<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پلوتون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_29860597</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:48:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/724270/avatar/6PZ0UD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پلوتون</title>
            <link>https://virgool.io/@m_29860597</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: هیچ ملاقاتی تصادفی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-f72d4xre9dlk</link>
                <description>اسم کتاب عجیب و به فکر فرو برنده هست! حتی اگه بهش باور نداشته باشی مثل من! این کتاب رو بیش از دو سال پیش توی ویترین کتابفروشی ها دیده بودم اما هربار به دلایلی از خوندنش صرف‌نظر میکردم. چون فکر میکردم زرده و الان وقتش نیست! گذشت و گذشت تا این پاییز! پاییزی که باهام مهربون نبود و در عین حال که منتظر یه خبر خوب بود و تمام نشانه‌ها حاکی از این بود که این کار میشه اما نشد! حجم غم و ناراحتی و گریه‌هایی که کردم قابل تصور نیست! کاملا به هم ریخته بودم چون خیلی امیدوار بودم به نتیجه کار و از خدا و کائنات و همه‌چیز گلایه داشتم... اما چاره‌ای نبود... آنچه رخ داد رو نمیشه عوض کرد! سخت و تلخ بود اما به خودم قول داده بودم این یک‌سال هر اتفاقی افتاد از چالش کتابخوانی‌ام جا نمونم و هرماه حداقل حداقل یک کتاب رو بخونم و خب چالش این ماه طاقچه کتابی بود که با عینک فلسفه به دنیا نگاه کنه، توی کامنت‌های پست پیشنهادی طاقچه برای چالش مهرماهش اسم این کتاب رو دیدم و یادم افتاد به وقت‌هایی که از پشت شیشه کتابفروشی بهم چشمک میزد و احساس کردم حالا وقتشه! حالا داره صدام میزنه و میگه ملاقات ما تصادفی نبود! حالا وقتشه منو مهمون خودت کنی! نسخه الکتریکی رو خریدم و شروع کردم به خوندن. کتاب از فلسفه صوفی میگه... فلسفه‌ای عرفانی که درباره رابطه خالق و مخلوقه، اینکه چرا گاهی هرچه تلاش و تقلا میکنیم نمیشه و سعی میکنه در خلال یه رمان نه چندان بلند برامون از چیزهایی بگه که قلب‌مون رو آروم کنه و بهمون این باور رو بده که خداوند خیر مطلق است اگر به برنامه‌ریزی و رمان‌بندی‌اش اعتماد کنیم و همه‌چیز رو با دید عجولانه یک انسان نگاه نکنیم.‌ نویسنده ترک هست و کتاب هم حالت زندگی نامه داره و هم حالت رمان و این به جذابیتش خیلی کمک کرده‌. کتاب بسیار بسیار تحت تاثیر اندیشه‌های شمس و مولوی نوشته شده و از یک ملاقات تصادفی و سپس عزم به یک سفر هفت روزه تحت عنوان حج شروع میشه و طی اون ما با آدم‌های مختلف و سرگذشت‌های مختلف و ارتبا‌ط‌شون با شخصیت اصلی داستان پی میبریم. به اینکه هرکسی با یک هدف و رسالت وارد زندگی ما میشه و اگر هوشمند باشیم دور یا زود نقشش رو خواهیم فهمید... انتهای این سفر هم به بازدید از قونیه ختم میشه که درهم گره خوردن سخصیت‌های کتاب با حال و احوالات شمس و مولوی به نظر من نقطه عطف و پایان زیبایی برای داستان بود! به اینکه گاهی باید فقط تسلیم بود! تسلیم حتی ناملایمات و تلخی‌ها! تسلیم زهرها که به قول مولوی اگه شد یک خیر است و اگر نشد هزار خیر!خوندن این کتاب توی این روزها و با حال نامساعدم رو تصادفی نمیدونم، نمیتونم بگم دیگه ناراحت نیستم! چون اتفاقی که برام افتاد خیلی قلبمو مچاله کرد اما دارم خودمو دلداری میدم که طبق فلسفه کتاب این اتفاق هم بی‌حکمت نبود و باید در مسیر زندگی‌ام اتفاق می‌افتاد... و شاید بعدها بتونم بهتر درکش کنم! شاید هم نه! اما در هرصورت تا بوده و هست روال دنیا بر همین اساس بوده... گاهی شدن و چه بسا بیش از اون نشدن‌ها!از خوندنش راضی‌ام. وقت مناسبی به دادم رسید‌ بهش چهارامتیاز میدم و کلی جمله ازش بریدم و توی طاقچه به اشتراک گذاشتم. به شما هم پیشنهاد میدم بخونیدش!لینک مطالعه کتاب در طاقچه: https://taaghche.com/book/138580 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 23:33:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: پاستیل‌های بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-vmhnlqm0oktv</link>
                <description>برای آخرین ماه تابستون، چالش طاقچه تحت عنوان اعتماد به سلیقه دیگران کتاب‌های پرفروش رو مدنظر قرار داده بود. هرچند پرفروش بودن یک کتاب لزوما به معنای این نیست که کتاب خوبیه یا مناسب سلیقه کتابخوانی ماست اما به‌هرحال خیلی از کتابخون‌ها مایل هستند کتاب‌هایی که توی تب و تاب دنیای کتاب‌ها معروف میشن رو بخونن تا بدونن چه چیز تعداد زیادی رو مشتاق و مایل به مطالعه یک کتاب خاص کرده؟ برای انتخاب کتاب این ماه من از وبلاگ خود طاقچه کمک گرفتم و فهرست پرفروش‌های تابستان قبل رو مرور کردم. درسته خیلی از کتاب‌ها سلیقه من نبود اما پرفروش بودن برخی عناوین از دلایل مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برای صاحب نظران قطعا میتونه جالب و مورد بررسی باشه! ؛) من تصمیم گرفتم از بین کتاب‌های کودک و نوجوان یکی رو انتخاب کنم چون درسته که رده‌بندی سنی این کتاب‌ها برای نوجوانه اما قطعا برای بزرگسالانی هم که هنوز در شوق و بعضا حسرت :) اون روزهان هم بسیار خاطره‌انگیز و شیرینه! کتابی که خیلی وقت بود چشمم رو گرفته بود و گربه بزرگ و پشمالوی روی جلدش بیشتر ترغیبم هم کرد &quot;پاستیل‌های بنفش&quot; بود! کتاب پاستیل‌های بنفش از جادوی خیال میگه، از اینکه همه ما حتی اگه والد بشیم یه روزی نیاز داریم مواقع بحران به جایی پناه ببریم در عمق رویاهامون! پیش دوستانی که خودمون خلق‌شون کردیم متناسب با آرزوها و نیازها و خواسته‌هامون! دوستانی خیالی که بی‌آزارن و وظیفه دارند کنارمون بمونن تا حالمون رو خوش کنن!خب به عنوان یه بزرگسال، این کتاب چالش یا گره کور مبهمی نداشت اما وقتی خودمو به جای نوجوانان ده تا دوازده سال میگذارم و مکالمه‌ها و سیر اتفاقات کتاب رو بررسی میکنم به نظرم واقعا اثر امیدبخش و جذابی میاد و خوندنش کمک میکنه از تخیل نترسیم! از اینکه جواب تمام سوالات رو بلد نباشیم! از اینکه گاهی کم بیاریم و حتی اشتباه کنیم! یه نکته جالب و البته خوش‌حال‌کننده دیگه برای من به عنوان یه جوان در آخرین سال‌های دهه بیست‌سالگی زندگی‌اش اینه که دوره نوجوانی ما تنوع کتاب‌های کودک و نوجوان به اندازه حالا نبود اما حالا واقعا خیلی از کتاب‌های خوب و پرامتیاز جهانی در کشور خودمون هم با ترجمه‌های روان در اختیار کودکان و نوجوان ایرانیه و خب با توجه به اینکه به طور کلی صنعت چاپ کتاب اونم بخش کودک و نوجوان چندان سودبخش نیست و بیشتر یه کار درازمدت برای تغییر فکر و نسله جای تقدیر دارن ناشرانی که در این زمینه فعال هستند.‌ناشر این کتاب هم نشر پرتقاله؛ پرتقال زیرمجموعه نشر خیلی‌سبزه. نشری که سال‌هایی که ما داشتیم وارد دوران سخت و بسیار مزخرف:) کنکور میشدیم با شعار ناشر متفاوت کتاب‌های کمک‌آموزشی متولد شد و حقیقتا هم لحن بیان و مطالبش واقعا متفاوت و نو بود. از این جهت احتمالا نشر تونسته از نظر مالی در بازار کم‌رمق کتاب‌ دوام بیاره چون هر چرخه کتابی سود نداشته باشه قطعا چرخه کتاب‌های کنکوری پرسوده! اما به هرحال همین مدیران نشر خیلی سبز به عنوان یه تجارت دوم چاپ کتاب‌های باکیفیت کودک و نوجوان رو مدنظر قرار دادند و نه چیز دیگه جای شکرش باقیه! :) شاید هم روی آینده سرمایه‌گذاری کنند چون به هرحال کودکان و نوجوان امروز بالاخره به سن کنکور و دانشگاه هم میرسند و آشنایی با یک نشر حتی اسمش در سال‌های کودکی میتونه به عنوان تبلیغات مثبت غیرمستقیم برای مدیران اون نشر عمل کنه!نسخه فیزیکی این کتاب یه نکته جالب توجه دیگه‌ای که برای من داشت برگه‌های هلالی کتاب به جای برگه‌های نوک‌تیز مثل اکثر کتاب‌ها بود که احتمالا به این علت در نظر گرفته شده که موقع ورق زدن دست بچه‌ها رو زخم نکنه!من از خوندن این کتاب لذت بردم و اگه بخواهم به عنوان یه نوجوان خیال‌پرداز(و نه یک بزرگسال واقع‌گرا) به کتاب امتیاز بدم امتیازم سه و نیم از پنجه!البته جالبه اینم بگم خواهر نوجوانم که این کتاب رو خونده بود نظرش این بود &quot;بد نیست! اما الکی معروف شده و کتاب‌های خیلی بهتری هم از این هست!&quot; درحالیکه که اگه دوره نوجوانی خودم همچو کتاب‌هایی بود من واقعا ذوق‌زده میشدم! واقعا نسل جدید کتاب‌خون‌های نوجوون باهوش‌تر و ریزبین‌تر شدند و به همون نسبت که کیفیت کتاب‌هاشون رشد کردن خودشون هم رشد کردن!لینک خواندن نسخه الکتریکی کتاب پاستیل‌های بنفش در برنامه کتابخوان طاقچه: https://taaghche.com/book/78001 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 23:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مغازه خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-yqh1wntvcw73</link>
                <description>برای مردادماه و شرکت در چالش جذاب طاقچه که این ماه به کتابی به معرفی آدم‌ها یا پادکست‌ها اختصاص داشت من کتاب مغازه خودکشی رو به پیشنهاد مجتبی شکوری انتخاب کردم. چون آدمیه که حرف‌هاش به دل میشینه و گرم و صمیمی حرف میزنه و از طرفی هم تعریف این کتاب رو زیاد شنیده بودم و خود کتاب هم حجم زیادی نداشت. وقتی میخواستم کتاب رو از طاقچه بخونم علی‌رغم حجم کم کتاب اما با حدود ۱۰۰۰ نظر روبه‌رو شدم که در ابتدا همین نکته هم برام جالب بود! چون نشون میداد کتابیه که زیاد موردتوجه قرار گرفته و آدم‌های زیادی خوندنش و البته نظرات مثبت و منفی هم زیاد بود... من از ایده اولیه کتاب خیلی خیلی خوشم اومد! دنیایی در آینده! سرشار از خبرهای بد، جنگ، حملات تروریستی، ناامیدی و وحشت و میل به نابودی! چیزی که با روندی که این‌روزها سیاستمداران و حتی آدم‌های عادی در پیش گرفتن کاملا محتمله و حالا در این دنیا چه تجارتی پرسودتر از فروش مرگ؟! با شعار &quot;اگه زندگی خوبی نداشتی حداقل مرگ خوبی داشته باش!&quot; و یه خانواده که تجارت و پیشه خانوادگی‌شون فروش ابزارآلات مختلف برای خودکشی هست! از طناب دار گرفته تا خوراکی‌های سمی و حیوانات زهردار و حتی شیوه‌های خلاقانه‌تر مثل هاراکیری ژاپنی! :) نحوه‌ای که نویسنده هرکدوم از این روش‌ها رو توصیف میکنه واقعا بامزه و خلاقانه است درست مثل یه فروشنده حرفه‌ای! با این تفاوت که این‌بار جنس فروشی ابزاریه که خریدار بعد از استفاده ازش زنده نخواهد بود! و داره برای مرگش هزینه میکنه.نویسنده با هوشمندی همه اجزای داستان رو در اختیار مرگ گذاشته. مراسم تولد، نام شخصیت‌ها و حتی مکالمات. شخصیت اصلی داستان هم پسر کوچک خانواده است که برخلاف بقیه اعضای خانواده‌اش نه تنها علاقه‌ای به کسب‌و‌کار مرگ و غم و اندوه نداره که پر از شوق و ذوق زندگیه و سعی میکنه این شوق رو به بقیه هم منتقل کنه. داستان حجم زیادی نداره و کم‌کم متوجه میشیم پسر کوچک خانواده &quot;آلن&quot; داره موفق میشه و ذهنیت آدم‌های قصه درباره مرگ عوض میشه. روند داستان خسته‌کننده نیست و باتوجه به طنزی که داره خوندنش جذاب‌تر هم هست اما ضربه نهایی داستان نه شور و شوق آلن برای زندگی یا تلاشش برای تغییر رویکرد بقیه که دقیقا خط آخر صفحه آخر کتابه! هر توضیح بیشتری لو دادن کتابه اما میتونم بگم واقعا پایان شوکه‌کننده، غمگین و عجیبی بود! اول به نظرم پایان مناسبی نیومد اما بعد یادم اومد یکی از نویسنده‌ها گفته بود این ما نیستیم که پایان قصه‌ها رو رقم میزنیم بلکه خواست خود شخصیت‌هاست و حالا کمی بیشتر میتونم درک کنم چرا و چطور داستان این طوری رقم خورد...من از خوندن کتاب لذت بردم، به بقیه هم پیشنهادش میشم، لابه‌لای کتاب پر از جملات بانمک، به فکر فروبرنده و ایده‌های ناب و تازه و جذابه، خوندنش هم تند پیش میره و وقت زیادی نمیگیره اما درباره پایان کتاب نظرات خیلی متفاوته و بعضی‌ها واقعا پایان کتاب رو ناامیدکننده و بد میدونند! بنابراین اگه قصد خوندنش رو دارید منتظر یه شوک عجیب در آخر کتاب باشید! ؛)طاقچه کتاب رو هم به صورت صوتی و هم الکتریکی عرضه کرده. من نسخه الکتریکی رو از نشر چشمه خوندم که به نظرم ترجمه خوبی داشت و حذفیاتش هم کم بود. (مثلا آلن فرزند ناخواسته است و مترجم برای توصیف این وضعیت لقمه رو دور سر خودش نپچونده! و مستقیم به این مساله اشاره کرده درحالیکه معمولا گاهی حتی چنین مواردی شامل حذفیات میشن.)امتیاز من به کتاب چهار از پنجه و با توجه به اینکه خودم زخم‌خورده از لو دادن‌های بعضی دوستان هنگام معرفی هستم خواهش میکنم موقع معرفی این کتاب، آخرش رو به هیچ‌وجه لو ندید! چون جذابیت کتاب حالا جز ایده و متن اصلی کتاب یه بخش زیادیش هم به همون آخرشه! ؛)لینک دانلود نسخه الکتریکی مغازه خودکشی در برنامه کتابخوانی طاقچه: https://taaghche.com/book/74406  https://virgool.io/d/yqh1wntvcw73/%C2%AB%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AFhttps://taaghche.com/book/74406 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 23:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: رویای تبت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AA-o2pcavesbqkn</link>
