<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SINOX</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30025593</link>
        <description>کسی ام که پشت کلمات قایم میشه. دوست داره حرف بزنه ولی صداش به اندازه کلمات بلند نیست پس تصمیم گرفته بنویسه. متن ها هیچ پشتوانه علمی ای ندارن صرفا دلنوشته هایی هستن که از قلب جاری میشن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 17:36:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>SINOX</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30025593</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مداد اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30025593/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-dxyfphkgerct</link>
                <description>همه‌چیز از یک لحظه شروع شد؛ یک مداد.شاید هم چیزی شبیه به آن. فقط می‌دانیم که یکی بود. مدادی در دست نقاشی ماهر، که عمق هنرش استخوان را می‌شکند و رسمش گریه‌ی کودک را می‌خواند. غمی به مانند بیدار شدن‌های صبح؛ نه فریاد می‌زند، نه چنگ می‌کشد، فقط هست.قلمی مشکی. نه برای نوشتن، برای کشیدن.دنیایی که در آن نور، سفید است و سایه، سیاه. هیچ رنگی دیگر وجود ندارد. نقاشی‌ای به‌قدری زشت، که انگار کودکی نیم‌سال از روی خشم کاغذ را شکنجه داده است؛ همان‌قدر تاریک، همان‌قدر دیدنی، و همان‌قدر تأسف‌بار.اثری هنری نبود؛ فقط دردِ رسم‌شده بر صفحه.من رنگی نمی‌دیدم، تنها خطوطی به‌هم‌چسبیده. یا سیاه، یا سفید. چشم نمی‌بیند، اما گوش می‌شنود: فقط صدای سیاه و سفید. حتی زبان هم فقط طعم همین دو را می‌چشد.همه‌چیز سیاه و سفید بود… مگر در شب‌های کریسمس که رنگی تازه پیدا می‌شد؛ خاکستری.و ناگهان… او آمد.شاید توقع داری با رنگی تازه کشیده شده باشد. نه؛ او پوستی سفید داشت و چشمانی سیاه، به زیبایی اعماق اقیانوسی که با صدایش آدمی را به ژرفای خود می‌کشاند. چشم‌هایم همان سیاه و سفید می‌دیدند، اما حس کردم او با مداد همیشگی خلق نشده است. گویی کسی دیگر، با مدادهای سرخ، او را کشیده باشد؛ کسی که نمی‌خواست بهای سختی‌های این دنیا را او بپردازد. کسی که لبخند را می‌خواست، حتی اگر قرمز را در میان سیاه و سفیدها بگذارد.این ناهماهنگی خیلی زود لو رفت.شاید سه ماه، شاید کمتر. نقاش اصلی پاک‌کنش را برداشت و با عقده روی آخرین ردهای او کشید. از چین‌های پیشانی‌اش می‌شد فهمید اگر پاک نشود، کل کاغذ را پاره خواهد کرد. و بالاخره… پاک شد.حالا همان چشم‌ها، همان صدا، اما این‌بار با مداد مشکی.هر از گاهی، آن مرد مهربان ــ همان بیگانه‌ی سرخ ــ نگاهی به نقاشی‌های ما می‌اندازد و با زیرکی نقطه‌ای قرمز در طرح‌ها می‌گذارد. اما نقاش ما همیشه مراقب است تا مبادا اثر «زیبایش» خراب شود.دیگر همه‌چیز، واقعاً سیاه است.نه؛ سیاه و سفید. اینجا خورشید نمی‌جوشد. فقط نور است و سایه. و هرچه میان این دو است، همان خاکستریِ بی‌جان. چون نقاش فقط یک مداد داشت؛ مداد مشکی.پس ای تو، آن مرد مهربان… دیگر گرد ما نیا.ذوق می‌آوری، و ذوق برای چیزی دست‌نیافتنی، عذابی است بسیار دردناک.و تو ای هنرمند، کاغذ را پاره کن و به آب بسپار.بگذار… ما و تیرگی‌هایمان تنها بمانیم.</description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 04:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که در آتش سوخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30025593/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-tbk95ovvxnnt</link>
