<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های درویش دوره‌گرد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30311430</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4204339/avatar/4ptGrg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>درویش دوره‌گرد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30311430</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور عاشق شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30311430/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%85-fom6ohe2wqgg</link>
                <description>یک بار اتفاق افتاد. به تدریج شدت گرفت. تلاش‌های من برای توقفش بیهوده بود. روشن شد و شدت گرفت و همه خانه‌های سست و چوبی درونم را سوزاند. به جای آن خانه‌های سست و چوبی دلم پر از آتش شد. آتشی که از آن روز، هیچ‌گاه خاموش نشد. اینطور شروع شد که همه چیز معمولی بود. بعد آرام آرام تحسینش کردم. بعد چه شد؟ آرام آرام احساس کردم. احساس کردم آن منِ منطقی،‌ صدایش نمی‌آید. احساس کردم هرچه رشته بودم پنبه شد. دیگر بدون دلیل عاشق رفتارهایش بودم. بدون دلیل و با شنیدن صدایش آبگرمکن دلم به درجه جوش می‌رسید. قلبم تند می‌زد و به اضطراب می‌افتادم. هرچند اول تحسین‌هایم منطقی و عاقلانه بود، بعد با هر رفتاری از او،‌ ذوب می‌شدم. همان منی که دنبال وابستگی نبودم،‌ خودم را در وابستگی گم کرده بودم. اصلا تعجب می‌کنم که در آن روزهای اول، چنین احساساتی در من نبود و حالا به این وضع دچار شدم. از لحاظ ظاهری ۲ وضعیت مشابه که فقط ۲ ماه فاصله داشتند، چنین تفاوتی داشتند. باز مدتی گذشت. اوایل در این حالت نبودم که همیشه به او فکر کنم. پس از مدتی اینطور شد. هرچه منِ منطقی باز می‌گشت و سعی می‌کرد با آب شعله را خاموش کند،‌ شعله بدتر گر می‌گرفت. نمی‌توانستم به او فکر نکنم. بعد دل را زدم به دریا. سعی کردم خودم را کنترل کنم. عطشم را کم‌تر نشان دهم. سعی کردم گفت‌و‌گو را با یک مقوله مرتبط با رشته‌مان شروع کنم. بعد خیال کردم که یک برنامه جامع ریختم. اول بحث علمی راه می‌اندازم. بعد سعی می‌کنم آن را در مقولات دیگر هم بررسی کنم. بعد هم یک جور نشان می‌دهم که بفمهد دل در گرو او دارم. شروع کردم. ابتدا در مورد ناخودآگاه شروع کردم. باز خزعبلاتی را در مورد سرکوب و تمدن و کوه یخ و تاثیر ناخودآگاه و جبر در زندگی بیان کردم. او اما کمی مخالف بود. اگر می‌دانستم مخالف است حتی عقیده‌ام را تغییر می‌دادم. او به اختیار باور بیشتری داشت. سهم اختیار را بیشتر می‌دانست و مثال‌هایی می‌زد از افرادی که در تمدن‌های بسته،‌ آدم‌های بزرگ و بدون عقده‌ای بودند. اشتباه من همینجا بود. بحث را بی‌خیال نشدم. چون برای بحث لعنتی برنامه‌ریزی کرده بودم. گفتم حالا که جبر غالب است و ناخودآگاه هم همینطور، آدم ممکن است ناگهان جذب یک ویژگی یک شکل یک فرهنگ یا حتی یک فرد شود. گفتم بله عشق هم همینطور اتفاق می‌افتد. بعد ادامه دادم و گفتم ناخودآگاه من هم دچار اتفاقاتی شده و من نسبت به شما علاقه دارم. قلب من در آن لحظات به تپش افتاده بود. شوکه شد. کمی صبر کرد. در این چند ثانیه حتی ایستادن برایم سخت بود. نگاهش مصمم شد و گفت حتی پشت علاقه و عاشق بودنت هم نمی‌ایستی و آن را گردن جبر می‌اندازی و جرئت نمی‌کنی خودت پشت حرفت بایستی و بگویی از من خوشت آمده. گفت این را و رفت. من گند زده بودم. مثل آن ویدیو که خواننده می‌خواند:‌ «عشقم رفت.. چرا رفت؟ چرا عاشق من نشد؟.. » دقیقا در همان حد. اما حس من ول کن من نبود. علی رغم اینکه به راحتی چیزی را نمی‌پذیرفتم از کسی، حرفش رفت مثل تیری و در قلب من نشست. عشقش هم ول کن نبود....ادامه دارد....</description>
                <category>درویش دوره‌گرد</category>
                <author>درویش دوره‌گرد</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 04:51:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در خیال زندگی می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30311430/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-aalus3ue294k</link>
                <description>احتمالا از روی عکس پروفایل یا از نوشته اول کمی عجیبم حدس زده باشید که من شخصیت خیالی هستم. از خیال تغذیه میکنم و در او زندگی. اما چه کسی تعیین می‌کند که واقعیت چیست؟ آیا ما در خیال زندگی می‌کنیم و گاهی به واقعیت می‌آییم یا در واقعیت هستیم و گاهی خیال می‌کنیم؟‌ آیا دیوانه‌ها بی‌منطق اند یا ما در دنیای آن‌ها نیستیم و درکشان نمی‌کنیم؟‌ می‌خواهم بگویم که من هم واقعی هستم. من هم وجود دارم. هرچند مرا خیالی بپندارید. فقط در دنیای شما وجود ندارم. حالا که اینطور است شما واقعی‌ها هم در دنیای من خیالی هستید و وجود ندارید. به هر حال در متن قبلی از وابستگی گفتم. از اینکه ته ماجرا انگار در ژست و ادای وابسته‌نبودن به دنیا،‌ کمی طغیان در برابر خدا وجود دارد. البته بحث ارزشی نمی‌کنم. نمی‌گویم این طغیان خوب است یا بد. اما به هرحال خیلی هم خدایی نیست. اتفاقا یک بعد گندگی و لات‌منشی در خودش دارد. برایم سوال است دیگران در این رابطه چه فکر می‌کنند؟ شاید فقط من اینطور هستم. شاید فقط من در قالب سلوک در واقع دارم طغیان می‌کنم. نگاه کنید چه قدر از ضمیر اول‌شخص استفاده می‌کنم. کدام سالکی خودش را مطرح می‌کند در نوشتارش؟‌ کدام بی‌نفسی نفسش را این چنین نشان می‌دهد و دنبال نفسش است؟ این نقد خود هم نوعی بزرگ‌پنداری خود است. دارم خودم را نقد می‌کنم که بزرگم بپندارید. وگرنه به خودم اشاره نمی‌کردم. بیایید با هم صادق باشیم. آیا ممکن است برای فرار از خدا،‌ مومن باشیم؟ ممکن است برای فرار از خدا و غفلت از او، ظاهر دینی بگیریم؟‌ یا افعال دینی را انجام دهیم؟ ممکن است برای فرار از خدا به دنیا و وابستگی‌هایش آغشته نشویم؟‌ ذهنم کمی بسته است. شاید شما بتوانید پاسخ دهید که عمل من درست است یا نه. شاید اگر سالک باشید بگویید تا وقتی که میگویی «عمل من» هیچ چیز درست نخواهد بود. اینجا هم مثلا جوابتان را دادم! اما آیا واقعا ممکن است؟‌ غفلت ما در ظاهری دینی باشد؟‌ چون جرئت نداریم صریحا با خدا مقابله کنیم و خدا را دوست داریم، منفعلانه در برابر او طغیان می‌کنیم؟ مثلا نشان می‌دهیم که به او نیازی نداریم؟ از طریق بی‌نیاز کردن خودمان از خوراک و پوشاک و پول نشان می‌دهیم هر طور باشد زندگی‌مان می‌گذرد؟ بعد با این هرطور زندگی کردنمان مثلا یک الحمدلله هم می‌گوییم و می‌گوییم خدا فلان چیز یا فلان خوراک را رساند یا خدا نجاتمان داد. در حالیکه ذهنمان دنیایی است. ذهنمان آن را با اتفاقات دنیایی توجیه می‌کند. چیست که بتواند با این توجیهات مادی‌گرایانه مقابله کند؟ راستش اینجا می‌نویسم، چون به نیات خودم شک کرده‌ام. شک کرده‌ام که واقعا آدم خوبی باشم. شک کرده‌ام که واقعا انسان وارسته‌ای باشم. شاید کار بدی مرتکب نشده باشم، اما کار خوب من چه بوده؟ چه کرده‌ام که از خودم راضی باشم؟‌ هیچ. احساس می‌کنم چیزی نیست که به آن ببالم. نفسم دارد اذیت می‌شود. ایگویم کوچک شده. چون هر کار خیری کردم را از یاد برده‌ام. من کارهایم بودم. من توانمندی‌هایم بودم. حالا شده‌ام هیچ. من در جامعه اعتبار داشتم، اما حالا شده‌ام هیچ. این دارد نفس من را می‌تراشد و من دارم تلاش می‌کنم تا نفسم از بین نرود. چون حس می‌کنم او همان من است. امیدوارم شما به مرض خودانتقادی بی‌وقفه‌ای که من دچارش شدم دچار نشوید. امیدوارم هیچ‌وقت نخواهید نفستان را کنار بگذارید و خودتان را تخریب کنید. امیدوارم هیچ‌کار بی‌حساب و کتابی نکنید. ریسک نکنید و زندگی معمولی پر از لذت و بی‌چالشی داشته باشید و در انتها خدا از شما راضی باشد. امیدوارم به خاطر چیزی که واقعا عاشقش هستید و همه زندگی‌تان است نفستان را کنار بگذارید. آن موقعی که واقعا عاشق خدا شدید. اما من عاشق بودم و متنفر هم بودم. دو روی سکه را داشتم. در قلبم مقاومتی داشتم و نباید اصلا این مسیر را شروع می‌کردم. چون مناسب من نبود. معلوم است نابودی نفس هرگز مناسب هیچ من نیست. حالا من مانده‌ام و من تکه‌پاره‌ام. نفسی که دیگر نمی‌شود با سوزن آن را دوخت. بخیه کاربردی ندارد. سوپر ایگوی قدرتمند مانده و ایگوی خردشده و تحقیرشده‌ام. از هر اتفاق بدی برای خردتر کردن ایگو استفاده می‌کنم. همچنان دست برنداشته‌ام. می‌دانی همه‌ی این‌ها از کی شروع شد؟ از زمانی که تسلیم شدم. از زمانی که قلبم مخالف بود و ابراز نکردم و ترسیدم. نترسید شما. یا اگر ترسیدید زود فرار کنید و نمانید تا به سرنوشت من دچار نشوید. قلب من شکسته و هربار به راحتی می‌شکند. مظلوم شده‌ام. اینطور نبودم. این قدر ضعیف نبودم. خودم خودم را خرد کردم. در حالیکه کار اشتباهی نکردم. هیچ عملی یادم نمی‌آید. چیزی نیست که خودم را با‌ آن توصیف کنم. نمی‌توانم بگویم که خوبم چون فلان کار خوب را کرده‌ام. چون فلان کار خوب را کرده‌ام که بگویم خوبم. با آن بگویم آدم خوبی هستم. متاسفانه این را می‌دانم. اوضاع خیلی به هم ریخته. من گم‌ شدم. بعضی‌ها فکر می‌کنند خوب است این حالت. هرچیز که خدا جلوی پای آدم بگذارد خوب است. اما از کجا معلوم که شیطان چنین مسیری را جلوی پایتان نگذارد؟ من خسته شده‌ام و راه برگشتی نیست. تا نابودی ایگو باید جلو بروم. حالا آیا کماکان فکر می‌کنید که دنیای شما واقعی است و دنیای من خیالی؟ یا فکر می‌کنید دیوانه‌ها دیوانه‌اند و شما عاقل؟  </description>
