<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پانته‌آ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30431477</link>
        <description>🦋چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1139669/avatar/CglEvF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پانته‌آ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30431477</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از کجا به کجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-jc6ekhb5wa0m</link>
                <description>گاهی خسته می‌شوم. می‌خواهم درازکش به سقف خیره بمانم، هیچ باشم؛ اما در می‌زنند. همیشه حرف دارند. آنها کارخانه تولیدکنندهٔ مشغله‌های مختلف هستند.تق‌تق‌تق، «می‌تونی امروز غذا درست کنی؟ میشه منو تا کلاسم برسونی؟ می‌تونی موبایلمو درست کنی؟ می‌تونی...»باید زندگی کنم. این حقیقی‌ترین اجبار است، چراکه بودن در این جهان را انتخاب نکرده‌ایم. اما اگر گزینشش با خودمان باشد چه؟از طرفی، آیا جنسیت و ملیتمان پیرو خواست خودمان است؟از دیدگاه جبرگرایان، پاسخ به این پرسش، بصورت واضحی «نه» است. بر این باوراند که جهان هستی، زنجیره‌ای از علت و معلول‌ها است و تولد هرکس صرفا نتیجهٔ یکی از همین زنجیره‌ٔ بی‌پایان است.ما، همچون عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی، بی‌ هیچ اختیاری پا به این دنیا می‌گذاریم و اگر خودکشی را فاکتور بگیریم، در غیرارادی‌ترین حالت‌ نیز از دنیا می‌رویم.در این میان، در امواج پرخروش و ممتد زندگی، دست و پا می‌زنیم. دست و پا می‌زنیم بلکه معنایی بیابیم. در پیِ ساحلی، جزیره‌ای، آبادی‌ای هستیم که آن را مقصد بنامیم؛ جایی که احتمالا همه چیز بر وفق مراد و کامل است.درمقابل، اختیار گرایان فریاد می‌زنند که ما انتخاب‌کننده بودیم. ممکن است در این جهان خاطره‌ای از انتخاب ازلی‌مان نداشته باشیم، اما این به معنای عدم انتخاب نیست.اختیار گرایان به هر عاملی که اختیارات انسان را عریان می‌کند، چنگ می‌زنند.از دیدگاه اگزیستانسیالیسم، ما محکوم به آزادی هستیم. ممکن است انتخابی در تولد خود نداشته باشیم، اما قطعا با قدم گذاشتن در این خاک، مسئول تمام انتخاب‌هایمان هستیم. آنها از اختیار بی‌نهایت می‌گویند؛ وضعیتی که موجب اضطراب بشر می‌شود و اتفاقا اروین یالوم، آزادی را یکی از ارکان ترس‌های وجودی انسان می‌داند.در پایان، پاسخی قطعی وجود ندارد. همانگونه که برای سایر پرسش‌های وجودی به جوابی یگانه نمی‌رسیم.بقول آلبر کامو: «آگاهم می‌سازید که این جهان معتبر و رنگارنگ در اتم خلاصه می‌شود و خود اتم در الکترون.همهٔ این‌ها خوب است و انتظار دارم که ادامه بدهید. اما شما با من از یک نظام سیاره‌ایِ نامرئی سخن می‌گویید که در آن الکترون‌ها به دور هسته می‌چرخند.این جهان را به یاری یک تصویر ذهنی برایم توصیف می‌کنید آن وقت می‌فهمم که شما به تعبیرهای شاعرانه روی آورده‌اید و من هرگز این جهان را نخواهم شناخت.»«اینکه زمین یا خورشید کدام به گرد دیگری می‌گردد امری یکسان است. برای آنکه حق مطلب را ادا کنم لابد بگویم مسئله‌ای بیهوده است.»از نظر کامو، مباحثی همچون چگونگی عملکرد جهان، در مقایسه با چرایی و چگونگی وجود ما، رنگ می‌بازند.ما، در این تاریکنای هستی، با پرسشی رها شده‌ایم؛ سوالی که همچون موریانه به جانمان می‌افتد و درعین حال مسئله‌ای نیست که مانع غذا خوردنمان شود.آیا این انتخاب احتمالی چیزی جز هذیانی تلخ و گزنده است؟ آیا چیزی جز فریادی خاموش در دل شب است که پژواکش تنها در وجودمان می‌پیچد؟شاید در پس این پرسش، تازیانه و یا رستگاری‌ای شگرف نهفته باشد.مسئله‌ای که هیچ‌گاه از آن آگاه نخواهیم شد.چه سود که ما همچون زندانی‌های آزادی، در امواج زندگی دست و پا می‌زنیم و حتی گاهی دلیلش را فراموش می‌کنیم و کل معنایمان می‌شود خوب شنا کردن، مثل دیگران بودن و در چارچوب زیستن.اما چه باک؟مگر نه این است که ما محکوم به رنج هستیم؟ مگر نه این است که ما محکوم به زیستن هستیم؟مقصود همان بیت حافظ است که می‌گوید:«آسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعهٔ کار به نام من دیوانه زدند»و یا همانجا که شاملو می‌گوید:« انسان؛ دشواری وظیفه است.»ما همچنان می‌چرخیم. شنا می‌کنیم. در پیِ ساحل و یا قایقِ کمکی هستیم؛ دستی نجات دهنده که یالوم آن را نجات‌دهندهٔ‌غایی می‌نامد. ناجی‌ای که احتمالا هرگز نمی‌رسد و این بزرگترین انتظار و مصیبت آدمی است؛ یافتن معنا و حامی، در جهانی پرهرج‌ و‌ مرج.پانته‌آ روزبه</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 12:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا وسواس مُسری است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%8F%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zppgwc8wekse</link>