                <description>باد میوزد و میرود. کلمات هم با باد سر سفره برداشته اند باد می اید و میرود اما سوزی از آن پس از آن بر تن خشکیده نهال ها به یادگار میماندکلمات صف میکشند به فرماندهی مغزی فاسد تا یک گردان برای شکوندن قلب هایی که به زور چسب میتپند تشکیل دهند. قلب هایی که صبورند و صبر می کنند اما در نهایت چیزی بدست نمیاورند.همان قلب هایی که ترد شدند اما نمیدانند، قلب هایی که شکسته هستند اما میخندند، انها که میمیرند اما زنده اند. همیشه زنده بودن به معنی زندگی کردن نیست. قلب هایی که منتظر خنده هستند، منتظرن کسی که از در وارد میشود ترک های آنها را موشکافانه باز نکند؛ منتظرند همان لبخندی که به دیگران میزنند را ببیند نه چهره هایی که بی برداشت از پشت پرده ی زجر ها و سختی ها، آنها را سرکوفت میکنند.حال چه میشود؟ زمان متوقف و دردها بی اثر؟ وقتی امید از بین میرود زمان تنها یک مجازات است. گویند که صبوریست چاره ی هر درد. درست است که ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است اما به شرطی که ماهی در آب نمرده باشد. امید کور میشود مغز ها از رویا بافی دست نمیکشند و قلب ها فراموش نمیکنند. پا ها نمی ایستند و دست ها مینویسند. گوش ها نمیشنوید مگر صدای خنده هایی که روح را از نو میسازند اما پس از ترک روح، دیگر گوش ها واقعا نمیشنوند. چشم میبیند حتی با اینکه بسته است. چشم را میبندم و خاطرات مرا تصرف میکنند. به یاد میاورم عمق چشمانی را که در آنها غرق شده بودم بی آنکه خود را متحمل ژرف آنان کنم. حال که چه؟ آنان مرا آتش زدند و از من فاصله گرفتند تا نسوزند.حال دیگر کسی من را از خواب بیدار نمیکند، دیگر کسی از کار های من ناراحت نمیشود و دیگر کسی به من دستور نمیدهد؛ آزادم که هرچه میخواهم انجام دهم به راستی که این رو چی خطاب کنم؟ آزادی یا تنهایی؟تیکه تیکه کم شدم. شکستم و بخشیدم. خود را ذره به ذره سپردم به دستان کسی که حس کردم میتوانم حالش را بهتر کنم. من تمام شدم. درست عین یک انسان اما همه ما میدونیم که وقتی غذای توی بشقاب تموم بشه بهش میگن بشقاب کثیفحال کلمه ها تمام شدند و من تنها فهمیدم که او مانند یک کتاب بود؛ با جلدش مرا فریب داد، با صفحاتش مرا عاشق خود کرد و با پایانش مرا آزار دادهنوز هم بعضی از فرشته ها سقوط میکنند اما شاید بعضی از آنها فقط میخوان برگردن خونهدر نهایت در آتشی که دورم اندوختی سرد شدم. سرد تر از قبل نه از خشم نه از اضطراب، از منی که دیگه نمیتونه مثل قبل بشهو اینگونه بود که کتاب عشق در اتش سوخت_پایان</description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 03:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان دو نگاه خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-b1mlhr1lpjym</link>
                <description>«نامه‌ای برای هیچ‌کس… و شاید برای تو»امشب شبِ دیگری‌ست،شبِ دیگری از هزار و یک شبِ بی‌نام، بی‌تاریخ، بی‌دلیل.تو هنوز همین‌جایی. دستت روی همان لیوان، نگاهت به همان قاب خیره، صدایت گاهی میان واژه‌ها می‌لرزد اما هنوز همان لحن آشنا را دارد.و من؟من هنوز دوستت دارم،اما نه مثل روز اول… نه مثل روزهای بعدش… نه حتی مثل دیروز.دوست داشتنت دیگر شبیه شعله نیست؛شبیه خاکستری‌ست که زیر آن هنوز چیزی می‌سوزد،ولی آن‌قدر بی‌صدا،که حتی خودم هم گاهی شک می‌کنم هنوز روشن است یا نه.