<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدعلی عرب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29769849</link>
        <description>دانشجوی فلسفه و معلم،
هرچه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پشیمانیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:39:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3911171/avatar/PjLXbQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدعلی عرب</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29769849</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌خواهم متنی مهربان بنویسم؛ روایتی از زندگی و کتاب‌هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-y7uqts68mctn</link>
                <description>سلام. اینجا نقطه‌ ای است که همچون یک انسان آزاد خود را در آن ثبت می‌کنم بنابراین جای خوبی است تا اینجا این پیام را بگذارم: « من در زندگیم به بعضی‌ها بدی کرده‌ام و اگر هنوز آن‌قدر برایشان مهم هستم که مرا در اینترنت جستجو می کنند و اینجا را می‌خوانند، از آنها می‌خواهم مرا ببخشند و به آنها این اطمینان را می دهم که در زندگی بسیار رنج کشیده ام، رنجی غیرضروری و ناسازنده. بنابراین این می تواند بر رنجی که از سوی من بهشان وارد شده تسکینی باشد.همچنین بعضی‌ها به من بدی کرده‌اند و برایم رنج‌هایی گاه سترگ ایجاد کرده اند. اگر هنوز آن‌قدر برایشان مهم هستم که مرا در اینترنت جستجو می کنند و اینجا را می‌خوانند به آنها می گویم که اگر از من طلب بخشایش کنند آنها را می‌بخشم.»و بعد از این نوشته‌ی مهم می‌خواهم متنی مهربان بنویسم و آن معرفی چند کتاب است که از میان کتاب‌هایی که خوانده ام بیشترین تاثیر را بر من گذاشتند و بنوعی دوره‌های مختلف زندگیم را ساختند. یادی از زندگیم است از دریچه ی کتاب‌ها:در کودکی بسیار شعر می‌خواندم. غیر از حافظ و گلستان و بوستان سعدی که همه می‌شناسند و همچنان مرتبا می‌خوانمشان، دکتر غلامحسین یوسفی کتابی داشت که به سبک کتابهای متن‌محور تاریخ ادبیات فرانسه نوشته بود به نام «چشمه روشن». آنجا از هریک از بزرگان تاریخ ادبیات فارسی شعری انتخاب کرده و تفسیر و شرحی کوتاه بر آن شعر نوشته بود. در سال‌های آخر دبستان من این کتاب را آنقدر خواندم که اشعارش را تا حد زیادی حفظ شدم. همین باعث شد با کلیت ادب فارسی آشنا شوم و این سرچشمه‌ی عشق و پیوندی شد که تا امروز همچون روز اول زنده است. بعدها در دبیرستان خیلی با مثنوی مانوس شدم و در عیدها برای تفنن کلیله و دمنه و مرزبان‌نامه و هزارویکشب را می‌خواندم که در دبستان از طریق کتاب های نثر ساده برای نوجوانان با داستانهایشان آشنا شده بودم. در همین دوره با کتاب «فرج بعد از شدت» آشنا شدم که بسیار بر من تاثیر گذاشت. در سال پیش‌دانشگاهی شعر معاصر را خواندم که فروغ فرخزاد را از مابقی بیشتر دوست داشتم. در دوران دانشگاه یادم هست یک عید تاریخ ادبیات فارسی ذبیح الله صفا را کامل خواندم و خیلی لذت بردم. شاهنامه ی فردوسی را هم به همراهی صدای بی‌نظیر استاد قادرپناه در همین دوران تمام کردم. بطور خاص ابیات خارق العاده اش در مذمت دنیا که هنگام مرگ هریک از پهلوانان یا پادشاهان یا خردمندان می‌سراید، با قدرت در ذهنم مانده است. حافظ و سعدی در تمام این دوران مستمر خوانده می‌شدند ولی یادم هست در اواخر دانشگاه مواعظ سعدی را کشف کردم. سال آخر دانشگاه که از طریق فلسفه‌ی فرانسوی با وادی بزرگ فلسفه آشنا شدم مطالعاتم در ادبیات فارسی هم فلسفی شد. گلشن راز را خواندم و بعد برخی از آثار عطار و اینجا نخستین بار بود که از متون شعر به متون نثر روی آوردم و کیمیای سعادت و مرصادالعباد و ترجمه‌های قرآن قرن چهار و پنج و آثار منثور ناصرخسرو و همچنین کتاب فوق‌العاده شرح تعرف را خواندم که بسیار من تاثیر گذاشت. وقتی برای تحصیل فلسفه به تهران آمدم کم کم با متون یونانی مانوس شدم و از این طریق آثار فارسی فارابی و ابن سینا و سهروردی و نصیرالدین طوسی را هم خواندم و همچنین کتاب مهم درة التاج که کتاب دشواری هم بود تمام کردم. در این دوره کتاب لمع و همچنین کتاب‌هایی در عرفان نظری خواندم که البته بیشترشان به عربی بودند. مهم‌ترینشان فصوص الحکم و شروحش بودند. پس از اتمام دوره ی کارشناسی ارشد و در اثر طوفان هایی که در زندگیم پیش آمد بشدت افسرده شدم و دوسه سال نتوانستم چیزی در خور بخوانم و بعد که با همت خود و عنایت حق توانستم از افسردگی رها شوم مدام کار کردم و کوشیدم زندگی بسازم و مهلت مطالعه کمتر داشتم و به بازخوانی گلستان و بوستان و مثنوی و حافظ و گاه شاهنامه فردوسی مشغول بودم و از گنجینه‌ی ادب فارسی توشه‌ی جدیدی جز دیوان پروین اعتصامی و ملک‌الشعرای بهار برنگرفتم.در تمام این سالها خودم هم می‌نوشتم. نخستین شعرم که شعری سپید بود به تقلید از فروغ در ۹ سالگی گفتم. در راهنمایی و دبیرستان به شعر نوی موزون نیمایی روی آوردم و دیگر از شعر سپید دست کشیدم. تا نوزده سالگی شعر نو گفتم و دیگر از آن هم منصرف شدم. مدتی در دانشگاه مثنوی می‌گفتم و حتی در جمع دوستان فی‌البداهه می‌سرودم و ماجراهایی که داشتیم را با درسی اخلاقی همراه می‌کردم. نثر مسجع به تقلید از گلستان هم مدتی نوشتم. که دوستان معتقد بودند همه کیفیت بسیار خوبی دارند ولی اعتقاد خودم این است که وقتی اصلش هست چه حاجت به نمونه‌ی درجه دو و به همین دلیل چاپ نکردم. پس از آن در اواخر دانشگاه و اوایل کارشناسی ارشد به نثر ساده ی قرن پنجم سبک خراسانی روی آوردم. روزنوشت‌های عرفانی بخصوص مربوط به سال ۹۵ که واقعا در عمل هم به نوعی تصوف رواقی می‌زیستم، درخشان ترین متن‌های بجامانده ام از نظر خودم است چرا که فارسی خراسانی قرن پنج بطور کلی بنظرم بی‌نهایت زیباست. در آن روزنوشت‌ها هم خودم را محاسبه اخلاقی روزانه می‌کردم هم جلوه‌هایی از حق را که در هستی می‌دیدم می‌کوشیدم توصیف کنم و هم نکاتی حکمی و فلسفی درباره ی موضوعات مختلف می‌نوشتم. نهایتا شوربختانه آن صفای وجود و پاکی ضمیر که در سال ۹۵ دست داده بود را از کف دادم و به وادی میل و برتری جویی و طلب نام و جاه درغلتیدم و در این مسیر اشتباهاتی کردم و همین سرآغاز افسردگی شدیدم در نیم‌دهه‌ی بعدی شد که نهایتا از آن سال ۹۹ رها شدم و اگر چه در نوبت هایی در سال ۴۰۱ و اواخر ۴۰۲ بازگشت ولی باز به یاری کار و همت بر آن غلبه یافتم. اگرچه این غلبه هرگز باعث نشد بتوانم با آن فراخی روح و گشودگی ذهن به مطالعه ی نظری و تمرین عملی برای دانایی و به دانایی زیستن بپردازم و یا آثار خود را تکمیل کنم. این از مطالعاتم در فارسی.اما در ادبیات غیرایران همه چیز با ادبیات روسیه در دبیرستان آغاز شد. اولین نویسنده‌ای که خواندم تولستوی بود. بعدتر گوگول و پس از آن داستایوسکی را خواندم که بنظرم بهترین‌شان آمد. کتاب شنل و چند داستان دیگر از گوگول و رستاخیز از تولستوی و برادران کارامازوف از داستایوسکی را به شما توصیه می‌کنم. این نوع از مسیحیت که در این کتاب‌ها جلوه دارد برایم همیشه خوشایند بوده و مردم روس اگر گرفتار بوروکراسی تزاری که بعد کمونیسم همان را با تغییرات ظاهری و نه بنیادین ادامه داد نمی‌شدند ممکن بود از طریق این مسیحیت عامیانه و چوپانی به رستگاری برسند. حداقل راه حل نویسندگانشان که این بود هرچند به انجام نرسید.ادبیات فرانسه را که در دانشگاه خواندم در ابتدا بسیار دوست داشتم. بطور خاص رمانتیک ها را خیلی دوست داشتم ولی کم کم اشتیاقم به ادب فرانسه کم شد. بیشتر با متون فلسفی شان ‌‌دمخور شدم و بطور خاص روسو. آن زمان حقوق هم می‌خواندم و میان روسو و خودم خویشاوندی ای حس می‌کردم. او که در « الوئیز» و در «پیاده‌روی ها» و حتی «اعترافات» یک نثر رمانتیک پرشور داشت در «قرارداد اجتماعی» و حتی در «امیل» متفکری با عقل سرد می‌نمود و این تصویری بود که برای خودم هم می‌پسندیدم. بعدتر متون فلسفی قرن بیستم فرانسوی را خواندم. نوشته های سارتر که بخصوص ضدیت بنیادینش با نظم مسلط جهانی هنوز در من بیادگار مانده است. همچنین درکی که فوکو به من راجع به سرشت قدرت داد بالکل نگاهم را عوض کرد و باعث شد بفهمم چقدر دشوار است که در اندیشه و در زیستنم هرگز پیاده‌نظام هیچ شبکه ی قدرتی نشوم. از متون قرن بیستمی در همین پارادایم اگر بخواهم معرفی کنم «کرگدن» یونسکو و «سفر به انتهای شب» اثر سلین را معرفی می کنم که بسیار بر من تاثیر گذاشت. نزد سلین آموختم ادبیات لزومی ندارد یک زبان آراسته باشد و فحش‌نوشتن خود هنری است بزرگ. ولی مهم‌تر از این نگاهم به جنگ، قدرت، سرباز و میهن از پس کابوس های جنگ بزرگ جهانی که سلین به تصویر کشیده چنان تغییر کرد که زندگیم را تغییر داد. اما آخرین کسی که باید به او اشاره کنم «بودلر» است که بسیاری از آثارش را ترجمه هم کردم در همان سالها. بعد که به ترجمه‌ناپذیری شعر یقین یافتم، آن ترجمه ها را بایگانی کردم. به تاسی از بودلر خودم هم تعدادی شعر موزون بی قافیه در اواخر دانشگاه گفتم. بودلر پیشگوی بزرگ انسان سال‌های بعد بود. از این نظر به نیچه هم شباهت دارد. بودلر شعری را سرود که از حنجره ی بی رمق و الکن انسان این دوران بیرون می‌آید. وقتی نه خدایی در زیست مردمان حضور دارد و نه ارواح گذشتگان و نه افتخار و حماسه و نه حتی طبیعت که رمانتیک ها بهش امید داشتند. خواندن و‌ درک کردن بودلر بسیار مهیب بود برایم. البته نهایتا در سال‌های بعد ترجیح دادم در پرتو متون فلسفه ی اخلاق و تصوف عملی این تجربه ی مهیب را پشت سر بگذارم و تا حدی در همان سال طلایی ۹۵ توفیق یافتم ولی نهایتا این زمانه به من هجوم دوباره آورد و مرا فتح کرد و من با اشتباهاتم در دامش افتادم و افسردگی سال‌های ۹۶ تا ۹۹ حاصلش شد. بقول اخوان ثالث «کجاست پایتخت قرن» یعنی قدرت و سلطه‌گر مطلق این زمانه پایتختش کجاست که برویم فتح کنیم و از این وضع رها شویم؟ نمی توانیم پیدا کنیم چون این قدرت نامرئی و همه‌گیر است. از بودلر گزیده اشعاری به فارسی ترجمه شده است.اما از ادبیات آلمان هم باید یادی کنم که در دوران کرونا خواندم. بخصوص توماس مان و اثر بودنبروک ها را بسیار دوست داشتم و رنج شخصیت‌هایش را درک می کردم و‌ زوالشان چنان برایم ترسناک بود که کوشیدم خود را از حساسیت خلقی ذاتی ام برهانم. همچنین هرمان هسه هم خواندم. در همین دوران و همچنین با مطالعه راجع به گوته و فلسفه ی ایده آلیسم آلمانی افسوس خوردم که کاش بجای ادبیات فرانسه در دانشگاه ادبیات آلمانی می‌خواندم چرا که این مردم بسیار معنوی هستند و تقریبا در همه ی سطوح به ورای محسوسات نظر دارند. هرچند در جنگ دوم جهانی در نبرد با اصحاب محسوسات یعنی انگلیسی ها شکست مطلق خوردند و تمام میراثشان در نظم امروز جهانی بباد رفته است و همچون میراث ادب فارسی ما تنها بکار لذت و حظ شخصی می آید.اما نهایتا از ادبیات انگلیسی اگر بخواهم یاد کنم کمی در همان دبیرستان دیکنز و هاردی و آستین خواندم. شکسپیر را هم به فارسی خوانده ام و تعدادی فیلم و تله تئاتر هم تماشا کرده ام که چندان رویکرد مناسبی نیست و به همین دلیل ارزشش بر من آشکار نشد. ادبیات آمریکا را بهتر خوانده ام. بخصوص ویلیام فاکنر که در نوع روایتش نوآوری ای بود. در راهنمایی سالینجر هم می خواندم و دوست داشتم. همینطور مارک توین را. در دانشگاه همینگوی را خیلی دوست داشتم. نام ای میلم تا سالها «وداع با اسلحه» بود. در آخرین سال‌هایی که با ادبیات دمخور بودم هرمان ملویل خالق «موبی دیک» را می‌پسندیدم. آخرین بار که به انگلیسی ادبیات داستانی خواندم آثار جورج آر آر مارتین بود که بسیار در آن سرمایه‌گذاری ذهنی و عاطفی کردم که با فصل آخر مزخرف سریالش همه را به باد فنا داد. بعد از آن دیگر فقط کلاسیک خواندم و دیگر هرگز رمان و داستان کوتاه نخواندم. از کلاسیک هایی که خواندم «خوشی‌ها و روزها» و «تبارشناسی خدایان» اثر هسیودوس را بسیار پسندیدم و این مربوط به همان سال‌های افسردگیم است که این جناح از فکر یونانی از طریق ارسطو با من همراه بود و بسیار به آن دلبسته بودم و گاه گاه نجاتم می‌داد و نهایتا هم در بهبودی کامل بسیار موثر بود. کتاب مفرح «دکامرون» را هم خواندم و متون رواقیون هم همراهم بود. در آن سالها همچنین متون معنوی شرق همچون کتاب «تائو د چینگ» هم همراه با بعضی شروح قدیم و معاصر خواندم. یکی از اشتباهاتم در این دوره مطالعه ی دیوانه‌وار تاریخ بود. این مطالعه آگاهی بسیار ولی روانی ناآرام برایم بجا گذاشت. تنها زمانی که پس از رهایی از افسردگی رشته ی معلمی م را تغییر دادم و بجای زبان و فلسفه در مدارس شروع به تدریس تاریخ کردم رنج حاصله از این مطالعات در اثر انتقال به بچه ها کمی کاسته شد. کتاب تاریخی که به شما توصیه می کنم «مروج الذهب» شاهکار مسعودی است.در سال‌هایی که فلسفه می‌خواندم چند کتاب را بیش از بقیه پسندیدم: نخست اخلاق اسپینوزا بود که در سالهایی که حالم خیلی خوب بود ایده ای روشن به من داد از این که جهان چگونه کار می کند و ما باید چگونه زندگی کنیم که در هماهنگی با آن باشد. دوم اخلاق نیکوماخوسی از ارسطو بود که به من آموخت خوشبختی راحت بدست نمی‌آید و باید برای آن هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه تلاش و کار کرد و همین الهام‌بخش من شد که دست بر زانوی خود بگذارم و از کنج افسردگی درآیم و بعد به لطف خدا زندگی بسازم و تشکیل خانواده دهم. سوم سه کتاب نقد عقل عملی و بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق و نقد قوه حکم اثر ایمانوئل کانت بودند که تا حد زیادی نسبت فلسفی من با خدا را در زندگیم معلوم کردند. و اگر اهل فلسفه هستید این آثار توصیه من به شما هستند و توشه ای هستند که من از دوران فلسفه‌خواندنم برای زیستنم برده ام. در عرفان عملی هم یک کتاب هست به نام منازل السائرین اثر پیر هرات که در تمام پانزده سال اخیر با من بوده است و همواره به او به چشم چراغ راه نگاه کرده ام. هرچند بسیار خلاصه است و مشکلش همین است و هیچکدام از شرح‌هایش هم چنان که باید کارگشا نیست.در ده سال اخیر به دلیل افسردگی و بعد مشغول شدن به کار و کسب معاش چیزی در خور ننوشتم. بغیر از دو مقاله ی علمی پژوهشی و یک کار تحقیقی راجع به اخلاق ارسطو که بالفعل به انجام و فرجام نرسیده است چون محقق کردن آنچه از اخلاق ارسطو آموخته بودم و ایجاد ملکه ی فضیلت در وجودم بصورت عملی و در زندگی برایم نسبت به پژوهش در این باب در اولویت بود. البته در دوران رنج روحیم بسیار نوشتم که به درمانم خیلی کمک کرد ولی بیشتر شرح حال های بیرحمانه ای بود که خواندنش برای کسی فایده و یا لذت و ارزش ادبی و فکری ندارد.کم کم به تدریج نوشته های سال‌های قبلم را اینجا می‌گذارم. و در آخر دعایی می‌کنم: خدایا باران مهر و خوشبختی را بر مردم ایران و از جمله من و عزیزانم بباران و فرهنگ و زندگی ما را زنده و بالنده بدار و به ما آزادی و دوستی و تمدن ارزانی بدار و همچنین به همه انسان ها رستگاری هدیه کن و از چنگال قدرت‌ها رهایشان ساز و هرکس گرفتار رنج های روحی است همچون من از آن رنج ها رها کن و به او خوبی‌های زندگی را بچشان.و شما هم برای من دعا کنید: که به آن صفای وجود و دانایی و آرامش در پرتو اندیشیدن به کلیات و فراتر رفتن از من و منیت برسم و خوشبختی را مقام کنم و در نتیجه از من تنها مهر و خوبی به دیگران برسد.گر بمانیم زنده بردوزیم، جامه ای کز فراق چاک شدهگر بمردیم عذر ما بپذیر، ای بسا آرزو که خاک شده</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی زیربنای همه چیز است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fjihlaq9a9fx</link>
                <description>فضیلت ها بسیارند. از جمله دانایی و خویشتنداری و شجاعت. و مهم ترین آنها عدالت است. حفظ عدالت وجودی خودت یعنی همانقدر که هستی، خود را بنمایی و در جایی که باید باشی، قرار بگیری و در مرحله ی بعد بکوشی چیزهای دیگر را هم در حد توان خودت در جای درست خود قرار دهی. چنین چیزی در جوامع انسانی همیشه اتفاق نمی افتد و هرچه یک جامعه از این مهم دور بیفتد اوضاعش تباه تر خواهد شد و کم کم فضیلت و سخن خوبی ها شبیه به افسانه و داستان های قدیمی ِ مسخره بنظر می رسد و افراد آشکارا و علنا از بروز رذیلت های خود یاد و حتی به آن افتخار می کنند. اما چه چیزی باعث می شود عدالت و دیگر فضایل چنین مسخره شوند؟ شاید باورتان نشود اما نبودن ِ آزادی به تنهایی همه چیز را به فساد می کشد.آزادی شرط لازم بروز هر فضیلتی است. چون فضیلت یعنی حالت ِ شخصیت یک فرد که آن فرد به دست خود ساخته است. و فرد تنها زمانی می تواند برای خود شخصیتی بسازد که در رفتار و نحوه ی بودنش آزاد باشد. البته که افراد فضیلتمند می توانند در بند و محدودیت هم به خوشبختی زندگی کنند اما پیش از آنکه فضیلتمند شوند لازم است آزاد باشند که اولا خوبی را انتخاب کنند و ثانیا خوبی را در عمل تمرین کنند تا کم کم زیستن درست را یاد بگیرند. تمام گنجینه ی ارزشمند و افتخارآمیز ادبیات ایران برآمده ی قرن طلایی چهارم و آزادی ای است که مردمان در آن دوران تاریخی بدست آورده بودند. و پس از آن هم اندیشه های بزرگان در مناطقی شکوفا شد که آزادی در حدی قابل قبول تضمین شده بود. این در مورد اروپاییان دوران جدید و گسترش دانش و فرهنگ نزد آنان هم صدق می کند. اما مهم تر از این مثال های تاریخی اصل فلسفی پشت آن است:اگر پیش از آن که آزادی را برای خود تضمین کنی، اندیشه ات را به کار بگیری این خطر وجود دارد که اندیشه ات فکرهایی عمیق و بلند ولی فاسد تولید کند. چون بندهای پنهان و آشکاری که به اندیشه ات زده شده او را در چارچوب هایی رشد می دهد که به حقیقت و خوشبختی متعهد نیست. پس اولین کار خودت را این بدان که آزادی را برای روان و اندیشه ات تضمین کنی. ممکن است این کار خودش به اندازه ی تمام عمرت طول بکشد و هرگز فرصت پیدا نکنی همچون بزرگانی که این اقبال را داشته اند که با حدی قابل قبول از آزادی به دنیا آمدند، آثاری گرانقدر برای آیندگان بگذاری اما نزد حکیمان و فضیلتمندان همواره ستایش خواهی شد چون سرمایه ی عمر خود را هدر ندادی و نخست این کشف بزرگ را کردی که آزادی زیربنای همه چیز است و سپس با جستجوی آزادی، فضایل دیگر را همچون دانایی و شجاعت در خود پدید آوردی.آزادی درونی یا همان آزادگی آن است که اندیشه و رفتارت را صرف ِ توجیه امور نادرست نکنی، حتی اگر منافعی دارد و اندیشه و رفتارت را صرف تبیین حقیقت و تحقق فضیلت کنی، حتی اگر هیچ منفعتی ندارد.آزادی بیرونی که مفهوم آزادی در مورد آن بکار می رود این است که رعایت آزادی درونی برایت ضرری شدید همچون محرومیت از حقوق انسانی و اجتماعی نداشته باشد. اگر بداقبال باشی و این آزادی را نداشته باشی باید سرمایه ی عمر خود را مصرف کنی و با زحمت و هزینه ی بسیار آزادی درونیت را حفظ کنی و فرصت نگارش شاهنامه، اخلاق نیکوماخوسی یا نقد عقل محض نخواهی داشت اما فردوسی، ارسطو و کانت تو را به اندازه ی خود خواهند ستود چون حکیم هستند و می دانند آنچه آنها داشتند اقبال بلند و لطف بزرگ کردگار جهان بوده است. ضمن اینکه فردوسی و ارسطو هردو در میانه ی فعالیت شان ناگهان با تغییر اوضاع و ازدست رفتن آزادی مواجه شدند و به پاس آزادی ای که در اوایل کارشان داشتند، با رنج زیاد کارهای بزرگ خود را به اتمام رساندند و در اختیار ما گذاشتند. درود بر آنها و درود بر هرکس که برای آزادی وجود خویش ارزش قائل است.</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 13:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس های فلسفه: خودت را در برابر تمام جهان قرار نده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D9%87-znss5ylgvery</link>
