<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30613880</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:20:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3066335/avatar/Y2zQL0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30613880</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایران ساعت 00:12🍂</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30613880/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-0012%F0%9F%8D%82-pzjk8myvzu2z</link>
                <description>سکانس اولپنج بهمنساعت ۰۰:۱۲نیمه‌شب حتی باران هم توان شستن غم را ندارد !باران از سرشب آغاز شده در بلوچستان باران همیشه نویدشادی بوده اتفاقی نادر ودلیلی برای لبخنداما این‌بار باران شبیه گریه است انگار آسمانتاب نیاورده و فرو ریختهبادسرد و سوزناک بر تن این خاک می‌وزد خاکی کهبه غم بیگانه نیستپرده‌ی پنجره‌ی آشپزخانه را کنار می‌زنم.و تازه می‌فهمم باران اگر بهانه‌ای داشته باشدمی‌توانددلگیرترین شکل جهان باشدنمک بر زخم باز!از پشت شیشه خیره می‌شوم به قطره‌هاییکه از برگ‌ها جدا می‌شوند و بی‌درنگ خودشان را به زمین می‌سپارندبا خودم فکر می‌کنمآیا آن‌هادیگر باران را نمی‌بینند؟جای خالی‌شان در خانه‌هایشان چه صدایی دارد؟چه سکوتی جای نفس‌هایشان نشسته؟آیا خیابان‌های شهرهنوز همبه دنبال ردقدم‌هایشان می‌گردند؟به تصویرهایی فکر می‌کنم که دیده‌ام.و حالا…چند روز است که رفته‌اندانگارساعت دوازده‌ی نیمه‌شب در تمام ایران هم‌زمان تکرارشده ایرانی خیس از باران غمدر آغوش سکوت و سرمای زمستان.چندصد نفر دیگر هم هستندکه من هرگز ندیده‌ام وهرگزنخواهم دید؟چند روز است زیر خاک آرام گرفته‌اند؟نمی‌دانم…اما شرمی پنهان در دلم می‌دودحسرتی تلخ…به آن‌هایی فکر می‌کنم که همه‌چیز را دیدندو زنده برگشتند.غم روی شانه‌هایشان سنگین‌تر نشسته غبارش ماندگارتر استچه کسی می‌داندحالاکجای این جهان‌اند؟جایی خواندم «چند روز است از خانه بیرون زده‌ام پولم تمام شده و به دارو نیاز دارم.»و با خودم فکر کردم چندصد نفر دیگر همین جمله زندگی‌شان است؟دنیاچقدر دلگیر شده…چه آشوبی در دل‌ها برپاهستمگر نبایددر این سن مثل اغلب مردم دنیاغرق عشق و شورو مستی زندگی باشیم؟مگر اسم این روزهاجوانی نیست؟سکانس دوم: شهر بی‌چراغپنج بهمنساعت ۳:۳۱نیمه‌شببعضی تصویرها راچند بار می‌بینم انگار چشمم باور نمی‌کنداینترنت قطع می‌شود.با خودم می‌گویم مثل همیشه‌ست قطع و وصل عادیآلارم را برای امتحان فردا می‌گذارم امتحانی که حالابی‌ارزش‌ترین اتفاق زندگی‌ام به نظر می‌رسد.گوشی را خاموش می‌کنم و همان لحظه می‌فهمم برق رفته.احتمالاً به خاطر باران.بهانه‌ی خوبی‌ستبرای فکر کردن پرده را کنار می‌زنم.غرق تاریکی‌ست وبی‌چراغ !انگار همه به خواب عمیقی فرو رفته اند.و منتنها بیدار این شهرکوچک خفته‌ام .با ذهنی پر از تصویرصدها نفرکه دیگر نیستند و رفتن‌شان هنوز تازه استبا خودم فکر می‌کنمآیا آن‌ها هم زیر خاک همین سکوت را حس می‌کنند؟این تاریکی برای آن‌هاچطور است؟آیاآن‌جا هم همه‌چیز این‌قدر تاریک است…؟سکانس سوم:شش بهمنساعت ۱:۵۳نیمه‌شببازفکرم برمی‌گرددبه جامانده‌ها به آن‌هایی که هنوز هستند نمی‌دانم زیر چه فشاری نفس می‌کشند.تصور کن در بند باشی و هر لحظه هر اتفاقی ممکن باشدآن هم در بدترین شرایط ممکن.حتی تصورش ترسناک است آن‌هایی که همه‌چیز رااز نزدیک دیدند.و حالاسنگینی آن تصویرها در دل من افتاده.ویدیویی می‌بینم یکی از حاضران با چشمانی پر از اشک غرق افسوس و شرم و حسرت برای زنده برگشتن عذرخواهی می‌کند!قلبم در برابر این حس به شکل عجیبیباغمش پیوند میخورد .ساعت۴:۴۸بامدادو من تا صبح برایشان عزاداری می‌کنمسکانس چهارمساعت 23:47زمزمه‌ای از قطعه‌ای قدیمی از همان آهنگی که گوگوش سال‌های دور خوانده ناخواسته روی لبم می‌نشیند…«اومدم شب‌ها رو باور نکنم غصه نذاشت اومدم غصه رو باور نکنم شب نذاشتحالا باور بکنم یا که باور نکنمدردی درمون نمی‌شهکاری آسون نمی‌شهکوه قصه روی قلبمدیگه بیرون نمی‌شه…»می‌توانست چشم‌های تو شب‌ها را روشن کندنذاری این دل این‌همه شیون کندتوی دل هیچ می‌دونی غم داره آواز می‌خونهاینو من می‌دونمو این شب تاریک هم خوب می‌دونه…دل توخنده‌ی توچشم‌های تودست‌های تومی‌تونستن نذارنشب‌ها رو باور بکنم…حالا باور بکنم یا که باور نکنم؟دردی درمون نمی‌شهکاری آسون نمی‌شه…بعد آرام‌تر زمزمه می‌کنمدل تو…خنده‌ی تو…چشم‌های تو…دست‌های تو…یک عالمه تصویرپشت سر هم از جلوی چشم‌هام عبور می‌کنن.غرق همین فکرها هستم که ناگهان چاوشی پلی می‌شه.اول متوجه نمی‌شم تا وسط آهنگ کلمات محکم به گوشم سیلی می‌زنن«با تکه‌های پیکرمانبا گیسوان دخترانمانمی‌خواستید چه کار کنید؟ما زنده‌ایم مثل امیداین چندروزه را برویدبر کشتن افتخار کنید…»بارها شنیدمش اما انگار این اولین باره که دارمکلمه‌به‌کلمه‌ش رو واقعاً می‌شنوم.چاوشی ادامه می‌ده«این جنگ جنگ تن‌به‌تن استآزادگان کل جهانفکری به تربیت اقوام برده‌دار کنید…»و من بیشتر فرو می‌رم توی صدا توی معنا.ما در مسیر آمدنیم جز ظلم و زخم نیستوقت است تا به همت هماز خانه‌ها فرار کنید…بعد از این‌ها یاد شعری می‌افتمکه با لهجه‌ی بلوچی خونده می‌شههمه می‌دونن من چقدر این آواز رو دوست دارم.با خودم می‌گم چقدر وصف حال این روزهاست.شاعر با سوز صدا و نوای بلوچی می‌گهسیصد گل سرخ یک گل نصرانیما را زسر بریده می‌ترسانی؟ما اگر زسر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم…ساعت ۱:۱۲ نیمه‌شب هفتم بهمن.این لحظه‌ها… خیلی نادرند خیلی سنگین.انگار دنیا یک نفس مکث کرده و همه‌ی سوگواری‌ها را در خودش جمع کرده.