت رو می‌گیرم و شکایتت رو می‌کنم. این بچه برای خدا رفت، منم برای خدا تحمل می‌کنم. خدا پشت‌وپناه همه رزمنده‌ها باشه.» - خب حاج خانم شما مثل مادرمی. من دارم می‌بینم چقدر بهت سخت می‌گذره! - عیب نداره پسرجان. علی تو جبهه می‌جنگه، منم تو خونه! ان‌شاءالله هر دو پیش خدا سربلند باشیم. 📚 کتاب قصه ننه علیصفحه ۱۳۲‌✅ نسخه صوتی و الکترونیکی کتاب «قصه ننه علی» رو میتونید از فراکتاب تهیه کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 22:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب رسول مولتان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86-vushh7xxctmg</link>
                <description>کتاب رسول مولتانروایتی از زندگی سردار فرهنگیشهید سید محمدعلی رحیمیبه روایت همسر شهید ، مریم قاسمی زهداین کتاب، مجاهدت های فرهنگی و تلاش شهید رحیمی برای صدور انقلاب اسلامی به بقیه کشورهای همسایه و به خصوص کشورهای محروم رو روایت می‌کنه و البته همراهی ها و صبوری های همسرشون در سخت‌ترین شرایط زندگی رو هم نشون میده.شخصیت و دغدغه مندی و بدون مرز بودن شهید برای تبلیغ اسلام و انقلاب اسلامی ایران بی نظیر بود.بدون هیچ چشم داشتی و حتی گاهی بدون حقوق، شبانه روز مشغول تلاش برای صدور انقلاب بودن.سالها در هند و مدتی در غنا و مدتی هم در پاکستان و شهر مولتان.چقدر دلسوز و پر کار بودن و برای کمک به شیعیان مظلوم پاکستان هرکاری تونستن کردن.و بخش عجیب ماجرا اینجاست که هرچقدر فرد مخلص تر باشه، بدخواهان بیشتری از دوست و دشمن پیدا می‌کنه و انگار حتی خودی ها هم از سر حسادت چشم دیدنش رو ندارن!چقدر اذیتشون کردن با تهمت ها و تفیتیش ها و جاسوس فرستادن ها از طرف سازمان تبلیغات در ایران.انگار آدم‌های مخلص و انقلابی قراره غریب باشن و در غربت به شهادت برسن.مثل شهید رحیمی، مثل شهید محمد بروجردی و ...اما همسر شهید هم حقیقتا شخصیت برجسته ای دارن.اینکه حاضر شدن چندین بار برای تبلیغ اسلام و صدور انقلاب، کل خونه و زندگی شون رو بفروشن و برن یه کشور غریب، از صفر زندگی رو شروع کنن، واقعا روح بزرگی میخواد.با سه تا بچه قد و نیم قد، همپا و هم راه شوهرشون بودن هم در کارهای خانه فرهنگ و مراوده و صحبت با خانم های محلی هم برای کارهای ریز و درشت روزمره مثل غذا پختن برای کارمندان و مهمانهای خانه فرهنگ.چقدر شب آخر قبل از شهادت و شب‌بعد از شهادت شوهرشون، مظلوم و غریب بودن. چقدر خون‌دل خوردن....قلم نویسنده هم خوب بودو خیلی واقع گرایانه روایت شده بود. سختی ها و کاستی ها و دلخوری ها و گلایه ها به جای خودش گفته شد و یک زندگی واقعی رو به تصویر کشید.در عین حال می‌شد رشد همسر شهید و فداکاری هاشون رو هم در کتاب دید و احساسات درونی و چالش هاشون با نوع شغل و ساعت کاری شبانه روزی همسرتون هم صادقانه نوشته شده بود.برشی از کتاب رسول مولتان:پس از مراسم و سر زبان افتادن نام خانه‌ی فرهنگ ایران، تهدیدات شروع شد. پاکستان به خاطر بافت فرقه‌گرا و قبیله‌ای، شرایط مناسبی برای ایجاد تفرقه داشت. تمرکز فعالیت‌های علی هم روی وحدت شیعه و سنی بود. وهابی‌های فعال در منطقه، همه فعالیت‌های خانه فرهنگ را زیر نظر داشتند. هرچه علی بیشتر شیعه و سنی را کنار هم قرار می‌داد، بر تعداد و شدت تهدیدهای جانی وهابی‌ها افزوده می‌شد. البته علی اصلا این مسائل را در خانه مطرح نمی‌کرد و با من درمیان نمی‌گذاشت. من از حرف‌ها و رفتارهای مراجعین می‌فهمیدم که خبرهایی هست.خانم‌هایی که به دیدنم می‌آمدند سعی می‌کردند متقاعدم کنند که از پاکستان برویم. آن‌ها اصرار می‌کردند:«آقا رو از اینجا ببر، ما لیاقت ایشون رو نداریم، آقای رحیمی با خودش یه انقلاب آورده، رفتار خوبی با شما نمیشه.»صفحه‌ی ۱۰۱ کتاب رسول مولتاننسخه صوتی و الکترونیکی این کتاب رو میتونید از فراکتاب تهیه کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 22:33:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ساجی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%AC%DB%8C-pakdjbshmoym</link>