                <description>یکی از ابزارهای روان برای دفاع از خود در مقابل پیشامدهای منفی این است که بگوید &quot;حق من نبود که اینطوری شود&quot; &quot; این عادلانه نبود که این بلا سرم بیاید یا دیگران من را به این شکل اذیت کنند.&quot; هدف روان یا بهتر بگویم &quot;من&quot; از بکاربستن چنین ابزاری این است که از مواجه شدن با خشونت و بی رحمی ذاتی زیستن طفره برود و سعی کند فراموش کند که خوب زندگی کردن برای یک &quot;من که خود را جدی می گیرد&quot; چقدر کار سخت و پیچیده ای است. اما این ابزار رفته رفته به ضرر خود عمل می کند و باعث می شود روان انسان نتواند در مواجهه با هر پیشامد بسادگی با خود آن پیشامد طرف شود، تحلیل کند و با حداقل ضرر آن را پشت سر بگذارد. برعکس آن را تبدیل به یک تله ذهنی می کند که فرد در آن دچار رنجی مضاعف شود: رنج مضاعف این که نه تنها این بلا سرم آمد بلکه این بلا حقم هم نبود و مظلوم و قربانی شدم و تمام جهان در مقابل &quot;من&quot; است. واضح است که یک &quot;من&quot; در مقابل تمام جهان هیچ راهی برای فرار از افسردگی و فروپاشی و نابودی خود نخواهد داشت. پس آن روان و آن کس بهتر زندگی می کند که بتواند پیشامدهای منفی را حق خودش بداند و در نتیجه به آنها وزنی بیشتر از آنچه هستند ندهند. ممکن است بیشتر اوقات پیشامدهای منفی در زندگی ما تقصیر خود ما نباشند و حاصل اتفاق یا شرارت و رذایل دیگر انسان ها و دیگر موجودات باشند اما از طرف دیگر ما هم اگر به تاریخچه زندگی خود بنگریم خواهیم دید که مواردی بوده است که ما آسیب های جبران ناپذیر به دیگر انسان ها و دیگر موجودات زده ایم و هیچ مکافاتی هم ندیده ایم. ذهنی که هنگام هر پیشامد منفی آن را به حساب بدی های گذشته ی خود می گذارد، به نحو غافلگیرکننده ای به بهتر زیستن نزدیک تر است. اگرچه ممکن است خرافاتی یا ساده انگار بنظر برسد اما بنظر برای مواجهه ی اصولی با جهان و یافتن جایی برای &quot;من&quot; کذایی ِ خویش آماده تر است. البته نهایتا کسی از هردوی اینها بهتر زندگی می کند که من به عنوان چیزی مستقل و مرتبط با گذشته و آینده را اساسا در خود از میان برده است و روان خود را جز بستری برای رودخانه ی &quot;لحظه&quot; و &quot;حال&quot; نمی بیند. بستری که جز مجموعه ای از واکنش ها، هیجانات، تصمیمات و رفتارها نیست و بنابراین در هر لحظه نسبت به لحظه ی قبل چیز دیگری است</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 12:47:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-mevtoisti2j2</link>
                <description>در طول دوران کاریم در فلسفه طی ده سال گذشته، در یکی دو مورد دوستانی که برای من جلسه سخنرانی ترتیب داده بودند یا دوره ای برگزار کرده بودند، در تبلیغاتشان برای من عنوان دکتر را قرار دادند که همان زمان تذکر دادم و حذف شد. اکنون که مدتی است اینجا می نویسم لازم دیدم از این طریق هم ثبت کنم که من دکتر نیستم و مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران دارم. چندسال پیش مدتی دانشجوی دکتری و کاندیدای پی اچ دی شدم. اما بعد از اطمینان یافتن از اینکه این شانس وجود داشته و کسی افزون بر تعداد دفترچه و به جایگزینی من پذیرفته شده و امید است به شایستگی کار پژوهش فلسفی را به انجام برساند، آن را رها کردم و تصمیم گرفتم بجایش به فعالیت معلمی و همچنین ارائه ی دانش و مهارتم در معاملات آزاد میان مردم بپردازم که به خوبی دهه اخیر از زندگیم را دربرگرفت و کم کم شخصیت مرا که فاقد بیشتر فضیلت ها بود، ساخت و بهبود بخشید طوری که اکنون در دل شاد هستم و به خود افتخار می کنم و امید به بروز فضیلت از خود دارم و این دستاورد یادگار خواندن و عمل کردن به اصول اخلاق فضیلت بود که سوغات عزیز فلسفه است. این تصمیم رها کردن را به سه علت گرفتم: یکیش این بود که به دلیل کارکردن و کسب معاش و همزمان با آن پایبندی به یک برنامه مطالعاتی بنیادی، در خودم آمادگی انجام یک پژوهش واقعی در زمان کوتاهی که قوانین اداری و ضرورت سربازی اجباری اجازه می داد، نمی دیدم و میلی به داشتن مدرک تحصیلی بدون انجام کار واقعی و بدون احراز سخت گیرانه ی شایستگی نداشتم و وقتی کس دیگری به فهرست قبول شدگان اضافه شد و یقین یافتم که جایی را به گزاف اشغال نکرده ام دیگر ضرورتی برای ادامه دادن نیافتم. غیر از این مورد که به شخص خودم مربوط بود دو دلیل هم در نقد به وضع موجود دانشگاه و فرهنگ بخصوص در ایران داشتم و دارم که در جلسات خصوصی به دوستان و شاگردان در قالب مشورت گفته ام و می گویم اما اینجا ذکر نمی کنم چون دوست ندارم یک مانیفست علیه تحصیلات تکمیلی صادر کنم چون بعضی افرادِ شایسته صادقانه می کوشند کار واقعی در دانشگاه انجام دهند و درست نیست که به خاطر وضعیت اکثریت، کسی چون من کلیت را زیر سوال ببرد و افرادی که می توانند مفید باشند را از پیمودن این مسیر ناامید کند. غرض از این نوشته این بود که اکنون در زمستان یکهزار و چهارصدو چهار خورشیدی افرادی که با من معاملاتی دارند و مرا در اینترنت جستجو می کنند بدانند من دکتر نیستم و از مواهب این عنوان نزد عوام و خواص بهره مند نیستم و ادعایی در این مورد نداشته و ندارم و مسئولیتی هم در قبال این عنوان بر گرده و عهده ندارم. بعنوان یک معلم و پژوهشگر آزاد فلسفه ثبت این مهم در عرصه ی عمومی بنظرم لازم و ضروری آمد.خیلی دوست دارم نتایج مطالعاتم در اخلاق فضیلت یونانی روزی منجر به پژوهشی ارزشمند و کاری واقعی و مفید برای جامعه شود ولی فعلا متمرکز بر کار و ساختن زندگی و شخصیتم بر اساس اخلاق فضیلت هستم و در این راستا چندسالی است معلمی و شغلی دیگر برای کسب معاش که دارم و اداره ی خانواده را بر تحصیلات تکمیلی ترجیح داده ام. اگر در این مهم توفیق بیابم و ثبات و فراغتی دست دهد و شمشیر سرنوشت قواره ی عمر را برایم بلند ببُرد، امید دارم سالهای بعد با چاپ پژوهش هایی در باب ارسطو و اخلاق فضیلت، دین خود را به اساتیدم و آیندگان ادا کنم و اگر مدرک دکتری هم در پی آن بیاید یا نیاید چندان تفاوتی ندارد.</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 12:46:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی خوبی و بدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-mdnfratg5vwk</link>
                <description>این نوشته را از یک دهه پیش در دفترچه ام پیدا کردم و به خود ِآن زمانم که خیلی تجربه ها و معرفت های مهم را نداشت افتخار کردم و به نبردی که شجاعانه با رنج هایش ترتیب داده بود تبریک گفتم:&quot; لحظاتی قبل از خواب بیاد افرادی افتادم که در کودکی درحالی که من به آنها خوبی و محبت می کردم به من بدی می کردند. و در کم شدن اعتمادبنفس من موثر واقع شدند طوری که بالقوه گی های خود را  که بسیار بیش از آنان بود به شکوفایی نرساندم در حالی که همان ها امروز با قوا و استعدادهای کمتر به شکوفایی بیش از من رسیدند. از این خشمگین شدم و حس کردم عدالتی در جهان نیست. اما با سرعتی مناسب از این افکار برگشتم و بیاد خویش آوردم که نخست اینکه هیچ کس نخواهد توانست پیوستگی من با هستی و طبیعت را با قضاوت خویش از من بستاند و باد و باران و آفتاب را از من دریغ کند و دوم اینکه من هم بعدها به بعضی افراد بدی کرده ام درحالی که سزاوارش نبوده اند. باید از این خشنود بود که امروز دانسته ام در بدی هیچ خوبی نیست و در خوبی هیچ بدی. نباید مجذوب قدرت و بلندنامی که در بدی ها و ظلم ها هست شد و بدی را خوبی شمرد. و بالعکس زیان و خسرانی که در خوبی و عدالت بنظر می رسد را نشاید با بدی یکی شمرد. این دو فکر بلند دستان ِ روانم را گرفت و از تاریکی ِ غم نجات داد و چنین است داروی فلسفه یعنی اندیشیدن به کلیات. بجای آن که گرفتار خودت و رنج های انباشته ات باشی به این می نگری که در پهنه ی هستی چه جایگاهی داری و جهان چگونه کار می کند و چه بهره ای از حیات حق توست و چه نه.