                <description>خوندن آثار &quot;فریبا وفی&quot; نمیگم آسون اما یه حس سهل و خودمونی بودن با مخاطب رو داره که شما رو به دل ماجرا دعوت و باعث میشه هرچند ممکنه در اوایل داستان درک درستی از شخصیت‌ها و فضای داستان نداشته باشید اما ادامه بدید به خوندن! تا کم‌کم با هر شخصیت، ویژگی‌ها و چالش‌هاش اخت بگیرید.کتاب‌های این نویسنده، اغلب خوندنش برای طبقه متوسط شهری و همین‌طور زنان ملموس‌تره چون از چالش‌هایی حرف میزنه که این قشر بیشتر باهاش درگیر هستند. من قلم و سبک نوشتنش رو دوست دارم و فکر میکنم اگه قبلا کتاب‌هایی از &quot;زویا پیرزاد&quot; یا &quot;فیروزه جزایری&quot; خوندید و دوست داشتید کتاب‌های این نویسنده رو هم دوست خواهید داشت البته نحوه و سبک روایت فریبا وفی به نظرم تا حدی سخت‌خوان‌تره.برای چالش اولین ماه تابستون طاقچه، من کتاب &quot;رویای تبت&quot; رو انتخاب کردم. کتابی که جوایزی از قبیل جایزه بهترین رمان هوشنگ گلشیری و مهرگان ادب رو دریافت کرده.‌کتاب اسم جالبی داره! از رویا حرف میزنه و از &quot;تبت&quot; ! کتاب خیلی ساده شروع میشه. شخصیت‌ اول داستان شعله است که حالا با بی‌اعتنایی محبوبش &quot;مهرداد&quot; دچار شکست عشقی شده و خطاب به خواهرش &quot;شیوا&quot; از روزهاش میگه. کتاب تا پایان تک‌گویی‌های شعله به شیواست و با اینکه قراره داستان درباره شعله باشه اما کم‌کم با شیوا هم آشنا میشیم. زنی از همون مدل زن‌ها که شانزده ساله یه زندگی موفق داشته، همیشه عاقلانه رفتار کرده، رفتارهاش منطقی و بالغانه است اما از یک جایی به بعد متوجه میشیم همین زن آرام و منطقی چطور قراره طغیان کنه و از رویایی بگه که محو بوده اما حالا برحسب شرایط دوباره جان گرفته...راوی کتاب شعله است اما ما در کنار شعله، با شیوا، با &quot;جاوید&quot;، با &quot;صادق&quot;، با &quot;فروغ&quot;، با مادر شیوا و شعله و خرده شخصیت‌های دیگه‌ای آشنا میشیم که نویسنده با هوشمندی گرچه چندان بلند توصیفشون نکرده اما شخصیت‌پردازی قوی و قرصی دارند و به عنوان یه زن طبقه متوسط شهری(به‌خصوص اگر در فضای ملهتب سیاسی و اجتماعی دهه هشتاد ایران) زندگی کرده باشی خیلی خوب میتونی حرف‌ها، تصمیم‌ها، دغدغه‌ها و حرکت‌هاشون رو درک کنی.من از خوندن کتاب لذت بردم، قرار نیست اتفاق عجیب یا خاصی طی داستان رخ بده! جریان ساده زندگی چند آدمه با شخصیت‌ها و بحران‌های متفاوت که شما رو با خودشون دنبال میکنند و احتمالا خودتون رو در یکی از شخصیت‌ها حداقل با درصد خوبی ملاقات! و احتمالا لبخند رضایت و جسارت شاید هم حسرت بزنید! از سرنوشتی که برای خودتون با تصمیم‌هاتون مقدر کردید.کتاب خیلی جملات زیبا و جذابی داره که موقع خوندنش دلتون بخواهد هایلایتش کنید و مثل یه تیر میخوره به عمق قلبتون! و یه یادآوری و تلنگره برای لحظات زندگی‌مون!حجم کمی داره و سریع خونده میشه.کتابی بود که ممکنه بعدا دوباره بخواهم بخونم، و منو به فکر فرو باشه و به دیگران هم توصیه‌اش کنم و مایل باشم باقی آثار نویسنده رو هم بخونم چون احتمالا با قلمش بتونم ارتباط بگیرم. امتیاز من به این کتاب سه و نیم از پنجه و از خوندنش راضی‌ام!! ؛)#چالش_کتابخوانی_طاقچهلینک مطالعه کتاب در طاقچه: https://taaghche.com/book/158271 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 20:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: ملکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%AA-qau1ulsreh7t</link>
                <description>برای آخرین ماه بهار و انتخاب کتابی با موضوعیت ترس، انتخاب من به پیشنهاد خود طاقچه کتاب &quot;ملکوت&quot; رو در رده کتاب‌های ترسناک آورده بود کتاب ملکوت بود.‌کتاب بسیار طوفانی و با القای حس ترس شروع می‌شود؛ چهارشنبه شب بود که جنی در روح آقای مودت حلول کرد! جن یکی از ترسناک‌ترین و رازآلودترین مفاهیم ماورائی در دین و ادبیات! اما اگه در ادامه انتظار رمانی با تم تند، هیجانی و ترسناک رو داشته باشید باید بگم که احتمال زیاد ناامید خواهید شد! چون این کتاب یه رمان فانتزی یا ترسناک با حضور جن‌ها و ترس و اضطراب‌ نیست بلکه اثری سورئال و فلسفی و به شدت پیچیده(حداقل برای من) بود که بعد از پایان کتاب و خوندن نقش‌های هر شخصیت و تحلیلش متوجه شدم نویسنده از خلق هر شخصیت و دیالوگ‌های بعضا سخت و ثقیل برای اکثر مخاطب‌ها چه هدفی رو دنبال می‌کرده... داستانی نمادین از داستان آفرینش، خلقت، گناه، شیطان و بشر و چالش‌های تمام‌نشدنی و لحظات سخت انتخاب!‌به شخصه چون من با دید یه کتاب ترسناک وارد فضای این داستان شدم منو راضی نکرد و شاید بهتر بود اگه دنبال حس ترس و اضطراب و هیجان و بالابردن آدرنالین هستید به جای این کتاب یه اثر راحت‌خوان‌تر با چاشنی روح و جن و عمارت تسخیر‌شده پیدا کنید! اما اگه دلتون میخواهد کمی ذهن‌تون رو به چالش بکشید و یه اثر رئالیسم جادویی با صفحات نه چندان زیاد بخونید این کتاب پیشنهاد مناسبی خواهد بود که احتمالا سلول‌های خاکستری مغزتون رو هم فعال می‌کنه. :)توصیفات، اشاره‌ها و استعاره‌های کتاب در اول هر فصل به آیاتی از قرآن، انجیل یا اشعار معنوی گره خورده که خوراک فکری بیشتری برای غور در کتاب به علاقه‌مندان این سبک میده!از خوندن این کتاب راضی‌ام؟ با توجه به اینکه رئالیسم جادویی سبک و ژانر محبوب من نیست نه چندان! البته این نظر حال حاضر منه و ممکنه در آینده یه بار دیگه این کتاب رو بخونم و دوستش داشته باشم! اما امتیازم در حال حاضر بهش دو از پنجه. :))))‌از نقاط مثبت کتاب شخصیت‌پردازی کاراکترها و پرداخت اوناست به طوری که به مرور متوجه میشیم نقش هرکدوم و علت بروز هر رفتار در هر شخصیت چیه و از کجا نشات میگیره.گاهی بعضی مکالمات کتاب مخصوصا وقتی به بحث مرگ و فرصت کم انسان‌ها برای زیستن و نوشیدن زندگی میرسه ترسناک میشه! از این جهت که مثل یک تلنگر یادمون میاره این سرنوشت مختوم همه ماست و نتیجه کمی‌ها، کاستی‌ها و کارهامون رو در جایی که فکرش هم نمی‌کنیم دریافت خواهیم کرد!پایان‌بندی کتاب به نظر من خوب بود و تقریبا متوجه شده بودم چی به چیه! :) البته این چیزی از احساس نیازم برای دوباره خواندن کتاب رو کم نکرد! خوانشی دوباره که نمی‌دانم کی فرصتش پیش بیاد چون احساس میکنم خوندن چنین آثاری هرچه‌قدر هم کوتاه اما نیاز به ذهنی آرام و باز برای تحلیل داره که این‌روزها و وسط یکی از پرچالش‌ترین روزهای من شاید وقت و لذتش نباشه!هم نسخه الکتریکی و هم نسخه صوتی کتاب در طاقچه موجوده و من نسخه الکتریکی کتاب رو خوندم و لینک مطالعهاش در طاقچه به این آدرسه: https://taaghche.com/book/136375 #چالش_کتابخوانی_طاقچه</description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 23:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-r2fsnz3mweam</link>
                <description>آرامش گمشده و رویای دیرینه همه ماست! مگه غیر اینه که تمام تلاش‌هامون در نهایت اگه به آرامش فکری و جسمی نرسه از نظرمون پوچ و بی‌معنیه؟! و خب چه وقتی بهتر از اردیبهشت؛ عروس ماه‌های سال برای خوندن کتابی در این راستا! اگه بخواهم خیلی کلی بحث کنم خوندن اکثر کتاب‌ها برای من ناخودآگاه این پیامد رو به همراه داره. رهایی چندساعته و بدون استرسی از دنیای شلوغ این روزها در آغوش کتاب‌ها و در نتیجه آرامش! شاید بعضی‌ها با خوندن کتاب‌های روانشناسی و توسعه‌فردی آروم بشن و به آرامش برسن اما برای من از قضا کتاب‌های داستانی این جنبه رو پررنگ‌تر دارن که ذهنم رو آروم کنن اما برای این چالش تصمیم گرفتم این‌بار یک کتاب غیرداستانی رو انتخاب کنم. اسم &quot;آلن‌دوباتن&quot; و عنوان اصلی کتاب &quot;آرامش&quot; و حیطه موضوعی‌اش یعنی &quot;مدرسه زندگی&quot; دلایل کافی بودن که این کتاب رو برای چالش اردیبهشت انتخاب کنم. از طرفی این کتاب حجم کمی داره و خوندنش وقت زیادی ازتون رو نمیگیره و البته بعد از خوندن کتاب به این نتیجه رسیدم که انتخاب مناسبی بوده و واقعا آلن‌دوباتن بدون پرگویی و اضافه‌گویی زده به قلب هدف! برامون آرامش و اهمیت اون رو تعریف نکرده! چون قطعا این چیزی نیست که کار ما رو راه بندازه! بلکه همه ما در این دنیای شلوغ و پر از اضطراب میدونیم گمشده‌مون چیه و چرا! پس خیلی رک و پوست‌کنده رفته سر اصل مطلب! چطور به آرامش برسیم! فکر می‌کنم از جای خوبی هم شروع کرده! از روابط عاشقانه و روابط جنسی. چیزی که در دنیای امروز برامون امری اجتناب‌ناپذیره و دیگه فقط ازدواج امری برای تولیدمثل یا ادامه نسل نیست! بلکه یکی از مهم‌ترین انتخاب‌های ما در راستای پیدا کردن شادی و اوقات خوبه اما اغلب فکر میکنیم این امری غریزی و غیرقابل آموزشه که خود به خود پیش میاد، جلو میره و ساخته میشه! غافل از اینکه ازدواج دقیقا مثل مسائل هنری کلاسیک و مهندسی پر از جزئیات و ریزه‌کاری‌هایی هست که رعایت نمیکنیم و در نتیجه یکی از بزرگترین مامن‌های آرامش رو از خودمون دریغ میکنیم! حرف‌های دوباتون در این بخش برای من جذاب، آموزنده و نو بود! به‌طوری که احساس کردم آره! خودشه! علت اینکه روابط عاشقانه‌ اکثر ماها کار نمیکنه همین فرضیه‌ای هست که دوباتون سعی میکنه پیرامونش بحث و راهنمایی کنه. تقابل نگاه رمانتیک و کلاسیک و ترجیح اغلب ما به داشتن دیدگاه رمانتیک حال آنکه احتمالا نگاه کلاسیک بسیار کارگشاتر و موثرتر هست.در ادامه دوباتون از موارد اجتناب‌ناپذیر دیگه دنیای امروز مثل کار، ادب، همکاران، شکیبایی، بلندپروازی و ... حرف میزنه که خیلی جاهاش واقعا احساس میکردم چه خوب! دقیقا دست گذاشت روی همون معضل فکری همیشگی من که حتی فکرش هم نمی‌کردم راه‌حلش این‌قدر ساده باشه! بله! خوبی قلم دوباتون همینه که فقط مشکل رو شرح نمیده بلکه اغلب راه گذار از اون رو هم نشون میده و کمک میکنه شفاف‌تر و واقع‌بینانه‌تر با خودت و چالش‌هات روبه‌رو بشی.دوباتن در بخش اول کتابش با دیدگاه فلسفی ساده و روانی از روابط، افراد دیگر و کار سه بخش جدایی‌ناپذیر زندگی انسان امروز و چگونگی دست‌یابی آرامش در این حوزه‌ها حرف میزنه و سپس در بخش انتهایی کتابش با دیدی هنری به سرچشمه‌های آرامش از دید خودش یعنی نگاه، صدا، مکان، زمان و لمس می‌پردازه. خوندنش آروم‌کننده و به فکر فروبرنده و جالبه.‌ قطعا از بین نوشته‌هاش نکاتی هست که تاحالا بهش توجه نکرده بودید اما فکر میکنم رعایت کردنش بتونه راهی تازه‌تر در پیچیدگی‌های ذهنی‌مون در جست‌و‌جوی آرامش باز کنه.من خودم زیاد کتاب‌های روانشناسی و این سبکی نمیخونم و همین‌طور که گفتم یکی از علت‌های اصلی‌ام برای انتخاب این کتاب حجم مناسبش بود که خسته‌ام نکرد و بهم چیزهای جدیدی هم اضافه کرد. نمیدونم خوندن این کتاب برای کسانی که ژانر روانشناسی و توسعه فردی مورد‌علاقه‌شون هست هم به اندازه من مفید خواهد بود یا احتمالا تکراری میشه براشون و حرف‌های این کتاب تکرار مکررات. اما حداقل میتونم به کسانی که دنبال یه کتاب کوچک، کم‌حجم و همه‌فهم در سودای آرامش هستند پیشنهادش کنم. امتیاز من به این کتاب هم سه از پنج خواهد بود.لینک مطالعه این کتاب به صورت الکتریکی در طاقچه:  https://taaghche.com/book/53991 #چالش_کتابخوانی_طاقچه</description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 23:37:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: شاید عروس دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xhrxst5lhnjl</link>