                <description>ساجیخاطرات نسرین باقرزادههمسر شهید بهمن باقریساجی یک کتاب زیبا و داستانیه درباره زندگی پرماجرای نسرین خانم از کودکی تا شهادت همسرشون‌.نسرین دوره کودکی پر چالشی داشته و پدرش رو در کودکی از دست میده.مدتها در غم دوری از پدر به سر می‌برند تا اینکه کم‌کم پا به دوره ی نوجوانی می‌ذاره و همزمان با روزهای انقلاب ، نسرین و پسر عموش، آقا بهمن، بزرگ میشن و به هم دل می‌بندن.با وجود مخالفت‌های اولیه خانواده‌ها ، با هم ازدواج میکنن و زندگی عاشقانه شون رو شروع میکنن.مدت کوتاهی از زندگی مشترک‌شون گذشته بود که عراق به ایران حمله کرد و مردم شهرهای جنوبی و آبادان و از جمله نسرین خانم و خانواده شون مجبور میشن خونه هاشون رو ترک کنند. خونه و زندگی نو و جهیزیه رو رها میکنن و با غصه و نگرانی عازم شهرهای امن تر میشنو از همون روزها آقا بهمن وارد میدان جهاد میشه و برای دفاع از شهر و کشورش،‌ رنج‌ دوری از خانواده رو تحمل می‌کنه.سالهای بعد زندگی این دو نفر با جنگ گره خورده و رنج‌ها و سختی‌هایی که کشیدن برای زندگی در شهر غریب و تنها با بچه‌ی کوچیک.قلم نویسنده خیلی زیبا و دقیقه و باعث میشه توی هر مرحله از زندگی کاملا شرایط رو تصور کنیم و بفهمیم چه احساسات و مشکلاتی داشتن.وقتی دست تنها بودن با چندتا بچه کوچیک و دور از شوهروقتی به خاطر بمباران ها، عزیزان شون رو از دست میدادنوقتی بی خبری از همدیگه باعث می‌شد غمی به سختی های زندگی شون اضافه بشهو نهایتا وقتی با شهادت غریبانه ی آقا بهمن، نسرین بانو موند با بچه‌های شهید و باری که باید به انتهای مسیر میرسوند.خیلی دوست داشتم که نویسنده به زندگی نسرین بانو و فرزندانش بعد از شهادت پدر خانواده هم می‌پرداخت. گویا مصاحبه هایی هم انجام دادن و ممکنه در آینده جلد دوم این کتاب هم منتشر بشه.یکی از وجه تمایز های این کتاب با بقیه کتابهای همسران شهدا اینه که اینجا همسر شهید یک آدم معمولیه با ایمان معمولی و با چالش ها و بحرانهایی که گاهی واقعا از دستشون بر نمیاد و صبرش لبریز میشه و از زندگی ناامید میشه. صادقانه حس و حال درونی‌ش رو توی بحرانهای زندگی با ما به اشتراک می‌ذاره و از قضاوت های مخاطب نمیترسه.این باعث شده کتاب برای مخاطب عام هم قابل فهم و باور پذیر باشه.برشی از کتاب ساجی:از همان روزی که از مراسم سوم شهدای سینما رکس برگشتم احساس دیگری پیدا کردم. حس می‌کردم بزرگ‌تر شده‌ام. چشمم به دنیای دیگری باز شده بود. از همان روز با دنیای کودکی خداحافظی کردم. منی که تا دیروز حتی روسری سر نمی‌کردم از مادر خواستم برایم چادرمشکی بدوزد. به امام علاقه‌مند شدم. از خاله‌صدیقه می‌خواستم برایم اعلامیه‌های امام را بیاورد. گاهی با او به میتینگ‌هایشان در آبادان می‌رفتم. بهمن هم انقلابی شده بود. وقتی به خانهٔ ما می‌آمد &quot;یاالله ... یاالله ...&quot; می‌گفت؛ یعنی حواسمان باشد و چادر بپوشیم. به تهران و قم می‌رفت و اعلامیه می‌آورد.*فریاد می‌زدم: &quot;لعنت به این جنگ! لعنت به صدام! من زندگی‌مو می‌خوام. من آرامش می‌خوام. من نمی‌خوام از شوهرم دور باشم. من می‌خوام سایهٔ پدر بالای سر بچه‌هام باشه.&quot; بهمن جلو آمد. دست‌هایم را گرفت و بوسید. گفت: &quot;نسرین جان، خرمشهر هم بچهٔ ماست؛ دخترمون ... خواهرمون ... نمی‌تونیم ولش کنیم.&quot; دست‌هایم خیس اشک شده بود. بهمن دست‌هایم را گذاشت روی فرش و پیشانی‌اش را گذاشت روی دست‌هایم.کتاب ساجی، صفحه ۲۲۵نسخه صوتی و الکترونیکی این کتاب رو میتونید از فراکتاب تهیه کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 22:19:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب آرام جان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%86-fqxf8z53maxu</link>
                <description>کتاب آرام جانخاطرات مادر شهید مدافع امنیت، محمدحسین حدادیانداستان کتاب از دوران نوجوانی مادر شهید شروع میشه و با دختری آشنا میشیم که حال و هوای مذهبی داره و توی سفرهای جمکران در فراق امام اشک میریزه و …شاید این بخش از صحبتم کمی از داستان رو افشا کنه:ایشون ازدواج میکنن و بچه دار میشن و در دوران دفاع مقدس، شوهرشون شهید میشن و ایشون همسر شهید. سعی میکنن تنهایی مهدی رو بزرگ کنن و مستقل باشن و در برابر حرف و حدیث ها و رفتارهای بد بعضی اطرافیان تنهایی بایستن.مدتی میگذره و از طریق اقوام و دوستان، به آقایی مومن و مذهبی معرفی می‌شن برای ازدواج و می‌فهمن که مرد قابل اعتماد و مومنی در مسیر زندگی شون قرار گرفته که می‌تونه همسر خوبی برای ایشون و پدر خوبی برای فرزند شهید باشه و با وجود چالش هایی که با خانواده‌ها داشتن، ازدواج میکنن.مدتی بعد خدا آقا محمدحسین رو بهشون میده و زندگی شون وارد مرحله جدیدی میشه با همه بازیگوشی های این پسربچه باهوش و پر انرژی.