<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سالوادور علی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30631463</link>
        <description>ستاره های من داستانای منن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/891093/avatar/mxO0NC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سالوادور علی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30631463</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان 1: آیا تو هم می بینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-1-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-n8pkcpm4hawv</link>
                <description>لکه ای مشکی در تاریکی شب داشت روی دیوار حیاطمان غلت می زد. یک گربه بود. گربه چشمان سبز رنگی داشت که در نور ماه می درخشیدند.نیمه شب پا شده بودم بروم دستشویی که از پنجره ی راهرو چشمم بهش افتاده بود.مدتی به جانور خیره شدم و سپس به دستشویی رفتم تا قضایی حاجت کنم. دیشب با دوستم خوشدل حسابی نوشابه مشکی کثیف خورده بودیم.سیفون دست شویی را کشیدم و برگشتم به طرف اتاق خودم. در راه برگشت برای بار آخر نگاهی به پنجره انداختم.در کمال تعجب دیدم نه تنها گربه غیب شده، بلکه یک موجود گنده تر بالای دیوار حیاطمان جایش را گرفته.ببخشید، به نظر می رسید یک مرد لخت بالای دیوار خودش را مثل گربه ها جمع کرده بود.با خودم گفتم حتماً از بس خسته و خواب آلود هستم خیالاتی شده ام. بهتر است دوباره برگردم روی تختخواب دراز بکشم که صبح زود باید بروم برای دوستم نان تازه بگیرم. (دوستم شب را توی خانه ام مانده بود.)«خودش را مثل گربه جمع کرده بود.»یک ربع به شش از تخت مجدداً بلند شدم، هوا هنوز تاریک بود و سرما پوست آدم را می سوزاند اما به خاطر مهمانم هوس چندتا نان گرم خوشمزه کرده بودم.دیشب خوشدل آمده بود سری به آپارتمان جدیدم که تازه اجاره ش کرده بودم بزند. کلی پیتزا و نوشابه با خودش آورده بود. اگر به خاطر دوستی مان نبود من از این جور چیزها نمی خوردم.البته بهش نگفته بودم که حس می کنم یک چیز (شاید جن باشد) توی آپارتمانم خودش را توی کمد اتاقم جا خوش کرده بود. وگرنه فکر نمی کنم حاضر می شد شب را توی اتاق من بخوابد.با این حال خوشحال بودم که یک نفر دیگر را دارم تا شب را با من بگذراند.توی راه نانوایی، به سمت پایین خیابان در حرکت بودم که از دور مردی را دیدم که دوان دوان از وسط خیابان رد شد.فکر کنم اشتباه دیدم اما به نظرم آمد مرد لُخت می گشت.مرد داخل یک کوچه ی تاریک شد و از دید ناپدید شد.وقتی به نانوایی رسیدم هنوز فکر آن مرد در ذهنم بود. امکان نداشت یک نفر توی همچین هوای بدی این گونه بگردد. این روزا زیاد احساس خستگی می کردم و مدام چیزهایی را می دیدم که واقعیت ندارند.یکی از همین روزها بود که خواب دیدم یک وزغ میان موهایم خودش را قایم کرده است.شاگرد نانوا، که مرد جوانی بود، ازم پرسید چندتا نان می خواهم و من هم با اشاره انگشتانم بهش گفتم پنج نان. بعد از آن نشستم و منتظر شدم.نانوا که نان ها را داخل تنور می کرد مثل من جوراب هایش سوراخ داشت. شاگرد نانوا هم پسر خوشتیپی بود، اما خوش قیافه تر از دوستم نبود. به پای اون نمی رسید.نفر قبل از من که داخل شده بود در را کامل نبسته بود و سرمایی یخبندان وارد می شد. غرولندکنان پا شدم تا در را ببندم که چیز عجیبی روی سقف یکی از خانه های آن محله دیدم.شاید باور نکنید و فکر کنید دارم مسخره تان می کنم، اما می دانستید سگ های محله ی ما مثل گربه ها بالای سقف ها می روند؟بعد از گرفتن نان ها، از راهی که آمده بودم داشتم بر می گشتم به سمت خانه که با یک گله از سگ های ولگرد مواجه شدم.ترسیدم چشمشان به من افتاده و به دنبالم راه بیفتند، اما بلافاصله متوجه شدم آنها داشتند سریع یکی پس از دیگری از وسط خیابان رد و وارد کوچه ای باریک می شدند.انگار آنها هم ترسیده بودند و داشتند از چیزی فرار می کردند.ناگهان صدایی عجیب از دور به گوش رسید. صدایی که به صدای هیچ حیوانی که تا حالا دیده بودم شباهتی نداشت. صدای گرگ؟ نه، بیشتر شبیه صداهای ناله ی یک پیرزن بود.هر چی که بود نمی خواستم منتظرش بمانم تا ببینمش، سرعت قدم هایم را تندتر کردم. خانه ام فقط دو کوچه بالاتر بود.وقتی وارد کوچه ای شدم که خانه ام در آن بود، نگاهی به کوچه ی پشت سرم انداختم. آقا مطمئن بودم قبلاً تمام چراغ های آن طرف روشن بودند اما حالا همه چی در تاریکی فرو رفته بود. سریع داخل آپارتمانم شدم.هوای داخل خانه گرم تر بود. رفتم نان ها را گذاشتم روی پیشخوان آشپزخانه و جرعه ای آب خنک نوشیدم. حالا که خانه بودم احساس بهتری می کردم.یک نفر توی دستشویی بود. از پایین درزهای در نور بیرون می زد. حتماً دوستم خوشدل رفته بود تو.به سمت اتاقم برگشتم. گربه دیگر روی دیوار حیاط نبود.وقتی رفتم توی اتاق خودم ناگهان قلبم هرّی ریخت.خوشدل هنوز روی تختش بود و خودش را با پتو پوشانده بود.پس چه کسی توی دستشویی بود؟!در همین حال صدای باز شدن در به گوشم رسید.یکدفعه ناگهان ضربان قلبم تندتر شد و دست هایم شروع به عرق کردند.ولو شدم زمین کنار خوشدل و زمزمه کنان بهش گفتم:«محمد رضا پاشو! یکی توی راهرو هستش! پاشو!!»همزمان صدای قدم هایی توی راهرو بیشتر می شدند و بیشتر به گوش می رسیدند. یک نفر داشت می آمد به طرف اتاق.چراغ مطالعه را از روی میز برداشتم تا وقتی آمد تو با آن بکوبم به سرش.منتظر شدم و وقتی در باز شد، صورت شوکه ی خوشدل از دل تاریکی بیرون آمد.ناگهان جیغی از ته گلویم خارج شد.رفتم به سمت کلید برق و نور ها را روشن کردم. بعد نگاهی به تخت جایی که فکر می کردم خوشدل بود انداختم.تخت خالی بود. کسی آنجا نبود.اما در کمد که همیشه بسته بود، باز شده بود.https://virgool.io/darkness640/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-2-wjxeaqhloy6l</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 20:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دلم برای کلمه ی دوست تنگ شده بود.»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-sjhfdmonfloc</link>
                <description>سلام بچه ها، امیدوارم حالتون خوب باشه. بنده، خدا رو شکر بهترم.جمعه، دانشگاهمون بازی پرسپولیس و استقلال را از تصویر بزرگه آمفی تئاتر پخش کرد تا دانشجویان ببینند. من و دوستم هم رفتیم ساعت 3 بازی را ببینیم.من خودم خیلی فوتبالی نیستم، اما می خواستم با دوستم بروم بیرون. به دوستم قول داده بودم که بیشتر با خود واقعیش آشنا بشوم. پس جمعه را پا شدم رفتم دانشگاه دیدنش.نمی دانم چرا خیال کردم قرار هست سالن پر آدم باشد.‌‌ شاید چون خیال کردم همه مثل من بیکارند. 😂 تعدادمان زیاد نبود ولی همین خلوتی حال و هوای خاص خودش را داشت.دوستم استقلالی بود، من هم چون از رنگ قرمز خوشم می آمد ترجیح می دادم طرفدار پرسپولیس باشم.برای اینکه دوستم را اذیت کنم همش می گفتم:«تیم ما دینامیته، ما دینامیتیم!»اونم می گفت ما بیشعوری، سر زمین بطری آب پرت می کنیم.خلاصه همش به هم می گفتیم تیم ما می بره و سوراخ سوراختان می کنیم و از این حرفا. آخرش هم هیچ کدام نبرد و سر اینکه وقتمون تلف شده بود و عجب بازی مسخره ای بود به اتفاق نظر رسیدیم.بعدش برای اینکه یک تنوعی به روزمان بدهیم با هم رفتیم حرم مطهر، در واقع اطراف حرم، رفتیم که یک چیز نوش جان کنیم.من می خواستم کباب بخورم، دوستم نان شیرمال. برای اینکه تصمیم بگیریم چی بخوریم، توی اتوبوس با هم سنگ کاغذ قیچی بازی کردیم. در نهایت من 3-0 نتیجه را به دوستم واگذار کردم. قرار شد نان شیر مال بخوریم. البته آخرش توپی شکلاتی خوردیم که اون هم بد نبود.البته این را بگویم که این غذاهایی که ما خوردیم اصلا مناسب ورزشکارها نیست و من یک هفته است باشگاه نرفته بودم. این آلودگی های هوا برنامه ی ما را به هم ریخته بود.این نقطه های بالا را هم نمی دونم چطوری پاکشان کنم. هر وقت سعی می‌کنم ویرگول فاصله ی بیشتری توی متنم می اندازه، این موضوع خونم را به جوش میاره.ویرگول!!!پنجاه تومن پول زغال اخته هم دادیم، باورتان میشه؟ اونایی که زغال اخته دوست دارند می شود بگویند از چی زغال اخته خوششان می آید که من چیز خاصی حس نکردم جز پشیمانی به خاطر هدر دادن پولمان.در کل، شب به یاد ماندنی ای بود. وقت زیادی می شد که من با کسی جمعه شب بیرون نمی رفتم.شاید مسخره به نظر برسد ولی یکی از چیزهایی که آن شب خوشحالم کرد این بود که وقتی مادر دوستم بهش زنگ زد، اون گفت همراه دوستش است. از اینکه من را &quot;دوست&quot; خودش خطاب قرار داده بود خوشحال شده بودم. دلم واسه این کلمه ی دوست تنگ شده بود.آخر شب دوستم را تا ایستگاه اتوبوس همراهی کردم، مبادا سگ های ولگرد بهش آسیبی بزنند. در واقع، می خواستم تا آنجایی که بشود همراهش باشم.حالا که دارم این متن را می نویسم ساعت 10 شب است و یه عالمه کار دانشگاه دارم. تو را خدا اگر رشته تان آموزش زبان انگلیسی هستش و ترم آخرتان می باشد، یک کمکی به من بکنید. من چیزی از پروپوزال سر در نمیارم، نقدشان هم برای من شکنجه است. یکی به دادم برسد. 😭پی نوشت: خواب دیدم بهم زنگ زدند تا نوبت کلینیک را بهم یادآوری کنند. منم بهشان گفتند دکتر گفته تا 15 جلسه کافیه، دیگه نمی خواد از دستگاه های CES و TMS گران استفاده کنم. اما اونای پشت تلفن حرفم را قبول نکردند و بهم گفتند حتما باید اینجا باشم برای همین چند نفر را می فرستند تا من را بیاورند.پی نوشت 2: دیروز یکی از دفترهایم را پیدا کردم که قبلاً توش جزوه می نوشتم. کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی را به شکل جزوه در آورده بودم. با دیدنش کلی خندیدم و به یاد زمانی افتادم که کلی وقت برای خواندن کتاب و خندیدن داشتم. یادش بخیر.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 20:03:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافات یک خرس زمستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%B1%D8%B3-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-mqrocdxsz4vy</link>