                <description>&quot;شاید عروس دریایی&quot; یک رمان نوجوانه به این معنی که شخصیت اصلی کتاب یک نوجوان دوازده ساله است و ماجرای اصلی کتاب در مدرسه و حول چالش‌های دوران بلوغ رخ میده اما این چیزی از ارزش خوندنش برای بزرگسالان کم نمیکنه اتفاقا اونا چون این دوران رو رد کردند و احتمالا خاطرات مشابه‌ای رو تجربه خوندنش براشون لذت‌لخش‌تر هم خواهد بود.اولین چیزی که منو به خوندن این کتاب ترغیب کرد طرح جلدش بود. یه طرح جلد آبی با یه تصویر رویایی و خیال‌انگیز که این رو القا میکرد این کتاب از همون کتاباست که به کمکش روحت میتونه مثل طرح جلد کتاب باهاش پرواز کنه! و بعد جمله‌ای که در توصیف این کتاب در یکی از سایت‌های فروش کتاب دیدم: &quot;کتابی برای عشق و امید!&quot; اما مطمئن نبودم بخواهم نسخه کاغذی کتاب رو بخرم یا نه؟! که خوشبختانه طاقچه نسخه الکتریکی رو داشت و منو از این چالش نجات داد! احتمالا همه ما در دوران مدرسه به خصوص دوران راهنمایی جایی که دیگه نه بچه هستی! و نه بزرگسال! عضو یکی از این سه گروه بودیم: یا از اونا که خیلی ساده و غرق کتاب و علم بودند و از نظر بقیه غیرعادی و پخمه! یا از اونا که زودتر از موعد میخواستن وارد بزرگسالی بشن و گروه اول رو جز آدم حساب نمی‌کردند و احتمالا مسخره‌شون میکردن. :( یا گروه بلاتکلیفی بین این دو.این کتاب داستان سوزی هست که جز گروه اوله و دوست صمیمی‌اش که از مهدکودک با هم دوست بودن به تازگی داره به گروه دوم می‌پیونده و دیگه اونو به رسمیت نمیشناسه و چه چیزی مخصوصا برای یک نوجوان از این بدتر که دوست صمیمی‌اش رو از دست بده؟! کم‌کم چالش‌های سوزی بیشتر میشه و دوستش از یک دوست حتی به یک دشمن تبدیل میشه! سوزی سعی داره زشتی کار دوستش رو بهش یادآوری کنه اما اتفاقی می‌افته و دوستش در دریا غرق و فرصت آشتی برای همیشه از دست میره... یک خداحافظی ناتمام و غمگین توام با عذاب وجدان!‌داستان درباره نوجوان‌هاست اما کدوم بزرگسالی حتی اگه مستقیما با این مساله درگیر نبوده میتونه بگه درد طردشدگی یا خداحافظی‌های بدون انتظار و مقدمه رو تجربه نکرده؟! و این همون چیزیه که خوندن این کتاب رو برای رده‌های سنی بزرگسالان هم ملموس و خواندنی میکنه...نویسنده در طی داستان سعی میکنه با گسترش داستان حول سوزی و راه‌حلی که برای تسکین سوزش دنبال میکنه از دنیای ذهنی آدم‌ها، از محیط‌زیست و زیبایی‌هاش، از اهمیت عشق و درک آدم‌ها، عشق و امید بگه و به نظر من موفق بوده! گره داستان پیچیده نیست و حداقل آدمی به سن من :) (بیست و هشت ساله) انتظار یه اتفاق خارق‌العاده در پایان داستان رو نداشت اما روند ماجرا، رفتار تک تک آدم‌ها به خصوص بزرگسالان در مواجهه شدن با چالش سوزی و انگیزه‌ای که سوزی برای حل مشکلش داشت آموزنده، تسکین‌دهنده و امیدبخش بود. امید به اینکه وقتی چیزی رو از دست میدیم درسته که خیلی سخت اما متاسفانه! یا شاید هم خوشبختانه! زور زندگی همیشه بیشتره و باید یاد بگیریم رفتن‌ها، از دست دادن‌ها و حتی نپذیرفته‌شدن‌ها جزئی از فرآیند بزرگسالی و زندگی واقعیه و چاره‌ای جز پذیرش و ادامه نیست.خوندن کتاب رو به معلم‌ها بیشتر توصیه میکنم و امید دارم خودم هم معلمی شبیه معلم علوم سوزی باشم. چیزی که تجربه واقعی خود منم هست! و از قضا معلم علوم دوره راهنمایی‌ام همین‌قدر شگفت‌انگیز بود! (من همیشه اعتقاد داشتم این ما نیستیم که کتاب‌ها رو انتخاب میکنیم! بلکه کتاب‌ها هستند که ما رو انتخاب میکنن ؛) و خوندن این کتاب در این روزهای غمگین و پر از حسرت گذشته برای من مجدد این نکته رو بهم یادآوری کرد... ممنون ازت سوزی! ممنون ازت کتاب و شاید عروس دریایی! امیدوارم منم به زودی مثل سوزی با دنیای ذهنی خودم و رفتن‌ها و تنهایی‌هاش کنار بیام.)‌امتیاز من به این کتاب سه از پنجه و خوندنش رو به بقیه هم توصیه میکنم:#چالش_کتابخوانی_طاقچهلینک کتاب الکتریکی در طاقچه: https://taaghche.com/book/87893 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 15:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: دختری که به اعماق دریا افتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-rae6fvmemlb8</link>
                <description>برای آخرین ماه چالش کتابخوانی طاقچه و کتابی که در طبیعت اتفاق بیافته من کتاب دختری در اعماق دریا رو انتخاب کردم و به جرئت می‌تونم بگم بهترین کتابی بود که در سال ۱۴۰۱ خوندم. ژانر کتاب فانتزی و عاشقانه است اما اگه هدف آخرین چالش ماه طاقچه رو درست متوجه شده بودم در پاسداشت از طبیعت هیچ کتابی به اندازه این کتاب البته در خلال داستان و نه گل‌درشت و شعاری و خسته‌کننده به ما نشون نمیده خودخواهی و زیاده‌خواهی ما انسان‌ها با طبیعت بخشنده و زیبای اطراف‌مون چه کابوس‌ها و پیامدهای وحشتناکی رو باعث میشه!داستان از همون صفحه اول شروع میشه؛ افسانه‌ها میگن فقط عروس واقعی ایزد دریاهاست که خشم اون رو فرو می‌نشاند و ... ما از همون پاراگراف اول پرتاب میشیم به دل افسانه‌ها و باورها و داستان‌های جذاب شرقی. شاید هیچ‌کس به اندازه ما شرقی‌ها به قدرت و جادوی افسانه‌ها و قصه‌ها باور نداشته باشه و هزار و یک شب که مادر همه داستان‌هاست و ریشه در شرق داره گواه این مطلب باشه و کتاب دختر دریا هم در ادامه همون باور و نیاز قوی شرقی‌ها به داستان‌ها نوشته شده. قهرمان قصه ما نه زیباست و نه مهارت جادویی و خاص جالب توجه‌ای داره و در طی داستان بارها به این نکته اشاره میشه اما اون به معجزه قصه‌ها باور داره و میدونه هیچ جادو و قدرت و نیرویی بالاتر از کلمات نیست! و البته که همین جادو هم در آخر یک کابوس وحشتناک و تلخ صدساله رو پایان میده و نه تنها انسان‌ها که حتی خدایان رو هم نجات میده! بی‌نظیر نیست؟! مخصوصا برای کسانی که عاشق کتاب‌ها هستند این بخش از داستان یه جلوه درخشان دیگه داره! کتاب خوندن، قصه گفتن، قصه شنیدن نه تنها کار بی‌فایده‌ای نیست که حتی معجزه خدایانه! حتی اگه تو طبق استاندارهای جامعه‌ات نه زیبایی و نه مهارت خیره‌کننده‌ای داری!توی خیلی از صفحات کتاب، وقتی شخصیت اصلی درباره خدایان و ایزدها حرف میزنه(این بخش پررنگ و مهم باورهای شرقی‌ها از دیرباز تا همین امروز) من خودم رو میدیدم؛ خود مایوس و ناامید و خسته‌ام که گاهی حس می‌کنم حتی خدا(یان) هم فراموشش کردن. و البته خیلی وقت‌ها خدایان قصه هم جوابی نمیدن! و اجازه میدن شخصیت اصلی قصه با شهامت گلایه‌هاش از نیروهای مافوق‌بشری رو بیان کنه اما نویسنده با هوشمندی تمام در فصل‌های بعد داستان بهمون زیرپوستی درباره سکوت و بی‌تفاوتی خدایان کد و سرنخ و دلیل میده.نکته درخشان دیگه داستان، تسلیم نشدن، دویدن و تلاش کردن و باور به این نکته که سرنوشت چیز از قبل مقدر شده‌ای نیست بلکه این خود ما هستیم که بهش شکل میدیم هست. من خیلی خیلی این بخش ماجرا رو دوست داشتم. چون دیدگاه اغلب ماها طی سالیان به درست یا غلط بر جبری بودن سرنوشت‌مون رقم خورده اما این کتاب به یادمون میاره ما انسان‌ها اون‌قدرها هم بی‌اراده و ضعیف نیستیم و حتی تصمیم‌ها و انتخاب‌های کوچک هم میتونن سرنوشت‌ساز و تغییرآفرین باشن و چه خوب اگه ما هم به جای تسلیم و پذیرفتن یه سرنوشت تلخ که خلاف رویاهامون هست تا جایی که میتونیم برای آنچه که رویامونه بجنگیم و بدوییم!کتاب آموزنده و یادآور فرهنگ ایثار، فداکاری و خانواده‌دوستی و محبت شرقی‌ها هم هست. اونم به شکلی لطیف و باورپذیر. به شخصه این قسمت ماجرا هم دلم رو گرم کرد! درسته که فقط یه کتاب تخیلی بود! اما حالا بخش قصه‌دوست وجودم بهم دلداری میده حتی افراد درگذشته‌ای که دوستشون داریم هم بعد از مرگشون مواظب ما هستند...‌و اما ماجرای کتاب! سال‌هاست طبیعت بر مردم خشم گرفته و هرسال طوفان‌های شدید دریایی جان و مال مردم رو تهدید میکنه. مردم برای آرام کردن خشم طبیعت و ایزد دریاها هرسال زیباترین دختر رو به دریا به عنوان عروس پیشکش میکنند. این دخترها گاهی از روستاهای کوچک و گاهی حای از پایتخت انتخاب میشن اما طبیعت فقط یک سال آرومه و سال بعد باز همون آش و همون کاسه! افسانه‌ها میگن روزی که عروس واقعی دریا به ملاقات ایزد دریاها زیر آب بره این خشم و ویرانی تمام میشه. امسال نوبت شین زیباترین دختر روستاست که تقدیم دریا بشه اما شین خودش قبلا عاشق شده! عاشق برادر مینا. عشقی ممنوعه و در لحظاتی آخری که قراره به دریا انداخته بشه نمی‌تونه سرنوشتی که بهش دیکته شده رو بپذیره و پسری رو که دوست داره در آغوش می‌کشه! چیزی که خلاف قوانینه! و اژدهای ایزد دریاها که برای بردن عروس دریاها اومده رو خشمگین می‌کنه. مینا دختری که عاشق برادرشه؛ همون برادری که شین عاشقشه به خاطر برادرش فداکاری می‌کنه و با جلب توجه برای اژدها خودش رو به جای عروس مقدر شده به دریا تقدین میکنه و از اینجا یک سفر مهیج، جذاب، پر از موجودات جادویی مثل اژدها، پر از باورها و افسانه‌های شرقی، پر از خدایان جذاب و جنجالی و پر از شخصیت‌های خواندنی آغاز میشه! ترکیبی که من رو یک شب تا صبح یک‌نفس بیدار نگه داشت تا کتاب رو تمام کنم و به معنای واقعی کلمه علاوه بر جذابیت آموزنده هم بود! با یک پایان شیرین که البته برای یک ایرانی محبوس در بحران دیگه خیلی دراماتیک بود و شاید اگه کمی تلخ‌تر بود بهتر بود. ؛) شوخی کردم! واقعا پایانش هم میتونه جز نقاط قوتش باشه مخصوصا اگه دلتون یه داستان گرم و شیرین می‌خواهد وسط مصیبت‌هاتون این کتاب خود خودشه!از خوندن این کتاب واقعا راضی‌ام! بهش پنج ستاره میدم! و بله! البته که به بقیه هم پیشنهادش میکنم! عشق داره، جادو داره، ماجراجویی داره، قهرمان نوجوان و زنانه داره، تجلیل از دوستی و فداکاری و تلاش و شجاعت داره و خب چی از این بهتر! سالم به رنگ دریا تموم شد و از کتاب‌هایی بود که طعم خوشش حالاحالاها زیر زبونم می‌مونه.لینک خواندن کتاب در طاقچه: https://taaghche.com/book/140543 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 18:48:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: معجزه‌های خواربارفروشی نامیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7-xi8ugyj3nvsi</link>
                <description>اعتقاد من حالا خیلی وقته اینه ما نیستیم که کتاب‌ها رو انتخاب میکنیم بلکه کتاب‌ها هستند که ما رو انتخاب میکنن و خب معجزه‌های خواربار‌فروشی نامیا یه بار دیگه اینو به من ثابت کرد؛ کتابی که درست همون‌وقتی از راه رسید که بهش احتیاج داشتم. کتابی که باید اعتراف کنم تحت تاثیر فضا و جوی که براش ایجاد شده بود و خیلی‌ها ازش تعریف کرده بودن تصمیم گرفتم بخونمش و خب حتی شاید تا حدود یک‌سوم ابتدایی کتاب هم نظرم این بود که نه! این کتاب کتاب من نبود! یه سری روایت بی‌ارتباط به هم و کلیداسرارطور :) که به‌شدت منو یاد کتاب &quot;پیش از آنکه قهوه سرد شود&quot; انداخت اما از یه جایی به بعد جادوی این معجزه‌فروشی منو هم مسحور کرد! و به شدت دوست داشتم بدونم سرانجام سه دله دزدی که یه شب بعد از سرقتی ناموفق به یه مغازه متروک خواربارفروشی پناه میبرن اما به زودی متوجه میشن به نوعی در یک پل ارتباطی بین گذشته و زمان حال گیر افتادن و دارن در اتفاقاتی دخیل میشن که در واقع هنوز رخ نداده! و حدود سی‌سال بعد محقق میشن رو تجربه می‌کنن! یه ایده بکر و خواندنی و هیجان‌انگیز و یه موضوع همیشه محبوب برای من، سفر در زمان و دنیاهای موازی و پیامدهای حتی حرف‌ها و تصمیم‌های کوچک و بی‌اهمیت در لحظه که نه تنها سرنوشت خودت که حتی نسل‌های بعد از خودت رو هم میتونی تغییر بده! این ایده میتونه دستمایه یه رمان هیجانی و جنجالی باشه اما زیبایی نامیا به خاطر هیجانش نیست. چون از نظر من یه رمان آروم و متین بود :) بلکه به‌خاطر خط‌سیر ارتباطی داستان‌ها که در صفحات پایانی با یه نقطه اوج درخشان به خوبی تکمیل میشه هست و شاید بشه گفت حتی اگه در ابتدا جذب داستان نشدید تا پایان صبور بمونید تا نویسنده خوش‌ذوق ژاپنی شما رو مسحور کنه. *_*‌زبان کتاب کاملا صمیمی و مکالمات به زبان محاوره نوشته شده و خوندنش آسان، روان و بدون پیچیدگی خاصی رخ میده و به سرعت جلو میره. من قبلا تعریف این نویسنده رو با کتاب‌های جنایی و معمایی‌اش و پایان‌های غافل‌گیرکننده شنیده بودم اما فکر میکنم این کتاب نشون داد در ژانرهای دیگه هم میتونه موفق باشه.‌کتاب جملات منتخب و زیبا هم کم نداره و خیلی‌وقت‌ها حداقل برای من این شکلی بود کتاب رو ببندم و بگم اوووه! چه‌قدر شبیه به من!‌من قطعا این کتاب رو به بقیه هم توصیه میکنم و امتیاز خودم هم برخلاف تو ذوق خوردن اولیه‌ام اما در نهایت پنج از پنجه و فکر می‌کنم کسانی که کتاب‌هایی با موضوع سفر در زمان یا اهمیت لحظات و چگونگی شکل گرفتن تقدیر و سرنوشت براشون جالبه از خوندن کتاب لذت خواهند برد و البته اگر کتاب‌هایی مثل کتابخانه نیمه‌شب یا پیش از آنکه قهوه سرد شود رو دوست داشتید خوندن این کتاب براتون به طور ویژه‌تری دلچسب خواهد بود.‌با تشکر از طاقچه که خیلی زود نسخه الکتریکی این کتاب رو موجود و امکان خوندنش رو از طریق الکتریکی فراهم کرد.لینک نسخه الکتریکی: https://taaghche.com/book/140345 و در نهایت با همون مفهومی که نوشته‌ام رو شروع کردم به پایان میبرم این کتاب‌ها هستند که اکثر مواقع ما رو انتخاب میکنن! بهشون اعتماد کنید و فرصت بدید!</description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 23:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: مجموعه کتاب‌های هری‌پاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-zd50ftnknjbo</link>