فضای مجازی پر شده از دسته‌های گل پیام‌های تسلیت چشم‌های گریان… و تو می‌بینی که مردم از فاصله‌های کیلومترها با غم خانواده‌ای که عزیزی را از دست داده شریک می‌شوند.هر شکافی از این جهان کوچک صدای گریه‌ای دارد و تو می‌ایستی می‌نگری و حس می‌کنی که قلبت با همه‌ی این غم‌ها یکی شده.غم در سکوت‌ها در نگاه‌ها حتی در فاصله‌ها جریان دارد.و تو می‌دانی که هیچ کاری نمی‌توانی بکنی جز تحمل جز نفس کشیدن در این هوای غم‌زده.ولی… و چه عجیبی‌ست این ولی…در همین همه درد آدم‌ها با هم پیوند می‌خورند. این درد مشترک این غم هم‌زمان نوعی آرامش می‌دهد انگار دنیا می‌گویدتو تنها نیستی…سکانس ششسکوت تولد۹ بهمن ساعت ۱۳:۰۰بعد از دیدن پست تولد یکی از دوستان بود که فهمیدم امروز۹ بهمنه .و بعد با مکثی کوتاه و سنگین به یاد آوردم که تولدمهست.نمی‌دونم به کدوم مرحله از بی‌تفاوتی رسیده‌امنه برای گفتن نه برای دیده شدن نه حتی برای انکاراما این‌بار مسئله فراتر از بی‌اهمیتی بود.در این جهان غم‌زده جایی که نفس کشیدن هم سنگینه و امید به ندرت پیدا میشه تولد بیش از هر چیزی شبیه یک یادآوری تلخه یادآوری عبور زمان یادآوری گذر زندگی که گاه سرشار از سرکوفت و فقدانه .هر سالی که به عمر اضافه میشه نه شادی‌ای میاره نه آرامشیبلکه تنها اندکی از امید و شوق و تحمل رواز ما می‌گیره.شاید در آینده… شاید روزی عادت کنم به گذر بی‌رحم زمانو بپذیرم که نمی‌تونم اونو برگردونم ومتوقف کنمآرزو می‌کنم…بسیار آرزو می‌کنم.اما این روزهاآرزوها شبیه جملاتی ناتمام‌اندامیدوارم از این به بعد…و همان‌جا در سکوت رها می‌شوند.۹ بهمن گذشت…دلگرم کننده می‌تونه باشه باتبریک ها منتهابرای رهایی خودم حتی کوچک‌ترین اشاره‌ای بیشترنکردمشاید چون میخواستم این روز زودتر سپری بشه و شاید این سکوت تنها راهی بود برای فهمیدن معنای گذر زمان !سکانس هفتم ریشه‌های خاکساعت  ۱۹:۴۳امروز انگار همه چیز تغییر کرده بود.لحظه‌ای که فهمیدم تونستم دل یک نفر را خوشحال کنمحسی عجیب از گرمی و سبک‌بالی در قلبم پیچیدمثل نسیمی که بعد از سال‌ها سکوت برای لحظه‌ای تاریکی رو میشورهناگهانی تمنایی کردم با تمام صداقت و اضطراب دلمخدایا حال ایران خوب باشهو این تمنای ساده با همون شدت ناگهانی انگار بار تمام روزها و سال‌ها رو بر دوش می‌کشیدامروزاین تمنای کوچک بزرگ‌تر و ژرف‌تر از همیشه به نظر می‌رسه تا پیش از این هر نیکی‌ای که می‌کردم در دلم سریع یاد این می‌افتادم که برگردن به عزیزانم و توی همون زمانآرزوی تمناهای قلب خودم و دیگران رومی‌کردم.اما حالا این تجربه‌ی امروز حس دیگه ای داشتشادی یک نفر و امیدی که برای وطنم کردمبا حس تعلقی عمیق به مردم و خاک این وطن!سکانس هشتم سرد بی‌پایان۱۰ بهمن ساعت ۲:۴۶ نیمه‌شباین روزها بارها به ذهنم خطور می‌کند…توی جنوب بلوچستان جایی که همه چیز به گرمی معروف استاما هوا اینقدر سرد و سوزناک می‌شود که انگار زمین و آسمان هر دو یخ زده‌اند.حالا فکر می‌کنم به این همه شهر دیگر…چقدر سرد شد؟دست‌هایشان قلب‌هایشان امیدهایشان… چقدر سرد شد؟و بعد از خودم می‌پرسم آن‌هایی که چند روز بی‌جان توی همین سرمای بی‌رحم بودندچه حسی داشتند؟چه گذرهایی چه سکوتی پرهیاهویی چه درد و وحشتی…و من تنها می‌توانم با خیال و دل پر از اندوه تصور کنم.یازده بهمن ساعت ۲۲:۴۳یادمه دوران ابتدایی یکی از همکلاسی‌هامون نداهمیشه با نظم و ترتیبش متفاوت بود. همه بچه هاوقتی مشق می‌نوشتندبالای صفحه فقط ۷۸۰می‌نوشتنداما ندا همیشه با آرامش و بدون هیچ توضیحی۱۱۷۸۰ می‌نوشت.یکبار ازش پرسیدم۱۱۷۸۰ یعنی چیجوابش آنقدر پیچیده و مبهم بود که نفهمیدم . شاید فقط عادتی کودکانه بود شاید نمادی بود که از قبل در ذهنش حک شده بود. اما امروزوقتی به این عدد نگاه می‌کنم می‌فهمم که پشت هر عدد یک زندگی تمام شده یک داستان ناگفته یک غم مخفی وجوددارد۱۱۷۸۰شاید یک نفر باشد که دیگر نیست اما اثرش روی ماباقی مانده !کافیه چشم ببندوتصور کنی پلاستیک‌های سیاهکفش‌های جا ماندهزانوهایی که به آغوش خود جمع شده‌اندو دها تصویر ونماد که شگل گرفتهتصویری که با هر نگاه تاریخ و مرگ و زندگی روبا هم نشون میدههر عددی می‌توانه یک جهان باشه هر نشانه‌ای می‌تونه قصه‌ای از انسانیت و فقدان را پنهان کند.زندگی همینه بازگشت تاریخ در قالبی متفاوت با یادآوری کسانی که رفتند و نامشان ناپیداست اما هنوزتاثیر گذار..ساعت00:14 نیمه‌شب دوازدهم بهمن.صدای زمزمه‌های بی‌بی‌جان و التماس‌های آرامش به خدا را که می‌شنوم شرمی آرام توی دلم میشینه. چند روزی‌ست مهمان خونه ی ماوروشنی چشم خونمونشب‌ها کنار من می‌خوابه و من تا صبح بیدار می مونم و به لحظه‌هایی که از خواب برمی‌خیزه گوش میدم. هر بار که چشماش روباز می‌کنه نام خدا رو میاره انگار که نفسش با یاد خداپیوند خورده باشد.همیشه امیدش رو در دل خودش نگه داشته خدایی که برای آرامش خودش هست نه ابزاری برای اجبار بقیه. ایمانش زخمی روی کسی نمی‌زنه وتنها پناهی‌برای قلب خودشه !چند دقیقه پیش درست همین‌جا کنار من وقتی داشتیم آرام حرف می‌زدیم ناگهان تسبیح همیشگیش رودست گرفت. سکوت کوتاهی کردسرش را بالا برد و با صدایی لرزان گفتخدایا…حق آونایی را که ناحق رفتنو وخودت بگیر.اشک توی چشماش حلقه زده بود. از مظلومیت جوانان گفت از بن‌بست امیدشوناز اینکه شاهد این رنج‌هاست و کاری جز دعا از دستش برنمیا‌د. انگار بی بی رو به عنوان شاهد برده بودن پیش خدا تا دل جویی کنه!وفاداریش به انسانیت حسی از غرور وهمدردی توی دلم زنده میکنه</description>
                <category>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 02:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره ای رو به هوای آزاد🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30613880/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%F0%9F%8C%B1-vfksa5xvulqv</link>
