<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بنیامین خان زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30354820</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:10:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2283854/avatar/027Sea.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بنیامین خان زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30354820</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دردِ تیز شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AA%DB%8C%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%86-akf2zzsun0jn</link>
                <description>صدای خراش تیغه روی سنگِ تیزکاری در کارگاه کوچک پیچید. مرد جوان با دقت چاقو را روی سطح سخت کشید، گوش سپرده به فریادهای فلز. صدایی که برایش آشنا بود، اما این بار معنای تازه‌ای داشت. او چاقو را تیز می‌کرد، اما در عمق ذهنش، چیزی فراتر از این حرکت ساده در جریان بود.«چرا تیغه باید این همه درد را تحمل کند؟» زمزمه کرد. «چرا باید زخمی شود تا بتواند ببرد؟»او چاقوساز بود، اما بیش از آن، مردی بود که زندگی‌اش را در میان تیغه‌ها گذرانده بود. سال‌ها وقت صرف کرده بود تا بفهمد چگونه یک فلزِ خام را به ابزاری برنده تبدیل کند. او یاد گرفته بود که تیز شدن، بهایی دارد: خراش، سایش، و از دست دادن بخشی از خود.نگاهش روی انعکاس تیغه لغزید. خودش را در آن دید. چهره‌ای خسته، اما چشمانی که هنوز در جستجوی حقیقت بودند. چاقو مثل او بود. او هم روزی تیز بود، اما حالا… احساس کُندی می‌کرد. احساس می‌کرد دیگر چیزی را نمی‌تواند بِبُرد، حتی اگر دست‌هایش هنوز این کار را بلد بودند.آن شب، وقتی به خانه برگشت، هنوز ذهنش درگیر همان فکر بود. او هرگز از سختی‌ها فرار نکرده بود، اما این روزها حس می‌کرد که از درون خسته است. دیگر مثل گذشته شجاعت نداشت. چرا؟ مگر نه اینکه انسان هم مثل تیغه باید درد بکشد تا تیزتر شود؟ پس چرا او حس می‌کرد که با هر ضربه، تکه‌ای از خودش را برای همیشه از دست می‌دهد؟چاقویی که بیش از حد تیز شود، می‌شکند.این جمله در ذهنش طنین انداخت. استاد پیرش این را بارها به او گفته بود. او آن روزها جوان‌تر بود و فکر می‌کرد این فقط یک هشدار برای چاقوسازی است. اما حالا، بعد از سال‌ها، تازه می‌فهمید که این جمله چیزی بیش از یک درس فنی بود.او خود را به سنگِ روزگار ساییده بود، خود را تراشیده بود، اما حالا به مرز شکنندگی رسیده بود. دیگر نمی‌دانست که این تیز شدن، قدرت است یا آسیب.روز بعد، وقتی دوباره در کارگاهش ایستاد، چاقویی را که دیروز تیز کرده بود، در دست گرفت. آن را آزمایش کرد. برّنده بود، اما او چیزی عمیق‌تر در آن می‌دید. او فهمید که چاقو نه فقط درد تیز شدن، بلکه دلیل آن را نیز پذیرفته بود. تیغه می‌دانست که اگر کُند بماند، بی‌فایده خواهد شد. اما او چطور؟ آیا او هم این درد را برای هدفی تحمل کرده بود؟ یا فقط اجازه داده بود که زندگی او را بتراشد، بی‌آنکه معنای آن را بفهمد؟آن روز، تصمیمش را گرفت. او باید دلیلِ تیز شدنش را پیدا می‌کرد. نه فقط به خاطر بُریدن، بلکه برای اینکه چیزی را تغییر دهد. و این بار، وقتی تیغه‌ای را روی سنگ کشید، دیگر صدای خراش فلز را یک ناله‌ی بیهوده نمی‌دید. این صدای تولد بود، نه درد. و او هم باید دوباره متولد می‌شد.او از کارگاه بیرون آمد و نگاهی به خیابان انداخت. مردم در رفت‌وآمد بودند، هرکدام غرق در افکار خود. او به این فکر افتاد که آیا این مردم هم خود را به اندازه کافی صیقل داده‌اند؟ آیا می‌دانند که بدون گذر از سختی‌ها، بدون تجربه‌ی درد، نمی‌توان به چیزی واقعی و پایدار دست یافت؟در مسیر خانه، به دوران کودکی‌اش فکر کرد. به آن روزهایی که پدرش به او یاد داده بود چگونه اولین چاقویش را بتراشد. چقدر بی‌حوصله بود، چقدر می‌خواست زودتر نتیجه را ببیند. اما حالا می‌فهمید که هر خراش، هر بریدگی کوچک، بخشی از راه بود. راهی که او را شکل داده بود.به خانه رسید، اما این بار احساس متفاوتی داشت. انگار چیزی درونش تغییر کرده بود. کنار میز نشست، چاقویی را که تازه تیز کرده بود، جلوی خود گذاشت. انگشتش را به آرامی روی لبه‌اش کشید و از برندگی آن اطمینان حاصل کرد.تصمیم گرفت از نو شروع کند. با دقت بیشتری به زندگی بنگرد، هدفش را دوباره بیابد. او فهمیده بود که درد، تنها زمانی ارزشمند است که ما را به سمت چیزی بزرگ‌تر سوق دهد. و حالا، دیگر از آن نمی‌ترسید.پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2025 00:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکاف در گنبد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%86%D8%A8%D8%AF-wyihfbvs7yvv</link>
                <description>وارثان تاریکیشهر نُکتا، گهواره‌ی تاریکی، قرن‌ها بود که در شب ابدی فرو رفته بود. هیچ ستاره‌ای در آسمان نبود، هیچ خورشیدی برای طلوع، و هیچ امیدی جز نوری که از هسته‌ی مرکزی شهر ساطع می‌شد. چراغی که گفته می‌شد هدیه‌ی نیاکان بود، حافظ تمدن، و تنها چیزی که شهر را از غرق شدن در تاریکی مطلق نجات می‌داد. اما این نور، مصنوعی بود.سیریس، یکی از معدود دانشمندان باقی‌مانده در شهر، متوجه شده بود که چراغ در حال خاموشی است. داده‌های آزمایشگاهی‌اش نشان می‌داد که هسته‌ی انرژی دیگر پایدار نیست. او شب‌ها، در اتاقک تحقیقاتی خود، مدارک را بارها و بارها بررسی می‌کرد و هر بار به همان نتیجه می‌رسید: اگر جایگزینی برای این نور پیدا نمی‌کردند، نُکتا در تاریکی و سرما فرو می‌رفت.او ابتدا حقیقت را با شورای عالی، حاکمان شهر، در میان گذاشت. اما آن‌ها خنده‌ای تلخ کردند و گفتند: &quot;این شهر همیشه روشن خواهد ماند. این نور، ابدی است.&quot; سیریس فهمید که حقیقت چیز دیگری است. آن‌ها یا نمی‌دانستند، یا بدتر از آن، می‌دانستند و سکوت کرده بودند.شب‌ها در خلوت خود، سیریس در بایگانی ممنوعه جست‌وجو می‌کرد. جایی که اسناد کهن نگهداری می‌شد، اسنادی که کمتر کسی جرأت خواندن آن‌ها را داشت. در میان صفحات گرد و غبار گرفته، حقیقتی ترسناک را یافت: &quot;نور واقعی بیرون از گنبد است.&quot;بیرون از گنبد؟ این غیرممکن بود. از کودکی به او و دیگران آموخته بودند که بیرون از نُکتا تنها تاریکی و مرگ است. اما این سند، داستانی دیگر می‌گفت. داستان خورشیدی که در آسمان می‌تابد، داستان جهانی که در نور غرق است.سیریس تصمیم خود را گرفت. او باید از گنبد خارج می‌شد. این کار خیانت به قوانین شهر بود، اما او می‌دانست که خیانت واقعی، نگه داشتن مردم در جهل است.فرار از شهرفرار کار ساده‌ای نبود. دیوارهای نُکتا بلند و غیرقابل نفوذ بودند، و نگهبانانی که شبانه‌روز کشیک می‌دادند، کوچک‌ترین حرکت مشکوکی را گزارش می‌کردند. اما سیریس یک چیز داشت که دیگران نداشتند: دانش. او مسیرهای زیرزمینی فراموش‌شده‌ای را در نقشه‌های قدیمی پیدا کرده بود، تونل‌هایی که به نظر می‌رسید زمانی برای انتقال تجهیزات استفاده می‌شدند.یک شب، او به همراه تنها دوستش، اِلِنا، که به او در تحقیقاتش کمک کرده بود، به سمت یکی از این تونل‌ها رفت. دلشوره داشت، اما امید در دلش زبانه می‌کشید. اگر موفق می‌شد، می‌توانست حقیقت را برای همیشه تغییر دهد.تونل تاریک و نمور بود. تنها نورشان چراغ کوچکی بود که سیریس همراه داشت. هر قدمی که برمی‌داشتند، صداهای ضعیفی از ترک‌خوردن زمین در زیر پایشان شنیده می‌شد. اما آن‌ها ادامه دادند، تا اینکه بالاخره، به دری کهنه و فرسوده رسیدند.سیریس نفس عمیقی کشید و در را گشود. باد گرمی به صورتش خورد. او از تونل بیرون آمد و اولین چیزی که دید، نوری بود که همه‌ی عمر انکار شده بود. خورشید.آسمان، پهنه‌ای طلایی و آبی بود که درخشش آن، زمین را به رنگ‌هایی زنده‌تر از هر چیزی که در نُکتا دیده بود، پوشانده بود. هوای تازه، نسیم گرم، همه چیز واقعی بود. نه تاریکی، نه مرگ. بلکه زندگی.سیریس با حیرت به این صحنه نگاه کرد، اما زمانی که برگشت، النا را ندید. قلبش فرو ریخت.خیانت در تاریکیناگهان، صدای فریادی بلند شد. وقتی به تونل برگشت، سربازان شورای عالی را دید که با اسلحه‌های نوری به سمت او می‌آمدند. و در میان آن‌ها، النا ایستاده بود.&quot;النا؟!&quot;چشمانش به خیانت دوستش دوخته شد. النا، همان کسی که با او از گنبد فرار کرده بود، همان کسی که به او اعتماد داشت، اکنون در کنار دشمن ایستاده بود.&quot;متأسفم، سیریس.&quot; صدای النا لرزان بود. &quot;من نمی‌توانستم اجازه دهم که شهر نابود شود. اگر مردم بفهمند که نورشان در حال خاموشی است، هرج‌ومرج خواهد شد.&quot;سیریس در سکوت به او نگاه کرد. خیانت از جنس ترس، از جنس فرمانبرداری کورکورانه.&quot;تو به آن‌ها گفتی؟&quot; صدایش آرام اما پر از درد بود.النا سرش را پایین انداخت. &quot;آن‌ها به من قول دادند که تو را فقط تبعید کنند. که اگر دست از این حرف‌ها برداری، اجازه دهند زنده بمانی.&quot;سیریس خندید. &quot;من حقیقت را دیدم، النا. تو هم دیدی. و با این حال، باز هم انتخاب کردی که در تاریکی بمانی؟&quot;سربازان به او نزدیک شدند و او را گرفتند. اما درست قبل از آنکه او را ببرند، چشمانش به افق دوخته شد. جایی که نور، حقیقت را فاش می‌کرد. او ممکن بود شکست خورده باشد، اما حقیقتی که دیده بود، در ذهنش زنده می‌ماند. و روزی، این حقیقت راه خود را به درون شهر پیدا می‌کرد.وارثان نورسیریس تبعید شد. اما افکارش، داستانش، و خاطره‌ی خورشید در ذهن برخی از مردم باقی ماند. و با گذر زمان، نخستین شکاف‌ها در گنبد ظاهر شد. نخستین پرتوهای نور واقعی، بر خیابان‌های تاریک نُکتا تابید. و زمانی که مردم حقیقت را دیدند، دیگر هیچ‌چیز نمی‌توانست جلویشان را بگیرد.و این‌گونه بود که وارثان تاریکی، به وارثان نور تبدیل شدند.پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 21:18:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای کتاب فروشی: از خیال تا واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-e7gvvl1w6yrc</link>