                <description>نوشتن از محبوب‌ترین کتاب و کتابی که در واقع منو وارد دنیای جادویی کتاب‌ها کرد در عین‌حال که لذت‌بخشه اما سخت هم هست چون میترسم نتونم عمق عشق و علاقه‌ام به دنیای جادویی هاگوارتز، هری‌پاتر و دوستانش و تک‌تک نشانه‌ها و ریزجزئیات کتاب رو بیان کنم! همه ما قطعا روزهایی بوده که دلمون از این دنیای معمولی به تنگ اومده و دوست داشتیم کاش جای دیگری بودیم از جنس جادو که رویاها و آرزوهامون این‌قدر سخت برآورده نمیشد! این ایده جذاب در کنار یکی از چالش‌های همیشگی بشر یعنی مساله خیر و شر اساس خلق دنیایی جادویی توسط یه نویسنده جادویی به نام جی‌کی‌رولینگه! البته دنیای جادو هم برخلاف اون تصور اولیه که هرچی بخواهی با بی‌دی‌بو بی‌دی‌بو بی‌دی‌بو برآورده میشه نیست! و اونجا هم اصول و قانون‌های اولیه‌ای وجود داره که طبق اون شما اجازه استفاده از چوب‌دستی و جادو کردن رو دارید و خب مثل دنیای واقعی هم آدم بد داریم در این جریان هم آدم خوب! شخصیت اصلی کتاب‌ها همین‌طور که از اسم مجموعه معلومه هری‌پاتره! :) پسری که در یه شرایط نابرابر با خانواده خاله‌اش زندگی میکنه و زندگی اصلا جالبی نداره! اما کم‌کم و با بیشتر شدن خرابکاری‌های ناخواسته‌اش براش جغدهایی عجیب غریب نامه‌هایی رو می‌آرن که احتمالا آرزوی هر نوجوونی هست! شما غیرعادی نیستید فقط در جای نادرست قرار گرفتید و حالا دعوت شدید به جای درست! مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز! هری هم مثل ما اولش جا میخوره که یعنی چی؟! و خب این موضوع که هری هم مثل ما قبلا از دنیای جادو که دقیقا موازی با دنیای غیرجادویی در جریانه باعث میشه که دست نویسنده باز باشه برای توصیفات زیبا از تک‌تک‌ جزئیات شگفت‌انگیز یه مدرسه جادویی! جادوگران برای خودشون بانک مخصوص، بیمارستان مخصوص، مدرسه مخصوص و حتی وزارت‌خونه مخصوص دارن و شما در طی هفت جلد این کتاب به مرور با تک‌تک این مکان‌های شگفت آشنا میشید! درسته که کتاب به نام هری‌پاتر مشهوره اما در واقع هری بدون دوستان صمیمی‌اش یعنی هرماینی و رون هیچه! (طرفداران هری منو ترور نکنن صلوات!) و آدم بده ماجرا هم فردی هست که از جادو در جهت اهداف شوم و پلید یا به عبارتی جادوی سیاه استفاده می‌کنه! و به ولدمورت معروفه! البته ولدمورت گفتن به این راحتی نیست! در واقع تا سال‌ها نام ولدمورت نام ممنوعه دنیای جادو بوده، چون پلیدترین آدمی هست که دنیای جادو به خودش دیده و در تمام سال‌هایی که در قدرت بوده آدم‌های بی‌گناه زیادی رو به کام مرگ فرستاده و به بدترین نحو شکنجه و تنبیه کرده! و دوتا از اون افراد بی‌گناه هم پدر و مادر هری ماجرا ما هستند و این‌جا نقطه تلاقی سرنوشت هری‌پاتر و ولدمورت یا لردتاریکی یا اسمشو نبره! (اینکه شما به چه اسمی صداش کنید کاملا بستگی به جایگاه خودتون و باورهاتون در دنیای جادو داره! من چون از مججوعه کتاب‌های هری‌پاتر شجاعت یاد گرفتم :) الان دیگه نمی‌ترسم و کاملا با صدای بلند اسمشو میبرم! ولی هیچ‌وقت یادم نمیره وقتی یازده دوازده ساله بودم و اولین بار هری‌پاتر میخوندم تا آخرای جلد دوم حتی فکر کردن به ولدمورت هم میترسوندم! دی :D ) اما ولدمورت چطور نابود شد؟ هری چطور به مدرسه جادویی راه پیدا کرد؟ چه چالش‌هایی پیش روی خودش و دوستاشه!؟ باقی آدم‌ها و موجودات جادویی مثل جن و اژدها و غول و روح و کلی جک و جونور منحصر به فرد رو فقط و فقط باید اصل کتاب‌ها رو بخونید تا حظش رو ببرید! تاکید می‌کنم کتاب‌ها و نه فیلمش رو! چون توی فیلم اصلا خیلی از جزئیات کار نشده! من عاشق قلم جادویی جی‌کی‌رولینگ شدم و اون بود که منو وارد دنیای قشنگ کتاب‌ها و کلمات کرد! این‌روزها بیست و هشت ساله‌ام(باورم نمیشه!) و دیگه خوندن ژانر فانتزی و جادویی برام سخته چون انگار با گذر از نوجوونی اون روح پررویا و جادویی‌ام هم توانایی‌هاش رو از دست داده اما هنوز هم که هنوزه منتظر اون جغدی هستم که قراره برام نامه دعوت به هاگوارتز رو بیاره! داستان زندگی خود جی‌کی‌رولینگ هم خیلی خواندنی هست؛ مجموعه داستان‌های هری‌پاتر واقعا برای اون جادو کرد و اونو از زنی تنها و افسرده و بی‌پول به چهره‌ای شناخته شده و ثروت‌مند تبدیل کرد. هرچند بعدها حاشیه‌هایی ایجاد شد و از محبوبیتش کاسته و حتی بعضی طرفدارها خوندن آثارش رو تحریم کردند اما هنوز یه گوشه از قلب منو به عنوان نویسنده محبوب در اختیار داره.باورم نمیشه این نوشته رو دارم به پایان میبرم و از خانواده شگفت‌انگیز ویزلی، نوئل، دامبلدور، هاگرید، پروفسور اسنیپ و مک‌گوناگال و خیلی‌های دیگه حرف نزدم ولی اینو بهتون بگم که در طی کتاب‌ها شما با کلی شخصیت آشنا میشید که هرکدوم زندگی مستقل و گذشته عجیبی داشته و یه شخصیت‌سازی بی‌نظیر! خواهش میکنم تا پایان مجموعه درباره هیچ‌کدوم قضاوت نکنید! شاید نه خوب‌ها اون‌قدر خوب باشن و نه بدها اون‌قدر بد!بعد از خوندن هری‌پاتر مشتاقانه تمام کتاب‌های بعدی رو هم که رولینگ درباره جزئیات کتاب نوشته بود مثل تاریخ جادوگری، کوئیدیچ، گیاهان جادویی، حیوانات شگفت‌انگیز و ... هم خوندم و هنوز مزه جادویی‌اش زیر زبانمه!طاقچه جلد اول این کتاب رو به صورت صوتی عرضه کرده و احتمالا برای شما هم مثل میلیون‌ها طرفدار دیگه، همون صفحات اول کتاب دروازده ورود به دنیایی جادویی هست که هیچ‌وقت فراموش نخواهد شد! https://virgool.io/p/zd50ftnknjbo/%C2%AB%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AFhttps://taaghche.com/audiobook/71238 احساسم اینه که با تمام تلاشم باز نتونستم عمق شگفتی این کتاب‌ها رو بیان کنم! و احتمالا این نوشته‌ها بارها ویرایش خواهد شد! :) https://taaghche.com/audiobook/71238 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 23:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتابخانه نیمه‌شب</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-a3b7suzce0jd</link>
                <description>برای آدمی که سی و چندساله است، استعدادهاش در علم و هنر و ورزش رو تلف کرده، در روابط عاطفی و خانوادگی‌اش شکست خورده و حالا به عنوان آخرین تکیه‌گاه کار و محل درآمدش رو از دست داده و از قضا تنها همدمش که یک گربه است رو هم همون‌شب از دست داده زندگی احتمالا خیلی ناجوان‌مردانه و خسته‌کننده است و اگه به این نتیجه برسه که بود و نبودش برای کسی فرقی نداره احتمالا چیز عجیبی نیست اما اگه یک دانشمند درجه اول رشته علمی موردعلاقه‌ات باشی، یک خواننده مطرح و پرطرفدار جهانی، یک ورزشکار مدال‌آور در سطح جهانی، اگه با کسی که دوستش داری ازدواج کرده باشی یا هنوز خانواده‌ و دوست صمیمی‌ات رو در کنار خودت داشته باشی چی؟! فکر می‌کنی اون‌موقع زندگی در عالی‌ترین درجه خودش پیش میره؟! شاد و راضی و در اوجی؟! نورا دختریه که از نظر خودش به آخر خط رسیده، نبودش توی این دنیا بهتره و دیگه هیچ امید و انگیزه‌ای برای جلو بردن زندگی‌اش نداره پس با نوشتن یک نامه کوتاه برای همیشه از زندگی خداحافظی می‌کنه و خودش را می‌کشه اما بعد از باز کردن چشماش برخلاف انتظار توی بهشت یا جهنم بیدار نمیشه بلکه توی یک کتابخانه بیدار میشه... یک کتابخونه بی‌نهایت! با بی‌نهایت زندگی! زندگی‌هایی که متاثر از حسرت‌هاشه و حالا فرصتی برای تجربه کردنش... نورا افسرده و غمگین توی این زندگی‌های بی‌نهایت خوش‌حال‌تره؟! البته اون فرصت زیادی نداره و کتابخونه با زودی نابود میشه... نورا برای خیلی از ماها آشناست! حرف‌هاش، افکارش، حسرت‌هاش و افسوس انتخاب یک مسیر متفاوت و احتمالا همین دلیل کافیه که کتابخونه نیمه‌شب را به کتابی خواندنی برای هر سن و سلیقه‌ای تبدیل کنه به طوری که بهترین کتاب داستانی در سال ۲۰۲۰ به انتخاب کاربران گودریدز بشه.این کتاب پرفروش و خواندنی مت‌هیگ در قالب یک داستان پرکشش سفر میکنه به یکی از درونی‌ترین حسرت‌های شاید بشه گفت تمام انسان‌ها! حتی اگه از بیرون خیلی موفق و خوش‌بخت به نظر برسن. اگه مسیر دیگه‌ای انتخاب کرده بودم چی؟ آیا از شر آسیب‌ها و تروماهای این زندگی‌ام در امان بودم؟! و مت هیگ در پی جواب این سوال خیلی لطیف و کاملا غیرشعاری شما را با خودتون! خود الان‌تون! با تمام نقص‌ها و اشتباهات و خطاها و کمی و کاستی‌ها آشتی میده، گریزی می‌زنه به یکی از جذاب‌ترین نظریه‌های فیزیک یعنی جهان‌های موازی و نگاهی می‌اندازه یکی از اسرارآمیزترین سوالات بشر یعنی مرگ و خدا... هرچند نگاه مت‌هیگ ناشی از جهان‌بینی خاص خودشه که در دیگر آثارش هم نمود داره اما به قدری خوب و داستانی روایت‌اش می‌کنه که شما حتی اگه با نوع نگاهش موافق نباشید هم قطعا از روایت‌اش لذت خواهید برد.اگه از این کتاب لذت بردید بهتون پیشنهاد می‌کنم کتاب‌های دیگه‌ای در این زمینه مثل &quot;ماده‌تاریک&quot; و &quot;پیش از آنکه قهوه‌ات سرد شود&quot; رو هم مطالعه کنید. امتیاز این کتاب در گودریدز هم بسیار بالاست و من هم بهش چهار از پنج میدم و توصیه میکنم اگه هنوز نخوندینش توی برنامه مطالعاتی‌تون قرار بدید. از این کتاب ترجمه‌های متفاوتی در بازار نشر ایران موجوده که من ترجمه محمدصالح نورانی‌زاده رو خوندم و به‌نظرم کم‌نقص و کامل بود. این کتاب رو از طریق لینک زیر در طاقچه می‌تونید مطالعه کنید: «کتابخانهنیمهشب»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/95170 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 18:51:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کیمیاگر</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-ozhgaupj1vvr</link>