                <description>🦋سرش را در گوشم فرو می‌کند و می‌گوید: «من وسواس نیستم، اما با یکی از آنها زندگی کرده‌ام.می‌دانم از چه حرف می‌زنند. نگرانی‌هایشان را زندگی کرده‌ام. دودلی و شک بی‌پایانشان را تجربه کرده‌ام. اضطراب را چشیده‌ام.هر بار که آیین‌های اجباری را به عمل می‌آورد، با او عذاب کشیده‌ام.»صدایش کمی بلندتر شد، جای دستش را از روی شانه‌‌ام تغییر داد و با چشمانی اشک‌آلود زمزمه کرد: «من وسواس نیستم، اما وقتی گمان می‌کرد با چیدنِ جعبه‌های دستمال کاغذی در ردیفی متقارن می‌تواند جلوی مرگ خواهرش را بگیرد، بی‌هوا نگران جان یک انسان می‌شدم. معتقد بود قدرت همه توانی دارد، می‌تواند جلوی آسیب یا مردن کسی را بگیرد.تمام این‌ها را طی این پنج‌سال فهمیده‌ام.خنده دار است؛ نه؟»به قدری نزدیک شده بود که انگار راهکار مشکلش را پشت گوش‌هایم نوشته بودند. نفسی عمیق کشید. هوایی جمع کرد تا بتواند از باقیِ نگرانی‌هایش بگوید:«چندی پیش، برای من هم نامتعارف بود. گاهی به او می‌خندیدم. سر به سرش می‌گذاشتم و به زندگیِ آدمیانهٔ خودم می‌پرداختم؛ اما امروز گمان می‌کنم این اختلال مُسری است. بی‌آنکه بخواهم مغزم مثل او کار می‌کند. سه بار دست‌هایم را می‌شویم تا اضطرابم کم شود، اما از طرفی با انجام این کار، اضطراب می‌گیرم‌. چرخه‌ای که هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسد.، اما شاید مردنم بتواند نقطه‌ای برای پایان این لوپ معیوب باشد.»با گفتن این جمله، وقتی حرف‌هایش تمام شد، روبه رویم نشست. اشک‌هایش را پاک کرد و برای بار چندم گفت: «من وسواس نبودم، وسواس شدم.»پ. ن:به طور کلی، وسواس خود به خود مُسری نیست، اما رفتاری که فرد وسواسی از خود بروز می‌دهد می‌تواند بر اطرافیانش تاثیر بگذارد. افراد نزدیک ممکن است به دلیل مشاهدهٔ اضطراب، رفتارها و آیین‌های اجباری فرد وسواسی تحت فشار قرار بگیرند یا به تدریج به عادت‌های مشابه گرایش پیدا کنند.﻿پانته‌آ روزبهآیدی چنل تلگرام: pnta_rh@آیدی </description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 00:07:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکهٔ آخر پیتزا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%AA%DA%A9%D9%87%D9%94-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7-lrlcmaz7oowo</link>
                <description>🦋دوستی دارم که زندگی را طبق اصول خاصی می‌گذراند، روزهایش شبیه ادویه‌های غذایی است که هیچ‌گاه نتوانستم تشخیصشان دهم. او از تمام شدن می‌ترسد.باور نداشت لباس پنج سال پیشش، قرار نیست مثل روز اول باشد. هرروز پود پودهای لباس زمستانیش را می‌کند. پشم‌های لباسی که حالا شلوار مشکیش را خاکستری کرده بود را با چشمانی ریزبین تمیز می‌کرد.شاکی بود، از اینکه «چرا لباسم اینجوری شده.». همیشه از همین لفظ استفاده می‌کرد. انگار که گذر زمان و کهنگی در ذهنش جای نداشتند.مراقب بود. همیشه کابینت‌ها را بررسی می‌کرد. جاادویه‌ای‌ها را پیش از خالی شدن پر می‌کرد. به محض آنکه مقدار چوب‌ دارچینش نصف می‌شد، آن را در لیست خریدش می‌نوشت.دیده‌هایم تمام نشدنی‌اند.مثلا آخر نان پیتزایش را نمی‌خورد، یا همیشه بیخیال قلپ آخر آب لیوان می‌شد.معتقد بود خوشمزه نیست.میزی تمیز گوشهٔ اتاقش داشت که محل سکونت خوراکی‌های نصفه‌اش بود.بیسکوییت و کشک بیات داشت. آدامس‌هایی که شاید از نظر سفتی، با سنگ رقابت می‌کردند.اما مسئله این است که سلسله قوانینش، به دوستی و روابط هم قابل تعمیم است.کم پیش می‌آمد با کسی قطع ارتباط کند. همیشه تعدادی از دوستانش، حالش را می‌پرسیدند، حتی کسانی که چندان دلِ خوشی ازشان نداشت.گاهی فکر می‌کنم، ذهنم درگیر این می‌شود که آیا من هم یکی از همان دوستانش هستم؟سخت غم‌انگیز است، دوست کسی باشی که دوست تو نیست.او نصفه نیمه‌ای است. نمی‌دانم، شاید زندگی را هم کامل نمی‌‌چشد.گاهی به بار سنگین روی دوشش فکر می‌کنم. به آن همه کتاب‌های نصفهٔ توی طاقچه‌.آیا قصد دارد روزی تمام این ته‌مانده‌ها را زندگی کند؟پانته‌آ روزبهآیدی چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 20:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهای بر باد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-chfo3so53k5h</link>