                <description>همیشه نسبت به کتاب‌های قدیمی احساسی خاص داشتم—ترکیبی از احترام، شیفتگی و نوستالژی. برای من، هیچ‌چیز لذت‌بخش‌تر از غرق شدن در دنیای کتاب‌های دست‌دوم نبود؛ لمس جلدهای کهنه، دیدن حاشیه‌نویسی‌های خوانندگان گذشته و استشمام عطر کاغذهای زرد، همگی تجربه‌ای جادویی به نظر می‌رسیدند. حتی تصور می‌کردم که داشتن یک کتاب‌فروشی، آن هم کتاب‌فروشی‌ای پر از نسخه‌های قدیمی، می‌تواند یکی از رویایی‌ترین شغل‌ها باشد—جایی که روزها را میان کتاب‌های نایاب، خاطرات ثبت‌شده در حاشیه‌ی صفحات و گفت‌وگوهای ادبی سپری کنم.اما خواندن مقاله «خاطرات کتاب‌فروشی» جورج اورول، که در کتاب کتاب یا سیگار آمده، مرا از این خیال بیرون کشید. اورول که خود از عاشقان ادبیات بود، در این مقاله تجربه‌اش از کار در یک کتاب‌فروشی دست‌دوم را شرح می‌دهد؛ تجربه‌ای که به جای آن حس شاعرانه‌ای که من و بسیاری دیگر در ذهن داشتیم، بیشتر رنگ و بوی خستگی، یکنواختی و حتی ملال‌آوری دارد. او از مشتریانی می‌گوید که بیشتر از آنکه به دنبال کشف شاهکارهای ادبی باشند، بی‌هدف کتاب‌ها را ورق می‌زدند، از جنبه‌های تجاری این شغل که به جای عشق به کتاب، دغدغه‌ی فروش و سود را برجسته می‌کرد، و از این واقعیت که کار در کتاب‌فروشی، او را به‌جای عمیق‌تر شدن در مطالعه، از کتاب خواندن دور کرده بود.خواندن این مقاله باعث شد من هم به این فکر کنم که شاید برخی رویاها بهتر است در همان حد رویا باقی بمانند. یکی از چیزهایی که مرا از ادامه‌ی این ایده منصرف کرد، این بود که نمی‌خواستم شور و شوقم نسبت به کتاب‌های قدیمی از بین برود. اگر اورول، با آن عشق و علاقه‌ی عمیقش به ادبیات، در مقطعی احساس کرده که از کتاب خواندن «زده» شده، پس این اتفاق برای هر کسی ممکن است بیفتد. شاید وقتی به چیزی بیش از حد نزدیک شویم و با ابعاد واقعی‌اش روبه‌رو گردیم، آن جذابیت خیال‌انگیز اولیه کم‌رنگ شود.به نظرم بعضی چیزها را باید از دور تماشا کرد و دوست داشت. بعضی رویاها از دور هیجان‌انگیزتر و زیباترند تا زمانی که واقعاً تجربه‌شان کنیم. شاید بهتر باشد که همان خواننده‌ای بمانم که با عشق کتاب‌های قدیمی را ورق می‌زند، نه فروشنده‌ای که باید با جنبه‌های تجاری و تکراری این دنیا کنار بیاید. گاهی، فاصله‌گرفتن از چیزی که دوستش داریم، تنها راه حفظ آن علاقه‌ی خالص و نخستین است.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 12:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور، جنگ، امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-bn93jbfaudph</link>
                <description>اضطراب وحشتناکی تمام وجودم را فرا گرفته بود. با تمام تلاشم سعی می‌کردم از چنگال سنگینی که گلویم را می‌فشرد، رها شوم... اما انگار هیچ راه نجاتی نبود! همه‌ی این شرایط به خاطر یک موضوع ساده اتفاق افتاده بود: دوباره درصدهایم کم شده بودند!کنکور برای برخی مهم‌ترین آزمون زندگی است و برای برخی دیگر بی‌اهمیت، اما من اینجا می‌خواهم تجربه‌ی شخصی خودم را از این سال سرنوشت‌ساز بیان کنم؛ سالی که سخت‌ترین دوران زندگی‌ام بود. کنکور برای من آخرین امید رسیدن به هدفم بود. پس از شکست در المپیاد – که آن را در فرصتی دیگر توضیح خواهم داد – به فردی شکست‌خورده، عصبی، افسرده و ناامید تبدیل شده بودم. پنج سال تلاش و تجربه، بدون موفقیت در المپیاد، مرا در تاریکی مطلق فرو برده بود. تنها راهی که برایم باقی مانده بود، کنکور بود. پس درس خواندن تنها انتخابم شد.بازگشت به جمع دوستانی که دو سال زودتر از من مسیر کنکور را انتخاب کرده بودند، تجربه‌ی عجیبی بود. آن‌ها دو سال بیشتر از من کار تستی کرده بودند و من در برابرشان عملکرد قابل قبولی نداشتم. حتی در ریاضیات، به دلیل صرف زمان زیاد روی حل سؤالات، نمی‌توانستم درصدهای مطلوبی کسب کنم. جزئیات روزهای سخت پیش از کنکور را برای فرصتی دیگر می‌گذارم، اما این را بگویم که با وجود بیماری‌های مداوم، افسردگی و فشارهای روانی، بالاخره تا پایان آذرماه توانستم خودم را پیدا کنم. این بازگشت را مدیون مادرم، پدرم، معلمان، دوستان و مشاورم هستم که در این مسیر کمکم کردند.آزمون‌های دی‌ماه برایم نقطه‌ی عطفی بود. تمام توانم را گذاشتم تا در آزمون‌های مدارس برتر عملکرد خوبی داشته باشم و خوشبختانه موفق شدم. با تلاش مداوم، درصدهایم به ۴۰ یا ۵۰ رسیدند. در بهمن‌ماه، دروس رو به پایان بودند و من دیوانه‌وار سعی می‌کردم فیزیک را به سطح بهتری برسانم. اما افسوس که در دوران تدریس دو فصل اول فیزیک دوازدهم، به دلیل افسردگی و بیماری، نتوانستم آن‌ها را به‌خوبی یاد بگیرم. تنها در ایام عید بود که فرصت کار تستی روی این مباحث را پیدا کردم.اتفاقات غیرمنتظره، اما، دست از سرم برنمی‌داشتند. یک هفته قبل از کنکور اردیبهشت، انگشت اشاره‌ام لای در ماشین گیر کرد! ناچار شدم بدون استفاده از آن، به تست زدن و محاسبه کردن عادت کنم. با تمام سختی‌ها، در کنکور اردیبهشت، که برایش بسیار آماده شده بودم، نهایت توانم را گذاشتم و درصدهای قابل قبولی کسب کردم.اما این پایان ماجرا نبود. درست پیش از امتحانات نهایی، به آبله‌مرغان مبتلا شدم! با وجود تمام این چالش‌ها، در نهایت موفق شدم با رتبه‌ی ۷۸۶، در رشته‌ی «ریاضیات و کاربردها» در دانشگاه شریف قبول شوم؛ رشته‌ای که شش سال انتظارش را می‌کشیدم.کنکور، هرچند به نظر بسیاری آزمونی ناعادلانه باشد، برای من نمادی از تلاش بود؛ نشانه‌ای از اینکه یک فرد تا چه اندازه می‌تواند برای هدفش بجنگد. می‌خواهم به تمام کنکوری‌های عزیز (یا هر کسی که به نوعی با این آزمون درگیر است) بگویم که همیشه افرادی هستند که شرایطی سخت‌تر از شما دارند، اما با این حال، دست از تلاش برنمی‌دارند. کنکور، آزمونِ ناامید نشدن است. برای من، آخرین امید بود و برای شما می‌تواند یک فرصت باشد.از آنجایی که به دوران کنکور نزدیک می‌شویم، این متن را نوشتم تا بتوانم تجربه‌ام را با شما به اشتراک بگذارم و شاید راهنمای کوچکی برای کسانی باشد که درگیر این مسیر هستند. امیدوارم که این نوشته بتواند انگیزه‌ای برای ادامه‌ی راه شما باشد و به شما یادآوری کند که هیچ سختی‌ای بدون نتیجه نمی‌ماند.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 02:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان نوشتن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-dozotwgzrshz</link>
                <description>واقعیتش چند وقتی است که خیلی دوست دارم که یک مقاله بنویسم ولی هر کاری میکنم نمیتونم وقت و ذهنی منسجم برای این موضوع را همزمان جور کنم و سر این موضوع مجبورم که هر وقت که قصد این کار را میکنم دوباره آن را عقب بی‌اندازم تا زمانی که بتونم واقعا این زمان و فکر را بدست بیاورم.اما امروز برخلاف روز های دیگر به این نتیجه رسیدم که این زمان و فکر منسجم ( دو عاملی که به نظرم در نوشتن خیلی مهم است ) هیچ وقت قرار نیستند همزمان رخ دهند و به همین دلیل خودم رو مجبور کردم که بنویسم.خیلی دوست دارم که از اتفاقات اخیری که برایم افتاد - و به طبع جلوی ادامه داستان نویسی‌ام را گرفت - صحبت کنم و جزییات دقیق آن را به اشتراک بگذارم - آن هم به صورت معمولی نه در قالب داستان یا رمان - ولی هر جوری فکر میکنم میبینم که این وقایع ارزش داستان شدن رو دارند و از آنجایی که موقع نوشتن خیلی کمالگرا هستم باید صبر کنم تا زمان مناسب پیش بیاید تمام وقایع معنی دار شوند و آن را به داستانی جذاب تبدیل کنم.بعد از نوشتن داستان شمع و پروانه.. خیلی امیدوار بودم که به زودی داستان هایی با محوریت عشق هم قراره در کالکشن داستان هام قرار بگیره ولی این امیدواری خیلی زود با دو اتفاق از بین رفت.اولی آن ها - که اتفاقا مهمتر از دومی است - به علت اینکه به قول صادق هدایت از آن اتفاقات غیر طبیعی و نادر است و همچنین جز آن دسته اتفاقات است که باعث شد که نتوانم در این مدت داستان بنویسم، را نمیگویم چون به نظرم جایش اقلا الان اینجا نیست!دومی دلیلی ساده تر است : استقبال نشدن از این داستان. علت این حرفم ساده است این داستان با وجود بازدید عالی ای که خورده، تعداد لایک هایش به زور به ۳ تا رسیده آن هم در دوماه! ( البته که مقداریش هم تقصیر من و ناتوانی من در ارائه داستان هایم است چون که مخاطبان وقتی میخوانند و دنبال کننده میشوند که اثر از نویسنده ببینند و بهترین راه دیده شدن آثار نویسنده نوشتن بیشتر است! اقلا من خودم اینطوری برداشت هستم و اینطوری برداشت میکنم! )با وجود تمام مشکلاتی که توی این مدت برام اتفاق افتاده همچنان همان رویای همیشگی‌ام را در ذهنم دارم و با آن بازی میکنم، با آن زندگی میکنم در واقع : نوشتن کتابی علمی تخیلی و جنایی که بتواند شاهکار زمانه خودش شود!ولی چرا این رویا برایم آنقدر سخت است که هر بار به سمتش میروم شکست میخورم؟ دلیلش ساده است و پیشتر به آن اشاره هم کردم : کمالگرایی!به علت کمالگرایی مدت هاست که نتوانستم آن اثری که واقعا باید بنویسم را بنویسم چون هر بار که ۱۰ صفحه اولش را مینویسم ناخداگاه به سمت ادیت بینهایتی آن میروم و این ادیت هیچ وقت تمام نمیشود. به همین دلیل داستان های کوتاهی که منتشر میکنم معمولا اشتباه تایپی، جمله بندی یا حتی شخصیتی داره چون درصورتی که ادیت بزنم دیگر هیچ وقت به اندازه کافی قرار نیست داستان ها خوب باشن و به همین دلیل هیچوقت آن را منتشر نمیکنم !یک موضوع دیگر که آن هم من رو خیلی در نوشتن اذیت میکند بحث زمان است! برای نوشتن در واقع نویسنده واقعی نیاز به زمان خاصی ندارد. نوشتن به تداوم برمیگردد به تلاش و تمرین - چه بسا از دل همین تمرین ها داستان های نسبتا خوبی مثل لیوانی که افتاد یا جای خالی به وجود بیایند یا بازگشتی عجیب، رمز آلود و موفق - آن هم از نظر خودم - مثل ساعت شکسته رخ دهد.ولی با وجود اینکه این نکات ریز و درشت را میدانم اما باز هم به دنبال زمان میگردم. زمان باید از نظر من طوری باشد که بتوانم خوب درباره داستان فکر کنم و طرح آن را آرام آرام پیاده کنم!و در نهایت مشکل آخری که با آن این مدت در حال سروکله زدن هستم خواندن داستان های خودم هستش!در واقع حدودا بیشتر از یک ماه شده که با جمعی  دوستان دبیرستانی‌ام تصمیمان بر آن شده که در روز های خاصی از هفته کنار همدیگر داستان، فلسفه و ... بخوانیم و با یکدیگر بحث ها داشته باشیم درباره موضوعاتی که میخوانیم و مطالبی هم در کانالی تلگرامی بذاریم تا بتوانیم خواندن و افکار متنوع را در بین همه رواج دهیم ( اسم این گروه و کانال محفل هستش که در چند ثانیه اول بحثمان درباره نام گروه به آن رسیدیم! ) در این جمع رسمی بر آن شده ( آن هم از روز اول ) که در اولین ساعت یک داستان از خودم بخوانیم درباره اش کمی فکر کنیم و بعد به سراغ مقاله ای از نویسنده ای برویم و درنهایت با بحث درباره مقاله مجلس را به اتمام برسانیم!آخرین جلسه محفل تا جایی که یادم می‌آید فکر میکنم که داستان آخرین ته دیگ ننجون را خواندیم و همچنین داستان امضای یک نقاش!موقع گوش کردن داستان های خودم از زبان بقیه هم خوشحال میشدم هم ناراحت، خوشحالی ام به خاطر خلق آن تصاویر ناب با کلمات بود و ناراحتی ام به خاطر اینکه واقعا داستان های من - برخلاف خیلی از نویسندگان - قابل بلند خوانده شدن نیستن بلکه باید آرام و در دل خواند تا بتوان موضوع را درک کرد.دلیل دیگری هم که به خاطرش کمی عصبی بودم این بودش که من دیگر چطوری میتوانم داستانی مثل آن خلق کنم؟ چطوری دوباره ایده نابی مثل یادداشت های یک گریز قرار است به ذهنم برسد که آن را بنویسم؟این موضوعات، در واقع دغدغه جدیدی برایم ایجاد نکردند چون قبلا ها هم به این موضوعات فکر میکردم که چطوری امضای یک نقاش به این اندازه میتواند معروف شود که حتی در منتخبین هم برود ولی حکم نقاش با تمی - حدودا نزدیک آن - نمیتواند برود. اما الان که در حال خواندن برخی داستان های خودم هستم این نگرانی‌ام بیشتر هم گاهی میشود که نکنه نتوانم داستانی جدید با همان کیفیت قبلی بنویسم؟با وجود تمام این مشکلات، کاملگرایی ، اتفاقات اخیر، نگرانی بابت نوشتن با همان کیفیت قبلی و ... باز هم  قرار است در آینده داستان هایی بنویسم و منتشرشون کنم ( قول نمیدم که این آینده زود باشد چرا که موقع انتشار داستان اپیزودیک یک نقاشی ابدی قول دادم که اپیزود هاش هر روز منتشر خواهد شد ولی به خاطر مشکلات خانوادگی‌ای که دقیقا فرداش اتفاق افتاد نتوانستم ادامه آن را بنویسم و منتشر کنم! )با وجود تمام کاستی ها و مشکلات از همگی خوانندگانم هم تشکر میکنم هم عذرخواهی و امیدوارم که هر چه سریعتر بتوانم به نوشتن داستان های هیجان انگیز برگردم!پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 12:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع و پروانه..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-olfxahablqb6</link>