باور کن دلم برایت تنگ می‌شود،اما نه مثل قبل.نه از آن دلتنگی‌هایی که آدم را میان نیمه‌شب به خیابان می‌کشاند.نه از آن‌ها که اشک را میان پلک حبس می‌کنند.نه… حالا دلتنگی‌ام آرام است، سرد است، منطقی‌ست.مثل کسی که درختی را دوست دارد ولی می‌داند پاییزش فرا رسیده.نمی‌دانم از کجا این شکاف شروع شد.شاید از همان‌جا که حرف‌ها کوتاه شد.شاید از جایی که دیگر در نگاهت خودم را نمی‌دیدم.یا شاید فقط از خودم، که از درون فرسوده‌تر شدم.هر چه بود، حالا میان ما سکوتی نشسته که صدایش گاهی بلندتر از هر فریادی‌ست.این نامه را برای تو می‌نویسم…اما هرگز برایت نمی‌فرستم.نه از ترس، نه از غرور…بلکه چون این کلمات تنها قرار است جایی آرام بگیرند،در کشوی میزم، میان دفترهایی که سال‌هاست کسی نخوانده.و اگر روزی این نامه به دستت رسید،اگر روزی کنجکاویِ دلت کشاندت به سراغم،اگر بازش کردی و خواندی‌اش،بدان که این واژه‌ها برای تو بود،همیشه برای تو.شاید دیگر آن شعله‌ی نخست نباشم،اما هنوز دلم می‌خواهد کنارت بسوزم.بی‌هیاهو، بی‌ادعا،مثل شمعی که آخرین نورش را به تاریکی هدیه می‌دهد…نه برای دیده شدن،فقط برای روشن ماندنِ تو.</description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 06:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای بودنت</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-zx6tpny9mxj7</link>
                <description>به تویی که دیگر نیستی، اما هنوز همه‌جایی...نمی‌دانم این نامه را می‌خوانی، نمی‌دانم هنوز اسمت را وقتی روی لبم می‌نشاند، دلم می‌لرزد یا نه. شاید هرگز نخوانی. شاید هیچ‌گاه به مقصد نرسد. اما بگذار این واژه‌ها، همچون خاکستر باقی‌مانده از آتشی که تو در جانم افروختی، جایی در هستی بی‌معنای من ته‌نشین شوند.یادته؟گفتی با هم می‌میریم؛ هم‌زمان، هم‌نفس، هم‌قبر...گفتی دوری را تاب نمی‌آوری، حتی برای لحظه‌ای.اما چه شد؟تو رفتی...نه به مرگ، که به آغوش دیگری.من ماندم، با جسمی که هر شب با خاطره‌ات می‌پوسد. قلبم هنوز برایت می‌تپد، اما هر تپشش شبیه میخی‌ست که به درون خودم می‌کوبم. گاهی فکر می‌کنم عشق ما همچون شعری بود که هرگز سروده نشد، یا شاید سروده شد اما در زبانی که نه من می‌فهمیدم، نه تو.چه بازی زیبایی بود، نه؟عشق را به من آموختی، فقط برای آنکه شکنجه‌اش دهی.دستی که تو را نوازش می‌کرد، حالا خود را خفه می‌کند تا آرام گیرد.من هنوز همانم. با همان عهد، همان دلبستگی، همان خلوص.فقط کمی بیشتر خالی‌ام.کمی بیشتر شبیه آینه‌ای‌ام که هر بار نگاهش می‌کنی، شکسته‌تر است.گاهی در دل شب، خیال می‌کنم شاید این درد، عدالت زندگی‌ست.شاید هرکسی که راست می‌گوید، باید تنها بمیرد.شاید هرکسی که دوست دارد، باید از دست بدهد.می‌دانی؟زبانم از شکایت لبریز است، اما لبم لبخند می‌زند.قلبم از نفرت پر است، اما هنوز نام تو را به نرمی زمزمه می‌کند.چقدر تناقض در من ریخته‌ای... چقدر تو شبیه خدایی شدی که از معبد دل من رفت، بی آنکه به مجسمه‌اش رحم کند.و حالا این نامه، آخرین خطی‌ست که میان من و تو باقی مانده.آخرین نخ پوسیده‌ای که پیش از فروپاشی کامل، دارم با آن از گذشته آویزان می‌شوم.نه برای بازگشت...برای وداع.تو رفتی، اما بگذار این واژه‌ها بمانند.شاید روزی، جایی، در آینه‌ای، چشمانت بخوانندشان...و بفهمی...جوری در پیشم غیب شدی که انگار آمدنت توهی بیش نبود.با بغضی که دیگر مجال فریاد شدن ندارد— من</description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 06:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30025593/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-oqk1p85utxtb</link>