&quot;امروز سخنی را به سخن آن جوان می افزایم:&quot; عزیزم باید بدانی که هر دستاوردی که بدون هزینه بدست آید، بی ارزش است و نمی تواند روان تو را برای همیشه به ساحل آرامش برساند. خیلی درست گفتی که در بدی هیچ خوبی نیست و در خوبی هیچ بدی. پس از این نترس که وقتی با بدی چیزهایی بدست آوردی آن چیزها را به دیگران بازسپاری. و وقتی خوبی کردی طمع هیچ چیز اضافه ای از آن خوبی نداشته باش. خوبی خودش کافی است. به خوبی زیستن خود بزرگ ترین ثروت است. نگران سودهایی که بابت خوب بودن ازدست داده ای و زیان هایی که کرده ای نباش. بقول استادمان سعدی شیرازی:&quot;اوّل كسی كه عَلَم بر جامه كرد و انگشتری در دست، جمشید بود. گفتندش: چرا به چپ دادی و فضیلت راست راست؟گفت: راست را زینت راستی تمام است.&quot; من بر شانه ی تو ایستادم و هزینه هایی برای زدودن بدی ها از وجودمان پرداختم. ممنون از تو که عزم خوب زیستن و اصول داشتن را در اعماق تاریکی و افسردگی زنده ساختی. هنوز راه طولانی ای در پیش است و هنوز آثار زیادی از اشتباهات و ندانم کاری هایمان در هستی خودمان و جهان باقی مانده است ولی مطمئن باش که هر روز صادقانه می کوشم این آثار را بزدایم و خوبی ها را جایگزین آن سازم و امید دارم که دادار هستی همراهی و امداد کند. ممنون از تو که وقتی ارسطو خواندی فهمیدی باید مسئولیت تصمیم هایت را برعهده بگیری و دانستی بیشتر مردم بدی نمی کنند تنها چون نمی توانند و تنها زمانی می توانی به خود افتخار کنی که بدی ای را بتوانی انجام دهی و ندهی. پس، از خزیدن در پستوی آرامش کاذب کناره گرفتن از همه چیز، بیرون آمدی و به دل جامعه زدی و کوشیدی در معاملت با مردم معاش خود را کسب کنی و در نتیجه هرروز در موقعیت هایی قرار گرفتی که می توانستی بدی کنی و گاه بدی کردی و گاه نه و کم کم تعداد موقعیت هایی که به بدی نه گفتی بیشتر شد تا آنجا که شخصیت در تو پدید آمد و توانا شدی که بعضی از شیرین ترین سودها را بخاطر چشیدن طعم خوبی رها کنی و هیچ رنجی نکشی و حتی لذت هم ببری. البته نباید به تو دروغ بگویم. بعضی وقت ها هم موفق نشدی و شریف ترین چیز که حفظ خوب بودن بود را قربانی یک میل یا یک برتری جویی کردی و لذتی کوتاه بردی ولی بعد غمگین و افسرده شدی ولی باز برگشتی و برای جبران کوشیدی. هرچند باید بدانی زندگی برای کسی که شخصیت و اصولش را جدی می گیرد شوخی نیست و کم نیست وقت هایی که فرصت جبران دست نمی دهد و باید با آثارش زندگی کنی. ولی تو شاگرد ارسطو هستی و گرفتار احساس مخرب گناه و بدآمدن از خود نیستی. تو تنها از رفتارهای بدت بیزاری و می کوشی آنها را اصلاح کنی و خودت یعنی همان شخصیتی که به کمک عقل ساخته ای را دوست داری و به او افتخار می کنی. و شخصیتت هم با نیروی این افتخار برآمده از فضیلتش فرمان رفتارهایت را بدست دارد و می کوشد آنها را درست و مطابق با عدالت سازد. و در آخر خبر خوشی برایت دارم: شکوفایی همین است که برایت تعریف کردم. و تو شکوفا شده ای. آن شکوفایی که برایت در جوانی ارزشمند بود یعنی برتری یافتن بر دیگران و تایید این برتری، محبوبیت، ثروت و نام بلند، ستایش شدن و از این قبیل چیزها دیگر به تنهایی برایت هیچ ارزشی ندارند. چون از وقتی به خوب بودن و بدی نکردن و کسب فضیلت ها و بروز آنها متعهد شدی، فهمیدی افرادی که در این زمانه - شاید هم همیشه اینطور باشد.-  برتری بر دیگران یافته اند، بیشترشان از طریق انواع بدی کردن و بهره بردن از ظلم و بی عدالتی این برتری را بدست آورده اند و اگر تصمیم می گرفتند بدی نکنند و به عدالت عمل کنند به این چیزها نمی رسیدند. از طرفی به تجربه دانستی، تو در زمان هایی که موفق می شوی مطابق عدالت و فضیلت عمل کنی و شخصیت و اصولت را حفظ کنی، عمیقا از وقتی که سود و برتری ای با بدی کردن بدست می آوری، خوشبخت تری. پس آن ناله ای که از شکوفانشدن خودت داشتی ناله ای از سر تجربه ی کم بود و نگرانش نباش. همه چیز در اثر همت خودت و کار و فعالیتت بنحو بنیادی تغییر می کند تا شکوفایی خود را ببینی و حالت خوب شود.&quot;کیمیا داری که تبدیلش کنی، گر چه جوی خون بود نیلش کنی&quot;شخصیت ِ ده سال آینده ام! امیدوارم تو هم وقتی این را خواندی به من افتخار کنی و چون از من بهتر شده ای سخن هایی شریف برای افزودن به این متن داشته باشی.</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 10:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس های فلسفه: دو) جدی بگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-ncgyzy7um2dh</link>
                <description>بسیار خوشبختم که این فرصت را داشته ام طی ده سال گذشته در سطوح مختلفی از دبستان تا دانشگاه به فعالیت معلمی که فعالیت محبوبم است مشغول باشم و بعضی وقت ها موفق شده ام درسهای مهمی که از تحصیل فلسفه بدست آورده ام، در کلاسهایم به شاگردان انتقال دهم. چند مورد از این درسها را اینجا هم به یادگار می گذارم که افرادی که فرصت نشده یکدیگر را ببینیم استفاده کنند:اگر زندگی را جدی نگیری، زندگی هم تو را جدی نخواهد گرفت. آنچه تو را می سازد، تصمیمات توست. تک تک تصمیمات تو اهمیت دارند و حرکتی را در جهان شروع می کنند که نتیجه ای خواهد داشت.بنظرت این جدی گرفتن زندگی باعث می شود دنیا مثل یک زندان بنظر برسد، خیلی زیادی سخت بگذرد و فشار و اضطراب تحمل کنی؟ بنظرت بهتر است دم را غنیمت بشماری و روزگار را به سرخوشی بگذرانی؟ می خواهم به تو نشان دهم که اینطور نیست. بلکه این جدی گرفتن زندگی خودش باعث خوشبختی و آرامش دائمی می شود.جدی گرفتن زندگی یک رویکرد درونی است. این را از یاد نبر. اگر دیگران از بیرون به تو قوانین و دستورهایی را اجبار کنند و تو به سختی و با عرق ریزی آن دستورات را اجرا کنی، برعکس چیزی که بنظر می رسد تو مشغول جدی گرفتن زندگی نیستی بلکه داری با سرمایه عمر و شخصیت خودت شوخی می کنی. خودت را از انسانیت تهی می کنی و مثل حیوان اهلی، ربات، برده در خدمت کارهایی که قدرت های بالاتر از تو می خواهند قرار می گیری. و وقتی قدرت آن بالادستی ها کم شود و تو کم کم احساس کنی می توانی آزاد باشی تمام دستورات را رها خواهی کرد و مثل برگی در باد بی اصول، بی جهت و بی هدف مدت ارزشمند عمر خود را فقط براساس امیال لحظه ای طی خواهی کرد و میان گرم و سرد شادی و غم شدید وجودت با زخم و ترک زنده بودن را درک خواهد کرد. مثلا کسی که بخاطر پدر و مادر و قدرت جامعه ی سنتی و مذهبی همه ی طاعات و عبادات را انجام می داده و هیچ کار ممنوعی را انجام نمی داده وقتی قدرت پدرومادر با پیری شان کم شد و جامعه هم ارزش هایش در اثر ارتباط با جوامع دیگر تغییر کرد، کم کم همه طاعات و عبادات را رها می کند و می کوشد کارهای ممنوع را انجام دهد. چنین فردی چون اصولی در درون خود ندارد در هر جمعی به رنگ آن جمع درمی آید و چون اصیل نیست حتی نمی تواند از فعالیت های آن جمع ها لذت ببرد. لذت ماندگار از محقق کردن میلی درونی و مستحکم می آید نه از تقلید یک جمع در لحظه. ضمنا در جوامعی مثل جوامع مدرن که ارزش های گروه های مختلف متنوع و متکثر است چنین فردی زیر فشار تناقض های درونی له خواهد شد و بیماری های روحی پیدا خواهد کرد که رفع آن بسیار هنر و انگیزه می خواهد.اما مهم تر از خود این افراد، تاثیری است که وجودشان بر جامعه می گذارد. جامعه ای که از افرادی تشکیل شده که عمر و زندگی خود را به شوخی گرفته اند نهایتا تبدیل به یک شوخی می شود. جامعه ای که هیچ اصول مشخصی ندارد، هیچ برنامه ی میان مدت یا بلندمدتی ندارد، هیچ موضع مشخصی ندارد تا دیگر جوامع بر آن اساس بشناسندش و نهایتا حتی نمی تواند نفع و ضرر خود را تشخیص دهد.برای جدی گرفتن زندگی باید چه کرد؟ باید تصمیمات سخت گرفت. تصمیماتی بسیار سخت. تصمیماتی که هویتی که نه براساس واقعیت وجودیت، بلکه براساس ریا و دروغ و دنباله روی از جمع ساخته ای را از میان ببرد. انسان هایی که انسانیت خود را محقق کرده اند از این دست بوده اند: کارمند ساده ای که یک روز از خود پرسید چرا ده سال است هرروز به اداره می آیم و هیچ کار واقعی ای نمی کنم اما از دولت پول می گیرم؟ این وضعیت وجودی من را از عدالت دور می کند پس استعفا دهم. دانشجوی تحصیلات تکمیلی که یک روز صبح از خود پرسید در این جایی که دانشگاه می نامم امکان چیزی یاد گرفتن و فرصت اضافه کردن دانشی واقعی به میراث بشری را ندارم پس چرا دوباره به آنجا می روم و می کوشم از آنجا مدرکی بگیرم که ادعا می کند من چیزی یاد گرفته ام و چیزی اضافه کرده ام؟ این وضعیت وجودی من را از عدالت دور می کند پس استعفا دهم. اینها تصمیمات سخت گرفته اند و اگرچه چیزهایی را از دست داده اند، مثل سهم بیشتر از پول اقتصاد دولتی یا داشتن مدرک سطح بالای دانشگاهی و برتر دیدن خود از دیگران، اما آن چه بدست آورده اند بسیار ارزشمندتر است: &quot;شخصیت&quot;یادمان باشد گرفتن تصمیمات سخت بخصوص در موقعیت های خطیر کاری است بسیار دشوار که بیشتر ما از پسش برنمی آییم. قرار هم نیست که همیشه درست عمل کنیم. خیلی وقت ها نمی دانیم کار درست چیست و خیلی وقت ها هم نمی توانیم. ضروریت هایی داریم: مثلا بچه مان باید مدرسه غیرانتفاعی برود و آموزش شایسته ای دریافت کند پس نمی توانم از کار اداری دولتی م دست بکشم. یا اینکه اگر الان تحصیلات تکمیلیم را رها کنم باعث سرافکندگی خانواده ام می شوم. این ها چیزهایی است که سالیان سال در تار و پود روان ما ریشه گرفته است و نادیده گرفتن این ضروریات کار بسیار دشواری است. بخصوص ما که از فرصت تربیت شدن براساس فضایل درونی محروم بوده ایم و بصورت فرهنگی براساس ریا و خوب بنظر دیگران رسیدن تربیت شده ایم. بنابراین این که نوشتم به این معنا نیست که هرکس می خواند حتما تصمیمی چنین بزرگوارانه و براساس آزادگی بگیرد. بیشتر به این معناست که اگر نتوانستیم چنین تصمیم های سختی بگیریم لااقل به وضعیت ناعادلانه ای که خود و شخصیت مان را در آن قرار داده ایم آگاه باشیم و از این مورد در رنج باشیم. این رنج رنج ِ جدی گرفتن زندگی و مسئولیت انسان بودن است و به مرور زمان باعث خواهد شد توانایی گرفتن تصمیمات سخت در ما تقویت شود. از جزییات کوچک روزمره آغاز شود تا نهایتا به رهاکردن شغل ها و تحصیلات پوچ و غیرواقعی منجر شود.