<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29737570</link>
        <description>شیشه‌های‌ِآبیِ‌قلبش‌ پر‌بود‌از‌چسبِ‌زخم‌هایی‌از‌جنس‌ِ‌ستاره‌ها✯༻</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:47:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4810249/avatar/DftEq8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آبی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29737570</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عینک.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-hfoegwzofqax</link>
                <description>عینکت کثیفه.سر چهارراه یه پیرمرد دستمال ماشین می‌فروخت.از اون پیرمردایی که انگار قرارداد رسمی با چراغ قرمز دارن.چراغ هنوز زرد بود، پیرمرد از لای ماشین‌ها اومد جلو، بدون اجازه یه دستمال کشید روی شیشه.راننده هول شد گفت: «آقا نکن! نمی‌خوام!»پیرمرد گفت: «دیر گفتی.»چند ثانیه بعد شیشه رو نگاه کرد راننده.... قبلش فقط خاک داشت. الان انگار یه گربه با پنجه‌های گل‌آلود روش اسکیت کرده.گفتم: «حاجی این چه وضعیه! چرا تمیز نشد؟»پیرمرد خیلی جدی گفت:«تمیز شد دیگه … احتمالا عینکت کثیفه.»</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 09:32:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدونم باید شروع کنم ولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-hk2hvs5bkak1</link>
                <description>بی توجه به صدای تلفن اش از چاله بیرون آمد و به بیرون گاراژ رفت.به دستانش نگاه کرد، دستانش را هم تار میدیدروغن دستانش را به پیراهنش مالید و بیرون رفت.سیگاری روشن کرد؛ صدای زنگ دیگر به گوش نمی آمد. چشمانش خسته بود ؛ نیاز داشت مدت زیادی را بخوابد و به قولی، چیل کنه تا روال شه.اما گویی قرار نبود مجالی برای این کار داشته باشد.ساعت بیست و دو روز شنبه ۱۶ خرداد که به خانه برگشت کسی نبود.طوفانی به پا شده بود و صدای باد از لابه لای دریچه کولر هوهو کنان به داخل خانه خیز بر میداشت.برای خودش چای ریخت و لب پنجره رفت‌.از درون احساس پوچی میکرد؛ همه اتفاقات و حرف ها در ذهنش اکو میشدند.آخرین جرعه چایش را نوشید و لیوان را روی لبه بیرونی پنجره گذاشت.رفت و پارچ آب را از یخچال بیرون کشید و به سمت اتاقش سلانه سلانه قدم برداشت.به گل هایش تک به تک آب داد و اتاقش را مرتب کرد.تیشرتش را از تنش در آورد و فندک، پاکت سیگار،ساعت مورد علاقه اش، چند کتاب و دفتر های مخفی اش را روی تیشرت گذاشت؛ با تنها روان‌نویسش یادداشتی نوشت و روی وسایل گذاشت که ناگهان برق ها قطع شدند.همانطور که لباسی در تن نداشت لبه پنجره رفت میدانست باید شروع کند ولی  با یک حرکت کاملا برنامه ریزی نشده خودش را کله پا کرد و با صدای مهیبی به زمین رسید.۲۲:۴۰خواهرش از ماشین پیاده شد تا در پارکینگ را باز کند اما صدای جیغش تا آن سر شهر روانه شد.تقریبا نیمی از حیاط خونی بود و پسری خوش قد و بالا با کله ایی ترکیده آنجا دراز کشیده بود؛ مادر و پدرش هم به او پیوستند و حتی جرعت نزدیک شدن به خودشان نمیدادند.جمعیت زیاد و زیاد تر شد؛ کوچه بن بستشان حالا شغول و پر سر و صدا شده بود.حالا دیگر پدرش به جای سرزنش کردنش به خاطر سیگار فندکش را بین مشتش گرفته بود و مادرش علاقه شدیدی به سلیقه کتاب هایش پیدا کرده بود و دنبال لیوان هایش میگشت و خواهرش متن هایش را در حالی که تیشرتش را پوشیده بود با گریه میخواند؛ حالا علایقش را میپسندیدن ، کاری که قبل از مرگش باید انجام میدادند...</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 22:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-z88flerzxct2</link>