                <description>توی تاریخ همیشه جایی بوده که دانشجوهازودتر از بقیه فهمیدند اوضاع «عادی» نیستاز اتاق‌های تنگ پاریسِ شصت‌وهشت گرفتهتا خوابگاه‌های همین جغرافیای خسته‌ی خودمونهمیشه جایی بوده که مسئولیتبی‌دعوت افتاده روی دوشِ جوان‌هاییکه هنوز داشتند یاد می‌گرفتندخودشونو جمع‌وجور کننبرای ما هم همه‌چیز از همین‌جا شروع شداز اتاق‌هایی شلوغراهروهایی همیشه بیدارو حس عجیبی که اسمش خاطره استاما بیشتر شبیه تمرین مسئولیت بود.استکان رو برمی‌داشتیم و دم‌به‌دم چای می‌نوشیدیمهمدیگه رومهمان چای داغ می‌کردیمبا اینکه شهر هوای شرجی و مرطوبِ ساحلی داشتوگاهی بحث آن‌قدر گرم می‌گرفتکه اتاق‌های شلوغبا دست‌وبال باز برای بالا و پایین پریدنبا خنده‌های عجیبو لهجه‌ای که فقط مال خودمون بودو وادار مون میکردکه کوچ کنیم به مناطق بی‌خانمان‌نشینِ خوابگاه!یاهمون روزهایی که انگار بحران سیاسیداشت بی‌هوا قد می‌کشیدتحلیل‌های سیاسی راه می‌انداختمو زیرزمینی حزب جمع می‌کردمبه امید روزی که بالاخرهدانشگاه مجازی بشهو ما نفسی بکشیمهمینقدر سطحی و بدون نفوذ!یاشبهای که آنقدر ازجنگ واحتمال هاش هراسان بودماز آینده ی نامیده کننده ای که دیگه به کل ویران شده بوداز اسارط وحصاری که احساس میکردماز پوچی که در این وضعیت می‌دیدمو خودم روکه درمسخره ترین حالت ممکنتوی یک خوابگاه کوچک ویران حبس شده ومانده برای چیز پوچی به نام امتحان !جنگ بود وبحث سر نبود امیدی واسه ادامه دادن !که آخرش با اغتشاش درگروه خوابگاهاونم با گوشی یکی از بی‌زبون ترین بچه‌هاتونستیم همون صبحخوابگاه روبه تعطیلی بکشونیم.انقدر کهاز گزینه‌ی حمله های بعدیاز جنگنده‌هایاز موقعیت های استراتژیک نزدیکوتاریخچه های جنگ ها برای بچه ها گفتیمکه فقط هم رای پیداکنیم ورهابشیم!یامدتها بعد شب‌هایی که من و ویلدااز روی حرصِ محدودیت‌های خوابگاهیتا دقیقه‌ی نود می‌رفتیم مأموریتو عمداً از جلوی درِ نگهبانیکه همون حراستِ بود رد می‌شدیمو چند تا عکس ازویوی بیرونِ زندان می‌انداختیمانگار همین ثبتِ لحظه خودش یک جور مقاومتِ کوچک بود.روزهایی هم بودن برای منکه پشتش علاقه ای نبوددیوانه‌کننده می‌گذشتبا پای خودم بیدار می‌شدم می‌رفتم کارورزیو با کوله‌باری از نامه های پرمهر بچه ها توی کیفشبیه پستچی‌های اوایل قرن هجده میلادی برمی‌گشتم!وبعدش منکه سه روز بدون خواب میتونم دوام بیاورممقابل یلداکه سه روز بعد هنوز خسته و بی‌اعصاب بودتنها چیزی که یلدا رو از خواب می‌کشید سناریوهایی دروغی بودکه فوق حساس مثل ترمیتا یا فاطی! با اینکه بازیگریم همیشه بد بوده و صدبار با همین روش امتحان کرده بودم باز هم می‌شد راحتکلاه سرش گذاشت.مثل زمانی که یک متن احساساتی روی جلد یک کاغذ باریک هدیه دادمبهش و بعد از نیم ساعت تشنج از شادی بازش کردو فهمید فقط یک سس انار هست وباز هم ذوق کردبا همون شور عجیب وخوش خنده بودنش.یا تلافی همون، ده عدد بادام زمینی و یک نبات با برچسبی کیوت و کبود که از جعبه ویفر شکلاتی برای بسته‌بندی خلاقیت به خرج داده بودو من هم به عنوان جا برای همه چیز روی پنجره خوابگاه چسپوندماز خریدهایی که کاملاً نشانه‌ی عقب‌ماندگی ذهنی در دوران کودکی بودهمون حس مطلق بچگانه !از گل‌هایی قرارهای دونفرهکه به سوم شخص جمع یعنی مامی‌رسید!تازه من و ویلدا سر تقسیم گل دعوا می‌کردیم! یک بار هم به دختره درخواست داده بودیم که شازده اینباربخاطر یلدا گل بابونه بیاره برای دوستمون !به هر حال انتظار زیادی نبود از یک دوست !ماهم کم توقعگاهی دستی در کار خیر داشتم وچند عدد از اموال خودم رو به فقرای محبت می‌بخشیدم و چهار عدد شکلات مورد علاقه‌ی قهوه‌ایم را با کاغذپیچ تقدیمشون می‌کردم:یا شبی که خرجی کردموفکر کنم کمر اقتصادی بورس هم شکست!به مناسبت نزدیک شدن شب یلدا که همزمان با تولد یلداتوی اقدامی غافلگیرکننده یک عدد کروساناز بوفه با وام گرفتم واز اون شمع های آرزو های بی نهایتکه باهر با فوت کردن مجدد روشن میشد سوپرایزش کردمولی خب فایده‌ای آنچنانی نداشت چون برای سس انار ده برابر خوشحال تر شده بود!تازه به این مناسبت پنجره‌ای که کنار تختم بودرو باز کردم با اینکه جرم سنگینی داشت و روبه‌روی کانکس نگهبانی بودو ساعت یک بامدادتا یلدا کمی نفس تازه در هوای آزاد بکشهگاهی هم آخر هفته برای یک هواخوری درست و حسابیمرخصی بدون خروج از شهر می‌گرفتیمشبیه زندانی‌هایی که با قید وثیقه آزاد میشنو می‌رفتیم دریانوردی و چند روز مهمان اکیپ دریانوردها وخواهرم می‌شدیم.هرچند بار که دلمون می‌خواست می‌توانستیم هوای آزاد را استشمام کنیم بدون نیاز به عبور از دومین بازرسی یا امضا دادن به طرفداران و استاکرهای همیشگی (نگهبان و سرپرست).وقتی هوای آزاد گیر می‌آوردیم دیگه خوابگاه بی‌خوابگاهبودن با اکیپ دانشجوهای دریانوردی واقعاً تجربه‌ی سنگینی از آزادی برای مابودوبه دل طبیعت می‌زدیم و چیزی شبیه ماهی‌های استرالیاییکه تازه به ساحل رسیده اند می‌شدیم!تازه پنج‌شنبه شب‌ها در دانشگاه دریانوردی که جز مدرسه،مسجد دانشکده کتابخانه بوفه و رستوان وساحل داشتنهایت استفاده رو از تور می‌کردیم و گاهی به هیئت می‌رفتیم.در سکوت و نورهای قرمز و سبز تابیده به گنبد و مناره‌ها غرق عرفان و تجربه‌ای ناب می‌شدیم.تازه آخرش شام هم می‌دادند و یک شب یک طفلکلاس سوم دبستان که از قضا بچه یکی از استاتید هموندانشگاه بودسر سفره با من دعوای بامزه‌ای راه انداخت که بهتره بماند!