                <description>به طور کلی اگه بخواهم درباره پائولو کوئولو نویسنده مطرح و شناخته‌شده برزیلی یک چیز بگم اینه که اکثر کتاب‌هاش حداقل ارزش یک‌بار خوندن رو دارند! حتی اگه با جهان‌بینی و نگاه نویسنده به دنیا موافق نباشی در تک‌تک کتاب‌هاش لحظه‌هات و جمله‌هایی هست که روشن‌گر، پرامید و انگیزه‌بخش هست! البته این میتونه مثل یک تیغ دولبه عمل کنه و به همین دلیل خیلی‌ها پائولوکوئولو رو هم مثل الیف‌شاکاف نویسنده زردی میدونند و کتاب‌هاش رو کتاب‌هایی حاوی امیدهای واهی میدونند که خوندنش در سطح‌های پیشرفته کتابخوانی توصیه نمیشه اما من با این نظر مخالفم! اول که به نظر من هدف از خوندن هر کتابی در درجه اول باید لذت بردن ازش باشه و بعد هم چه‌کسی مشخص می‌کنه سطوح بالای کتاب‌خوانی کجاست؟! به هرحال چون من در چالش اول راه طاقچه برای بار دوم کتاب &quot;کیمیاگر&quot; رو خوندم و هم‌چنان مثل دفعه اول برام امیدبخش و زیبا بود به شما هم خوندن این کتاب رو توصیه میکنم!و اما داستان کتاب! میدونیم که کیمیا علم تبدیل فلزات بی‌ارزش به فلز باارزش طلاست و این کتاب هم روایت یک چوپانه که یک رویای تکرارشونده داره، رویایی دور و بعید که در مصر رخ میده حال آنکه جوان قصه ما ساکن اسپانیاست. همه ما از این رویاها داریم؛ رویاهایی که دست از سرمون برنمیدارن و از دید افرادی بیرون ماجرا دیوانگی و محال اند اما گاهی فقط باید پای در راه گذاشت تا خود راه بگه چطور میشه حتی محال‌ها رو تحقق بخشید... سفرهای دور و البته نه چندان آسان اما به‌گونه‌ای که در پایان بالاخره خودمون به زخم‌ها و تاول‌های کف پامون میتونیم بگیم: آره! ارزشش رو داشت! مس من در این سفر پرچالش طلا شد و اونچه که از نظر بقیه دیوانگی بود محقق شد! این کتاب حاوی توصیفات قشنگیه که گاهی جاها حالت عرفانی هم میگیره و من فکر می‌کنم خوندنش برای تمام کسانی که در مسیر دنبال کردن آرزو یا اهدافی هستند که برای بقیه نامرئی هست و برای خودشون به قدری پررنگ که خواب و خوراکشون رو گرفته بسیار الهام‌بخش و کمک‌کننده هست.من اولین دفعه این کتاب رو در نوجوانی خوندم و به همین دلیل فکر می‌کنم هدیه کردن این کتاب اگر در فامیل‌تون نوجوان ناآرومی دارید بسیار انتخاب به‌جایی خواهد بود! و البته به طور کلی هم کتاب‌های پائولو کوئولو به دلیل زبان ساده و داستان‌های ملموس‌اش برای شروع کتابخوانی پیشنهادات مناسبی هستند.خود پائولو هم داستان زندگی جالبی داشته و چون نوجوانی و جوانی یاغی‌طوری داشته من فکر می‌کنم کتاب‌هاش و از جمله همین کتاب &quot;کیمیاگر&quot; ش خارج از شعاره و هرکسی میتونه خودش رو با چوپان جوان و پررویای داستان همراه کنه. جالبه بدونید داستان کلی این کتاب در داستان‌های مولوی هم اومده و خود پائولو هم در سفری که به تهران در دهه هشتاد داشت این موضوع رو رد نکرد.امتیاز من به کتاب چهار از پنجه و خوندنش رو به بقیه هم توصیه می‌کنم.بهترین ترجمه این کتاب بعد از ترجمه آرش حجازی که دیگه در ایران چاپ نمیشه ترجمه حسین نعیمی از نشر ثالثه و شما از طریق لینک زیر در طاقچه هم میتونید به این کتاب دسترسی داشته باشید: «کیمیاگر»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/1014 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 23:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: غواص‌ها بوی نعناع میدهند</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%BA%D9%88%D8%A7%D8%B5-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-vdnvy9baphy0</link>
                <description>سرزمین ما روزهای غمبار و تلخ زیادی رو پشت سر گذاشته و برخی از این روزها محملی شدند برای یک همدلی و شور ملی برای تمام افراد این سرزمین فارغ از گرایشات و نظرات متفاوت اجتماعی، سیاسی و مذهبی‌شون. یکی از این روزهایی که هم‌چنان در خاطر من مونده روزی بود که اعلام شد پیکر ۱۷۵ غواص دست‌بسته ایرانی حاضر در عملیات پرحاشیه کربلای۴ شناسایی شده و به زودی برای تشعییع و خاکسپاری به وطن برمی‌گرده. دست‌های بسته و مظلومیت و نحوه شهادت این غواص‌ها چیزی بود که قلب خیلی‌ها رو به درد آورد و در مراسم تشییع‌شون میتونستی افرادی با تفاوت‌های بسیار اما یک‌دل با چشم‌هایی پر از اشک رو ببینی. شاید اونجا یکی از اولین جاهایی بود که من دلم خواست بیش‌تر و بیش‌تر از جنگ و آدم‌هاش بخونم و بدونم.‌ چون دی‌ماه یادآور عملیات کربلای۴ در دی‌ماه ۶۵ هم هست و همین‌طور عنوان کتاب برای من جالب و خوش‌بو و سبز! بود (بله کلمات هم به نظر من رنگ و بو دارند و از این نظر نویسنده در انتخاب اسم کتاب خوش‌ذوق بوده) من برای اولین ماه زمستون خوندن کتاب &quot;غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند&quot; که روایت داستانی از عملیات کربلای۴ با تکیه بر تجربیات و خاطرات بازماندگان اون عملیات هست رو شروع کردم.کتاب کم‌حجمی هست، قلم نویسنده خوبه و این‌که سعی کرده در قالب داستان یک اتفاق مهم این سرزمین رو روایت کنه ستودنی هست. (نویسنده کتاب خودش ادبیات داستانی خونده، تجربه حضور در جبهه داشته و در بنیاد حفظ و نشر ارزش‌های دفاع مقدس هم مسئولیت داشته و همین‌طور چندین کتاب دیگه هم درباره جنگ ایران و عراق نوشته که البته من نخوندم! اما به نظرم قلمش خوب و صمیمی اومد و شاید در آینده باقی کتاب‌‌هاش هم بخونم.) نکته مثبت دیگه درباره کتاب اینه که در آخر کتاب عکس‌هایی از عملیات، افراد حاضر در این کتاب و محورهای عملیات موجوده که این‌ها می‌تونه از نقاط قوت کتاب باشه اما به عنوان نقطه ضعف بخواهم بگم این کتاب اگه شما از قبل اطلاعاتی از عملیات کربلای۴ نداشته باشید چیزی بهتون درباره حجم، علت و رخدادهای عجیبش در اختیارتون قرار نمیده و یک چیزی که البته در خیلی از آثار دفاع‌مقدس منو آزار میده و اینجا هم تکرار شده اینه که تلاش میشه همه‌چیز حتی کمبودها و بی‌مسئولیتی‌ها در زیر معنویت و خلوص رزمندگان پوشانده بشه و این خب مورد پسند من نیست. من به شدت دلم روایت‌هایی واقعی‌تر با ذکر تمام کاستی‌ها و عواملی که باعث اتفاقات تلخ این کشور شد می‌خواهد. حتی پایان کتاب هم به نظر من با گره زدن شکست کربلای۴ به عملیات کربلای۵ به نوعی سعی در تطهیر و گذر از رخداد لو رفتن عملیات کربلای۴ به بهانه در نهایت پیروزی با ما بود داره.(البته که شاید در جنگ کلمه پیروزی چندان معنادار نباشه و دوم این‌که تمام این‌ها چیزی از عظمت و رشادت افرادی که تحت سخت‌ترین شرایط و با کم‌ترین امکانات خالصانه برای وطن‌شون ایستادگی کردند اما مجموعه‌ای از عوامل باعث شکست‌ و شهادت تعداد زیادی از اون‌ها شد کم نمی‌کنه.)امتیاز من به این کتاب سه از پنجه البته نظرم اینه اگه به طور کلی با اتفاقات کربلای۴ آشنا نیستید حتما بعدتر درباره این عملیات، اتفاقاتی که رخ داده، غواص‌های دست‌بسته و حتی حاشیه‌های سال‌های بعدش مطالب بیش‌تری مطالعه کنید. برای من این عملیات و خوندن از آدم‌هاش ترکیبی از غم، غرور و عشق به مجاهدان خالص این سرزمین و خشم و ناامیدی نسبت به کسانی که باعث چنین رخدادهای تلخی شدند بود.گویا این کتاب توسط دو نشر منتشر شده که یکی کتاب رو به صورت صوتی هم عرضه کرده اما من با توجه به شناخته‌تر بودن نشر شهیدکاظمی کتاب از این نشر رو توصیه می‌کنم. این ترجمه از طریق لینک زیر در طاقچه در دسترسه: https://taaghche.com/book/68372 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 23:46:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: ماجرای عجیب سگی در شب</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-flb7k05ricef</link>
                <description>نمیدونم آیا اوتیسم هم جز معلولیت‌ها حساب میشه یا خیر اما بالاخره با توجه به این‌که افرادی که با این عارضه درگیر هستند زندگی متفاوت‌تری نسبت به بقیه دارند من دوست داشتم برای آخرین ماه پاییز این کتاب رو مطالعه کنم.‌ البته نکته‌ای که وجود داره من از اول می‌دونستم این کتاب درباره یک فرد مبتلا به این بیماری هست وگرنه هیچ‌جای کتاب به این نکته اشاره نمیشه که شخصیت اصلی اوتیسم داره و اگه این رو ندونیم ممکنه برامون سوال پیش بیاد علت این همه دقت روی اعداد، حروف، صداها و حساسیت به اون‌ها چیه؟! من قبلا از طریق اینکه فرزند یکی از دوستانم به این عارضه مبتلاست همین‌طور مهاجرت خانم لادن طباطبایی بازیگر ایرانی به آمریکا که علتش رو رشد بهتر دخترش که درگیر اوتیسم هست بیان کرده بود برام اوتیسم چشم‌انداز عجیبی و دوری داشت. دورنمایه‌ای از نبوغ و البته بی‌حسی و بی‌میلی در مشارکت با باقی افراد جامعه و البته که وقتی توی اینستاگرام چندتا کلیپ دراین‌باره ببینی الگوریتیم هوش مصنوعی :) دیگه محتواها و صفحات افراد بیشتری رو در این زمینه مدام بهت پیشنهاد میده و این خوب برای من هم جالب و هم ترسناک بود. مشکلی (راستش نمیدونم لفظ مناسب برای خطاب کردن اوتیسم چیه، مشکل، بیماری، معلولیت، یا فقط تفاوت!؟) که طیف گسترده‌ای داره و میتونه از بی‌توجهی کامل تا مثل همین شخصیت اول داستان حرف‌زدن و درک‌کردن اما همراه با بی‌میلی رو شامل بشه. افرادی که می‌تونند مثل شخصیت اول داستان نابغه یا خیلی معمولی و شبیه افراد عادی جامعه باشند. به هرحال من چون قبلا چندین مطلب مرتبط با این بیماری خونده بودم خوندن این کتاب که دقیقا همون مطالب مثل دوست‌نداشتن لمس، کلافه شدن از صداهای زیاد یا واکنش به رنگ‌های خاص رو تایید می‌کرد برام جالب‌توجه می‌اومد و این‌که نویسنده موقع نوشتن به تمام این نکات دقت کرده بود.من خوندن نمایشنامه‌ها رو دوست ندارم و این کتاب هم تقریبا حالت نمایشنامه‌ داشت و این نکته برای من جذاب نبود اما گره داستان و روند ادامه و باز شدنش به نظرم خوب و با توجه به اینکه گویا کتاب در رده سنی نوجوان تعریف میشد حتی میشه گفت عالی بود.من به خوندن و دیدن کتاب‌ها و فیلم‌هایی که درباره افرادی با توانایی‌های عجیب ذهنی که اغلب با مشکلات روانی هم پیوند خورده مشتاق هستم مثل ذهن زیبا، خدمت‌کار و پروفسور و ... و این کتاب هم تم همون داستان‌ها و ماجراها رو برام داشت و از این نظر من دوستش داشتم و به افراد دیگه‌ای هم که به این موضوعات یا به ریاضی حتی :) علاقه‌مند هستند پیشنهاد میکنم. همین‌طور اگه احتمالا در اطرافیان‌تون فردی هست که اختلالات ذهنی داره یا با بچه‌ها سرو‌کار دارید به نظر من خوندن این کتاب میتونه براتون لذت‌بخش باشه. حجم کتاب کمه و البته در ابتدای کتاب هم چون حالت نمایشنامه داریم شخصیت‌ها معرفی میشن اما به طور کلی اون‌قدر زیاد نیستند که یادتون بره کی به کی و چی به چیه؟ :)ترجمه کتاب هم به نظرم خوب بود و طبق جلد کتاب گویا چندین جایزه هم کسب کرده.برای مطالعه این کتاب در طاقچه میتونید روی این لینک کلیک کنید: https://taaghche.com/book/61297 امتیاز من به این کتاب سه و نیم از پنجه.</description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 21:53:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: زندگی و زمانه مایکل ک</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%DA%A9-hbb1idvpsdvw</link>
                <description>چالش آبان ماه طاقچه انتخاب کتابی بود که برنده جایزه من بوکر شده باشه. من بوکر چیه؟ طبق اطلاعات ویکی‌پدیا جایزه‌ای که سالیانه به بهترین رمان انگلیس زبان اهدا میشه. طبق برنامه‌ ماه‌های قبل چالش من به دلیل مشغله‌های زیاد و فرصت کمی که برای مطالعه دارم با خودم قرار گذاشتم هرطوری هست در این یک‌سال همراه طاقچه باشم و چالش هرماه رو شرکت کنم ولو روزی یک‌صفحه کتاب بخونم پس برای پایبندی به این تصمیم هرماه کوتاه‌ترین کتابی رو که موجود هست انتخاب میکنم که هم از چالش جا نمونم و بالاخره یک تصمیمی رو تا انتها ادامه بدم و هم این‌که فرصت کتاب‌خوندن رو داشته باشم و برای این ماه کوتاه‌ترین کتابی که موجود بود این کتاب بود که برنده من‌بوکر سال ۱۹۸۳ هست، ۳۸ سال قبل! زمانی که من حتی نبودم و میدونی چیزی که در کتاب‌خوندن منو هیجان‌زده میکنه یکیش همونه! زمانی که تو حتی نبودی آدم‌های دیگه‌ای از چالش‌ها و قصه‌ها و گرفتاری‌هاشون ندشتن... و اما این کتاب! خب فکر کنم هنوز حتی با گذشتن شش‌ماه از شروع چالش هنوز اون‌قدر اول راه هستم که خوندن این کتاب علی‌رغم همه نقدهای مثبت بهش و مفاهیم عمیق و زیرپوستی که گویا در خودش جا داده از جمله ستایش آزادگی و آزادی و نفی رژیم استعماری به خصوص آپاراید در آفریقای جنوبی و برنده شدن جوایز مهمی مثل نوبل و من‌بوکر اما من رو جذب نکرد و من حتی با اینکه کتاب هم کم‌حجم بود مدام چک میکردم کی تموم میشه و بالاخره قلاب قصه که منو گیر می‌اندازه کجاست! که خب تا آخر قصه هم‌چنان برای من پیدا نشد! و فکر می‌کنم بهتر بود به کتاب‌های دیگه‌ای که روند داستانی و نقطه‌های فراز و فرودش بیشتره مثل وصیت‌ها و شیرفروش فرصت میدادم! چون هرچند تعداد صفحات بالاتره اما فکر میکنم شیوه روایتش باعث سرعت‌بخشی به مطالعه بشه برخلاف این کتاب که بااینکه صفحاتش کم بود اما چون منو جذب نکرد اما خوندنش خیلی طول کشید! (چون شخصیت اول کتاب مدام در نقاط مختلف داستان در پی اینه که درس زندگی کشف کنه حتی از خوردن یک کدو گفتم منم درس زندگی‌ای رو که از این کتاب گرفتم اعلام کنم! بله کیفیت همیشه مهم‌تره از کمیته!) وقتی کتابخوان حرفه‌ای باشی خب سخته به اثر برجسته و تحسین‌‌شده‌ای مثل این کتاب بگی دوستش نداشتم اما خوبی آماتور بودن همینه که با خیال راحت اونم همون اول یادداشت معرفی کتاب رک و پوست‌کنده میشه اعلام کرد من این کتاب رو دوست نداشتم! و امتیازم بهش از پنج دو هست. آیا به شما توصیه می‌کنم؟ اگه دنبال کتابی هستید که قصد دارید باهاش سرگرم باشید احتمالا نه!و اما خود کتاب. این کتاب در نسخه الکتریکی ۴۳۲ هست(نسخه چاپی حدود ۲۰۰ صفحه) در ۳۰۰ اول ما روایتی از یک زندگی رو میخونیم مثل اکثر آدم‌های دنیا. چطور به دنیا میان، روزمرگی‌هاشون رو چطور می‌گذرونن و افکار ساده‌شون چیه؟! بله اکثر ما آدم‌ها حاوی زندگی هیجان‌انگیز و پر از اهداف والا نیستیم و فقط زندگی‌مون خلاصه میشه در دویدن و دویدن برای یک لقمه نون! فیلم‌ها چون حتی ماجراهای عادی را با دور تند نشون میدن ممکنه حتی از همین نسخه‌های روزمرگی خطی هم یک روایت جذاب تحویل بدن اما خب من با این‌که همیشه طرفدار نظریه برتری کتاب‌ها به فیلم‌ها هستم اما در مورد چنیو کتاب‌هایی چون روند کنده و اتفاق شاخص و خاصی هم در طی قصه رخ نمیده ترجیح میدم که فیلمش رو ببینم تا ۳۰۰ صفحه این تلاش‌ها رو دنبال کنم، البته فرقی که اینجا هست اینه که شخصیت اول ماجرا اینجا به نوعی آزادگی حتی از غذا خوردن هم رسیده و دیگه به سختی گرسنه میشه و همین‌طور به دلیل رنج‌هاش میتونه خودش را با هر شرایطی تطبیق بده و بخوابه یا زندگی میکنه. (این همون نکته‌ای هست که در نقدهای مثبت ابن کتاب میبینید، تلاش برای ستودن آزادگی و اعتقاد و انسانی که به باورهاش پاینده و ... ولی خب من ترجیح میدم این تلاش‌ها رو در قالب روایت‌های جذاب‌تری دنبال کنم تا چیزی در سبک‌های این کتاب.) ۱۰۰ صفحه بعدی کتاب از زبان درمانگری روایت میشه که وظیفه تیمار مایکل رو بعد از اینکه دستگیر میشه به عهده داره و اینجا اون چیزهایی که کتاب به خاطرش تحسین شده رو بارها و بارها از زبان این درمانگر در ستایش مایکل میخونیم که خب بازهم خوندن پنج یا شش صفحه خطابه در باب اینکه مایکل چرا آزاده و حسرت‌انگیزه من دوست نداشتم. این بخش با فرار مایکل خاتمه پیدا میکنه و ۳۰ صفحه آخر هم به روزگار مایکل بعد از فرار آخرش اختصاص داره.یک نکته‌ای که من برای در این کتاب جالب بود که شخصیت اول کتاب در واقع هیچ‌کاره است، یک عمر سعی کرده سرش به کار خودش باشه و حتی جایی که فرصت این رو پیدا میکنه که به آشوب‌گران و قهرمانانی که اسمشون در تاریخ پررنگه(کی آخه داستان ما معمولی‌ها رو یادش میمونه؟! هیچ‌کس! اما اونا که جنجال میکنن و آشوب می‌آفرینند حتی اگه هیچ‌وقت موفق هم نشن به هدفشون برسن اما باز حداقل اسمی ازشون در گوشه و کنارهای صفحات تاریخ هست.) بپیونده باز میترسه و امتناع میکنه با اینکه دلش پر از شور کمک به اوناست اما حتی همین شخصیت هم که کاری به کار زندگی نداره توی فصل دوم ماجرا گیر بازی‌های جذاب زندگی می‌افته! و به عنوان یک فرد آشوبگر دستگیر میشه! (میبینی! تو حتی ممکنه هیچ‌کاره باشی و قصه ات معمولی باشه اما روزگار عاشق زدن ضدحال به حتی معمولی‌هاست!)چیز دیگه‌ای که میخواستم درباره این کتاب بگم اینه که نقدهای این کتاب، مایکل رو قهرمان اصلی و در واقع شخصیتی وارسته و آزاده معرفی میکنند اما مگه نه اینه که خود مایکل وقتی یک‌جایی از ماجرا فرصت دزدکی دید زدن مبارزان علیه وضع موجود(داستان در زمان جنگ‌جهانی روایت میشه) رو پیدا میکنه آرزو میکنه کاش یکی از اونا بود حتی شده در حد هیزم‌شکن‌شون؟! پس این آزادگی و وارستگی و عدم تعلق مایکل حتی به غذا و سرپناه شاید نه از بزرگی روحش که از ضعفش میاد. این‌طوری زندگی میکنه چون شهامت طور دیگه‌ای رو نداره! البته به طور کلی هم نمیشه گفت مایکل ترسو هست چون دوبار طی قصه از جاهایی که دوست نداره فرار میکنه و بارها حتی با همون ساده‌دلی‌اش علیه وضع موجود اعتراض میکنه(با خفت‌گیرها درگیر میشه، شهامت رسوندن مادرش به آرزوش رو نشون میده، با کسی که هیچکس حاضر نیست کمکش کنه همدلی میکنه و ...) پس شجاع هست اما نوع خاصی از شجاعت که در نهایت به پررنگ شدن خودش به عنوان یک انسان آزاده منجر میشه و نه نجات جمعی بقیه مثل مبارزان علیه حکومت و جنگ.نکته بعدی اینکه در طی کتاب فکر میکنم به‌ندرت اسم کامل شخصیت اول قصه آورده میشه(مایکل)و در باقی جاها در حد ک معرفی میشه... همین‌قدر بی‌اهمیت و البته نمادی!من خودم بعد از خوندن لین کتاب هرنقدی در باب این کتاب خوندم همگی گویا کپی‌پیست شده از یکجا و حاوی عبارات شاهکار، خیلی‌خوب، زیبا و جذاب بود اما خب دلم میخواهد نظر واقعی‌ام درباره هر کتابی بنویسم پس اگر این نقد یک نقد درست و حسابی و ژورنال‌پسند! مناسب یک شاهکار جهانی نیست امیدوارم با ایت دید بخونید که یک آماتور در خوندن شاهکارها نوشتنش! خدا رو چه دیدی! شاید هم یک‌روز دوباره وقتی بزرگ شدم! و این کتاب رو خوندم از نظر من هم یک شاهکار اومد!در ضمن من همیشه علاوه بر متن‌اصلی پیش‌گفتارها و مقدمه‌ها رو هم میخونم و نکات جالبی بعضا اونجا به نظرم میاد درمورد این کتاب هم هرچند خود کتاب رو دوست نداشتم اما این جمله توی مقدمه رو خیلی دوست داشتم درباره معجزه ادبیات! که همون دلیلی هست که به خودم قول دادم هرچی هم سرم شلوغ باشه و هرچی هم هیچی از شاهکارها نفهمم! بازم کتاب بخونم!این کتاب رو از طریق لینک زیر در طاقچه میتونید بخونید: https://taaghche.com/book/93152 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 21:49:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: دوستش داشتم</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-vjmmsumhf7wa</link>
                <description>اخطار!: پاراگراف اول این متن حاوی اسپویل کتاب ملت عشق است، اگه هنوز این کتاب رو نخوندید(که بعیده احتمالا ؛) ) یا به دلیلی اسپویل دوست ندارید از روش بپرید! وقتی کتاب &quot;ملت عشق&quot; خیلی مطرح و محبوب و به عنوان یکی از کتاب‌های خوب معرفی شد یکی از دلایلی که باعث شد من بعد از خوندن دوستش نداشته باشم این بود که پایان داستان بهم به طور ناخودآگاه این احساس دست داد که کتاب در پی توجیه مفهوم خیانت هست و به این علت دوستش نداشتم فارغ از این‌که اون تعدادی هم که خونده بودند و برخلاف موج رایج اون روزها دوستش نداشتند علت اون‌رو این بیان می‌کردند که داستان مولانا و شمس باید قوی‌تر روایت میشد و دلیل مخالفتشون کم‌تر خود داستان الا بود چیزی که برای من پررنگ‌تر بود و اتفاقا چهل قاعده و قانون شمس و مولوی و روایت‌های موازی دنیای قدیم رو دوست داشتم و چیزی که برام محل اشکال بود روایت‌های زمان حال بود.  (اگه این کتاب رو خونده باشید احتمالا متوجه منظورم میشید، در این کتاب قهرمان قصه زنی هست که شوهرش بهش خیانت کرده و در ادامه روند داستان به گونه‌ای پیش میره که در پایان ما بهش حق میدیم در حالی‌که که هنوز رابطه قبلیش رو رسما تموم نکرده اما با مرد دیگه‌ای هم وارد رابطه عاطفی و احساسی میشه... نمیدونم! شاید هم من پیاز داغش رو زیاد میکنم و چنین چیزهایی لازمه روابط دنیای جدیده اما به هرحال برای من خوشایند نبود!) حالا چرا دیدگاه خودم از کتاب &quot;دوستش داشتم&quot; را با کتاب دیگه‌ای شروع کردم؟! چون موقع خوندن کتاب &quot;دوستش داشتم&quot; هم همین احساس رو داشتم.پایان اسپویل! روابط عاطفی و احساسی ما انسان‌ها خیلی پیچیده است. در حالت عادی اگه از کسی بپرسید نظرت درباره خیانت چیه؟! مسلما جوابش اینه خیلی بده! مردی که با وجود زن و بچه میره دنبال زن دیگه‌ای خیلی نامرده! زنی که با وجود این‌که میدونه وارد زندگی مردی شده که متاهله خیلی نازنه! زنی که میدونه مردش خیانت کرده ولی به جای این‌که ترکش کنه پاش می‌مونه و اعتراف میکنه حتی با وجود خیانت شوهرش هنوز می‌خواهد ادامه بده خیلی زبون و ضعیفه! گفتن این حرف‌ها آسونه اما در واقعیت اگر داستان‌ها رو از جنبه دیگری دنبال کنیم و پای روایت مردی که خیانت کرده و رفته، مردی که خیانت کرده اما مونده، زنی که خیانت دیده اما مونده، زنی که عامل خیانت بوده و رفته و زنی که خیانت دیده بشینیم شاید درک پیچیدگی آدم‌ها برامون ساده‌تر میشه. این کتاب روایت زنی هست که عاشق شوهرش بوده، شوهرش هم عاشق اون بوده و دوتا بچه داشتند اما مرد قصه یک‌روز تصمیم می‌گیره بذاره بره پی معشوقه جدیدش! به همین سادگی... البته که مرد محکومه اما در ادامه داستان زن قصه با پدر شوهرش وارد یک مکالمه طولانی میشن که شالوده کل قصه تا پایانه و طی اون پدرشوهر ساکت و درون‌گرا و سخت و یخش که اصلا بهش نمی‌آد! برای عروسش از گذشته‌های خودش صحبت می‌کنه، از زمانی که اون‌هم در گذشته پاش لغزیده و دلش یک جای دیگه گیر کرده! روایت جذاب و گیرایی که هم عروسش رو متعجب می‌کنه و هم به ما به عنوان مخاطب ثانی  این احساس دست میده که واقعا آیا وقتی حتی وسط یک رابطه‌ایم و دلمون می‌لرزه، شجاعت اینه رابطه قبلی رو حفظ کنیم و رابطه جدید را تمام؟! یا برعکس... پدر شوهر اصلا روایت‌اش رو با همین سوال چالشی شروع میکنه که همیشه همه دلشون برای اونی که مونده و خیانت دیده می‌سوزه اما آیا تا به حال دلتون برای اونی که رفته هم سوخته؟! و بعد روایت خودش رو آغاز می‌کنه... چیزی که در پایان من دلم برای پدرشوهره یعنی کسی که خیانت کرده بود هم سوخت و دچار عذاب‌وجدان شدم درصورتی که از نظرم کسی که خیانت می‌کنه قابل دلسوزی نیست به این دلیل که خب خیانت از نظرم هیچ توجیه‌ای نداره اما این داستان کوتاه طوری بود که باز یادم آورد حتی خیانت ممکنه یک داستان کاملا سیاه یا سفید نباشه! (بابت این دیدگاه خوشحال نیستم فقط می‌خواهم بگم تاثیر قلم یک نویسنده خوب چه‌قدر میتونه باشه که حتی یک پدیده‌ای رو هم که از نظرمون بدیش مسلمه به چالش بکشه!)در کل من کتاب رو دوست داشتم، کوتاه بود، جملات کلیدی و به قول برخی دوستان کپشن‌های تلگرامی و اینستاگرامی اش :) زیاد و جالب بود. (مطمئنم جملات زیادی از این کتاب رو در قالب تکه کتاب این‌جا و اونجا خونده و شنیده‌اید حتی همون جمله معروف یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی‌پایان!) و ترجمه خوبی هم داشت. (من از نشر ماهی خوندم بنا بر این‌که تا اینجا هرچیزی از این نشر خوندم بد نبوده و تاحالا ناامیدم نکرده اما اطلاعی از ترجمه‌های دیگه این کتاب ندارم، به نظر نمی‌اومد متن اصلی هم چندان سخت باشه و مترجم‌های دیگه هم چالش‌های سختی براش ترجمه‌‌اش پیش روشون بوده... )یکی دیگه از کلیشه ضدکلیشه‌های کتاب (علاوه بر این‌که خیانت فقط یک داستان سفید یا سیاه نیست، البته همان‌طور که پاراگراف قبل گفتم بابت گفتن این جمله عذاب‌وجدان دارم! چون از نظرم قبلا و حتی حالا تا حدی کلا سیاهه خیانت! ) برای من این بود که کلیشه هرکی ساکت و سرد و یخه یعنی بی‌احساسه رو هم به چالش می‌کشه، بله آدم‌های زیادی هستند که کم‌حرف‌اند، درون‌گرا هستند، زیاد احساسات‌شون بروز نمیدن اما برخلاف تصور شما تمام حرکات، حالات و لحظه‌های خوب و بد شما را در خاطر دارند و می‌تونند براتون دوست‌های خوبی باشند.یک نکته دیگه که البته اونم ناشی از یک ذهنیت غلط یا درسته اینکه من کلا نظر مساعدی به مردهای فرانسوی نداشتم ؛))))))) و از نظرم طبق رمان‌ها و فیلم‌های قبلی اکثرا بی‌وفا بودند و این کتاب هم باز این ذهنیت رو تقویت کرد. دی :)))))))))) (الان که دارم این رو می‌نویسم واقعا خنده‌ام گرفته بابتش کانه حالا مردهای تمام ملیت‌ها رو می‌شناسم! اما چون بابت کوچک‌ترین نکته‌هایی که موقع خوندن هر کتاب به ذهنم می‌رسه هم شور و شوق دارم لازم دونستم این نکته اساسی رو هم ذکر کنم :) و یک نکته بی‌ربط دیگه امروز مطی‌حیدری اینفلوئنسر پرطرفدار ساکن فرانسه که شوهر فرانسوی هم داشت از شوهرش جدا شد. پس فاعتبروا یا اولی‌الباب :) )برای خوندن این کتاب نوشته آناگاوالدا با ترجمه ناهید فروغان در طاقچه می‌تونید از این لینک استفاده کنید: https://taaghche.com/book/54963 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Thu, 21 Oct 2021 21:04:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: هزار خورشید تابان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-jqqsossf6vsw</link>