                <description>طلوع، تنها برخاستن خورشید نیست. طلوع، رهایی است؛ باز شدن مشت بسته‌ی شب بر آسمان، گریختن تاریکی از خلوتِ دشت، و انعکاس نفس گرمِ هستی بر رخِ یخ‌ زده‌ جهان.آن‌گاه که آسمان از سیاهی خسته می‌شود و ستارگان یکی‌یکی چشم فرو می‌بندند، نخی نازک از نور، بی‌صدا از افق بالا می‌خزد. گویی خداوند، پرده‌ای از سکوت را با سوزن خورشید می‌دوزد به جان صبح.در آن لحظه، جهان برای ثانیه‌ای نفس نمی‌کشد. پرندگان هنوز در دل خواب‌اند، برگ‌ها از شبنم سنگین‌اند، و آدمی هنوز در مرز میان رویا و واقعیت قدم می‌زند. اما نور، بی‌هیاهو، همه‌چیز را بیدار می‌کند؛با ظرافتِ انگشتان مادری که کودک خود را از خواب می‌رباید، با مهربانی‌ای که نه فریاد می‌زند و نه می‌ترساند فقط هست. و همین بودن، همین حضور آرام، کافیست تا قلب زمان تپیدن آغاز کند.طلوع، شعریست بی‌کلمه. یک بوسه‌ی خاموش بر پیشانی جهان. هر پرتو، انگار قولی دوبارست از زندگی، که هنوز هم می‌توان برخاست، قدم زد، نفس کشید، عاشق شد.و خورشید، همان‌طور که آرام می‌آید، انگار هر بار از نو متولد می‌شود؛ از رحم شب، از تاریکی مطلق، از نیستی. و این یعنی امید، یعنی بازگشت، یعنی اینکه هیچ شبی آن‌قدر طولانی نیست که صبح نشود.</description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 03:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدای یک عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30025593/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-abdye07kyfve</link>
                <description>امشب آسمان بی‌دلیل مهربان‌تر شده است. دقیقه‌ای بیشتر به شب داده تا شاید مرا به تو نزدیک‌تر کند. اما آیا این دقیقه کافی است؟ وقتی فرسنگ ها میان ما فاصله افتاده و صدای قلبم هرگز به گوش تو نمی‌رسد، چه فرقی می‌کند که این شب یک دقیقه طولانی‌تر باشد؟تو آنجایی، در سرزمینی دور، و من اینجا، با دنیایی از عشق و دلتنگی که هر لحظه بیشتر بر دوشم سنگینی می‌کند. هر شب، وقتی سکوت همه چیز را دربرمی‌گیرد، تنها به این فکر می‌کنم که شاید تو هم، حتی برای یک لحظه، به من فکر کرده باشی. اما افسوس... این فاصله‌ها هیچ نشانی از تو به من نمی‌دهند.امشب، شبی که یک دقیقه از همه شب‌های دیگر طولانی‌تر است، دلم خواست این لحظه را برای تو بنویسم. این دقیقه بیشتر، فرصتی است که جهان به من داده تا عاشق‌تر از همیشه باشم. اما این عشق، مثل باری روی سینه‌ام سنگینی می‌کند. دلم می‌خواست این دقیقه را کنار تو باشم، دستت را بگیرم، به چشم‌هایت نگاه کنم و همه آن چیزهایی که هیچ‌وقت فرصت نشد بگویم، برایت بگویم.این شب طولانی، بوی نگاهت را به خاطر می‌آورد؛ همان نگاهی که هر بار قلبم را تسخیر می‌کند. انگار تمام این دقیقه‌های بیشتر، فرصتی هستند که جهان برای من خلق کرده تا عشق را عمیق‌تر از همیشه حس کنم. اما هر چه بیشتر می‌نویسم، بیشتر حس می‌کنم این کلمات عاجزند. کلماتی که نمی‌توانند صدای لرزان قلبم را به تو برسانند، نمی‌توانند بگویند چقدر از این فاصله بیزارم، چقدر دلم می‌خواست حتی برای یک لحظه تو را دوباره ببینم.