<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد باباجانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30229126</link>
        <description>نمی‌نویسم برای دیده شدن؛ می‌نویسم تا چیزی ازم بمونه وقتی خودم دیگه نیستم. اینجا، واژه‌هامو مثل جنازه دفن می‌کنم… آروم، بی‌صدا.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:35:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3953227/avatar/apsuEZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد باباجانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30229126</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت 2:قصه‌ای که سهم دلم موند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF-zyp0frjdt8pr</link>
                <description>اون موقع‌ها هیچ‌کدوممون گوشی نداشتیم.نه واتساپی بود، نه اینستایی، نه حتی یه گوشی ساده تو جیبمون.فقط تلفن خونه بود، همون تلفن خاک‌خورده‌ی کنار تلویزیون، با اون سیم پیچ‌خورده‌ش.همه‌چی محدود بود…ولی اونا خونشون تلفن نداشتن.همیشه می‌رفت سراغ تنها کیوسک قدیمی ته خیابون اصلی شهرشون.کیوسکی که دور و برش همیشه خلوت بود، مخصوصاً شب‌ها...چند تا سکه می‌نداخت توی جیبش، صدای جینگ‌جینگش با هر قدمی که برمی‌داشت،مثل موزیکی بود که داشت از راه دور می‌اومد تا منو صدا کنه.فرقی نمی‌کرد بارون بباره، برف بیاد یا هوا اون‌قدر سرد شه که نفس کشیدن سخت شه.سر ساعت خاصی، همون موقع که انگار قلب منم یاد گرفته بود بزنه،زنگ تلفن خونه‌مون بلند می‌شد.گاهی یکی دیگه گوشی رو برمی‌داشت.همین که صدای اون طرف خطو می‌شنید، سریع قطع می‌کرد.و دوباره… زنگ، دوباره… صبر،تا بالاخره من جواب بدم.زنگ می‌زد، پشت خط یه چیزی تو نفساش بودانگار دنیا رو نفس می‌کشید فقط واسه چند دقیقه با من بودن.گاهی چیزی نمی‌گفت.فقط صداشو می‌شنیدم.می‌گفت: «هیچی نگو، فقط بذار بدونم اون‌طرف خطی...»اون لحظه‌ها، توی اون دنیای کوچیکمون،همه‌چی امن بود.همه‌چی قشنگ بود.مثل یه راز قشنگ که فقط من و اون می‌دونستیم…روزا گذشت.هفته‌ها، ماه‌ها…و ما، کم‌کم، از یه شوخی توی عروسی، رسیدیم به یه رابطه‌ی جدی.یه چیزی که دیگه نمی‌شد انکارش کرد،نمی‌شد پنهونش کرد.دلم می‌خواست همه‌چی واقعی شه.بیاد خواستگاری، رسمی، مثل آدم حسابی.نه قایم‌موشک‌بازی، نه ترس از اینکه یکی بفهمه.اونم همینو می‌خواست.گفت باید خانواده‌هامون بدونن.گفت: &quot;وقتی دوست داشتنمون واقعی باشه، باید واقعی هم رفتار کنیم...&quot;دلم لرزید.با خودم گفتم وقتشه.نشستم با مامان حرف زدم.اولش باورش نمی‌شد.بعد که باور کرد، فقط یه چیز گفت:&quot;نه.&quot;همین یه کلمه.نه، چون اون هنوز کار درست‌و‌درمونی نداشت.نه، چون به‌قول مامان، «دختر مردم رو نمی‌دن به پسر بی‌جایگاه».ولی ته دلم می‌دونستم همه‌چی به بابامه.اون تایید کنه، مامان هم کوتاه میاد.اون شب، تو حیاط،بابا تنها نشسته بود.سکوت، شب، یه لیوان چای توی دستش،و یه عالمه فکر توی سر من.رفتم جلو.نشستم کنارش.نمی‌دونستم چی بگم.ولی گفتم.از اولش.از اون شب عروسی.از تماس‌ها، از حرفا، از دلم، از ترسم، از امیدم…بابام گوش داد.خیلی ساکت.فقط گه‌گاهی نفس عمیق می‌کشید.آخرش فقط گفت:&quot;کار داره؟مرد باید بتونه یه سقف درست کنه، قبل اینکه بخواد یکی رو زیر اون سقف بیاره…تو دخترمی، نمی‌تونم بسپارمت دست کسی که خودش هنوز رو پای خودش وای‌نستاده.&quot;و همون موقع فهمیدم…همه‌ی اون خنده‌ها، همه‌ی اون شب‌بیداری‌ها،همه‌ی اون حرفای نصف‌شب،همه‌ش تو یه لحظه ریخت.