                <description>خالدحسینی نویسنده نام‌آشنا و محبوبی هست، من هم اسم این نویسنده و کتاب‌هاش به‌خصوص بادبادک‌باز و هزار‌خورشید‌تابان را زیاد شنیده بودم اما فرصتی پیش نیامده بود که اون‌ها رو بخونم، از خالد‌حسینی تنها کتاب &quot;و کوهستان به طنین آمد&quot; را خونده بودم. داستان کتاب زیاد یادم نیست اما میدونم موقع خوندنش حالم خوب بود، قلم روان و جذابی داشت و دلم نمی‌اومد کتاب رو رها کنم به همین خاطر تقریبا میدونستم قلم این نویسنده منو ناامید نمیکنه؛ القصه! چند شب پیش میان اضطراب حاصل از نوشتن پایان‌نامه و خبرهایی که از تصرف دوباره افغانستان به دست طالبان و رسیدن نیروهای این گروهک به مرزهای ایران منتشر میشد دلم خواست یکی از کتاب‌های خالد حسینی رو که خودش پزشکی اصالتا افغانستانی اما ساکن در آمریکاست و در صفحات اجتماعیش هم هم‌چنان ریشه‌هاش نسبت به وطن رو حفظ کرده و مدام ابراز نگرانی میکنه نسبت به سرزمین مادری‌اش بخونم و چون چالش این ماه طاقچه هم کتابی با موضوع یک زن بودم و &quot;هزار خورشید تابان&quot; رو خوندم دوست دارم درباره این کتاب این‌جا هم بنویسم. همین اول امتیازم از این کتاب رو اعلام میکنم: ۵ از ۵ با قاطعیت! یک کتاب جذاب با محوریت دو زن. مریم و لیلا که ۱۹ سال با هم فاصله سنی دارند و از دو طبقه مختلف جامعه افغانستان هستند. مریم از طبقه سنتی و مذهبی و خانواده‌ای که حامیش نبودند و لیلا دختری از یک خانواده آزاد و روشن‌فکر افغان(که البته در ادامه قصه میبینیم باز هم ریشه‌های سنتی و مذهبی فرهنگ کلی جامعه دامن‌گیرش میشن) که دست سرنوشت اون‌ها رو به عجیب‌ترین شکلی که در جوامع مسلمان رخ میده اون‌ها رو به هم پیوند میده و یک رمان پرکشش، نفس‌گیر، اشک‌درآر و امیدبخش را خلق میکنه.داستان با قصه مریم شروع میشه؛ مریم حرامی(حرام‌زاده) است و داستان با همین عبارت تکان‌دهنده شروع میشه (و تو قطعا اگه ساکن کشور مسلمانی باشی بار منفی این جمله و تبعاتش رو خوب درک میکنی!)، در ادامه با مریم همراه میشیم، از آرزوهاش، رویاهاش و مقاومتش برای رسیدن به اون‌ها میخونیم. مریم حداقل برای ما ایرانی‌ها شخصیت غیرآشنایی نیست، خیلی از ما میتونیم در اطراف خودمون چندین و چند مریم رو که نقشی جز زن بودن، شوهر کردن و بچه‌دار شدن و در غیراین‌صورت بی‌مصرف! نامیده شدن ندارند رو نام ببریم.بخش بعدی کتاب با لیلا شروع میشه و در بخش‌های بعدی از چگونگی گره‌خوردن سرنوشت این دو زن و در آخر جدا شدن‌شون خواهیم خواند.و در خلال تمام این‌ها با لطافت و زیبایی قلم خالدحسینی با اوضاع و شرایط افغانستان در برهه‌های مختلف تاریخ معاصر، آداب و رسوم‌شون و یک نکته‌ای که برای من جالب بود شباهت زیاد سرنوشت قومی و فرهنگی و سرزمینی‌شون با ما ایرانی‌ها آشنا میشید و کیف خواهید کرد.این کتاب به خوبی نشون میده اون صحنه‌های فرار مردم افغانستان، رعب و وحشت زنان و ناامیدی مردان بعد از تصرف افغانستان به دست طالبان از کجا ریشه میگیره و این گروه تمامیت‌خواه به اسم دین تا چه حد میتونه بی‌رحم و جانی باشه. من بارها در طول خوندن این کتاب بغض کردم و دلم برای قهرمانان قصه مریم و لیلا عمیقا تپید، گریه کردم و البته در پایان دلم میخواست ایستاده به افتخار نویسنده کف بزنم، پایان‌بندی کتاب خوب بود و خب فکر میکنم خالد میخواست بگه امید حتی در دل تاریک‌ترین روزها هم بالاخره راه خودش را باز میکنه و پایان شب سیه سفید است! خلاصه که تلخ بود ولی قشنگ بود. (به قول اون دختربچه فالگیر توی سریال زخم کاری :) ). خطر اسپویل!البته حالا که طالبان دوباره به افغانستان حاکم شده باید از نویسنده پرسید تکلیف اون کسانی که از دل اون تاریکی بالاخره به امید رسیدند اما حالا دوباره باید به تاریک‌خانه برگردند چیه؟! بله این تفاوت کتاب و فیلم با واقعیته! توی کتاب‌ها میشه آخر شب سیه سپید باشه اما در واقعیت متاسفانه گاهی همیشه و همیشه شبه! صبحی در کار نیست، به‌هرحال به قول اون شاعر معروف دنیا مکان ماندن ما نیست بگذریم! این نوشته هم توضیح فلسفه دنیا نیست! بلکه معرفی کتاب هزار خورشید تابانه که به نظر من پایان‌بندی خوبی هم داشت و نقد این‌که چرا دنیا عادلانه نیست باشه برای یک یادداشت دیگه!پایان اسپویل!به طور کلی من این کتاب رو دوست داشتم و خواندن‌اش رو به بقیه قطعا توصیه میکنم. خودم علاوه بر اینکه از کتاب حظ کافی بردم قطعا در نگاه و طرز فکرم هم نسبت به مردم افغانستان و به‌خصوص مهاجران افغان تغییر ایجاد شد و این معجزه ادبیاته و قدرت قلم یک نویسنده! (دم خالد حسینی گرم واقعا که با کتاب‌هاش عجیب به کشورش ادای دین میکنه، کاش یک نویسنده ایرانی هم بود که دلسوزانه و به سبک خالد ما ایرانی‌ها را با نگاهی دوباره و نه اون تصور رایج و خیلی وقت‌ها اشتباهی که مردم دنیا ما رو به اون میشناسن به بقیه میشناساند.) اما خب بعدتر که نظر بقیه خوانندگان در گودریدرز یا دیگر شبکه‌های اجتماعی رو خوندم دیدم بعضی نقدها مثل اینکه نویسنده از عمد سرنوشت مریم رو اون‌طوری(اگه بگم چطوری اسپویله! به خاطر همین از لفظ اون‌طوری! استفاده کردم!) تموم کرد یا پیازداغ غم و غصه‌ها در روند داستان زیاد بود و همه این کارها برای تاثیر هرچه بیشتر قصه بوده و روند منطقی نداشته. که خب من در حین خوندن قصه اصلا این نکات به چشمم نیمد و اتفاقا اگه هم پیازداغ بوده آشش از نظر من خوشمزه دراومده بود!ترجمه نشر ثالث و مروارید از این کتاب معروف‌تره و من ترجمه نشر ثالث رو خوندم و مشکلی نداشتم. (هرچند در این زمینه هم بعد از خوندن کامل کتاب، چندتا نقد درباره  ترجمه‌های مهدی غبرائی خوندم و متوجه شدم با اینکه من متوجه نشده بودم اما حقیقتا بعضی جاها چه‌قدر بد اصطلاحات و کلمات ترجمه شده بود!)کتاب &quot;بادبادک‌باز&quot; خالد حسینی گویا معروف‌تره اما به گفته خود خالد اون کتاب ادای دین به پدران و فداکاری‌های اون‌هاست و &quot;هزار خورشید&quot; ادای دین به زن‌های افغانستان. من هنوز بادبادک‌باز رو نخوندم اما حالا با خوندن هزار خورشید به خواندن بادبادک‌باز هم علاقه‌مند شدم و به زودی امیدوارم اون‌هم بتونم بخونم.اگه به خوندن این کتاب علاقه‌مند هستید میتونید از طریق این لینک در طاقچه مطالعه‌اش کنید: https://taaghche.com/book/82495 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 03:50:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: شب‌های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-yimvhlhfmsp9</link>
                <description>خیلی وقت بود که من این کتاب رو به پیشنهاد دوست عزیزی خریده بودم اما فرصت نمیشد که مطالعه‌اش کنم، تا این‌که بالاخره به بهانه چالش ماه پنجم طاقچه و انتخاب کتابی که در یک روز بشه خواندش قرعه به نام این کتاب افتاد.اولین نکته‌ای که درباره‌ی این کتاب باید بگم عنوان لطیفش هست، من این عنوان رو خیلی دوست داشتم مخصوصا وقتی متوجه شدم ایهامی هم داره به شب‌هایی که در روسیه به دلیل اینکه عرض جغرافیایی بالایی داره تا صبح هوا روشنه! البته در طول داستان کتاب اصلا به این نکته اشاره نمیشه و روشن لابد ناظر به امیدی هست که در دل شخصیت اول قصه شکل گرفته اما انتخاب این عنوان دوگانه برای من که سر و شکل و اسم کتاب هم روی نظرم درباره خواندنش موثره یک نکته مثبت بود! نکته دوم هم این‌که شکل روی کتاب که یک نقاشی کلاسیک هست که حس بیم و امید و انتظار یک دختر رو منتقل می‌کنه بسیار دوست داشتم انگار از همون طرح جلد دختره داشت منو دعوت می‌کرد به داخل یک ماجرای پرتردید و عجیب. به طور کلی نشر ماهی در انتخاب طرح جلدها نشر محبوب منه و این نکته به همراه اسم سروش حبیبی به عنوان مترجم منو مجاب کرد از بین ترجمه هایی موجود این یکی رو انتخاب کنم.من قبلا هیچ کتابی از نویسندگان روس نخونده بودم هم‌چنین کلاسیک‌خوان هم نیستم بیشتر دوست دارم روایت‌های تند و پرهیجان و پرحادثه بخونم به همین دلیل فکر میکنم انتخاب این کتاب برای من انتخاب مناسبی بود که حتی اگه روند نوشتن یک نویسنده بسیار مطرح روس کلاسیک رو هم دوست نداشتم اما به دلیل کوتاهی هرطوری که هست کتاب رو تموم کنم و خب باید بگم اوایل کتاب واقعا برام پیش رفتن سخت بود، توصیفات زیاد و حتی جایی که شخصیت مرد قصه، شخصیت زن قصه رو ملاقات می‌کنه و شروع میکنه به گفتن از زندگی خودش واقعا حوصله‌ام سر رفته بود ؛) اما وقتی نوبت به شخصیت زن قصه رسید روایتش و داستانش از عشق باز منو انداخت روی ریل و با این‌که چون قبلا فیلم سینمایی اقتباس شده از این کتاب(ورژن ایرانیش به نام شب‌های روشن به کارگردانی فرزاد موتمن) رو دیده بودم و میدونستم پایان قصه چیه اما تا صفحات آخر خودمو گول میزدم و امید داشتم که نه! سیر روایت داستان با فیلم متفاوته و قصه به نحو هندی‌طور همه‌چیز به خوبی و خوشی به پایان میرسه و سالیان سال با هم به خوبی زندگی میکنند که خب زهی خیال باطل :) و این نکته از این جهت برام جالب بود که من فقط سه شب همراه با شخصیت‌ها شدم اما در پایان اعتراف می‌کنم که بله! هنر کلمات قلمبه‌سلمبه و ادبی‌طور جناب داستایفسکی و البته ترجمه روان سروش حبیبی (که فکر میکنم هم زیبایی و هم لحن ساده متن اصلی رو به خوبی به فارسی برگردونده) منو گرفتار خودش کرد و با این‌که این ژانر، ژانر مورد علاقه‌ام نبود اما جذبش شدم و تا لحظه آخر در انتظار معجزه‌ای بودم تا شخصیت‌هایی که به زور همراهی‌شون کردم عاقبت به خیر بشن! (البته عاقبت به خیر میشن‌ها اما نه اون‌طوری که ذهن کتاب‌خوان اول راهی مثل من انتظار داشت. :) )اما داستان کتاب درباره چیه؟! مرد تنهایی که بیست‌و‌شش ساله است و تنها (هم‌سن من! و از این جهت همزاد‌پنداری باهاش سخت بود! چون منم درون‌گرا و بسیار رویاپردازم مثل شخصیت اول قصه اما خب هیچ‌وقت اون مدلی حرف نمیزنم یا با دیدن یک زن گریان در خیابان مشعوف نمیشم البته گذشت صد‌سال از اون روزها و احتمالا شب‌های تا صبح روشن روسیه و نه کثیف و خفه شهر محل زندگی‌ام هم در این ماجرا بی‌تاثیر نیست. دی:) ) ایشون هیچ دوست و همزادی نداره جز خانه‌ها و خیابان‌های شهرش تا این‌که یک شب هنگام پیاده‌روی نیمه‌شب با زنی روبه‌رو میشه که در حال گریه است(و من با این شخصیت همزاد‌پنداری می‌کنم شاید چون با نوع روایت زنانه‌اش از عشق آشنا بودم و برام باورپذیر اومد! گویا حتی اگر صدسال هم گذشته باشه و در دو فرهنگ و عرض جغرافیایی مختلف هم نوع عاشق شدن زن‌ها یکسانه! دی :) ) و این آغاز سه‌شب همراهی این دونفره که هر‌دو داستانی دارند و در طول این سه شب با زبان ادبی برای ما هم تعریف می‌کنند. (همین! ایده اولیه داستان خیلی ساده است اما خب تعلیق و این‌که آیا بالاخره ستاره بخت شخصیت‌ها به قول مترجم درخشیده یا دولت مستعجل بوده دنبال‌کردن این خط داستانی کوتاه رو جذاب می‌کنه.)همین‌طور که توی متن هم توضیح دادم از این داستان یک فیلم سینمایی ایرانی هم اقتباس شده که اونم خیلی ساده است اما دیدنش خالی از لطف نیست و من حتی بیشتر از کتاب دوستش داشتم! (لابد به دلیل این‌که شخصیت‌های فیلم از نظر زمانی و فرهنگی برام آشنا‌تر بودن.)به عنوان نکته پایانی و البته بی‌ربط! باید بگم من به این اعتقاد دارم هر کتاب در بهترین زمانی که ممکنه خودش رو به خواننده‌اش عرضه می‌کنه، همین‌طور که من مدت‌ها این کتاب رو داشتم اما نخوندمش تا این‌روزها که بسیار بهش احتیاج داشتم و فکر نمیکنم هیچ‌وقت جملات قشنگ مترجم در صفحات اول یعنی &quot;شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد&quot; و جملات ابتدایی نویسنده در آغاز کتاب یعنی &quot;و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد&quot; از ذهنم پاک بشه. خب اینم از رزق ما از جیره کتاب‌خوانی مرداد ماه! بریم ببینیم برای ماه آخر تابستان چی نصیب‌مون میشه!امتیاز من به این کتاب از پنج، سه‌و‌نیم و نمره‌ام به مترجم پنج از پنجه و بله! البته که خوندنش رو توصیه میکنم. اون‌قدر کوتاه هست که حتی اگه به اندازه همین دو جمله‌ای هم که از کتاب نقل‌قول کردم براتون مفید نباشه حداقل ضررم نداره!لینک مطالعه این کتاب با ترجمه خوب سروش حبیبی از طاقچه:  https://taaghche.com/book/54965 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 03:22:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: لمس بشر</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-qjryn8es5dmh</link>