از اندیشه هایی که مانند مواد مخدر هستند باید فاصله گرفت. اندیشه هایی که مسئولیت و اهمیت تصمیمات انسان را در نظرمان کم ارزش و قابل صرف نظر جلوه می دهند. مثلا اندیشه ای که می گوید هر اتفاقی در دنیا از قبل مشخص شده است و ما انسان ها اراده ای نداریم. یا اندیشه ای که می گوید بدون بدست آوردن خوشبختی، می توانی در لحظه شاد و سرخوش باشی. یا اندیشه ای که می گوید چون در فلان خانواده و فقیر یا پولدار بدنیا آمدم پس طبیعی است که به دیگران آسیب برسانم. یا بخصوص اندیشه ای که می گوید همه همینطور هستند و اشکالی ندارد من هم مثل همه باشم و بسیاری از این اندیشه های رذیلتمندانه که در پوشش عرفان، معرفت و سیستم های معنوی یا فلسفی به ما نزدیک می شوند تا رنج ما از بیخودبودن و شوخی گرفتن زندگیمان ازبین ببرند و ما را در همین وضعیت بی اصول و بی شخصیت مثل &quot;برگی در باد بدون چشیدن طعم حقیقی انسان بودن&quot; نگه دارند.اگر هم واقعا وضعیت بلندمرتبه ای وجود داشته باشد که انسان رها بودن از کل دنیا و بازیهایش را تجربه کند، که وجود دارد، آن وضعیت بعد از جدی گرفتن خود می آید. در مورد این در پست بعدی خواهم نوشت.این سه جمله را از یاد نبر: نخست آزاد باش ( از دستورات بیرونی و همرنگ کردن خود با دیگران ) سپس خودت را جدی بگیر ( با اصول درونی خودت شخصیتت را بساز ) و بعد آرام شو ( دم را غنیمت بشمار و حرص بازیهای دنیا را نخور )</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 11:36:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس های فلسفه: یک) رها کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-kpexjz7iznyc</link>
                <description>بسیار خوشبختم که این فرصت را داشته ام طی ده سال گذشته در سطوح مختلفی از دبستان تا دانشگاه به فعالیت معلمی که فعالیت محبوبم است مشغول باشم و خیلی وقت ها موفق شده ام درسهای مهمی که از تحصیل فلسفه بدست آورده ام، در کلاسهایم به شاگردان انتقال دهم. چند مورد از این درسها را اینجا هم به یادگار می گذارم که افرادی که فرصت نشده در کلاسهایم حاضر باشند استفاده کنند:نخست اینکه از ادامه دادن یک کار اشتباه دست بکشید حتی اگر هزینه ی سنگینی برایتان دارد. وقتی طبق اصول اخلاقی شخصی تان و درکی که پیدا کرده اید به این نتیجه ی اصیل می رسید که کاری اشتباه است همان لحظه رهایش کنید و نگذارید امور بیرونی مثل سخن و قضاوت دیگران یا هزینه های اجتماعی مانع شما شوند. مثلا وقتی برایتان مسلم شد که شغلتان پوچ و بی معناست و هیچ خیری به جامعه نمی رساند و از فعالیت در این شغل هیچ چیز به شخصیت شما اضافه نمی شود و لذتی هم برایتان ندارد و به دیگران هم کمکی نمی کند، رهایش کنید. و به این حرفها گوش ندهید که: تو که بیست سال بوده ای ده سال دیگر هم بمان تا حقوق بازنشستگی بگیری. یا اینکه بیکار می شوی و دیگر شغل دیگری پیدا نمی کنی.یقینا شجاعت و حکمت و عدالتی که در وجود شما به خاطر همین تصمیم بزرگ رهاکردن شغلی بد، تقویت می شود به شما کمک خواهد کرد که شغلی دیگر پیدا کنید و گرفتار و درمانده نشوید. بنابراین حرف های آن بخش از وجودتان که از رهاکردن می ترسد و سرمایه ی عمر شما را می سوزاند، نادیده بگیرید چون آن حرف ها حرف های ذهنی است که شجاعت و حکمت و عدالت رهاکردن را ندارد. بعد از تصمیم رهاکردن شما دیگر آن آدم قبلی نیستید و وابسته ی اشتباهات گذشته ی عمر خود نیستید و برای خود شغلی دیگر خواهید یافت. شغل تنها یک مثال بود. بجایش می توانید بگذارید ازدواج بد، تحصیلات بد، جایگاه اجتماعی بد، مهم تر از همه رفتارها و عادت های بد. رها کردن بدیهای شخصیتی دشوارترین و در نتیجه ارزشمندترین و انسان سازترین رهاکردن هاست. مثلا مفت خوری و پول درآوردن بدون ایجاد ارزش افزوده را رها کنی. دروغگویی و حقه بازی را رها کنی. چاپلوسی و تملق در مقابل بالادستی و تکبر و پرخاش در مقابل پایین دستی را رها کنی.در مقابل رهاکردن این ها هم بخشی از وجودت می گوید: &quot;تو که عمری چنین زندگی کردی و الان مردم دیگر تو را قضاوت منفی می کنند در هرحال، پس ادامه بده و سختی و دشواری رهاکردن و جبران کردن را دیگر تحمل نکن.&quot; اما باید توجه داشته باشی که فقط به اصول درونی خودت پاسخگو باشی و نه به مردم. آن چیز که تو بهش می گویی مردم درواقع ذهن خودت است چون تو بیشترین وقت را با ذهن خودت می گذرانی و قضاوت های او را می شنوی و برخوردت با دیگران محدود است و معلوم نیست قضاوت آنها واقعا چیست. حال اگر چیزهای بد و ناعادلانه ی وجودت را رها کنی، ذهنت هم پالایش می شود و رفته رفته تو را بر اساس فضیلت ها و خوبی ها قضاوت خواهد کرد و نه امور مبهم. بنابراین آرامش درونی بیشتری خواهی یافت. و اگر در یک جامعه ی فضیلتمند زندگی کنی خواهی دید که وقتی بدی ها را رها کنی کم کم قضاوت دیگران هم به تو مثبت خواهد شد ولی اگر در جامعه ی رذیلتمند زندگی کنی محتمل است هرگز قضاوت مثبت جامعه را بدست نیاوری که نباید هم برایت اهمیتی داشته باشد.پس درس اول این است که رها کن.البته این را همیشه به شاگردانم یادآور می شوم که بخصوص در مورد رها کردن شغل، تحصیلات، رابطه و... دقت کنید که انگیزه ی درونی رهاکردن از جنس رهاکردن ناعدالتی باشد. و نه برعکس. گاه بخصوص جوانان و نوجوانان ممکن است از سر تنبلی یا رذیلت های دیگر تمایل داشته باشند بعضی فعالیت ها مثلا درس خواندن را رها کنند. که چنین رهاکردنی خودش درآغوش کشیدن بدی هاست و نه رهاکردن آنها. مسلما هرکس درون خودش به راحتی می فهمد که نیت و انگیزه درونیش و آن ندایی که می گوید رها کن از کجا برخاسته است.</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 00:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلید خوشبختی انجام دادن تمام وقت کاری است که دوست داری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vpwmtnacdeib</link>
                <description>هدف شما در زندگی باید چیزی مشخص و جزیی باشد. اگر چیزهای کلی مبهم مثل شهرت، قدرت، ثروت را هدف زندگی خود قرار دهید نخواهید توانست برای لحظه های عمر خود، کارها و تکالیفی طراحی کنید تا به آنها بپردازید. چون برای رسیدن به چیز مبهمی مثل شهرت، سلسله مراتب کارهای مشخصی که لازم است انجام شود وجود ندارد. بنابراین زندگی شما فاقد یک سیر مرحله به مرحله انجام کارها و تکالیف خواهد شد و در نتیجه زندگی تان بی معنا می شود و از خوشبختی به دور خواهید بود.چند مثال از اهداف مشخص جزیی به شما می گویم. مثلا اینکه من باید پزشک یا مکانیک شوم مشخص و جزیی است. گاه افراد می خواهند مشهور یا مقبول اجتماعی یا ثروتمند شوند یعنی هدفشان همان چیز مبهم و کلی است و فکر می کنند مثلا پزشک شدن آنها را به آن هدف خواهد رساند. این افراد در مسیر خوشبختی نیستند و به دلیل همین اشتباه در هدف گذاری، تبدیل به آن افرادی می شوند که معمولا درباره شان گفته می شود که زندگی موفقی دارند اما خوشبخت نیستند. اما کسی که خود پزشک شدن یعنی انجام مستمر کار پزشکی برایش هدف است حتما اگر به آن برسد خوشبخت خواهد بود. یک مثال دیگر از هدف مشخص و جزیی: من باید صاحب یک ماشین بنز مدل فلان بشوم. این هدفگذاری از شناخت و علاقه ی برخاسته از شناخت به صنعت خودروسازی می آید بنابراین دستیابی به آن واقعا صاحب این هدف را خوشبخت می کند. اما اگر هدف چیز مبهم کلی یعنی ثروتمند بودن و ثروتمندنمودن باشد، فرد مصداق کسانی خواهد شد که ثروتمندند اما خوشبخت نیستند. اهداف جزیی و مشخصی که به فعالیت خاصی اشاره دارند، در ایجاد و حفظ خوشبختی انسان تاثیر ماندگارتری دارند تا اهدافی که مبین ِ مالکیت هستند. مثلا در همین دومثال، مشغول بودن به فعالیت پزشکی هدفگذاری عاقلانه تری است تا داشتن یک ماشین. فعالیت ها هم در ایجاد خوشبختی به یک اندازه تاثیر ندارند. مثلا فعالیت پزشکی چون تمام لحظات زندگی را دربرنمی گیرد و فقط مشتمل بر ساعات کاری است تاثیر کمتری در خوشبختی انسان دارد نسبت به فعالیت پایبندبودن به اصول اخلاقی شخصی. بنابراین بهترین نوع هدفگذاری برای زندگی تعیین اصول اخلاقی برای خود و پایبندی تمام وقت به آن اصول است.شاید برای خیلی از شما باورنکردنی بنظر برسد اما خوشبخت ترین فرد کسی است که در تمام لحظات زندگی خود می کوشد عدالت درونی خود را حفظ کند. یعنی جایی که باید لذت ببرد به اندازه لذت ببرد. جایی که باید رنج بکشد به اندازه رنج بکشد. جایی که باید عصبانی شود به اندازه عصبانی شود. جایی که باید بخندد به اندازه بخندد و... هیچ زندگی ای به اندازه ی زندگی چنین فردی بابرنامه و معنادار نیست. هیچ زندگی ای به این اندازه کار و تکلیف مرحله مرحله در تمام لحظات عمر و در نتیجه پیشرفت و بهبود شخصی به انسان نمی بخشد و هیچ زندگی به این اندازه سازگار با نحوه ی بودن ِ انسان نیست. ممکن است انسان در تشخیص و اجرای عدالت یعنی کار درست در هرلحظه و هرموقعیت در زندگی موفق نباشد ولی آن خوشبختی مذکور ربطی به موفقیت ندارد. برای رسیدن به مرحله ی استادی در تشخیص و اجرای عدالت یعنی کار درست سالها و سالها تمرین و آزمون و خطا لازم است. همانطور که یک دانشجوی پزشکی و یک شاگرد مکانیک برای رسیدن به آن مرحله ی استادی باید سالها تمرین و خرابکاری کند و از همان خرابکاری ها بیاموزد. اما دانشجو و شاگرد مذکور در تک تک لحظات آموزش و آزمون و خطاهایش هم خوشبخت است چون در مسیر هدفی مشخص حرکت می کند. انسان اخلاقی هم به همین معنا حتی در مواجهه با خطاها و شکست های خود، خوشبخت است چون آنها را محاسبه کرده و در مسیر پیشرفت خود به سمت بهترشدن مورد ارزیابی قرار می دهد و همین کار به تک تک لحظات عمر او معنا می بخشد.</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 00:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور در زندگی یک بازنده نباشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-u7afpinunkv2</link>