افسوس که این دقیقه طولانی، بیشتر از آنکه به من فرصتی برای عاشق بودن بدهد، مرا در حسرت تو غرق می‌کند. اما با این حال، امشب من یک دقیقه بیشتر عاشقت می‌مانم. یک دقیقه‌ای که می‌خواهم هر ثانیه‌اش را با تمام روحم به تو فکر کنم. اگر این شب‌ها طولانی‌تر شوند، اگر تمام لحظه‌ها برایم به هزار دقیقه تبدیل شوند، باز هم همه را برای عاشق بودن به تو خواهم گذراند.و حالا، این دقیقه طولانی تمام می‌شود، اما عشق من به تو هرگز. این عشق در قلبم زنده می‌ماند، حتی اگر فاصله‌ها آن را به حسرت بدل کنند.دقیقه ها میگذرند، ساعت ها رد میشوند و ثانیه ها حتی نیم نگاهی هم به ما نمی کنند به امید اینکه در غربت قلب هایمان دقایق بدوند و در قربت قلب هایمان دقایق چایی را مهمان ما باشند </description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 03:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدایی روزگار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30025593/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-jyva1lpskj2c</link>
                <description>مینویسم من برای قلبی عاشق؛ مینویسم من برای عشق دوریروزگارانی دست در دستان خویش و امیدوار به اینده گویا کوته نگرانی که اقبال را نادیده و آینده را با خیال خود ساخته اند، در کوچه های شهر پرسه میزدیم. تمام خیابان ها بوی تو را میدهد ، کجایی؟ پس از آن دقایق من تمام مسیر را بر میگشتم و خاکی که روی آن گام نهادی را میبوسیدم چرا که مقدس ترین خاک در قرب توستبا تپش به خانه باز میگشتم، آیا فردا هم فرصتی برای دیدن هست؟ امروز ها را میدیدم؛ میدانستم جدایی سرانجام ماست و سعی میکردم در لحظه لذت ببرم اما تو به اینده امیدوار بودی و لبان من رو به عشق تشنه نگه داشتیحالا که بین ما فرسنگ ها فاصله افتاده، کجایی؟ حالا که باد قاصدی تنها میان ماست چه بسا از عشق سخن گفتن حرام باشد! سرزمینی بر من متحمل گشته است که تنها باد میتواند بوی زلف پریشان تو را برایم به ارمغان اورد. حال که اتاقم بوی تو را گرفته، کجایی؟ اکنون که تبر های فاصله گردن عشق را میزنند، گویا دیگر از عشق سخن گفتن، حرام باشد. میبوسمت و تو را در آغوش میکشم و هرچه تو را محکم تر میفشارم زود تر از خواب بیدار میشوم دوستت دارم. همچون مردی که عاشق زنیست که هیچگاه ندیده، وفقط برایش نامه مینویسد و چند عکسش را نگاه میداردحال که فاصله جان ها را از تن میرباید، کجاست آن فاعل بی مفعول، آن کاتب بی مکتوب آن قاتل بی مقتول؟ آن عاشق بی معشوق؟ آن عشقی که ارزش پرستیدن داشت کجاست؟ حال تو را با کوله باری از امید به اینده تنها میگذارم؛ اما، حالا که قلبم بوی تورا گرفته، کجایی؟ </description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 03:42:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30025593/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ctict0owalbm</link>
                <description>چه تلخ است میوه گس، ظهر تابستان، در حیاط دلگیر دنهایی، آن هنگام که شلاق تنهایی تنم را میدرددر بعدی از ناامیدی به سر میبرم که جهان در پی کشفش عاجز مانده است چرا که از دست دادن معشوقی که زندگی را به او باخته بودی، کمر تحمل را میشکند. به یاد دارم گذشته ای که شیرین بود، اخرین باری که قلبم طمع شیرینی را حس کرده بود در اعماق سکوت و ژرف تنهایی به سر میبردم، عاجز از اینده ای نورانی و قلبی تپنده. در میان آشوب هایی از احساسات و جنگ هایی که در مغز و قلب من شکل گرفته بود، ناگهان تو را دیدم، از شدت زیبایی حتی مغز هم زبان بسته بود. گویا دنیا به یکباره فروپاشی کرده است و ناگهان، تمامی