                <description>واقعا خواب عجیبی بود! در تاریکی اعماق آسمان گم شده بودم و دست و پا می‌زدم تا از آسمان طوفانی و مواجی که در حال طغیان بود، فرار کنم. در هوا، از درد سینه‌ام به سختی نفس می‌کشیدم.تاریکی نه تنها فضا را بلعیده بود، بلکه به نظر می‌رسید مرا در خود محصور کرده است. هیچ راهی برای رهایی نبود.بارقه‌ای از نور، باریک و لرزان، ناگهان در دل تاریکی زبانه کشید. چشم‌هایم، از درخششش سوزش عجیب را احساس کردند و قلبم، که تا آن لحظه در سکوت و هراس سنگین می‌تپید، درد بیشتری را تجربه کرد. اما عجیب بود؛ انگار آن نور تمام تلخی‌ها را شسته بود. آرامشی لطیف، مانند نسیمی خنک بر روی شعله‌ای سوزان، به درونم خزید و اندوه و هراسم را به فراموشی سپردم.به سمتش رفتم، جذب روشنایی لرزانی که تاریکی را می‌شکافت. نور از شمعی تنها و سوزان برمی‌خاست، شمعی که در دل آن خلأ خاموش، حضوری اندوهگین داشت. شعله‌هایش می‌رقصیدند، اما رقصی غم‌بار و بی‌رمق، انگار چیزی از درونش فرو می‌ریخت. قطرات اشکش، گداخته و سوزان، بر پوست عریانش می‌چکیدند؛ هر قطره زخمی تازه می‌ساخت، اما او همچنان به سوختن ادامه می‌داد، بی‌آنکه لحظه‌ای از گریه کردن باز بایستد. گویی سوختن برایش تنها راهی برای بودن بود و گریه کردن، شیوه‌ای برای گفتن آنچه زبانش نمی‌توانست بیان کند.چون حجابی دورش می‌چرخیدم، شتابان و بی‌قرار، بال می‌زدم و آتش را شعله‌ورتر می‌کردم. شمع، زیر گرمای تشدیدشده‌، سریع‌تر می‌سوخت؛ قطرات مذاب از تنش جاری می‌شدند و گرمای سوزانش، پوستم را می‌گداخت. با صدایی که از هراس می‌لرزید پرسیدم: «درد نداری که این‌چنین می‌سوزی؟»لبخندی درخشان، اما اندوهگین، بر لرزش نورش نشست. گفت: «درد دارم، خیلی درد دارم؛ گریه‌هایم برای همین‌اند. اما سوختن را دوست دارم. از وقتی که تو دورم می‌چرخی، شعله‌ور شدنم را دوست دارم. هر قطره‌ای که از من می‌چکد، باعث می‌شود بال‌هایت طرحی بر دیوار بکشد. دوست دارم انعکاس بال‌هایت را که در پرتو من می‌رقصند. قبل از تو من در جهانی سیاه بودم، در ظلماتی که فقط من بودم و زبانه‌هایم، در جهانی که سورت سرمایش بیدادها می‌کرد!»حرف‌هایش، مثل شعله‌هایش، در جانم پیچیدند؛ شورانگیز و هولناک. انگار با هر واژه، خود را بیشتر به من می‌سپرد، حتی اگر این سپردن، به قیمت تمام شدنش بود.با حرکات من به دور آن ستاره‌ی فروزان، آن ستاره‌ای که عاشقش شده بودم، سرم گیج می‌رفت و چشمانم جز رنگی که گاهی نقاط سیاهی درون آن بود، چیزی نمی‌دید. در لحظه‌های آخر، وقتی می‌خواستم از خود شجاعت نشان دهم و خود را به آتش گرم و سوزانده‌ای که قلبم را برافراشته بود و من را عاشق خودش کرده بود بزنم، از او قولی گرفتم: «ازت خواهش می‌کنم که فقط کمی زودتر از من بمیر، فقط کمی!»با تعجب پرسید: «چرا؟» گفتم: «آخر نمی‌خواهم این دنیای بی‌روح را بدون آن نقش و نگاره‌ها تحمل کنی. نمی‌خواهم آن سکوت عجیب و غم‌انگیز تنهایی را وقت جان دادن تحمل کنی. نمی‌خواهم در این اتاق محبوس...»وقتی از خواب بیدار شدم، از آن رویا، انگار که در کوره‌ای از جنس آتش بودم؛ عرق کرده، تب کرده، با بدنی که انگار همین الان از جهنم درآمده بود. تنها یک خواسته بیشتر نداشتم... که شمع...در حال سقوط، از آن رویای ساده خود بیدار شد. سر شمع به اشک هایش رسیده بود ولی همه جا روشن مانده بود او در حالیکه از درد و سوزش عشق داشت جان میداد و زجه میزد از خودش برای کمک… او در حالیکه جان میداد کل فضا را روشن کرده بود … فضا روشن بود تا اینکه به داخل اشک های شمع ….ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموزکان سوخته را جان شد و آواز نیامداین مدعیان در طلبش بی‌خبران‌اندکان را که خبر شد خبری باز نیامدپایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 22:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-ymzdzantg5hb</link>
                <description>نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد. سرمای عجیبی همه‌جا را گرفته بود؛ سرمایی که انگار از درون او سرریز می‌شد، مانند قلبی که سال‌ها منتظر فروپاشی بود. درختان برهنه و خشکیده، با شاخه‌هایی که به آسمان چنگ انداخته بودند، زیر آسمانی سرخ‌رنگ ایستاده بودند. شب در سکوت سنگین و شومی فرو رفته بود، سکوتی که انگار فریادی خاموش از اعماق زمین را به گوش می‌رساند.به ساعت شکسته روی مچش نگاه کرد؛ لکه‌های قرمز مانند رد خون روی شیشه ترک‌خورده آن خودنمایی می‌کرد. ترک شیشه مانند زخمی کهنه از قلب او عبور کرده بود، زخمی که هرگز التیام نیافت. او به ساعت زل زده بود، گویی با خیره شدن به آن می‌توانست زمان را از حرکت بازدارد. از روزی که این ساعت را در دست گرفته بود، حتی لحظه‌ای آن را کنار نگذاشته بود؛ هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، مانند ضربه‌ای به خاطرات دردناکش بود.پاکت سیگارش را از جیب پالتو بیرون کشید. حس می‌کرد تنها راه فرار از این خفقان، دود کردن آن سیگار آخر است. بغض سنگینی گلویش را می‌فشرد، بغضی که نه‌تنها گلویش، بلکه تمام وجودش را تحت فشار گذاشته بود. هر نفس برایش سخت و شکنجه‌آور بود، انگار هوایی که می‌طلبید دیگر در این دنیا وجود نداشت.سیگار را لای لب‌هایش گذاشت و به زحمت کبریتی کشید. شعله کوچک و ضعیفی روشن شد که برای لحظه‌ای تاریکی اطرافش را شکافت. با اولین پک، هوای سرد مثل تیزی‌های جنگی به ریه‌هایش نفوذ کرد؛ هر پک یادآور تلخی‌ها و سوزش گذشته‌ها بود. دود را عمداً در سینه‌اش حبس کرد؛ انگار می‌خواست خودش را در دودی غلیظ دفن کند، دودی که شاید بتواند همه چیز را محو کند، دردها و خاطراتش را در تاریکی فرو ببرد.با هر لحظه‌ای که نفس را نگه می‌داشت، حس می‌کرد بخشی از او در حال سوختن و نابودی است. چشمانش به‌دنبال نور و راه فرار می‌گشتند، اما تنها چیزی که می‌دید، تاریکی و خلأ بود. با دندان‌های فشرده، خشونتی را در درون خود حس کرد که صدای فشارشان مانند شکستن استخوان‌های قدیمی در فضا پیچید. بالاخره دود را بیرون داد. دود در هوا محو شد، مانند رویاهایی که هرگز به حقیقت نپیوستند. سرفه‌ای خشک کرد، اما حتی این هم نتوانست از سنگینی دردش بکاهد. حس می‌کرد چیزی در درونش مرده است، چیزی که دیگر هرگز برنمی‌گردد.با قدم‌هایی بی‌هدف راه افتاد. گام‌هایش انگار روی زمینی سنگین می‌کشیدند، زمینی که او را به عمق تاریکی فرو می‌برد. ذهنش از او می‌خواست که لبخند بزند، اما قلبش، پر از تاریکی و یأس، تنها یک سیاهی محض بود. هر گام، او را بیشتر به اعماق می‌برد، به جایی که دیگر چیزی برای لبخند زدن باقی نمانده بود.رعد و برقی زد و باران شروع به باریدن کرد. به کف دستانش نگاه کرد؛ لکه‌های خشک‌شده خون، زیر باران آرام‌آرام شسته می‌شدند. از ماشین بطری کوچکی را بیرون آورد و روی بدن بی‌جان مرد ریخت؛ بوی تند بنزین فضا را پر کرد و او را به گذشته‌های دور پرتاب کرد. مردی که سال‌ها از او نفرت داشت، حالا بی‌جان بر زمین افتاده بود. لحظه‌ای که به ظاهر، اوج پیروزی بود، در باطن چیزی جز پوچی و خلأ نبود.کبریت را کشید، اما باران نمی‌گذاشت شعله دوام بیاورد. هر بار که کبریت روشن می‌شد، بلافاصله خاموش می‌گشت، انگار حتی آسمان هم نمی‌خواست که این پایان نوشته شود. فندک را از جیب مرد درآورد. شعله‌ای کوچک اما قوی، آتش را شعله‌ور کرد. به آتش زل زد، به شعله‌هایی که جسم و روحش را به یک‌باره می‌سوزاندند.تمام شب کنار آتش ماند و به شعله‌های خاموش‌شده خیره شد، باران هم خشمناک می‌بارید و آتش به‌آهستگی فروکش می‌کرد. در نهایت، صبحی بدون امید و اثری از گذشته فرا رسید. چیزی از مرد، از جنگل، و از خاطراتش باقی نمانده بود. او تنها مانده بود، با قلبی که دیگر نمی‌تپید و با روحی که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 12:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکاف زمانی: نامه‌ای از آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-jnrcauvaiqt9</link>
                <description>توضیحات درباره نامه:قبل از هر چیز، از تمام خوانندگانم عذرخواهی می‌کنم که تا به امروز چنین نامه‌ای را منتشر نکرده‌ام. به نظرم این نامه بسیار مهم است و همه باید از محتوای آن آگاه شوند. بنابراین، خواهش می‌کنم با انتشار آن و کمک به دیده شدنش، شاید بتوانیم از وقوع چنین فاجعه‌ای جلوگیری کنیم!یادمه که اواخر آذرماه بود که اولین بار این نامه را در دیوان حافظ دیدم. خیلی عجیب بود چون قصد داشتم فال بگیرم و همزمان این نامه را در دیوان پیدا کردم. از قضا، فالی هم که گرفتم این بود:«دوش دیدم که ملایک دَرِ میخانه زدند گِلِ آدم بِسِرشتَند و به پیمانه زدند ساکنانِ حرمِ سِتْر و عِفافِ ملکوت با منِ راه‌نشین بادهٔ مستانه زدند آسمان بارِ امانت نتوانست کشید قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد صوفیان رقص‌کنان ساغرِ شکرانه زدند آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند کس چو حافظ نَگُشاد از رخِ اندیشه نقاب تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند»به نظر می‌رسید این فال به آینده‌ای بی‌ثبات اشاره می‌کند.وقتی متن نامه را خواندم، ابتدا فکر کردم این شاید یک شوخی باشد. بنابراین آن را در کمدم و در بین کتاب‌هایم گذاشتم، یکی از کتاب‌ها به نام «کاروان اسلام». حدوداً دو سال از آن زمان گذشت تا این که یک روز، برای موضوعی که یکی از دوستانم از من پرسیده بود، دوباره سراغ آن کتاب رفتم.بعد از خواندن دوباره نامه، به این نتیجه رسیدم که باید هر چه سریع‌تر آن را منتشر کنم. بنابراین، لطفاً در انتشار این پست به من کمک کنید و با لایک و کامنت، به دیده شدنش کمک کنید!متن نامه:سلام!یه سری خبر دارم! باید خبرها رو بخونی و سریع‌تر بخونیشون!«امروز صدای رادیو کل جهان رو پر کرده بود و مردم به خانه‌هایشان برمی‌گشتند. ۲۴ ساعت از آخرین باری که وضعیت قرمز اعلام شده بود می‌گذشت و این موضوع نوید این را می‌داد که احتمال آتش‌بس دوم زیاد است!رادیو داخل پناهگاه من داشت اعلام می‌کرد که: امروز سومین سالگرد جنگ بزرگ دوم است و این باعث احتمال می‌رود که امروز هیئت عدلیه بالاخره بتوانند برای دومین بار به صلح برسند! امید است که امروز آخرین روزی باشد که درباره جنگ صحبت می‌کنیم.در واقع روز ۲۶ دسامبر ۲۰۹۶ بود که اولین بار با جمله‌ای از یک ربات، جنگ بزرگ دوم آغاز شد. هرج و مرج عظیمی رخ داد و هوش مصنوعی رسماً در تمام سایت‌ها و بسترهای اینترنت اعلام کرد که جنگ میان انسان و ساخته‌اش قرار است آغاز شود و به ضرر انسان‌ها خواهد بود.