                <description>اگر هدفی داشته باشید و برایش تلاش کنید و در رقابت قرار بگیرید و بعد کسی دیگر برنده شود و به آن هدف برسد چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ احساس بازنده بودن؟ ممکن است حس کنید بی ارزش هستید. یا اینکه حس کنید برنده شدن حق شما بوده و آن فرد با تقلب بر شما برتری یافت. یا اینکه آن فرد امکانات بهتری داشت که اگر شما هم داشتید برنده می‌شدید.بنظر من وقتی چنین شکست‌هایی در رقابت های اجتماعی برایتان پیش می‌آید، نباید احساس بازنده بودن کنید. چون وضعیت جامعه انسانی و رقابت هایش عادلانه نیست.  همه از یک نقطه دویدن را شروع نمی‌کنند. اینکه پدر و مادر و پدربزرگت چه جور آدم‌هایی بودند، در اینکه الان کارمند شهرداری مشهد باشی یا دانشجوی هنر در نیویورک بسیار موثر است. خیلی موثرتر از فردیت خودت. پس نشانه ی عقل این است که افتخار و فضیلت خود را از هدف‌های بیرونی و رقابت های اجتماعی نگیریم.  پس از کجا بگیریم؟افتخار و فضیلت باید از دل یک فعالیت ایجاد شود، یک فعالیت دشوار که تمرکز و جدیت کامل می‌طلبد. اما نتیجه ی این فعالیت نباید در گروی عوامل خارج از اراده‌ی تو باشد. رسیدن یا نرسیدن به نتیجه باید فقط در گروی خودت و درون خودت باشد. باید فقط به وسیله‌ی معیارهای عقلی درونی خودت قضاوت شوی. معیارهات باید عقلی باشد تا در جلسه ی درون ذهنت که قرار است به خودت افتخار کنی، پارتی بازی نکنی و به خودت آوانس ندهی. و باید درونی باشد تا هر آدم حسود یا رذیلتمندی که خواست با نظرش حس تو‌ را نسبت به خودت و یا اصولت تغییر دهد نتواند.مثلا چند معیار عقلی درونی: دو رو نباشم، فاشیست و قدرت طلب و مظلوم‌کش نباشم، برای منافعم‌ دروغ نگویم، در امتحان تقلب نکنم و… در پایان هر روز اگر به اینها در رفتارت پایبند باشی به خودت افتخاری خواهی کرد که با پول، منصب و جایگاه اجتماعی بدست نمی‌آید. و به مرور یک انسان فضیلتمند خواهی شد. خودت تبدیل به بزرگ‌ترین دستاوردت می‌شوی و اگر زندگی برنده ای داشته باشد آن برنده تو خواهی بود. آرام، خودبسنده و ارزشمند.</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 16:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح غزلیات حافظ ( بخش سوم ) - بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bqmy4uhibpgw</link>
                <description>بهار سال یکهزاروچهارصد خورشیدی در میان جمعی از دوستان چند غزل حافظ را براساس مبانی فلسفی اش شرح کردم. دست نویس هایی که برای این جلسات آماده کرده بودم را به تناوب اینجا می گذارم به این امید که آن کس که باید و شاید روزی بخواند و برای من دعا کند که روانم در آرامش باشد. بخت سبک عنان اگرم همرهی کند، چون گرد ره به بدرقه ی کاروان روم:بنده پیر خراباتم که لطفش دائم استورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیستبنده ی فلانی هستم در معنای اول کنایه از این است که دم فلانی گرم. در غزلیات حافظ باز هم در این معنی آمده است. اما جدا از این بنده ی کسی یا چیزی بودن به همان معنای مطابقی یعنی اینکه هدف زندگی و بودن خود را متمرکز کنی بر همان یک نفر یا همان یک کس. اکثر انسانها به مقام بندگی نمی رسند. تعداد کمی به مقام بندگی می رسند. مثلا مشهور است که انسانهای موفق چنین اند. متمرکز بر یک هدف. بنده ی یک چیز. عمدتا بنده ی پول و سرمایه هستند یا بنده ی شهرت و افتخار. بعضی هم بنده ی علم و دانش هستند و عمر و زندگی خود را بنحو متمرکز وقف این هدف می کنند. شاعر اینجا اعلام می کند که بنده ی کسی است یا چیزی است. بنده ی هدفی است که آن کس، آن چیز همیشه به او لطف می کند.لطف دائم: یعنی حتی لحظه ای نیست که آن کس، آن چیز، آن هدف به بنده خودش لطف نکند.لطف: لطف یعنی رفتار خوب. به آدم لطف بشود یعنی اینکه از جانبی بالاتر به او خوبی داده شود. مردم که بنده کسانی یا چیزهایی یا اهدافی میشوند به این امید است که از جانب آن کس و چیز و هدف به آنها لطف بشود. خوبی هایی داده شود بهشان که زندگی و بودنشان را به خوشبختی نزدیک کند.شاعر می گوید من بنده ی کسی یا چیزی یا هدفی هستم که همیشه، هرلحظه رفتاری با من می کند که باعث می شود من احساس خوشبختی کنم. اما بنده ی چه کسی است؟ پیر خرابات.در بیت دوم می گوید شیخ و زاهد که هدف و مولای دیگران هستند لطفشان یعنی رفتار خوبشان گاهی هست و گاهی نیست. یعنی همیشه و در هرلحظه نمی توان از رفتار خوب آنها، از دریافت خوبی و خوشبختی از آنها مطمئن بود. شاعر به دیگران و از جمله خودش هشدار می دهد که شیخ و زاهد را هدف زندگی خود قرار ندهند و پیر خرابات را هدف قرار دهند. زندگی خوب این است. حال باید مفصل درباره پیر خرابات و شیخ و زاهد سخن بگوییم.در معنای اول پیر خرابات بزرگ جمع رندان است که در خرابه های اطراف شهر جمع می شدند و به فعالیت های خلاف اشتغال داشتند. مثل شراب خواری و شاهدبازی. باید توجه کرد در این جمع رندان خیلی هایشان آدمهای باآبروی شهر بودند که شبانه می آمدند، به عیش و نوش و عشق و حال مشغول می شدند و روز دوباره روی خود را عوض می کردند و می رفتند سر کار و زندگیشان. در شعر حافظ بارها به این مسئله اشاره شده. اما پیر خرابات کسی است که هرشب در آن جمع هست. یعنی کسی که هویت خودش را با این فعالیت ها گره زده است. یعنی کسی که ذره ای اعتبار و آبرو و افتخار اجتماعی برایش مهم نیست. یکرنگ است و تمام وقت مشغول جورکردن بساط لذت و آرامش دیگران است. پیر خرابات آدم شب است. برای پیر خرابات مهم نیست که کسی که برای ساعتی آرامش و لذت، فارغ از شهرت و ثروت و قدرت اجتماعی، به خرابات آمده چه کسی است؟ حتی ذره ای اهمیت ندارد. رفتار او با همه یکسان است. او به همه لطف می کند. و خوبی ها از جمله شراب و شاهدان را به آنها می دهد. چه آن فرد داروغه باشد چه پادشاه باشد چه یک نفر آدم یک لاقبا. چه به او پول زیاد بدهند چه ندهند. چه به او احترام بگذارند چه نگذارند. اما شیخ و زاهد آدم های روز هستند. در روز امورات آدمها با جایگاه اجتماعیشان می گذرد. لطف شیخ و زاهد اگرو مگر دارد. اگر این کار را بکنی مورد لطف قرار می گیری، اگر نکنی نه. شیخ و زاهد  در معنای اول به معنای همان شیخ و افراد متشرع هستند که نظم ارزشی اجتماع را تعیین می کنند یعنی هنجارها را. یعنی اینکه برای پیشرفت و مقبول شدن و آبرومند شدن و جایگاه اجتماعی بالا پیدا کردن باید چه کنی و چه نکنی. شیخ و زاهد در آن جامعه جایگاه قانونگذاری و اداره شهر را داشته اند. بنابراین شیخ و زاهد مجازا به معنای قضاوت عمومی اجتماع است.درمعنای دوم پیرخرابات نماد نگاه عرفانی و طریقتی به دین است که در شرح بیت های قبل توضیحش داده شد. یعنی رسیدن بی واسطه به خوشبختی در همین دنیا در پرتو اتصال به وجود نامتناهی یا همان خدا. به همین دلیل هم لطفش دائم است. چون در طریقت اگر بتوانی به مقام ها برسی، حس خوب تو دائمی می شود. در مقابلش شیخ و زاهد نماد نگاه شریعت مدار به دین هستند. این تقابل در غزل های دیگری هم مطرح شده: مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ، که آنچه وعده تو کردی او بجا آورد. در این بیت هم در معنای اول این است که تو وعده دادی اگر کار خوب کنیم بعدا در جهانی دیگر به شاهدان زیبا و شراب های گوارا می رسیم. در حالی که پیر مغان همین الان به ما این چیزهای خوب را می رساند. در معنای دوم هم اینکه عرفان و اتصال به وجود نامتناهی همین الان ما را به خوشبختی می رساند و نیازی به بهشت و طوبی و حور نداریم برایش.اما در معنای سوم بنظر من لطف هایی که گاه هست و گاه نیست، به طور دقیق رفتار ِ هر موجودی غیر از خدا را توضیح می دهد. چیزها و آدمها لطفشان، یعنی خوبی رساندنشان به ما دائمی نیست. چون ذاتشان اینطور است که موقت و محدود باشند و تنها در صورتی که میلشان بکشد و منفعت وجودیشان تامین شود به چیز دیگری خوبی می رسانند. مثلا آب باید ذاتا جریان پیدا کند تا نگندد. این میل آب در راستای منافعش است.