کم کم توی فضای مسجد و هیئت، محمدحسین قد می‌کشه و خودش خادم هیئت میشه و همزمان توی بسیج هم فعالیت جدی رو شروع می‌کنه و بعد هم وارد کارهای امنیتی میشه.یکی از فتنه‌های اون سالها، فتنه ی دراویش گنابادی بود که به بهانه ای چند روز یک خیابون رو بستن و انواع تجهیزات سرد و گرم آوردن و زندگی مردم اطراف رو مختل کردن.و محمدحسین هم برای دفاع از امنیت مردم وارد این معرکه شد و به طرز غریبانه‌ای به شهادت رسید.روشهای تربیتی مادر شهید که چندتاییش در کتاب اومده خیلی جالب و زیباست. مثلا اینکه هر روز غذا رو به نیت یکی از معصومین به صورت نذری میپختن و به بچه ها میدادن. توصیه های اساتید اخلاق رو هم عمل میکردند و هم به بچه‌هاشون منتقل میکردن تا اونا هم انجام بدن و …کتاب خیلی کوتاهه و روان و زیباو البته به خاطر حفظ حریم خصوصی خانواده، نقاط مبهمی هم داره که نویسنده نتوسنته بهش بپردازه.مثلا دوران کودکی فرزند همسر شهیدشون، مهدی، توی کتاب اومده و مخاطب باهاش همراه شده، ولی یهو توی دوره نوجوانی و جوانی دیگه هیچ خبری از مهدی توی کتاب نیست و ذهن مخاطب پر از علامت سوال میشه.ولی در کل کتاب خوندنی و ارزشمندیه.برشی از کتاب:یکی از عکس‌های محمدحسین توی دستم بود. همان که کنار در ایستاده. با لباس خادمی و ذکرشمار در دست سینه می‌زند. آقا به عکس توی دستم اشاره کردند که این عکس شهید است؟ وقتی عکس را بهشان دادم با دقت نگاه کردند. وقتی روی چهره‌ی محمدحسین متوقف شدند، گفتند: «بله ... بله یه نوره؛ واقعاً نوره!»بعد گفتند: «خدا را شاکر باشید برای داشتن چنین فرزندی، خدا به هر کسی این فرزند را نمی‌دهد.»فرهاد از فعالیت محمدحسین در هیئت گفت. لباس خادمی محمدحسین هم در دستش بود. خود آقا از فرهاد پرسیدند: «این همون لباسه؟» وقتی گفتیم بله، ایشان گفتند: «بدید من این لباسشو ببوسم.»یاد محمدحسین افتادم. بارها باحسرت می‌گفت: «خوش به حال شهید صیاد! کی بود که حضرت آقا تابوتشو بوسید!»فرهاد جریان شهادت محمدحسین را تعریف کرد. بعد به آقا گفت: «ما نمی‌دونیم که واقعاً اول محمدحسین تیر خورده، چاقو خورده، ضربه خورده ... »آقا خیلی ناراحت شدند. عصایشان بغل دستشان کنار دسته‌ء مبل بود. برداشتند گذاشتند جلویشان. با دو دست تکیه دادند به آن و گفتند: «تمام این افکاری که توی ذهن شما می‌گذره، برای شهید فاصله‌اش به اندازه‌ی یک افتادن از روی یک اسب است!»...مدام جمله‌ی آقا توی گوشم بود. بعد از پانزده شب برای اولین بار راحت سرم را گذاشتم روی بالشت. ته دلم آرام شده بود که پس محمدحسین موقع شهادت زجری نکشیده است. نسخه الکترونیکی و نسخه صوتی کتاب آرام جان رو میتونید از فراکتاب تهیه کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Wed, 21 Feb 2024 00:08:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب عشق هرگز نمی‌میرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-ubhqc09ikdrc</link>
                <description>کتاب عشق هرگز نمی‌میردخاطرات همسر جانباز شهید سردار میرزامحمد سلگیکتاب خیلی لطیف و زیبایی بود. ماجرای این عشق ناب را قبلا از زبان میرزا محمد سلگی در کتاب «آب هرگز نمی‌میرد » خوانده بودم و حالا همان ماجرا از زاویه دید همسر در این کتاب روایت شده.هم ماجرای شروع عشقشان جذاب بود، هم تداومش در سالهای سخت جنگ و تنهایی و بچه‌داری و اعزام به آلمان برای مداوا،و هم اواخرش در  آخرین روزهای حیات میرزا و شهادتش.مدیریت و گذارندن چالش‌های مادری برای هفت فرزند با حداقل امکانات، برایم درس‌آموز و انگیزه بخش بود.پروین خانم مصیبت‌ها و بلاهای زیادی را با صبوری و عشق تحمل کرد و اصلا این حجم از مصیبت و بعد روحیه‌ی خوب ایشان شگفت انگیز است.نمی‌دانم چه حکمتی هست که خداوند از بعضی افراد امتحان های متعدد و سختی می‌گیرد و چه اجر و پاداشی قرار است در ازای این همه مصیبت به آنها بدهد. پروین خانم یکی از همان‌هاست. در سال‌های دفاع مقدس، پدر و برادرش شهید می‌شوند و شوهرش جانباز، میرزا محمد پاهایش را تقدیم اسلام میکند و سالها با دو پای مصنوعی از زیر زانو زندگی می‌کند.مدتی بعد و در دوران جوانی طی یک حادثه پسر اولشان مرحوم میشودو بعد هم میرزا محمد، شوهر محبوب پروین خانم به خاطر عوارض شیمیایی به شهادت می‌رسند.همه‌ی این‌ها و خیلی سختی‌های دیگری که در کتاب آمده و نیامده، از پروین خانم شخصیتی صبور و با عظمت می‌سازد که زندگانی‌اش را خواندنی و درس آموز می‌کند.