                <description>کتاب‌هایم را که با ترتیب خاصی کنار هم لمیده‌اند، از طبقات کتابخانه بیرون می‌کشم. آنها را تمیز می‌کنم و صفحاتشان را ورق می‌زنم.بعضی جملاتِ خط کشی شده، مرا به دغدغه‌های دوران مختلف زندگی‌ام می‌برند. با لبخندی کوتاه، انگشتانم را روی کلمات می‌کشم، اینگونه احساس می‌کنم ارتباطی بین ما وجود دارد.در این اثنا، برگه‌ای از لای کتاب، روی پایم می‌افتد؛ داستانی قدیمی اما تکان دهنده. خودم را در ۷۰ سالگی، پشت میز همیشگی‌ام، متصور شده‌ بودم؛ اما این بار در حال وداع با موجوداتی خیالی. کمی بعد، متوجه کلمات روی پیشانیشان شدم.آنها آرزوهای من بودند که حالا دست و پا داشتند. اما چرا درحال وداع هستیم؟ چرا با این نظم عجیب آمادهٔ رفتن می‌شوند؟تمام آرزو و استعدادهای مغمومم، دست در دست هم، زندگی‌ام را ترک می‌کنند و من بهت زده به آنها خیره شده‌ام.« عه اینو ببین، آرزوی ویولن زدنمه، اما همیشه پشت گوش انداختم.اینم استعداد خوش‌نویسی‌ام هست که همهٔ معلم‌هام می‌گفتن یه کاری براش انجام بدم، ولی می‌گفتم وقتشو ندارم.خدای من، چقدر قیافه‌اش عجیبه. واقعا همیشه دوست داشتم بسکتبالیست شم.اما اون داره می‌ره.کسی بهم نگفت که بازیگر خوبی می‌شم، اما من می‌دونستم که می‌تونم. پس چرا خودم کاری براش نکردم؟آره، می‌تونستم، اما فقط توی ذهنم باهاشون زندگی کردم»..________________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 20:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدگاه آلپورت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AA-ereeeln5rrsz</link>
                <description>در دوران کودکی، کوچک تر از آن بودم که بچه‌ باحال های فامیل مرا در جمع خود و بازی‌هایشان راه دهند. همیشه در نقشِ ملال‌آور نخودی بودم، تا جایی که بالاخره تصمیم گرفتم سراغشان نروم و مثل آنها مشغول کاری جدی شوم.پس از مدتی، آن سلسله فعالیت‌ها تبدیل به راه گریزم شدند، به حدی که مرا از احساس بی‌اهمیت بودن نجات می‌دادند.بعد از آن سال‌ها، هنوز سعی می‌کنم برای خودم کار بتراشم، با این تفاوت که از انجامشان لذت می‌برم. اختیار آن را دارم که هر لحظه بیخیالشان شوم، اما چراییِ من دگرگون شده است.در همین حالات، متوجه تاثیر دیدگاه آلپورت بر تحلیل‌هایم شدم.او شخصیت انسان را ناپیوسته می‌داند. معتقد است که نه تنها رشد هرکس از دیگری متمایز است، بلکه هر بزرگسالی، زندگی‌ِ مجزایی از کودکی خود دارد.برای درک بهتر، از رشد درخت‌‌ها می‌گوید. با دنبال کردن مبدا آنها، به دانه می‌رسیم و زمانی که به تکامل برسند، آن دانه به اندازه گذشته تاثیر گذار نیست و مثل قبل وظیفهٔ غذا رسانی ندارد.این درخت بالغ، خودمختار شده‌ است.درست است، کودکی نقشی حیاتی ایفا می‌کند، اما از جایی به بعد، ارتباطش با بزرگسالی بی‌معنا می شود، زیرا فرد زندگیِ مستقل از والدین را شروع می‌کند. جایی که خودش تصمیم می گیرد چه کار کند و چه چیزی را ادامه دهد.بطور مثال، شاید تصمیم بگیرد بیخیال کلاس موسیقی‌ای شود که تحت فشار پدرش در آن شرکت می‌کرد. درنهایت به این نتیجه رسیدم که انگیزه‌های بزرگسالی را نمی‌توان با مشاهدهٔ کودکی فرد شناخت. همینقدر غیرقابل پیش‌بینی.________________________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 21:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-fo3uzdzbqokc</link>
                <description>هرروز عصر، روی نیمکتی در پارک لم می‌داد و فقط آنهایی را انتخاب می‌کرد که مشرف به پیاده‌رو بودند.ساعت‌ها محو کتاب و آدم‌های رو‌به‌رویش می‌شد.حین پیاده‌روی او را می‌دیدم. گاهی لبخندزنان، خطوط کتابش را دنبال می‌کرد و برخی اوقات، با اشتیاقی اندیشمندانه، به آدم‌ها خیره می‌شد.دفعات زیادی هم‌کلام شدیم، اما اشتیاقی در او نبود. فقط گاهی‌، از کتاب‌هایی که به تازگی تمام کرده بودیم حرف می‌زدیم.این اواخر، احساس کردم با چشمان خیس به خانه می‌رود. مثل قبل متمرکز نبود و به ندرت کتاب‌هایش را تمام می‌کرد. این روز‌ها با چشمانی تنگ‌حوصله، از دور دستی برایم تکان می‌داد و تنها، به تماشای رهگذرانِ پیاده‌رو می‌نشست.دیروز، روی همان نیمکتِ همیشگی صحبت کردیم. اما این بار درباره کتاب‌ها نبود.  