<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 3tayesh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30115004</link>
        <description>مینویسم تا شاید کمتر فکروخیال کنم😄</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 15:47:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4078120/avatar/Dkgg65.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>3tayesh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30115004</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30115004/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-ynyfccqc7t7i</link>
                <description>یادمه سه سال پیش نشسته بودم توی محوطه دانشگاه و با بچه ها مشغول صحبت بودم که بابام زنگ زد،گفت  هماهنگ کردم بریم یع دفتری کارای مهاجرتت رو انجام بدی، اون لحظه فکر میکردم بابام سرکارم گذاشته،بعد خواهرم زنگ زد گفت مامان دائم گریه میکنه چون بابا تورو میخواد بفرسته بری گفتم کجا؟ گفت هلند یکی از دوستاش اونجاستنه اینکه فکر مهاجرت تو ذهنم نبود،اتفاقا بود از۱۵سالگی عشق رفتن بودم و تنها مقصد رفتن رو هم همیشه کانادا تصور میکردم و میگفتم هرکی رفته اونجا رفته رفتیم پیش یکی از دوستای بابا،دوستش از شرایطو هزینه ها گفت و بابا رو متقاعد کرد بهترین کار رفتنه بعد بهم یع موسسه معرفی کرد تا کارای زبانمو انجام بدم،برای کارای ثبت نامم رفتم اونجا اما همش به نحوی عقبش مینداختم،دوست بابا که میخواست کارای منو انجام بده رو مطمئن میکردم که دارم کارای زبانمو پیش میبرم اما خب اینطور نبودبچه ها میگفتن تو که عشق مهاجرتی تو دیگه چرا،شرایطش فراهمه برو نمون،اما نمیدونم دوست داشتم برم اما نه واقعا شاید فقط فکر میکردم دوست دارم اون زمان اینطور بود که فکر میکردم شاید چون بقیه میرن منم باید برم اون زمان شرایط و انقدر سخت و دلگیر نمیدیدم اون امید واهی و خوش خیالی کار دستم داد انقدر این دست و اون دست کردم که بابا کلا پشیمون شدزمانی که جنگ شد به مامان گفتم میخوام برم و مامان گفت ریشه ها هیچوقت نمیرن ریشه ها جزئی از این خاکن نمیدونم واقعا اینطوره که مامان میگه؟اما خاصیت این کشور اینه همیشه روز به روز جلو رفتن و تحمل کردن سخت تر میشه،اینجا پولدارا پولدارتر و فقیرا فقیر تر میشن،جایی که جووناش درجا میزنن و بزرگترا از اونا گله میکنن،جایی که حسرت میشه بخشی از روزمرگی،جایی که اعتراض حق نیست جرمه،جایی که آینده روشن نیست،اینجا چیزای کوچیک رسیدن بهشون طولانی و سخت میشه،اینجا نرسیدن روتین زندگیه نه بخشی از اوننمیدونم حس میکنم اینجا بسازی تا جای دیگه از صفر  بسازی زیاد توفیقی نداره،اینروزا بیشتر از هر وقت دیگه به رفتن فکر میکنم خودمو به درو دیوار میزنم تا یک راهی باز بشه و برمقبلا میگفتیم بمان و بساز اما دلم به حال اونایی میسوزه که خواستن،تلاشم کردن واسه ساختن آینده اما داغی شدن رو دل خانواده،ما اینجا حتی دوستامونم میشن خاطره چه برسه به چیزای دیگهپی نوشت:این روزها خسته تر و ناامید تر از همیشم نه تنها برای خودم برای همهبه امید روزهای روشن🤍</description>
                <category>3tayesh</category>
                <author>3tayesh</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 22:11:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی های دور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30115004/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-wjmxrniw6hod</link>