مثل اینکه یکی یه ضربه‌ی محکم بزنه به شیشه‌ی پنجره‌ای که باهاش ستاره‌ها رو نگاه می‌کردی…و یهویی فقط تیکه‌تیکه‌های شکسته‌اش بمونه.تیکه‌هایی که هر سال همین موقع، دقیقاً توی شب تولدش، از ته کشوی ذهنم درشون میارم…یه‌جوری که انگار بخوام با دستای خالی، از یه عشق قدیمی، یه جشن خیالی بسازم.نه کیکی هست، نه شمعی، نه خودش...ولی من هنوز هر سال شب تولدش، توی سکوت خودم، بهش فکر می‌کنم.اون شب نخوابیدم.تا صبح، تو اتاقم، توی تختم،فقط سقف رو نگاه کردمو انگار با هر پلک‌زدن، یه تصویر از اون روزا می‌اومد و می‌رفت...سنم کم بود، اونقدری که بلد نبودم برای حقم بجنگم.یا شایدم زیادی به تصمیم بابام آگاه بودم.در هر صورت، مسیرمون همون‌جا عوض شد.و از اون همه حس و خاطره، فقط یه فکر کوتاه موندو یه لبخند کوچیک...یه یادگاری بی‌صدا،که گاهی وقتی بارون می‌بارهتو دل آدم زنده می‌شه.</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 21:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت 1:از یه شوخی، تا یه دل‌دادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-z8zsqfaohwcd</link>
                <description>گاهی وقتا خودمو وسط یه دنیای پر از حسای قاطی‌پاتی می‌بینم.شادی، غم، خنده، دلتنگی، علاقه... عشق؟آره، حتی عشق.اون‌موقع که هنوز خودمم نمی‌دونستم دقیقاً چی به چیه.شاید هیچ‌وقت هم درست نفهمیدم، فقط افتادم توی مسیرش.از اون داستان‌هایی که هیچ‌کس خبر نداره جز خودت.نه چون بخوای قایمش کنی، چون انقدر قشنگه که حس می‌کنی فقط مال خودته.سالای آخر دبیرستانم بود.همون دورانی که انگار هنوز کودک بودی ولی همه ازت انتظار دارن آدم بزرگی باشی.یه شب قرار بود بریم عروسی یکی از فامیلای دور.هوا خنک بود، بوی اسپری مو و لاک ناخن کل خونه رو برداشته بود، مامان غر می‌زد که زود حاضر شین، منم داشتم دنبال یه مانتو می‌گشتم که با شال ست شه.رفتیم عروسی، اون پسرخاله شر و شورمونم اونجا بود.تا ما رو دید، انگار دنیا بهش انرژی تزریق کرده باشه، شروع کرد به حرف زدن، جوک گفتن، ادا درآوردن.همین وسط، بحثو کشوند سمت یکی از دوستاش.اونقدر ازش تعریف کرد که منو آبجیم فقط می‌خندیدیم.از رو شیطنت، گفتم:&quot;بین خودمون بمونه… من با همون دوستت دوستم!&quot;همین یه جمله، دنیا رو عوض کرد.خشکش زد.باور نمی‌کرد.می‌گفت: &quot;تو؟ شوخی می‌کنی؟ تو که اصلاً اهل این کارا نبودی...&quot;راست می‌گفت، نبودم.ولی یه‌جوری اون لحظه دلم خواست باشم.شاید فقط واسه اینکه ببینم چی می‌شه.شاید فقط واسه اینکه یه شب عروسی معمولی تبدیل شه به یه قصه...گفتم: &quot;باشه، فردا تو عروسی، خودت ببین.&quot;یه بازی شروع شده بود. بازی‌ای که فکر نمی‌کردم تهش جدی شه.روز بعد، تو عروسی، همه‌ش دنبال اون پسری می‌گشتیم که نمی‌دونستیم چهره‌ش چطوریه.پسرخالم فقط گفته بود مو بور، چشمای آبی، خوش‌تیپ.یه پسر با اون مشخصات دیدم، گفتم: &quot;فکر کنم همینه!&quot;داشتم می‌رفتم سمتش که آبجیم دوید، نفس‌نفس‌زنان گفت:&quot;نه نه، اون نیست، اینیه که اون‌طرف وایساده.&quot;جون سالم به در بردم، نمی‌دونی چقدر خجالت کشیدم همون لحظه.وقتی پسره رو دیدم…یه‌جوری شد دلم.یه‌جوری که تا حالا نشده بود.صادقانه بگم، خوشگل بود.ولی یه چیزی بیشتر از خوشگلی داشت.یه چیزی که تو چشماش بود، تو فرم وایسادنش، تو سکوتی که داشت.یه چیزی که نمی‌شد دقیق گفت چیه ولی حس می‌کردی هست.پسرخالم رفت باهاش حرف زد.من از دور نگاه می‌کردم.بعضی صحنه‌ها مثل فیلم تو ذهنت حک می‌شن.اون لحظه، یکی از همونا بود.پسره مات و مبهوت، می‌گفت نمی‌دونه چی شده.آخر سر گفت: &quot;اصلاً بگو اون دختری که می‌گی کیه؟