                <description>یک شعر چرند...زندگی هست و روالی داردمنتظر ماندن من یار، چه مالی دارد؟روی این گردَکِ خاکی بسیارآدم و تایپ و دگر ها داردنه من از دوریه تو میمیرمنه که آن یار زمانی داردحرف من از تو که نیست دوست عزیزکه در آن بیت معنی ها داردحضرت دوست، ازرائیل استکه برایم نظر ها دارداین هم شعر مطلوبی نشدهنگرانیه من، چه مالی دارد؟هر که خواست می‌خواند و بعدنظرش در نظرم، چه مالی دارد؟لُپ کلام من نویی این استکه تو باشیو نباشی چه مالی دارد؟صد نفر بهر همو معشوقهحالاکه طلاق شد، زاری دارد؟در جوابت بگویم&quot; نه، نبودم با تو&quot;چون که من ول نمودم، ایرادی دارد؟حالا تو بشینو خیالات ببافیارو سلام داد، دوستم دارد؟من، خود باخته تو بودمروی افعال تمرکز دارد؟گرچه یارم شده اکنون ای جانخودم را میگویم، توجه داری؟از تو ممنون ای یار قدیممن را به خودم دادی، شما لطف داریدحالا نه منی بهره تو است و نه ایامزندگی بی تو ام آن شهد و عسل بود، بیت را داری؟حالا نه در صفحه چت باتو بلکَن الآنمنتظر بهره یک جو وی پی ان، سراغ داری؟دیگر باید تمامش بکنم این شعر راشد خزعبل، چرند قافیه پَرید!پایانش باز است هر جور میخواهی ادامه اش بده و در بهر من نظر نیاور، این شعر چرند اثر بی خوابه من بوده و بس حالا تو بشین با دوست هایت هعی تحلیل و تفسیر کن‌ چه بهتر که باعث معنا پذیریه شعرم میشود. هعی به خودتان نگیرید لطفا؛ کلاغ ها شاید غلط به عمرتان رساندند... .........پ.ن: حالا شما نظر یه بدید؛ جزئه اولین شعر هامه😔🧱پ</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 06:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_بازنده.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-ewabiqaiuq19</link>
                <description>من هیچ وقت خودم نباختم. حداقل تا الان که زنده بودم... .همیشه یکی باعث شده اون باخت لعنتی رخ بده و بری ته لیست بازنده ها.شاید با خودم فکر کنم این اتفاق همچین عجیب و بد و خر تو گل گیر بندازی هم نبوده اما، چرا ! هر کی یه غلظتِ گِلِ مشخصی داره.به شخصه حتی اگر فقط یه آب گل آلودم باشه باز خرم گیر میکنه و باخت میدم.این دست خودم نیست یعنی، دلیلش این نیست که من بلد نیستم خر چِرونی کنم دلیلش اینه که دیگران از سوار کاری من ایراد میگیرن!به عنوان کسی که همیشه علایق و سلایق و سلیقه و عقایدش مورد پسند نبوده یاد گرفتم که برام مهم نباشه بقیه چه غذایی برای خورد انتخاب میکنن(💩) اما چه کنیم که خدای باری تعالی ما رو حیوانی اجتماعی خلق کرده.هر چقدر هم کل دنیا رو به چپ پرتاب کنی باز ترکشاش سمتت میاد و تو رو به خاک میماله.بگذریم...داشتم میگفتم.از یه باخت ریشه ایم بخوام بگم :_من تا ۱۲ ال ۱۳ سالگی هیچ دوستی نداشتم، تو مهد و اینا محبوب بودم اما یهو با چیزی به نام دبستان مواجه شدم. بچه های بیشتر گولاخ های بیشتر و همینطور چصی های بیشتر.من نه فوتبال پلی میکردم نه دنبال بازی و نه به کسی زور میگفتم.کلاس اول هم که بودم یه داداش کوچولو مادرم برام آورد که باعث شد کل پاییز منو داداش بزرگم و پدر تنها بمونیم خونه و من رسما از همونجا مستقل شدم. خودت برو خودت بیا خودت تکلیف بنویس.هر روز بچه هایی رو میدیدم که ماماناشون میارنشون ولی من حتی روز اول مدرسه تنها رفتم.مدیونی فک کنی عقده ایی شدم ...که بعله این یه باخت بود برام. این باعث شد تا شیشم یه بچه تنها و نچسب تو مدرسه باشم چون یه سال بعد د‌وباره یه عامل عقده ایی و تنها شدن به دنیا اومد گرچه این داداش آخری رو خیلی دوست دارم.¹راهنمایی افتادم رو روال رفیق بازی و ب*گا*یی دادن .خانوادمم چون خیلی گیر بودن و هستن اینا حتی اگه چیز ناچیز و کوچیکم بود منو به عرش الهی میبرد و برمیگردوند.اونا هیچ وقت برام رفیق نبودن ولی همیشه میگن هیچ رفیقی نداشته باش چون ما هستیم. دوبار.و از دبیرستان به بعد تصمیم جدی برای موج مخالف شدن گرفتم.