توی همون تورهای آخر هفته هاما مهمان ویژه بچه‌های انجمن و دانشگاه بودیمکه قائمکی وارد محوطه دانشگاه خوابگاه می‌شدیمواغلب توی مراسمات دانشگاه شرکت می‌کردیماز جمله اردوی ورودی‌های جدید جشن‌های خوش‌آمدگویی، بازدید از کشتی‌های بین‌المللی و افتخارات دیگه!همه‌ی این خاطرات و لحظه‌های کوچک و شیرین کروسان بوفهتا دریانوردی و هوای آزاد نیمه‌شب یک چیز را به من یاد آور میشدشادی واقعی همیشه بزرگ و پر زرق‌وبرق نیستهمین لحظه‌های کوچک و بی‌قید و بند در کنار آدم‌های واقعینفس کشیدن در هوای آزاد یا حتی توی خنده و دعواییک طفل دبستانی شکل می‌گیرهاما حالا که به وضعیت امروز نگاه می‌کنم می‌بینم شادی‌هایکوچک هم تحت تأثیر شرایطی هستند که ما رو محدود کردناقتصاد فشرده نگرانی‌ها درگیری‌ها و غم‌های روزمرهکه مثل پنجره‌های بسته و نگهبانان همیشه حاضرامکان نفس کشیدن روتنگ کردند.شادی که روزی طبیعی و دم‌دستی بود حالا حس غریبی هست که باید جستجو بشهغم توی دلم گاهی یادآور همون لحظات هست!هنوز می‌دونم با کنار هم بودن میشه.هوای آزاد و نگرانی های نیمه‌شب ها هنوز بهم امیدی میده.!به آمید شادی وآزادی!.پ.ن:متن قبل پیش نویس مدتی قبله!</description>
                <category>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 13:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیران نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/egbarr/%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-ukpebxmoeyio</link>
                <description>ساعت۱۲:۴۲بامدادامشب زودتر از شب‌های گذشته خاموشی خونه زده شده گوشی بدون اینترنت راباز میکنم ! تنها کاری که مانده بالا پایین کردن لیست موسیقی و آهنگ است!تازه من همیشه از تمام بشر بدشانس تر هستم همان زمان که وضعیت اینترنت عادی است اینترنت من گویی ملی بود و اکنون که تمام کشور ملی شده است تلفن  من حتی کوچک ترین نشانه ای از وجود اینترنت ندارد.یک دفعه‌ یادم می افتد بعد این چندروز کست باکس را نگاهی نینداخته ام حین رفتن به قسمت دانلود افسوس میخورم که چرا حواسم نبود تا همه آن پادکست های که دوست داشتم را دانلود میکردم !فرصت خوبی بود!زمان جان میدادبرای گوش دادن تمام آنچه از روی بی حوصلگی وقتش را نداشتم!می‌دانستم در قسمت دانلود ها آنچنان گنجینه‌ای باقی نمانده چون به تازگی کست باکس را حذف و مجدد نصب کردم!باز که کردن دیدم جز چندتا پادکست که کامل گوش کردم چیز زیادی نماندهعجیب بود اما سه پادکست که به نامابوالفتح اردلان -نورا1Aابوالفتح اردلان -نورا2Aابوالفتح اردلان -نورا2Bاصلا نمیدانم چه هستند اول  2Bرا که بازمیکنم گویا فردی  هست که اطلاعات مهمی را لو می‌دهد شاید هم مکالمه عادی بوده که در حال ضبط است جلوتر که میروم میفهمم که فردی به زبان انگلیسی سوال می‌پرسد و نورا ها درمورد ایران وخود فرد بود ! تا یک جایی   را با دقت گوش میدهم وبرایم حس عجیبی دارد دراین وضعیت ....  در این میان لیست دانلودها مثل کفش کهنه در بیابان هست. تنها چیزی تکراری که میتوانم گوش بدهم صدای خسرو شکیبایی هست که سهراب سپهری میخواند.من  الاغی دیدم یونجه را می فهمیددر چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیرشاعری دیدم که هنگام خطاب به گل سوسن می‌گفت شما...!مسجدی دیدم دور از آب...وبعد یک اپیزود از پادکست آنسانک دلم را روشن کردوقتی دقیقه3:27ثانیه پیش رفتم وبعد تصمیم گرفتم که متوقفش کنم.چون این چندروز بااینکه به نسبت بقیه سرگرم تر بودم اما ساعاتی را بوده که بیکار بودم  پس بماند برای ساعات تنهای مبادا !پس نوشتن را میتونم جایگزین گوش کردن کنم!...همین شد که دست به نوشتن زدم !این روزها در بی خبری کامل بسر میبرم دلم میخواهد حداقل پرواز کنم بروم جایی واخبارا را بگیرم !من بی خبر تر ازهمه هستم که فقط میدانم باید بگیرم...تلویزیون را فقط به عشق فوتبال روی شبکه های دیجیتال(..) گذاشته ایم وعملا من دلم نمی‌آید روشنش کنم !تلفنی هم نیست اخبار را پیگیری کنمتازه اطلاعات اندکی از اخبار را  برادرم در مکالمه یک دقیقه وچهل پنج ثانیه ای از یکی ازکشور های همسایه به ما داد ودیشب تمام این مدت را در غم کسانی که دیگر نیستند سپری کردم !به همه چیز فکر میکنم و چقدر احساس مسئولیت میکنم برای آگاهی که اکنون باید داشته باشم و چقدر حس میکنم باید آگاهانه مطالعه کنم چون در یکی از مهم ترین بازهای تاریخ قرار دارم!دست ودلم به نوشتن چیزدیگر هم نمی رود ! فقط دلم میخواست درمورد زمزمه های که درونم جنگی بپا کرده حرف بزنم اما....!هم وطن🖤</description>
                <category>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 19:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبِی مَکُران ،خاکِ دلم🌊✨</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%A2%D8%A8%D9%90%DB%8C-%D9%85%D9%8E%DA%A9%D9%8F%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D9%90-%D8%AF%D9%84%D9%85%F0%9F%8C%8A%E2%9C%A8-hl566mjrg3hv</link>