از پشت عینک مدورش که به او چهره‌ای ژرف‌اندیش می‌داد، با همان پیراهن و شلوار سیاهش که او را بالغ‌تر نشان می‌دادند، به من خیره شد. در نهایت با بی‌احتیاطی، اعتمادش شکل‌گرفت و گفت: « من فقط اینجوری می‌تونستم انتظار بکشم. از روزی که قرار بود پیداش بشه ۷۹۱ روز می‌گذره. قضیه دوست‌داشتن و این حرف‌ها نیست. من فقط دلتنگ دوست داشته شدن از سمت او هستم. منو خیلی متفاوت‌تر از اطرافیانم می‌دیددر نهایت با بی‌احتیاطی، اعتمادش شکل‌گرفت و گفت: « من فقط اینجوری می‌تونستم انتظار بکشم. از روزی که قرار بود پیداش بشه ۷۹۱ روز می‌گذره. قضیه دوست‌داشتن و این حرف‌ها نیست. من فقط دلتنگ دوست داشته شدن از سمت او هستم. منو خیلی متفاوت‌تر از اطرافیانم می‌دید. خدایا، دارم چی می‌گم؟راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم انقدر برام مهم باشه، ولی انسان چه فکر‌ها که نمی‌کنه. می‌دونم، انتظار سخته، اما منتظرِ یه احتمال بودن سخت‌تره.مادامی که اینجا لم می‌دادم، آره، تموم اون روزها رو احتیاج داشتم. باید همشون رو پشت سر می‌ذاشتم تا الان احساس کنم دیگه کافیه. بخاطر همین هم بعد از چند روز اینجام. فقط اومدم ازت خدافظی کنم و بپرسم اگر جای من بودی بیشتر زندگی نمی‌کردی»؟_________________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 19:47:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق‌های زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-bwyubweq86oe</link>
                <description>به این فکر می‌کند که چگونه دربارهٔ افکارش با او صحبت کند.« اون پروانه‌ها رو می‌بینی؟ گل‌های نیلوفرِ توی مرداب رو چی؟ هرکدوم از اینا منو به یکی از خاطره‌هام می‌برن، به روزهایی که مطمئن بودم قراره دلم براشون تنگ بشه.ولی واقعا کاربرد حافظه چیه؟ یادآور لحظات و آدم‌هایی که نیستن؟ به لطفش، آرامشِ جنینی رو هم فراموش نکردیم.نمیشه ازش استفاده نکنم؟ حافظه‌ام رو می‌گم».موهای قهوه‌ای رنگش را پشت گوشش هل می‌دهد و زمزمه‌وار می‌گوید: « نه نه، قرار نیست انقدر از خودم بگم».نفس عمیقی می‌کشد و دامنِ یاسی‌اش را مرتب می‌کند. برق تیزهوشی در چشمانش می‌درخشد، با کمی مکث سرش را به طرف قایق او می‌چرخاند و می‌گوید:«تو، توی قایق خودتی. من چطوری توقع داشتم اینجا، توی قایقِ من جا بشی.راستش رو بخوای توی خیالم، قانونِ زندگی رو فراموش کرده بودم. نمیشه مثل دورانِ مدرسه روشون پا بذاریم؟آخه نمی‌خوام تا همیشه توی قایقِ تک نفره‌ام بمونم.قصد دارم اینجا رو با یکی شریک شم؛ ولی هربار، هرچقدر به یکی نزدیک شدم، بازم بینمون به اندازهٔ یه تخته چوب، فاصله افتاده.تو نمی‌تونی این چوبِ مزاحم رو بشکنی؟نه؟اما تو همیشه غیرممکن‌های منو ممکن می‌کردی.دوستای زیادی داشتم. رفقایی زیاد و شایسته.چندتاشون تا یه مسیری با من پارو زدن، و به سمت مقصدِ مشترکمون حرکت کردیم، البته بعضی وقتا هم با چند نفری به مشکل خوردم و پاروهامون بدجوری توی هم گیر کردن، و آخرش هم مسیرمون از هم جدا شد.توی این دریاچه، کسی اجازه نداره سوار قایقِ کسی بشه؛ بجز بچه‌هایی که توی رحم ماماناشون غلت‌ می‌خورن.هممون، ۹ ماه توی قایقِ یه نفر دیگه بودن رو تجربه کردیم؛ و تمامِ روزای بعد از اون، سعی کردیم تا این قانونِ نانوشته رو بشکنیم و سوار قایقِ هم بشیم؛ کاری که توی روزگارِ ما، شدنی نیست. خودت هم خوب می‌دونی.بعد از کلی تلاشِ ناموفق، وقتی وارد یه عالمه رابطه‌ شدیم، تازه می‌فهمیم که هرچقدر به (قایقِ) کسی نزدیک شیم، بازم تنهاییم.چرا؟ چون محکوم به قایق‌سواریِ تک‌نفره‌ایم.حداقل امیدوارم توی دریاچه‌های دیگه، آدم‌ها بتونن این لذتِ یکی بودن رو بیشتر از ۹ ماه تجربه کنن و مثل ما، محکوم به پذیرشِ قانون‌های ناسازگار با طبیعتشون نباشن».پس از مکثی کوتاه می‌گوید: «این کل چیزایی بود که این مدت ذهنم رو درگیر کرده بودن.ولی تو نگفتی نظرت چیه؟ راه‌ حلی نداری»؟___________________@pnta_rh :چنل تلگرام من</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 16:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AA%D9%88-xykpq7rvuzem</link>
                <description>می‌خواهم کتابت باشم تا در جیبت جا شوم.می‌خواهم کتابت باشم تا با چشمانت مرا بخوانی.می‌خواهم کتابت باشم تا گنجینهٔ کلمات جدیدت شوم.می‌خواهم کتابت باشم، اما مرا امانت ندهی.می‌خواهم کتابت باشم تا مرا با خودت ببری.می‌خواهم کتابت باشم، اما کتاب موردعلاقه‌ات.می‌خواهم کتابت باشم تا روی صورتت به خواب بروم.می‌خواهم کتابت باشم تا مراقبم باشی.#آنافورا________________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 23:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غولِ ناپیدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%BA%D9%88%D9%84%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-wlmvbkeoynmb</link>