نیمه‌ی ابتدای کتاب را چاپی خواندم و نیمه‌ی دوم را صوتی شنیدم. البته عکس‌ها و پاروقی‌های جالبی در نسخه چاپی هست که در صوتی نیست. در واقع بخش قابل توجهی از کتاب به عکس‌ها اختصاص دارد و با یک آلبوم خانوادگی پر و پیمان مواجه هستیم.خواندن یا شنیدن این کتاب برای همه‌ی دوست‌داران کتاب معروف «آب هرگز نمی‌میرد»، خاطرات میرزا محمد سلگی، جذاب خواهد بود. و برای همه کسانی که به سرگذشت همسران شهدا علاقه دارند.دو قسمت مبهم در کتاب وجود دارد:یک بخش مربوط به فوت فرزند اولشان مصطفی که در کتاب مطرح نشده و کاملا طبیعی ست که خانواده شهید به خاطر حفظ حریم خصوصی شأن نخواهند همه جزییات مطرح شود.یک بخش هم شهادت میرزاست و اینکه چطور حالشان وخیم شد و علت بستری شدن و شهادت چه بود. خوب بود این بخش با جزئیات بیشتری نوشته می‌شد تا مخاطب دچار ابهام نشود.برشی. کتاب عشق هرگز نمیرد:میرزا هجده روز در بیمارستان ماند و به خانه آمد. زخم دستش بسته شده، اما جای ماهیچه‌ای که ترکش برده بود خالی مانده، شبیه حفره‌ای شده بود. با آمدن میرزا، مهمان به خانه‌مان سرازیر شد. از روستا و سپاه و همدان هر روز عیادت‌کننده داشتیم. بیشتری‌ها برای شام و نهار می‌ماندند. غذای ساده‌ای می‌پختم و از آن‌ها پذیرایی می‌کردم. داگل هم کمکم می‌آمد. خدا را شکر می‌کردم که هنوز بارم سنگین نشده و تر و فرزم.حال میرزا که رو به بهبودی می‌رفت، دلشوره‌هایم شروع می‌شد. هر آن می‌گفتم که الان است ساکش را بردارد و برود، خداخدا می‌کردم بیشتر بماند؛ اما جنگ بود. همهٔ مردان فامیل، از برادرهایم تا عموزاده‌ها و پسرخاله‌ها، جبهه بودند و میرزا هم باید می‌رفت. دلم می‌خواست پیشش باشم. اگر می‌گذاشتند، من هم می‌رفتم جبهه. همان‌طور که ساکش را می‌چیدم، با بغض گفتم: «خواَ والله! شما مَردیا سی خوتو ثواب جمع مِکنید و بهشتِ سی خوتو تضمین مِکنید، اما ایی ما زَنیا چی؟»میرزا مثل همیشه جواب در آستین داشت و گفت که همین سؤالت را زنان مجاهدین صدر اسلام از حضرت امیر پرسیدند. آن‌ها هم در اعتراض به حضرت گفته بودند که پاداش این صبر در مقام دوری از همسرانمان چیست. حضرت فرموده بودند که وظیفهٔ شما تحمل صبر و امانت‌داری در نبود همسرانتان است و مزد شما نزد خداوند دقیقاً مساوی با مجاهدین در راه خداست. گفتم: «باشه، اصلاً مزد نماحام. فقط شما بالا سرُم باش. نماحام...که...» حتی نمی‌توانستم کلمهٔ شهادت را بر زبان آورم. لبم را گزیدم و زیپ ساکش را بستم، به این امید که کمی دیرتر به کار میرزا بیاید.نسخه صوتی این کتاب را می‌توانید از فراکتاب تهیه کنید.این پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 16:16:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مادران میدان جمهوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-euvadtkxg5bz</link>
                <description>کتاب مادران میدان جمهوریروایتی مادرانه از دعوت انتخاباته.مادرهای دغدغه‌مند شهر سبزوار تصمیم میگیرن برای انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۴۰۰ برن به صورت حضوری با مردم صحبت کنن و دعوتشون کنن به رای دادن و مشارکت در انتخابات.نکته‌ی خیلی جالبش برای من این بود که به دور از هر گونه کمال گرایی، سعی کردن فقط برن و با مردم صحبت کنن.ولو با یکی دو نفری که توی پارک روی نیمکت نشستن یا جلوی مغازه شون نشستن یا خانومایی توی روستا جلوی در خونه‌ی همسایه نشستن و مشغول صحبتن.البته از ظرفیت‌هایی مثل مسجد و نماز جماعت و جلسات قرآن و روضه خونگی هم استفاده کردن برای دعوت به انتخابات. ولی خودشون رو محدود به قالب و مدل خاصی نکردن و کارو برای خودشون سخت نکردن و هرکس توی شرایط خودش سعی کرده با دیگران درباره انتخابات صحبت کنه.نکته‌ی جالب دیگه‌ش هم تقسیم کار و هم افزایی این مادرهاست.یکی شاید خیلی توان صحبت و استدلال رو نداشته باشه یا روش نشه بره با مردم سر صحبت درباره انتخابات رو باز کنه، ولی بازم سعی میکرده نخودی توی این آش بندازه.از بچه‌های مادرهای روشنگر،‌ توی خونه‌ش نگه‌داری می‌کرده تا مادرها با خیال راحت برن سراغ کارشون.یکی نذری به نیت ختم به خیر شدن انتخابات و بالا بودن مشارکت درست کرده،یکی کارهای محتوایی و فضای مجازی رو انجام داده و …خلاصه هر کس بسته به توان و ظرفیتش کاری کرده توی این میدانو مجموع این کارها در شهر سبزوار، وقایع این کتاب رو رقم زده.کتاب خیلی کوتاه و مختصر و مفیده، ۲۰۰ صفحه در قطع پالتویی.و هر روایت یکی دو صفحه ستو کاملا مناسبه برای خوندن در فرصت‌های کوتاه وسط کارهای روزانه.