حال آن گیاهانی که در مسیر جریان او قرار بگیرند از این حرکت آب، لطف او را می بینند. وقتی جریانش قطع شود لطفش هم قطع می شود. یا اگر مسیر بهتری بیابد مسیر قبلی را رها خواهد کرد. انسانها و جامعه انسانی هم همینطور. هیچ کس بدون منت به تو لطف نمی کند. اگر لطف افراد را می خواهی باید بندگی شان را بکنی. مثلا همین افراد موفق سالهای زیادی را به خوشامد افراد قدرتمندتر از خود و ثروتمندتر از خود عمل کرده اند تا کم کم پیشرفت کرده اند و با لطف آن افراد بالا آمده اند. حال اگر حامیان قدرتمند و ثروتمندشان به هردلیلی دیگر به آنها لطف نکنند، آنها موقعیت اجتماعی خود را از دست می دهند. فقط خداست که لطف رساندنش به ما دائمی است. لطفی که خدا به ما میرساند همین وجودداشتن ما و بودن ماست. همین و بس. این تنها لطف بی واسطه خدا به ماست. مابقی لطف ها همه با واسطه است. و بخاطر همین واسطه داشتن کم ارزش تر است. بعضی ها مثل قدرت و شهرت و ثروت که بسیار بی ارزش اند چون اعتبارات و بازیهای آدمها در جامعه هستند. اما مثلا آفتاب و باد و باران و گیاهان ارزشمندترند چون واسطه سلامتی ما هستند که می تواند عمر ما را طولانی کند و زمان بیشتری به عنوان یک فرد وجود داشته باشیم. البته بعد از اینکه از دنیا برویم در این فرهنگ معتقدند به وجود نامتناهی می پیوندیم و آنجا در پرتو نیستی خود لطف دائمی را تمام و کمال می چشیم.به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش. که نیستی است سرانجام هر کمال که هست.نیستی دائمی از نظر حافظ آرامش بخش است. این نقطه مقابل نیهیلیسم است. به قول هگل که کم کسی هم نیست وجود بحت و بسیط، همان نیستی است چون هیچ تعینی ندارد. نیستی دائمی پیوستن به وجود محض یا همان مقام احدیت است. بنابراین طول عمر هم چندان مهم نیست.پنج روزی که در این مرحله مهلت داری. خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست. این بیت و بطور کلی این غزل را در نوبتی دیگر مفصل شرح خواهم کرد به شرط بقا.بنابراین در معنای سوم بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است یعنی پیوسته به وجود نامتناهی هستم و راضی به حق خودم از بودن و زندگی که لطفی است دائم. اما لطف شیخ و زاهد تمام ِ خوبی هایی است که در طول دوره زندگی بصورت باواسطه به ما می رسد. یعنی از منت آب که باید بکشیم و باید حرکتی کنیم تا به او برسیم. مثلا تا دم شیر برویم و پولی به اداره آب بدهیم تا جبران زحمت کارکنان شود گرفته تا مجیزگویی و چاپلوسی و حقارتی که افراد موفق در طول مسیر موفقیت خود باید در مقابله با بالادستی ها بکشند تا کم کم در یک سیستم بالا بروند و به قدرت و ثروت برسند. همه اینها لطف شیخ و زاهد است. هر لطفی که با حساب و کتاب و دودوتاچارتا برسد لطف شیخ و زاهد است. تنها یک لطف هیچ حساب و کتاب و دودوتاچارتایی ندارد: آن هم ادراک اینکه من هست. یعنی اتصال من و بودن. اگر من هم – با تمام منافع و حساب و کتاب هاش – نباشد. نیست شود. آنجا فقط هستی می ماند. لطف دائم ادراک این وجود نامتناهی است.این بیت چیز خاصی در بیان و بدیع ندارد. در معانی چرا. اما نه آنقدر که بتوان چنین شکوهی که درش هست را با آن توجیه کرد. این شکوه فراتر است از این امور. شجریان به همراهی سه تار لطفی این غزل شاهکار را در آلبوم معمای هستی به زیبایی خوانده است.هرچه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پشیمانیم</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 21:48:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح غزلیات حافظ ( بخش دوم ) - هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-us6u1quit9t4</link>
                <description>بهار سال یکهزاروچهارصد خورشیدی در میان جمعی از دوستان چند غزل حافظ را براساس مبانی فلسفی اش شرح کردم. دست نویس هایی که برای این جلسات آماده کرده بودم را به تناوب اینجا می گذارم به این امید که آن کس که باید و شاید روزی بخواند و برای من دعا کند که روانم در آرامش باشد. نه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما را. وجدت رائحه الود ان شممت رفاتی:هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماستورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیستهرچه هست: هرچه ایراد و نقص هست. حذف به قرینه معنوی: قامت ناساز بی اندام ما.همچنین هرچه هست را اگر به معنای مطابقی بگیریم، یعنی به قرینه معنوی توجه نکنیم و به معنای هرچه ایراد و نقص نگیریم می شود هر &quot;چیز&quot; که وجود دارد.در معنای اول یعنی تمام نقص ها و ایرادها و مشکلات تقصیر ماست و از جانب تو نیست.در معنای دوم یعنی هر چیز که وجود دارد محدود در ماهیت خودش است. به تعبیر افلاطون هر چیز که به وجود می آید، در لحظه ای که به وجود می آید، یعنی برای خودش چیزی می شود در عالم، در همان لحظه محدود می شود. زندانی می شود در حدود خودش. تنها می شود. پیش از آن - که هنوز چیزی نبود - پیوسته بود با وجود نامتناهی. همین که چیزی شد جهان تقسیم می شود به او و غیراو. همه عرصه هستی با او غیر می شود، با او بیگانه می شود. او تنها می شود در خودش. تنها می شود در حدود قامت ناساز بی اندام خودش. این تنهایی، این زندانی شدن، هزینه ای است که برای چیزی شدن پرداخت می شود. به همین علت رضی در ساقی نامه می گوید:الهی به جان خراباتیان، از این تهمت هستی ام وارهان، به خمخانه ی وحدتم راه ده، دل زنده و جان آگاه ده.و در ادامه: به میخانه آی و صفا را ببین، مبین خویش را و خدا را ببین.بنابراین وقتی این دو معنی را برهم مطابق می کنیم به این نتیجه می رسیم که شاعر اساسا چیزی بودن موجودات را یک نقص و ایراد و مشکل می داند. همین چیزی شدن، ماهیت و هویت و فردیتی داشتن خود عامل نقص و محدودیت و کم بهره ماندن و کوتاه ماندن از تشریف وجود است.به مصرع دوم دقت کنیم: ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیستتشریف دومعنی دارد. در معنای اول یعنی هدیه ای از جانب کسی بسیاربلندمرتبه تر به آدم داده شود. معمولا هم لباس و خلعت مرسوم بوده از پادشاهان مثلا. تشریف در این معنا با قامت و بالا تناسب دارد. در این معنا هدیه چیزی است جدا از اعطاکننده هدیه.تشریف تو: تو منظور خدا یا همان وجود است. بنابراین در این معنای تشریف منظور خلقت است. طوری که انگار خدا وجودداشتن را از جایی برداشته و به انسان هدیه داده. این تلقی از خلقت، وحدت وجودی نیست.اما در معنای دوم تشریف به معنای آمدن خود فرد بلندمرتبه نزد فرد پایین مرتبه است. همان که امروز می گویند تشریف آوردید. یعنی خودتان را هدیه دادید.در این معنی دوم که وحدت وجودی است یعنی به وجودآمدن چیزها حاصل تشریف آوردن، آمدن وجود یعنی خدا به نزد موجودات است. در این معنی اگر کنار مصرع اول بگذاریمش به این می رسیم که شاعر تمام نقص ها و محدودیت ها را حاصل ماهیت و چیزی بودن خود می داند و افسوس می خورد – افسوسی که بی نوشته شدن در جای جای این بیت نهفته است.- که چرا در فنا و نابودی نیست که تماما غرق و متصل به وجود نامتناهی باشد و چنین تنها و زندانی در حدود خود است؟ چرا با تمام هستی غیر و بیگانه شده؟علاوه بر این معنای فلسفی اگر به معنای اول هم نظر کنیم می بینیم که شاعر تمام ایرادها و بدیها را به خود و موجودات جهان نسبت می دهد و نه به وجود نامتناهی. این یادآور فضیلت ادب و عشق است که فضیلتی است انسانی در مقابل رذیلت منیت و زیرکی که متعلق به ابلیس است. در مثنوی ذیل حکایت روییدن خروب در مسجدالاقصی مولوی به زیبایی این را توضیح می دهد که آدم اگرچه می دانست هرچه می شود از جمله خوردن آن گیاه ممنوع در بهشت ذیل اراده الهی است ولی از روی ادب گفت من اشتباه کردم و تقصیر من بود و مرا ببخش. ولی ابلیس خواست زیرکی کند و بخاطر منیتی که داشت خود را مبرا کند و محاجه جبری با خدا کرد که اراده تو بود که من نافرمانی کردم: زیرکی زابلیس و عشق از آدم است.زیرکی بفروش و حیرانی بخر، زیرکی ظن است و حیرانی نظر. نزد خود حافظ این معنا از ادب بارها تکرار شده: گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ، تو بر طریق ادب باش و گو گناه من است.</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 21:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح غزلیات حافظ ( بخش اول ) - زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29769849/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-pxvnuyhukl48</link>