                <description>سلام بچه ها،این پست را می نویسم چون حس می کنم اعصاب دوستم را با نق زدن هایم خرد کردم، پس برای اینکه خودم را تخلیه کنم و به آرامش برسم شما را شکنجه می دهم. معذرت،این روز ها حس می کنم زندگی ام فراز و نشیب های زیادی داشته. نمی دانم حتی از کجا شروع کنم.از پنجشنبه ای شروع کنم که خودم را مجبور دیدم بروم کلینیک اعصاب و روان یا از ماجرای پیرمردی شروع کنم که سعی کرد جایی را دست بزند که نباید دست می زد؛ آن هم دو بار.بهتر است اول از استادم شروع کنم. رشته ی من آموزش زبان انگلیسی هستش. این ترم آخر یک استادی دارم از اول ترم بدجوری استرس و اضطراب را به جونم انداخته، در حدی که اول سال می خواستم از دانشگاه انصراف بدم.حمله ی عصبی به من وارد شده بود و نمی تونستم درست فکر کنم.خدا رو شکر تصمیم گرفتم ادامه بدهم دانشگاه را اما هر روز یک کاری می کند یا نمی کند که حال من گرفته می شود.خیلی هم شبیه مستربین می ماند. تو را خدا بهش نگید این را گفتم وگرنه منو میندازه :)خب، یه کم از کلینیک واستون بگم،اول اینکه نه، من دیوونه نیستم،دوم اینکه طبق آن چیزی که دکترم گفته و نقشه مغزی من نشون میده من فقط افسردگی، ترس از آینده، وسواس شدید، زودرنجی و کلافگی دارم. همین.جای نگرانی نیست.تو این دوره زمانه کی استرس و اضطراب نداره؟از بخت من، چون از عصبانیت زیاد وسایل می شکوندم، مجبور شدم بروم کلینیک و 15 تومن سر یک سری دستگاه ها به اسم TMS و CES بدم؛ اگر پول قرص های ضد افسردگی را حساب نکنیم.یادم هست یک روز به یکی گفتم:«ترجیح می دهم لباس بخرم تا اینکه قرص بخورم.»انگاری کارما آمد سراغم.به هر حال صفحه ی نقشه ی مغزم را می گذارم اینجا تا بچه های رشته ی روانشناسی ازش فیض ببرند.همچین مغزی گیرتون میاد؟!خدا رو شکر دکتر گفت بعد 15 جلسه دیگه نیازی نیست از دستگاه ها استفاده کنم. اما می ترسم بهشون وابسته شده باشم دلم نمی خواد بیشتر از اینها خرج بذارم واسه ننه و بابام.می ترسم علائم استرس و اضطراب و کلافگی برگردند. دوباره.یک کم هم تنبل شدم این روزا. حوصله انجام هیچ کاری را ندارم. دوست دارم فقط خودم را با پتو بپوشانم و بخوابم و با گوشی ام ور بروم.شدم عین خرس هایی که به خواب زمستونی می روند.البته، همه چی بد نیست...بگذارید یک ذره انرژی مثبت به آخر این متن اضافه کنم.راستش...دوست جدید پیدا کردم. یک دوست خیلی خوب!از صحبت کردن و چت کردن تو تلگرام با این دوست جدیدم خیلی لذت می برم. خیلی بامزه و باحاله! البته سرش یه کم همیشه شلوغه چون توی کار داد و ستد و این چیزاست که من خیلی ازش سر در نمیارم.برای همین من الان دارم این وقت شب این ها را واسه شما می نویسم. 😉ولی این را بگم من دوست خوبی هستم، این فرصتی است تا توانایی های خودم را محک بزنم.امیدوارم وجود این دوست خوب افسردگی ام را به طور کامل برطرف کند.اگر تکنیک های دوست خوب بودنتان را با من به اشتراک بگذارید خیلی خوشحال می شوم. 🙏این را هم بگم قرار هست با هم برویم دو سیخ کباب هر کدوممون بخوریم. بعدا خودم ماجرا رو واستون تعریف می کنم. 😋پی نوشت1: خواب دیدم چندتا دختر شب داشتند موتورهای چندتا آقا را تخریب می کردند. به چرخ ها و صندلی هایشان با سنگ آسیب می زدند. سعی کردم بهشان هشدار بدم. بهشون بگم کارما میاد سراغتون بچه ها این کار رو نکنید. اما به طرفم سنگ پرت کردند.پی نوشت2: جدا از شوخی، اگر تا اینجای متن بنده را خوندی ازت ممنونم. حس خوبی داره دوباره بنویسی و افکار و احساساتت را با بقیه به اشتراک بذاری. ممنون.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 20:16:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان ترسناک نیست ولی خوشایند هم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mheuzsyra0mk</link>
                <description>داشتم به نانوایی می رفتم که سر راهم زیر سطل زباله یک چیز پشمالوی سیاه توجهم را جلب کرد.خدا خدا کردم گربه نباشد.از نانوایی که برگشتم با یک نان گرم توی دستم، بیشتر که توجه کردم دیدم در واقع دو چیز پشمالو روی زمین افتاده بودند.یکی کوچکتر از آن یکی بود. یک گربه و یک بچه گربه بودند.بی حرکت روی آسفالت سرد دراز کشیده بودند.نفس نمی کشیدند.دلم برایشان سوخت.حتما وقتی ماشین رد می شده آنها را ندیده و بهشان زده بود.صحنه ی تصادف را در ذهنم باز ساختم: تاریکی شب، بچه گربه وسط خیابان و ماشینی که هر لحظه با سرعت نزدیکتر می شده. احتمالا راننده حواسش به موبایلش بوده تا جاده و لحظه ای را ندیده که مادر گربه پریده بوده زیر چرخ تا از بچه گربه اش محافظت کند.احتمالا وقتی هر دوتایشان جان سپرده بودند متوجهشان شده است و تن بی جانشان را زیر سطل زباله رها کرده و رفته به زندگی اش برسد.به خانه که برگشتم این را به مادرم نگفتم. مادرم عاشق حیوانات است. این خبر حتما ناراحتش می کند. امیدوارم یک بهشت برای حیوانات وجود داشته باشد، جایی که بتوانند برای خودشان بدون ترس و آزار و اذیت انسان ها آزادانه بگردند و خوش باشند.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 18:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 4: کلکسیونر هیولا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-4-%DA%A9%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-h40j6ugo5ims</link>
                <description>متأسفانه به مادرم گفتم هیولاها وجود خارجی دارند. آنها زنده اند و از نقاشی هایی که کشیده ام بیرون آمده اند تا خرابی به بار بیاورند.مادرم هم همان طوری به من زل زد انگار عقلم را از دست داده باشم. ترس را در چشم هایش دیدم. حتما حالا فکر می کند که یک پسر دیوانه دارد.از این فکر عصبانی شدم و رفتم اتاقم و خودم را آنجا حبس کردم. اما بالاخره بیرون آمدم. قبل از این‌که بزنم وسیله چیزی را بشکنم.معمولا وقتی غروب میشه از خانه بیرون می زنم تا هوایی بخورم. اینجوری مجبور نیستم با بقیه سلام و احوالپرسی کنم و وانمود کنم از دیدنشان خوشحالم.علی نیکبختی نقاشی 4از خانه که بیرون می زنم، پسر همسایه را می بینم که روی چمن های حیاطش زیر سایه ی درخت نشسته و با دو تا از دوستاش میگه و می‌خنده. امروز موهای بورش را مرتب شانه کرده.وقتی دارم از پیاده رو می روم چشمش به من می افتد و از دور با من سلام می کند. من هم برایش دست تکان می دهم.طبق اون چیزایی که شنیدم آن ها از اسپانیا پا شدند آمدند اینجا. فکر کنم مادرش اسپانیایی باشد. مطمئن نیستم. پسر ادعا می کند سه زبان بلد است: اسپانیایی، انگلیسی و فارسی. اما تا حالا نشنیدم به اسپانیایی حرف بزند. انگلیسی هم فحش ها را خوب بلد است، اما حرف نه.شب که میشه بر می گردم به خانه. صدای اذان به گوش میاد، مارمولک ها از سوراخ هایشان بیرون آمده اند و خفاش ها در هوای تاریک به پرواز در آمده اند. همه چی عادی است تا اینکه متوجه می شوم یک مهمان ناخوانده داریم.در اتاق پذیرایی مادرم با عمو روی دوتا مبل جداگانه روبروی هم نشسته اند و به نظر می آید منتظر من بوده اند.عمو معمولا هیچ وقت به دیدمان نمی آید مگر اینکه یکی از فامیل هایمان مرده باشد. امیدوارم ایندفعه کسی نمرده باشد.می خواهم ازش بپرسم برای چی پا شده آمده اینجا که مادرم زودتر از من دهان باز می کند.مادر می گوید: «علی، همانطور اونجا واینسا، مگه یادت نمیاد عموتو. عموت اومده اینجا تو رو ببینه.»عمو شروع به صحبت می کند. سلام و احوالپرسی. حالت چطوره. مدرسه چطوره قهرمان. هنوز نقاشی می کنی. نشان عمو میدی. طوری رفتار می کند انگار 3 سالمه. بعد چند دقیقه که گذشت بالاخره نیت واقعی آمدنش را نشان می دهد.عمو می گوید:«علی جان، مادرت بهم گفت درباره ی نقاشی ها چی بهش گفتی.»به طرف مادرم چشم غره می روم. باورم نمی شود همین که راستش را بهش گفتم رفته باشد و به عمو زنگ زده باشد.عمو حرفش را ادامه می دهد:«علی، می خوام با من و مادرت رو راست باشی. واقعا با چشمات دیدی اون هیولاها از نقاشی هات بیرون بیایند؟ و آیا احتمال نمیدی همه ی اینها یه کابوس بد بوده باشد؟»من سر حرفم می مانم. «نه، کابوس نیست. می دونم خود هیولاها هستند. مطمئنم. به چشم ندیدم که از نقاشی ها بیرون بیایند اما خودم اونا رو به وجود آوردم و می دونم چه کارهایی از دستشان برمیاد.»انگاری عمو و مامان از صحبت های من خوشحال نشده اند. باید هم نشوند. بهشان می گویم باید راهی پیدا کنیم تا جلوی قتل های بیشتر را بگیریم.عمو خودش فکر همه جا را کرده است. می گوید دیدن یک متخصص می تواند راهگشا باشد._می خواهید منو بفرستید دیوونه خونه؟!_این طوری بهش نگاه نکن. یک متخصص می تونه بیشتر از من و مامانت بهت کمک کنه. خودت وقتی رفتی اونجا می بینی..._اما من هیچ جا نمیرم! شما نمی تونید مجبورم کنید!مامان بالاخره کفرش در می آید و می گوید:« چرا تو باید بری! تو مجبوری بری! وگرنه تو هم مثل پدرت...عمو با دست بهش اشاره می کند دیگر چیزی نگوید.من لحظه ای مات و مبهوت همانجا می مانم و بعد با تمام توانم می دوم از پله ها بالا و خودم را در اتاقم حبس می کنم.یعنی مادرم می خواست بگوید من هم مثل پدرم می میرم. چرا باید بخواهد همچین چیزی را بگوید؟نصف شب از خواب بیدار می شوم.از توی حیاط بغلی صدای بازی بچه ها می آید.انقدر خسته بودم که همینکه خودم را انداختم روی تخت خوابم برد.حال ندارم بروم پایین و با مامان و عمو روبه‌رو شوم، اما گلویم حسابی خشک است. به یک لیوان آب احتیاج دارم.پایین خبری از عمو و مامان نیست، به جایش چند صفحه برگه روی میز اتاق پذیرایی پخش شده اند.یک طناب هم کنار برگه ها قرار دارد.یکی از این صفحه ها را می خوانم و زود متوجه می شوم این ها یادداشت های پدرم است!برگه ها و طناب را با خودم به اتاقم بالا می برم.بعد از خواندن برگه ها متوجه سه موضوع مهم می شوم:اول اینکه پدر قبل از مادرم عاشق یک نفر دیگر شده بود، اما چون می دانستند خانواده ها با هم مخالفت می کنند هیچ وقت ازدواج نکردند.دوم پدرم زیاد درباره مشکلات مالیش نوشته. همه ی نوشته ها رو نخوندم چون حوصله نداشتم.سوم او هم مثل من می دانسته که هیولاها می توانند از نقاشی ها بیرون بیایند. این یعنی من دیوانه نشده ام. و این پرداخته ی ذهن من نیست.روی تختم نشسته ام که صدایی از پشت سرم می شنوم...دارم بر می گردم که ببینم صدای چیست که طناب دور گردنم جا می گیرد و فردی نامرئی مرا از سقف بالا می کشد...سلامواحوالپرسی کنم و وانمود کنم از دیخوشحالم.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 18:49:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک (4) پارت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-4-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-cp8anxnbzgg9</link>
