<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های • زری قصه ها•</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30452217</link>
        <description>&#039;نوشته هایی از تبار یک کودک درگیر بزرگسالی&#039;

.
.
.
.
عکاس و هنرمند و مجری و اندکی دانشجو!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:31:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1448352/avatar/3Ci1X0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>• زری قصه ها•</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30452217</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لطفا من را در غروب دفن کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30452217/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AF%D9%81%D9%86-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-v2tdewpserot</link>
                <description>التماس افتاب برای رفتن، تلخی کام اسمان, دیدار گرگ و میش...یا شایدم غروب!راستش را بخواهید عجیب غروب را دوست دارم. ان لحظه تلخ خداحافظی را .ان لحظه که شکوه پایان یک رویا را نشان میدهد. رویایی که غرق نور بود و به ناچار مجبور بود برود ولی حتی رفتنش هم زیبا بود.این چند سال اخیر زیاد به اسمان خیره میشوم.وسط خیابان، وسط کلاس، وسط حرف زدن با ادمهایی که نمیفهمم چه میگویند،وسط گریه و... افکاری ندارم،دیگر مغزم با خودش حرف نمیزند ولی از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که وقت غروب بدون هیچ حرفی وقتی به آسمان ذل میزنم، اشک چشمهایم را در آغوش میگیرد. از ان هایی که گریه نیست ولی سنگینی پلکهایت را حس میکنی.از انهایی که نمیدانی از چیست... از غصه است یا از اینکه بدون کلامی اسمان حالت را میفهمد یا از ان حس هایی که با غروب همزاد پنداری میکنی.شاید باورتان نشود من ترجیح میدهم سالها در سکوت به آسمان و غروب خیره شوم ولی هیچ کلام با هیچ موجود دوپای بی احساس رد و بدل نکنم...!به راستی که من غروب را زیاد دوست دارم. حس میکنم اگر از عناصر جهان بودم خورشید در حال غروب بودم.همانقدر غمگین،همانقدر باشکوه و همانقدر امیدوار...! ته قصه غروب را که بخوانی اندکی امید موج میزد. ان لحظه که ابی اسمان، تیره میشود و خورشید رو میگیرد و غصه دارد ... ولی همانجا ته دلش قرص است که برمیگردد.. بلاخره برمیگردد!اما من نه... گاهی حس میکنم همان غروب اخرالزمانی هستم که دیگر طلوع نخواهد شد.دیگر روشن نخواهد شد و سالهاست ماه و تاریکی بر او سلطه کرده است. اری زندگی من غروب بدون برگشت بود و من خورشیدی که با نهایت درخشش دیگر امیدی به طلوع ندارد.... :)))همه اینها به کنار ، عزیز من، هر گاه غروب را دیدی و چشمانت غرق زیبایی ان شد؛ به یاد من عکس بگیر و یادت باشد، که من غروب را بسیار دوست دارم!پ.ن: ۱۴۰۴/۱۱/۲ نوشته زری قصه ها🤍✨️</description>
                <category>• زری قصه ها•</category>
                <author>• زری قصه ها•</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 15:57:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس غریب بزرگسالی!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30452217/%D8%AD%D8%B3-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-hnzvdpr5dvuj</link>