&quot;و وقتی منو نشون دادن…نگام کرد.طولانی.یه نگاه که هنوز بعد سال‌ها یادمه.نه چون خاص بود، نه چون فیلم‌وار بود،چون یه چیزی داشت که انگار قلبمو زد.یه چیزی که بعدش باعث شد کل اون شب، هی حس کنم یه نگاه همراهمه.اون شب هیچ‌چی بینمون رد و بدل نشد.نه حرف، نه حتی لبخند.ولی انگار خیلی چیزا گفته شد، بی‌کلام.و این شد شروع یه قصه‌ی نصف‌نیمه،یه قصه‌ای که با یه شوخی شروع شد،ولی توی دلم جدی شد،خیلی جدی.ادامه دارد...</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 21:22:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>. در جستجوی راز سایه‌ای خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-pjkudfqozrgi</link>
                <description>از وقتی یادمه، همیشه باهام بوده.نه صدا داشته، نه شکل. فقط بوده.یه حضوری که نمی‌فهمیش، ولی هست.همیشه آروم، همیشه ساکت.نه خودشو بهم تحمیل کرده، نه یه بار ازم خواسته بهش نگاه کنم.ولی همیشه بوده.عجیبه... وقتایی می‌بینمش که نور می‌افته سمتم.وقتی یه ذره دیده می‌شم، یه ذره می‌درخشم...اونم قد می‌کشه. پشت سرم. بی‌صدا.انگار نور که می‌تابه، بخشی از وجودمو هل می‌ده بیرون، پرت می‌کنه رو زمین، زیر پام.حالا این تاریکی، این تکه‌ی سیاه که پشت سرمه...واقعاً خودمه؟یا یه چیزی بیشتر از منه؟یا شاید کمتر...؟بعضی وقتا فکر می‌کنم این سایه، همون زخم‌هاییه که هیچ‌وقت جرأت نکردم روشونو نگاه کنم.اون خشم‌هایی که قورتشون دادم، بغض‌هایی که قایمشون کردم، فکرهایی که سریع روشون پتو کشیدم که کسی نبینه...شاید سایه، خودِ راستکیِ منه.خودِ خسته‌ای که سال‌ها تو سکوت پشتم قایم شده، چون نمی‌خواستم کسی ببینه‌اش.ولی یه حس دیگه هم هست...یه حسی که انگار هردومون، من و اون، اسیر همدیگه‌ایم.نه اون می‌تونه تنهام بذاره، نه من می‌تونم ازش فرار کنم.حق انتخاب نداریم.با هم زنجیریم. تا وقتی نور هست، اون هم هست.شاید اونم منو همین‌طوری ببینه.یه تیکه‌ی اضافه.یه کسی که باعث شده مجبور باشه همیشه پشت به نور باشه، همیشه دنبال من بیاد، بدون اینکه خودش تصمیم بگیره.شاید اونم خسته‌ست...از تقلید کردنِ تموم حرکت‌هام، از تکرار بودن، از دیده نشدن.نه چهره داره، نه ظاهر.یه بدن سیاهه، یه فرم خاموش که فقط کپی‌شده‌ی حرکات منه.انگار یه آدمه...یه کسی که تو زندگی قبلیش گناهای زیادی کرده.و حالا تو این زندگی محکومه.محکومه به سکوت.به تکرار.به روتین.به تقلیدای ناخواسته.شاید یه طلسم عجیب تو وجودشه…یه طلسم که می‌گه:&quot;اگه با نور روبرو شی، نابود می‌شی.&quot;حق اعتراض هم نداره.عمرش برابره با عمر کسیه که دنبالشه.و شاید، فقط شاید…هر روز تو دلش یه آرزو داره.نه از سر نفرت.نه چون از من بدش میاد.فقط چون مرگ منمی‌تونه تولد دوباره‌ی اون باشه.این‌بار نه توی جلد یه سایه…شاید یه جایی دیگه.یه جایی یکم رنگی‌تر...</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 20:23:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گره خورده و متصل به آخرین امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%B5%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-hdkxncsziwki</link>