                <description>وقتی شش سالم بود، پدر ما را ترک کرد.با این حال، همه ی خانواده و خویشاوندان احساس می کردند ذره ای از وجودش توی من مانده است.من هم مثل او عاشق طراحی بودم.او همیشه خواسته بود نقاش معروفی شود، اما به خاطر به دنیا آمدن من و مشکلات مالی مجبور شده بود به دنبال امرار معاش برود. برای همین چند سال در کار ساختمان سازی به کارگری پرداخته بود.وقتی می دید من با مداد رنگی هایم عکس گربه، پرنده های گوگول و مادر را می کشیدم می توانستم حسرت را در نگاهش ببینم. دلش برای نقاشی و طراحی تنگ شده بود. اما بیشتر از این افتخار می کرد.آرزو داشت پسرش &quot;من&quot; راهی را بروم که او نتوانسته بود طی کند. برای همین روزی می خواهم به آمریکا مهاجرت کنم و برای خودم شهرتی کسب کنم تا پدرم را سربلند کنم.با اینکه رفته، حس می کنم بعضی وقت ها از آن بالا هنوز هوای من و مامان را دارد.صبح خیلی زود با صداهایی از بالای آسمان بیدار می شوم. یا صدای هواپیما هست یا موشک. اما فکر نمی کنم زمان جنگ هواپیمایی به پرواز دربیاید. مگر اینکه هواپیمای جنگی باشد.این روزها بیشتر به کشیدن هیولاهای ترسناک گرایش پیدا کرده ام. هیولاهایی که از کابوس هایتان بیرون می آیند.آن ها به دنبال دوستی با شما نیستند. آن ها فقط خون و خونریزی می خواهند.علی نیکبختی نقاشی 1از آن نقاشی هایی می کشم که خوش ندارم به فامیل هایم نشان بدهم چون نمی خواهم فکر کنند یک تختم کم است.آن ها هنوز می خواهند گل و بلبل و پرنده های گوگول بکشم چون درک نمی کنند من دیگر 14 سالم شده. دیگر یک بچه کوچولو نیستم.علی نیکبختی نقاشی 2نقاشی های این هیولا ها توی در و دیوار اتاقم می چسبانم تا توی چشم باشند اما کم کم دارم فکر می کنم بهتر است آنها را توی جعبه ای مخفی کنم.نه چون مادرم با دیدنشان اذیت می شود و انرژی منفی می گیرد، بلکه چون فکر می کنم آنها زنده اند.علی نیکبختی نقاشی 6آنها شب ها توی تاریکی به من خیره نگاه می کنند و به نظر می رسد افکار پلیدی توی سرشان دارند. از همه بدتر آنها می توانند از نقاشی ها خارج شده با چنگال ها و دندان های بزرگ و تیزشان آزادانه برای خودشان بگردند.پس اگر پسر خاله تان گفت یکبار دیده صندلیِ اتاقش داشته تنهایی خودش می چرخیده، شک نکنید یک موجود نامرئی رویش نشسته بوده.همه چیز از جایی شروع شد که یک هیولا زیر تختم قایم شده بود.نزدیک به غروب بود، داشتم نقاشی جدیدم را می کشیدم که صدایی از زیر تخت توجهم را جلب کرد.به پشت سرم نگاه کردم و دیدم چطور توپ فوتبالم از پایین تخت بیرون آمد و از در اتاق که باز بود بیرون رفت.نزدیک تختم رفتم، زانو زدم و خم شدم تا زیرش را بررسی کنم. اما چیزی آنجا نبود. فقط چندتا خرت و پرت که با مرور زمان خاک گرفته بودند.آن لحظه تنها صدایی که سکوت عصر را می شکست، صدای همسایه ها بود.پسر همسایه که موهای بوری داشت توی حیاطشان با چندتا پسر بچه ی کوچک تر از خودش توپ بازی می کرد. می توانستم آنها را از پنجره ام ببینم.ناگهان متوجه شدم یک چیزی درست نیست. یکی از نقاشی های روی دیوار خالی است. هیولایی که کشیده بودم دیگر آنجا نبود. انگار هرگز آن را نکشیده بودم.آن شب پسربچه ای رفت آرایشگاه تا موهایش را کوتاه کند، اما بعد از آن دیگر به خانه برنگشت.شب دیر وقت شده بود که پدرش رفت سراغش. آرایشگاه بسته بود پس فکر کرد رفته خانه ی یکی از دوستانش، بی خبر از اینکه آن شب پسر اصلا از آنجا بیرون نیامده.روز بعد رفتگری چیز مشکوکی توی یکی از کیسه های مشکی بغل سطل زباله پیدا کرد و سریع با پلیس تماس گرفت.پسر بچه فقط 12 سالش بود.پلیس آرایشگر را جلوی در خانه اش و جلوی چشم همه ی همسایه ها دستگیر کرد و با خودشان بردند. چیزی نگذشت که خبرش همه جا پخش شد.چه کسی فکر می کرد آرایشگر محله همچین آدمی باشد.آن روز زندگی دو خانواده نابود شد.اما من می دانستم مجرم اصلی چه کسی بود...اسمش سویینی تاد بود و او هم یک آرایشگر بود.قضیه مربوط می شد به شخصیتی در دوران عصر ویکتوریا که بعضی از مشتری هایش را تکه تکه می کرد و با آن ها پای خوشمزه درست می کرد.من نقاشی اش را کشیده بودم اما در لباس قصابی که توی یک دستش چاقو دارد و در دست دیگر یک ساتور بزرگ و برنده.نمی خواستم باور کنم هیولاها وجود دارند، نمی خواستم به آنها ایمان بیاورم. تا مدتی خودم را متقاعد کرده بودم که همه چی ساخته ی تخیلاتم هست.اما حالا نقاشی اش خالی بود. قصاب خانه و گوشت های آویزان بالای سقف بودند، اما خبری از خود قصاب نبود.کجا رفته بود؟</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 16:35:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک (3) خرگوش مجنون (پارت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-3-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-jjo8ihcmqxgq</link>
                <description>خرگوش جلو آمد تا من را در آغوش بگیرد.من بلافاصله دست هایم را جلو آوردم و بهش فریاد زدم که همان جا بماند!اون هم حرف گوش کرد و از حرکت ایستاد، اما به نظر می آمد احساساتش را جریحه دار کرده باشم.نمی دانستم چه کسی زیر آن لباس پنهان شده بود. ممکن بود یک جوان بیست ساله باشد یا یک مرد چهل ساله...برای همین نمی دانستم زورم بهش می رسد و با دست خالی می توانم حقش را کف دستش بزارم یا نه...اما می دانستم هر چه زدوتر باید چاره ای بیندیشم...قبل از اینکه مثل دیوانه ها به جانم بیفتد.سریع لحنم را عوض کردم و با مهربانی بهش گفتم:« می دونم چه احساسی نسبت به من داری.» و به سمت میز به عکس های خودم اشاره کردم.خرگوش همان طوری آن جا جلوی در ایستاد و بر و بر نگاهم کرد.«متوجه شدم که خیلی وقته دنبال منی و تمام این مدت من اینو نفهمیده بودم.. فکر می کنم عاشقمی.»خرگوش برای اینکه شکم را برطرف کند سرش را بالا و پایین تکان داد.«عوضی بی همه چیز تو اگه عاشق من بودی مثل دیوانه ها همه جا دنبالم راه نمی افتادی تا بعدش به زور منو با خودت ببری این خراب شده.» می خواستم این را بهش بگم اما جلوی خودم را گرفتم.به جایش گفتم:« منم یه احساساتی نسبت به تو دارم.. دوست دارم بیشتر باهم آشنا شیم.. دلم می خواد با خود واقعی تو آشنا بشم.»خرگوش انگار دنیا را بهش هدیه داداه باشن دست هاشو روی قلبش گذاشت و از خوشحالی شروع به پریدن کرد. بالا پایین.. بالا پایین.طاقت دیدن این صحنه ی مضحک را نداشتم._ اما...همین لحظه بود که خرگوش از پریدن دست برداشت و تمام هوش و حواسش را دوباره به من داد.دستی بر سر و موهایم کشیدم، به زیر بغلم اشاره کردم و گفتم حسابی عرق کرده ام باید قبل از اینکه باهاش خلوت کنم یک دوشی بگیرم.چیزی که حقیقت داشت. واقعاً حسابی عرق کرده بودم، این همه استرس و وحشت حسابی پدرم را درآورده بود. اما در عین حال می خواستم کمی وقت بخرم تا نقشه ی فرارم را بکشم.خرگوش از کشویی حوله ای صورتی در آورد و آن را به من داد. سپس به در سفیدی در راهرو اشاره کرد که بسته بود. حدس می زدم در حمام باشد.یکبار که در را باز کردم و از حمام بودن اتاق مطمئن شدم، به سمت عقب نگاه کردم.خرگوش روی تخت قرمز نشسته و از دور به من خیره شده بود. حس کردم می خواست بگوید همانجا منتظرم می ماند تا برگردم. اما برگشتی در کار نبود.سریع داخل شدم و در را قفل کردم.شیر حمام را تا آخر باز کردم تا وقتی دارم پنجره را باز می کنم سر و صدایش به گوش خرگوش نرسد.پنجره ی کوچکی بود. حتی اگر دست و پاهام را قطع می کردم نمی توانستم ازش بیرون بروم.خیال فرار از پنجره را به کلی کنار گذاشتم و سخت مشغول فکر یک راه دیگر شدم.توی کیفم وسیله ای نبود که باهاش بتوانم به خرگوش ضربه بزنم، حتی لباس اضافه همراهم نبود. خرگوش هم که فقط یک حوله بهم داده بود انگار می خواست بعدش فقط با همان حوله بیرون بیایم.آب حمام داشت کم کم کف زمین جمع می شد و به سمت توالت سرازیر می شد.به ناگاه فکری به ذهنم رسید. به نظر می رسید تنها راه نجاتم باشد. پس کاری کردم که فکر نمی کردم یک روزی مجبور شوم انجامش بدم.خرگوش روی تخت نشسته بود یا شاید دراز کشیده بود وقتی صدای باز شدن در حمام را شنید.پس از جایش بلند شد و سریع آمد به استقبال من.احتمالاً انتظار داشت من را فقط با یک حوله که پایین تنه ام را پوشانده بود، ببیند.اما هیچ فکر نمی کرد که وقتی از حمام بیرون میام بدنم آغشته باشه به مواد قهوه ای چندش آوری که فقط از توالت پیدا می شد.ناگهان از وحشت خرگوش سُر خورد عقب و افتاد زمین.من در حالی که مقداری از آن مواد قهوه ای رنگ را توی کف دستم داشتم بهش نزدیک شدم.او سریع در حالی که روی زمین خم شده بود و به نظر می آمد که داشت بالا می آورد، دستش را دراز کرد و ازم خواست همانجا بمانم.من هم که همزمان وحشت کرده بودم بهش فریاد زدم:« زود کلید در رو بهم بده وگرنه این کثافتا رو میریزم روی سرت!»اون هم کلید رو از جیب لباسش در آورد و پرت کرد آن طرف اتاق تا ازش دور شوم.سریع کلید را برداشتم و از اتاق زدم بیرون تا در ورودی را باز کنم.کلیک. قفل در باز شد، اما نه خود در!چرا همچین شد؟ چرا باز نمیشه، لعنتی؟ نکنه از آن طرف باید باز شه؟ناگهان خرگوش سر و کله اش از پشت سرم پیدا شد، اما به جای اینکه به سمت من حمله ور شود، راهش را کشید به طرف توالت. فکر می کنم می خواست بالا بیاورد..وقت زیادی نداشتم.. سریع شیشه رو با آرنجم شکستم و در را از آن طرف باز کردم.در که باز شد با تمام وجودم از آنجا فرار کردم. به پشت سرم هم نگاه نکردم.آخرین چیزی که شنیدم سرفه های وحشتناک خرگوش توی دستشویی بود...کمی که از آنجا دور شدم...دست های قهوه ای رنگم را لیس زدم... خوب سرش را شیره مالیده بودم...در واقع خودم را به بستنی شکلاتی مالیده بودم تا به نظر بیاید خودم را با لجن کثیف کردم... خوشبختانه نقشه ام جواب داد و آن دیوانه گذاشت بروم، وگرنه شاید مجبور می شدم...بگذریم..با اینکه آرنجم زخمی شده بود و پایم روی شیشه های شکسته رفته بود و خون می آمد، با وجود درد لحظه ای دست از دویدن برنداشتم تا اینکه یک نفر سر راه سوارم کرد...یک حوله چیزی داد تا خودم را تمیز کنم و بعد سریع رفتیم کلانتری...آنجا تمام ماجرا را گفتم و وقتی پلیس ها رفتند آن منطقه را بگردند... دیگر کسی خانه نبود. آن دیوانه فرار کرده بود. با اینکه تحت تقیب پلیس است، می ترسم نکند دوباره دنبال من بیاید...می ترسم چون می دانم که او می داند من کجا زندگی می کنم، کجا درس می خوانم و کجا رفت و آمد دارم... می ترسم ازم انتقام بگیرد و کاری را که من نمی خواستم باهاش انجام بدهم دفعه ی بعدی او سر من بیاورد...احتمال می دهم شکست عشقی خورده باشد...</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 10:59:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک (3) خرگوش مجنون (پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-3-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-fxli0bxvmbjc</link>