برخلاف تیکه ها و اعتماد نداشتن های الکی و خیت کردن های خانواده جلو رفتم و سعی کردم برام مهم نباشه. تصمیم جدی برای رفتن در جامعه فلسفه و تعلیم و تربیت، چون همه این باخت ها همه این عقده ها همه این رفیق بازی تا و ولنگه بازی ها از گور خانواده و تربیت بلند میشه؛که گند میزنه به جامعه.گیر های الکی ذهنیت های ما قبل تاریخ.چی شد؟ هه من الان یه بازنده برندم.چون از باختام دارم درس میگیرم. چون یاد گرفتمبیا یاد بگیریم اگه کل دنیا هم گفت نمیتونی تو همون پسر بده ایی [تو همون دختر بده اییی] باز ادامه بدی چون خودت و بالا سریت و هرچیزی که بهش ایمان داری... میدونه که تو داری برای چه هدفی زد بازی در میاری برا چی اینجوری تقس شدی؛ به قول خانواده زبون دراز و حرف گوش نکن .در نتیجه ما بازنده های اصلی در طول همه دهه های ۱۳۰۰ باید نشون بدیم برنده اصلی اونیه که از اول باخته.¹:ما چهار تا بچه اییم من دومی ام، به طرز عجیبی کل خاندانمون داداش سومی مو دوست داره، که یه مار موز آبزیر کاره ولی آخریه خیلی با مرامه و لوتی اما خوپ همیشه شاهد اذیت شدنش تو خونه هستم به هر نحوی به خاطر همین دوستش دارم و روش فوکوس کردم تا فردا پس فردا نشه یکی مثل خودم ...</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 10:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_شعر.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/blue-lif-auzuxik3z7g7</link>
                <description>خورشیدم و شهاب قبولم نمی‌کندسیمرغم و عقاب قبولم نمی‌کندعریان‌ترم ز شیشه و مطلوب سنگساراین شهر، بی نقاب قبولم نمی‌کندای روح بی‌قرار چه با طالعت گذشتعکسی شدم که قاب قبولم نمی‌کنداین چندمین شب است که بیدار مانده‌امآنگونه‌ام که خواب قبولم نمی‌کندبیتاب از تو گفتنم آوخ که قرن‌هاستآن لحظه‌های ناب قبولم نمی‌کندگفتم که با خیال دلی خوش کنم ولیبا این عطش سراب قبولم نمی‌کندبی سایه‌تر ز خویش حضوری ندیده‌امحق دارد آفتاب قبولم نمی‌کندپ.ن: شاعر محمد‌لی بهمنیمحمدعلی بهمنی</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 08:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_لمس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D9%84%D9%85%D8%B3-vge2mwqkpdia</link>
                <description>چشمانش هم دست به کار میشوند تا طعمه را هیبنوتیزم کنند.لمس ها از چیزی که فکر میکنی تاثیر گذار تر اند. لمس ها می‌توانند کسی را نجات دهد و یا باعث و بانی مرگش شود. ترس از لمس چیز ترسناکی ست، زمانی دچار آن می‌شوی که همیشه لمس ها تو را کشته اند.اما گاهی لمس ها جوری تو را مجنون و عاشق میکنند که دیگر به دامی که جلو تر برایت پهن کردند فکر نکنی. چشمانش هم دست به کار میشوند تا طعمه را هیبنوتیزم کنند.زمانی که دست ها مانند سیخ داغ روی پوست می‌شوند، کم کم ترس از لمس در ذهنت ریشه میدواند و شیره جانت را می‌مکد.گاهی لمس ها اعتیاد آور میشوند؛ میشوی ماننده گربه ایی که برای خاریده شدنِ پشت گوشش هر کاری می‌کند. وقتی معتاد لمس کسی باشی حتی با تصور آن هم لبخند میزنی؛ تصور گرفتن دستش، لمس انگشتانش بین موه هایت و حتی لمس صدایش روی لاله گوش ات... همه این ها اعتیاد محض است.حواسمان به حرف ها، صدا ها، دست ها و لبخند هایمان باشد؛ چون همه این ها را میتوانیم با تمام وجود لمس کنیم و هیچ لمس لذت بخش تر از احساس امنیت و اطمینان نیست.لمس ها در ذهن حک میشوند و با قی میمانند.حتی اگر صاحبشان رفته باشد. چون جلیقه زد گلوله هم نمیتواند جلوی لمس ها را بر روی روح ات بگیرد پس تنها ترمیمی که برای زخم هایت داری آغوش گرم خاک است.</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_لمس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D9%84%D9%85%D8%B3-d5hsdqbam4qc</link>