                <description>انگار این رشته‌ها، یه روزی الیاف یه درخت بودن…درختی که کلاغا روش لونه کرده بودن، خاطره ساخته بودن، سر و صدا می‌کردن…اما حالا که کلاغا رفتن، یا شاید برگشتن…رشته‌ها دارن از هم دل می‌کنن،هر کدوم یه طرفی رو نشونه گرفتن،یه طرف آسمون، یه طرف هیچ‌کجا.یه جداییِ بی‌صدا، اما سنگین.وسط این همه رشته که خودشونو رها کردن،یه دونه‌شون هنوز مقاومت می‌کنه.معلوم نیست چرا…شاید چون بی‌خیال نشده،شاید چون هنوز به اون روزایی فکر می‌کنه که همه‌شون یکی بودن،که تنه درخت بودن، محکم، به‌هم‌وصله.اون رشته‌ی آخر داره جون می‌کنه،با همه‌ی ناتوانیاش،با همه‌ی ضعفش،فقط واسه اینکه نذاره اون طناب پاره شه…نذاره دو تا چیز، دو تا دنیا،از هم جدا شن.اون رشته‌ی آخر، قهرمان قصه‌ست…نه چون قویه، چون هنوز باور داره.باور داره به چیزی که یه روزی معنا داشت، حتی اگه الان داره از هم می‌پاشه.شاید اون رشته‌ی آخر، خیلی از ماها باشیم تو داستان زندگی‌مون…ماهایی که وسط فشارا، وسط دل‌کندنا،هنوز داریم یه‌جوری سرپا می‌مونیم.با اینکه چشممون به کلاغاست…با اینکه ته دلمون می‌دونیم رفتن، یعنی پایان…ولی باز داریم می‌کشیم، صبر می‌کنیم، درد می‌خوریم…فقط برای اینکه شاید… فقط شاید،بتونیم اون دو تا دنیای جداشده رو یه کم دیگه کنار هم نگه داریم.شاید یه روزی، کلاغا دوباره برگردن…و ما هنوز اونجاییم.گره‌خورده، خسته…ولی هنوز پاره نشدیم.</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 10:01:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت دوم: لبه‌ی نازک بین عشق و جنون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-h0kjzxp7eent</link>
                <description>هر روز ازش خبر داشتمتا اینکه یکی از بچه‌هایهویی آمارشو دادکه براش خواستگار اومدهو دارن واسه ازدواج برنامه می‌چینن...+دادا، کارم داشتی بگیا_ مرسی، دمت گرم+اوکیه همه‌چی؟_ هه، آره بابا...رفتم تو اتاق، درو بستمآینه رو که دیدم، خشکم زدیه لبخند ساده رو صورتم نشستولی انگار همون یه لبخندداشت مقدمه‌ی انفجار یه هیولای سرکوب‌شده رو می‌چیدلبخند تبدیل شد به قهقههقهقهه‌ای که تهش معلوم نبود گریه‌ست یا خنده...مامان از تو هال صدام کرد:«چی شده داری بلند بلند می‌خندی؟»اما خنده‌هام… داشتن خودشونو تبدیل می‌کردن به فروپاشیاخمام انگار جوش خوردن به صورتممثل سگی که صاحبشو جا گذاشتهو دیگه نه پارس می‌کنه، نه زوزهفقط زل زده تو یه نقطهو داره تو ذهنش می‌جوه که چی شد که اینطوری شد...اشک؟نه، این اشک نبوداین خروج اضطراری فشار مغز بودانگار مغزم تصمیم گرفته بود از تو جمجمم فرار کنهو راه خروجش، همین دوتا مجرای اشکه...مشت می‌کوبیدم تو صورتمیه لحظه می‌خندیدم، یه لحظه گریه می‌کردمدرست مثل کسی که تو فاز دی‌سوشیشن گیر کردهنه توی زمان بودم، نه تو مکانمعلق بین یه حال مبهم که نمی‌فهمیدم بدن من‌ام یا ذهنمیه چیزی درونم داشت از هم باز می‌شدمغزم داشت با خودم جنگ می‌کردسیستم بقا، بریک‌پوینت داده بودانگار مغز، که کدنویسی شده برای زنده موندنداره خودش به خودش آسیب می‌زنهخودتخریبی توی خالص‌ترین شکل ممکنش...فرداش نشستم کنار همون پنجرهببینمش... شایداون موهای فرفری لعنتیشاین بار نه مثل قبل، بلکه مثل ریسمون درختی کهنسالکه مردم نادونش آتیش زدنو حالا خاکسترش پخش هوا شده بودتو ذرات سوخته‌ی اون درختیه جور درد دیده می‌شدبوی سوختگی از درخت بود؟یا از مغزم که نیم‌پز شده بود از فکرای تکراری؟دیگه فرق نمی‌کردفقط می‌خواستم فرار کنماز خونه، از مغزم، از خودم...با پیراهن چارخونه‌ی کثیف و شلوار کردی، زدم بیرونمردم نگام می‌کردننگاه‌شون پر از قضاوت بودانگار یه روانی وسط خیابون وایسادهخب، شاید واقعاً همون بودمیه روان‌پریش بی‌ثبات، تو فاز اپیزود حاد عاطفیتو ذهنم همه‌چیز سر و ته شده بودافکارم مثل یه مارپیچ می‌چرخیدنو تهش می‌خوردن به یه سیاهچاله‌ی خالیجایی که نه نور بود، نه حسچیزی که شماها به اسم عشق می‌شناسینیه ترشح شیمیایی لعنتیهکافیه هورمون‌هاتونو خاموش کننتا بفهمین چقدر از احساساتتون مصنوعی بودهاز اون روز چند سال گذشتهسگ شدمولی دیگه اون گوشه‌ی امنو هم نمی‌گیرمکلاً از مرز همه‌چیز رد شدماز تمام قواعد انسانی، اجتماعی، روانی...