                <description>روی تخت دراز کشیده بودم و وقتی از خواب بیدار شدم، فهمیدم این تخت خواب من نیست.وحشت زده از تخت پریدم بیرون و به اطرافم نگاه کردم.به بالش های صورتی رنگ پشمالو و روتختیِ قرمز تیره ی تخت.و بعد به فرش زیر پایم، کاغذ دیواری صورتی و سبز اتاق، و به تابلویی که روی یکی از دیوارها بود نگاه کردم. تابلو عکس میوه داشت. پرتغال، سیب و موزهای زیاد. خیلی زیاد.این اتاق من نبود. این خانه ی من نبود!یادم نمی آمد چگونه سر از اینجا در آورده بودم. فقط به خاطر دارم که در روز روشن داشتم با وانت می رفتم چندتا از فرش های مشتری هایمان را تحویل بدهم. وقتی پشت در یکی از این خانه ها بودم یک نفر از پشت سرم آمده بود و بعد... دیگر نمی دانم چی شده بود.متوجه شدم یکی دوتا از دکمه های پیراهنم باز هستند.ناگهان موهای بدنم سیخ شدند. حس کردم همین چند لحظه پیش یک نفر کنارم روی تخت نشسته بوده و داشته روی سینه ام دست می کشیده.پای تخت، کیفم افتاده بود. من آن را از ماشین بیرون نیاورده بودم.زیپش را باز کردم تا داخلش را چک کنم.مدارکم، پاکت سیگارم و بستنی خانوادگی شکلاتی که دیشب گرفته بودم ( و احتمالاً تا الان همه ش آب شده بود) همه توی کیف بودند به جز آن چیزی که دنبالش می گشتم: تلفن موبایلم.معنی ش فقط یک چیز بود: یکی من را دزدیده بود. اما چرا؟ من دقیقاً چی داشتم که کسی بخواد ازم بگیرد؟به سمت در اتاق که باز بود رفتم. با احتیاط پا توی راهرو گذاشتم و به سمت انتهای آن خیره شدم که راه پله ای قرار داشت که به سمت طبقه ی بالا می رفت.انتهای دیگر راهرو هم به سمت در خروجی می رفت. سریع به طرفش جهیدم.لعنتی قفل بود! به خشکی شانس!دلم خواست به در شیشه ای لگدی بزنم. عصبی بودم. با وجو د اینکه می توانستم بیرون را روشن و واضح ببینم. اما معلوم نبود کجا بودم. دور و برم فقط درخت و بوته و مسیری خاکی قرار داشت. وسط ناکجا آباد بودم.حس کردم نباید خیلی سروصدا کنم. معلوم نبود اینجا خانه ی کی بود.برگشتم تا ببینم توی اتاق پنجره ای هست که بتوانم ازش بیرون بپرم، اما چشمم به چندتا قاب عکس روی دیوار افتاد.عجیب ترین عکس هایی که تا به حال توی عمرم دیده بودم!در هر کدام از این عکس ها آدم هایی حضور داشتند که لباسای خرگوش های عجیب و عوضی ای را پوشیده بودند و روی زانوهایشان بچه هایی را نشانده بودند. با اینکه به نظر می رسید برخی از این بچه ها خوشحال دارند می خندند... بعضی دیگر از چهره شان معلوم بود که متوجه شده اند یک جای کار می لنگد.یکمرتبه متوجه دری شدم که به آشپزخانه راه داشت. روی میز غذاخوری بطری شیری پیدا بود و پشت میز یک خرگوش بزرگ نشسته بود که داشت نگاهم می کرد.ناگهان ترس بر من غلبه کرد.پرت شدم به عقب و محکم چسبیدم به دیوار پشت سرم.خیلی آنجا نماندم. همینکه خرگوش از صندلیش بلند شد، وحشت زده دویدم و برگشتم به سمت اتاق.در را بستم و دستگیره را محکم فشردم تا نتواند از آن طرف بازش کند.بعد دیوانه وار با نگاهم این طرف آن طرف اتاق را به دنبال وسیله ای گشتم تا بتوانم با آن از خودم در مقابل آن روان پریش محافظت کنم.به جایش پنجره ای را دیدم که با پرده ای صورتی کم رنگ و نازکی پوشیده شده بود.سریع از در جدا شدم تا پنجره را باز کنم اما وسط راه خشکم زد.فرار بی فایده بود...آنجا میزی قرار داشت که قبلاً بهش توجه نکرده بودم. روی میز تعدادی خرت و پرت بود، که میانشان عکس هایی بودند که با آن عکس های توی راهرو فرق داشتند اما به همان اندازه وحشتناک بودند. این ها عکس های خودم بودند!من وقتی توی ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بودم، من وقتی داشتم با همکلاسی هام وارد دانشکده می شدم و من وقتی توی باشگاه داشتم تمرین می کردم... و عکس های دیگر.روی یکی از این عکس ها که به پروفایلم مروبط می شد، با رژ لب قرمز رویش اسمم را نوشته بودند: محمد زیاد.آنقدر از دیدن این منظره جا خورده بودم که نفهمیدم خرگوش کِی وارد اتاق شده.جلوی در ایستاده بود و مستقیم رو به رویم قرار گرفته بود، به طوری که هر راه فراری را بسته بود.دست هایش را بغل بدنش قرار داده بود انگار می خواست بگوید: گنده ی اینجا منم!بعد دست هایش را بالا آورد.آنها را از هم باز کرد و آمد که من را بگیرد...</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 20:43:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک (2)</title>
                <link>https://virgool.io/darkness640/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-2-wjxeaqhloy6l</link>
                <description>سر راهمان چندتا ژاپنی بهمان گفتند وقتی وارد جنگل آئوکیگاهارا شدید از مسیر اصلی بروید. هرگز نباید از مسیر اصلی خارج شوید، مگر اینکه آرزوی مرگ داشته باشید.ما قصد حلق آویز کردن خودمان را نداشتیم، ولی مسئله ای پیش آمد. مسئله ای که مربوط می شد به یک دختر زیبا.داستان از آنجایی شروع شد که من، هادی، حمیدرضا و علی پناهی به قصد مسافرت چهارتایی عازم توکیو ژاپن شدیم. وقتی به هتل کاواگوچیکو رسیدیم، چمدان ها و وسایلمان را گذاشتیم توی اتاقمان و لباس عوض کردیم.برنامه این بود که در چند روز آینده کل شهر را بگردیم و حسابی خوش بگذرانیم. من خیلی هیجان زده بودم. این اولین سفرنامه ی خارج از کشورم بود که قرار بود بنویسم و با دوستانم توی سایت به اشتراک بگذارم.یکی از این مکان هایی که قرار بود ازش بازدید کنیم همین جنگل معروف آئوکیگاهارا بود.شبِ روزی که رسیدیم فهمیدم شهرتش به دلایل خوبی نیست. ولی خب از ایران پا شده بودیم آمده بودیم اینجا حیف بود ازش دیدن نکنیم. و علی پناهی هم می توانست یک داستان ترسناک درباره ی روح های سرگردان جنگل بنویسد.روزی که به مقصد جنگل سوار اتوبوس شدیم را خوب به یاد دارم. هوا مه آلود بود. با اینکه اوایل ظهر بود به نظر می رسید صبح زود باشد.از شانس آن روزمان سر و کارمان افتاد با یک دختر جوان به اسم یومِکو. او آن طرف دیگر ردیف صندلی ها نشسته بود و کمی فارسی متوجه می شد. وقتی شروع به حرف کرد ما به تعارف بهش گفتیم فارسی را خیلی خوب حرف می زند.یومِکو دختر خیلی لاغری بود و با اینکه وسط تابستان بودیم، پوست سفید رنگ پریده اش جوری بود که انگار از خواب زمستانی بلند شده باشد.من هم چند وقت پیش کمی ژاپنی یاد گرفته بودم و سعی کردم به زبان خودش باهاش حرف بزنم. اما نمی دانم متوجه می شد چه می گفتم یا نه. او فقط دستش را جلوی صورتش گرفته بود و می خندید.جنگل که بودیم هادی نزدیکم شد و گفت:« آقای خوشدل، خوب مخش رو زدی ها..» اما من فکر می کنم حسودیش شده بود که یومِکو بیشتر راه را کنار من آمده بود؛ و نه او.باید این را بگویم که ایده ی یومکو بود که وسط راه از مسیر بپیچیم و از راه دیگری برویم. بهمان گفت امن است، جای نگرانی نیست. قبلاً خودش چندبار از همین مسیر آمده و رفته. مشکلی پیش نمی آید.همچنین گفت انتهای راه می رسیم به یک غار قدیمی که مرغ های عاشق معمولاً می روند داخلش تا در خلوت با هم کمی گفت و گو کنند.بعد دستش را گذاشته بود روی بازویم و گفته بود شاید ما دوتا هم بتوانیم برای مدتی طولانی آنجا گفت و گو کنیم.من از این فکر قرمز و هیجان زده شدم. چرا که نه.«ورود ممنوع»دوست عزیز، باید اعتراف کنم که وقتی رسیدیم به دهانه ی غار احساس بدی داشتم.نه به خاطر تابلویی که آن جلو نصب شده بود؛ فکر می کردیم از همان تابلوهایی باشد که ورودی جنگل دیده بودیم و به کسانی که به قصد گردشگری نیامده بودند هشدار می دادند به فکر فرزند و خانواده های خود باشند و تصمیمی شتاب زده نگیرند.دلیلش این بود که حس می کردم چند نفر دارند در گوشم پچ پچ می کنند:« جلوتر نرو... برگرد...»اما همان طور که یومکو گفته بود مردم معمولاً وارد آن غار می شدند و ردپاهای روی خاک نرم دهانه ی غار گواهی از آن می داد. احتمالاً بی خودی ترسیده بودم.هادی انگار متوجه شده بود آن موقع چه حسی داشتم، چون گفت:« آقای خوشدل، همینجوری اونجا واینسا. مرد باش.» و بعد پشت سر یومکو شاد و شنگول با سینه ی بیرون داده وارد غار تاریک شده بود. با اینکه قدش نسبت به همه ما کوتاه تر هستش اما وقتی بخواهد خودش را به همه اثبات کند می تواند آدم غیرقابل تحملی باشد.یومکو قبل از اینکه از دید من خارج شود با لبخند بهم اشاره کرد دنبالشان بروم.بعد از آنها حمیدرضا داخل شد و عاقبت من و علی پناهی تنهایی بیرون ماندیم.داشتم وارد غار می شدم که علی جلویم را گرفت و به زمین اشاره کرد. به جای ردپاها. گفت نگاه کن یک چیزی با عقل جور درنمیاد.بهش نگاه کردن تا منظورش را بفهمم و بعد به ردپاها. درست می گفت...ردپاها نشان می دادند قبل از ما چند نفر وارد غار شده اند اما هیچ کدام نشان نمی داد که کسی از آنجا برگشته باشد.ناگهان صداهای فریاد وحشتناکی از درون غار به گوش آمد.ما انگار سیلی در گوشمان خوابانده باشند چند قدم به عقب پرت شدیم و به غار تاریک خیره شدیم.دوستانمان داشتند فریاد می کشیدند و التماس می کردند کمکشان کنیم و بعد...صدای نعره ی وحشتناکی را از اعماق غار شنیدیم که شباهتی به صدای هیچ حیوانی که تا حالا دیده بودیم نداشت.من از جایم بلند شدم و با تمام جرئتم وارد شدم تا به هادی و حمیدرضا کمک کنم. معلوم است که اینکار را نکردم!من و علی هر دوتایمان دممان را روی کولمان گذاشتیم و از راهی که آمده بودیم برگشتیم. رفتیم کمک بیاوریم.ولی کاش اینکار را نکرده بودیم. کاش آن روز من هم وارد آن غار لعنتی شده بودم.چون از وقتی برگشته ام به خانه، حس می کنم هادی و حمیدرضا دست از سرم برنمی دارند. روحشان شب ها اذیتم می کنند و حدودای ساعت 3 صبح شیر دستشویی و حمام را باز می گذارند تا چکه چکه کند و من نتوانم بخوابم.پی نوشت 1: حس می کنم دارم دیوانه می شوم. یا شاید هم دیوانه شده ام و من هنوز متوجه نشده ام.پی نوشت 2: بعد از یکسری تحقیقات پلیس روی پرونده ی مفقود شدن دوستانمان توی غار، نگهبانان ورودی جنگل گفتند آن روز فقط چهارتا پسر گردشگر را دیده اند. گفنتد هیچ دختر جوانی همراه آنها نبوده. هیچ دختری همراه ما نبوده.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 20:58:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک (1)</title>