                <description>چشمانش هم دست به کار میشوند تا طعمه را هیبنوتیزم کنند.لمس ها از چیزی که فکر میکنی تاثیر گذار تر اند. لمس ها می‌توانند کسی را نجات دهد و یا باعث و بانی مرگش شود. ترس از لمس چیز ترسناکی ست، زمانی دچار آن می‌شوی که همیشه لمس ها تو را کشته اند.اما گاهی لمس ها جوری تو را مجنون و عاشق میکنند که دیگر به دامی که جلو تر برایت پهن کردند فکر نکنی. چشمانش هم دست به کار میشوند تا طعمه را هیبنوتیزم کنند.زمانی که دست ها مانند سیخ داغ روی پوست می‌شوند، کم کم ترس از لمس در ذهنت ریشه میدواند و شیره جانت را می‌مکد.گاهی لمس ها اعتیاد آور میشوند؛ میشوی ماننده گربه ایی که برای خاریده شدنِ پشت گوشش هر کاری می‌کند. وقتی معتاد لمس کسی باشی حتی با تصور آن هم لبخند میزنی؛ تصور گرفتن دستش، لمس انگشتانش بین موه هایت و حتی لمس صدایش روی لاله گوش ات... همه این ها اعتیاد محض است.حواسمان به حرف ها، صدا ها، دست ها و لبخند هایمان باشد؛ چون همه این ها را میتوانیم با تمام وجود لمس کنیم و هیچ لمس لذت بخش تر از احساس امنیت و اطمینان نیست.لمس ها در ذهن حک میشوند و با قی میمانند.حتی اگر صاحبشان رفته باشد. چون جلیقه زد گلوله هم نمیتواند جلوی لمس ها را بر روی روح ات بگیرد پس تنها ترمیمی که برای زخم هایت داری آغوش گرم خاک است.</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 18:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_نباید انقدر حرف بزنی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C-prdnybz0l1hl</link>
                <description>_با اینکه ساکتی ولی، همچنان نباید انقدر حرف بزنی.حرفای زیادی در طول روز زد.افکاراتش را بیان کرد و سوالاتش را پرسید.اما دیگر آن حس شادابی و سرزندگی و خالی شدن را نداشت.ذهنش لبالب بود. پر بود.چون کسی حرف هایش را نمیشنید.ایده هایش را نقد نمیکرد و علایقش را نمیپسندید.او برای دیگران زندگی نمیکرد ، همه این کار ها برای جلب کردن نظر آن فردی بود که آن سوی سالن نشسته بود.سرش را پایین گرفته بود و هودی مشکی بزرگی تنش بود.دوباره مثل همیشه.نیازی نبود انقدر حرف بزند.نباید حرف میزد. دیگران از حرف هایش خسته شده اند.کم کم به جمع دخترکِ ساکت ملحق شد.همیشه ساکت ، همیشه سکوت.تازه میفهمید گوش دادن هم چیز خوبیست.حالا میفهمید که چرا دو گوش دارد و یک دهان.حالا میفهمید برای جلب نظر آن نیازی به گفتن از خودش نیست.نیاز است که اون را بشنود.اما...گویی همیشه قرار است مورد پسند نباشد.دخترک را شنید، عشقش را در دلش کاشت و وابستگی را پذیرفت.اما...گویی همیشه باید ترد میشد، همیشه... ترک میشد._نباید انقدر حرف بزنی.نباید همه چیز را بگویی. نباید انقدر شفاف باشی.وگرنه میشکنی.این دنیا جای آدم های تو دار است نه من.چون در آخر آنهایی هم که به خاطرشان تغییر میکنی هم علایقشان را تغییر میدهند و رهایت میکنند.حالا ترجیح میدهد میان سالن بشیند و حرف بزند و شرین زبانی هایش را به رخ همه بکشد.و تو آنی هستی که گوشه سالن نشستی و در تاریکی افکارت گم شده ایی .کسی هم نمیخواهد نظرت را جلب کند._با اینکه ساکتی ولی، همچنان نباید انقدر حرف بزنی.</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 12:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_رگ های آبی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-jw8qjzp3xzbe-jw8qjzp3xzbe</link>