                <description>انتخاب من برای کتابی با موضوع شیوع یک بیماری، &quot;لمس بشر&quot; نوشته &quot;میچ آلبوم&quot; بود. میچ آلبوم رو احتمالا خیلی از شما با کتاب‌های کوتاه، انگیزه‌بخش و شاید حتی از دیدگاه‌ برخی‌ها زرد! بشناسید. (راجع به این عنوان کتاب زرد حقیقتا خودم یک مقدار گارد دارم :) ولی به هرحال چیزی هست که بین یک سری از قشر کتابخوان رایجه و به کتاب‌هایی گفته میشه که بیش از اندازه‌ای که لازم بوده بهش توجه شده درحالی که حق‌شون نبوده! من خودم وقتی ملت عشق رو خوندم احساسم این بود خب علت این همه تبلیغات در تایید این کتاب چیه؟! خیلی معمولی بود که! اما به هرحال چه خوشمان بیاد و چه نه! یک‌سری کتاب‌ها بین عامه مردم بیش‌تر خونده میشه و خب این چه بدی داره؟! اگه باعث بشه کسی کتاب‌های بیشتری بخونه!؟) به هر حال طبق سلیقه کتابی من میچ آلبوم نویسنده زردی نیست! (یا اگه هم هست من دوستش دارم! :) ) و کتاب‌های &quot;سه‌شنبه‌ها با موری&quot; و &quot;پنج‌نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید&quot; جز کتاب‌های محبوب من هم هست و اگه کسی ازم بخواهد بهش برای شروع کتاب‌خوانی کتاب‌هایی سبک اما آموزنده معرفی کنم این دوتا توی لیست قرار میگیره. بنابراین اگه تا حالا کتابی از این نویسنده نخوندید بهتره با این دو کتاب شروع کنید. (به شرطی که دنبال کتاب هیجانی و خط داستانی تند نباشید و فقط دوست داشته باشید روایت‌های لطیف و با نگاهی دوباره به ارزش زندگی بخونید!)اما درباره این کتاب که کتاب جدید نویسنده است و در شرایط کرونا نوشته شده راستش حتی نظر خود من که میچ آلبوم رو دوست دارم هم جلب نکرد.داستان چندین همسایه است که تا قبل از شروع همه‌گیری کرونا دورهمی و جمع‌شدن کنار هم و غذا‌خوردن‌شون کنار هم برقراره(مثل خیلی از ماها) و با شیوع کرونا زندگی‌ تک‌تک افراد از پیر و جوان و پزشک و مغازه‌دار و نژادهای غیرآمریکایی دچار تغییر میشه. (مثل خیلی از ماها) نقاط قوت کتاب اینه که خب از شرایطی حرف میزنه که همه‌ی ما باهاش دست‌و‌پنج نرم کردیم، گیج شدن روزهای اول کرونا و این‌که این چینی‌های همه‌چیز‌خوار باز چه بلایی سر دنیا آوردند و نکنه این یک توطئه است!(من نژاد‌پرست نیستم‌ها! اما نمیشه از این نکته گذشت که روزهای اول شیوع بیماری و حتی حالا بعد از دو سال خیلی‌ها این ویروس منحوس رو ویروس چینی میدونند و لفظی که به کار بردم توی متن خود کتاب هم به کار رفته.)، احساس این‌که این ویروس خیلی از ما دوره و بعد به ناگاه! اولین مورد در محله و شهر و حتی همسایگی ما! ، تعطیل شدن مدرسه‌ها و حتی شوخی‌های کلامی با این‌که اگه مدرسه‌ها تعطیل بشه کی می‌خواهد بچه‌ها رو کنترل کنه، مبتلا‌شدن افراد و حتی پنهان کردن بیماری (این‌جا چون اولین فرد بیمار نژاد دور چینی داشته هجمه‌ها علیه‌اش بیشتر هم هست. توی کشور خودمون هم یادمه اوایل درباره فلان هواپیمایی و بهمان قشری که باعث ورود این بیماری به کشور شد بحث و نفرت‌پراکنی خیلی بالا بود برخلاف این‌که به هرحال این بیماری به کشور ما هم می‌رسید...)، غافل‌گیر شدن کادر‌درمان، نگرانی بابت شیوع در خانه سالمندان و زندان‌ها، کم‌بود مواد غذایی و حتی بی‌رحمی مردم نسبت به هم، عدم در آغوش کشیدن عزیزانمون و خیلی دیگه از صحنه‌های کتاب برای ما آشنا و باورپذیره و این احتمالا از نقاط قوت کتابه.اما درباره نقاط ضعف گره داستان چیز پیچیده و جذابی نیست، شما رو دنبال خودش نمی‌کشه و سردستی و با نیروهای ماورائی و نه توانایی قهرمانان قصه حل میشه.پسری که خون جادویی داره و حتی دلیل منطقی و قانع‌کننده‌ای هم برای این موضوع وجود نداره، ترکیبی از جادو و خرافات و ریزه‌کاری‌های خاص میچ آلبوم که همیشه یک نیروی بزرگ‌ و مهربان رو هم در داستان‌هاش جا میده.اخطار: خطر اسپویل شدید!همون اوایل قصه وقتی یکی از شخصیت‌های قصه میگه موسی کوچولو ما رو نجات میده اما خودش قربانی میشه ما متوجه میشیم گره قصه قراره موسی باز بشه اما حتی آخر قصه هم قربانی‌ای در کار نیست و موسی کوچولو با رد‌شدن از روی آب(شبیه خضر پیامبر :) ) نجات پیدا میکنه و همه‌چیز به خوبی و خوشی تموم میشه درحالی که در سایر داستان‌های میچ آلبوم درسته که همه‌چیز به خیر و خوشی و لطافت تموم میشه اما حداقل یک نیمچه قربانی و هیجانی هم وجود دارد! (شاید هم این‌جا به دلایل شرایط خاص همه‌گیری کرونا نخواسته چاشنی غم داستان رو زیاد کنه.)پایان اسپویل!این کتاب رو توصیه میکنم؟ من به کتاب امتیاز دو از پنج میدم اما بله بخونید، حجم کتاب کمه و به‌هر‌حال خواندنش خالی از لطف نیست به خاطر تجدید‌نظر در یک سری رفتارهامون و همین‌طور ایجاد امید و این‌که بالاخره یک روز خوب میرسه!نکته: مشکل همیشگی من در خواندن کتاب‌های خارجی مخصوصا وقتی شخصیت‌ها زیاده اینه که اسم آدم‌ها را فراموش میکنم و خیلی جاها نمیفهمم کی چی گفت! و درباره این کتاب هم همین مشکل رو داشتم خصوصا اوایل کتاب که پر از غذاهای خارجی هم بود. (حتی آب‌سیب‌فروشی! که فکر کنم توی متن اصلی یک چیز دیگه بوده. ؛) )نکته دوم: ترجمه متوسط بود و میتونست خیلی بهتر و شیواتر هم باشه.نکته سوم: غمگینم که در آمریکا همون سرزمینی که قصه در اون روایت میشه حالا حداقل شمار زیادی از افراد کشورش واکسن زدند و حتی جشن پایان کرونا گرفتند و ما هر روز پیک جدیدی رو تجربه میکنیم، برای ثبت در تاریخ می‌نویسم! حالا که من خوندن این کتاب رو تموم کردم آخرین روز تابستونه و ما درگیر پیک پنجم کرونا از نوع دلتا‌هندی هستیم!نکته چهارم: رفتار نژاد‌پرست‌ها همین‌طور مذهبی‌هایی که مراسم دعا رو تعطیل نمیکردند و اعتقاد داشتند خدا حافظ اون‌هاست  یک‌جاهایی به شدت! منو یاد نمونه‌های داخلی هم می‌انداخت و این خیلی باحال بود!این کتاب رو میتونید از طریق لینک زیر از طاقچه دریافت کنید: https://taaghche.com/book/79555 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 19:46:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: هفتاد و سومین نفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_29860597/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B1-vyencr1rgjuw</link>
                <description>برای من انتخاب کتاب برای ماه سوم چالش واقعا چیزی فراتر از چالش بود! چون اصلا عادت به گوش دادن به کتاب صوتی ندارم و مدام دچار پرش حواس میشم. احتمالا خود طاقچه هم به همین دلیل به چالش ماه سوم یک پیش‌شرط اضافه کرده، گوش دادن به کتاب صوتی با صدای یک شخصیت معروف! تا احتمالا به واسطه‌ی جذابیت گوینده افراد فراری از گوش دادن به کتاب‌های صوتی هم جذب چالش این ماه بشن. (آفرین به طراح کمپین! دی :) )برای انتخاب کتاب مناسب من چرخی بین پیشنهادات خود طاقچه که این‌بار برخلاف ماه‌های قبل سریع‌تر هم در اینستاگرام طاقچه اطلاع‌رسانی شد زدم اما پیشنهادات رو اکثرا یا خونده بودم یا کتاب‌های سخت‌خوانی بودند که مطمئن بودم حتی موقع خواندن چشمی هم مرتبا باید برگردم و مرور کنم چه برسه به نسخه صوتی! (و این‌شد که قید صدای مهدی پاکدل هم زدم با اینکه فن‌اش هستم! ^_^ چون تصور گوش دادن به کتاب پیچیده‌ای مثل صدسال‌تنهایی هم سخته! چه برسه به این‌که واقعا هفده ساعت بخواهی عملیاتیش کنی! حتی اگه گوینده بازیگر مورد‌علاقه‌ات باشه. ؛) ) در مرحله‌ی بعد دست به دامن شیوه‌ی دیگه‌ای شدم، سرچ بازیگران محبوبم در بخش کتاب‌های صوتی طاقچه و در کمال تعجب و خوشنودی دیدم بله! شهاب حسینی و حامد‌بهداد هم کتاب خوندند. (اشک شوق!) اون‌هم نه تنهایی که باهم! البته کتاب یک کتاب آیینی بود به اسم هفتاد و سومین‌نفر. به‌هرحال چون خودم رو ملزم کرده بودم هرطور هست تا پایان سال با طاقچه همراه باشم و حداقل دوازده کتاب بخوانم این کتاب رو انتخاب کردم. مخصوصا که کتاب درباره‌ی واقعه‌ای بود که دوست داشتم بیشتر ازش بدونم؛ امام‌حسین و کربلا. و مدت زمان کتاب هم زیاد نبود، کم‌تر از یک‌ساعت و این برای من که زیاد با کتاب صوتی رابطه‌ی جالبی ندارم بهترین انتخاب بود!البته که چندین‌بار کتاب رو تا دقیقه ۱۵ گوش دادم و باز به دلیل همون پرش ذهنی موفق نشدم تا آخر ادامه بدم اما چون کار نشد نداره! بالاخره در چهارمین مرتبه تلاش موفق شدم و یک‌نفس کتاب رو گوش دادم! کتاب به قسمت‌های کوتاه حدود پنج‌دقیقه‌ای تقسیم شده و در هر قسمت روایت کوتاهی از یکی از صحنه‌های کربلا روایت میشود و این برای من از نقاط قوت بود. کتاب سریع و تند و بدون پرداختن به حواشی روایت میشد و تو به سرعت در فضا قرار می‌گرفتی و موسیقی پس زمینه و صدای مناسب حامدبهداد، شهاب حسینی و گوینده دیگری به نام بهروز رضوی به خوبی روی روایت قصه نشسته بود.کتاب با روایت مردی به نام طرماح شروع می‌شود که همراه سه تن دیگر به محضر امام‌حسین میرسد و قول می‌دهد زود به خانواده‌اش سر بزند و سپس برای یاری بهترین خلق خدا برگردد، امام‌حسین به او می‌گوید: شتاب کن! و این برای خود طرماح هم این معنی را می‌دهد که فرزند پیام‌بر هم‌اکنون به یاری او محتاج است اما می‌رود و البته که سریع هم برمی‌گردد اما همین غفلت کوتاه نیز نام او را از لیست یاران محبوبش خط میزند چه بسا که او نفر هفتاد‌و‌سوم بود اما دیر رسید...و هوشمندی نویسنده در انتخاب نام کتاب از این‌جا نشات می‌گیرد.در فاصله‌ی رفت و برگشت طرماح ما با حسین و سیر اتفاقاتی که رخ میدهد تا روز عاشورا همراه می‌شویم، از رسیدن به سرزمینی در حوالی کوفه که کربلا می‌خوانندش تا لحظه‌ای که خبر شهادت سفیر حسین در کوفه را به او می‌دهند تا لحظات نبرد و جان‌فشانی پسر بزرگ حسین(ع)، علی‌اکبر که شبیه‌ترین به پیام‌بر بود و کسی جرئت قتلش را نداشت تا لحظه شهادتش و آن‌جا که حسین در داغش گفت: بعد از تو خاک بر سر دنیا!با قاسم‌بن‌حسن، عباس‌بن‌علی و علی‌اصغر کوچک و سرانجام حسین همراه خواهیم شد از لحظاتی که وارد نبردی نابرابر می‌شوند تا زمانی که به شهادت می‌رسند...من فکر میکنم انتخاب این کتاب به صورت صوتی انتخاب مناسبی بود چون لحن حماسی و تند گوینده‌ها و ریتم تند قصه‌ای که کماکان همه‌ی ما با آن آشنا هستیم این‌بار شنیدن‌اش را عمیق‌تر و غمش را آشنا‌تر می‌کرد...روایتی از رسیدن اما دیر...این کتاب روضه‌ی کوتاه و البته به‌دور از اطلاعات غلط و بی‌سندی بود که گاهی ممکن است در برخی مجالس روضه نقل شود و به‌جای تاثیر‌گزاری و همراهی اثر عکس بگذارد، سیر روایت ماجرا منطقی، عقلانی و فداکارانه بود و همین حتی من را هم که کتاب‌هایی با تم مذهبی کم‌تر خوانده‌ام قانع کرد و فکر میکنم این نحوه‌ی روایت بیش از همه مدیون نویسنده کتاب یعنی یاسین حجازی باشد، نویسنده‌ای به نسبت جوان که با استناد به منابع و متون قدیمی اما با نگاهی نو روایت‌هایی مستند برای نسل جوان‌تر و کنجکاو‌تر که هم عطش درک مفاهیم دینی دارند هم باهوش‌تر از آنند که با اطلاعات مخدوش و بی‌سند دینی قانع شوند فراهم آورد. من این کتاب رو دوست داشتم و بعد از شنیدن‌اش تصمیم گرفتم کتاب‌های دیگر این نویسنده مثل آه(بازخوانی مقتل امام‌حسین) و قاف(زندگی آخرین پیامبر) رو نیز مطالعه کنم، البته به صورت چشمی و نه صوتی! ؛) فکر میکنم تحربه کتاب صوتی تا همین‌جا کافیست! هرچند صدای مناسب گوینده‌های این کار یعنی حامد بهداد و شهاب حسینی که به باورپذیر‌تر بودن این روایت برای من کمک کردند را نمی‌شود نادیده گرفت.این کتاب رو به صورت صوتی از طاقچه می‌توانید گوش کنید حتی اگر کتاب‌های صوتی یا مذهبی دوست ندارید و در پایان راضی و خوشنود باشید. ؛) https://taaghche.com/audiobook/38958 </description>
                <category>پلوتون</category>
                <author>پلوتون</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 20:22:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>