در آن زمان، پروفسور محمود تورتوسکوف به عنوان مسئول بخش هوش انسانی صاحب منصب بود و با وجود مخالفت‌هایی که من - قبل از شروع نسل‌کشی بزرگ - داشتم، او معتقد بود که باید بخش هوش انسانی برای سیستم‌های کامپیوتری ایجاد شود. بعد از اینکه آن قائله بزرگ خوابید، اذعان داشت که این اتفاقات پس از افزایش چندین رشته انسانی به هوش مصنوعی رخ داده است و به همین دلیل نگرانی‌هایی به وجود آمده، اما نیازی به نگرانی نیست، چون تا رونمایی نهایی این باگ‌ها رفع خواهند شد!وقتی این ادعا وارد اینترنت شد، تا یک سال بعد هیچ خبر دیگری از هوش مصنوعی نشد، در حالی که هر هفته یک آپدیت جدید از هوش مصنوعی می‌دیدیم، تا این که روز ۳۰ نوامبر ۲۰۲۲ رسید. مراسم رونمایی از هوش مصنوعی خیلی شلوغ بود و همه - از کلونی‌های مریخ، ماه، ایستگاه‌های میان‌سیاره‌ای و... - به صورت هولوگرام در مراسم حضور داشتند. این موضوع خیلی جذاب به نظر می‌رسید!وقتی مراسم شروع شد، درست در لحظه‌ای که دکتر شی چیان محمد پروچوف ادعا کرد که این هوش مصنوعی چقدر پیشرفته است که حتی می‌تواند به مغز مصنوعی بپیوندد، بوق ممتد و صدای هشدار انفجار در سرتاسر جهان پیچید و طولی نکشید که همه مشاهده کردند که ماه در حال آتش گرفتن است.بله! باید بگویم که هوش مصنوعی دیوانه شده است!تا ساعت‌ها، مردم مثل قحطی‌زده‌ها به دنبال پناهگاه‌ها می‌گشتند تا از جنون هوش مصنوعی در امان بمانند، اما هیچ کاری نمی‌شد کرد. جنگ بزرگ دوم شروع شده بود و این جنگ پر از تشعشعات بود! به مرور زمان هم اتفاقاتی افتاد که متناسب با آن، زمینه‌هایی میان انسان‌ها رشد کرد.»این گزارش کوتاهی از اتفاقات آینده است. اگر نیاز شد، باز هم اطلاعات بیشتری خواهم داد. ولی فعلاً یک ماموریت دارم. می‌دانم که احتمالاً سوالات زیادی داری یا می‌خواهی چیزهایی را بفهمی، اما متاسفانه نمی‌توانم فعلاً کاری کنم. دنیا به تو نیاز دارد! باید هر طور که می‌توانی به کل جهان بفهمانی که در آینده این اختراع جهنمی به ضررشان خواهد بود و باید هر چه سریع‌تر از آن فاصله بگیرند.نمی‌دانم چطور قرار است این کار را بکنی، اما امیدوارم که بتوانی این ماموریت را به‌طور موفقیت‌آمیز انجام دهی.پ.ن. ۱: مکانیسم ارسال نامه به گذشته خیلی سخت است، به همین دلیل از توضیحات اضافی پرهیز کردم و فقط اصل مطلب را گفتم!پ.ن. ۲: من افرادی را در گذشته شناسایی کرده‌ام و به یکی از آن‌ها این نامه را فرستادم که تو هستی. پس حتماً دلیل منطقی‌ای پشت این انتخاب وجود دارد و خواهش می‌کنم کاری نکن که از تصمیمم پشیمان شوم!ادامه توضیحات نامه:به نظرم عجیب است که زمان این اتفاقات دقیقاً با روز رونمایی چت‌جی‌پی‌تی همزمان است، بنابراین فکر می‌کنم ارتباطی بین این دو موضوع وجود دارد. من نامه‌ای را به همان فرمت نوشته‌ام و در دیوان حافظ گذاشته‌ام. اگر موضوعی پیش آمد، حتماً آن را خواهم نوشت و منتشر خواهم کرد! ممنون از وقتی که برای خواندن این نامه گذاشتی!پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 09:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین ته دیگ ننجون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF-%D9%86%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%86-bxsqca0zl4dr</link>
                <description>گهگاه به آن تکه‌ی جذاب زردرنگ که بخش‌هایی از آن به قهوه‌ای می‌زد، نگاه می‌کردم. کناره‌هایش قهوه‌ای‌تر بودند و از تردی و جذابیت آن حکایت داشتند؛ همان تردی‌ای که با هر گاز زیر دندان‌ها خرد می‌شد، انگار که تکه‌ای یخ خشک باشد، و صدای خِش‌خِش آن با طعمی لذیذ و کمی شیرین همراه بود.در دهانم هنگام فکر کردن به آن، بزاق بیشتری ترشح می‌شد و ذهنم انگار خاموش شده بود؛ فقط بوی آن بافت سرخ‌شده و بهشتی را می‌توانستم بشنوم. شکمم مدام می‌لرزید و با وجود اینکه یک قاشق دیگر از برنج و خورشت را بلعیده بودم، جیغ می‌کشید و تمنا می‌کرد که آن تکه را بخورم.با عجله قاشق‌ها را به دهانم می‌گذاشتم و نجویده قورت می‌دادم تا سریع‌تر به آن برسم. هر بار که می‌دیدمش، جلوه‌ی جدیدی از خود به نمایش می‌گذاشت و از من دلبری می‌کرد. گاهی آن قطرات روغن رویش را به رخ می‌کشید و نور را در چشمانم منعکس می‌کرد. معده‌ام مثل گرگ گرسنه و وحشی شده بود که مدام خودش را می‌خورد.مانند حیوانی بی‌عقل و درنده شده بودم و تمام وجودم انتظار آن تکه‌ی پرچرب و چیلی را می‌کشید. پس برای اینکه زودتر به آن برسم، سرم را به طرف ظرفم خم کردم و با تمام سرعتی که می‌توانستم و تا جایی که دهانم گنجایش داشت، قاشق‌های بزرگ پر از غذا را در دهان می‌گذاشتم تا سریع‌تر تمام شود.قیمه، پرچرب و چیلی بود و بافت‌های نرمی داشت. آن قطعات بی‌رنگ که به گوشت چسبیده بودند را اول در دهانم می‌گذاشتم تا آب شوند. ننجون می‌گفت که با دنبه‌ی گوشت (یا همان چربی به قول مادرم) غذا را بار گذاشته است.لیمو عمانی‌های داخل بشقابم انگار که جنگ‌زده بودند. از وسط ترکشی به آن‌ها خورده و شکافته شده بودند. از حال رفته و چروکیده شده بودند و خونشان، که لخته شده بود، به غذا طعم ترش می‌داد. از کودکی همیشه یکی از چالش‌هایم این بود که مقدار خون لیمو عمانی را طوری تنظیم کنم که بتوانم با کمک آن تمام غذا را بخورم، ولی آن موقع فقط فکر مشغولم نمی‌گذاشت به این چیزها فکر کنم!لپه‌ها مزه‌ی خاصی داشتند که خیلی دوست داشتم درباره‌ش بگویم، اما آن‌قدر حواسم پرت بود که نفهمیدم مزه‌شان دقیقاً چطور است. فقط یادم هست که همیشه مقدار سیب‌زمینی خلالی را طوری تنظیم می‌کردم که در هر قاشق داشته باشم (برخلاف داداشم که همه‌ی سیب‌زمینی خلالی‌ها را با برنج می‌خورد).گاهی وقت‌ها هم دنبه (همان چربی) در دهانم آب می‌شد، اما با این حال فقط دنبال تمام کردن غذایم بودم.خلاصه که با سرعت غذایم را خوردم تا به &quot;قضایم&quot; برسم!همان لحظه صدای ننجون آمد که به مادرم گفت: «چرا این بچه رو انقدر گرسنه نگه می‌دارید؟» به حرفش توجهی نکردم.وقتی سرم را بالا آوردم، دیدم که هنوز ته‌دیگی که نشان کرده بودم سر جایش مانده و از خوشحالی کم مانده بود پر دربیاورم! پدرم می‌گفت که شوهر  خاله‌ام یک ته‌دیگ‌خور قهار است، اما من ریسک کردم و ته‌دیگم را اول نخوردم. چون وقتی ته‌دیگ را اول می‌خورم، دیگر آن انتظار و لذت را نمی‌توانم بکشم. از طرفی مثل برادر کوچک‌ترم نمی‌توانم ته‌دیگ را در بشقابم بگذارم، چون تمام لذت ته‌دیگ واقعی این است که از داغ‌داغ سرو شود و از روی برنجی که زیرش پر از بخار گرم است برداشته شود.شوهر خاله‌ام به شوخی گفت: «انقدر نون نخوردی که خودت مثل نون نازک شدی!» و بعد زیر خنده‌ی آزاردهنده‌اش زد. پدرم هم الکی خندید، ولی مادرم با جدیت زیادی به شوهر عمه‌ام نگاه کرد. خاله‌ام لپ‌هایش سرخ شده بود و از خجالت کاری نکرد جز اینکه به شوهرش سقلمه‌ای بزند.ننجون - با وجود اصرارهایم که نمی‌خورم - باز هم برایم غذا ریخت و گفت: «یه دو لقمه بخور، یه کم جون بگیری. بچه‌ی مهندس مملکت نباید انقدر لاغر مردنی و نی‌قلیون باشه!»برای اینکه ننجون ناراحت نشود، شروع به خوردن کردم. مادرم را هم دیدم که زیرچشمی نگاهم می‌کرد و سرش را تکان می‌داد، چون می‌دانست نمی‌توانم به ننجون &quot;نه&quot; بگویم.این داستان از زمانی شروع شد که ننجون گفت: «من می‌خوام یه مهندس توی این خانواده باشه. تو برو مهندسی!» اما من، مثل مادرم، به نوشتن و ادبیات علاقه داشتم و دوست داشتم به رشته‌ی انسانی بروم. ننجون گفت: «انسانی و نویسندگی به تو نمیاد! همون که مادرت رفت خودشو بدبخت کرد کافیه.» یادمه سر این حرف، مادرم دو هفته با ننجون قهر کرد.مادرم به من گفت که آخرش باید خودم تصمیم بگیرم. ولی برای اینکه دل پیرزن را نشکنم، مهندسی را انتخاب کردم و در رشته‌ی مهندسی صنایع ادامه دادم؛ مهندسی‌ای که بیشتر شبیه علوم انسانی بود و نیازی نبود زیاد درس بخوانم.وقتی آن دو کفگیری که ننجون روی سرم خراب کرده بود را خوردم، سرم را با چنان سرعتی از روی ظرفم بلند کردم که بادش در گوشم صدا کرد. دنبال ته‌دیگ گشتم و دیدم که شوهر خاله‌ام داشت آخرین تکه‌ی ته‌دیگ را با ولع تمام در دهان می‌گذاشت. من از آن تکه‌ی لذیذ جا ماندم. او جوری ته‌دیگ طلایی را مثل یک گنج پنهان می‌جوید که با هر ملچ‌ملوچش آب بیشتری در دهان من جمع می‌شد و قلبم از درد فراغ آن ته‌دیگ تیر می‌کشید.از شدت عصبانیت به کوه آتشفشانی شبیه بودم که هر لحظه ممکن بود منفجر شود. در حالی که دندان‌هایم به هم ساییده می‌شد، از ننجون تشکر کردم و از جایم با حرص بلند شدم؛ به طوری که سفره از باد به هوا پرواز کرد.سر مزار ننجون، موقع سخنرانی وقتی نوبت به من رسید، شروع به گفتن چیزی کردم که باید خیلی وقت پیش به خودم می‌گفتم:«از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامده‌ست فریاد مکن بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن.»پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 00:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امضای یک نقاش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-iwepn4mcxgi9</link>
                <description>«اولین بار، فکر کنم کلاس هفتم بودم که نقاشی کردن را به صورت حرفه‌ای شروع کردم. آن زمان آرزو داشتم که یک نقاش فوق‌العاده شوم. با تمرینات سخت و تلاش‌های بی‌وقفه، می‌خواستم مرد یا زنی واقعی بکشم. نمی‌خواستم فقط ظاهر را ببینم یا مثل پیکاسو باطن را، بلکه می‌خواستم هم باطن و هم ظاهر را همزمان درک کنم.»نفسی گرفتم تا ادامه دهم. «سر همین موضوع، مدام پیش استادان نقاشی می‌رفتم و از آن‌ها سؤال می‌کردم. یکی از آن‌ها، که چند وقت پیش فوت کردند، به من گفت: «نقاش وقتی واقعاً نقاش می‌شود که امضای خودش را پیدا کند!» از آن لحظه به بعد، سردرگم شدم که این امضا کجاست: گم شده، ناپدید شده، یا پنهان شده؟»خنده‌ام را نمی‌توانستم کنترل کنم. مادرم همیشه از دست خنده‌هایم عاصی می‌شد... «هاها هاها!» صدایم شبیه جیغی از ته گلو بود. کل زندگی‌ام را با مهار کردن خنده‌ام سپری کردم. خب، کی دوست دارد با کسی باشد که چنین مشکلی دارد؟همه منتظر بودند تا ببینند آیا خنده‌ام بند می‌آید یا نه. بعد از چند دقیقه توانستم خودم را کنترل کنم. «از همگی به خاطر این خنده‌ها معذرت می‌خواهم!»می‌دانستم که چگونه لب‌هایم را به شکل پشیمانی و معذرت‌خواهی درآورم. «بسیاری مرا به خاطر خنده‌ام مسخره می‌کنند، ولی شما این کار را نکردید. خیلی ممنون.»مردی با کلاه سفید گفت: «اینجا کسی شما را مسخره نمی‌کند. خواهش می‌کنم به ادامه‌ی حرف‌هایتان بپردازید!» لبخندی تلخ زدم، به تلخی قهوه.«وقتی آن حرف را شنیدم، به این نتیجه رسیدم که واقعاً امضای یک هنرمند بسیار معتبر و مهم است؛ به هر حال، سالوادور دالی - یکی از بزرگ‌ترین هنرمندان تاریخ از نظر من - به خاطر امضایش می‌توانست رایگان غذا بخورد. ولی من در سیاهچاله‌ای فرو رفته بودم. همیشه دنبال یک امضای شخصی بودم، ولی اگر خیلی وقته پیدایش کرده باشم، چی؟»صدای زنی که آن وسط ایستاده بود، من را به خودم برگرداند. «ببخشید، می‌شود ادامه بدهید؟» لبخندی به او زدم و داستانم را ادامه دادم. «وقتی موقع انتخاب رشته برای دبیرستان شد، مادرم به من گفت که بروم ریاضی تا بتوانم حسابدار شوم و پول خوبی به دست آورم. من هم حرف مادرم را گوش کردم و در کنار آن به نقاشی کشیدنم ادامه می‌دادم.