                <description>حس عجیبی بودقطعا برا همه مون پیش اومده که یهو وارد یه سایت یا یه برنامه ای بشیم و ببینیم اع...حساب کاربری داریم و کلی چیز میز نوشتیم و کلی خاطره بایگانی کردیم و ازش خبری نداریم!الان من زری قصه ها ۲۰ سالمه و یهو امروز وارد سایت ویرگول شدم!دیدم حساب کاربری دارم و یه متنم منتشر کردم!۴ سال پیش:)۱۶ سالم بود.اونموقع های بلوغ که فکر می کنی بزرگ شدی ولی خانواده با دمپایی نظارت وایسادن بالا سرت. سنی که دقیقا نمیدونی داری چیکار میکنی!راستشو بخوایین هیچ چیزی از سال ۱۴۰۰ یادم نمیاد.حتی نمیدونم کجا و کی بودم و چیکار میکردم . یا شایدم فکر میکردم بزرگتر میشم و کارایی ک دوس دارم و میکنم. یادم نمیاد کرونا بود یا نه. واقعا هیچی از ۱۴۰۰ یادم نمیاد!ولی الان سال ۱۴۰۴ و من یه دانشجوعم. وارد بزرگسالی شدم و ارزو میکنم کاش تو همون ۱۶ سالگی مونده بودم‌ و دغدغه ام این بود که کی مامانم اجازه میده ارایش کنم. کی میتونم تنها برم بیرون و کی میتونم گوشی داشه باشم...ولی الان هم میتونم ارایش کنم هم تنها برم بیرون و هم گوشی و دوربین و پول و... دارم! ولی خوشحال نیستم. انگار یه چیزی کم دارم.نمیدونم چیه ولی واقعا تصوراتم از زندگی بهم ریخت، روزا سخت تر شده، حوصلم کمرنگتر شده، حواسم سرجاش نیست و راستشو بخوایین..بزرگسالی خیلی بدتر از چیزی بود که فکرشو میکردم:]]ته دلم خالیه انگار...که تو ۱۶ سالگی اینجوری نبود، ذوق داشتم، امید داشتم، انرژی داشتم و کلی ذوق ادبی و هنری.میدونی رویا داشتم و باور داشتم به بزرگسالی و ارزوهام ولی...حس میکنم برای بزرگسالی هنوز اماده نبودم!یکی از همسنام داره بچه دومشو میاره ، یکی داره طلاق میگیره ، یکی نخبه شده، یکی خودکشی کرده...و یکی مثل من داره دست و پا میزنه ولی نمیدونه برای چی...در گنگ ترین و سخت ترین حالت زندگیم ولی...حس میکنم ۴ سال دیگه میام و مثل امروز به نوشته های ۴ سال قبلم میخندم و از اون دوران یکم غر میزنم و میرم غیب میشم تا ۴ سال دیگه!یا شایدم...نمیدونم... ولی از من ۴ سال پیشم ممنونم.خوب تونست دووم بیاره!🕊✨️دمت گرم🤍نوشته: زری قصه ها | ۱۴۰۴/۱۱/۱ ترم ۳ دانشگاه ساعت‌ ۰۴:۱۵</description>
                <category>• زری قصه ها•</category>
                <author>• زری قصه ها•</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 04:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که خودم میخواهم ..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30452217/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-rn9folvmefzt</link>
                <description>هنوز در قتل گاه بی رویایی و رنگ کشی ...هنوز دخترانگی هایی هستند که رنگ و بوی عادی شدن را به خود نگرفته اند ...دخترانگی هایی که هنوز موهای خرمایی اش را با گل سرخ میبافد ...دخترانه هایی که خط چشم متعادل برایش مهم نیست ..دخترانه هایی که رژ تیره اولویتش نیست ...دخترانه هایی که با کفش پاشنه میخی راحت نیست ...به ناخن های شیطانی هماهنگ واقف نیست ..هستند هنوز دخترانی که ...شاعرانه فکر میکنند ....عاشقانه میگویند ...کودکانه میروند ...عالمانه تصمیم میگیرند ..و دخترانه هایی برای دخترانگی هایشان قائل هستند :) ??????حیف که گم شدند در این تیرگی ها رنگی های رویای دخترانه ...عواطف بی پروای مادرانه ...عشق بی ادعای همسرانه ...پس تو بمان، رنگی باش،دخترانگی کن، در این عادی های تیره نرو ....و بمان که دنیا به رنگ های امید تو ، زند:)نوشته: 1400/9/10 زری قصه ها!نوشته :زهرا حسین (دختری از تبار بنفش )???۱۴۰۰/۱۰/۱۹</description>
                <category>• زری قصه ها•</category>
                <author>• زری قصه ها•</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 03:49:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>