                <description>اولین بار نبود که تن به دریا سپرده بودماما این‌بار طولانی‌ترین زمانی بود که تنم در آغوش آب آرام گرفته بودحدود دو ساعت.خود را رها کرده بودمگویی پیکری بی‌جان بر بستر دریاو تنها صدای امواج بود که در سکوتِ ژرفِ آب‌هاچون زمزمه‌ای از دل هستی، به گوش می‌رسید.سال‌ها پیش همین سکوت را در حوض کوچک خانه‌مان تجربه کرده بودماوج آرامش بود.اما این‌بارفرق داشت...دریا نبوداقیانوسی بود که امواجششاید پس از قرن‌هابا شوقی بی‌قرار به ساحل رسیده بودندپرشور پرهیجانچنان رها که می‌شد دویدن‌شان را دیدگویی به یک‌باره آن‌قدر شاد می‌شدندکه همچون یعقوب به دیدار یوسف می‌شتافتند.وقتی خاک خشک ساحل را لمس می‌کردنداز حال می‌رفتند و به عقب کشیده می‌شدندتماماً از شوق دیداراز لمس لحظه‌ای که شاید قرن‌ها در انتظارش بودندو اینک من بودم‌سپرده به امواجبند بند تنم را دریا لمس می‌کرد حتی شالی که بر سر داشتم راآن‌قدر نرم و آهسته باز کردکه نفهمیدم چگونه از من جدا شد.دریا با آرامشی که گویی عشق بود!مرا تاب می‌دادچنان عاشقی که معشوقش رادر آغوشی بی‌انتها می‌فشارد.شیفته‌ی خواستنی شدمکه دریا در دل داشت خواستی بی‌مرز بی‌قید، بی‌زمان...در آغوش وسیعش‌ فقط خود را رها کرده بودم رهایی‌ای که طعم آزادی داشت طعم بی‌وزنی بی‌فکری بی‌زمانی...آن‌قدر حس زیبایی داشت  که ناگهان ترسی بر جانم افتاد نکند از ساحل دور شده باشم؟چشم گشودمدیدم از دوستان فاصله گرفته‌ام اما نه آن‌قدر که غرق شده باشم...نزدیک به ظهر بود.نور خورشید با شکوهی بی‌مثال بر آبیِ بی‌کرانِ دریای مَکران می‌تابیدو درخششی را بازتاب می‌کردکه تا به امروز جز در آن‌جا در هیچ‌کجای دیگر ندیده بودم.به‌راستی زیباترین و پاک‌ترین دریای ایران‌همین سواحل مکران‌اند!از بالا که چشم دوخته بودم به دریادر ذهنم می‌گذشتترکیب امواج تند و سرکش که خود را با تمام توان به صخره‌ها می‌کوبندمحشر است!رنگ نیلیِ دریا مرا به پاکی‌اش کشاند!کاش می‌شد از دریابه‌خاطر این عظمت بی‌انتها سپاس‌گزاری کرد.همان لحظهذهنم پر کشید به بلوچستانِ زیبا چه شانس بزرگی بودکه میان رنگ‌ها طرح‌ها و زبان‌های گوناگون و دل‌انگیز بلوچیمتولد شده‌اممیان دریا و صحرامیان نخل و رودمیان کوه و دشت..این‌همه زیبایی،  اوج شکوه قدرت زمین را  و عظمت ایرانِ جان و بلوچستانِ شگفت‌انگیز را  به رخ جانم می‌کشید...و حالاهر بار که به دریا نگاه می‌کنم نه فقط آب را می‌بینم بلکه خودم را می‌بینم در انعکاس آبیِ بی‌کران !در صدای موجدر آرامشِ بی‌مرزِ مَکران...خیلی اتفاقی امشب متوجه شدیم که منو یلدا هردو در مورد چند روز پیش نوشتیم وبنظرم من شبیه بودن وهردو گذاشتیم ویرگول 🩵✨اون روز حس کردم دارم زندگی میکنم!✨🤍‌.دوستی با دوستان خوش‌تر ز عمرعمر اگر خوش نیست با یاران خوش است💙قابی از نیلی دریا وطرح بلوچستان جانمبودند.</description>
                <category>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 03:45:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دَرِ بَهارِ زندگی، اِحساسِ پیری می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30613880/%D8%AF%D9%8E%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D9%8E%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%90%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-vzes0xivmg4x</link>
                <description>شاید واقعاً ده موضوع خاک‌خورده برای نوشتن دارمقرار بود یکی‌یکی مرتب و به ترتیب نوشته شوند.اما نمی‌دانم چرا حس می‌کنم برای برگشتن به یکی‌دو ماه قبلبرای شروع دوبارهاین‌بار باید برعکس حرکت کنم از آخر به اول.از آخرین خاطراتی که پشت سر گذاشته‌ام آغاز کنم...گذر روزهایی که ناباورانه نامش جوانی‌ستآخرین باری که حرف زدمتقریباً چهار ساعت پیش بودبا یلدا در حیاط خوابگاه.جایی که تنها صدای مبهم ماشین‌های خیابان شلوغ شنیده می‌شد.دیوار بلندی میان خیابان و خوابگاه کشیده شده بوددیواری که تاریکی حیاط را در شلوغی پنهان می‌کرد.این‌سوی دیوارحیاطی نیمه‌تاریک بودو اگر صدای مردم و ماشین‌ها از آن‌سوی دیوار نمی‌آمدیقیناً جرأت نزدیک شدن به آنجا را نداشتم.چای را دم کردیم.  نه من حال حرف زدن داشتم نه یلدا.یلدا آهنگ جدید چاوشی را آن‌قدر تکرار کردمن با آن که حفظیاتم بداست ناچار شدم حفظش کنم!همین شد که سکوت کلامی‌مان شکست.با لحنی تند گفتم «نمی‌خوای چیز دیگه‌ای بخونی؟!»یلدا با چشم‌غره‌ای منطقی جواب داد«پلی‌بک نبود! من تا حالا چهارتا آهنگ مختلف خوندم. »-جان من! حداقل صداتو اوج بده بلند و پایین کن که بفهمیم!همین شد که من هم وارد میدان شدم و در تاریکی حیاط خوابگاهبا هم شروع کردیم به زمزمه‌ی آهنگ‌های نوستالژیک‌مان...خــــــدای آسمــــــون‌ها خــــــدای کهکــــــشون هابــــــرس به داد دل عاشــــــق ما جــــــون‌ها...با آهی از ته قلبم آهی که موجی از حس‌های تلخ را درونم زنده کرده بودرو به یلدا کردم و گفتمحس می‌کنم مقصر همه‌چیز همین گذر بی‌رحمِ سن و سال‌های بی‌وجدان است!هرچه بزرگ‌تر می‌شویم انگار روز به روز رویاها آرزوها و برنامه‌هاییکه در سال‌های کودکی برایشان خیال‌پردازی کرده بودیمیکی‌یکی از دستمان کشیده می‌شوندو حتی اجازه‌ی داشتن‌شان را هم نداریم.حس می‌کنم آن زمان که کوچک‌تر بودمآزاد بودم برای انتخاب هرررررر چیزی بی‌هیچ محدودیتیحتی انتخاب ورود به ناسا در بیست‌سالگی!نویسندگی سخنرانی روی استیجی بزرگ با صدها شنوندهپزشکی خواندن و هم‌زمان تدریس شیمی، یا شاید زیست و فیزیک... که سهل است!و حالا که تقریباً تمام بیست‌سالگی‌ام را گذر عمر از من گرفتهو به هیچ‌کدام از آن‌ها نرسیده‌ام شکننده‌تر از این برایم چیست؟!...اتفاقاً گمان می‌کنم همین بی‌خیالی مرا زنده نگه داشته استوگرنه مگر می‌شود تمام امیدها و برنامه‌های کودکیت را یکی‌یکی از دست داده باشی و هنوز به زیستن ادامه بدهی؟!به همین خاطر است که در این یک سالی که از بیست‌سالگی‌ام گذشتههیچ واکنشی به روز تولد بیست‌ویک‌سالگی‌ام نشان ندادم.اما هرچه فکر می‌کنم از 22سالگی بهتر است.هرچه عدد سنم بالاتر می‌رودانگار ناخودآگاهم می‌گویدعلاوه بر اینکه چیزی به دست نخواهی آوردباید ته‌مانده‌هایی را هم که در دلت جمع کرده‌ای رها کنی...گاهی آن‌قدر بی‌رحم است که حتی خیالِ داشتنِ رویا را از سرت می‌پراندچون گمان می‌رود زمان برای آغازش گذشته باشد.تازه،بزرگ‌ترین دارایی‌ام که هرچه به گذشته بازمی‌گردم سهم بیشتری از آن را در خود می‌بینم اعتمادبه‌نفس و بلندپروازی بود.