                <description>دلم برای دوستام تنگ شده،ما اولش یع گروه دوستی نسبتا بزرگ بودیم ،و من و شقایق و بعد مبینا جزو آخرین نفراتی بودیم که به اون گروه اضافه شدیم و طی یک اتفاق و انتخاب خودخواسته تصمیم گرفتیم رابطمونو قطع کنیم و بمونیم خودمون سه نفر ۲۰دی ماه ۴۰۳بود هر کدوممون حس میکردیم نسبت به احساساتمون خیانت شده نمیدونستیم و نمیفهمیدیم چطور ورق برگشت و انگشت اتهام اومد سمت ما هر طور بود گذشت.چون میدونستم سال آخر خوابگاهمه بخاطر همین سعی میکردیم هر طور شده بهمون خوش بگذره،حتی یک روز هم نمیموندیم توی اتاق حتی اگه نمیشد توی حیاط میشستیم این اواخر که بعدشم خورد به جنگ و یهویی شد رفتن همه،انقدری به بچه ها و روتین هامون عادت کرده بودم که اصلا نمیشد خونه رو تحمل کردتوی این مدت دوستای قدیممو دیدم باهاشون حرف زدم و فهمیدم چقدر رابطمون مثل قبل نیست،انگار این آدم ها واسم غریبه های آشنا بودنتوی این مدت شقایق اومد دیدمش،و فهمیدم چه دوستی های خوب دوری دارم دلم واسه مبینا تنگ شده،دلم برای تایم هایی که میگذروندیم تنگ شده،دلم واسه روزایی که سعی میکردیم دوستی های جدید پیدا کنیم تنگ شده،هر روز بهشون میگم اما اینجام به یادگار مینویسم،بچه ها خیلی دلم براتون تنگ شدهحتی دلم واسه بچه های قدیمم تنگ شده آدمایی که کم بهم محبت نکردن،کم ازشون خوبی ندیدم،اما وقتی به اون روز ها فکر میکنم نمیفهمم چرا رابطممون به بن بست خورد شایدم میدونم اما نمیخوام روی تصور خوبم خط بکشم،یک آدم عزیزی از اون دوست های قدیم بهم میگفت آدما تا جایی که میتونن چیزی بهت یاد بدن در کنارت میمون شایدم همینطور بود بزرگترین درس توی دوستی رو خودش یادم دادو طی یک شب همه چی تموم شدخلاصه که دلم برای همشون تنگ شده🙃</description>
                <category>3tayesh</category>
                <author>3tayesh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 15:03:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30115004/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-y5v2snvusaig</link>
                <description>حالا که فردا روز کنکور تجربیه یادی کنم از روزایی که خودم کنکوری بودماز اول مسیر انتخاب رشته ام اشتباه بود با وجود مشاوره ها و تست هایی که داده بودم همه خبر از این میداد که انسانی بخونم،اما خب چون معدلم بالا بود میگفتم نه حیفه باید تجربی بخونم اولین اشتباه و رقم زدم با انتخاب بهترین مدرسه منطقه دومین اشتباه و کردم نه که معلماشو و سطحش بد باشه نه جو مدرسه رو اصلا دوست نداشتماز سال دوم به پیشنهاد بابام مشاوره گرفتم،درصدای بالا همه رو امیدوار کرده بود که حتما یع رشته خوب میارم توی همون زمان بود که تصمیم گرفتم رشتمو به انسانی تغییر بدم اما با مخالفت شدید مشاورم و تحریک خانوادم از سمت اون شروع شد و اشتباه سومو اونجایی کردم که محکم واینستادم و بگم میخوام رشتمو عوض کنم از همون ماه ها با رقم تمام تلاش هایی که میکردم نتایج اونجور که باید نمیشد نمیدونم چرا،اما یک چیز رو خوب میدونستم من واسه این رشته نیستم با هر ضرب و زوری که بود خوندم و رسید روز کنکور من سال۱۴۰۱کنکور دادماون روز وقتی به سوالای شیمی رسیدم فقط سر ازمون گریه کردم وقتی از ازمون اومدم بیرون چشمم به مامانم که افتاد تا خود خونه گریه کردم تا روز نتایج هر روز گریه میکردم چون میدونستم اونجور که باید ندادمقرار بود نتایج سه شنبه بیاد اما خب طبق معمول نیومد و دم دمای صبح بود که از خواب پریدم و دیدم بله نتایج اومده وقتی نتیجه رو دیدم فقط گریه کردم بابام اومد تو اتاق گفت چیشد گفتم بابا من امسال میمونم پشت کنکور رفتم حیاط هنوز هوا اونقدر روشن نشده بود نشستم یع گوشه فقط گریه کردم و زنگ زدم به دخترعمم و گفتم نشد و بعد از دلداری های فراوان بابام اومد وقتی دید گریه میکنم هیچی نگفت و رفت پنج دقیقه بعدش بهم پیام دادکه دخترم رقابت عادلانه نبوده که توهم عادلانه ببری پس نترس بابا پشتته🥹شاید اونموقع فقط بخاطره همین جمله ادامه دادم میخواستم بمونم پشت کنکور اما بابام نزاشت گفت یک رشته رو انتخاب کن تفریحی بخون از حال و هوای کنکور که اومدی بیرون کنکور بدهو خب منم حقوق و انتخاب کردم و از اونجابود که فهمیدم چرا کنکور نشد،چیزهایی که تجربه کردم و مهارت هایی که یادگرفتم ارزش قبول نشدن تو اون رشته ای که میخواستم رو داشت،شاید حتی هیچوقت وکیل نشم ولی ارزشش رو داشت،دوستای جدید رشته جدید من رو از یک ادم خجالتی و ادم گریز تبدیل کرد به یک اجتماع دوست من رو از کسی که انتخابش همیشه تنها موندن تو اتاق بود تبدیل کرد به