چندتا نکته هم که شاید بشه به عنوان پیشنهادهایی برای بهتر شدن این کتاب مطرح کرد:اول اینکه به نظرم بهتر بود تجربیات مادرهای روشنگر از شهرهای مختلف جمع‌آوری میشد و فقط به یک شهر اکتفا نمیشد. چون شرایط فرهنگی و مدل کار در شهرهای بزرگ مثل تهران و مشهد و اصفهان و … احتمالا متفاوته با شهرهای کوچیکتر مثل سبزوار. تنوع این تجربیات میتونست برای قشر گسترده‌تری از دغدغه مندان مفید و کاربردی باشه.دوم اینکه کاش یک تخمینی هم از تعداد روشنگرها و روزهایی که مشغول کار بودن و همینطور تعداد تقریبی مخاطبان این حرکت هم ارائه میشد. خیلی دوست داشتم بدونم این مادرها چند نفر ساعت کار کردن و تونستن با چند نفر حضوری صحبت کنن و آیا کار حضوری با تعداد مخاطب کمتر، اثرش بیشتره یا کار در فضای مجازی با تعداد مخاطب بیشتر.سوم هم اینکه دوست داشتم ابتدای هر روایت معرفی کوتاهی از صاحب تجربه هم بیاد. که بدونیم مثلا با مادر یک فرزند خردسال مواجهیم یا با مادر چند فرزند نوجوان یا … . خود این اطلاعات باعث میشه افراد در شرایط مشابه انگیزه بگیرن برای کار و دعوت به انتخابات.اما در مجموع با اینکه میشد کتاب جامع تری درباره این موضوع نوشت، بازهم این کتاب خیلی ارزشمند و مغتنم هست و بخشی از تاریخ معاصر و نقش آفرینی بانوان دغدغه‌مند ایرانی رو به تصویر کشیده که سعی کردن به تأسی از حضرت زهرا سلام الله علیها برای دعوت مردم به یاری حق تلاش کنند.برشی از کتاب:«…بعد از یکی دو بار سلام کردن، بالاخره به چشم‌شان آمدیم و جواب‌مان را دادند.اجازه گرفتیم و نشستیم. دوستم خسته از مقدمه چینی‌های صبح تا حالا توی جلسه‌های مختلف، یک راست رفت سر اصل مطلب! با همان صدای گرفته‌اش گفت:« نظرتون راجع به انتخابات چیه؟»خانمی که چند قدم دورتر ازش نشسته بود با عصبانیت گفت:« هرکس رای بده احمقه!» خانم دیگری که کنارش مشغول تخمه شکستن بود گفت: «برنج کیسه‌ای ۳۰۰تومنه. برای چی رای بدیم؟» در میانه این موج‌های منفی یکی‌شان گفت: «چرا رای ندیم حق مونه.» زن جوان کناری‌اش دنباله حرفش را گرفت و گفت: «ما مستأجریم بچه کوچیک داریم، کلی پول پوشکشه. ولی صاحب خونه‌م آدم خوبیه اجاره رو زیاد نکرده. همه که بد نیستن.» انگار به دوجبهه تقسیم شده بودند. یکی این طرفی‌ها می‌گفتند و یکی آن طرفی‌ها. ما هم نشسته بودیم و گوش می‌کردیم. دیگر بحث داشت بالا می‌گرفت…»نسخه الکترونیکی کتاب مادران میدان جمهوری رو میتونید از فراکتاب تهیه کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 12:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب شهید نوید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-doqld5dz50lf</link>
                <description>کتاب «شهید نوید» خاطرات شهید مدافع حرم، شهید نوید صفری رو از زبان پدر و دوستان، مادر و خواهر و همسر شهید روایت می‌کنه.شاید شما هم شهید نوید رو به خاطر اون توصیه معروفشون توی وصیتنامه بشناسید که میگن اگر چهل روز زیارت عاشورا بخونید و ثوابش رو هدیه بفرستید، حتما تمام تلاشم خودم رو به اذن خدا میکنم تا حاجتتون رو بگیرم یا در آخرت براتون جبران کنم.شهیدی که دوست داشت بعد از شهادتش هم کار بقیه رو راه بندازه و به همه کمک کنه.سعی کرد با شهدا دوست باشه و ازشون درس زندگی بگیره و مثل شهدا زندگی کنه تا توفیق شهادت رو بهش بدن.یکی از جذابیت های این کتاب، دست‌نوشته‌های خود شهیده که لابلای متن کتاب و آخرش توی عکسها هم اومده و چراغ راهیه برای کسانی که دنبال خودسازی و مراقبه هستن.ماجرای خواستگاری و ازدواجشون هم حقیقتا جذاب و رمانتیک و معنویه. اینکه یک شهید واسطه ازدواجشون شدن و …دوران زندگی مشترک شون خیلی کوتاه بود و هنوز توی دوران عقد بودن که آقا نوید برای جهاد به سوریه میرن و به شهادت میرسن و همسرشون میمونن با یک دنیا دلتنگی و خاطره و انتخابی که باعث شد توفیق همسر شهید شدن رو به دست بیارن.قلم نویسنده هم زیباست و سبک خلاقانه‌ای داره. هر فصل از زبان یکی از نزدیکان و خطاب به یک نفر دیگه‌ست که در طول فصل متوجه میشیم طرف خطاب چه کسیه.