احساسات؟ مردنبی‌حسی؟ پادشاههو این روزا، این بی‌حسیجا داده به یه سگ اعصابی لعنتییه خشم فروخورده که مدام داره اون سگ سیاه افسردگیو سیر نگه می‌دارهتا یه وقت خدای نکرده گرسنه نشه...خونشونو عوض کردندیگه از پنجره نمی‌تونم ببینمشیه پیرمرد اومده جاشونتنها، ساکت، شکستهپسرش اینجا رو براش گرفتهنشسته کنار پنجرهنگاهش گم شده‌سولی معلومه دنبال یه چیز خاصهشاید دنبال کسیشاید دنبال خودششاید دنبال گذشته‌ای که از دست رفتهمنم زل زدم بهشو یه لحظهیه لحظه لعنتی حس کردمنکنه اون منم؟خودِ پیرم شده‌مکه هنوز از پشت یه پنجرهدنبال یه حس می‌گردهکه نه اسم داشت، نه پایان...و این بود پایانِ عشقِ بی‌پایانِ من...</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 13:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت یک: شروع یک حس متفاوت، به نام عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%B3-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-rfnrvow2acwv</link>
                <description>اولین باری که دیدمت، بارون می‌اومد...با همون چتر بی‌رنگ...که از زیرش، می‌شد بارش بارونو دید.نه قایم‌شده، نه پنهون...صاف و شفاف، مثل خودت.چند روز طول کشید...بعد کلی تعقیب یواشکی،فهمیدم که خونه‌تون... توی ساختمون روبروییه.از شانسم، طبقه‌ی سوم بودکه درست می‌افتاد تو زاویه‌ی پنجره‌ی ما.انگار از همون اول، قرار بود ببینمت.عادتم شده بود دید زدنت...از کنار همون پنجره.هر روز...وقتی که عادت داشتی اون موهای فرفری‌تو ببندی.همونا که حجم زیادی داشتن...و من؟عادتم شده بود رو پیچ اون موها پیچ و تاب بخورم...و شروع کنم به حسودی!ببین...من خیلی حسودم.من به اون پیرمرده تو پارک روبروی خونتون،که ترو می‌بینه،به اون یارو سوپرمارکتی که هر روز ازش آدامس نعنایی می‌گیری،به اون قهوه‌فروشه که هر روز ازش قهوه می‌خری،به اون راننده تاکسی که وقتی می‌خوای کرایه بدی،با اون لحن خاصت می‌گی:&quot;آقا بفرمایید...&quot;من... به همشون حسودیم می‌شه.شاید فکر کنی دیوونم...ولی با اینکه حتی اسممم نمی‌دونی،من روت غیرتی‌ام.اعصابم خورد می‌شه وقتی کسی...بد نگات کنه.فریکم رو رفتارت،عجیبم رو جزئیاتت.چشمام، مثل ذره‌بین بزرگ روته.تک‌تک کاراتو بررسی می‌کنم.عاشق مدل حرف زدنتم...انگار نه انگار دختری!پسر جلوت کم میاره.سرت همیشه بالاست...با همون لحن کوبنده‌ت،که هیچ ترسی برای گفتن کلمه‌ها نداره.آدم تو چشات که نگاه می‌کنه،فقط یه چیزو از خودش می‌پرسه:پشمام...این چشا می‌گن:من از هر کی که فکرشو بکنی، پروترم!یه جور ارتباط عجیب بین خودم و خودت حس می‌کنم.حس می‌کنم حتی می‌تونم از بحث و دعوا باهات لذت ببرم.روابط عاشقانه که بماند...گفتم عاشقانه...اصلاً... عشق؟نمی‌دونم چیه راستش.خودمم زیاد درگیرش نمی‌کنم.فقط خیلی ساده و بی‌شیله‌پیله،ازت خوشم میاد.دلم می‌خواد وقتی نشستی کنار پنجره،من بشینم زیر پات.از پایین نگات کنم...اون پاها که انگار می‌تونن چشم آدمواز یه مسیر بلوری ببرن بالا.مثل همیشه،از اون مدل تاپ‌های لختی تنت باشهکه اسمشم بلد نیستم.هیز نیستم ها...ولی بدجوری دلم می‌خواد سرمو بذارم رو اون سینه‌هات...و خودمو توی هستی و نیستی،گم کنم.چشامو ببندم...و یادم بره کجام، کی‌ام.انگار سینه‌هات معبد آرامش باشن...از طراحی و نقاشی بدم نمیادولی بارم نمی‌شد...تا اینکه انقدر نگات کردم،که نتونستم نکشمت.انگار یه قسمتایی از منفعال شدنکه هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بهشون.