<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هادی هنر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30040514</link>
        <description>هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:08:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/491951/avatar/kQjIO6.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هادی هنر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30040514</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رد و تمنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30040514/%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zswil5hsf3yc</link>
                <description>&quot;احساس تنهایی نکنید، تمام جهان درون شماست. &quot; مولاناروزگاری یک ویروس با تاج تمام دنیا را فرا گرفت. یک سلطنت نامرئی. شاه جدید گفت: &quot;به خانه های خود بروید ، وگرنه همگی تان را تسخیر خواهم کرد&quot;. شهری که هرگز نمی خوابد، به خواب عمیقی فرو می رود.&quot;و پیرها از ترس مرگ ، جوانان را در آغوش نخواهند گرفت.&quot;ویروس بی رحم بود. برخی می گویند شاه جدید یک خفاش است، اما هیچ کس به طور قطعی نمی داند که او چیست؟ کیست؟. بعضی ها می گویند که این غروب همیشگی خورشید است.این قصه، داستان آن چیزی هست که درونش هستیم: زندگیمن از بیمار شدن می ترسم، چرا که همیشه یک بیماری کهنه همراه من است: نفس تنگی. بخاطر همین از تنهایی می ترسم.این پادشاه جدید مثل یک خواب شکل گرفت. عید نوروز دو سال پیش است. ما هر سال، در دو روز اول عید، همه ی خانواده مثل همه ی خانواده ها خانه ی پیرها، بزرگترها جمع میشدیم. حتی مسافرت هایمان از روز سوم عید به بعد بود. ما داستان های خودمان یا دیگران را برای هم تعریف می کنیم. ما کوچکترها خودمان را در داستان های قشنگ و جالب دیگران اضاف می کنیم و چنان با شور صحبت می کنیم که انگار ما دنیا را نجات داده یم. بزرگترها هم همین کار را می کنند.قصه ها عجیب می شوند: یکی برای جوانمردیش در حق دیگران، یکی برای پول، یکی برای دفاع از حیوانات ، یکی برای ملخ ها، یکی برای خشکسالی و سیل ، یکی برای آلودگی ها ، گرد و خاک ها و غیره.یکی از دوستانم به من پیام می دهد می خواهد بداند که برنامه های ما در این تعطیلات چیست؟. من می نویسم: &quot; ما کنار هم هستیم، جشن گرفته ایم&quot;. او دوباره نوشت: &quot;برویم مسافرت.&quot; می نویسم: &quot;سوم به بعد&quot;. مهمان های ثروتمندی می آیند. عجیب قدرتمند شدم، چنان سخن وری کردم، که همگی به وجد آمده بودند. کم مانده بود بلند شوند و من را در آغوش بگیرند بگویند: ای داد، از این همه غفلت ای داد... .برای اینکه یک داستان زندگی کند ، باید پیوست، گسترشش داد، درگیرشان کرد و بعد منتشرش کرد. قصه ها، مانند ویروسی  است که در همه گیری جهانی شکوفا می شود ، از مرزها عبور می کنند و وارد ما می شوند. قصه گو آلوده است. و می تواند دیگران را آلوده کند.من مدام در مورد خفاش، این ویروس با تاجی بر سر خود فکر می کنم. فکر می کنم چه بویی دارد و وقتی بالهایش را مثل ردای به دور بدن نازک خود می پیچد چه حسی دارد. نمیدانم که چگونه خفاشی است، که این سرفه را شروع کرده و کل سیاره را لرزاند. اما بعد یادم می آید که هر داستانی با یک خفاش شروع می شود. کارهای انجام داده یم که مثل یک خفاش رفتار کرده یم. هر گلی که تاکنون له کرده ایم. رقابت و قضاوت، دروغ ، عشق و نفرت، جنون و بی احتیاطی وغیره. شعرها، حتی خطوط ضربدری آنها ، خفاش هستند. ریه های ما خفاش هستند. مرگ یک خفاش است و تولد یک خفاش است. ماه ، خورشید و ستاره های آسمان همگی خفاش هستند. و حتی زمانی که سخنان دولتمردان از دهان آنها فرار می کنند ، این کلمات خفاش هستند. و وقتی شب نمی توانید بخوابید، وقتی می ترسید، ترس شما خفاش است.من به داستان های پدربزرگم گوش میدادم، پیرمرد در مورد بحرانها در مورد زندگی صحبت می کرد. او می گفت: قصه ها، افسانه ها پایان ناپذیرند. هر بحرانی بازتاب همان زمانه است، می گفت: هیچوقت از زندگی کردن نترس. قصه ها بعضی وقت ها خیلی بی رحم می شوند، مثل زلزله در عین بی خبری بر سرت آوار می شوند له ت می کند و زنده زنده دفنت می کند، می کشتت. و من تنگی نفس داشتم.آن عید با یک مسافرت دو نفره با دوستم به پایان رسید. نمی دانم چه زمانی می توانم پدربزرگم را دوباره ببینم: او عید نوروز گذشته فوت کرد و من ایران نبودم. &quot;امروز چه روزی است&quot;؟، &quot;چرا دیر رسیدی&quot;؟ این سوال ها مدام در ذهنم تکرار می شوند. اگر موبایل و تماس تصویری نبود، این داستان به شکل دیگری روایت می شد.دلیل وجود و رشد قصه ها این است که ما خود را درون آن می بینیم. بلعکس پادشاه جدید نمی گذارد ما بفهمیم که او درون ما رشد می کند. اما ویروس و داستان ها پیام های را در داخل سلول های ما برای تکثیر باقی می گذارد. شاه جدید خفاش نیست او فقط حرف خود را با خفاش پیام رسان به ما رساند: بترسید و فرار کنید. اما انگار ما ته دلمان پیام را بعنوان اعلان جنگ فهمیده ایم ما در در شیپور جنگ دمیدیم و ما را بیش از گذشته به یکدیگر نزدیک می کند. علم و تکنولوژی ابزارهای ما برای جنگ هستند و قصه ما را نجات خواهد داد.با نگاهی به دکتر طاعون https://en.wikipedia.org/wiki/Plague_doctor</description>