                <link>https://virgool.io/darkness640/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-1-iyc0etpomcpi</link>
                <description>صدای خش خش چمن به گوش می رسد. یک نفر توی حیاط است و از پشت پنجره ی اتاق به من خیره شده است. می توانم کالبدش را از صفحه ی مانیتور کامپیوترم ببینم.الآن باید مثل همیشه از ته گلو فریاد بزنم، اما این دفعه می خواهم آن را به یک نفر نشان بدهم.پس وانمود می کنم که آن را ندیده ام و به سمت اتاق پذیرایی می روم، جایی که مادر روی زمین نشسته و دارد شلوار پاره ی من را می دوزد.به مادر می گویم:« مامان، بیا می خوام یه ویدئوی خنده دار توی یوتیوب نشونت بدم.»به محض اینکه با مادر به اتاق بر می گردیم و چشمش به پنجره می افتد...فریاد می کشد:« علی! کِی می خوای اتاقت رو تمیز کنی؟ همه جا رو گرد و غبار گرفته.»متأسفانه آن موجود دیگر آنجا نیست.مدتی هست این ماجرا برایم تکرار می شود. کسی در خانه حرفم را باور نمی کند که ما یک هیولا توی حیاط پشتی مان داریم و خودش را مثل گلوله میان بوته ها قایم می کند.برای همین بیشتر وقت ها ترجیح می دهم بیرون باشم. با دوستان جدیدم خوش بگذرانم، بروم باشگاه و بدن خوش اندامم را جلوی آینه ها تحسین کنم. پسری مو فرفری با بدنی که همیشه آرزویش را داشتم.روزی ابری و خاکستری داشتم از باشگاه به خانه بر می گشتم که آن موجود را واضح دیدم.لختِ لخت بود.آن موجود زشت بدترکیب آن قدر بلند بود که مجبور بود خودش را خم کند تا از پنجره داخل اتاقم را ببیند.می گویم زشت چون آن قدر لاغر و نحیف بود که هر لحظه امکان داشت از گرسنگی غش کند بیفتد.دست و پاهایش پوست و استخوان بودند و مانند عروسک خیمه شب بازی از دو طرف بدنش آویزان بودند.بالاخره متوجه شد یکی مچش را گرفته. پس سر کچلش را به طرفم برگرداند و صاف توی چشم هایم زل زد.صاف ایستاد. بدنش را به طرفم چرخاند و بعد... به سمتم پرتاب شد.از شوکی که ناگهان بهم وارد شده بود نزدیک بود لیز بخورم بیفتم زمین. به هر قیمتی خودم را به بیرون کوچه رساندم. آن عجیب الخلقه هم راحت از بالای حصار حیاط رد شد و افتاد دنبال من.هیچ احدی بیرون نبود. کسی صدای فریادهایم را نمی شنید. و صدای کرکننده ی رعد و برق شیشه ماشین ها را به لرزه در آورده بود. کم کم داشت باران می گرفت.داشتم با تمام توانم می دویدم، اما می دانستم هیولای پشت سرم سه برابر قد من است و با قدم های دارزش الان است که با چنگال های تیزش من را بگیرد.هوا دیگر تاریک شده بود که از دور مدرسه را دیدم.سریع داخل شدم و به سمت ساختمان اصلی دویدم.آقای فولادی، مدیر مدرسه مان داشت دیگر نورهای راهرو را خاموش می کرد که من را روی پله های در جلویی دید؛ صورت وحشت زده ام را در واقع دید.سریع در دفترش را باز کرد و گفت داخل بشوم و روی یکی از مبل ها بنشینم. بعد هم در دفتر را پشت سرش با قفل بست.کنارم نشست و ازم خواست تعریف کنم چه اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر به هم ریختم؟ من هم همه چیز را بهش گفتم.حرف هایم که تمام شد، حس کردم جوری نگاهم می کند انگار ناگهان دوتا شاخ از بالای سرم در آمده بودند.گفت نگران نباشم و به خانه زنگ زد تا به مادر و پدر خبر بدهد من اینجا هستم تا بیایند دنبالم.تمام این مدت داشت باران می بارید و قطره های باران به شیشه های پنجره می کوبیدند. یعنی آن موجود هنوز آن بیرون منتظرم بود؟خانه که رسیدم حس کردم بهم خیانت شده. با کمال ناباوری به پدر و مادر خیره شدم. آقای فولادی بهشان گفته بود چه داستانی تحویلش داده بودم و حالا فکر می کرد باید من را ببرند پیش یک روانشناس.آنها مثلاً باید پدر و مادر من باشند و ازم حمایت کنند، اما من را فرستادند پیش یک روانشناس تا درمانم کنند.البته خیلی بد نشد. خانم کریمی خانم مهربان و خوش صحبتی بود. بر خلاف دیگر آدم ها راحت می شد باهاش حرف زد و رو راست بود. یک بار هم نشد قضاوتم کند. حتی چیزهایی را بهش گفتم که تا حالا به دوستانم نگفته بودم.خانم کریمی به والدینم گفت احتمالاً به خاطر نگرانی کنکور سال بعد و شغل و آینده این طوری شده ام. چیزهایی می بینم که در واقع آنجا نیستند. این حرفش مؤدبانه ی دیوانه شده ام هستش.به هر حال، آنها فکر کردند شاید بد نباشد از هر چی مدرسه و درس و مشق است برای مدتی دور باشم. اینطور شد که تابستان رفتیم شمال دیدن پیرزنی که ظاهراً مادربزرگم بود و یک ماه کامل آنجا ماندیم.شمال حسابی خوش گذشت. آنقدر که راست راستکی فکر کردم تمام این مدت خیالاتی شده بودم و آن هیولا از توهمات من بیرون آمده بود. حداقل واسه یک لحظه این طوری فکر کردم.از سفر که برگشتیم خانه و وارد اتاقم شدم حس کردم یک چیزی تغییر کرده است.نه، منظورم سوسک مرده ی روی زمین نبود.یادم نمی آمد پرده ی اتاقم را کشیده باشم. شاید مادر وارد شده و به آن دست زده. او همیشه باید با یک چیزی ور برود.رفتم پرده را باز کنم که خشکم زد...اگر آن هیولا همین الان پشت پنجره باشد چی؟به هر حال، پرده را گرفتم و کشیدم.آوو...هیچ کس پشت پنجره نبود...ناگهان یکی از پشت سرم آمد و دست های درازش را دورم حلقه کرد. خواستم جیغ بکشم اما با یک دستش جلوی دهانم را گرفت. بالاخره گیرم آورده بود و حالا ما دو تا تنها بودیم. با این حال می دانستم نمی تواند بهم آسیبی بزند.هیولا با یک دست سوسک روی زمین را که مورچه ها داشتند می خوردند برداشت و آن را فرو کرد توی دهنم.به حالت خفگی افتادم و در حالی که سعی می کردم تکه های سوسک را از حلقم تف کنم بیرون هیولا سرش را جلو آورد و فریاد کشید:« عوضی! بدنم رو پس بده... بدنم رو پس بده!!»</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 21:04:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 13: همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-13-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-hrbcsl5rx0fq</link>
                <description>اتاقمان در تاریکی شب فرو رفته بود.هر شب من و برادر کوچکترم مطمئن می شدیم در اتاق بسته است و بعد می خزیدیم زیر پتو و چراغ روی میز را خاموش می کردیم تا بخوابیم، اما حالا که در تاریکی داشتم پلک پلک می زدم متوجه شدم در باز مانده است.عجیب بود، اما بیشتر از این ترسناک بود چون به ناگاه صدایی از توی راهروی تاریک شنیدم. احتمالاً این همان چیزی بود که بیدارم کرده بود.دستم را به سمت تخت برادرم مجید دراز کردم تا مادربزرگم را که بغلش خوابیده بود بیدار کنم و بهش بگویم یکی توی راهرو دارد می گردد که...سایه ای وارد اتاق شد و به سمتم حمله ور شد.ناگهان از فرط وحشت جیغی کشیدم که صدایش فکر کنم تا محله مان رفت.برادرم یکهو مثل غاز از تخت پرید و بی امان شروع کرد به گریه کردن.بعد صدایی آشنا از توی دل تاریکی گفت:« هیسس! علیرضا، منم مامان بزرگ! فریاد نزن..» زیر لبی کمی خندید.طولی نکشید پدر و مادرم آمدند توی اتاقم و خواستند ببینند چه شده؟مادربزرگ گفت چیزی نیست رفته بوده دستشویی و وقتی برگشته اشتباهی بدون اینکه قصدش را داشته باشد منه طفلی را ترسانده.مادر روی تخت برادرم نشست و در تاریکی او را در آغوش گرفت تا آرامش کند و گریه اش بند بیاید.ظاهراً نصف شبی برقا رفته بود. حتماً الان باید برق را قطع می کردند؟ من هم دستشویی داشتم!مادر از مادربزرگ پرسید:« مادر، شما واقعاً این کار رو از قصد که نکردید، کردید؟»مادربزرگ انگار بهش توهین کرده باشند گفت:« یعنی فکر می کنی من انقدر بدجنسم که بخوام نوه های عزیزم رو نصف شبی زهره ترک کنم.»_مامان!پریدم توی حرفشان و گفتم باید زود بروم دستشویی اما نمی خواهم تنهایی بروم. مادربزرگ همراهم آمد و چراغ قوه ای از جیبش در آورد تا از آن داخل آنجا استفاده کنم.چراغ قوه ی روشن را روی سینک گذاشتم و روی دو پا نشستم تا خودم را تخلیه کنم.آهی از آسودگی کشیدم. دیگر بیش از این نمی توانستم نگهش دارم.یکهو صدایی از بالای سرم آمد.در همان وضعیت نشسته سرم را به سمت بالا آوردم تا ببینم صدای چیست، اما...جز سقف چیزی دیگری ندیدم.شانه ای بالا انداختم و شلنگ را باز کردم تا خودم را بشورم.دوباره همان صدا را شنیدم.این دفعه مطمئن بودم یک چیزی بالای سقف خانه دارد این ور آن ور می رود.از دستشویی که آمدم بیرون به مادربزرگ گفتم چی شنیده بودم. او که زیر نور چراغ صورتش مثل روح سفیدِ سفید شده بود، چشم هایش برق زدند و یاد داستانی افتاد. داستانی که قدیما برایش اتفاق افتاده بود.علی رغم هشدارهای مامانم، مادربزرگ نباید داستان ترسناک برایم تعریف می کرد، قبل از اینکه دوباره به خواب بروم، مادربزرگ داستانی از زمانی که یک دختر جوان هجده ساله بوده و توی دهاتش زندگی می کرده برایم گفت.مامان و بابا دیگر رفته بودند. مجید هم دوباره آرام خوابیده بود. فقط ما دو تا در تاریکی روی تختم نشسته بودیم.مامان بزرگ گفت:« اون زمان زندگی ها خیلی ساده تر بودن و خبری از کافی نت، فست فودی و گیم نت اینا نبود. ازدواج ها هم ساده بودن. اگه می خواستی ازدواج کنی و خانواده های دو طرف رضایت می دادن راحت می رفتی سر خونه زندگیت.»بعد مامان بزرگ به اولین خواستگارش اشاره کرد. اما بابا بزرگ اولین خواستگارش نبود.« بازوهای پشمالو! یادمه 25 سالش بود. پسر همسایه بود و دست ها و بازوهاش کلی مو داشت. صورتش هم پشمالو بود. خیلی دلم می خواست با اون سبیل و ریشش ور برم. اما هیچ وقت فرصتش رو پیدا نکردم.»