                <description>ملال.وضعیتی که این‌ روزها، گلویمان را رها نمی‌کند. حالتی غیرقابل توصیف، اما ملموس.گاهی آن را با خواهر دوقلویش، غم، اشتباه می‌گیریم، اما او هویتی جدا دارد. به زندگیِ هرکس می‌نگریم، نقاطی آغشته به ملال دیده می‌شود.آری، او همیشه در زندگیمان حاضر است. اما بهتر نیست با او به صلح برسیم؟باید در ابتدا، موقعیت‌هایی را بیابیم که بیش از سایر مواقع، ملول شده‌ایم.مثلا زمانی که از بلاتکلیفی و انتظارِ رسیدنِ اتوبوس، خسته شده‌ایم؛ یا اوقاتی که همه چیز آزار دهنده بنظر می‌رسد و معنایی نداریم. اما من می‌خواهم از ملالِ وجودی بگویم. وضعیتی که ما را به پوچی می‌رساند و از دلِ لحظات تکراری برمی‌خیزد.معنای ما در ستیزهایمان با ملال پیدا می‌شود. شاید اگر ملال، این حال مشمئزکننده نبود، بسیاری از آثار هنری هم خلق نمی‌شدند.می‌خواهیم قدمی جدید برداریم، اما ذوقی در ما نیست. دائم از کارها می‌گریزیم.اما تا کی؟بهتر نیست کاری برایش انجام دهیم؟اگر راه حل در گریختن نباشد چه؟باید روشی دیگر را بیازماییم. کاری که چندان هم از نظر دور نیست.ما تنها می‌توانیم با موجوداتی واقعی بجنگیم، با مشکلاتی که قابل لمس هستند. پس بهتر نیست به‌عنوان اولین قدم، شجاعتمان را جمع کنیم و رو‌به‌روی او بایستیم؟زمان آن رسیده که سرتاپایش را با عینکی سنیجده‌بین برانداز کنیم.شاید راه حل در آشنایی با او باشد‌؛ چراکه نیمی از مشکلات، با شناخت تحت کنترلمان قرار می‌گیرند.____________________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 16:19:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتشفشانِ حرف‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7-dr0pndivfbft</link>
                <description>فکر می‌کردیم بی‌محلی‌هایمان، اشک‌ها و اخم‌هایمان می‌توانند حرف باشند. همیشه منتظر بودیم کسی آنهارا از چشمانمان بخواند. اما اشتباه می‌کردیم. آنها فقط زبانی رمزی بین مغز و دهانمان بودند.این اواخر همچون پیاز، لایه‌به‌لایه روی هم انباشته شدند و ما بیشتر از گذشته، از گفتنشان طفره می‌رفتیم، قرار بود بدجوری اشکمان را درآورند. هربار که می‌خواستیم آنها را در زبانمان بچرخانیم، با بغض یا خشممان، به ته گلویمان لیز می‌خوردند.درنهایت، بعد از اتفاقی کوچک، در جایی که اصلا فکرش را نمی‌کردیم، همچون آتشفشانی غول‌آسا فوران کردند. هر تکه‌ از آتشش زبان یکی از غم‌هایمان شد و تمامشان به طرف یک نفر پراکنده شدند. کسی که شاید حقش هم نبود، اما دیگر دست ما نبود، آن فریاد‌ها از گلوی ما خارج نمی‌شدند، کنترلشان دست خودشان بود.دیگر فایده‌ای نداشت، تمامش را سر کسی خالی کردیم که بی‌تقصیر بود.ما همیشه می‌ترسیدیم، از بعدش، از تمام بعدهای نیامده وحشت داشتیم و با نگفتنشان، از خودمان دفاع می‌کردیم.آن هم چه دفاعی.___________________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 15:23:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوارِ توقعات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9%D8%A7%D8%AA-rqozp57s77ly</link>
                <description>نگاهی به اطراف می‌اندازم. به دیوار مدور و بی پنجره‌ای که در منظم‌ترین حالت ممکن، آجر به آجر ساخته‌ام خیره می‌شوم.چند روزی است تنفس‌هایم سطحی شده‌اند. هوا خیلی غلیظ است و اینجا، با قوی‌ترین لامپ‌ها هم روشن نمی‌شود. قرار نبود دیوارهایی به این بلندی بسازم، قصد نداشتم تنها شوم. فقط می‌خواستم با مرزی کم ارتفاع، از آدم‌هایی که درکم نمی‌کردند فاصله بگیرم. این آجرهای قهوه‌ای، تک‌تک آنها، ایده‌آل‌ها و توقعاتی هستند که از دیگران داشتم، حالا تمامشان، مرا از آدم‌ها دور کرده‌اند. گویی هیچ‌گاه نمی‌شناختمشان.خوشحال میشم نظرتون رو بدونم :)______________________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 18:26:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم‌ همینطور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-mt8o3x9qeogv</link>