هرچه را می‌خواستم با موانع کم و زیادتر آینده سهم من بود.حسی از قدرتِ رسیدن عمق وجودم را در بر گرفته بودباور داشتم که توانایی انجام هر کاری را دارم.و چرا نشود؟!نمی‌دانستم وقتی زمانش برسد چنین خواهم کرد و چنین خواهد شدبی‌آن‌که حتی لحظه‌ای درنگ کنم برای اینکه مقصر کیست...(در واقع خسته‌ام از این باور که همیشه خودم مقصر بوده‌ام)رو به یلدا کردم خستگی بی‌دلیل امروز را فراموش کرده بودمسکوتمان شکسته بود.یلدا گفت تازه وقتی سنم پایین‌تر بود انگار آدم‌های مفیدتری اطرافم بودندهرکدام قصه‌ای فلسفی برای خودشان داشتند.من با آن‌ها بزرگ شدم‌آموختم و انتظار داشتم که تازه اول راه استو چه بهتر از آنها را در آینده ملاقات میکنم.اما حالا که می‌بینم تمنای دیدار و هم‌صحبتی با افرادی چون آن‌هاآرزویی‌ست بر دل...من هم حرفش را تأیید کردمچون با عمق وجود دلم برای نسلی که عمیق فکر کند و حرفی برای گفتن درباره‌ی مسائل غیررایج داشته باشد لک می‌زند.اصلاً نمی‌دانم چه چیزی کلافه‌ام کرده استهم‌نسلانم افکارشان آن‌قدر لطیف و زیباورهاهست که گاهی حس می‌کنممن نمی‌توانم آن‌ها را بفهمم.حس پیری دارم در میان ظرافت اندیشه‌هایشان...این یک سال تمام رابا چند بیت شعری گذراندمکه از کودکی روی جلد آلبوم عکس سال تولدم پدرم یادداشت کرده بوددر بهار زندگی، احساس پیری می‌کنمبا همه‌ی آزادگی، فکر اسیری می‌کنمبس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوبخواه بر کودک دل، سخت‌گیری می‌کنمحس می‌کنم پدرم این شعر را برای من نوشته بودانگار می‌دانست همان سال چند ماه پیش از تولدمروزی خواهد رسید که در بیست‌ ویک سالگیبا هر لحظه‌ زمزمه کنمدر بهار زندگی، احساس پیری می‌کنم..و الحق سخت‌ترین اتفاق همین است  این‌که بخواهم توضیح بدهم چرا؟!دلم برای آدم‌هایی تنگ شده  که متولد دهه‌ی شصت بودند یا حتی قبلترش!آن‌هایی که در کودکی من پتوی گرم و امن دهه‌ی هشتاد بودند...جوانانی پر از معنا پر از عمق...با این‌همه تفاوت سلیقه‌ای که میان من و هم‌سن‌وسال‌هایم می‌بینمهیچ حس تعلقی پیدا نمی‌کنم.آن‌ها جوان‌ترند شادترند  و روحیه و ذهن‌شانبه‌مراتب تازه‌تر از ذهنِ سالخورده‌ی من است...کاش دست‌کم میان آن مردهایی متولد می‌شدم  که سبیل مردانه می‌گذاشتندو عاشق رفتن به طبیعتِ بلوچستان بودند...درست مثل پدرم!.و حالا در میان این همه تفاوت این همه فاصلهمن مانده‌ام با دلی که نه به نسل خود تعلق داردنه به رویاهایی که روزی بی‌پروا در ذهنم پرواز می‌کردند.شاید من از نسلی باشم کهدر بهار زندگی طعم خزان را چشید  وحس سنگینی سال‌هایی را دارد که هنوز نیامده‌اند.…🍂نداشتم.</description>
                <category>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 14:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در امتداد خاک☄️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30613880/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%E2%98%84%EF%B8%8F-ywrgpvopvvjv</link>
                <description>همین‌طور که ماشین آرام در دل شب می‌لغزید نگاهم بی‌هوا به ماه افتاد.نورش مثل نقره‌ای روان کوه‌های دوردست را نوازش می‌کرد.انگار وارد بازی شده بودیم من، ماه، جاده و باد.هرکدام در حال دویدن بی‌وقفه بی‌هدف ولی پر از معنا.گاهی ماه پشت دشت‌ها و کوه‌ها گم می‌شد اما نورش هنوز بود مثل خاطره‌ای که فراموش نمی‌شود مثل امیدی که پشت ابرها پنهان می‌شود ولی خاموش نمی‌گردد.سکوت بودجاده خلوت مثل دل کسی که فقط شب‌ها حرف می‌زند.حسی از زنده بودن در تمام تاریکی شب جاری بود.هرکس در مسیر خودش با دغدغه‌های خودشولی من؟ من فقط نگاه می‌کردم و در فکر فرو می‌رفتم.راستش را بخواهی قسمت مورد علاقه‌ام همیشه همین بودهجاده، نیمه‌شب، و دستی که از پنجره بیرون می‌زنم تا با باد برقصد.رقصی بی‌صدا وبی‌قضاوت.حتی مسیرهایی که نمی‌دانم کجاست در ذهنم تصویرسازی می‌کنمدر دل شب در دشتی طویل و بی‌انتهاتپه‌ها را نخل‌هایی می‌بینم که در امتداد هم ایستاده‌اندمثل سربازان خاموشی که از لابه‌لایشان عبور می‌کنمو هیچ‌کس نمی‌پرسد از کجا آمده‌ام و به کجا می‌روم.مردمان شهر به خواب فرورفته‌اند.تصور میکنم که انگار روز پرکار را پشت سر گذاشته‌اندو من؟ من شاهد انتهای روزشان شده‌ام در گذری سریع از زمان بی‌آنکه کسی شاهد گذر من باشد..بوی قهوه در توقف گاه های بین‌راهی مثل طلسمی آرام آدم را سرمست می‌کرد.جمعی از آدم‌های خسته ایستاده در سکوت با چهره‌هایی که انگار قصه‌ی هزار کیلومتر را در خود داشتند.کامیون‌های بزرگ با چراغ‌های زرد و قرمزمرا می‌بردند به آرزویی که هنوز برآورده نشدههیچ‌هایک، بی‌مقصد بی‌برنامه فقط با دلِ بی‌قرار.با خودم فکر می‌کردم کی و کجا باید کنار یکی از همین توقف‌گاه‌ها یا شاید پلیس‌راه یا پمپ‌بنزینیبزنم کنار سوار یکی از این غول‌های جاده‌ای بشومو ادامه‌ی راه را بسپارم به یک دنیا ماجراجویی پر ریسکپر از آدم‌های غریبه پر از داستان‌هایی که هنوز نوشته نشده‌اند.چشم‌هایم همیشه بازند با دل و جان نیمه‌شب را تماشا می‌کنم.سکوت شهرها خیابان‌ها تابلوها خانه‌هاحتی آشغال‌هایی که دور تا دور خیابان‌ها ریخته‌اندبرایم قصه می‌گویند قصه‌ی آدم‌هایی که حالا خوابندیا شاید روزی از این گوشه گذر کرده‌اند بی‌صدا بی‌ردپاروی تمام بلوارهای مسیر عکس‌هایی از شهیدان نقش بسته‌اند.گویی با من حرف می‌زننددر سکوت نیمه‌شب در خلوت جادهمن به آنها اندیشیدمو حس کردم در دلم زنده‌اند مثل نوری که از ماه می‌تابدمثل بوی قهوه‌ای که در حافظه می‌ماندمثل وطن که همیشه با من است در دل شب.و غم نبودنشان بی‌هوا وجودم را گرفت.