                <description>فقط از این زندگی یه جای دور و ساکت میخوام که تنهایی بین مشکلاتم زندگی کنم.نگاهی به قیچی کرد._اره کوتاهشون میکنم معلومه که این کارو میکنم.دسته های مو را روی زمین انداخت و نشست و زانو هایش را بغل کرد.افکارِ کُشنده داخل سرش پرورش میافت._بمیر...بمیر و راحت شو . اونا رم راحت کندستش را دور موچش پیشید و بعد شروع کرد به خواراندن مچش.نفسش سنگین بود و چشمانش خسته ، کاملا آماده.تیغ را به سمت زیر بازویَش برد و خراشی ایجاد کرداون نمیتوانست، برای مردن زیادی گناه کار و سخت جان بود.دستی بین موه هایش بر و آنها را کشید.جوری این کارا میکرد که چند دسته از موه هایش کنده شد.خنده ایی کرد، چطور میتوانستن به دلیلی چیز های مزخرفی او را در این وضع بیندازند._مگه چیکار کردم؟ مگه پشیمون نیستم؟همیشه توی زندگیمون اتفاقاتی میوفته که مارو تا مرز جنون میبره.همیشه کسایی هستن که خوردت کنن.همیشه گذشته ایی هست که عذابت بده.و بعضی وقتا انقدر تحمل کردنش سخت میشه که ذهنت شروع میکنه به ساختن فکرای سیاه.عصبانیت و افسردگی و افکار خودکشی تورو به مرز جنون میبره و در آخر تنها چیزی که باقی میمونه یه جنازه است که متعلق به یه فرد اورثینکرِانقدر پوست کلفت میشی که زیر این فشار نه موهات سفید میشه نه چشات گود میشه و نه لاغر میشی.همونجوری خندان و شاد و پرخور باقی میمونی در ظاهر.دنیا و آدماش هیچ وقت غم این جور آدمارو نمیفهمه.شاید هم نباید اسمش رو غم گذاشت .این چرخ گردونه که برای ما خیلی تند داره میچرخه. دقیقا مثل اون بیست و چهار ساعتی که خوشحالی.اما اون چند ساعتِ عذاب آوره روزت انگار کل عمرت ادامه داره.فقط از این زندگی یه جای دور و ساکت میخوام که تنهایی بین مشکلاتم زندگی کنم .</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 10:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_اگر نهنگ بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-drt8nnnba9fd</link>
                <description>اگه نهنگ بودم ۱۱&#039;۲هر سال میرفتم ساحلفقط خواستم به خودم بگم:دوباره یه سال گذشتهچه تغییری تو خودت ایجاد کردی؟چقدر درد کشیدی؟چقدر عاقل تر شدی؟سخت بوده مگه نه؟معلومه...این تاوانه زندگی کردنه.دیگه فک نکنم سال بعد امروز حتی برام مهم باشه...دیگه برام مهم نیست این روزو با دوستم برم بیرون چون زندگی انقدر پختوپز کرده که دیگه سوخته.پس امسالم دست نگه میدارم و وانمود به این میکنم که از این خوشحالم که به این دنیا اومدم.چون قرار نیست بعد ها حتی صداشو دربیام چون صد تا داستانِ دیگه در آورده این زندگی..حداقلش اینه که تو فصل قشنگی اومدم:)همین...تو همون لحظه برات مهم باشه و بابتش خوشحال باش بعدا معلوم نیست کی مرده و کی زندست</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 17:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_زندگی‌سراسر‌درد‌ورنج‌است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ojt8qe4ffmnp</link>
                <description>من ته چاه گیر افتادم، اگه طناب نداری زر زر نکن اون بالا.سرتا سر وجود آدم پر از چاله های سیاهه، اما چیزی که از میون این ها سالم و سفید در میاد مهمتره.زندگی پوچ است، اما باید درون همین پوچی زندگی پر رنگی بسازیم.ما ته چاهیم اما میتونیم با ادامه دادن به فرو رفتن بیشتر توی چاه به قنات برسیم، به منبع، به طلا؛ به کمال...البته کمال چیز سختیه.زندگیه انسان نمونه بارزی از مجموعه سختی های تمام نشدنیِدرست مثل جاده خاکی و پر از چاله؛ مثل راهرویی درازه که کفش با آجر بازی پوشیده شده. حالا تو این راه افرادی برای باز کردن راه خودشون سنگ هاشونو جلو پای تو میندازن .اما مثل بچه ایی که تازه راه رفتن یاد گرفته هر چند بار که زمین بخوری بازم بلند میشی چون برای خودت یه منظره قشنگو تصور میکنی با اینکه میدونی اگه سرتو بچرخونی یه دنیای ویرونه میبینی.اینه که تورو به کمال میرسونه و رنج های زندگیتو گذرا میکنه.اما به عنوان یک انسان میتونم کل نظریه من در آوردیمو چَپه کنم.چون انسان ها که عادت دارن مسائلو چپکی بگیرن به جای اینکه کمالو دنبال کنن به دنبال کمالگرایی میرن.به همین خاطر صحبتی راجع به کمال نمیشه.ترجیح میدم با مردم از اهمیت دادن به خود حرف بزنم چون چیزیه که نیاز دارن میون چاهِ عمیقشون.با هر کسی باید مطابقه چیزی که ازش انعکاس میشه حرف بزنی و اطلاعات بدی.