هستی در برابرم ناپدید گشت؛ تمام دنیا به جز تو. آن لحظه که قلبم در اقیانوس نگاهت غرق میشد، مغزم در زیر موج های بشک هایت به سر میبرد و چشمانم محو چنین تناسب زیبایی بود که قلم خداوند به رسم درآورده، من هیچ یک از این ها را با روحم حس نکردم چرا که همان اثنایی که به من نزدیک شدی، همان لحظه که بوی تو به من رسید، روح از تنم هفت ها اسمان فاصله گرفت. عاشقانه پرستشت میکردم و هرشب با امیدی بیکران به اغوش خواب میرفتم پرستش برای خالق است و شاید همین پرستش های بی موقع بود که خدا بین ما فاصله انداخت. تا دیگر تو را اینگونه که باید نپذیرم و یا، خدا را انطور که تورا پرستش میکردم، بپرستم. اما تو هم خالق بودی، خالق عشق در ویرانه های سینه منحال تو از من دوری و من بی آن که لحظه ای تو را ببینم، تک تک خاطرات را دارم فراموش میکنم. روح به جسمم برگشت و دیگر عطر تنت در مشامم نیستمن با اینکه سرانجام این داستان را میدانستم، با اینکه از مقصد این عشق اگاه بودم، اما عاشق مسیر شده بودم و این من را از منطق بازداشت چرا که وجه مقابل مغز عاشقیستاکنون هر شب به تو می اندیشم چرا که نبودن ها تاثیری بی ثبات در قلب میگذارند و من عاجز از اینکه بار نبودنت را بر دوشم سنگینی کنم، در راهی قدم میگذارم که علمی به انتهایش ندارم.اینبار حتی مسیر هم بی تاثیر است چرا که مسیر زیبا نبود، هیچوقت زیبا نبود، در کنار تو بودن تمامی انها را زیبا کرده بودحال بسیار دقیقه ها گذشته اند ساعت هایی که گریستم و ثانیه هایی که خنده بر لب میزدم تا دردم را پنهان کنمروز ها بی وجودت میگذرند همچون بادی که مقصدی ندارد و فقط میوزد تجربه بدترین نوع فهمیدن چیزیست و از طرفی بهترین آموزنده هست؛ با این اوصاف، سال ها طول کشید تا بفهمم :کسی که در خیابان ها گریه میکند، بسیار غمگین تر از ان کسی است که در قبرستان میگریسد. </description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 03:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30025593/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%82%D9%84%D9%85-rbdfmout3nga</link>
                <description>اکنون که کاغذ به رقص اتش در میاید از جوهر غضب من، بشنو ای پوشیده گوش، بشنو صدای تبل احکام من. بشنو، از دیار دوری که چشم چشم را نمیبیند؛ از پس رودی که خروشش ارامی نمیشناسد. از قعر کوهی که ژرفش نور نمیشناسد و دلی که رنگ محبت را. همچون چهارپا زادگانی مملو از تنفر و تهی از تامل در پی بعدی به سر میبری که لایقش نیستی.وقتی با من سخن میگویی ، دین را به من خطاب مکن، بگذار آن را در کردار تو بینم. در آغوش گرم نفرت پرورش یافتیم؛ ما هایی که تنگ چشمی یکدیگر را میکنیم و در پی عزل توشه یکدیگر شتابان میشویم. با من از عشق سخن نگو. من قلب خود را در آتش کشیدم تا بینشم را تغییر و اینده ام را روشن کنم. دریغ از از نوری که از آیین من میتابید. دنیا در کنار سگ هایی از دربار بهشت نیز همچنان نجاست بار است چرا که مکان ماهیت را تغییر نداده بلکه ان را تثبیت و لایق رفتار خویش میداند. دنیا دیگر رنگی در آغوش ندارد. اسمان ها را رنگ کنید؛ درختان را. بگذارید طراوتی ببینیم که در سیما ها رویت نمیشود. دیگر خورشید نمیتاپد، ستاره ها نمیدرخشند و ماه کامل نمیشود چرا که دنیا برایم به یکباره پایان یافته نخ دنیای من به قدم هایش بسته بود، هرچه دور تر میشد، من ناامید تر. در اغوش کشیدم، جسمش را، و روحش، ذره ذره روحم را ترک میکرد. دنیا بی مشوقش ارزش زیست