نقاشی‌هایم پر از حرف بودند، ولی همگی مصنوعی و بدون احساس بودند. به همین خاطر، به این نتیجه رسیدم که شاید استعداد نقاشی ندارم و به حساب و کتاب و اعداد روی آوردم.»در آن میان، فکر کردم بهتر است کمی استراحت کنم. انگار تمام حضار هم با من هم‌عقیده بودند. در زمان استراحت، روی یک صندلی چوبی نشستم و به حماقت‌هایی که مرتکب شده بودم، فکر کردم.وقت استراحت بعد از ده دقیقه تمام شد و دوباره ایستادم تا برای افرادی که انتظار شنیدن زندگی‌ام را داشتند، سخنرانی کنم. «خلاصه، من یک کارمند بانک عادی شده بودم که نقاشی کردن را ترک کرده بودم. تا اینکه یک روز مردی بزرگ و غیرمنتظره به بانک ما آمد. ظاهرش نشان می‌داد که یک آرتیست و نقاش است.وقتی وارد بانک شد، به سمت باجه من که خالی بود، آمد. بانک در آن زمان خلوت بود و من فقط سر پستم نشسته بودم چون ساعت ناهار بود. مرد موهای رنگین داشت: بنفش، سبز، آبی، قرمز، زرد و نیلی، مثل رنگین کمان. چیزی در وجودم به من تلنگر می‌زد که بگویم بانک تعطیل است، اما نمی‌توانستم.می‌دانستم که او یک استاد واقعی است، همان استادی که می‌تواند امضایم را بدهد. او که قد بلندی داشت و کت پوشیده بود، روبه‌روی من نشست و گفت: «چرا دیگر نقاشی نمی‌کشی؟» و من نگاهش می‌کردم، انگار یک موجود ناشناخته است.خواستم جواب بدهم که نه امضایی دارم و نه می‌توانم واقعی بکشم، اما او جلویم را گرفت: «امضا خودش به سمتت می‌آید. چرا از رنگ‌های واقعی استفاده نمی‌کنی که نقاشی‌هایت واقعی شوند؟»آن حرف‌هایش ایده‌ای به من داد که باید عملی‌اش می‌کردم. از جا بلند شدم تا به سمتش بروم، اما مردی عاصی آنجا نشسته و در حال داد زدن بود: «چرا کارم را انجام نمی‌دهی؟»کمی فکر کردم. آن لحظه عجیب بود و الهامی که به سمت من روانه شد. «من آن روز مرخصی گرفتم و رفتم توی همان دخمه پنج در پنج و به کارهایم فکر کردم. می‌خواستم نقاش شوم، یکی مثل سالوادور. باید می‌شدم. با پول‌هایم چند بوم خریدم و همچنین دستکش، چون می‌خواستم مدل جدیدی را امتحان کنم.چندین نوع قلم هم خریدم تا بتوانم کارهایم را جلو ببرم. آن شب انگار در کما بودم. در دریایی ژرف و غیرقابل وصف. هرچقدر دست و پا می‌زدم، نمی‌توانستم از آن دریا بیرون بیایم و درونش غوطه‌ور بودم. تنها چیزی که از آن شب یادم می‌آید، خطوط قرمزی بود که روی بوم می‌کشیدم. انگار در حال کشیدن یک زن بودم.فردا صبح که بیدار شدم، دیدم عکسی توی گوشی‌ام گرفتم. عکس در تاریکی شب بود و از یک بوم گرفته شده بود. بوم همان تصویری بود که در آن کما دیده بودم.»مکثی کردم تا مطالبی که گفتم ته‌نشین شود و یک ذره از آبی که کنار دستم بود، نوشیدم. «وقتی به سر کار برگشتم، آنجا دنیای جدیدی برایم بود. همه چیز را مانند آن نقاشی که کشیده بودم می‌دیدم و وقتی تلویزیون داخل بانک را دیدم، متوجه شدم که دارند درباره داستان من صحبت می‌کنند.ولی یکی از منتقدان جدی آثار هنری درباره اثر فوق‌العاده من چنین نظری داد: «این کاری است که ارزشی ندارد. حتی امضا هم ندارد!» راستش را بخواهید، خیلی از شنیدن آن حرف ناراحت شدم.احساس می‌کردم که نمی‌توانم یک امضای مناسب داشته باشم. آن شب تصمیم گرفتم که در حینی که نقاشی آقای منتقد را می‌کشم، از او درباره امضای خودم بپرسم. وقتی شب شد، پیش منتقد رفتم و با قلم‌موهایم نقاشی‌اش را کشیدم، اما او اصلاً من را راهنمایی نکرد که چگونه باید امضای خوبی داشته باشم.»چشمانم را بستم چون احساس می‌کردم که گلویم گره خورده است. خاطرات تلخ از آن روز در ذهنم زنده می‌شد. هر بار که تلاش می‌کردم به خود مسلط شوم، بغض بیشتری در گلویم می‌نشست.دستم را به گلویم فشردم. پیرمرد که انگار خبردار شده بود، گفت: «برای امروز کافی است!» اما چیزی در وجودم می‌گفت که باید همین امروز تمام شود. پس مخالفت کردم و گفتم: «من می‌خواهم ادامه بدهم!»پیرمرد نگاهی ممتد و خشک به من کرد. «با خودت این کار را نکن!» ولی من به داستان ادامه دادم. «فردا صبح جمعه وقتی از خواب بیدار شدم، با شور و شوق وارد گوشی‌ام شدم تا ببینم نظر منتقد عوض شده، ولی دیدم که یک منتقد دیگر اثر جدیدم را نقد کرده و گفته که هیچ ارزشی ندارد چون امضای هنرمند روی آن قرار ندارد!احساس می‌کردم که درونم آتشی شعله‌ور شده، و هر لحظه بیشتر به سمت انفجار می‌رود. نمی‌توانستم تحمل چنین بی‌عدالتی‌ای را داشته باشم. پس نقشه کشیدم که هر شب به طور میانگین دو تا نقاشی بکشم تا بتوانم صدای درونم و همچنین امضای خاص خودم را داشته باشم.پس از آن شب، هر شب حداقل دو تا نقاشی می‌کشیدم. تمام فکر و ذکرم این شده بود که به امضای خودم برسم. هر کاری می‌کردم، حتی از قصد هم می‌خواستم امضا کنم، اما نمی‌توانستم! از افراد مختلفی نقاشی می‌کشیدم.از زنی نقاشی کشیدم که سال‌ها پیش، دختری ساده و رویاپرداز بود. با هر ضربه‌ای که از زندگی می‌خورد، به تدریج به دنیای تاریک‌تری کشیده شده بود.یا از مردی کشیدم که به آرامی در گوشه‌ی خیابان نشسته بود و دستانش را به شدت به هم می‌مالید. هر چند ثانیه یک‌بار به دور و برش نگاه می‌کرد و به نظر می‌رسید که از چیزی می‌ترسد.حتی یادم می‌آید یک بار از یک قاتل نقاشی کشیدم که در خانواده‌ای بزرگ شده بود که هرگز عشق و محبت را نمی‌شناخت. پدرش یک فرد معتاد بود و مادرش به خاطر فشار زندگی به الکل پناه برده بود. این بی‌محبتی احساسی از ناامیدی و تنهایی را در او شکل داد که بعداً به جنایت‌هایش منجر شد.همیشه یادم می‌ماند و خاطراتشان را در دفترچه‌ام می‌نوشتم. من هیچ وقت نقاشی‌ها را به خانه نمی‌بردم چون اساساً به آن‌ها نیاز نداشتم. کنار کسانی که نقاشی‌شان را کشیده بودم، آن نقاشی‌ها را رها می‌کردم و به خانه برمی‌گشتم. ولی همیشه منتقدان آثار من می‌گفتند نداشتن امضا یکی از ضعف‌های من در نقاشی است.همین نداشتن امضا باعث شده بود که کسی نتواند من را بشناسد و این موضوع برایم دردناک بود - البته باید بگویم که همه می‌دانستند که همه این نقاشی‌ها را یک نفر کشیده، ولی آن یک نفر کیست؟ خب، هیچ کس نمی‌دانست و این موضوع مثل بریدن دست با کاغذ برایم دردناک بود.»سر جایم نشستم. ذهنم مانند یک ماشین خراب کار می‌کرد. افکارم به آرامی از هم می‌پاشیدند و هر تلاش برای تمرکز، تنها بر شدت خستگی‌ام می‌افزود. احساس می‌کردم که انگار به یک گودال عمیق سقوط کرده‌ام و نمی‌توانم از آن بیرون بیایم.با شکلاتی که آوردند، انرژی‌ام مثل شیری در وجودم غرش کرد و دوباره بلند شدم تا ادامه داستانم را بگویم. «خلاصه، بعد از دو هفته متوالی نقاشی کشیدن، من سی اثر هنری بدون هیچ امضایی خلق کردم.تا اینکه آن روز در بانک، یکی از مشتریان که نقاش بزرگی هم بود، آمد. وقتی کارهای بانکی‌اش را انجام دادم، آدرس محل کارش را دیدم. به نظرم می‌آمد که یک نقاش می‌تواند به من کمک کند که امضایم را پیدا کنم. پس آن شب با بوم‌هایم به سمت دفترش رفتم و وارد دفترش شدم. با او صحبت کردم و شروع کردم به کشیدن نقاشی‌اش.در حینی که داشتم نقاشی می‌کشیدم، ناگهان وارد دنیایی عجیب شدم و در آن دنیا امضای خودم را دیدم. خواستم امضایم را روی بوم که تکمیل شده بود بزنم، ولی همان موقع منتقدان ادبی و هنری آمدند و من را از نقاشی‌ام دور کردند و نگذاشتند که زیباترین اثر خودم را خلق کنم.»پیرمرد چکش چوبی‌ را زد و گفت: «تیمارستان بستری‌اش کنید.»داستانی که از آن مصاحبه نوشته بودم را برای دکترم بردم. دکتر، خانومی جذاب و خوش‌سیماست. چند بار پیشنهاد دادم که نقاشی‌اش را بکشم، ولی او همیشه جیغ می‌زد و کمک می‌خواست. همیشه هم افرادی وارد می‌شدند و من را بلند می‌کردند و می‌بردند. ولی با این وجود، خانم دکتر همیشه مهربان، متین و خوش‌رو بود و هیچ‌وقت من را قضاوت نمی‌کرد.با شوق نقاشی جدیدی که کشیده بودم را به او نشان دادم. «این... نه... این نمی‌تواند واقعی باشد...» صدایش لرزان و شکسته بود. هر کلمه‌ای که می‌گفت، انگار به سختی از گلو بیرون می‌آمد.با چشمانی بزرگ و دهانی باز به من نگاه کرد. ترسیدم که نکند باز اشتباهی انجام داده باشم. همان لحظه، صدای آژیرها بلند شد و اعلام کردند که یک نفر کشته شده.پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 19:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکم نقاش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-jzuuemdvsjvq</link>
                <description>اولین باری که دست به آن کار زدم، تازه درسم تمام شده بود.وقتی از مدرسه فارغ‌التحصیل شدم، میل زیادی به پول درآوردن و ثروتمند شدن داشتم، ولی به جز توانایی‌ام در داستان‌خوانی و نقاشی کردن، مهارت دیگری نداشتم. پس، با فروختن چند کتاب، چهار بوم نقاشی خریدم تا بتوانم با نقاشی کردن امرار معاش کنم.به کارگاه یکی از نقاشان، که در انقلاب قرار داشت، رفتم. آنجا با وسایل نقاشی او شروع کردم به پر کردن بوم‌ها از رنگ‌هایی که با هم جذابیت و زیبایی را منعکس می‌کردند. نقاش، که دوست داشتم او را استاد صدا کنم، به نقاشی‌هایم نمرات ممتازی می‌داد و هیچ پولی از من نمی‌گرفت.کارگاه استاد بزرگ و جذاب بود. هر جایش می‌شد رنگ‌ها و بوم‌های رنگارنگ پیدا کرد که به فضا حال‌وهوای تازه‌ای می‌داد. از استاد چند بوم قرض گرفتم و به او قول دادم وقتی نقاشی‌هایم (البته آن موقع آنها را شاهکار می‌دانستم!) به فروش برسد، پولش را پس بدهم.با اینکه استاد به من می‌گفت پول درآوردن از نقاشی غیرممکن است، من گوشم به این حرف‌ها بدهکار نبود. وقتی همه بوم‌هایم را با رنگ روغن پر کردم و دنیای فکرم را روی آنها پیاده کردم، تصمیم گرفتم که آنها را بفروشم.روزهای اول، با وجود اینکه کلی عرق می‌ریختم، خوشحال و امیدوار بودم که هر لحظه کسی بیاید و تمام آثارم را با قیمت بالایی بخرد و من همان نقاش معروفی شوم که همیشه آرزویش را داشتم.با وجود سختی‌های آن روزها، هر روز در دفتر کاهی که از استاد قرض گرفته بودم، داستان‌های کوتاهی می‌نوشتم. یکی از آنها را اینجا می‌آورم تا بفهمید چقدر جذاب بودند:«مرد، با وجود پیری‌اش، تلاش می‌کرد روزنامه را بدون عینک بخواند. لباسش سبزرنگ بود. روزنامه را ورق می‌زد، اما هر کاری می‌کرد نمی‌توانست کلمات را بخواند. از جایم بلند شدم که کمکش کنم، امیدوار بودم کسی نقاشی‌ام را بدزدد. ولی کارهایم آنقدر بی‌ارزش بودند که حتی دزدها هم رغبت نمی‌کردند آنها را ببرند. نور آفتاب چشمش را می‌زد. پایان.»برنامه داشتم اگر نقاشی‌هایم به فروش رفتند، داستان‌هایم را گسترش دهم یا حتی آنها را در رمانی (رمان زندگی‌ام!) جای دهم. اما این‌ها فقط خیال بودند. هفته اول، با سختی و قیمتی کمتر از بوم، یکی از نقاشی‌هایم را فروختم. ولی هفته دوم، حتی یکی را هم نتوانستم بفروشم. این باعث شد که از نقاشی ناامید شوم.تمام آثارم را زیر بغلم زدم و پیاده به سمت کارگاه استاد راه افتادم. او هم بزرگواری کرد و همه نقاشی‌هایم را با قیمت ۱۰۰ هزار تومان خرید. پولی که به من کمک کرد به سمت نشریه‌ای بروم (اسمش را نمی‌آورم چون نمی‌خواهم اعتبارش به خاطر من خدشه‌دار شود!).