در عرض چند ثانیه به چهره‌هایشان نگاه کردم تصاویری کاشی‌کاری‌شده،بی‌صدا ولی پر از فریاد.با خودم زمزمه کردمچه بود سرنوشتشان؟که بودند؟چطور زیستند؟و چگونه تمام شدند؟انگار کسی مرا هل داد به دل جنگی که هرگز ندیده بودماما حالا باقی‌مانده‌شان فقط تصویری‌ست روی بلوارهاندایی از گذشته و نبودنی که در حال سنگینی می‌کند.تمام مسیر مثل عبور از میان ارواح زنده بود.قلبم حضورشان را حس می‌کرد،و دلم برای این غریبه‌های آشنا تنگ می‌شدبی‌دلیل بی‌زمان بی‌مرز.آخرین لحظه به چی فکر کردی؟!در همین حین، چاوشی می‌خواند«دوتا چشمام دوتا سرباز مغرورن...»و من با هر بیت بیشتر فرو می‌رفتم در خاطره‌ی کسانی کهمدت‌هاست از معشوقشان دورندو حالا فقط در دل تابلوهای بلواردر دل شب در دل من زنده‌اند.«دوتا دستام دوتا چاقوی بی‌دسته...دوتا پارو بی‌قایق...یه فنجون قهوه تو غمگین‌ترین کافه...یه عابر تو خیابونای سرگردون...»و من؟من فقط عبور می‌کردم ولی انگار همه‌ی آن‌هادر سکوت شب با من قدم می‌زدند.عصر اون روزی که شهید شدی چطور بود؟!مامورهای بازرسی تنها نگهبانان شب بودند.چهره‌هایی آگاه ولی خسته مثل فانوس‌هایی که هنوز روشن‌اند اما شعله‌شان کمی لرزان شده.  تمام حواسم را می‌برد و خستگی‌ام را پس می‌داد با نگاهی بی‌کلام .جز چشم‌هایش چیزی معلوم نبود.اما همان چشم‌ها کافی بودند تا بفهمم زیر سرمای سپیده‌دم اخمی خواب‌آلود بر چهره دارد. چشم در چشم شدیم. داشت نگاهش را می‌بردکه متوجه شدو چشم برگرداند. من لبخندی زدم لبخندی که نه از خستگی بود نه از انرژی بلکه از دلِ بامداداز دلِ سکوتی که فقط ما رهگذرها در آن حضور داشتیم.هوای گرم جایش را به خنکی سپیده‌دم داده بود. اما سردی تابستانش به اندازه‌ی سوز زمستان ما بودپاسی از بامداد گذشته بود. آسمان سیاهی‌اش را آرام آرام به آبی نیل‌گونی می‌سپرد. کوچه‌های شهر هنوز خواب بودند مثل تمام مسیر .قسمت مورد علاقه‌ام به «ایران جان»همان‌جاست که مرا به گذشته وصل می‌کند.جایی که چشم‌هایم را می‌بندم و درشکه‌ها و کاروان‌ها را در خیالم زنده می‌کنم.جایی که خاک جای سیمان و سنگ‌فرش را می‌گیردو طاقچه‌ها و انبارهانه فقط سازه‌هایی قدیمیبلکه خاطره‌هایی سیصد ساله‌اند.در آن لحظه‌به هنر می‌اندیشمبه ذکاوت معماران ایرانیکه با دستانی هنرمندآینه‌ها را تراش دادندکاشی‌ها را بریدندو زیبایی را در دل دیوارها جاودانه کردند.هر بار که نگاهم به رشته‌ای از تاریخ می‌افتددل‌باخته می‌شوم‌نه فقط به گذشتهبلکه به روحی که هنوز در کوچه‌ها در طاق‌هادر رنگ‌های فیروزه‌ای کاشی‌ها نفس می‌کشدو این لحظهاین گذر از تاریخمرا به فکر فرو می‌برد،عمیق وسیعمثل دریایی که در دل خاک ایران جاری‌ست🤍از خلق گسستیم وبه خلوت نشستیمعاشقانه دوستدار خاک ایران وحسی که این مکانها بهم میدهقسمتی از کاروان سرا یادداشتهای آدمهایی بودن که اثری از وجودشون توی بازه ای از تاریخ رو روی کاغذ به یادگار گذاشته بودن.برات معجزه می‌کنه....گفتمش من به کتیج مدل ودینم آنجا..🤍ولی من؟ من فقط نگاه می‌کردم و در فکر فرو می‌رفتم.</description>
                <category>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 23:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفانِ مبارک؟!🌪️🌴</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%F0%9F%8C%AA%EF%B8%8F%F0%9F%8C%B4-f4wb00ryw5ep</link>
                <description>امروز(18مرداد) همه‌چی یه‌جور خاص با اتفاقای عجیب و غیرمنتظره پیش رفت .راستش همیشه از روزایی که روتین نیستن خوشم میاد حس می‌کنم زندگی یه کم رنگی‌تر میشه.(البته زندگی تو بلوچستان هرروزش پر از رنگه ).همین حال‌وهوای متفاوت باعث شد بالاخره تصمیم بگیرم آلبوم گالریمو کم‌کم بیارم توی ویرگول. امروز خودش یه شروع خوب شد،بی‌بهونه بی‌برنامه🤗🌴✨☁️Home🏡✨🌴از شب قبل بیدار بودم تا 9صبح نخوابیدم(جغد شبم ) نشسته بودم با یه پادکست آروم .هوا خنک بود و همه‌چی ساکت مثل یه صحنه از «شهر اشباح»صبح که شد همه انگار ناپدید شده بودن.طلوع امروز از پشت بومفقط پرنده‌ها و حشرات بیدار بودن . منم مثل نگهبونِ بی‌صدا مراقب این گوشه‌ی کوچیک از دنیا🤍☀️(ولی حس میکنم جدیداً باید به این جغدا اضافه کاری بدن تا پاسی از روز چون صبحا هم اکثرا خوابن.صبح خلوت تر از ساعت دو نصف شبه💁)ساعت نه صبح خوابیدم.حدودا ساعت یک ظهرمامانم یه‌بار صدام زد: بیدار شو، ناهار»بی‌خیال خوابیدم. ولی بار دوم اومد بالاسرم گفت:«بیدار شو، بارون داره میباره!و من از دلِ خوابِ عمیق با شنیدن اسم بارون همون بارونی که چند روزه براش دعا می‌کردم همون بارونی که شاید یه کم از خشکیِ ایرانم و گرمای عجیب بلوچستان کم کنه یهو بیدار شدمداشتم می دویدم بیرون که نورگیر.....!نورخورشید وهوای صاف...❤️‍🩹☀️ای مامان نامرد! از بچگی بارون بهانه ای خوبیه که مارو از جا بکشونه بیرون.رفتم زیر سایه‌ی نخلا، همون‌جایی که همیشه می‌شینم رو به افق. جایی که سکوتش آدمو می‌بره به عمق فکرهایی که شاید هیچ‌وقت به زبون نمیاد. نشستم و چشم دوختم به این جهان وسیعی که کیلومترها جلوتر گسترده شده بی‌انتها و آرام🤎💫از دورابرها رو می‌دیدم که چند روزه به‌خاطر فصل بارونهای موسمی آسمون رو گرفتن ولی با همه‌ی این سنگینی خبری از باریدن نبود. فقط سکوت و انتظار.وسط اون خلوت دلم رفت سمت ایرانمبه مردم وطنم فکر کردم به روزهای سختی که دارن می‌گذرونن. کاش حداقل این خاک تشنه نبود کاش بارون می‌اومد که دل زمین آروم بگیره شاید دل آدم‌ها هم...❤️‍🩹سرمو بالا گرفتم یه تکه ابر کوچیک و خاکستری درست بالای سرم بود. اون‌قدر کوچیک بود که نمی‌تونست این زمین پهناور رو سیراب کنهچند دقیقه‌ای نشستم بعد بلند شدم که برم سمت خونه. همون لحظه یه‌دفعه قطره‌های بارون اندازه‌ی کف دست شروع کردن به باریدن. تند و سنگین. آسمون بالاخره بغضشو شکست اونم با تمام قدرت و بی‌هیچ مقدمه‌ای.