                <category>درویش دوره‌گرد</category>
                <author>درویش دوره‌گرد</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 02:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین متن درویش جنگلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30311430/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-lhtwuqrwngvd</link>
                <description>چند وقت پیش فکر میکردم که ممکن است بمیرم. الان هم فکر میکنم. باز هم ممکن است بمیرم. مرگ ممکن است؛ تا وقتی که واقعا بمیرم. دیگر برایم فرقی نمیکند مردن و نمردن. از مردن نمیترسم. از نمردن هم. از استاد و از شاگرد هم نمیترسم. دیگر چیزی مرا نمیترساند. دیگر هیچ آزاری به قلبم نمیرسد. دیگر هیچ قلمِ رنجی کاغذ قلبم را سیاه نمیکند. از همه چیز جدا شدم. در هرچیزی بدی را دیدم و آن را نجستم. حالا شده‌ام بی‌همه‌چیز. جوینده هیچ. قبلا می‌ترسیدم که طغیان کنم. الان هم ممکن است طغیان کنم. اما دیگر از اینکه طغیان کنم نمیترسم. هرچند که بعید است طغیان. دیگر رها شده ام از همه چیز. حالابه نظر می‌رسد می‌توانم همه چیز را تحمل کنم. به سوی خوب چیزها فکر می‌کنم. سوی خوب چیزها چیست؟‌ درویش شده‌ام و تکه نانی کافی است. به سر سوزن ذوقی هم نیاز نیست. در یک روستای دور از تمدن می‌چرخم. مدتی می‌مانم و مدتی روستای بعدی. کنار رودها زندگی می‌کنم. از رودی به رود دیگر. از چشمه‌ای به چشمه دیگر. به هیچ چیز وابسته نیستم. قبل‌ترها شاید فکر می‌کردم وابستگی هم چیز بدی نیست. اما به چه چیزی می‌توان وابسته بود؟‌ هر وابستگی موجب مرض است. زیرا روزی می‌رسد که تنها خواهی شد. بنابراین رفتم و روستاها را یکی یکی گذشتم. کوله بار سبکی بر دوش. الان نه پول دارم،‌ نه شهرت دارم،‌ نه قدرت دارم و نه جوانی. چیزی نیست که داشته باشم و به آن مغرور شوم. چیزی نیست که احساس کامل بودن به من بدهد. الان فقط یک آدم هستم. بدون شی متعلقی. اصلا چیزی نیست که بتواند غروری بدهد. چیزی نیست که توهم دوری از مرگ را بدهد. الان در آستانه خطر هستم و بدون ترس به آن نگاه می‌کنم.اما آیا از وابستگی رها شدم؟‌ یا هنوز مجبورم به خوردن و خفتن؟ هنوز وابسته‌ام. پس چرا تمام مدت از وابستگی فرار کرده‌ام؟‌ چرا این قدر به خودم سختی داده‌ام؟ من که نمی‌توانم از خوردن رها شوم. من که نمی‌توانم نخوابم. گاهی احساس می‌کنم تمام اهدافم خیالی بوده. احساس می‌کنم خوش به حال آن آدمی که شهرت داشت و پول داشت و جوانی. حتی خوش به حالش که احساس کامل بودن کرد و در توهم فرو رفت. گاهی احساس می‌کنم که توهم شیرین است. منی که هیچ ندارم گاه نگران زنده نماندن می‌شوم. می‌دانید وقتی استخوان به پوست چسبیده باشد دیگر چیزی برای آب شدن نیست. اگر یک روز غذا نخوری شاید طوری نشود، اما روز دوم را چه خواهی کرد؟ با همه رهایی، اتفاقا احساس شدید وابستگی می‌کنم. شاید مردن برای همیشه از این وابستگی خلاصم کند. گاهی اتفاقا به آن هم فکر می‌کنم. آن دیگر ته استغناست. به خدا توهین است که زندگی هدیه‌داده‌اش را پس بزنی. البته مردن استغنایی است که نه آن پولدار دارد،‌ نه آن مشهور دارد و نه آن قدرتمند.