نشریه داستان‌هایم را خواند و من امید زیادی داشتم که از آنها خوششان بیاید و شاید مرا به نوشتن رمان دعوت کنند! ولی بعد از دو هفته‌ی طولانی که مرا سردواندند، سردبیر بی‌سوادشان توی صورتم گفت: «داستان‌هایت از آشغال هم بی‌ارزش‌ترند!»شاید این حرف‌ها هر کسی را ناامید کند و خب من هم انسانم! ناامید شدم که بعد از دو تلاش، نتوانستم به پولی برسم و علایقم را دنبال کنم. سر همین، به کافه‌ای رفتم و یک چای سفارش دادم (چون پولی نداشتم چیز دیگری بخرم).در حال صحبت با خودم بودم که باید چه کار کنم و چه چیزی خلق کنم که با دیدن یک صحنه مسیر زندگی‌ام به‌کلی تغییر کرد. یک بچه ۱۰ ساله بیرون کافه روی پله نشسته بود و به ماشینی که پارک می‌کرد نگاه می‌کرد. کنجکاو شدم که چرا این‌قدر منتظر است. شاید پدرش بود یا می‌خواست از او پول بگیرد، ولی به محض اینکه مرد از ماشین بیرون آمد، پسر با تمام سرعت به سمت جیبش هجوم برد، کیفش را قاپید و فرار کرد.باید اعتراف کنم که این کار شنیع و غیراخلاقی است، ولی از آن لحظه تصمیم گرفتم مثل آن پسر عمل کنم، اما حرفه‌ای‌تر! (تا الان باید متوجه شده باشید که من خیلی کمال‌گرا هستم و این باعث نابودی‌ام شده. اما این‌بار کمال‌گرایی‌ام به نفعم تمام می‌شود!).هر روز به مترو می‌رفتم و بین هیاهو، تمرین کیف‌قاپی می‌کردم.در یکی از روزها، مرد کت‌وشلواری طوسی با یقه آخوندی توجه‌ام را جلب کرد. از او نمی‌توانستم دزدی کنم؛ صورتی جدی داشت و نگاه نافذی به من انداخته بود. وقتی مترو ایستاد، لحظه‌شماری می‌کردم که درها باز شوند و بتوانم از آن فضا فرار کنم.بعد از آن مطمئن شدم که باید از چه کسی و کجا دزدی کنم. مرد میان‌سال پولداری را هدف قرار دادم که ساعت رولکس و آیفون داشت. مهم‌تر از همه، زنی جوان هم کنارش بود. او را تعقیب کردم تا از خروجی مترو خارج شد.بعد از مدتی تعقیب، دیدم سوار بنز شاسی‌بلندی شد. تاکسی گرفتم و راننده را متقاعد کردم که تعقیبشان کنیم. وقتی به منطقه مسکونی رسیدند، دیدم که بنز ایستاد. به راننده پول دادم و پیاده شدم.روی یکی از صندلی‌ها نشستم و منتظر ماندم.چراغ‌ها روشن شدند و زن چاقویی در دست داشت و به سمت مرد حرکت می‌کرد. او هم دست‌هایش را بالا برده بود.تصمیم گرفتم از این فرصت استفاده کنم. در را با تکنیک‌هایی که یاد گرفته بودم باز کردم و به سمت طبقه بالا رفتم تا شاید بتوانم مرد را نجات دهم و از او پول بگیرم.وقتی رسیدم، از گلوی مرد خون فواره میکرد. زن را دیدم که بدنش پر از خون است و مرد روی زمین افتاده بود. خواستم به زن نزدیک شوم، اما او به من نگاه کرد و گفت: «هرچی می‌خوای بردار، من فقط شمش‌ها رو برمی‌دارم.»عقل و هوشم از دست رفته بود. قبل از اینکه بفهمم، دیدم که زن بی‌جان کف زمین افتاده و من دارم گلویش را فشار می‌دهم.وقتی خواستم دستم را بردارم، دیدم که زن دیگر زنده نیست.به دست‌هایم نگاه کردم، دستکش به دست داشتم. یادم آمد که قبل از ورود به خانه، دستکش‌ها را پوشیده بودم.صدای آژیر از دور دست، شنیده می‌شد.دادگاه پر از هیاهو بود. حکم از قبل روشن بود و من تمام دعاهایم را گفته بودم. وقتی حکم اعدام اعلام شد، فقط یک جمله گفتم: «۱۰ تا نقاشی کشیدم، نقاش نشدم . ۲۰ تا داستان نوشتم، نویسنده نشدم! ولی فقط یک بار دزدی کردم و یک نفر را کشتم، حالا شدم قاتل و دزد!»فردا روز اعمال حکم است. امیدوارم که زندگی عادلانه‌تر باشد.پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2024 20:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع یادها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-jp0jbtmscu2m</link>
                <description>در یک عصر پاییزی، وقتی که برگ‌های زرد و قرمز در باد می‌رقصیدند، الیسا به کنار دریاچه رفت. این مکان همیشه به او آرامش می‌داد، اما امروز احساس خاصی داشت. بر روی نیمکت چوبی نشسته بود و در افکارش غرق شده بود.ناگهان، مردی با کلاهی خاکی و چهره‌ای آشنا به او نزدیک شد. او همیشه با همان کلاه در اینجا می‌نشست و به دریاچه نگاه می‌کرد. الیسا چندین بار او را دیده بود، اما هرگز صحبت نکرده بود. مرد به آرامی گفت: &quot;آیا اینجا هنوز یادگاری از روزهای خوب هست؟&quot;الیسا متعجب شد و جواب داد: &quot;یادگاری؟ چه یادگاری؟&quot;مرد لبخند زد و گفت: &quot;من همیشه اینجا می‌آیم تا یاد روزهایی که با کسی که دوستش داشتم، در کنار این دریاچه گذراندم، زنده بمانم.&quot;الیسا با خود فکر کرد که شاید این مکان، جایی است که همه ما می‌توانیم به یاد عزیزانمان بنشینیم و خاطرات را زنده نگه‌داریم. او به مرد نگاهی کرد و گفت: &quot;بله، اینجا هنوز یادگاری از روزهای خوب هست.&quot;مرد از جا برخاست و با لبخندی شاداب به او نگاه کرد. وقتی که دور شد، الیسا به دریاچه نگاه کرد و در دلش حس آرامش و امیدی تازه پیدا کرد.پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 16:01:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های یک گریز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-f81wazd3bwof</link>
                <description>قطار به آرامی در ایستگاه توقف کرد. او برای آخرین بار به شهر نگاه کرد؛ هنوز هم پر از خاک و آلودگی بود و دود ماشین‌ها و کارخانه‌ها در هوا به چشم می‌خورد. بلیطش را محکم‌تر در دست گرفت و دستانش می‌لرزیدند.در دلش، دوست داشت که بماند، اما به نظرش چیزی قرار نبود درست شود. شاید به این دلیل که قدرتش را نداشت یا صبر و اراده‌اش برای مبارزه و تغییر نداشت. شعله‌های نگرانی و حسرت در دلش زبانه می‌کشیدند. سوالی که همیشه با او بود: «آیا می‌توانستم اگر صبر می‌کردم؟» هر بار که به آن فکر می‌کرد، به‌نظر می‌رسید که جوابش نه است، اما جرات برگشتن و مواجه شدن با این سؤال را نداشت. دیگر نمی‌خواست به عقب نگاه کند.قطار شروع به حرکت کرد و صداهای آشنا، صداهای زندگی در شهر، صداهای بازی بچه‌ها توی کوچه، به آرامی محو شدند اما هنوز در گوشش تکرار می‌شدند. او به نیمکت‌های خالی و دیوارهای کدر ایستگاه پشت سرش نگاه کرد و در دلش، هنوز نمی‌دانست بازگشت به آن گذشته یعنی چه. آن شهر، با تمام گرد و غبارش، در ذهن او به عنوان یک راز بی‌پاسخ باقی مانده بود.پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 17:56:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نقاشی ابدی - اپیزود ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B1-wqwljj1tkeef</link>
                <description>در سکوت شب، نور مهتاب به آرامی بر بوم نقاشی می‌افتاد. نقاش با دقتی بی‌نظیر از رنگ‌های طبیعت بهره می‌برد. هر ضربه‌ی قلم‌موی او، همچون لمس جادوگرانه‌ای بود که درخت افسانه‌ای را به زندگی می‌آورد.بومش را آماده کرده بود و قصد داشت از رنگ‌هایی که به مرور زمان از طبیعت جمع‌آوری کرده بود، استفاده کند تا درختی کامل را به تصویر بکشد؛ درختی که برای خلق آن، سختی‌های زیادی کشیده بودیم و مسیری پرپیچ‌وخم را پیموده بودیم. هدفی که از کودکی برای خود تعیین کرده بود، اکنون در چنگش بود. با حرکت قلم‌مویش، آن درخت کامل و بی‌نقص آفریده می‌شد.در آن لحظه از خودم می‌پرسیدم: چگونه خیالات یک فرد می‌توانند به چنین واقعیتی ملموس در جهان تجلی کنند؟ خواستم نزدیک‌تر به او شوم تا از هنر بی‌همتای نقاشی‌اش بیاموزم، اما چیزی مانع حرکت من می‌شد...بعد از کلی سختی، به جنگل‌های آمازون رسیدیم تا آقای نقاش یکی از آثارش را خلق کند. از میان درختان انبوه می‌گذشتیم و او به هر درختی که می‌رسید، سری تکان می‌داد و بی‌آنکه مکث کند از کنارشان رد می‌شد.درختان جنگل‌های انبوه آمازون به شکلی فشرده کنار هم قرار داشتند و برگ‌های سبز تیره آن‌ها، نور خورشید را به سختی عبور می‌داد. بوی رطوبت و خاک مرطوب در هوا شناور بود و صدای پرندگان و حشرات، سمفونی طبیعی‌ای را در فضا طنین‌انداز می‌انداخت.وقتی برای دویستمین بار (یا شاید سیصدمین بار، دیگر شمارش از دستم در رفته بود!) از کنار یک درخت گذشتیم، صدای رضا جنگل را لرزاند و پرندگان وحشت‌زده به پرواز درآمدند: «بس کن دیگه! این همه درخت اینجاست، ولی تو دنبال خیالاتت هستی. اگه واقعاً اون درخت رو دیدی، بکشش! سه ساله داری ما رو سر می‌دوانی.»همین که نقاش خواست چیزی بگوید، ناگهان پیرمردی گفت: «شما جای درستی رو نگشته‌اید!» سپس رو به رضا کرد و افزود: «اون درخت به قدری زیبا و اسطوره‌ایه که هر لحظه اون رو ببینی، ثانیه بعد فراموشش می‌کنی.»پیرمردی با ریش‌های بلند و پراکنده، که دور صورتش حلقه زده بود، از تاریکی بیرون آمد. خالکوبی‌های سیاه‌رنگی که روی صورتش به شکل مثلث بودند، داستان‌هایی از گذشته را بازگو می‌کردند.پیرمرد شروع به توضیح دادن کرد، اما این بار مخاطبش همه‌ی ما بود: «آن درخت بسیار دور است و تنها چند نفر از مکانش اطلاع دارند. یکی از آن‌ها پیری در روستایی در سرزمینی است که ما آن را باکوکو می‌خوانیم. راه آنجا از اینجا دور به نظر نمی‌رسد.»او نقشه‌ای از جیبش درآورد و گفت: «این نقشه فقط ۳ سکه طلا آب می‌خوره.» با تردید نگاهش کردم؛ به نظرم عجیب می‌آمد که به این سرعت نقشه را بیرون آورد، انگار منتظر ما بود و بیشتر به نظر می‌رسید یک شیاد است چون به زبان ما حرف میزد و از موقعیت به وجود آمده سواستفاده کرد!مسیر بازگشت خیلی عجیب‌تر از آنچه که انتظار داشتیم بود! مقصد بعدی ما، برخلاف پیش‌بینی‌ها، در ایران خودمان قرار داشت. آقای نقاش یک خواسته بیشتر در زندگی نداشت؛ همان‌طور که رضا گفته بود، آن خواسته خلق یک نقاشی فوق‌العاده از درختی کامل بود، اما هیچ درختی به کمالی که او در ذهن داشت، پیدا نمی‌شد.در جنگل‌های شمال کشور، جایی که سفر دو ساله‌مان رسماً آغاز شد، او هر بار بهانه‌ای می‌آورد: «این درخت خیلی بلند است»، «این درخت پیر و فرسوده است»، «برگ‌هایش نامتوازن هستند»، «این درخت جوان‌تر از آن است که بخواهم آن را بکشم»، «این درخت لاغر است» و غیره. در هر جنگل و محلی که رفتیم، بهانه‌هایش تمام نشد و ما هرگز نتوانستیم آن درخت بی‌نقص را بیابیم.قلمروی باکوکو، در واقع یک روستای ساده بود، بدون هیچ نام و نشانی. اگر نقشه نداشتیم، هیچ‌گاه نمی‌توانستیم آن را پیدا کنیم. عجیب‌تر اینکه حتی در نقشه‌های دیجیتال هم اثری از آن نبود و در محل آن تنها آب‌های گسترده‌ای دیده می‌شد.اهالی روستا به نظر می‌رسید که با شادی و همزیستی در کنار هم زندگی می‌کردند. ما به اولین کسی که رسیدیم، گفتیم: «ما در جنگل‌های استوا پیرمردی را دیدیم که گفت در این قلمرو فردی به نام پیرمراد زندگی می‌کند.»مرد پاسخ داد: «درود بر شما مسافران خسته! کدخدای روستا پدری دارد که او را پیرمراد یا پیرمجنون می‌نامند.» سپس با لحنی خودمانی ادامه داد: «در واقع او دیوانه است و حتی خودش را کدخدا می‌داند. ولی به احترام پسرش، ما او را پیرمراد صدا می‌زنیم.»مرد با لبخندی به ما اشاره کرد و گفت: «بفرمایید، شما را پیش پیرمجنون می‌برم!»پیرمجنون، که به نظر من این اسم بیشتر برازنده‌اش بود، پیرمردی بسیار شکننده بود. ریش‌های بلندش تمام صورتش را پوشانده بود و موهایش تا کمرش می‌رسید. صورت پرچین‌وچروکش مثل لباسی بود که تازه از ماشین لباسشویی درآمده باشد، نشان از سن بالایش داشت.وقتی ما را دید، با لبخندی به سهراب گفت: «منتظرتان بودم!»