خندون شدم.پُر انرژی.با انگیزه.و یکمی خوش‌اخلاق‌تر...نمی‌دونم چجوری،اما از ساختمون روبروییتونستی همچین فرکانسیو بفرستی.شبا کارم شده رویا بافی...تو رو دارم.دستاتو محکم گرفتم،یجوری که انگار می‌ترسم فرار کنی.عین تازه‌داماد عروسا...نیشم تا بناگوش بازه.با دقت به حرفات گوش می‌کنم.انقدر محو نگات می‌شم،که بینابین نمی‌فهمم چی می‌گی.می‌گم: &quot;عع چیزه... ببخشید، من داشتم نگات می‌کردم...میشه این تیکه رو دوباره بگی؟&quot;از بدنم نگم...انگار دو تا دریای مختلف،از جنس سرما و گرما،توی یه نقطه...که قلبمه،به هم برخورد می‌کنن.یکسره در حال جوش و خروش...تک‌تک سلولای بدنم،تمایل به ابراز علاقه به تو دارن.دیگه حالیم نیستکوری، کچلی، فلجی...چی هستی!من اونجوری که دلم می‌خواد نگات می‌کنم.اونجوری که دلم می‌خواد دوست دارم...این حس، انگار نمی‌خواد تموم شه...حتی با دونستن تلخ‌ترین چیزا.ای بابا...بازم قراره غمگین باشه؟چطور مگه؟همه‌چی قشنگ بود... از دور.نگاه قوی و بی‌ ترس تو...و یه ترسو، مثل من،که جرئت نداره بهت اینا رو بگه :)همش تو ذهنم می‌چرخه:بابا، توعه بی‌عرضه،چی می‌گی این وسط؟گیریم که بهش گفتی، قبول...بعدش چی؟هنوز شلوار خودتو بزور دو دستی گرفتی،می‌خوای دست یکی دیگه رو چجوری بگیری؟بی‌راهم نمی‌گه ها...زندگیه یه جوون ایرانیه دیگه...با دلارِ صد هزار تومنی،و خطِ فقرِی که انقدر رفته بالا،برای اینکه نگاش کنی،باید گردن‌دردو بغل کنی...چی می‌گی برا خودت؟فاز عاشقی برداشتی؟بشین نون و پنیرتو بخور بابا...اینجا شبیه زندانه...فقط باید کار کنی،تا بذارن زنده بمونی.عشق؟هه...شوخیت گرفته، رفیق؟همینطور درگیر کلنجارای ذهنی بودم،هر روز...خبرشو داشتما! ولی...تا اینکه...</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 18:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم معمولی بودن؟ کار هرکسی نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%B1%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ucnj53pwkspb</link>
                <description>بیا یه بارم که شده بدون پیش‌زمینه، بدون تعارف، بدون فیلتر، مستقیم بپرم تو مغزت.کاری ندارم کجایی، چی تو کله‌ته، پوستت چه رنگیه یا حتی خدایی که می‌پرستی چه شکلیه...اصلاً برام مهم نیست هر روز داری با دعا شروع می‌کنی یا با دوتا فحش به دنیا.می‌خوام یه چیز دیگه بپرسم:تا حالا فکر کردی چقدر زور زدی که فقط “آدم” باشی؟نه فرشته، نه حیوان، نه قدیس... فقط یه انسان ساده.ببین، اگه درست نگاه کنی، هر دینی داره می‌گه راه من درست‌تره.یکی گاو می‌پرسته و می‌گه ادرارش شفاست، اون یکی خداش تو آسمونه و برای هر عطسه‌ت فلسفه داره.ولی بیخیال همه اینا.بیا یه بارم که شده بکشیم بیرون از این قاب دین و اسم و نژاد و اعتقاد.فقط یه سوال: چند درصد انسانی؟نه چند درصد مسلمونی، نه مسیحی یا بی‌خدایی...چند درصد آدمی؟به نظرم تو این روزگار، فقط “آدم معمولی بودن” خودش یه هنر بزرگه.اینکه صبح پاشی و با یه لبخند کوچیک بری دنبال زندگیتاینکه وسط شلوغیِ بدبختی‌ها، نپری به مغز بقیهاینکه غذاتو از جای درست برداری، نه از سفره یکی دیگههمین چیزای ساده، شده چیزای عجیب.راستش منم گاهی گیج می‌شم...وقتی عصبیم و همه‌چی بهم فشار میاره، یه گوشه‌ی مغزم می‌گه:«ببین اون بدبخت رو که نون شب نداره»ولی یه سمت دیگه‌م داد می‌زنه:«به تو چه؟ تو خودت داری غرق می‌شی!»و این کشمکش لعنتی ته‌ش به هیچ‌جا نمی‌رسه...آره رفیق، انسان عادی بودن سخته.خیلی سخت.ولی شاید همین سختیشه که آدم‌بودن رو قشنگ می‌کنه! </description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 19:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنبال آدم خوب می‌گردی؟ خب ادامه بده...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A8-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87-uku2nhgftwuc</link>