مامان بزرگ گفت روزی که با خانواده اش آمد خواستگاریش، پدرش موافقت نکرده بود. همش هم به خاطر شایعه هایی بود که مردم ده واسش درست کرده بودند.پرسیدم:« مردم چی می گفتن؟»مامان بزرگ در حالی به بیرون پنجره خیره شده بود گفت:« می گفتن شبا تبدیل میشه به میمون و از بالای سقف وارد خونه ی مردم میشه و محصولات باغشون رو می خوره. می گفتن دزده.»_ واقعاً تبدیل می شد به میمون؟!مادربزرگ شانه هایش را بالا انداخت و گفت:« چه می دونم؟ حدس می زدم اگه می شد یه میمون خیلی پشمالو بود.»به هر حال، مطمئن بودم صداهای بالا به خاطر گربه هایی بود که مجید بهشان غذا می داد و مثل همیشه داشتند بالای خانه مان ول می چرخیدند. این را به مادربزرگم گفتم.او هم لبخند مرموزی زد که توی تاریکی پیدا بود و گفت احتمالاً همین طور است.نمی دانم چند دقیقه شده بود که دوباره از خواب پریدم. این دفعه چون حس کردم لب ها و صورتم خیس است.با حس چندش آوری بلند شدم و صورتم را مالیدم.با اینکه در تاریکی نمی توانستم درست دست هایم را ببینم، اما فهمیدم مایعی غلیظ شبیه آب دهان با دماغ است. اَه.بعد متوجه شدم چیزی بالای سرم چسبیده به سقف تکان خورد و رفت آن طرف.درجا از وحشت فریاد زدم و با پشتم چسبیدم به دیوار. شروع کردم به نفس نفس زدن.برادرم از جایش بلند شد. چشم هایش را مالید و در تاریکی گفت:« علی چی شده؟» و بعد برقا آمد. چراغ روی میز روشن شد. و من هیولایی که پشت برادرم گوشه ی دیوار قوز کرده بود را دیدم. چشم های بی روحش را دیدم.چنان جیغی زدم که حس کردم روحم از بدنم جدا شد.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 19:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 12: مهمان ناخوانده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-12-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-sm0uuaj7ypqq</link>
                <description>ساختمان خوابگاه پسرانه دانشگاه امسال تازه افتتاح شده بود. ساختمان نه طبقه داشت و بالای تپه ای سر به فلک کشیده بود. آخر هفته ها ساختمان خیلی خلوت و آرام می شد. خیلی از بچه ها بر می گشتند شهر خودشان، برای همین آدم خیلی کسل می شد. اما شب ها، راهروها به‌ طرز عجیبی ترسناک می شدند.شبی داشتم می رفتم دستشویی قضای حاجت کنم که وقتی در را باز کردم چیز سیاهی از روی سیفون پرید بالا و زهره ترکم کرد و پرت شدم عقب.برگشتم اتاق و به بچه هایی که بودند گفتم ماجرا از چه قرار است. آنها هم که فکر می کردند من موش دیده ام عصبانی از جایشان بلند شدند و رفتند ببینند می توانند آن را گیر بیندازند و بکشند.من فکر نمی کردم موش دیده باشم اما چون مطمئن نبودم چیزی نگفتم. همه از اتاق خارج شدند به جز دوستم حسین که در آستانه ی در ایستاد و براندازم کرد. گفت:«سید جان حالت خوبه؟ به نظر میاد رنگت پریده.» من کشته مرده ی داستان های ترسناکم. داستان های اشباح ، احضار روح و جن ها. بعضی وقت ها هم می شینم داستان های 18+ می نویسم. حسین هم دوست دارد آنها را بخواند. برای خودش یک پا متخصص در زمینه ی اجنه و دنیای ماورالطبیعه است، برای همین حس کردم می توانم بهش موضوع را بگویم.  «راستش.. این اواخر حس می کنم یکی همش داره تعقیبم می کنه.» «کی؟!»گفتم:«نمی دونم کیه ولی وقتی دارم میرم دانشکده می تونم حسش کنم داره دنبالم میاد..یا شب ها هم می تونم حضورش رو پشت پنجره اتاق حس کنم...»حسین لبخند مسخره ای زد و گفت:«ما طبقه هشتمیم! آخه کدوم آدمی میاد پشت پنجره؟!»منم فریاد زدم:«می دونم! من که نگفتم آدمه!»حسین تعجب کرد.«منظورت چیه؟ می خوای بگی..» «آره فکر می کنم یه جن یا همچین چیزی بهم چسبیده.. اینجوری نگام نکن، عقلم رو از دست ندادم، می تونم حسش کنم، حتی وقتی دارم داستان های ترسناک می خونم می دونم بغلم نشسته و داره نگاهم می کنه.» حسین گفت:«بله، باور می کنم. بهتره دیگه از این داستانا نخونی چون داری پاک خُل میشی!» _حسین، مسخره نکن. مگه تو به این چیزا اعتقاد نداشتی؟_چرا دارم. اما اجنه همین طوری کشکی نمیان خودشون رو به ما نشون بدن.._خب، می‌دونم. بهت گفتم که.. داستانای ترسناک درباره اجنه می نویسم تا بقیه را بترسانم اما حالا فکر می کنم اونا می خوان من رو بترسونن.حرفم را ادامه دادم:« حتی شب که میشه و همه خوابند صدای پاش رو بیرون توی راهرو می تونم بشنوم.» حسین سرش را به چپ و راست تکان داد. هنوز نمی توانست حرفم را باور کند اما گفت:« خیلی خب، بیا یه کاری کنیم. امشب که دوباره صداش رو شنیدی خبرم کن تا بریم ببینیم کیه داره توی راهرو پرسه میزنه.»_چی؟!ناگهان صدای فریاد هم اتاقی هایمان از راهرو آمد. من و حسین دویدیم بیرون تا ببینیم چه خبر شده. دیدیم بچه ها دست ها و مشت ها را به سمت بالا گرفته اند و دارند هورا می کشند.یک موش چاق سیاه هم روی زمین کنار دمپایی کسی بی حرکت افتاده بود. بچه ها از دست موش خلاص شده بودند.شب ها معمولاً خروپف بچه ها همیشه بیدارم می کند و من توی دلم بهشان فحش می دهم. اما امشب صدایشان به من حس آرامش عجیبی می داد.من و حسین پشت در اتاق نشسته بودیم و لای در را کمی باز گذاشته بودیم تا اگر آمد، آن را ببینیم.راهرو تاریک تاریک بود، پس نقشه این بود که وقتی صدایش را شنیدیم، حسین بپرد توی راهرو و لامپ ها را روشن کند.حسین باور داشت یک نفر (مثلاً نگهبان) دارد شب ها توی راهرو کشیک می دهد. اصلا فکر نمی کرد جنی چیزی باشد.نزدیک بود بغل هم خوابمان ببرد که صدایی آمد.حسین گفت:« تو هم شنیدی؟»من سرم را بالا و پایین تکان دادم. صدای باز شدن در آسانسور بود و حالا یکی داشت توی راهرو قدم می زد و به در اتاق نزدیک می شد.ناگهان چهره ی وحشت زده ی حسین آمد جلوی چشمم. داشت به خودش می گفت اگر این واقعا آدم‌ نباشد چه؟ اگر خدا نکرده یک...کم کم داشت از نقشه ای که کشیده بود پشیمان می شد و آرزو می کرد کاش توی تخت زیر پتوهایمان مانده بودیم.هنوز هم دیر نشده بود برای این کار.با این حال حسین تکانی به خودش داد، ترسش را ریخت و در را باز کرد و پرید توی راهرو.همین که لامپ ها را روشن کرد، درجا شروع کردم به فریاد کشیدن.همه از اتاق ها ریختند بیرون.رو به رویمان پیرزن تپلی بود که روی سرش چادر کشیده و دستش را دراز کرده بود تا بهمان شکلات تعارف کند. لبخند ساده ای داشت. اما من می دانستم در واقع اون یک جن است. برای همین داشتم جیغ می کشیدم. همه دور و بر ما جمع شده بودند و داشتند نگاهمان می کردند. نگهبان بدو بدو آمد و گفت:« ننه جان! کجایی همه جا را دنبالت گشتم، می بخشید بچه ها ننه ی ما حالش خوب نیست آلزایمر داره.»در حالی که هنوز روی زمین افتاده بودم و داشتم جیغ می کشیدم، یکی گفت:« به نظر میاد ننه ی شما تنها کسی نیست که حالش خوب نیست.» </description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 21:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 11: شب در مدرسه (پارت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-11-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-vanezeyjpzl8</link>
                <description>صدای فریادهای وحشت زده و ترسناک همکلاسی ها و دوست هایمان از کلاس بغلی می آمد.ما در سالن آمفی تئاتر در تاریکی کامل میان صندلی ها قایم شده بودیم و از ترس داشتیم می لرزیدیم. مثل سگ ترسیده بودیم. حتی جرئت نداشتیم با صدای بلند نفس بکشیم.صدای کوبیده شدن به در و پنجره می آمد. صدای پرت شدن میز و صندلی.ناگهان صدای خرش خرشی آمد انگار کسی را از وسط پاره کرده باشند و به دنبالش فریادهای وحشتناک بیشتری بلند شدند.من تمام مدت با دو دست دهانم را پوشانده بودم و سعی می کردم گریه هایم را خفه کنم.آن صداها دو سه دقیقه بیشتر طول نکشیدند اما طولانی ترین دقیقه های زندگی ام بودند. بعد سکوت مرگباری همه جا را فراگرفت.هیچ کس حرفی نزد. تصور می کنم همه بدجوری شوکه شده بودند.باقرزاده که تمام این مدت سعی کرده بود خودش را کنترل کند گفت:« یعنی حالا.. قراره... ما هم.. بمیریم؟» و بغضش بالاخره ترکید. این دفعه بدتر از قبل.افشاری بهش گفت: «خفه شو! الآن هممون رو لو میدی.»دیگر دیر شده بود.صدای باز شدن در از راهرو آمد. در سکوت شنیدیم چطور صدای قدم هایی بر روی کف راهرو، داشتند کم کم به جایی که مخفی شده بودیم نزدیک می شدند تا اینکه متوقف شدند. همه نفسمان را حبس کردیم.یک حسی بهم می گفت قاتل درست پشت در سالن ایستاده و دارد گوش می دهد. در با قفل بسته بود. کلیدش دست رمضانی بود.ناگهان صدای بالا و پایین شدن دستگیره در را واضح شنیدیم.یکی از بچه ها که در دریف های صندلی های بالا قایم شده بود از جایش بیرون آمد و سریع به طرف پایین دوید. زیرلبی داشت فریاد می کشید:« بدبخت شدیم! فهمیده! فهمیده ما اینجاییم!»بقیه بچه ها هم انگار جن زده شده باشند از سوراخ هایشان بیرون آمدند و سریع به سمت صحنه رفتند تا پشت پرده پنهان شوند یا به دنبال دری برای بیرون رفتن از آنجا پیدا کنند.اما تلاش هایشان خیلی زود بی نتیجه ماند.به ناگاه صدای بالا و پایین شدن دستگیره قطع شد.در باز شده بود؟ نه. فقط قاتل دست نگه داشته بود و حالا صدای قدم هایش را که دور می شد می شنیدیم، تا اینکه محو شد.یعنی متوجه نشده بود ما اینجا بودیم؟ساعت 10 شب بود. آقای هاشمی برنگشته بود و دیگر کسی منتظرش نبود. با هر کسی که می توانستیم تماس گرفتیم و حالا روی صحنه دور هم جمع شده بودیم تا کمک از راه برسد.از وقتی که قاتل سعی کرده بود در را باز کند مدتی می گذشت و دیگر از بیرون صدایی نمی آمد. با این حال کسی جرئت نداشت پایش را بیرون توی راهرو بگذارد. ممکن بود هنوز آن بیرون در حال پرسه زدن باشد.همه روی صحنه بودند، به جز طاهری دوست که رفته بود آن بالا تنها روی یکی از صندلی ها نشسته بود.من معمولاً از این کارها نمی کنم. منتظر می مانم تا بقیه بیایند سر صحبت را با من باز کنند، اما ممکن بود دیگر از این فرصت ها پیش نیاید.رفتم بالا پیشش و با این که چشم هایم به تاریکی عادت کرده بودند اما پایش را ندیدم و روی کفشش رفتم.گفتم ببخشید. او هم گفت ولش کن مهم نیست.بله دیگر مهم نبود. دیگر مهم نبود آدم خجالتی یا درونگرایی باشی. امروز ممکن بود آخرین روزت باشد.پرسید:« واسه چی اومدی بالا؟»