                <description>مدتی کوتاه، شاهد بخشی از زندگیِ دوستی بودم که دورانی سخت را می‌گذراند. ناخن هایش تقریبا تمام شده بودند، چند هفته یکبار در کلاس‌ها حاضر می‌شد و انگار دیگر بین ما نبود. در اثنای هفته‌های طولانی، از همه چیز فاصله گرفته بود.در یکی از همین روز‌ها، هنگامی که روبه‌روی پنجرهٔ مشرف به درخت‌های بهار‌نارنجِ حیاطمان نشسته بودیم، از دوستان جدیدش گفت، کسانی‌ که با وجود تفاوت سنیِ قابل توجه، دغدغه‌هایی مشابه دارند. دربارهٔ تمام گفت‌و‌گوهایشان صحبت کردیم. کمی خندیدیم و گاهی اشک در چشمانمان حلقه زد، اما تحول او، واضح بود. نه اینکه بگویم از بند افکارش رها شده بود، نه. احساس می‌کنم با آگاهی از مشکلات دیگران، خیالش راحت شده بود. دیدن دست و پا زدن بقیهٔ آدم‌ها، او را دگرگون کرده بود و بار دیگر، متوجه شده بود تنها نیست.انگار که در تمام این مدت، تنها چیزی که احتیاج داشت، یک «منم همینطور» بود. حالا دیگر می‌توانست در کمال آرامش نگران باشد.کامو، در بخشی از کتاب طاعون، در وصف یکی از شخصیت‌ها می‌گوید: « یگانه چیزی که نمی‌خواهد جدا ماندن از دیگران است. ترجیح می‌دهد که همراه دیگران محاصره شود، اما تنهایی زندانی نشود».____________________چنل تلگرام من: pnta_rh@_</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 11:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چسبِ زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%DA%86%D8%B3%D8%A8%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-onbjb4h4fsie</link>
                <description>تنها زمان مرا درک می‌کند، هیچ‌گاه دستانم را رها نکرد، مواقعی که شاد بودم، با من می‌دوید و می‌پرید، و گاهی حتی از فرط خوشحالی، از من سبقت می‌گرفت و سریع تر می‌گذشت.روز‌هایی که نمی‌توانستم از تخت بیرون بیایم، با من همانجا می‌ماند.وقتی مغزم را خاموش می‌کردم و فقط می‌خوابیدم تا بتوانم یک‌روز را سپری کنم، او هم مثل من زندگی نمی‌کرد و نمی‌گذشت.در این دوران، ساکن می‌شد، با غم هایم دست به یکی می‌کرد. این را هنگامی فهمیدم که بعد از یک خوابِ طولانی، به ساعت نگاه کردم و دیدم نیم ساعت گذشته است.چشمانم را چرخاندم، پایین تخت، او را دیدم که چمباتمه زده بود.به من چسبیده بود، مثل آدامس های کف کفشم. مثل بچه ای که راه رفتن بلد نبود.حالم از دوست داشتنش بهم خورد.فراموش کرده بود کار هایی دارد. نمی‌دانست که تمام آدم ها منتظر او نشسته اند تا قدمی بردارد، حرکتی کند تا روز جایش را به شب دهد.او از حدش گذشته بود. همدلی بلد نبود._______________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 12:38:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعماق مهم زندگیمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-cbvzm1berbbr</link>
                <description>«زندگی عمیق، زندگی خوبی است».هنگام مرور کتاب کار عمیق، بار ها به این جمله برخوردم.عمیق زیستن، نه‌تنها در موفقیت شغلی، بلکه در سایر ابعاد زندگیمان نیز تاثیرگذار خواهد بود.چراکه تو با عینک ژرف‌اندیشی، ابعاد گوناگونی از حیات را تجربه می‌کنی. احساساتت را به شیوه‌ای دیگر می‌بینی، حتی غم را. پس از این او را هم بیشتر در دهانت نگه می‌داری و مزه مزه‌ می‌کنی، تا جایی که کمی با تلخی‌اش آشنا می‌شوی. البته فقط کمی، چون همیشه این ملاقات کوتاه خواهد بود. اما همین مقدار کافی است تا بتوانی با او بهتر کنار بیایی. تویی که هربار حضورش را حس می‌کردی، دچار فروپاشی روانی می‌شدی.سعی دارم به سطح تحملت اشاره کنم.با تجریهٔ عمیقِ احساساتت، می‌توانی بهتر درکشان کنی. و در این نقطه، با حضور آن موجودِ بدقلق بهتر کنار می‌آیی؛ تا جایی که گاهی تلخی‌اش را با قهوهٔ صبحانه‌ات مقایسه می‌کنی. این رفاقتِ کم نظیر، شیرینیِ شادی هایت را دلچسب‌تر می‌کند. مثل شکلات بعد از قهوه‌ که بیشتر از همیشه حضورش احساس می‌شود.پس از این، احساسی همچون یکی بودن با زندگی را تجربه خواهی‌کرد. جزئی از آن می‌شوی و این کافی است تا حالت کمی بهتر شود.___________________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 11:47:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌هایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-hpmnkiufojw1</link>