                <description>چند سالی میشه که هروقت میرم تو یه جمع خانوادگی، مخصوصاً اونایی که بوی نصیحت‌های کپک‌زده می‌ده، همه بحثا یه جوری می‌چرخن سمت ازدواج.انگار یه جور خط تولید فکری دارن که خروجیش فقط یه جمله‌ست:«باید ازدواج کنی.»من لبخند می‌زنم. از اون لبخندایی که بیشتر حالت دفاعیه تا خوش‌حالی.یه چیزی تو مایه‌های نقاب اجتماعی.می‌گم:«چشم، حتماً... به‌زودی.»و بعد اون ضربه‌ی نهایی رو می‌زنن:«اگه بخوای، خودمون یه دختر خوب سراغ داریم برات.»اینجاست که یه حس ترس، یه حس تهدید، یه ویراژِ اضطراب، می‌پیچه تو دلم.دختر خوب؟!من از &quot;آدمای خوب&quot; می‌ترسم.آدمای خوب، همونایی‌ن که تو روان‌شناسی بهشون می‌گن people pleaser، اونایی که مدام می‌خوان بقیه ازشون راضی باشن، حتی به قیمت له شدن خودشون.و بدتر از اون؟به قیمت له کردن تو.فکر کن.واقعاً فکر کن.کی بیشتر داغت زده؟ اون &quot;آدم خوبه&quot; که همه دوستش دارن یا اون آدم بدی که تکلیفش مشخص بود؟من بارها و بارها اجازه دادم یکی وارد حصار امنم بشه فقط چون فکر می‌کردم «آدم خوبیه».و هر بار هم، از همون‌جا خوردم.آدم خوب یعنی حماقت با لبخند.من دنبال یه دختر &quot;خوب&quot; نیستم.من دنبال کسی‌ام که توی این آشغال‌دونی دنیا، یاد گرفته چجوری سرپا بمونه.دنبال کسی‌ام که خودش باشه.نه یه قربانیِ تایید اجتماعی.نه کسی که منتظره یکی بیاد و نجاتش بده.نه اون مدل سوسولِ حساسی که تا بهش بگی &quot;این کارت درست نبود&quot;، فرداش شروع کنه خودشو تغییر دادن واسه تأیید تو.و راستی...شاید راسته اون حرف:آدمای زیبا احمق‌ترن.حداقل اون‌هایی که فقط به زیباییشون تکیه کردن.دیدی اونایی رو که انقدر خودشونو آرایش می‌کنن، با سایه و کرم‌پودر و فیلتر و ژل، یه صورت دیگه از خودشون می‌سازن؟اینا وقتی می‌رن خونه، انگار باید با ضربات حساب‌شده، نقابشونو بشکونن تا برسن به واقعیت.و وای به حال اون واقعیت.من از آدمای بد خوشم میاد.چون نقش بازی نمی‌کنن.چون تکلیف آدم باهاشون روشنه.چون خودشونن، با همه‌ی گند و گهی که دارن.ولی اون &quot;آدم خوبه&quot;...همونیه که با نیت خوب، با حماقت، با ساده‌لوحیِ سمی، روانتو تیکه‌پاره می‌کنه.</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 10:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا خواستی کسی رو تغییر بدی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-xd2jf8jyqsel</link>
                <description>تا حالا شده بخوای یکیو تغییر بدی؟می‌گن آدما رو همونجوری که هستن بپذیر، سعی نکن تغییرشون بدی.باشه، قبول… ولی حالا بیا یه لحظه فکر کنیم.فرض کن یه قدرت پنهونی داری که می‌تونی هر کسی رو تغییر بدی.اما نه با زور، نه با نصیحت، نه با بحث و دعوا.اگه بری به کسی بگی:«من از تو باهوش‌ترم.»«من از تو بهترم.»اولین کاری که مغزش می‌کنه اینه که می‌ره توی حالت دفاعی.چون هیچ‌کس دوس نداره احساس کنه داره کم میاره، داره می‌بازه.ولی اگه فقط یه آینه بگیری جلوی طرف…نه برای اینکه ایراداشو توش ببینه،برای اینکه اون پتانسیل خاموش و اون بخشِ قویِ وجودشو توی تصویر ببینه چی؟اگه بهش بگی: «تو خیلی خفنی، فقط داری خودتو کوچیک نشون می‌دی»یا «حیفه که این همه توان، این همه هوش، اینجوری داره هدر می‌ره…»اون‌وقته که یه چیزی توی خودش قلقلک می‌خوره.