<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Roya fazely</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30480236</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:05:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4061212/avatar/XN3mmr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Roya fazely</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30480236</link>
        </image>

                    <item>
                <title>منم یک دیوونه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30480236/%D9%85%D9%86%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-aw6vyoe936jj</link>
                <description>《یک دیوونه》من خط‌خطیمبدنم پره از جاهایی که خودم کندمهر شب که کسی نیس، با ناخن می‌رم زیر پوستمخودمو دوباره می‌سازممن قفلمکلید ندارم، قفل‌تر می‌شمهر کی دست کرد تو قفسه‌ی سینه‌مجز تیک‌تیکِ قلب‌سوخته هیچی نبردمن شبمتوی شب، ستاره‌هام کشته شدنماه هم قهر کردولی من تاریک می‌مونم، چون تاریکی می‌دونه چطوریه جرقه‌ی خفن از دل سیاهی دربیارهمن شلیک آخرمنه نشونه می‌گیرمنه خالی می‌رممن همون تیر خلاصمکه تو چشم گرگ می‌خورهگرگ زوزه می‌کشه، من دست می‌زنممن و تو یه قبیله‌ایمکه آتیشو از لای خاکستر می‌دزدیمدستامونو ببینخاکی‌ان، خونی‌انولی هنوز می‌تونن مشت شنهنوز می‌تونن بزنن زیر دیواراگه من فراریماگه تو فراری‌ایپس بیا با همفرار نکنیمبیا بمونیم وسط خرابهپادشاهی کنیمرو تختی که از سنگه، ولی مال خودمونهبه هیچ کسهیچ چی بدهکار نیستیمبه هیچ کسهیچ جا خالی نیستیمفقط ماهمین حالاهمین زخمیهمین دیوونههمین… بسّه.رویا فاضلیرویا🙂‍↕️</description>
                <category>Roya fazely</category>
                <author>Roya fazely</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 01:56:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30480236/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-strlncbzkakp</link>
                <description>اسم داستان: 《قطره‌ای از عشق》یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود قصه ما هم تو همین هیچکس نبود هنوز هیچ ادمی خلق نشده بود تازه خدا داشت بساط درست کردن ادمو جفت جور میکرد و فرشته های قشنگشم کمکش میکردن یکی خاک میاورد یکی اب میاورد یکی گل درست میکرد و خدا داشت نظارت میکرد که گل ادمو سرشتن و ساختن و جزئیات اضافه شد بهش تا رسید به احساسات یک بطری قرمز کوچیک که توش پر بود از ترس و نگرانی و دلواپسی و خوشحالی و غم و اوووووو که همش با هم مخلوطش میشود عشق 💗عشق خیلی زلال بود. وقتی خدا دستش را دراز کرد تا از بطری عشق را ورداره بزاره تو دل آدم‌، یکهو یک قطره‌اش از بین انگشتانش سر خوردو قل خورد و بیصدا صاف افتاد رو زمین و تو بغل شبدر کوچولو ، خدا یک نگاه کرد این ور یک نگاه کرد اونور چی بود و چی شد و چیکار شد و چطور شد چشمش افتاد به قطره عشق کوچولو اومد ورش داره با نوک انگشتش یذرش ورداشت دید هر چی ورمیداره جاش سیاه میشه سه بار اومد ورداره نشد و تمام خاک و باد و اب و زمین فهمیدن یک قطره عشق از اسمون افتاده و همه دنبال اون قطره بودنزمینم چشش افتاد دنبال اون قطره قشنگ قطره را تو آغوشش گرفت، باد دورش پیچید و براش قصه گفت، خورشید بوسیدش، باران نوازشش کرد… و یک روز صبح، از دل همان قطره، یک موجود کوچک بیرون آمد: گرد، سرخ، با خال‌های سیاه؛ یک کفشدوزک!از آن روز به بعد، هر وقت کسی غصه داشت، یک کفشدوزک می‌آمد. روی دستش می‌نشست، آرزوها را جمع می‌کرد، غصه‌ها را قلقلک می‌داد، می‌خنداند و آرام، آرام، دلِ زمین را پر از عشق می‌کرد.می‌گویند اگر کفشدوزکی را دیدی، یعنی یک قطره‌ی عشقِ خدا هنوز گوشه‌ی زمین پیداست؛ آمده که یادآوری کند حتی کوچک‌ترین ذره‌ی عشق هم می‌تواند دلت را دوباره روشن کند.پس دفعه‌ی بعد که دیدیش، آرام دستت را زیرش بگیر، لبخند بزن و بگو: «سلام قطره‌ی عشق!»  🐞✨🍃🌈🫧</description>