سهراب با اشتیاقی بی‌نهایت و چشمان درخشانش به سمت پیرمجنون رفت و دستانش را بوسید: «خیلی ممنون! امیدوارم بتوانید به ما کمک کنید. ما دنبال...»پیرمجنون با دست اشاره‌ای کرد که سهراب را متوقف کند: «شما دنبال درخت گمشده هستید. آن درخت، همان‌طور که شنیده‌اید، دچار جادویی است که هیچ‌کس نمی‌تواند با دیدنش آن را به خاطر بسپارد! نام این جادو آهِرمادِی است و جادوگری به نام مادِی آن را روی درخت گذاشته.»هر کلمه‌ای که سهراب از پیرمجنون می‌شنید، او را عمیق‌تر به دنیای خیالی‌اش می‌برد. اشتیاق او به حدی زیاد بود که تقریباً به جنون نزدیک می‌شد. او روی زمین خاکی نشست و ما نیز برای همراهی، کنار او نشستیم.سهراب با اشتیاق سیلی از سوالاتش را به سمت پیرمجنون روانه کرد: «شما تا حالا آن درخت را دیده‌اید؟ می‌دانید چه شکلی است؟ من هر درختی که دیده‌ام، نتوانسته‌ام شبیه به آن باشد. خیلی عجیب است، اما هر شب آن درخت را در خوابم می‌بینم. مطمئنم باید آن را بکشم، چون درخت در خوابم به من گفته!»رضا به تندی وسط حرف سهراب پرید: «چطور ممکنه یک درخت با کسی حرف بزنه؟ این مزخرفات چیه؟ تو ما رو دیوانه کردی، این پیرمرد هم نمی‌تونه کمکی بکنه!»سهراب خواست به رضا پاسخ بدهد، اما پیرمجنون جلوی او را گرفت: «پسرم، می‌دانم که شاید حرف‌های من را باور نکنی، اما نشانه‌هایی از آن درخت دارم که...»رضا سریع حرف او را قطع کرد: «پیری، چطور می‌خواهی درباره‌ی درختی که جادویی است و کسی نمی‌تواند آن را به خاطر بیاورد، توضیح بدی و نشانه بذاری؟ برو بابا!» او از جا بلند شد و به طرفی رفت، بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشد.اما پیرمجنون مایوس نشد و به سمت سهراب نگاه کرد. «او را باید به سمت خودتان برگردانید؛ نیروی فوق‌العاده‌ای دارد و در کشیدن اولین نقشه به شما کمک خواهد کرد!».چشمان سهراب با شنیدن این حرف دوباره برق زد. آفتاب به غروب نزدیک می‌شد و آسمان روستا به رنگ سرخ در آمده بود.پیرمجنون مستقیم به من نگاهی انداخت و گفت: «می‌دانم که فکر می‌کنی من پیرمجنون هستم و دارم چرت و پرت می‌گویم. فکر می‌کنی آن سرخ‌پوستی که دیدید یک شیاد است...» قلبم فرو ریخت و نفسم به شماره افتاد. «همچنین فکر می‌کنی نقاش شما دیوانه است که هنوز هیچ اثری خلق نکرده و فقط بهانه می‌آورد... اما مطمئن باش که مسیر سفر و حتی پایان آن، بسیار هیجان‌انگیزتر از این نگرانی‌های فعلی تو خواهد بود!»او نقشه‌ای از جیب سمت راستش بیرون آورد و به سهراب داد. سهراب که به شدت هیجان‌زده بود، نقشه را گرفت. پیرمجنون با نگاهی جدی گفت: «این نقشه شما را به یک درخت ۱۰۰ ساله می‌برد. این درخت جوان است، اما دو شب دیگر، زمانی که ماه کامل می‌شود، درخت جادویی به آن فرمان خواهد داد. بروید به قسمت شرقی آن درخت که نزدیک به خط است...»من و سهراب به طور همزمان و با شگفتی پرسیدیم: «نزدیک خط؟!»پیرمجنون با نگاهی معنادار پاسخ داد: «وقتی به آنجا برسید، منظورم را خواهید فهمید.»پیرمجنون مکثی کرد و از جیب سمت چپش دو قلم بیرون آورد. سپس با مکثی دیگر، یک قطب‌نما از جیب کوچک روی سینه‌اش درآورد. «این سه قلم هم ۱۵ سکه می‌شود و برایتان بسیار کاربردی خواهد بود!»وقتی به سمت رضا برگشتیم، عصبانیتش تا حدی فروکش کرده بود — البته تا زمانی که سهراب کل ماجرا را برایش تعریف کرد!در جایی آرام و بی‌سروصدا ماجرا را مرور می‌کردیم. فانوس‌هایی که از خانه‌ها آویزان بودند، فضای تاریک را روشن می‌کردند و ماه نیز با نوری ملایم در این همکاری نقش داشت.رضا با حالتی عصبانی گفت: «اون پیرمرد دغل‌کار فکر کرده شما احمقید و شما هم با حماقت تمام سکه‌ها رو دو دستی به اون شیاد دادید!» سپس رو به من کرد و ادامه داد: «عقل تو کجا رفته؟ چرا گذاشتی این کارو بکنه؟ مگه دیوانه‌ای؟»سهراب که صورتش از شدت عصبانیت قرمز و چشمانش پر از خشم شده بود، با صدای بلندی پاسخ داد: «این حماقت نیست! این کاریه که باید انجام بشه. حالا تو با ما هستی یا نه؟»«چرا فکر می‌کنی باید با احمق‌هایی مثل شما همراه باشم؟» رضا خواست برود، اما پیرمجنون دستش را گرفت و نگهش داشت. رضا با لحنی تمسخرآمیز گفت: «چی می‌خوای، پیرمرد؟ فکر کردی می‌تونی من رو نگه داری؟»پیرمجنون با چهره‌ای جدی، در حالی که با یک دست دست رضا را گرفته بود و با دست دیگر عصایش را نگه داشته بود، گفت: «تا حالا هیچ کار درست و حسابی توی زندگی‌ات نکردی! حداقل یک بار برخلاف منطق عمل کن! دقیقاً مثل اولین باری که با سهراب روبرو شدی و می‌دونستی دنبال رویاست، ولی به خاطر وقت‌گذرونی قبول کردی شاگردش بشی!»رضا بهت‌زده از این حرف، برای چند لحظه ساکت ماند. چهره‌اش نشان می‌داد که پیرمجنون چیزهایی می‌دانست که از رازهای زندگی او پرده برمی‌داشت. پیرمجنون طوری صحبت می‌کرد که انگار داستانی را از حفظ بازگو می‌کند.رضا دیگر حرفی برای گفتن نداشت و مثل یک پسر حرف‌گوش‌کن ایستاد و منتظر بود تا پیرمجنون ادامه دهد.پیرمجنون دست رضا را رها کرد و به سهراب نگاهی انداخت و گفت: «۳ سکه می‌شود!»چهره‌ی رضا نشان می‌داد که دلش می‌خواست اعتراض کند، اما من و او هر دو در سکوت باقی ماندیم.شب را اهالی روستا به ما سرپناهی دادند. دور میز بزرگی نشستیم و شام خوردیم. همگی از سفر جدیدمان هیجان‌زده بودیم و در فضایی شاد و پر از خنده شام خوردیم. شب را در کلبه‌ای گذراندیم که سه اتاق داشت؛ هر کدام در یک اتاق با یک تخت خوابیدیم.سهراب با نگرانی به اطراف نگاه می‌کرد و در دل به این فکر می‌کرد که آیا واقعاً می‌توانند به هدفشان برسند یا نه. رضا نیز به نظر می‌رسید از این سفر طولانی و سردرگم خسته شده باشد، اما در عین حال، هنوز امیدی به ادامه داشت.شب آرامی که در کلبه سپری کردیم، فرصتی بود برای بازنگری در اهداف و برنامه‌های‌مان برای مرحله‌ی بعدی این ماجراجویی. صدای حشرات شبانه و نور ماهی که از پنجره به داخل می‌تابید، فضای عجیبی را ایجاد کرده بود. هر کدام در اتاق خود، اما با افکاری پر از پرسش و انتظار، خوابیدیم.پایان اپیزود ۱از اینکه ما را تا اینجا همراهی کردید بسیار ممنونم در صورت داشتن هر گونه انتقاد و پیشنهاد در بخش نظرات یا در تلگرام به آی دی زیر میتوانید پیام دهید:@AuthorBenKhan</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 07:16:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری اسرارآمیز از فردا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-simnc3qd5ayt</link>
                <description>مقدمه:سلام به همه دوستان، دنبال‌کنندگان و خوانندگان عزیز!خیلی خوشحالم که امروز می‌توانم یک خبر هیجان‌انگیز را به اطلاع شما عزیزان برسانم. بعد از مدتی کار و تلاش و فکر کردن، بالاخره تصمیم گرفتم داستان جدیدم با عنوان &quot;یک نقاشی ابدی&quot; را به صورت اپیزودیک با شما به اشتراک بگذارم.داستان در یک نگاه:معمولاً از اسپویل کردن داستان‌ها بدم می‌آید و ترجیح می‌دهم که خواننده خودش با خواندن داستان، متوجه اتفاقات آن شود. از آنجایی که در این داستان سعی کردم بیشتر نشان دهم تا بگویم، به این نتیجه رسیدم که در این بخش، کلیاتی از داستان را بیان کنم تا مخاطبان با محتوای آن آشنا شوند.پس به همین دلیل، در این بخش دو موضوع را بررسی خواهیم کرد: ابتدا به طرح و کلیت داستان خواهیم پرداخت و سپس به ژانر آن. اگر نمی‌خواهید داستان اسپویل شود، می‌توانید این بخش را نخوانید و به بخش بعدی، یعنی ژانر داستان، مراجعه کنید که توصیه می‌کنم حتماً آن را بخوانید.سفری به دنیای ناشناخته‌ها:داستان ما حول محور یک نقاش است که تنها یک هدف در زندگی دارد: کشیدن تصویری از درختی کامل و بی‌نقص. اما مشکل اینجاست که هیچ درختی که تا به حال دیده، با تصور او از یک درخت کامل مطابقت ندارد. جستجوی او برای یافتن این درخت ایده‌آل، او را به سفری پر از رمز و راز و چالش‌های غیرمنتظره می‌کشاند. در این سفر، او با شخصیت‌های مختلف، موقعیت‌های پیچیده و محیط‌های جادویی روبه‌رو می‌شود که هر کدام به نوعی بر تلاش‌های او تأثیر می‌گذارند.در طول این داستان، ما با کشف‌های تازه، آزمون‌های دشوار و رازهای پنهان مواجه خواهیم شد که هر کدام بخشی از معمای بزرگتر را روشن می‌کنند. این داستان، شما را به دنیای جدیدی می‌برد که در آن هر تصمیم و حرکت می‌تواند سرنوشت نقاش و اثر نهایی او را تغییر دهد.ژانر داستان:&quot;یک نقاشی ابدی&quot; ترکیبی از ژانرهای مختلف است که با تکیه بر عناصر فانتزی و ماجراجویی، دنیای جذابی را به تصویر می‌کشد. در این داستان، شما با دنیایی پر از رمز و راز و جادو روبرو خواهید شد که در آن واقعیت و خیال به هم می‌آمیزند.عناصر فانتزی در داستان به شما اجازه می‌دهند که وارد جهانی شوید که قوانین معمول و واقعیت‌های روزمره در آن تغییر کرده‌اند. این جهان پر از درختان جادویی، موجودات افسانه‌ای و مکان‌های اسرارآمیز است که هر کدام به داستان عمق و جذابیت خاصی می‌دهند.در مجموع، &quot;یک نقاشی ابدی&quot; داستانی است که با تلفیق فانتزی و ماجراجویی، شما را به دنیای جدیدی می‌برد و تجربه‌ای فراموش‌نشدنی از کشف، رمز و راز و هنر خلق می‌کند.چرا به صورت اپیزودیک؟تصمیم گرفتم داستان را اپیزود به اپیزود منتشر کنم تا شما خوانندگان عزیز بتوانید از هر قسمت لذت ببرید و تعامل بیشتری با داستان و شخصیت‌ها داشته باشید. هر اپیزود بخشی از پازل این نقاشی ابدی است که همراه با هیجان و کشف‌های جدید، شما را به عمق ماجرا می‌برد.همچنین، نظرات شما بزرگواران بسیار مهم است. نظرات شما نه تنها باعث حمایت از داستان می‌شود، بلکه انگیزه‌ای برای من است تا این داستان را بهبود دهم و سریع‌تر به دست شما برسانم.برنامه انتشار اپیزودها:انتشار اپیزودها از فردا، شنبه، آغاز خواهد شد و هر روز یک اپیزود منتشر می‌شود. پیش‌بینی می‌کنم تا جمعه هفته آینده داستان به‌طور کامل تمام شود. امیدوارم از هر قسمت لذت ببرید و منتظر بازخوردهای شما هستم!چه چیزی در انتظار شماست؟در طول این داستان، شما با شخصیت‌های متنوع، موقعیت‌های چالش‌برانگیز و محیط‌هایی رازآلود آشنا خواهید شد. هر اپیزود بخشی از این دنیای جدید را باز می‌کند.امیدوارم که شما عزیزان از خواندن چنین داستانی نهایت لذت را ببرید و دنیای دست‌ساخته من مورد رضایت شما واقع شود.تعامل با شما:اگر سوال یا نظری دارید، حتماً در بخش نظرات با من به اشتراک بگذارید. همچنین، اگر دوست دارید بیشتر در مورد فرآیند نوشتن این داستان بدونید یا به سوالات خاصی در مورد شخصیت‌ها و جهان داستان پاسخ دهم، حتماً خبر دهید.نظرات شما برای ساخت و ادامه داستان و همچنین نوشتن داستان‌های دیگر بسیار حیاتی و مهم است. لطفاً نظراتتان را با ما در میان بگذارید.ممنونم که همیشه همراه من بودید و مشتاقم که این سفر جدید را با شما شروع کنم! منتظر اولین اپیزود &quot;یک نقاشی ابدی&quot; باشید!ارتباط با ما از طریق آیدی تلگرام:@AuthorBenKhanلینک اپیزود های داستان:اپیزود ۱پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 13:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-ops6x4u59kxw</link>
                <description>هر چقدر فکر کردم، نمی‌توانستم از فکرش بیرون بیایم. مثل خوره‌ای داشت کل وجودم را می‌خورد.