ومن خوشحال آقا مبارک طوفان...!🌪️💃باد نبود گردبادهای فلوریدا بودنخیلی سریع بعد تموم شداین تصاویر پایین شاهکار دو دقیقه باد و بارون موسمی هستن ! باهم ببینیم.تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است🌿احتمالا چهل ثانیه دیر تر از زیر سایه نخلا بلند میشدم احتمالا این درخت رو من فرود می اومد.دقیقا جای من افتاده بود درخت قشنگم!از خاک جدا شدم ولی هنوز دررگ هستیم جریان دارد ریشه ی بودنو منبا تمام توانِ خسته‌امایستاده‌امتا تو را از طوفان عبور دهم«احمد شاملو »عطر شکوفه‌های نارنج، دل را به کوچه های خاطره میبرد🧡✨🌪️فعلا دری که محافظ حریم خصوصی باشه، نداریم 🤠اولین بارون(طوفان✔️) زندگیش🤍Petrichor🌤️Mosoom☀️☁️تادل به آبیِ آسمان بدهی، باران تمام دیشب را شسته..☁️✨انتهای امروز🧡✨</description>
                <category>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 17:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز، خود یک انقلاب است🗽</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30613880/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%F0%9F%97%BD-lyowcdqx8nke</link>
                <description>می‌اندیشم به این جهانِ بی‌کرانه به این شکوه و ابهام بی‌پایان که در پس و پیش چیستی‌اش افسانه‌هایی خاموش پنهان شده.روایت‌هایی که گاه باید به زمزمه‌ای در دل شب مرورشان کرد تا خاطره‌ها از فراموشی نجات یابند.نوشتن نه فقط جوهر واژه‌هاست بلکه روان‌بخش لحظاتی‌ست که از یاد رفته‌اند و جانِ ماندگارِ آنچه بی‌صدا عبور کرده .عجب حس غریبی دارم ...وقتی می‌فهمم زندگی‌ام را لحظه به لحظه‌اش را به یاد ندارم چه برسد به بیست و یک سالی که بی‌هیاهو گذشت پر از حادثه پر از تاریکی پر از زیبایی و گاه با طعمِ خواب و خاموشی.شایدمی‌دانم این خاطرات کجا خزیده‌اند !در انباری ذهنم یا شاید بی‌رحمانه به سطل خاموشی سپرده‌شده‌اندحتی امروز را با تمام بودنش لحظه به لحظه‌اش را نمی‌توانم به یاد آورم و این است زندگی بی‌امان که از ما عبور می‌کند و چیزی از خویش نمی‌گذارد. حال نوشتن پناهگاهی‌ست برای روزهایی که فراموش می‌شوندو سهمی‌ست که از این عبور برای خود نگه می‌داریم.اگر در پوچی حتی اگر بی‌سرانجام .🍃نوشتن زنده داشتن خویش استبا نوشتن گاهی بعد از ساعتی گاه پس از سال‌ها پرت می‌شوی به همان لحظه‌هایی که روزی بی‌صدا از کنارت گذشتند.مثل معجونی شگفت‌انگیزتو را به گوشه‌ای از گذشته می‌برد که فراموشش کرده بودی برای من اما فقط واژه‌ها نیستند که حافظه را زنده می‌کنندشاتر یک دوربین نیز لحظه را در قاب زمان حبس می‌کندو آن تصویر از رنگ‌ها و نگاه‌هایی‌ست که بار دیگر گذشته را به چشمم می‌نشاند.حالا می‌دانم راهی هست ثبت لحظه‌ها چه با قلم باشد چه با تصویر تا هر دم و بازدم هر سلامت و هر رنج سندی شود برای خودم میراثی از زیستن در روزهایی که نفس‌کشیدن ارزشمند بود👐چه خوب است که گاهی آدمی احوالش را با آدمی دیگر در میان بگذاردمن از زیستن تو بدانم تو از عبور من. ما زاده‌ی یک بازه‌ایم .در تاریخ هم‌سفر این قسمت از هستی در برابر این هم‌سفری ناگزیر و تکرارنشدنی.کاش می‌شد همه‌ی هم‌سفرهای این زمان را شناخت و دانست که آنها کیستندچه دیدندو به کجا رفتند…مدتیه ویرگول رو با یلدای روشن میشناسم و گه گاهی دیر ب دیر برای خوندن نوشته هاش به ویرگول سر میزنم. یلدا دوست دیرینه من از ایام کودکیه به علاوه اینکه دختر عموی منه ، ابعاد دیگه ای از اون منو به سمتش کشوندن هم قدم بودن و تجربه کردن توی راهایی که برای بقیه پوچ وخالی هستن از همون طفولیت تا الان🏃😽مدت زیادیه به اومدن ویرگول فکر میکنم اما خب سخترین قسمت هر کار شروع کردنه .و بالاخره شد اما از بس هیجان وجودمو احاطه کرده از نوشتن در مورد دها موضوع از گذاشتن صدها عکس و تجربه هام ،که دوست داشتم الان وسط راه بودم و کاربلد نه تازه کار.علاوه بر نوشتن حس میکنم اینجا آلبوم بسیاری خوبی برای نگهداری عکس هایی که میگیرم .چون من همونطور که خیلی مینویسم خیلی هم عکس میگیرم به طوری که میانگین در طی سه ماه من حداقل 164گیگ رو صرف فیلم وعکس وساخت مستندهای کوتاه ولی بی چارچوب وبی کیفیت روزگار، می‌کنم.امیدوارم اینجا ماندگار ووفادار باشم وهنجاهارو نکشنم و از طرفی امید به پیداکردن دوست های پاک پر طراوتی دارم🌻🌿یه افکت بامزه با یلدای روشن</description>
                <category>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 19:35:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام ویرگول✨🌿</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30613880/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%E2%9C%A8%F0%9F%8C%BF-izylxonl4xpm</link>
                <description>من مریممانسانی‌ام پُر از لغزش واژه‌ها ،پُر از تکرارهای بی‌جافعل‌های نادرست جمله‌هایی بی‌قرارم .ذهنم بافته‌ای از خطوط مبهم که هر بار که می‌خواهم خالی‌اش کنم باز همان آشفتگی همان گره‌های ناگشودنی برمی‌گردند در این شلوغی تنها پناه من نوشتن است .جایی که می‌شود اشتباه کرد دوباره برگشت نگاه تازه‌ای انداخت و این بار بی‌نیاز از بیان مستقیم با دست با قلم با دل نوشتم و ویرایش کرد تا شاید کمی از خودم را نجات دهم.🤍✨منتظرم تا ببینم نخستین گذرِ نگاه از این نقطه‌ی بی‌صدا کیه؟!</description>
                <category>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 05:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>