                <category>Roya fazely</category>
                <author>Roya fazely</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 05:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🌙✨ قصه‌ی پری باد و نامه‌ی کبوتر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30480236/%F0%9F%8C%99%E2%9C%A8-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1-zbvinxnyvs5e</link>
                <description>می‌گن خیلی خیلی دورتر از جایی که ما زندگی می‌کنیم، دشت بزرگی بود پر از گل‌های آبی. وسط این دشت، پیرمردی زندگی می‌کرد که سال‌ها پیش دلش پیش دختری جا مونده بود که هیچ‌وقت ندیدش، فقط خوابش رو می‌دید.هر شب که باد می‌اومد، پیرمرد می‌نشست دم ایوون چوبی خونه‌ش و می‌گفت:«ای پریِ باد… ای که هر شب توی خوابم میای… کاش یک‌بار خودتو نشون بدی…»هیچ‌کس نمی‌دونست پری باد همون کبوتر سفیدی بود که هر غروب می‌نشست روی شاخه‌ی درخت انار پیرمرد و توی دلش برای او دعا می‌کرد.یه شب، پیرمرد دلش خیلی گرفته بود. روی تکه کاغذی نوشت: «اگه پری بادی هستی، اگه دل به من بستی، منو ببر پیش خودت…»کاغذ رو گره زد به پای همون کبوتر سفید. کبوتر پر زد و رفت… رفت و رفت… باد وزید و شاخه‌ها رقصیدن. فردا صبح، پیرمرد دیگه تو ایوون نبود. فقط رد پای پاهای خسته‌ش بود که تا دم چشمه می‌رفت و بعدش… هیچ‌کس ندیدش.می‌گن از اون شب به بعد، هر وقت بادی ملایم از سمت دشت گل‌های آبی میاد و کبوتر سفیدی تو هوا می‌چرخه، دل آدمی که غصه داره آروم می‌شه. انگار پری باد نامه‌ی پیرمرد رو هر شب می‌خونه و آرزوها رو می‌بره بالا…هر کسی که این قصه رو می‌شنوه، وقتی باد به صورتش می‌خوره، دستشو می‌بره رو قلبش و یواشکی آرزو می‌کنه. می‌گن اگه دلت صاف باشه، پری باد نامه‌ی تو رو هم می‌بره…اگه بخوای می‌تونم این قصه داری؟ 🌙💙</description>
                <category>Roya fazely</category>
                <author>Roya fazely</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 16:09:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیا نگهبان خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30480236/%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-b7tbx06mgkzz</link>
                <description>قصه‌ی «دخترِ خوابِ دریا»می‌گن یه‌وقتایی، وسط سکوت دریا، وقتی همه خوابن و فقط صدای موج میاد، یه قایق چوبی کوچولو آروم روی آب می‌چرخه. روش یه دختره ، با موهای بلندِ گندمی که تا کمرش می‌رسه و چشم‌هایی به رنگِ شب‌های بی‌ستاره.اسمش &quot;لیا&quot; بود، دختر ی که با صدای دریا خوابش می‌برد و با صدای دلِ آدم‌ها بیدار می‌شد.لیا تو هیچ شهری زندگی نمی‌کنه. اون بین خوابِ آدما سفر می‌کنه. وقتی کسی دلش می‌گرفت و روی بالش اشک می‌ریخت، اون قایقش رو از دل موج‌ها می‌فرستاد و پارو زنان می‌رسید.کاری به کارِ کسی نداشت. فقط یه کاسه‌ی کوچیک همراهش بود و یه نخِ نقره‌ای. اشک‌ها رو توی کاسه می‌ریخت، با نخ می‌دوختشون به باد، و از دلِ همون اشک‌ها، براشون خواب‌های خوب می‌بافتلیا اون شب از خواب یه دختر بیدار شد؛دختری که ساعت‌ها روی پشت‌بام نشسته بود، با یه پتوی نازک، زل زده بود به ماه، و لب‌هاش تکون نمی‌خورد… اما دلش فریاد می‌کشید.لیا پارو زد. قایقش نرم از خواب هزاران آدم گذشت تا رسید به اون بوم کوچیک، همون‌جایی که دختر تنها نشسته بود.روی سقف خواب دختر، تَرَک‌های خاکستری بود. خواب‌هاش سال‌ها بود که وصله‌پینه شده بودن:کمی سکوتِ مادر، کمی بی‌حرفیِ برادر، و کلی دل‌شکستگی .لیا آروم توی گوشش دختر زمزمه کرد:«تو هم می‌تونی خواب ببافی… تو هم می‌تونی بند کنی این دردها رو… فقط باید یه نخ از قلبت جدا کنی. حتی اگه زخمش موند.»