                <category>هادی هنر</category>
                <author>هادی هنر</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 17:24:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30040514/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-atkewezw8quv</link>
                <description>اوایل زمستان. باران باریده، درخت سیاه رنگی با چند برگ باقی مانده بر شاخه ها. پُر از برگ های خیس بروی زمین. دو نیمکت سبز رنگ در کنار هم، در مسیر فرعی پارک. روی نیمکت کناری می ایستد. و به اطراف نگاه می کند مثل من به آن درخت سیاه رنگ با چند برگ باقی مانده بر شاخه ها خیره می شود. بعد روی نیمکت می نشیند. به بالا نگاه می کند. انگار گریه کرده است. کاپشنش را به دور تنش جمع می کند. به برگ های خیس روی زمین می نگرد. من همچنان به او نگاه می کنم. از قبل به هم گفتیم که در این قرار آخر با یکدیگر هیچ حرفی نزنیم. فقط چند لحظه ی کوتاه همدیگر را ببینیم. چشم هایش را می بندد و دست راستش را داخل جیب کاپشنش می کند و موبایلش را در می آورد. چشم هایش را باز می کند و بدون اینکه به من نگاهی کند، بعد از چند لحظه شروع به تایپ کردن می کند و برای من اولین پیام را می فرستد.لیلا: شاید بهتر بود یه جای گرم تر قرار میذاشتیممن که نگاهم به او بود، همان لحظه صفحه ی موبایلم روشن می شود. یک پیام جدید از لیلامن: شاید، احتمالا اون موقع مجبور بودیم با هم حرف میزدیمبرای لیلا می فرستم، داشت به من نگاه می کرد. تا سرم را بالا آوردم نگاهش را دزدید و به موبایلش نگاه کرد، دوباره شروع به نوشتن می کند.لیلا: یه شعر برام میخونی بفرستی؟من: چرا؟لیلا: بخون ، بخون ، بفرستمن: نه، نمیتونملیلا: چرا؟ نمی تونیمن: نمیتونم، چون قرار شد هیچ حرفی نزنیملیلا: چون قرار شد آخرین صدا های که قراره تو ذهنمون بمونه اون بحث ها و حرف های آخر باشه نه؟من: تو خودت گفتی، یادت نیس؟لیلا: هوووم، یادمه. همش خاطره میشه.من: فک میکنی بازم دلت می خواد هم رو ببینیم؟لیلا: معلومه که می خوام، تو چی؟لبخندی زدم اما اون نمیدید چون هر دوی ما ماسک زده بودیم، احتمالا اون هم چند باری لبخند زده و من ندیدم.لیلا: دیدی تو دلت نمی خواد؟من: آرهلیلا: آره چی؟ آره نمی خوای؟ یا آره می خوای؟من: یه قرار دیگه هم داشتیملیلا: آخرین صدا ، آخرین تصویر و آخرین کلمه ...من: آخرین کلمه که نگفتیم چی باشهلیلا: معلومه دیگه خداحافظیهمن: آره درست میگی...لیلا: میشه یه جمله آخر برام بنویسی؟من: از کی؟لیلا: هرچی...برایش نوشتم: &quot;همیشه لبخند بزن&quot; این جمله رو یه بار دیگه هم بهش گفته بودم، چطور باید لبخندش را میدیدم، اونکه ماسک زده بود؟ چطور باید بهش بگم می خواهم لبخندت را ببینم میخواهم آخرین تصویر لبخند تو باشه.اما من برایش نوشتم: تو هم یه جمله ی آخر بنویسلیلا: از کی؟ از چی؟من: تو باید بنویسی...من: با دست خط خودتخوشنویس بود، یعنی دو، سه هفته قبل از کرونا کلاس های خوشنویسی را شروع کردمن: با موبایلت بنویسبرایش فقط تند تند پیام های کوتاه می نوشتم، می دانستم داریم به لحظه ی رفتن میرسیملیلا: باشهقلم موبایلش samsung note10 را در آورد و یه جمله برایم نوشت. از روی نیمکت بلند شد چند قدمی دور شد، می ایستد به من نگاه می کند در حالی که موبایلش هم در دست دارد و برایم تصویر آخرین کلمه ی که نوشته بود را ارسال می کند.(خداحافظ)و بعد رفت.لبخندش، هم ندیدم. هیچ کسی درون پارک نبود. و من هنوز بروی صندلی نشسته بودم، با موبایلم یک عکس گرفتم. من همه آخرین ها را ثبت کردم تصویر، کلمه و صدا. تمام حس هایش هم ثبت کردم، تصویر اون نیمکت، صدای اون حرف ها، که همگی را با موبایلم ضبط کرده بودم. زیبا ترینش برایم تصویر کلمه ی است که با دست خط خودش و حس خودش، این حس را موبایل note10  لیلا برایم ثبت کرد.برایم نوشت&quot; خداحافظ&quot;.#روایتگرباش</description>
                <category>هادی هنر</category>
                <author>هادی هنر</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 23:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>