ندارد، بگذار بگذرد. هم اکنون مینویسم؛ قلم را سلاح کردم تا صلاح را برگزینم. بواسطه جوهری که روان است و قلمی که تلاطم را بارها به ارمغان اورده. قلمی که توانسته جان ها بستاند و باز هم میکند. قلمی که به خونخواری گره خورده است و وجودیتش بر نابودی. دست اعانت به سویت دراز میکنم، قلم را در دستم بشکن، نگذارید شعله از درون من زبانه کشد. در قضاوت ها دین را سرلوحه می کنید؛ سال ها گذشت و بشر همچنان نفهمید که برترین دین ها انسانیت است . بگذار انسانیت را در نگاه شما ببینم</description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 03:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسیم دوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30025593/%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-vpekuwltat4w</link>
                <description>چه تلخ است میوه گس، ظهر تابستان، در حیاط دلگیر تنهایی، آن هنگام که شلاق تنهایی تنم را میدادم؛ و آن هنگام که دستان بی دستم به خیال بی خیالی میخورد هیهات این عار را. در آن اثنا که نسیم سردی که ز کوی گرم یار میوزد دستان فقیر مرا نوازش میکند و آن هنگام که تنها عکسی تکراری همدم خاطرات من است و آن خلال که دستانم از نوازش عکست پیله میبندد، چشمانم از سوی انتظارت تیره میبندد و نفسم از بغض غیابت خیره میگردد، میخواهم که این غنچه ها بشکفند تا شاید خبر امدنت با نسیم نوازش بر این روح بوزد و دوباره لاله خشکیده جان گیرد ای بهار من! اما افسوس این نسیمی است که هرگز به وزیدن نرسد تا این لاله گلبرگ هایش را به پنجه باد سپارد و شاخه ای خشکیده در باغ سوخته تنهایی من، سمبل دل سپاری به یاری بی دوام و دنیایی بی دوام تر شود. دگر از مهر دوریت دم فرو بندیم ای خوشم نظر مهربان، ای پری رو، گر اکنون نمی آیی، در نیایش های خویش گناهان مرا نیز به یاد آر. </description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 03:36:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به هیچکس</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-bcapvuxyauxo</link>
                <description>به هیچ‌کس...نمی‌دونم چرا اینو می‌نویسم.شاید چون دیگه صدام به جایی نمی‌رسه.شاید چون دیگه کسی نیست که نگاهم کنه و بگه: «خوبی؟»یا شاید چون خودم هم دیگه نمی‌دونم خوب بودن چه شکلیه.همه‌چی یه روزی قشنگ بود.نه به این خاطر که دنیا قشنگ بود...به این خاطر که توی چشمای من، همه‌چی با تو معنا می‌گرفت.هر لبخند، هر طلوع، هر بارون... حتی سکوت شب، با بودنت قشنگ بود.و من...من فکر می‌کردم می‌فهمم.فکر می‌کردم چشم‌هام بازه، حواسم جمعه، دل‌بستنم عاقلانه‌ست.ولی اشتباه کردم.نقطه‌ی شروعِ پایانِ من، همون‌جایی بود که فکر کردم می‌دونم.فکر کردم گذشته مهم نیست،فکر کردم اگه آدمی بی‌نقص نیست، می‌شه عاشق نقص‌هاش شد.اما نمی‌فهمیدم...نمی‌فهمیدم بعضی چیزا مثل یه ترک ریز می‌مونن تو شیشه‌ی دل آدم،اولش نمی‌بینی‌شون،ولی با هر لحظه‌ی دوست‌داشتن،با هر بار تکرار اسمش توی سرت،اون ترک بزرگ‌تر می‌شه...تا جایی که دیگه از شیشه فقط یه مشت خرده‌شیشه‌ی تیز می‌مونه،و یه دستِ خونی.من از تو عصبانی نیستم.حتی ناراحت هم نیستم...راستش، بیشتر خودمم که درد می‌کنم.همین منِ خسته، همین منِ بی‌خواب، همین منِ ساکت...که هیچی ندید، هیچی نپرسید، هیچی نفهمید.من اون پسر ساده‌ای بودم که با چشم بسته عاشقت شد،و با چشم باز، از خودش برید.امشب...همه‌چی یه‌جور عجیبی ساکته.