اونجوری میتونی نه تنها چاهشونو مسموم کنی بلکه در کنار اون یک پادزهر بسازی.وقتی میبینی جامعه خوبت داره به یه جامعه بد تبدیل میشه بیشتر به این جور فلسفه ها دقت میکنی.تو دنیایی که جوون ها کافکا و داستایوفسکی میخونن و زندگی رو سرتا سر درد و ناامیدی و پوچی میبینن دوست دارم دنبال دیویدثورو یا آلبر کامو برم . طبیعت ذات آدم نباید تو طول زندگی گم بشه نباید سرفا از روی ترند ها کپیپیس کنیم و زندگی رو روز های ابریِ تاریک ببینیم بلکه پشت اون ابرا خورشیده و این ور ابرا بارون زندگی بخش . در حالی که داره واقعیت و آرمان ها از هم فاصله های کیلومتری میگیره سعی دارم این دو گوی گردان رو تو وجونم به هم نزدیک کنم.خلاصه که گرچه سخته ولی روزای خوب ما هم میرسه.پ.ن: خودمم نفهمیدم چی گفتم ولی خوپ...</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 23:01:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_دردُدَرک.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%8F%D8%AF%D9%8E%D8%B1%DA%A9-qgquwqpqe1zq</link>
                <description>درد کشیدن تو هر نسلی فرق می‌کنهتو هر سنی فرق می‌کنهتو هر خانواده ایی فرق می‌کنهتو هر کشوری فرق می‌کنه.دردای منم با دردای شما فرق می‌کنه.دردِ یکی فقره درد یکی دعوای پدرومادرشِ درد یکی تحقیر شدنشه در یکی مرگ عزیزانشه درد یکی مریضیه درد یکی توقع های بیجای بقیه ست و ...این دردها انتها نداره.درد ها تمومی‌ندارن.درد ها باعث ضعفت می‌شندرد ها آدمو خورد می‌کنن شیشه های قلبت رو میشکننولی درست زمانی که کاملا تو باطلاقِ یأس فرو رفتی و منتظری به ته اقیانوسِ بدبختی و درد و رنج برسی...اوجِ شکوفاییت می‌شه و اون زخم ها شروع به سبز شدن می‌کنهاما کسی دردهای تورو یادش نیستاون موقع تو گوشت پر میشه از (مگه چیکار کردی؟) ها و اون موقعست که به خودت میای و می‌بینی نه تنها بقیه کنارتو خالی کردنبلکه تو خودت از آدما فاصله گرفتیبا اینکه همه یه دردی دارن ولی انگار این دلسوزی برای بقیه فقط برای آدمای شیشه ایی¹ و تنها و آسیب پذیره.برای خودت بجنگ، برای دردات، برای خوشحالی هات...____________☆•°¹:اشاره به پادکستِ &quot;توچی&quot; آقای علیرضا آریانفر (https://eitaa.com/podcastss/742) لینک پادکست تو اپ ایتا</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 10:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_پسر بد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%AF-xsi8le8olm8r</link>
                <description>کتاب هایش را روی میز گذاشت و گوشه یکی از دفترهای چرمی اش که رد خون روی آنها باقی مانده بود را دستی کشید.گذشته همیشه آدم را وادار به غم و پشیمانی میکنم؟دفتری که در آن شعر مینویسد زمانی سر یکی از همکلاسی هایش را شکسته بود.آرنجش را روی میز میگذارد و صورتش را روی آن ستون قرار میدهد، گذشته ...چه فعل درد ناکیست، گویی حتی در نوشته ها هم نمیتوانی آن را تغییر دهی.چشمش به دست های کثیفش افتاد اگر پدرش میفمید دوباره دعوا کرده است برایش گران تمام میشد اما، او اگر عبرت میگرفت که حالا اینجا نبود.دفتر معیار هایش را باز میکنم_به...کتفت باشه...راهه...خودتو...برونوشت و با صدای بلند دفتر را بست بلد شد و از کلاس بیرون رفتبرایش مهم نبود معلم در راهرو اسمش را صدا میزند. او حالا یک معیار داشت.حالا که چیز هایی که او را آرام میکردند را از او گرفته اند او هم دیگر تلاشی برای آرام بودن نمیکنم.پسرِ بد درونش بیدار شده بود.حالا دوباره جلوی سیگار و موتور و دعوا تیک میخورد. او ذاتاً آنطور که پدرش میخواست نبود و حالا تلاشی برای راضی نگه داشتن پدرش هم نمیکرد . حلا جواب سوالش را میدهد. معلوم است که نه._اون گذشته لعنتی خود منم من نمیتونم خودمو تغییر بدم من یه رباطِ کوفتی نیستم.