من هم اشاره کردم به بچه ها و گفتم:« همه نگرانتن که چرا اومدی این بالا نزدیک در نشستی. نمی ترسی؟»طاهری گفت:« نه، فقط می خواستم کمی با افکار خودم خلوت کنم. چیزی نیست.»کنارش نشستم. «فکر می کنی هنوز اون بیرونه؟ نمی فهمم آخه چرا می خواد ما رو بکشه؟ مگه ما چیکار کردیم؟»_ نمی دونم. فقط می دونم دلم نمی خواد آخرین لحظاتم مثل یک بزدل بمیرم. دلم نمی خواد بقیه مثل یک ترسو ازم یاد کنند. می خوام تا آخر بایستم و بجنگم.از روزی که آمده بود یک حسی بهم گفته بود دلم می خواد باهاش دوست شوم. اما هیچ وقت جرئت نکرده بودم حتی باهاش سلام علیک کنم.منم دلم نمی خواست مثل یک ترسو از این دنیا بروم. برای همین ازش پرسیدم:«اگه از اینجا زنده بیرون آمدیم، میای با هم بریم یه فلافلی بخوریم. مهمون من.»طاهری هم آرام خندید و گفت:« دو تا فلافل. سُسِش هم زیاد باشه.»مدتی را همان جا در سکوت ماندیم تا اینکه بالاخره... صداها شروع شدند.صداهای گوش خراشی از بالای سقف آمدند. صداهایی که هیچ شباهتی به صدای آدمیزاد یا صدای حیوانی که می شناختیم نداشت. و بعد صدای چنگ زدن آمد. چیزی داشت خودش را از راه کولر به سالن می رساند.همه پا شدند و شروع کردند به جیغ و داد زدن.من و طاهری به در چسبیدیم و دو تایی دستگیره را گرفتیم و محکم شروع کردیم به کشیدن. خیلی زود بقیه بچه ها از پشت سر آمدند و برای باز کردن در تقلا کردند. رمضانی را صدا می کردند تا زود در لعنتی را باز کند و همدیگر را هل می دادند تا وقتی در باز شد از هم پیشی بگیرند.ناگهان دریچه کولر از جایش در آمد و چیزی از بالا با صدای خفه ای فرود آمد. همین موقع در باز شد و طاهری، افشاری و من پریدیم توی راهرو.صدای فریاد بچه ها پشت سرمان بلند شد، اما بدون آنکه عقب را نگاه کنیم با تمام سرعت دویدیم.افشاری که جلوی من بود یکهو لیز خورد افتاد.مایع قرمز رنگی روی زمین راهرو پخش شده بود. خون بود؟! مایع از کلاسی که آن گروه بچه ها در آن قایم شده بودند می آمد.حالا فقط من و طاهری دوست مانده بودیم. خودمان را به حیاط رساندیم.با اینکه طاهری وزنش از من بیشتر بود، اما داشت با تمام قدرتش جلوتر از من می دوید.ناگهان برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و دیدم چطور چشم هایش از وحشت بزرگ شدند.من هم داشتم بر می گشتم به پشتم نگاه کنم که... طاهری سمتم آمد و هلم داد زمین!افتادم و روی زمین غلت خوردم. باورم نمی شد! طاهری پرتم کرده بود سمت هیولا.وحشت زده به عقب نگاه کردم. کسی نبود.پا شدم و دور و برم را بهت زده نگاه کردم. هیچ جانوری نبود. طاهری هم غیبش زده بود.فقط روی زمین حیاط چیزی توجهم را جلب کرد. یک لنگه کفش. مال طاهری بود..آسمان صاف و بدون ابر بود.آن روز فقط من جان سالم به در بردم.با اینکه مدتی از آن زمان می گذرد، اما هرگز طاهری دوست را فراموش نمی کنم که آن روز خودش را فدا کرد تا من زنده بمانم.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 21:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 11: شب در مدرسه (پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/virgoooooolstory/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-11-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-wjzajebgbjow</link>
                <description>صدای زنگ آژیر مدرسه ناگهان بلند شد و در تمام فضای مدرسه پیچید.بچه ها در نمازخانه در گروه های دو سه نفری دور هم نشسته بودند و با موبایل و تبلت هایشان بازی می کردند، می گفتند و می خندیدند که صدای گوش خراشش را شنیدند.همه همزمان دست از بازی نگه داشتند و سرهایشان را بلند کردند.چه اتفاقی افتاده بود؟می دانستیم زلزله نشده چون زمین زیر پایمان نمی لرزید، پس زنگ خطر برای چه بود؟بالاخره وقتی صدای زنگ قطع شد آقای هاشمی (سید بنی هاشم) ناظم دبیرستان مدرسه مان آمد و گفت همه یک گوشه مثل بچه آدم بشینیم که می خواهد یکی یکی تعدادمان را بشمارد.حین شمردنش سروکله ی آقای کیانی نگهبان جلوی در ورودی مدرسه مان پیدا شد و به آقای هاشمی گفت جای نگرانی نیست احتمالاً یکی از پنجره های کلاس های طبقه ی پایین باز مانده و گربه پرنده جانوری چیزی وارد شده.اما گفت می رود یک نگاهی به طبقه ی پایین می اندازد.آقای هاشمی دوباره شمردنش را از سر گرفت. ناظم مدرسه مان معمولاً آدم سختگیری بود. امروز در اردوی شب در مدرسه ای مان کمی نرم و آرام شده بود، اما حالا دوباره آن نگاه جدی و کمی خشنش برگشته بود. با اینکه سینه اش تخت بود، شکمش طوری از بدنش بیرون زده بود انگار توپ فوتبال را قورت داده باشد.39 نفر. شمارش آقای هاشمی تمام شد. 39 نفر حضور داشتند که این یعنی الآن 2 نفر اینجا نبودند.یکهو صدای داد یکی از بچه ها در آمد:« آقا! روح پرور نیستش.»یکی دیگر گفت:« آقا من دیدمش، بعد فوتبال گفت میره حموم خودش رو بشوره.»_از اون زمان دو سه ساعت گذشته. مگه زیر آب چیکار می کنه که انقد طولش داده؟بعد یکی گفت:« عه! آقا، طاهری هم نیس.»و کسی که پشت ردیف بچه‌ها نشسته بود گفت:« بابا! من که سُر و مُر گنده اینجام!» و همه زدند زیر خنده.من هم خندیدم. می دانستم طاهری دوست آنجاست. تمام روز چشمم بهش بود. برای همین وقتی آن بچه گفت نیستش تعجب کردم. امکان نداشت یک لحظه همین جوری بدان آنکه بفهمم غیبش زده باشد.صدای طنین خنده ی بچه ها باعث شد کمی از تنشی که در فضا به وجود آمده بود، کاسته شود. تا اینکه صدای فریاد کسی از بیرون آمد.همه همزمان سرمان را به طرف در نمازخانه برگرداندیم و باقرزاده را دیدیم که داشت گریه می کرد و از سرتاپا به خودش می لرزید. آنقدر ترسیده بود که یادش رفت کفش هایش را درآورد.آقای هاشمی فریاد زد:« چی شده؟! چرا مثل دخترا گریه می کنی. یه دیقه بنال بگو چی ‌شده؟»باقرزاده هم به حرف آمد. حرفش آنقدر وحشتناک بود که باورش سخت بود.باقرزاده بریده بریده گفت:« آقا.. روح پروره.. روح پرور.. مُ.. م.. مرده!»یک لحظه کسی چیزی نگفت. منتظر بودیم نشانه ای از شوخی روی صورتش پدیدار شود، اما فقط اشک های بیشتری از چشمان قرمزش روی گونه هایش سرازیر شدند.باقرزاده هق هق کنان گفت:« دیدمش که روی راهروی حموما افتاده بود.. بدنش تکون نمی خورد.. آب دوش بازمونده بود و خونش رو همه جا پخش می کرد..»ناگهان وحشتی بچه ها را فراگرفت، طوری که همه شروع کردن به داد و بیداد و پچ پچ کردن. روح پرور مرده؟ نه بابا باقرزاده زده به سرش، شاید هم چیزی زده... و یا شاید هم یکی داخل مدرسه شده و روح پرور رو سلاخی کرده. احتمالاً به همین‌خاطر زنگ آژیر به صدا درآمده و به احتمال زیاد هم قاتلش الآن داره زیر پایمان ول می چرخه.آقای هاشمی  سعی کرد آراممان کند. گفت روح پرور نمرده، چرت و پرت تحویل همدیگر ندید. حتماً لیز خورده پا و سرش به جایی اصابت کرده و حالا بیهوش افتاده. بهتره برویم ببینیم...اما نتوانست حرفش را تمام کند، چون صداهای فریاد یک نفر دیگر از بیرون به گوش آمد.آقای هاشمی از نمازخانه زد بیرون. گفت همان جا در نمازخانه بمانیم، اما به حرفش گوش ندادیم و دنبالش راه افتادیم.سرانجام در راهروی کلاس هایمان - کلاس های بچه دبیرستانی ها - متوقف شد. ما هم پشت سرش ایستادیم و به صداهای وحشتناکی که از طبقه ی پایین می آمد گوش دادیم.درست مثل موشی که زیر جارو گیرش انداخته باشند و در حال خفه شدن برای جانش ناله کند، کسی که داشت فریاد می کشید داشت برای جانش التماس می کرد.البته خیلی طول نکشید. صداها ناگهان قطع شدند.آقای هاشمی چند دسته کلید به رمضانی، که قد بلندترین فرد کلاسمان بود، داد و گفت خودتان را توی یکی از این کلاس ها قایم کنید. من می روم ببینم چه اتفاقی برای آقای کیانی افتاده. اگر کمتر از ده دقیقه دیگر برنگشتم با پلیس تماس بگیرید.همین که رفت، رمضانی در یکی از کلاس ها را باز کرد و بیشتر بچه ها سریع داخل شدند اما چندتا از بچه های دیگر که همکلاسی های خودم بودند حرکتی نکردند.یکی از آنها به اسم افشاری به دری اشاره کرد و گفت بهتر است آنجا قایم شویم. آن در به سمت سالن آمفی تئاتر راه داشت.رمضانی تند تند دنبال کلید گشت، در را باز کرد و بچه هایی که در راهرو مانده بودند سریع وارد شدند. طاهری دوست هم رفت داخل پس من هم دنبالش رفتم.سالن آمفی تئاتر مدرسه در مقایسه با سالن های مدرسه های خارج کوچک بود. با این حال جای خوبی بود. می توانستیم خودمان را میان ردیف های صندلی یا پشت پرده پنهان کنیم. از آنجا که همه جا تاریک بود و باید با نور موبایل هایمان راه را روشن می کردیم محال بود کسی ما را اینجا پیدا کند.هر کداممان بین یکی از ردیف های صندلی ها روی زمین قوز نشستیم و منتظر آقای هاشمی شديم تا بیاید اعلام کند همه جا امن و امان است و روح پرور و آقای کیانی حالشان خوب است.پنج دقیقه گذشت. ده دقیقه. یک ربع.... خبری نشد.افشاری گفت آقا یا به سرنوشت روح پرور و آقای کیانی گرفتار شده یا از مدرسه فرار کرده و ما را اینجا تنها رها کرده است.می خواستیم زنگ بزنیم پلیس کمک بفرستد که همین موقع فریادهای وحشتناک دیگری شروع شدند.اما این دفعه صدا از کلاسی می آمد که بچه ها در آن قایم شده بودند. صدای التماس بچه ها بود.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 20:57:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 10: اتاق نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-10-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-mrtiunonkled</link>