حتی قلبمم دیگه زور نمی‌زنه واسه تپیدن.فقط یه صدای خیلی خفه‌ست توی گوشم،که هی می‌گه: «تموم کن... تمومش کن.»ولی نه،نمی‌نویسم که بگم می‌خوام تموم کنم.نمی‌نویسم که کسی نجاتم بده.این فقط یه تکه از من بود که داشتم خفه‌ش می‌کردم،گفتم بذار قبل از اینکه بمیره،یه بار حرف بزنه.اگه یه روزی کسی اینو خوند...بدونه یه نفر، یه‌جایی،دوست داشتن رو خیلی جدی گرفته بود.و همون جدی بودن... آروم آروم تمومش کرد. آروم‌آروم، تمومش کرد.</description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 03:28:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30025593/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-kfnzedpv7ofz</link>
                <description>امشب آتش از میان من زبانه کشید و آسمان را روشن کرد.ماه را در آتش کشیدم. هر شب همین کار را می‌کردم، با این تفاوت که امشب، آن آتش آتشِ عشق نبود.دیگر چشمانم خیره به در نمی‌مانند، دیگر منتظر در زدنت نیستم، فرقی ندارد کی از این در وارد بشود؛ تو، یک فرد غریبه یا جلاد. نهایت فقط یک اتفاق می‌افتد.روی صندلیم نشستم، بیرون را نگاه می‌کنم. پنجره کمی باز است و از بینش سرمای شدیدی استخوانم را می‌دَرَد.شمعی جلوم روشن است، بیرون بسیار تیره است، به قدری تاریک که می‌توانم تصویر خودم را در شیشه‌ی کثیف پنجره ببینم. چقدر شکسته شدم. حالا کی کثیف‌تره؟ روح من یا پنجره؟شمع تمام شد. تاریکی تمام اتاق را گرفت و من را از چشمانم بی‌نیاز کرد. ممنونم!در من تغییری احساس نشد، چون تاریکی از قبل در من وجود داشت، حتی موقع روشن بودن شمع. پس ممنونم!از جایم بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم. کف اتاق صدا می‌داد، اما نه به اندازه‌ی صدای استخوان‌های من.از روی صدای کف اتاق راه خودم را پیدا کردم؛ کدام راه؟ مگر مقصدی هم هست؟به تختم رسیدم، خودم را رویش انداختم و ناگهان صدای فنرهایش گوش‌خراشی کرد. به سقف نگاه کردم... مگر تاریکی رنگی دارد؟چشم‌هایم را بستم اما چیزی تغییر نکرد. فضای بیرون به اندازه‌ی درونم تاریک بود.بوی چوب پوسیده‌ی دیوارها می‌آمد. شاید هم بوی روح مرده‌ی خودم بود؛ درست نمی‌دانم.هنوز صدا می‌آمد. صدای فریادهای کسی که عاجزانه کمک می‌خواست. چون برایم مهم نبود، گوش‌هایم را با پنبه بستم تا صدایش را نشنوم.صدا قطع نشد. صدا از بیرون نبود. باز هم همان آدم همیشگی توی سر من.تنم سنگینی می‌کند. سوز سنگینی به بدنم برخورد کرد. پنجره هنوز باز بود؛ فراموش کرده بودم ببندمش.ترجیح دادم به دراز کشیدنم ادامه بدهم و بگذارم طبیعت سنگدلانه شلاقش را به روحم بکشد.کدام روح؟ من این بازی را از طبیعت بردم چون نمی‌توانست من را مجازات کند.خوابیدم و عاجزانه خواستم که این خوابم طولانی باشد. فردا را می‌خواهم بخوابم. پس‌فردا را هم همینطور، و فردایش.تو عشق را به سخره گرفتیو من به تو یک فرصت دیگر دادمنه بخاطر اینکه دوستت داشتمبخاطر اینکه تیرت خطا رفتو لایق یک تیر دیگر بودیفقط این‌بار، لطفاً سرم را نشانه بگیرقلبم با وجود دو تا سوراخ باز هم می‌تواند بتپد.تو باز خواهی گشتدر شبی از تاریخکه دیگر کاغذ من خطی برای نوشتن نداردو جمله‌ام ناقص می‌ماند:«ببین با من چه کردی»و چشمانم بسته شد...</description>
                <category>SINOX</category>
                <author>SINOX</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 03:18:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>