ما در این برهه زمانی چیز هایی را آموختیم و تجربه کردیم که قرار نیست به آنها ببالیم، قرار نیست آنها را برای نسل های بعد تعریف کنیم.ما از آنها درس گرفتیم از والدینمان از تربیت های غلطی که رویمان انجام دادند. ما آنها را دیکته نمیکنیم ما فرزندان بدی هستیم که دنباله روعه نسل های قبلمان نیستیم و البته کسانی هستند که هنوز خوابند و در بند.__________☆•°ب.ن: بنده علاقه مند به مسائله تربیتی ، فلسفی_اجتماعی و روانشناسی...ب.ن²: گرچه میدونم هنوز این بخش از وجودم خیلی کوچولوعه اما دارم سعی میکنم توسعه اش بدم  </description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 01:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_ستاره✯༻</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%9C%AF%E0%BC%BB-duaiokbttwum</link>
                <description>ستاره ها میسوزند و میدرخشند، اما نه برای &quot;زندگی&quot;! بلکه برای &quot;مرگ&quot;... .وقتی بغض می‌کنند و می‌گریند؛ میچرخند و اشکهایشان مانند دنباله‌ای درخشان پشت سر آنها به جا می‌مانند.مانند اشک های نیمه شب انسان ها است که مخفیانه زیر پتو بی‌صدا زار میزنند و صبح فردا هیچ اثری از آن نیست‌.هر انسان یک ستاره است، ستاره‌ای که شب ها در تاریکی اتاق، خود واقعی‌اش را نمایان می‌کند و می‌درخشد و در روشنی روز نقاب نامرئی بودن و ایده آل های دیگران را به صورت میزند.ستاره ها اجسام بزرگ و نابود گری هستند و فقط از دور زیبا و درخشان اند؛ دقیقا مثل آدمیزادها؛ وقتی به آنها نزدیک میشوی، بیشتر می‌شناسیشان و بیشتر کشفشان می‌کنی پشیمان تر می‌شوی چون آن وقت نابودگر و بی‌رحم می‌شوند و خوردت می‌کنند و یک لیوان آب هم رویش.اما همان قدر که ستاره ها زیبا اند انسان ها هم هستند و همان قدر که دور و لمس ناپذیر اند روح انسان هم همانطور است.در عالم ستاره های زمینی هر ستاره قمری هم دارد که آن را می‌ستاید و دوستش دارد.آن ستاره کوچک در قلب ستاره دیگر ماه تابان شب هاست که می‌تواند زیر نور آن بدرخشد.ماه‌ها و ستاره ها هر کدام در دنیای خود باید سختی های خودشان را تحمل کنند و بگذرانند.پس ای ستاره کوچک، ای مهتاب ستاره‌ای دیگر، بخند  و سختی ها را بگذران تا آینده ات مانند شب هایت پرنور باشد. &quot;چه با دنباله و چه بدون آن!...&quot;</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 09:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_عشق های مترویی✯༻</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%E2%9C%AF%E0%BC%BB-w1luvrzpkt9f</link>
                <description>✯༻مترو امروز از همیشه شلوغ تر به نظر میرسید.مثل همیشه با هندزفری درهم پیچیده آهنگ هایی با سبک های نمیدانمِ آبی گوش میداد.شاید عادی نبود، اما این عادی نبودن را دوست داشت، در واقه او آبی بود.دستانش را با ریتم آهنگ در هوا تکان میداد و اجازه میداد مردمی که مانند موچه هایی هستند که در لانه شان آب رفته باشد این طرف و آن طرف میروند به اون تنه بزنند.وقتی منتظر یک واگن بود کاملا از خط های مشخص شده عبور کرده بود و آنقدر صدای آهنگش بلد بود که نمیشنید مسئول مترو اورا پیج میکند تا فاصله بگیرد؛ اما در آخر با پیچیدن صدا بلند ترِ مترو عقب کشید، او نمیخواست بمیرد!درست یک ایستگاه آن طرف تر یک آبیِ تیره تر درحال جنب و جوش نبود! او تیره بود.کمی چشمانش مانند چاله های چرک آب بود و رنگ خشک شده روی دستانش مانند خونه خشک شده روی دستان یک قاتل بود.واقعا میتوانست خودش را روی ریل پرت کند اما این کار را نکرد. خسته تر از این حرف ها بود.با باز شدن در واگن که اصلا خلوت نبود گذاشت جمعیت آن را به داخل هدایت کند.با همان دستانه رمگی چشمان سوزناکش را مالید.بر خلافِ آبی روشن که از چشمانش ستاره میبارید و عمق وجودش را میشد از چشمانش خواند ،که البته این خواندن فقط از دست آبی تیره بر میامد.