گاهی فکر می‌کنم که خدا چرا از استغنای ما بدش می‌آید‌؟ آیا ما را به ضعف دچار می‌کند تا سراغ او برویم؟‌ یک تحلیل آماری آیا پاسخ می‌دهد؟ آیا واقعا فقرا معتقدتر هستند؟‌ اما چنین خدایی را نمی‌توانم بپذیرم. گاهی احساس می‌کنم که واقعا به خاطر خدا از وابستگی‌ها رها شدم. گاهی احساس می‌کنم چون خدا جملاتی را گفته و وابستگی تلقی کرده از آن‌ها فاصله  گرفتم. از جمله‌شان پول و قدرت و جوانی. همه را رها کردم و الان هیچ نیستم. هیچ هیچ. گاهی گذر روز با یک لقمه نان احساس قوتم می‌دهد و گاهی احساس میل شدید می‌کنم به گوسفند بریان. پس آن قدرها قوی نشدم. بعدش متوجه می‌شوم که انگار به خاطر خدا هم آن جملات را رعایت نکردم. انگار به خاطر خدا از آن وابستگی‌ها فاصله نگرفتم و احساس میکنم آن‌قدرها که توهم زده‌ام و خودم را سالک جا زده‌ام آدم خوبی نیستم. شاید به خاطر ترس از طغیان، طغیان نکردم. به خاطر ترس از استغنا غنی شدم. همزمان هم از استغنا ترسیدم و هم با درویش‌مسلکی به سمت آن پیش رفتم.شاید گاهی احساس ضعف کنم اما در مجموع راضی هستم. این احساس ضعف، احساس ضعف در برابر امیال و وابستگی است و نه ضعف معده! گاهی تف می‌کنم به درویش بودن و تف سربالاست و به سمت خودم می‌آید. در مجموع من آدم خدا نیستم. هیچ‌وقت نبودم. اصلا همین طلب طغیان بوده که من را به این روز انداخته. طلب طغیان و استغنا از همه چیز بوده که اینجورم کرده. اما باز راضی هستم. باید این مسیر را می‌آمدم. باید یک بار از همه‌چیز خداحافظی می‌کردم.همیشه در دانشگاه تئوری می‌دادم و دانشجویانم را مجبور می‌کردم آن‌ها را حفظ کنند و روی برگه امتحانی پس بدهند. مدتی پیش دیدم که هوش مصنوعی آمد و همه حفظیات را بلعید. بحران فرا رسید و حالا دیگر حفظ بودن معلومات، هیچ خاصیتی نداشت. باید به آن‌ها عمل می‌کردم. حالا شش ماه است که فاصله گرفتم از آن دانشگاه. گاهی چندروز یک بار موبایلم را روشن می‌کنم. پیامک واریز حقوق هنوز هم می‌آید. کارتم را شش ماه است نکشیدم. یعنی روز اول شکستمش. تومنی از حسابم تغییر نکرده. حالا دوباره موبایلم را روشن کرده‌ام و از تجربیات می‌نویسم.وقتی هوش مصنوعی آمد دیدم که معلومات و دانسته‌ها فایده‌ای ندارند. رفتم در دل ترس‌ها. ای ترس‌ها ببلعید مرا تا نوری درونم ایجاد شود و تاریکی شما را دور کند. حتی سعی می‌کنم ساده بنویسم. طوری که انگار هیچ سوادی ندارم. همه علم‌ها را گذاشته‌ام کنار. بی‌سواد هستم. نمی‌خواهم برده آن علم‌ها و ترس‌ها باشم. برای همین آمده‌ام در دلشان. نمی‌دانم مخاطبی هست که بخواند یا نه. به هر حال ویرگول را پیدا کرده‌ام و شاید یکی دو مطلب دیگر بگذارم. خواستم بروم یک هوش مصنوعی پیدا کنم تا غلط‌های متنم را بگیرد. منتهی منصرف شدم. بهتر است که متن غلط‌دار باشد. فعلا.</description>
                <category>درویش دوره‌گرد</category>
                <author>درویش دوره‌گرد</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 02:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>