این کتاب رو با چندتا از دوستان خوندیم و یه نفر می‌گفت قسمت مربوط به خاطرات همسر شهید خیلی فانتزی و صورتیه و این مدل روایت ممکنه برای دختر و پسرهای مجرد خیلی آسیب داشته باشه و …قبول دارم که افراد کمی چنین زندگی رو تجربه میکنن و اینقدر به وضوح یک شهید واسطه ازدواجشون میشه، ولی این هم بخشی از زندگی و خاطرات شهداست و واقعیت زندگی این شهید و همسرشون بوده و بهتره که همینطور صادقانه روایت بشه. نباید از برچسب صورتی ترسید و زندگی شهدا رو طبق سلیقه مخاطب سانسور کرد. چه بخشهای عاشقانه و رمانتیک و چه چالش هایی که توی زندگی داشتن، خوبه که صادقانه روایت بشه. مخاطب هم بسته به شرایط زندگی خودش از تجربیات و نکات آموزنده این زندگی استفاده می‌کنه و باید بدونه که قرار نیست ما همسر خودمون رو با چیزایی که توی کتابها میخونیم مقایسه کنیم. قراره خودمون درس زندگی بگیریم.برشی از کتاب:این‌قدر از شما گفتیم که آقا نوید رو کرد به قاب عکس شما و با خنده گفت: «رسول جان، می‌خوای یه چند لحظه بری بیرون ما صحبت‌هامون رو با هم بکنیم.» بعد هم مکث کوتاهی کرد و دوباره گفت: «نه شوخی کردم. بمون برادر.»*توی دفتر خاطراتم نوشته بودم: «شهادت برایش نخواهم ضرر کرده‌ام، اما شهادت کافی نیست. زیبا رفتن و پربرکت بودن خونش برایم اهمیت دارد. دلم می‌خواهد با شهادتش جامعه‌ای زنده بشود و آدم‌های زیادی احیا شوند. اگر او را بپذیرند انگار من را پذیرفته‌اند. من به حکمت و مشیت الهی اعتقاد دارم، به اینکه سعادت و عاقبت‌به‌خیری دنیا و آخرت خیلی بهتر از زندگی زودگذر این دنیاست، هرچند تنهایی من سخت باشد که هست. شهادت این‌قدر زیباست، فداشدن در راه ائمه و ارباب این‌قدر زیباست که همهٔ این‌ها را قابل‌تحمل می‌کند. دلم می‌خواهد هر دو فدایی اسلام و اهل‌بیت باشیم و به نهایت بندگی برسیم.»*بخشی از دست‌نوشته های شهید نوید:«خدایا عمری دروغ گفتیم و در خواب بودیم و تمام بهانهٔ ما این بود که اگر شب بیدار بمانیم و نماز بخوانیم، یا نماز صبح قضا می‌شود و یا فردا در محل کار کسل هستیم و خلاصه تمام برنامهٔ زندگی‌مان به هم می‌ریزد. غافل از اینکه تمام نیرو از توست و تمام زندگی مال توست و تمام کارها دست توست. آری خدا نتوانستیم تشخیص بدهیم که اگر ساعتی در شب بیدار بمانیم راحت می‌توانیم این کسر خواب را درمیانهٔ روز جبران کنیم و به‌راحتی ساعت بدن تغییر می‌کند و بعد از مدتی عادت می‌کنیم.»نسخه الکترونیکی این کتاب رو میتونید از فراکتاب دریافت کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 10:53:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ماه و پروین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-i5n6snuq3bob</link>
                <description>کتاب ماه و پروین رو چند ماه پیش صوتی گوش دادم و بعد از اتمامش تصمیم گرفتم چاپیش رو هم بخرم و دوباره چند روز پیش برای بار دوم صوتی گوش دادم به بهانه پویش کتابخوانی مادران شریف.داستان کوتاه و روان و عاشقانه ستماجرای یک دختر و پسر پاسدار که هر دو دنبال کار برای انقلاب هستن و توی سپاه البرز با هم همکارن.پسر داستان یک روز از طریق نامه از دختر خانم خواستگاری می‌کنه و این میشه شروع ماجرای عاشقانه زندگی شون.این کتاب چندتا نکته‌ی برجسته و متفاوت از بقیه کتابها برام داشت.اول مشکلات خانواده دختر خانم و ازدواج مجدد پدرشون و اینکه مادرشون سرپرست خانوار شدن و با خون دل تنهایی بچه‌ها رو به ثمر رسوندن.مسئله ی دوم اینه که دوران زندگی مشترک شهید و همسرشان خیلی کوتاهه طوری که دخترشون سمیه بعد از شهادت پدر، به دنیا میاد و روی پیشبند سیسمونیش این جمله رو گلدوزی میکنن:من فرزند شهیدمروی پدر ندیدم …و اما مهم‌ترین وجه تمایز این کتاب با بقیه کتابهای همسران شهدا، اینه که خیلی صریح و بی تعارف از چالش های همسر شهید بعد از شهادت شوهر، صحبت کردهرفتار زن های فامیل و دوست و همسایهو از اون بدتر رفتار مردهای متاهل همسایه و …حتی وقتی بنا بر توصیه حضرت امام، ایشون مجددا در ۱۹ سالگی ازدواج میکنن، بازهم حرف و حدیث های پیرزن‌های همسایه ادامه داره و …یعنی بعضی از چیزها انگار اصلا تا حالا توی کتابها گفته نشده و ما واقعا نمی‌دونیم همسران شهدا، بعد از شهادت شوهرشون چه سختی‌هایی رو به تنهایی تحمل میکنن و فرزندان‌شان رو با خون دل بزرگ میکنن…خوندن یا شنیدن این کتاب رو به همه‌ی علاقه‌مندان به کتابهای دفاع مقدس و خانواده شهدا پیشنهاد میکنم و به نظرم کتاب متفاوت و کم نظیری هست توی این فضا به خاطر صحبت بی پرده درباره چالشها.کاش بقیه کتابها هم بیشتر به دوران زندگی همسر شهید بعد از شهادت شوهر میپرداختن و کتاب با شهادت شهید تموم نمیشد.