زمانی که بدون هیچ دلیل به او لبخند زد و میتوانست از حرکتِ لب هایش بفهمد که میگوید: همه چیز درست میشه.او، آبی تیره دچار عشق مترویی شده بود. در یک مکان عمومی کسی را به روشنایی آسمان پیدا کرده بود در حالی که خودش مانند آسمان شب های ابری بود. تادااااا، این ماه شماست ستاره اس شوید.صدای داخل سرش آن را وادار یه قدم برداشتن میکرد.و حالا نمیداند چند وقت است که ستاره ماهِ آبی شده .گویی دو آبی حسابی با هم مخلوط شده بودند.آن ها دسترنج یک عشق مترویی بود که روزانه به تعداد زیاد در پیاده رو ها، تاکسی ها، مترو ها، ترافیک ها، چراغ قرمز ها، فضا های مجازی و... اتفاق میوفتَد.اما همیشه قرار نبود ستاره ها به دنبال ماه هایشان بروند .گاهی فقط یک دیدار میماندند و به متنی به اسم عشق های مترویی تبدیل میشدند . همیشه داستان های خوب حقیقت ندارد:)</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 09:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_مرا ببوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D9%88%D8%B3-s2qrsntbuiix</link>
                <description>بوسیدن کار عجیبه چیزیه فرا تر از لمس کردنپر از احساس؛ پر از دوپامین؛ پر از تپش قلباما...اما بعضی وقتا آدما نیستن که آدم دیگه ایی رو میبوسن این احساسات خفه کنندِ و دردِ که مارومی بوسهچیزی فرا تر از لمس چیزی از اعماق وجودت باعث دردت می‌شه چیزی که شیشه های قلبت رو خراش می‌ندازه و به مرور ترک می‌خوره بوسه ها چیزی هستن که جاشون تا مدت ها باقی می‌مونه نمی‌تونی جلوشو بگیری چون به مرور زخم ها عمیق تر می‌شن ، لرزش ها ترس ها استرس ها دردای سمت چپ و...و کم کم شوع میکنی به یخ زدن حس خفگی میکنی انگار تو باتلاقی گیر کردی که حتی اگر تکونم نخوری باز توش خفه میشی هیچ معشوقه‌ای اون بیرون نیست که تور نجات بده و با بوسبدنت عمر دوباره بهت بده این دنیا واقعیه ... شاید تلخ باشه اما هیچ بوسه ایی در کار نیست همه بهت با خنجراشون بوسه میزنن و تو همیشه درحال ب*گا رفتنی...</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 00:07:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اَفکارِ‌آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29737570/%D8%A7%D9%8E%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-maimuzbcratt</link>
                <description>حرفام زیاد بود، حوصلم کم. دنیا بزرگ بودُ من کوچیک.ذهنم انقدر پُرِ که رو کاغذ نمیاد؛ شایدنباید فکر کنم...میتونم ساعت ها به کاغذِ سفید نگاه کنم و درحالی که هزار ها هزار فکر مزخرف تو سرم پیچ میخوره و مثل علفِ‌هرز دوره مغزم میپیچه ولی یازم کاغذ سفید باقی بمونه.قفلِ بزرگی روی درِ خروجیه ذهنم خورده و کفرا فقط احازه ورود دارن.این قفل یه روز میشکنه اما شاید خیلی دیر شده باشه.من وسطه یه اتاق پر از پرونده ُ کاغذ ُ کتاب نشستم که هیچ وقت ننوشتمشون.انگا اتاقِ بایگانی ُ سطل زباله‌ای وجود نداره.ذهنم لبالب شده از مزخرَفیجات و انقدر حجمش زیاده که به صورتم، علایقم،استایلم و حتی حرف زدنمم سرایت کرده_اَه چه آهنگ مزخرفی. چه لباس بدی. چه غذای حال به هم زنی و.... . دیگه عادت کردم:) گوشم از این حرفایِ تخریبگر پُرِاما من یه آدمی‌ام که زیادی فکر میکنه قرار نیست اینا برن سطل آشغال اینا قراره تو مغزم بمونن و ذهنم بویِ تعفن وگند بگیره و این باعث میشه بیشتر دور بشم؛این زندگیِ مزخرفِ منه.رو دکمه تکراره و با اینکه همه چیزو میدونم، بازم بهش فکر میکنم و این تکرار باعثِ اِرور و خودتخریبی میشه و ...هه، چی دارم میگم؟ من همه اینارو میدونم و بازم بهش ادامه میدم؟_فکرمغزم خاموش نمیشهخفه شو ... بمیر... .</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 15:54:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>