ادمی که وقت گذروندن با ادماو صحبت باهاشون رو دوست داره شاید قبول نشدن تو اون رشته بهم چیزایی داد که توی هیچ جایی نمیتونستم بدست بیارممن سال پیش کنکور دادم دوباره ولی بدون مطالعه چون موضوع دوباره کنکور دادن یک پرونده بسته نشده بود،رفتم و سرجلسه فقط درو برمو دیدم و به اون روزها تو دلم خندیدم و قصه کنکور رو برای همیشه بستمپی نوشت:اگه فکر میکنین پشت کنمور موندن میتونه نتیجه رو تغییر بده حتما این کار رو بکنین چون این حسرت یقه خودتونو میگیره نه خانوادتونو😄واگه کنکوری ها این رو میخونن و دوست دارن با کسی صحبت کنن من هستم که بهشون گوش بدم چون خودم اون زمان فقط یک شنونده نیاز داشتم اگه خواستین بگین بهتون راه ارتباطی بدم</description>
                <category>3tayesh</category>
                <author>3tayesh</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 21:55:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30115004/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-ibgvlxbmacsm</link>
                <description>من بچه که بودم به مادربزرگم میگفتم عزیزم از اونجا به بعد مادربزرگمو عزیز صدا میکردم فقط منو خواهرام عزیز صداش میکردیم به اندازه همین اسمم برام عزیز بودیک هفته بعد از اعلام نتایج کنکور عزیز فوت شد همیشه کوچیک ترین کاری میکردم کوچیک ترین موفقیتی به دست میاوردم واسم ذوق میکرد تشویقم میکرد به قول سمانه نوه محبوبش بودم، اما اون روزا عزیز حتی نمیتونست صحبت کنه،اخرین خاطرتم از عزیز اصلا خوب نیست اخرین باری که دیدمش حتی با اون حال بدش اصلا فکر نمیکردم اخرین بار باشه اما بود🫠امسال تاسوعا از اونجایی که هر سال نذری میداد یادش بیشتر از هرزمان دیگه یاد عزیز پررنگ بود امسال به یاد اونروزا که همه دورش جمع میشدیم و شروع به پختن اگردک میکرد تصمیم گرفتم باب میل بچه ها دونات بپزم همون شب که شروع کردم همه عموها باغ عموبزرگه دعوت بودن من نرفتم که بمونم کارمو بکنم،وقتی مامان برگشت دیدم دخترعمو ها پسرعموی کوچیکم اومدن شب بمونن خونه ما،از اونجایی که من کار زیاد داشتم وقتی دورم جمع میشدن و من حرصم میگرفت که دست به چیزی میزنن مامان یع جمله ای گفت،گفت یادته شمام بچه بودین ما اجازه نمیدایم عزیز میذاشت بیایین نگاه کنین راست میگفت پس شب تاسوعا رو هر طور بود سرکردیم بچه با وجود سن کمشون خیلی کمکم کردناما عزیز کاش بودی میدیدی از اون کوکیای شبیه سنگ رسیدم به جایی که همه از شیرینی و کیک هام تعریف میکنن کاش بودی و دورهمیامون به راه بود کاش بودی و بهم میگفتی هر طور که باشم هرکاری کنم دوستم داری کاش بودیو اوضاع انقدر بهم نمی ریخت بعد سه سال هنوز فکر میکنم هفته پیشه فوت کردی غمت برام همیشه تازست🫠</description>
                <category>3tayesh</category>
                <author>3tayesh</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 17:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30115004/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nozo2eehnf8t</link>
                <description>امروز به مامان میگفتم مامان چرا این غم منو ول نمیکنه؟مامان میگه شاید تو اونو ول نمیکنی🫠راست میگه من ولش نمیکنم مرور کردن خاطرات و چیز های غمگین من رو به زندگی وصل میکنه،اون لحظه تازه میفهمم که زندم و بخشی از زندگیه،اما خب دیگه خیلی وقته که افتادم رو این روال فکر نکنم این غم طولانی بخشی از زندگی باشه انگار که هرچی میدوم تا یع نقطه خوشحالی برای خودم پیدا کنم مثل یع پروانه پر میزنه و میره کاش این پروانه مدت طولانی تری پیشم بمونه🥹پی نوشت:شما چیکار میکنین وقتی توی همچین سیکلی گیر میکنین</description>
                <category>3tayesh</category>
                <author>3tayesh</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 17:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم🍊</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30115004/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%F0%9F%8D%8A-vzcnpilkmiy9</link>