یه صدای کوچیک، ولی جدی توی ذهنش شکل می‌گیره که می‌گه:«شاید واقعاً برای بیشتر از این ساخته شده باشم.»اون‌وقته که خودش می‌خواد تغییر کنه.نه به‌خاطر تو،بلکه چون یه قدرت نامرئی توی وجودش بیدار شدهکه حالا، می‌خواد به واقعیت تبدیلش کنه.تا حالا تونستی کسی رو تغییر بدی بدون اینکه مستقیم بهش بگی باید تغییر کنه؟یا برعکس، کسی بوده که یه جمله‌ش یه آینه شده برات؟</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 18:43:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خوش اومدی به یه روز افتضاح&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AD-vlohxckkilva</link>
                <description>بعضی روزا هست که از همون لحظه‌ای که چشماتو باز می‌کنی، همه چی برات شاخ و شونه می‌کشه. چایی رو میریزی، لیوانه می‌گه: نه بابا، امروز حال ندارم! می‌شکنه. شکر میریزی، شیرینیش میزنه بالا انگار می‌خواد قند خونتو بندازه وسط فضا.در اتاقو می‌بندی، گرما می‌زنه بالا، عرقت در میاد. باز می‌کنی، عطسه‌هات شروع می‌شن. میری دستشویی، دمپایی خیسه، پات سُر می‌خوره، می‌شینی، هنوز نفسی نکشیدی که هواکش از بالا کله‌تو هدف می‌گیره!آب می‌گیری رو خودت، داغه، می‌سوزی، شیر آبم انگار باهات کل‌کل داره، یهو فشارو زیاد می‌کنه، کل لباستو خیس می‌کنه. می‌خوای لباستو درش بیاری، از زیر بغل پاره می‌شه! انگار زندگی می‌گه: «نه عزیزم، امروز قراره زمین بخوری!»سبزی می‌خوای، ظرفشو میاری، یه‌دفعه رقص‌مانند از دستت لیز می‌خوره و عین نقاشی، واژگون می‌ریزه کف زمین. می‌خوای مو کوتاه کنی، پارچه پهن می‌کنی، تهش می‌بینی نصفش ریخته رو فرش! می‌ری زیراندازو بتکونی، تهش یهو ول می‌کنه و میفته تو جوب.آخرش می‌خوای یه دل خوشی پیدا کنی، بستنی می‌خری، ولی تا برسی خونه، نگاه می‌کنی، کنار بخاری یه برکه درست شده… بستنی نیست، خاطره‌ش مونده.بعضی وقتا واقعاً همه چی رو مخه. نه از اون رو مخ‌های بامزه… از اون رو مخ‌هایی که تهش فقط دلت می‌خواد بگی: &quot;یکی بیاد این روز لعنتی رو بگیره ازم!&quot;ولی خب…بعضی وقتا هم همین لحظه‌های مسخره‌ان که بعداً می‌شن داستان‌هایی که با خنده تعریفشون می‌کنی.</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 17:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شروعی برای نوشتن؛ معرفی کوتاه و دلیل حضور&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30229126/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-uue84b6gm1ag</link>
                <description>سلام! من محمدم، یه آدمی که همیشه در تلاش برای یادگیری و رشد فردی بوده و هستم. اینجا اومدم چون فکر می‌کنم با نوشتن می‌تونم تجربه‌ها و افکارم رو با دیگران به اشتراک بذارم و شاید یه کمکی به کسانی بکنم که مثل من درگیر چالش‌های زندگی هستند.یکی از دلایلی که اینجا ثبت‌نام کردم، اینه که دوست دارم بیشتر از تجربیاتم بنویسم. شاید چیزی که یاد گرفتم یا چیزهایی که توی ذهنم هست بتونه به کسی کمک کنه که در همون موقعیت قرار داره.به نظرم هرکسی داستانی برای گفتن داره، و اینجا یه فضای خوب برای اشتراک‌گذاری این داستان‌هاست. می‌خوام با نوشتن توی این فضا، با کسانی که مثل من به دنبال یادگیری و رشد فردی هستند ارتباط برقرار کنم.</description>
                <category>محمد باباجانی</category>
                <author>محمد باباجانی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 16:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>