                <description>دفتر زرد رنگش را باز می‌کند، قصد دارد آخرین بخش از داستان امروز را بنویسد که موضوعی، فکرش را مشغول می‌کند.با خودش می‌گوید: «گاهی احساس میکنم این شادی ها و دلخوشی ها، تنها بخشی جزئی از لذتِ اصلی‌ای هستند که می‌توانم تجربه کنم. انگار که این ها کافی نیستند».«دلتنگیم ما همیشه، دلتنگ دنیایی دیگر و بهتر». (ویتا سَکویل-وست، باغ)چه کسی می‌داند؛ شاید احساسات دیگری هم باشند که از وجود آن ها بی خبر هستیم.شاید این دنیایی که از آن حرف می‌زنم، جایی باشد که شب ها هنگام خواب، در آن قدم می‌گذاریم. دنیای هیچ، احساسی همچون نبودنِ مطلق، جایی که حتی نمی‌دانی نیستی. همانی که ساعت‌ ها غرقش می‌شویم و با صدای مشمئزکنندهٔ هشدارِ ساعت، از آن خارج می‌شویم.شاید آن، دنیای واقعیه ما باشد که پس از مدتی زیستن در آن، به اجبار وارد دنیایی می‌شویم که آن را حقیقی می‌پنداریم.شاید اکنون که این نوشته را می‌خوانید، در یکی از رویا های زندگیِ اصلیتان، که ما آن را خواب می‌نامیم، باشید.انگار که هر شب، قبل از خواب، مسواک می‌زنیم و صورتمان را می‌شویم تا وارد دنیای حقیقی، بی دغدغه و سراسر لذتمان شویم.کسی چه می‌داند؟ شاید باشد.پس از کمی نوشتن، چشمانش را می‌مالد، با خودش فکر می‌کند که شاید خدای دنیای خواب، مرا احضار کرده است.دیگر وقت رفتن است و من ترجیح می‌دهم، خودم به استقبال آن بروم تا اینکه ناآگاه، روی دفترم، مرا به آن دنیای عجیب بکشاند._______________________چنل تلگرام من: pnta_rh@p</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 11:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزارتو</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88-rbime3cquhku</link>
                <description>در شهر من همه به شیوه‌ای یکسان می‌میرند، چون همه مثل هم زندگی می‌کنند.آرزو هایشان مشابه است و مسیر رسیدن هر یک از آنها، تکراری.ارزش ها بیرونی تر‌ اند و محبوبیتشان هم بیشتر. دیگر فرقی نمی‌کند آنها در چه سنی باشند، تک تکشان، چشم و گوش بسته، پیرو جمعیت هم سن و سالان خود شده اند.در شهر من، آدم ها غذا می‌خورد، استراحت می‌کنند و حتی می‌خوابند که بتوانند کار کنند.آنها گم شده اند. زمان زیادی است که در پیچ و تاب های این هزارتو نفس زنان می‌دوند. نمی‌دانند چرا، اما می‌دوند چون همه این کار را می‌کنند. صبح ها، راس ساعت مشخصی همچون ربات، با اکراه سر شغلی می‌روند که با رویایشان، فرسنگ ها فاصله دارد، اما شغلی عامه پسند است. با این شیوه، به تمام بن‌بست های هزارتو سرک‌ می‌کشند.آنها فراموش کرده‌اند چگونه زندگی کنند، تنها در میان دیوار های بلند این هزارتوی نامتناهی، به دنبال هم می‌دوند.فراموش کرده‌اند که کار می‌کنند تا بهتر زندگی کنند، وارد رابطه‌ای می‌شوند که بهتر زندگی کنند.آنها دیگر برای بهتر زندگی کردن تلاش نمی‌کنند، بلکه برای تلاش هایشان زندگی می‌کنند.__________________چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 11:04:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریزان از تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-z3lnfkhh9ozm</link>
                <description>یک هفته از تابستان رویایی اش می‌گذشت که با حقیقتی بی‌پرده رو به رو شد.تقریبا برای همه، بهترین روز های سال، روز های تعطیل هستند، زمان هایی که همه فارغ از هر مسئولیتی، صرفا از بودنْ لذت می‌برند. هریک به روش خود.اما انگار برای او متفاوت بود. برخی دوستانش، برنامه های تفریحی مفصلی چیده بودند و گروهی از آنها بخور و بخواب را ترجیح داده بودند. اما او چه برنامه ای داشت؟از دوران کودکی، در تعطیلات احساس می‌کرد بدبخت ترین موجود زنده است. چون در زندگی اش، قانونی نانوشته داشت. اینکه باید همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشد، کاری که پس از گذر از ذره بینش، مفید به حساب بیاید.از قفسهٔ آهنیِ کنج اتاق، که از برادرش به او رسیده بود، دفتر خاطراتش را بر‌می‌دارد. هنوز مثل روز اول برگه های سفید زیادی دارد.پس از نیم ساعت، هنوز مداد کوتاهش، چیزی روی برگه ننوشته است. از خودش می‌پرسد: «از کدام خاطره ام بنویسم؟ بجز خاطره های بازی های زنگ ورزش، چیزی به ذهنم نمی‌آید».با ناراحتی، دفترش را کنار می‌گذارد، به تخت کهنه‌اش پناه می‌برد و با خیال‌ِ دنیای آرمانی‌اش، به خواب می‌رود.«حافظهٔ فقرا از حافظهٔ ثروتمندان کم‌مایه‌تر است، در مکان مرجع های کم‌تری دارد چون فقرا محل زندگی خود را کم‌تر ترک می‌کنند، در زمان هم با آن زندگی یکنواخت و تیره مرجع های کم‌تری دارد». (آلبر کامو)____________________🦋چنل تلگرام من:  pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 11:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ و معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wbozxc2d7fyh</link>