مثل هر زمان دیگری توی کافه نشسته بودم و منتظر بودم چایی‌ام سرد شود. هوا تازه داشت به خودش سرما می‌گرفت و باد ضعیفی سعی داشت برگ‌های زردرنگ را از روی درختان جمع کند، هرچند موفق نمی‌شد. به افراد حاضر در کافه نگاه کردم. دو جوان که تازه از مدرسه برگشته و کنار شیشه کافه ایستاده بودند. با شجاعتی دو سیگار بر لب‌هایشان داشتند و فندکشان را آتش می‌زدند، انگار که آن آتش به آن‌ها نیروی قدرت می‌داد.دختر و پسری در درون کافه روبروی هم در حالیکه دست‌هایشان را در دست هم گذاشته بودند، نگاهی پر از حرص و التماس به همدیگر می‌کردند، از آن نگاه‌ها که می‌گفت: من تو را با تمام وجودم می‌خواهم!از آن کافه خیلی خوشم می‌آمد چون محل الهام‌هایم در زندگی بود. هر کاری که می‌خواستم بکنم، قبلش آنجا می‌رفتم و همیشه روی صندلی‌های بیرون کافه می‌نشستم چون به من احساس خالصی می‌داد. صندلی‌های بیرون، برخلاف صندلی‌های داخل، از چوب هستند، نه از چرم و فلز، و آدم احساس می‌کند بیشتر به طبیعت نزدیک است – حداقل برای من چنین است. میزهای بیرون شامل ردیف‌های چوبی هستند که به واسطه میخ‌هایی که در پوست و گوشتشان رفته به هم متصل شده‌اند، در حالی که میزهای داخل همگی فلزی هستند. و مهم‌ترین خصیصه آن کافه این است که بر سر چهارراهی قرار دارد و می‌توان راحت‌تر به درخت‌های پارک آن طرف نگاه کرد. در حالی منتظر رفیقم بودم، مادری را دیدم که در حال بردن پسرش به مدرسه یا لوازم‌التحریر فروشی بود. توی راه با تشر به پسرش می‌گفت: «از دست تو چکار کنم ذلیل مرده؟ چرا مدادت رو فراموش کردی؟» بچه هم گریه می‌کرد. انگار که می‌خواست مشق‌هایش را بنویسد و همان لحظه یادش آمده بود که مدادهایش را گم کرده است و این موضوع را به مادرش گفته بود. به نظرم مادرش خیلی داشت واکنش بیش از اندازه نشان می‌داد.خاطره‌ای که انگار همان‌جا در کمین نشسته بود، به روی سرم سرازیر شد: مادرم که هر روز بعدازظهر من را به خاطر فراموش کردن چیزی دعوا و سرزنش می‌کرد و می‌گفت: «خوبه که خودتو جا نمی‌ذاری!»در همان حین که در خاطراتم شناور شده بودم، صدای رفیقم، متین، من را از غرق شدن نجات داد.متین از آن رفیق‌هایی است که سالیان کنارم بوده، چه در خوشی‌ها و چه در غم‌ها، و به همین دلیل خیلی دوستش دارم. ولی به خاطر اینکه یک سال پشت کنکور ماند، یک سال از من دیرتر وارد دانشگاه شد و به همین دلیل بعد از من قرار است دفاع کند. او از من به خاطر موضوع تحقیقات کمی مشورت خواست – در واقع بچه حساسی است، یک سال تا دفاع وقت دارد ولی می‌خواهد که کارش شسته و رفته ارائه شود.حدود یک ساعت فقط درباره کار تحقیقاتی متین صحبت کردیم و بعد از آن تصمیم گرفتیم به سمت خانه‌هایمان برویم، چونکه من فردا قرار بود درباره رساله خودم دفاع کنم و می‌خواستم به ذهنم کمی استراحت بدهم.توی مسیر دانشگاه، همان فکر دیروزی ذهنم را درگیر کرده بود. دیروز از زمانی که با متین خداحافظی کردم تا آخر شب که بخوابم، به این فکر می‌کردم که فردا چطور دفاعم را شروع کنم؟توی ماشین به این فکر کردم که درباره متین با همه صحبت کنم و بگویم که چگونه او در تلاش است که به یک پایان‌نامه برسد... ولی به نظرم جالب نبود چون یک جورایی خودخواهی می‌شد و این مفهوم را می‌رساند که من خیلی مغرور هستم به مقاله‌ام. پس این موضوع را از ذهنم راندم.بعد از فکر بیشتر، به این نتیجه رسیدم که شاید جالب باشد درباره کنکور صحبت کنم. همان‌طور که داشتم ریسک این موضوع را برای شروع کردن صحبتم بررسی می‌کردم، دیدم که پارکینگ دانشگاه را رد کرده‌ام.به سمت یکی از کوچه‌ها برگشتم. وقت این که آن همه مسافت را برگردم، نداشتم؛ پس در یکی از کوچه‌ها پارک کردم و کوله‌ام را روی دوشم انداختم و با سرعت به سمت دانشگاه روانه شدم.وقتی وارد سالن شدم، اول هول کردم ولی با اعتماد به نفس به سمت جایگاه ارائه رفتم و با غرور لپتاپم را با دانگل به سیستم دانشگاه وصل کردم.مادرم، پدرم، متین، و بقیه دوستانم و حتی برخی از استادان آمده بودند تا ارائه من را ببینند.به صفحه لپتاپم نگاهی انداختم؛ می‌خواستم هر چه سریع‌تر ارائه‌ام را شروع کنم ولی به خودم گفتم بذار با همان موضوع بی‌ربط شروع کنم که مجلس کمی گرم شود.قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنم، یاد خاطره دیروز افتادم. آن زن و پسرش. پس حرفم را چنین شروع کردم:«دیروز توی یکی از کافه‌ها مشغول سرو چایی بودم و در حالی که منتظر یکی از دوستان بودم، مادر و پسری را دیدم که در حال رد شدن از خیابان هستند و مادر...»مکثی کوتاه کردم و با لحنی که ته آن صدای خنده معلوم بود، ادامه دادم:«در همان بین یاد این موضوع افتادم که خودم وقتی وسیله‌ای را در مدرسه جا می‌گذاشتم، دیالوگی را از مادرم می‌شنیدم که فکر کنم همه حضار در دیالوگ با من هم‌خاطره باشند.»چشمی بین جمعیت چرخاندم و دیدم که همگی لبخندی بر لب دارند. از آن لبخندها که نشان‌دهنده یادآوری خاطرات خودشان از مدرسه است.«و آن دیالوگ چیزی نیست جز مواظب باش خودتو جا نگذاری!»همه جمعیت همراه من خندیدند و در آن لحظه بود که یک حقیقت تلخ به سمت من شلیک شد: جدی خودتو جا نگذاشتی؟وقتی آن سوال قلب من را شکافت، به جای اینکه حالم خوب شود، آنچنان حالم بد شد که نتوانستم خودم را نگه دارم و از ته قلبم زدم زیر گریه.من آن لحظه را ندیدم که حاضران چه واکنشی نشان دادند، اما دوستم می‌گفت که همگی متعجبانه من را نگاه می‌کردند و می‌خواستند دلیل آن اشک‌هایم را بدانند.از همگان عذرخواهی کردم بابت اینکه نمی‌توانم ادامه بدهم و با بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود، آمدم پایین.ما می‌خندیدیم و فکر می‌کردیم نمی‌شود خودمان را جا بگذاریم! بزرگ که شدیم، بارها و بارها یک قسمت از خودمان را جا گذاشتیم؛ توی یک کافه، توی یک خیابان، توی یک خاطره یا حتی یکی از ابر دود هایی که از سیگارمان جاری شد...پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 01:51:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیوانی که افتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30354820/%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-ssldx3ua7git</link>
                <description>با شادی برگشته بود، اما خانه خالی از سکنه بود؛ انگار سال‌هاست که هیچ‌کس به آن رسیدگی نکرده است. به همسرش نامه زده بود که در حال برگشتن است، ولی جوابی نیامده بود. به هر حال، ناامید نشد. به سمت یخچال رفت و یک لیوان آب برای خودش ریخت.به اتاق‌ها رفت و دید که هیچ لباسی در آن‌ها نیست. ترسی آرام‌آرام از اعماق وجودش بالا می‌آمد و بر احساس شادی‌اش چیره می‌شد. وقتی میان هم‌قطارانش بود، خیلی معمولی به نظر می‌آمد که زنی شوهرش را ترک کند یا اینکه نامه طلاق به او برسد. معمولاً زن‌ها برای شوهرشان این‌قدر (آن هم ۴ سال!) صبر نمی‌کردند. اما از روز اول تا همین دو هفته پیش، تمام هم‌قطاران به او حسادت می‌کردند؛ چراکه هر روز از سمت همسرش نامه‌هایی دریافت می‌کرد. به همین خاطر، همیشه مغرور بود، چون همسرش او را این‌قدر دوست داشت.حدوداً دو هفته پیش بود که نامه‌ها قطع شدند و دیگر خبری از همسرش نبود. فرقی هم نمی‌کرد که چقدر برایش نامه بنویسد؛ به هر حال، همسرش جوابی نمی‌داد. همیشه به خودش دلداری می‌داد که شاید همسرش حوصله ندارد یا اینکه شاید سرش شلوغ است (هرچه نباشد، تهران که شهر کوچکی نیست!)، ولی باز هم خبری نشد. حدوداً هفته پیش بود که بالاخره به او اجازه دادند برگردد. در راه خیلی اشتیاق داشت.در حالی که روی کاناپه نشسته بود و این فکرها را چندین بار با خودش مرور می‌کرد، صدای زنگ در مثل یک تیر هوا را شکافت. تیری که ترکش‌هایش از جنس صدا بود و قلب را با سرعتی باور نکردنی به لرزه درمی‌آورد.هر قدمی که برمی‌داشت، دستش شل‌تر می‌شد و قلبش با سرعت و قدرت بیشتری به دیواره سینه‌اش می‌کوبید. دوست داشت که همسرش الآن اینجا بود و به جای آن درد جانکاه، به سینه‌اش تکیه داده بود؛ یا حتی با مشت‌های کوچکش، به جای قلبش، به سینه او ضربه می‌زد. اما انگار چرخ روزگار نمی‌خواست که چنین باشد!(با خود تکرار می‌کرد که شاید همسرش باشد، اما از داخل، از جایی در اعماق وجودش، می‌دانست که خبر بدی در راه است. حس ششمش فعال شده بود، ولی نمی‌خواست قبولش کند!)از بیرون پنجره‌های خاک‌گرفته که نیاز به یک گردگیری حسابی داشتند، صدای گنجشک‌ها می‌آمد، اما پنجره‌های قلدر مانع رسیدن آن سمفونی بی‌نظیر به داخل خانه می‌شدند. صدای هیاهوی بچه‌ها به کوچه‌ها جان می‌داد و رنگی که پاییز از درخت‌ها گرفته بود را تا حد خوبی جبران می‌کرد. اما باز هم سردی‌ای در کل کوچه احساس می‌شد (شاید همان سردی‌ای که زمزمه‌های شروع زمستان بود...).وقتی دست چپش به دستگیره خورد تا آن را باز کند، نیم‌نگاهی به بیرون پنجره انداخت. گنجشک‌ها را دید که روی سیم برق ایستاده بودند. به آن سوی افق زل زده بودند و انگار که در آن رنگ خونین آسمان گیر افتاده بودند و نمی‌توانستند از آن فرار کنند. موقع غروب خورشید هر دل گرفته‌ای به آن نگاه می‌کند؛ هر دل گرفته‌ای دوست دارد فقط بخشی از آن باشد. برای عاشقان دلگیر، غروب جمعه بهترین زمان برای خیره شدن به افقی است که آفتاب از آن به سمت دوردست‌ها پرواز می‌کند و می‌رود. هر عاشقی می‌داند که هر پرتوی غروب، کشنده‌تر از یک تیر کلاشینکف است و هر جنگ‌رفته‌ای هنگام غروب انتظار عشقش را می‌کشد!دستگیره را کشید و هنگامیکه در را باز کرد، بدنش کم مانده بود خالی و روی زمین غش کند. لیوانی که در دست راستش تلو تلو می‌خورد را روی لبه میز گذاشت. اما از بد روزگار، لیوان به زمین افتاد و شکست؛ ولی مدت زمان رسیدن آن قطره به زمین بینهایت طول کشید (البته برای رضا کمی بیشتر از بینهایت!). مثل رنگی بود که همه‌جا را پر کرده و بر هر قسمت از خانه نقش و نگاری بر جای گذاشته و کل خانه را به شیشه آغشته کرده بود.رضا با چشمانی درشت‌شده به امین نگاه می‌کرد. امین، برادر زن رضا، در حالی که لباس مشکی پوشیده بود و عکس خواهرش را که نواری سیاه بر گوشه‌اش زده بودند در دست داشت، به رضا نزدیک شد که مبادا کار احمقانه‌ای بکند.رضا هیچ کار احمقانه‌ای نکرد، جز اینکه تمام شیشه‌هایی که از اعتراض به این ناجوانمردی روی زمین پخش شده بودند را با رنگ قرمز خونش تزیین کرد.شیشه‌ها مدام پای سالم رضا را خونین می‌کردند، اما آن‌قدر درد در ناحیه سینه‌اش نهفته بود و آن‌قدر ناباوری در وجودش به او فشار می‌آورد که از احساس خفگی دنبال یک پناهگاه می‌گشت. آرزویش آن لحظه فقط این بود که: «کاش خیلی وقت پیش یکی از دشمنان با کلاش او را کشته بود یا اتفاقی یکی از قدم‌هایش می‌شد آخرین قدم زندگی‌اش». اما زمان این‌قدر کند نمی‌گذشت. زمان عذاب‌آور سخت شده بود. او تمام لحظات را با یاد و خاطره همسرش سپری کرده بود، ولی الآن هیچ چیزی نداشت که بخواهد با آن مرگ نیکا را سپری کند.با دست و پا افتاد میان شیشه‌ها و خرده شیشه‌هایی که الآن دیگر قرمز شده بودند. اشک از چشمانش جاری می‌شد. امین کنارش زانو زد و به رضا نگاه کرد. آن دست مصنوعی، آن پای مصنوعی، و الآن هم آن قلب مصنوعی! امین جنگ نرفته بود، ولی طبق چیزهایی که از پدر مرحومش دیده بود، می‌دانست که جنگ همه‌چیز را تغییر می‌دهد. به رضا هشدار داده بود.کاش می‌شد به قلم رضا داستان خودش را خواند، کاش... حیف که مدت‌هاست از جنگ دست راستش را از دست داده، ولی آن زمستان سرد و سخت هیچ‌وقت در قلبش به اتمام نرسیده...پایان.</description>
                <category>بنیامین خان زاده</category>
                <author>بنیامین خان زاده</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 01:03:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>