                <description>من از ادمی که هفت روز هفته رو بیرون بود تبدیل شدم به کسی که روزهاشو داره با فیلم ها میگذرونهاین مدت سه تا از فیلم هایی که رسول صدرعاملی در پروسه تولیدش نقش داشته رو دیدم،من ترانه۱۵سال دارم،دختری با کفش های کتانی و جنگل پرتقالجنگل پرتقال رو خیلی دوست داشتم حتی ترکیب های رنگی این فیلم خاص بود چه برسه به دیالوگ هاش من چیزی از نقد فیلم سرم نمیشه اما به نظرم قشنگ بودادمایی مثل سهراب قصه اذیتم میکنن،اون ادمایی که فکرمیکنن با بزرگ تر کردن ضعف های بقیه و تبدیل کردن اون ها به جوک و سوژه کردن بین ادم های دیگه ادمای باحالی هستن اما واقعا از نظرم اینطور نیستیا ادم هایی مثل مریم که انقدری بقیه رو مثل خودشون ساده میبینن که متوجه نمیشن دورشون چه اتفاقی داره میوفتهپی نوشت:فکر کنم به جای این همه فیلم دیدن باید چرخ زدن بی دلیل توی شهر رو شروع کنم🥲</description>
                <category>3tayesh</category>
                <author>3tayesh</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 21:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اونجور که گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30115004/%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-smxvu7a5bmcz</link>
                <description>از شروع چنگ چند روز میگذره؟پنج روز ؟ ده روز؟ پونزده روز؟نمیدونم البته که مهمم نیست برام همین که اخبار و حواشیش و دنبال نمیکنم سلامت روانیم تا حدودی در امنیته🫠اما شبی که شروع شد رو یادمه یع ربع چهار بود که مبینا اولین خبرو خوند خوابگاه بودم همه بچه ها تو شوک بودن و نگران از این که نکنه اتفاقی واسه خانوادشون افتاده باشه تا خود ظهر هر کدوم از بچه ها خبر میخوند همون روز عصر برگشتم خونه اما فرداش عصر بازم برگشتم خوابگاه چون تولد مبینا بود به بهانه ی اینکه میریم خونه با شقایق از خوابگاه زدیم بیرون رفتیم کیک و گل و کادو گرفتیم ساعت ۱۰شب برگشتیم خوابگاه یکی از اتاقای اسکانو گرفتیم دوباره اون صداها شروع شد و هر ان میترسیدیم یکیش بخوره به خوابگاه اما فقط خندیدیم به این روزا به امید اینکه میگذره،صبر کردیم تا اینکه ۱بریم اتاقو حسابی سوپرایز بشه البته که هم شد،عکسامونو گرفتیم کیک خوردیم و خوابیدیم،فردا که بیدار شدیم اوضاع بهتر که نشده بود هیچ بدترم شده بود فرداش جو اتاق به اندازه ای بد شد که با وجود اینکه خبر تعطیلی نیومده بود هر کدوم از بچه ها شروع کرد به بستن چمدونم منم عصر برگشتم خونه با بچه ها خداحافظی کردم به امید اینکه هفته بعد میبینمشون اما حالا مثل اینکه هفته بعدی وجود نداره😄👋🏻پی نوشت:اینجا مینویسم تا شاید ذهنم خالی بشه</description>
                <category>3tayesh</category>
                <author>3tayesh</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 21:40:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30115004/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-j8s1dy63beys</link>
                <description>حالا که بعد گذشت سه روز که وسایلمو جمع کردم و برای همیشه برگشتم خونه به گذشته نگاه میکنم به روز اولی که روی پله جلوی اتاق۴۰۱Aنشستم و گریه کردم برای بودن توی اون محیط،اما حالا گریه میکنم برای رفتننشد درست و حسابی از همه خداحافظی کنم و تشکر کنم برای بودنشون و خاطراتی که باهم ساختیم بغضی رو گلوم سنگینی میکنه و دلتنگی مانع زندگی توی زمان حال میشهیاد اون جمله میوفتم شما مگه چند نفر بودین که کل زندگیمو پر کرده بودین دلم برای همه تنگ میشه دلم برای بچه های قدیم تنگ میشه که ازشون خیلی دلخورمدلم برای بچه های جدید تنگ میشه با اینکه اونقدرا نمیشناسمشونمنو برگردونین به مهر۱۴۰۱🫠</description>
                <category>3tayesh</category>
                <author>3tayesh</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 00:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>