البته که طبیعیه خیلی از همسران شهدا به خاطر مسائل شخصی و خانوادگی دوست نداشته باشن درباره چالش‌ها و مشکلات مختلفی که داشتن صحبت کنن، ولی به نظرم برای ثبت در تاریخ،‌ نگارش این مدل کتابهای صریح و بدون روتوش، لازمه.برشی از کتاب ماه و پروین:چند روزی خودم را به کارهای خانه سرگرم کردم ولی بالاخره کاسهٔ‌ صبرم لبریز شد و به سراغ کتاب‌های قدیمی‌ام که همراه جهازم آورده بودم رفتم. عصر که جلال از سر کار آمد چهارزانو روبه‌رویش نشستم و شروع کردم به تعریف یکی از رمان‌هایی که قبل از ازدواج با ناهید خوانده‌ بودم. بعضی قسمت‌هایش را ریزبه‌ریز به یاد داشتم و بعضی دیگر را نه!جلال پای نقلم نشست و از ابتدا تا انتهایش را گوش داد. بعد سؤال‌هایی پرسید که مسلم شد با دل و جان حواسش به من است. باهم کمی قصه را زیرورو کردیم و حتی خودمان را جای نویسنده گذاشتیم و گفتیم که بهتر بود نگارنده چگونه به کتاب پایان می‌داد. این شد روال زندگیِ هر شب ما! به این نحو جای خالیِ تلویزیون را با کتاب‌خوانی پر می‌کردیم.وقتی جلال از علاقهٔ من به کتاب و مطالعه آگاه‌شد به انباری رفت و از میان خنزروپنزرها دو کارتون بیرون کشید و به اتاق آورد.- بفرمایید پروین خانم! این هم کتاب‌های من. ببین کدام را می‌پسندی.بیشتر کتاب‌ها دینی و مذهبی بودند. صحیفهٔ سجادیه، اصول کافی، توضیح المسائل، مفاتیح الجنان، نهج البلاغه و... .چند تایی هم کتاب سرگرم‌کننده مثل داستان راستان و آیین همسرداری ابراهیم امینی و داستان پیامبران در میانشان به چشم می‌خورد که مناسب روحیه و موقعیت من بود.قرارمان این شد که هرکتابی را دوست دارم بخوانم و وقتی همسرم به خانه آمد خلاصه‌اش را برایش بگویم. چه شیرینی لذت‌بخشی! اینکه بهانه‌ای برای صحبت‌ داشته‌باشی و همسر دوست‌داشتنی‌ات در تمام این مدت زل بزند به چشم‌های تو و به بهانهٔ کتاب و کتاب‌خوانی تو را به حرف بکشاند.نسخه صوتی کتاب ماه و پروین رو میتونید از فراکتاب دریافت کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 23:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب شنبه آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29714745/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-o3a76a2ms1al</link>
                <description>یکی از پر رمز و راز ترین شهدا هم از نظر اهمیت و نوع فعالیت‌هاشون و هم از نظر نوع شهادت، به نظرم دانشمند شهید محسن فخری زاده هستند.هنوز هم بعد از سه سال که از شهادت ایشون می‌گذره، نه خیلی از شخصیت و فعالیت‌هاشون رمزگشایی شده و نه عملیات عجیب ترور موشکافی شده. حداقل من خبری ندارم.کتاب شنبه آرام از زاویه دید همسر شهید، این بزرگ‌مرد رو به تصویر می‌کشه و طبیعتاً ما اونقدری از فعالیت‌های شهید مطلع میشیم که اولا از نظر مسائل امنیتی مجازه و ثانیا همسر شهید ازش مطلع بودن.که البته همین مقدار هم آدم رو شگفت زده می‌کنه از حجم فعالیت‌ها و دغدغه‌های بزرگ شهید.ماجرای کتاب از یکی دو روز منتهی به شهادت شروع میشه و ما همراه با همسر شهید، نگرانی هاشون در شب قبل از شهادت رو حس می‌کنیم و حرفهای عجیب شهید رو توی اون شب می‌شنویم. مرگ آگاهی و خبر داشتن از زمان شهادت هم یکی دیگه از رازهای این شهیده…و میرسیم به روز واقعه و همراه همسر شهید سوار ماشین میشیم و اون عملیات ترور عجیب رو می بینیم و ماشین‌های حفاظتی که کاری از دستشون بر نمیاد و دکتر فخری زاده مورد اصابت چندین گلوله مستقیم قرار میگیرن و با وجود تلاشهای پزشک‌ها، به شهادت میرسن.از اینجا همراه با فرشته بانو هم عزاداری می‌کنیم و هم سرکی به خاطرات گذشته می‌کشیم. از دوران کودکی و نوجوانی و ماجرای آشنایی و ازدواجشون تا سالهای زندگی مشترک و سختی‌های زندگی در شدیدترین شرایط امنیتی و حفاظتی.همراهی و صبوری شون در روزهای دوری از آقا محسن که به خاطر تحصیل نصف هفته میرفتن اصفهان رو می‌بینیم.وقتی پول کم میارن برای بلیت اتوبوس و خرید کتابهای درسی، باز فداکاری فرشته خانمه که پشتیبان ایشون میشه و به قول خود دکتر، بیشتر از نصف ثوابهاشون مال همسرشونه به خاطر همین همراهی‌ها.