دختر تو خوابش شروع کرد به گریه. اما برای اولین بار، گریه‌اش ترس نداشت.لیا کاسه‌شو گذاشت روی لبه‌ی بالش دختر و اشکاشو یواش یواش دونه دونه جمع کرد.بعد از نخ قلبِ خودش و نخ دلِ دختر، یه شال نقره‌ای بافت؛شالی که وقتی دختر بیدار شد، دور گردنش نبود، اما دلش گرم بود… عجیب گرم.از اون روز، هر وقت بغض می‌کرد، حس می‌کرد یه چیزی دور گردنش حلقه می‌شه، مثل آغوشی که از دریا اومده باشه.لیا اما رفته بود… به خواب بعدی، به سقف بعدی، به دلی دیگه.ولی ردش موند؛ توی قلبِ همون دختر که اون شب اولین باری بود که با گریه، آروم خوابید. کخوابید.</description>
                <category>Roya fazely</category>
                <author>Roya fazely</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 04:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشگویی در مه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30480236/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87-g0erjv7xbywg</link>
                <description>&quot;پیشگویی در مه&quot;– دیدار محمدرضا شاه با پیشگوی هندیهندوستان، دهه‌ی پنجاه میلادی. گرمای نمناک ظهر، سایه‌ها را کشدار کرده بود. شاه ایران، محمدرضا پهلوی، به بهانه دیدار فرهنگی به معبدی دورافتاده در دامنه‌های هیمالیا رفته بود؛ اما نیت واقعی‌اش چیزی دیگر بود: ملاقات با یک پیشگوی مشهور هندی، مردی خاموش با چشم‌هایی که انگار زمان را می‌دیدند.شاه وارد اتاق نیمه‌تاریک شد. عود می‌سوخت و بوی صندل و ادویه‌ی مرموز فضا را سنگین کرده بود. پیرمرد هندی، با پیشانی خط‌دار و لباسی نارنجی‌رنگ، با چشم‌های نیمه‌بسته زمزمه‌ای کرد:— “آمدی که بدانی، نه آن‌طور که شاهان می‌پرسند، بلکه آن‌طور که کودکان می‌پرسند...”شاه لحظه‌ای جا خورد. خواست چیزی بگوید، اما پیرمرد ادامه داد:— “سلطنت تو، همچون گلی است در بلور. زیباست، باشکوه است، اما شکننده.”شاه:“من آینده کشورم را می‌خواهم... تاج و تخت ایران را... دشمنان بسیارند. آیا دوام خواهد آورد؟”پیرمرد چشمانش را گشود. سیاه، عمیق، مثل چاه تاریکی که ستاره در آن می‌افتد.— “تو در میان طوفان ایستاده‌ای، اما گمان می‌کنی در قصر مرمرینی. آسمان از تو نمی‌ترسد. تو در کتاب آسمان پادشاهی نیستی، فقط نگهبانی برای مدتی.”شاه با حالتی بین خشم و ترس پرسید:“آیا سقوط خواهم کرد؟”— “نه، تو رها خواهی شد... از سوی کسانی که برایشان نان فراهم کردی و تاج نهادی.تو را بدرقه نخواهند کرد. تو را در غربت، زیر آفتابی غریبه، خاک خواهند کرد.”شاه لرزید. برای لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با صدایی لرزان پرسید:“پس آیا هیچ‌گاه... دوباره بازخواهم گشت؟”پیشگو نگاهش را به دوردست دوخت:— “نه با شمشیر، نه با سلطنت. اگر بازگردی، نامت در کتاب‌ها خواهد بود، در خاطرات، در حسرت‌ها. اما نه بر تخت.”لحظه‌ای گذشت. پیرمرد عود دیگری روشن کرد و زمزمه‌ای در زبان سانسکریت خواند. ناگهان صدای طبل دوردست به گوش رسید؛ انگار تاریخ خودش را به صدا درآورده بود.شاه از جا برخاست. بی‌آن‌که نگاهش کند، پرسید:“و مردم من... چه بر سرشان خواهد آمد؟”پیشگو این بار لبخندی زد؛ اما نه از جنس آرامش، بلکه تلخ و سنگین:— “دور دور، ماه به خون خواهد نشست، خورشید تاریک خواهد شد، و فرزندان ایران از درون خواهند خروشید.اما آنگاه که خاک سوخته شود، بذر آگاهی در آن خواهد رویید.و روزی، دختری از جنوب، پسری از کوهستان، یا شاعری از کوچه‌های تنگ، ایران را از نو خواهد نوشت...”شاه بی‌صدا بیرون رفت. صدای قدم‌هایش در راهرو پیچید.اما هیچ‌گاه آن نگاه را، آن جمله آخر را، فراموش نکرد.</description>
                <category>Roya fazely</category>
                <author>Roya fazely</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 21:37:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>