                <description>«کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم»امروز کشو کمدم را باز کردم تا از وجود تعدادی شمع اطمینان پیدا کنم، اما هوا به قدری گرم است که از روشن کردنشان منصرف می‌شوم، با این حال، مراقبم که قبل از تمام شدنشان، تعدادی شمع جایگزین کنم، پس به طرف مبل خاکستریٔ کنار پنجره می‌روم تا لیست خرید امروز را بنویسم. فرقی نمی‌کند چه باشد؛ شمع‌، کتاب‌، و یا حتی خوراکی‌هایم؛ همیشه قبل از اینکه ته تویشان را دربیاورم، به خرید می‌روم. احتمالاً، از تمام شدن زندگی هم می‌ترسم و آن را بصورت کاملا زیرپوستی، از دید خودم پنهان کرده ام. ترس از مرگ در من، اینگونه خودش را بروز می‌دهد.قرار است چند یک‌شنبه دیگر را ببینم؟ چرا باید بیخیال مرگ شوم؟ چطور ممکن است حین غذاخوردن، تفریح و یا رانندگی به آن فکر نکنم؟همیشه در گوشه ای از ذهنم نشسته است و گاهی آن را قلقلک می‌دهد و‌ دقیقا پس از اندکی قهقههٔ اجباری، توجهم به زندگی و چشیدن تمام و کمال آن جلب می‌شود، و راستش زمان‌هایی تمام و کمال زندگی می‌کنم، که از مردنم مطمئن می‌شوم. خیلی از اوقات می‌دانم قرار است بمیرم، اما نمی‌دانم واقعا قرار است بمیرم.بقول اتورنک: «خیلی از ما، وام(زندگی) را نمی‌پذیریم تا مجبور به پرداخت بدهی(مرگ) نشویم».___________________________🦋چنل تلگرام من: pnta_rh@</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 23:46:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمن‌زار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%DA%86%D9%85%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D8%B1-gwz9h0kixcbh</link>
                <description>و حالا زمان آن رسیده است که کمی آسوده باشم. چشمانم را می‌بندم و آهسته خود را روی چمن‌زاری رها می‌کنم که گاهی با نفس های باد، به خود می‌لرزد.نفس عمیقی می‌کشم، می‌خواهم بوی چمن‌ها و گل‌های میان آن را، درون شش هایم فرو دهم، کمی از آن را احتیاج دارم، برای روزهایی که دیگر زندگی، بوی زندگی نمی‌دهد، برای روز هایی که همه چیز ملال آور می‌شود. باید کمی از آن را ذخیره کنم.روی پارچه چهارخانه‌ نارنجی ام چرخی می‌زنم و بعد، چشمانم را باز می‌کنم، موهایم را که باد با خود این طرف و آن طرف برده است، کنار می‌زنم و بازی ابرها را شروع می‌کنم، کسی چه می‌داند؟ شاید بتوانم تو را در میان آن پنبه های نرم ببینم، شاید در میان آنها پنهان شده‌ای.راستی گل های نیلاکورینجی* را دیدم که تپه های اطراف را ارغوانی کرده بودند، همان هایی که سال ها منتظرشان بوده ام، همه آنها بجای تو آمده بودند.این تپه ها و این چمن‌زار، مرا به یاد آرزویی انداختند که هیچ گاه به وقوع نپیوست.حالا می‌توانستم آرزویم را زندگی کنم، اما این بار تنها بودم، دیگر ذوقی برایش نداشتم، خیلی دیر شده بود.چشمانم را می‌ببندم، به صدای رودخانه ای گوش‌ می‌دهم که کمی پیش، گیلاس هایم در آن شنا کردند، شاید کمک کند صدای افکارم کم‌ شود.اما کمی بعد، با نشستن پروانه ای روی مچ دستم، توجهم به ساعتم جلب می‌شود و متوجه می‌شوم مدتی طولانی در این وضعیت بوده ام،  یکی از هزاران آهنگ بیکلام مورد علاقه ام را انتخاب می‌کنم و پس از آن، با حالتی مابین غم و شادی، به چمن‌ها خیره می‌شوم.____* نادر ترین گل جهان هست که هر 12 سال یکبار شکوفا می‌شه و دیگه رو به انقراضه :)</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 18:09:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور هایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30431477/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-wpgzjlhwxcso</link>
                <description>همیشه طبق اصول خاصی زندگی می‌کرد.هیچ گاه سعی نمی‌کرد منعطف باشد و جایی برای مذاکره بگذارد.باور هایش همچون الماس، سخت و نشکن شده بوند.هنگامی که بحث های فلسفی به میان می‌آمدند بطور نامحسوسی غیب می‌شد.به تازگی این عادت را پیدا کرده بود. احساس می‌کرد با فرارش، می تواند از عقایدش محافظت کند. در گذشته می‌نشست و با ریشخند و گاهی با اضطراب و خشمی غیر قابل انکار، از عقایدش دفاع می‌کرد.می‌خواست تمام عقایدش را لقمه لقمه و گاهی اوقات همه را یکجا، در مغز اطرافیانش فرو کند.‌ «همه چیز قابل بحث بود، اما با او نه.»در بسیاری از موارد، مخالفت هایش غیرضروری و آزار دهنده می‌شدند، مخصوصا برای خودش.این حجم از انکار، مقاومت و اضطراب او از کجا می‌آمدند؟بقول کامو: «این اعتقاد او بود و اگر در این اعتقادش شک می‌کرد زندگی اش بی‌معنا می‌شد.»</description>
                <category>پانته‌آ</category>
                <author>پانته‌آ</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 12:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>