خیلی دوست داشتم که مفصل تر و همه جانبه تر با شخصیت و فعالیت‌های شهید آشنا میشدم ولی فعلا در همین حد هم خیلی برام جذاب و جدید بود. جاداشت نویسنده تحقیقات مفصل‌تری از افراد مختلف انجام میدادن تا بتونیم بیشتر این شهید والامقام رو بشناسیم. برشی از کتاب:محسن برای ادامه تحصیل در مقطع ارشد به دانشگاه اصفهان رفت. حدود سه سال بین اصفهان و تهران تردد می‌کرد. هزینه رفت‌وآمدش با اتوبوس خیلی زیاد شده بود و ما هم در آن زمان دست و بالمان تنگ بود. آن‌قدر مناعت طبع داشت که راضی نبود به پدرش رو بزنند و کمک مالی بخواهد. یک شب که از محل کار خسته آمده بود خانه، دیدم خیلی گرفته است و مدام به فکر فرو می‌رود. هر طور بود، از زیر زبانش کشیدم که چه اتفاقی افتاده است. اول من‌ومن کرد و بعد گفت: «خانوم! من برای رفت‌وآمد دیگه هیچ پولی ندارم.» فکرم حسابی درگیر شد. دلم نمی‌خواست به هیچ قیمتی از ادامه تحصیلش باز بماند. گفتم: «من پول کرایه‌ات رو جور می‌کنم. » آماده شده بود که بخوابد. با این حرفم از در اتاق برگشت و با اشاره‌ی سرش پرسید: «از کجا؟» نگاهم را دوختم به انگشتری که در دست چپم انداخته بودم. -حلقه‌ی ازدواجم رو می‌فروشم. -ولی اون یادگار ازدواجمونه، من راضی نیستم این کار رو بکنی. آن‌قدر برایش دلیل آوردم تا بالاخره راضی شد؛ ولی قول داد به‌محض این‌که پول دستش بیاید، جبران کند. دوست نداشتم در زندگی آدم بیکاری باشم؛ وقتی هم دختر خانه بودم، از روی دست مادرم خیاطی یاد می‌گرفتم و برای خانم‌های همسایه لباس می‌دوختم. مدتی هم رفتم کلاس گل‌دوزی و قلاب‌بافی و حسابی سرگرم شدم. مادرم بیشتر مواقع گل‌دوزی خیاطی‌هایش را به من می‌داد. دستم حسابی راه افتاده بود. بعد از ازدواج هم کارهای هنری را کنار نگذاشتم. خیاطی یا گل‌دوزی که می‌کردم، مادرم آن‌ها را می‌فروخت و با پولشان برایم سیسمونی می‌خرید. یادم است حتی قبل‌ از این‌ که بچه‌ها مدرسه بروند، خودم برایشان کت و کلاه می‌بافتم و روزهای سرد زمستان تنشان می‌کردم. مدتی بعد در شهرک شهید محلاتی، سپاه خانه‌ای به ما داد که اقساط آن را ماهیانه از حقوق محسن کم می‌کردند. بعضی از ماه‌ها حقوقش صفر می‌شد و دیگر هیچ پولی نداشتیم. مجبور بود اضافه کار زیاد بماند تا بلکه بتواند برخی از مشکلات مالی‌مان را حل کند. گاهی هم با ژیان سفید رنگی که داشت، شب‌ها مسافرکشی می‌کرد تا درآمد بیشتری داشته باشیم. اکثر شب‌ها حدود ساعت دوازده به خانه می‌آمد و من از همان در ورودی می‌دیدم که از زور خستگی، پلک‌هایش مدام روی‌ هم می‌افتد و سفیدی چشم‌هایش به خون نشسته. سعی می‌کردم در کنار او، من هم با قلاب‌بافی و گل‌دوزی کمک‌خرج خانه بشوم. وقتی می‌دید در کنار خانه‌داری، مشغول کارهای دیگر هستم، می‌گفت: «خانوم! من شرمنده‌ی محبت تو هستم.» با لبخند نگاهش می‌کردم:  «شرمندگی نداره. من و تو باید با هم زندگی رو بسازیم.» -آخه تو علاوه‌ بر زحمت بچه‌ها و خونه، اضافه بر سازمان کار می‌کنی. - تو هم ساعت دوازده برمی‌گردی. -من مرد خونه‌ام. - منم زن خونه‌ام و باید کمک‌کار تو باشم. می‌دانست در این بحث راه به‌جایی نمی‌برد و من از کمک کردن به او کوتاه نمی‌آیم. همیشه دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌آورد و از عمق قلبش لبخند می‌زد. با تمام این اوصاف و مضیقه‌های مالی، خدا شاهد است که یک‌ بار هم نشد خسته شوم و بگویم دیگر بس است و از او بخواهم این رشته‌ی درسی و کارکردن را رها کند تا ما هم مثل باقی مردم راحت زندگی کنیم. می‌دانستم محسن با اعتقاد در این راه قدم گذاشته و با عشق و علاقه کار می‌کند و من با تمام وجودم باید مشوق و محرکش باشم. علاقه محسن به درس، تحصیل و پروژه‌های تحقیقاتی کم‌نظیر بود، حداقل من مثل او ندیده بودم. از همه لذات و تعلقات دنیوی‌اش می‌گذشت تا درس و بحث را سر و سامان بدهد. هر بار که می‌دیدم مشکل مالی مانع ادامه مسیرش شد، با او حرف می‌زدم و با کمک هم مشکل را حل می‌کردیم. یک‌بار که دیگر توان خرید کتاب‌های درسی‌اش را هم نداشت، گفتم: «محسن جان! نگران خرید کتابات نباش. من طلاهام رو می‌فروشم، تو هم برو کتابایی که لازم داری رو بخر.» نگاهی از سر ناراحتی کرد:  «خانوم جان! اینکه نمی‌شه تو مدام انگشتر ازدواج و طلاهات رو برای من بفروشی که من راحت‌تر درس بخونم. » سعی کردم قانعش کنم: «اتفاقاً من بهترین کار رو انجام می‌دم. اینم خودش نوعی جهاده.» بغض صدایش را لرزاند. -این محبتای تو رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم…صفحات ۱۸۲ و ۱۸۳ کتاب شنبه آرامنسخه الکترونیکی این کتاب رو می‌تونید از فراکتاب تهیه کنید.این پست رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم.</description>
                <category>سقا علمدار</category>
                <author>سقا علمدار</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 18:42:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>