                <description>بهار سال یکهزاروچهارصد خورشیدی در میان جمعی از دوستان چند غزل حافظ را براساس مبانی فلسفی اش شرح کردم. دست نویس هایی که برای این جلسات آماده کرده بودم را به تناوب اینجا می گذارم به این امید که آن کس که باید و شاید روزی بخواند و برای من دعا کند که روانم در آرامش باشد. گر بمانیم زنده بردوزیم، جامه ای کز فراق چاک شده، گر بمردیم عذر ما بپذیر، ای بسا آرزو که خاک شده:زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیستزاهد: کسی که از یک سری لذتها صرف نظر می کند تا بعدا لذت بزرگ تری ببرد.مثلا کسی که زنبارگی نمی کند یا دنبال منافع مادی شخصی نمی رود تا بعدا در انتخابات شرکت کند و به قدرت برسد و لذت قدرت را ببرد. یا کسی که به بعضی پیشنهادهای لذت آور نه می گوید تا بعدا مردم بگویند چه آدم خوبی است و لذت محبوبیت را ببرد. یا کسی که آن چیزهایی که در دین می گویند گناه است را نمی کند تا بعدا به بهشت برود و آنجا خیلی از لذت ها را بچشد.ظاهرپرست: کسی که فقط چیزهایی را هدف زندگی خود قرار می دهد که برای همه ملموس است مثل همان محبوبیت و قدرت و شهرت و ثروت و چیزهایی که با آن می آید.حال: حس خوب نامعمول که دوام ندارد. اگر دوام داشته باشد می شود مقام.ما: شاعرآگاه نیست: یعنی تجربه نکرده است.در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیستدر حق ما: درباره ماهرچه گوید: هرچه بگوید از جمله قضاوت های منفیجای هیچ اکراه نیست: حس بدی ایجاد نمی شود.در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوستطریقت: حرکت بدون واسطه در مسیر خوشبختی ( ادراک حقیقت )طریقت در مقابل شریعت است. شریعت تعدادی دستورالعمل است که اگر آنها را اجرا کنی در زندگی بعدی خوشبخت خواهی شد. البته نشانه های خوشبختی در بافتار شریعت، همان چیزهای لذتبخش ظاهری است. – از جمله لذت جنسی و خوردنی ها و داشته های مادی عالی که همه ثروت این جهان هم نمی تواند آنها را حاصل کند و نیازهای روانی مثل تحسین و مفتخر شدن.اما طریقت مسیری است که درآن تعدادی دستورالعمل ها و همچنین تجربه های منحصربفرد هست که فرد در همین دنیا بالاترین لذت را می چشد و خوشبخت می شود. این لذت مادی نیست و لذتی است که همراه ادراک حقیقت غیرمادی جهان است.سالک: کسی که در مسیر طریقت حرکت می کند.خیر اوست: آنچه باعث خوشبختی می شود. در مقابل شر که باعث بدختی می شود.کسی که در طریقت است با هرچه که مواجه شود ان چیز برای او خیر است چون خوشبخت بودن یا نبودن او براساس معیارهای معمول زندگی روزمره انسانها اندازه گیری نمی شود – که مثلا اگر کسی پشت سر آدم بد بگوید و آدم بی آبرو شود به بدبختی نزدیک شود. اینها همان اهداف معمول زندگی است که نشانه ظاهرپرستی است.- بلکه با نزدیک تر شدن به ادراک حقیقت و لذت بردن از ان سنجیده می شود.در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیستصراط مستقیم: مسیر طریقت. یعنی حرکت به سمت ادراک حقیقت ( وحدت جهان یا همان خدا )ای دل: دل ابزار ادراک مذکور است. چون به عقل نمی خواند. به همین دلیل دل را خطاب می دهد.کسی گمراه نیست: یعنی کسی که چنان ادراکی از وحدت جهان دارد کارهای خود را با معیار قضاوت دیگران نمی سنجد و خود را سرزنش نمی کند. چون می داند این امور اصالتی ندارند. یعنی کاروبار ما اصالتی ندارد و هرکس هرکاری می کند ظهور حق و مطابق اراده الهی است بنابراین خارج از دایره حق نیست ولو اینکه خلاف شریعت باشد.تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راندایهام تناسب در این بیت هست بنابراین دوجور می توان معنا کرد. معنای نخست این است که ما براساس بازی ای که مهره رخ یا همان قلعه در بازی شطرنج انجام دهد، مهره ی سرباز را به حرکت درمی آوریم. معنای دوم که معنای اصلی است این است که ما براساس آنچه که خارج از اراده ما در زندگیمان پیش می آید، مهره ی سرباز را به حرکت در می آوریم. در معنای دوم رخ نمودن یعنی پیش آمدن. همچنین رخ نمودن کاملا این معنا را هم به ذهن متبادر می کند که حقیقت به هرشکل که برما ظاهر شود ما مطابق همان سرباز را به حرکت در می آوریم. یعنی حقیقت بی نهایت شکل دارد و اینطور نیست که یک چیز حقیقت باشد و مابقی باطل. نکته بعد این که زندگی بازی است و اصالتی ندارد و نکته مهم پایانی اینکه اراده ی ما، ضعیف ترین و کم تاثیرترین مهره در بازی زندگی است بنابراین نباید چندان روی تدبیر خود حساب کرد و خود را بخاطر امور ستایش یا سرزنش کرد.عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیستبراساس قراین مصرع قبل عرصه شطرنج استعاره از زندگی است. بنابراین زندگی افراد رند – یعنی همین دسته ای که شاعر جزو آنهاست و نگاه آنها را تبلیغ می کند.- شاه ندارد و در همان حد بازی مهره رخ و مهره پیاده است. مهره رخ یکی از معانی ایهام تناسب است و در این معنا مجاز از همه مهره های دیگر به غیر از شاه و سرباز است. یعنی همه آن موجودات و افراد و اتفاقاتی که در زندگی ما با آنها مواجه می شویم و باید در قبال آنها تصمیم بگیریم و عمل کنیم و زندگی کنیم. چنان که گفتیم این ها طبق معنای دوم ایهام تناسب ظهورات یا رخ نمودن ها و تجلیات حق هستند و هیچ کدام بد و شر و باطل نیستند. اما چرا غیر از سرباز و شاه؟ سرباز که مهره ی اراده ماست. اما چرا این بازی زندگی افراد رند شاه ندارد؟ شاه هدف بازی شطرنج است و نتیجه بازی براساس کیش و مات شدن او مشخص می شود. بنابراین افراد رند از میان موجودات و کسان و چیزهای جهان هیچ کدام را هدف زندگی قرار نداده اند و هیچ چیز برایشان اصالت و اهمیتی ندارد. کل بیت شبیه به نظر آلبرکامو درباره زندگی است که اگرچه پوچ است اما آدمی باید به بازی ادامه دهد و آن را پیش از موعد خاتمه ندهد. با این تفاوت که حافظ درعین پوچی زندگی و مهره هایش، وحدت حقیقی پس پشت این مهره ها را ادراک می کند و لذت می برد. این بیت یک شاهکار ادبی و فلسفی است.چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش؟این سقف بلند ساده بسیارنقش چیست؟ منظور احتمالا آسمان است. مفهوم آسمان با خود الوهیت را هم به همراه دارد. بنابراین این پرسش طنینی ازپرسش راجع به آغاز و انجام جهان را هم در خود دارد. ساده ی بسیارنقش تضاد است و بنظر من تقابلی میان روز و شب است. چرا که آسمان در روز و در پرتو خورشید ساده و یکرنگ می شود و در شب و در غیاب نور است که میلیون ها موجود آسمانی ظاهر می شوند. آن سادگی حکایت از وحدت دارد و آن بسیارنقش بودن مبین کثرتی است که درآسمان مشاهده می شود. در کل بیت این پرسش از آسمان مجاز از کل عالم هم هست.هیچ دانا زین معما در جهان آگاه نیست.دانا: کسی که با ابزار عقل به شناخت و آگاهی می رسد. عقل اینجا اعم از قوه شناخت تجربی و مشاهده و آزمایش ویا قوه شناخت عقلی محض یعنی محاسبات ریاضی و استدلال های منطقی است.معما: مسئله ای که پاسخ گفتن به آن دشوار است.یعنی پرسش بالا درباره چیستی آسمان – و مجازا جهان هستی – را نمی توان با ابزار عقل پاسخ گفت. بلکه با ابزار دل می توان وحدتی را در جهان ادراک کرد که کارکرد مثبت دارد و حس خوب نامعمولی به انسان می دهد. پرسش از چیستی به قول ارسطو پرسش از علل است. یعنی اینکه می خواهی بدانی این آسمان – یا مجازا جهان - را چه کسی به وجود اورد و از چه چیزی درست شده و جنسش چیست و اینکه چه ویژگی هایی دارد و به چه صورت وجود دارد و نهایتا اینکه سرانجامش چه خواهد شد و چه هدفی را دنبال می کند؟ هیچ دانشمندی این را نمی داند. و اگر دانا را به معنای انسان خردمند بگیریم، معنای مصرع این می شود که انسان خردمند می داند که نباید با ابزارهای شناخت بشر به سراغ پاسخ دادن به این پرسش برود. به قول کانت دو چیز مرا به حیرت وامی دارد: یکی آسمان بالای سرم و دومی ندای وجدان درونم. دلیل حیرت کانت از آسمان بالای سر همین است که می داند نمی توان به پرسش راجع به آغاز و انجام آن و کیفیت و کمیت آن پاسخ داد. به همین دلیل کتاب نقد عقل محض را نوشت تا به همه ثابت کند هیچ دانا زین معما در جهان آگاه نیست یعنی نمی تواند باشد. یعنی برای انسان ها ممتنع است که بتوانند آگاه شوند. نه اینکه امکانش وجود دارد اما تابحال به آن آگاهی نرسیده اند. خیر، اساسا نمی توانیم آگاه شویم.بیت مشابه: حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو، که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما رااین چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت استکاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیستاین بیت در معرض فهم نادرست هست. ممکن است اشتباه کنیم و تصور شود اینجا شاعر گلایه می کند. درحالی که شاعر از حال خوب نامعمول خودش و عظمتی که در این حال هست دچار عجب و حیرت شده است و به خدا می گوید که این دیگر چه استغنا و چه حکمت توانایی است که باعث شده است هیچ تمایل نداشته باشم بخاطر زخم های پنهانی که در زندگی نصیبم شده است آه بکشم. از آنجا که شاعر می داند این عظمت و بی نیازی و حال خوب که درون خود حس می کند، ظهور صفات خدا در اوست تعجب خود را با خدا درمیان می گذارد که با ما چه کرده ای؟استغنا: حس بی نیازبودن. اینکه حس کنی کاملا خوشبختی و به هیچ چیز دیگر نیاز نداری تا خوشبختی ت بیشتر شود.قادرحکمت: حکمت معمولا به معنای دانش خوب زیستن است. همچنین به دوراندیشی و تدبیر امور هم می گویند. منظور اینجا همان ادراک وحدت جهان باید باشد.زخم نهان: تک تک تروماهای روحی و روانی – و حتی جسمی – که از کودکی لوح سپید روان ما را آلوده به خود می کنند و منجر به افسردگی، اضطراب، پرخاشگری و... می شوند.آه: استعاره از همان بیماریهای روحی که نام بردم مثل افسردگی و اضطراب و پرخاشگری و... است. مجال آه نیست یعنی همه این بیماری ها در پرتو حس خوبی که الان دارم – با ادراک وحدت جهان و لذت بردن از آن – ازمیان رفته اند. به امید اینکه چنین حسی را تجربه کنید.بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا رامی باقی: هستی شناسی وحدت بخش عرفانیوقتی چنین ادراکی از عالم داشته باشی همین محله ها و اطراف شیراز از بهشت وعده داده شده سعادت بخش ترند.</description>
                <category>محمدعلی عرب</category>
                <author>محمدعلی عرب</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 21:34:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>