                <description>خانه ی مادربزرگ خدابیامرزم بودم. طبقه ی بالا، اتاق ته راهرو.چشم هایم را که از هم باز کردم، دیدم شب شده و اتاق در تاریکی کامل فرو رفته است. بعد از ظهر که رسیدم آنقدر خسته شده بودم که روی تخت خوابم برده بود.اولین کاری که کردم این بود که نگاهی به گوشی ام بیندازم. چند تماس از دست رفته و پیام از محسن داشتم. آخرین پیامش را روی صفحه ی نمایش دیدم:«نرگس چرا جواب نمیدی؟»آخ! بهش جواب دادم تا خیالش را راحت کنم و یک وقت فکر نکند دوباره باهاش قهر کرده ام. و بعد از توی آینه ی اتاق حس کردم چیزی پشت سرم است.از جایم بلند شدم و به تخت نگاه کردم. نور صفحه ی گوشی را جلوی خودم نگه داشتم و چند بار به این طرف و آن طرف اتاق نگاه کردم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست. آخر سر هم کلید برق را زدم.اتاق روشن شد. نفس راحتی کشیدم. جز من، کس دیگری آنجا نبود.یک لحظه قلبم گرفت. فکر کردم یک نفر پشت سرم روی تخت نشسته است.گلویم خشک شده بود. برای همین از اتاق خارج شدم به سمت طبقه ی پایین تا چندتا لیوان آب بردارم و بخورم. حسابی تشنه بودم.طبقه ی پایین هم حسابی تاریک بود. جز لامپ راهروی ورودی و لامپ آشپزخانه، لامپ های دیگر خانه خاموش بودند. با احتیاط از پله ها پایین رفتم. عزیزجان کجا غیبش زده بود؟همین که وارد آشپزخانه شدم جواب سئوالم را گرفتم. روی در یخچال برگه یادداشتی چسبانده شده بود که رویش با ماژیک سیاه نوشته شده بود:«رفتم شهر کمی خورد و خوراک بخرم واسه شام. زود بر می گردم.» _عزیزجانعالی شد!باورم نمی شد عزیزجان رفته بود خرید و من را توی این خانه ی قدیمی و بزرگ ترسناک این وقت شب تنها گذاشته بود. عزیزجان مراقب مادربزرگم بود و وقتی مادربزرگ در قید حیات بود در کارهای خانه کمکش می کرد، اما تا حالا انقدر قدردانش نشده بودم.حالا دیگر محسن مجبور نبود یواشکی وارد خانه شود.به محسن پیام دادم و شرایط را برایش توضیح دادم. گفتم بجنبد و سریع خودش را برساند.قرارمان سر ساعت نُه بود. هنوز نیم ساعت مانده بود، اما نباید این فرصت طلایی را از دست می دادیم. بهش گفتم وقتی رسید پیام دهد و بعد زنگ خانه را بزند تا بیایم پای آیفون در را برایش باز کنم.برگشتم طبقه ی بالا، اتاق ته راهرو. عزیزجان پیشنهاد داده بود آنجا می توانم استراحت کنم و توی حال خودم باشم.بچه که بودم و با پسرعمه ها و دخترعمویم قایم باشک بازی می کردیم، به خاطر دارم درِ آن اتاق معولاً همیشه با قفل بسته بود. مادربزرگم بهمان می گفت حتی نزدیک آنجا هم نشویم. آن اتاق لولوخورخوره است و از سروصدای بچه ها بدش می آید و ممکن است عصبانی شود.حالا که بزرگ شده ام و یک سال به کنکورم مانده، درِ اتاق مثل درهای دیگر این خانه باز مانده است.درست از زمانی که مادربزرگم فوت شده و فامیل هایمان فکر و ذکرشان شده ارث خانوادگی.البته اتاق چیزی ندارد. فقط یک تخت که جلویش کمد دیواری گذاشته اند و روی درش آینه آویزان کرده اند.روی تخت دراز کشیدم، هندزفری را گذاشتم توی گوش هایم و خودم را با شنیدن آهنگ سرگرم کردم. در عین حال منتظر پیام آمدن محسن شدم.ناگهان انگار یکی در گوشم زمزمه کرده باشد یاد حرفی افتادم.«روبه روی تخت نباید آینه باشه.»درسته. معلم فلسفه مان کلاس یازدهم یک بار گفت اجنه و دیگر موجودات ماورا از طریق آینه می توانند با جهان ما ارتباط برقرار کنند؛ به خصوص شب ها. برای همین نباید موقع خواب جلوی تختمان آینه باشد. اگر لخت هم باشید ممکن است بهتان هوس کنند.آن روز سر کلاسش حسابی خندیده بودیم. آدم ها برای ترساندن مردم چه حرفا که نمیگن. اما نمی دانم چرا الان پیشانی ام خیس عرق شده بود و گوش هایم داشتند داغ می شدند. شاید چون جز کوه و تپه چیز دیگری اطرافم نبود کمی مضطرب بودم.یک ثانیه هم نگذشته بود که فکری وحشتناک تر به ذهنم هجوم برد.گفته بودن مادربزرگم از پله ها سر خورده و افتاده بود... اما امکان داشت کسی از قصد او را از پله ها هل داده باشد پایین و گردنش را شکسته باشد؟سرم را به چپ و راست تکان دادم تا این افکار زشت و آزاردهنده را از ذهنم بیرون کنم و بلند شدم پنجره را باز کنم تا کمی هوای خنک وارد شود.آن بیرون توی باغ خانه لابه لای درخت ها دیدمش. بین دو درخت ایستاده بود و به دیوار خانه داشت زل می زد. دیواری که درست زیر سرم بود!چهره اش را ندیدم. کلاه بزرگ کاپشنش را سرش کرده بود. از سر تا پا هم سیاه پوشیده بود. اگر به خاطر نور تیر چراغ برق نبود شاید اصلاً متوجهش نشده بودم.همین موقع گوشی صدا داد. یک پیام جدید.از پنجره کنار رفتم و به سمت تخت خیز برداشتم. پیام از طرف محسن بود:«تصادف کردم. ماشین از پشت به موتور زد. شاید یه کم دیر برسم.»گندش بزنم! در حالت عادی حالش را ازش می پرسیدم اما حالا فقط داشتم به این فکر می کردم که...صدای باز و بسته شدن در از طبقه پایین آمد.مطمئن بودم صدایش را شنیدم چون بعدش صدای دیگری آمد.«من اومدم!»هرّی قلبم ریخت و بعد... زدم زیر خنده.صاحب صدا را می شناختم. عزیزجان بود.روی تخت ولو شدم و یک قرص خندیدم. خوب من را ترسانده بود. تا حالا از اینکه خانه باشد انقدر خوشحال و احساس آسودگی نکرده بودم.می خواستم از تخت بپرم پایین و بروم محکم بغلش کنم که صدای قدم های پا آمد. فکر کردم عزیزجان خودش آمده پیشم برای همین سرم را به سمت در چرخاندم و...چهره اش را دیدم.موجودی که از بدترین کابوس هایم بیرون آمده باشد، درست جلوی من ایستاده بود.دهانم باز مانده بود. نه می توانستم حرفی بزنم، چه برسد به اینکه فریاد بزنم.خشکم زده بود. انگار از توی تخت دو دست آمده باشند بیرون و دست هایم را به تخت قفل کرده باشند.آن موجود همان طور که بِر و بِر نگاهم می کرد گفت:«می بخشید، اون تختخوابه منه.»</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 20:42:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 9: شب می آد سراغت! (پارت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-9-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-pcppbg5hp7gp</link>
                <description>با وجود حرف هایی که درباره جن ها زده شد، شب راحت خوابم برد. تا اینکه صدای زنگ هر دوتایمان را از خواب بیدار کرد. صدای زنگ گوشی بود؟در تاریکی شنیدم خدری از جایش بلند شد و رفت کلید برق را بزند.چراغ اتاق که بالای سرم روشن شد چند ثانیه منتظر ماندم تا چشم هایم به نور درخشان عادت کنند. بعد به ساعت دیجیتال روی میز کنار تخت نگاه کردم. 3:30. تلفن اعصاب خردکن خدری همچنان روی میز کامپیوترش داشت زنگ می خورد.چشم های خواب آلودم را مالیدم. «چرا اون لامصب را بر نمی داری؟ گوشم رفت.»جلوی میزش ایستاده بود، سرش را خم کرده بود و به صفحه گوشی اش زل زده بود. تازه وقتی سرش را برگرداند دیدم رنگ صورتش پریده. گفت:« همون شماره س دوباره داره بهم زنگ می زنه.»گفتم:« خب جواب بده شاید می خواد بگه اون بیرونه تا بری در رو واسش باز کنی.»گفت:« خفه شو..»همان موقع زنگ گوشی متوقف شد. همان طور که ناگهان به صدا در آمده بود، به همان سرعت هم دست از زنگ زدن برداشته بود. پشیمان شد؟برای یک لحظه گیج و سردرگم به هم خیره شدیم. من هنوز روی زمین نشسته بودم.ناگهان قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، ابروهای خدری بالا رفتند و چشم هایش گرد شدند. «تلویزیون..» تلویزیونی که شب آن را روشن گذاشته بودیم دیگر صدایش نمی آمد.به سرعت از پله ها پایین رفت، من هم به دنبالش.خدری بابا و مامانش را صدا زد. جوابی نگرفت. از توی راهرو به بیرون یکی از پنجره ها نگاه کرد. توی حیاط ماشینی پارک نشده بود؛ یعنی که والدینش هنوز برنگشته بودند و آنها نصف شبی که خواب بودیم تلویزیون را خاموش نکرده بودند. به هر حال من می دانستم قضیه چیست.گفتم:« خدری بس کن دیگه، خسته نشدی؟»گفت:« چی می گی؟»_ الان مثلاً می خوای باور کنم یکی دیگه اومده خونتون تلویزیون رو خاموش کرده، می خوای بگی تو نبودی؟_ به جون خودم دارم قسم می خورم من نبودم. شاید خودش خاموش شده نصفه شبی._ باور کن اگه بخوای باز منو بترسونی زنگ می زنم پدر و مادرم بیام دنبالم شبو اینجا تنها بمونی._ خب به درک، زنگ بزن..یکهو با شنیدن صدایی از جا پریدیم و همزمان جیغ کوتاهی زدیم.زنگ گوشی خدری بود. دوباره. و وقتی چهره اش را دیدم فهمیدم همان شماره است. دوباره.اعصابم دیگر به هم ریخته بود، گوشی اش را از دستش کشیدم و جواب دادم. آماده بودم چندتا فحش آبدار تحویل مردک پشت خط بدهم. اما طرف چیزی نگفت. فقط صدایی می آمد. گوشی را گذاشتم روی اسپیکر تا خدری هم آن را بشنود.گرومپ... گرومپ...گرومپ...صدای قدم های پا بود. انگاری یکی داشت از پله هایی چوبی بالا می آمد یا شاید هم پایین می رفت. معلوم نبود.سی ثانیه همین طوری صدای قدم های پا توی سالن پیچید تا اینکه تماس قطع شد. اما نه صدای قدم ها.وحشت زده به سمت دری برگشتیم که به زیرزمین خانه راه داشت.گرومپ.. گرومپ..گرومپصدای قدم ها از پایین زیرزمین می آمدند و هر لحظه تندتر و نزدیک تر به گوش می رسیدند.با تمام وجود به سرعت باد به سمت راه پله دویدیم و رفتیم بالا در اتاق خودمان را زندانی کردیم. با 110 تماس گرفتیم و گفتیم یکی توی خانه پایین زیرزمین است. بعد منتظر ماندیم تا چندتا مأمور از راه برسند. حتی یک بار جرئت نکردیم قفل در را باز کنیم و بیرون سرک بکشیم. فقط روی زمین نشسته و گوش هایمان را به در چسبانده بودیم تا اگر صدایی از پایین آمد گوش به زنگ باشیم.با خودم گفتم عجب غلطی کردم آمدم اینجا. کاش پدر و مادرم اجازه نداده بودند بیام خانه ی خدری.حال و هوای خدری افتضاح بود. حسابی عرق کرده بود و داشت از سرتاپا به خودش می لرزید.بهش چسبیدم و خواستم در آغوش بگیرمش و کمی آرامش کنم.اما با دست کنارم زد و از جایش بلند شد و گفت:« نکن من از این سوسول بازیا خوشم نمیاد.»منم بهش توپیدم:« چطور نصفه شبی اومدی بغلم خوابیدی سوسول بازی نبود.»او هم گفت:« چی می گی؟ من شب روی تخت بودم، اصلاً روی زمین نیومدم.» و فریادی از ته گلویم خارج شد. سریع از جایم بلند شدم.یکی زیر تخت بود. تمام مدت داشت آنجا ما را تماشا می کرد.خدری وحشت زده که متوجه شد چشم هایم کجا را دارند نگاه می کنند، خواست از تخت فاصله بگیرد که دستی از پایین مچ پایش را گرفت.دور خودش چرخید و با پشت سرش خورد زمین.قبل از اینکه بتواند حرکتی بکند، آن موجود شروع کرد به کشیدنش زیر تخت.خدری فریاد کشید و کمک خواست.من سرجایم خشکم زده بود و پاهایم داشتند به شدت می لرزیدند. وقتی هم توانستم تکان بخورم. قفل در را باز کردم و از اتاق زدم بیرون. سریع به طرف پایین پله ها.در زیرزمین باز شده بود.از آن خانه فرار کردم و تا زمانی که خودم را به فروشگاهی امن و پر از آدم نرساندم به پشت سرم نگاه نکردم.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 21:11:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 9: شب می آد سراغت! (پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-9-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-vfqu2x5ocsvk</link>
                <description>شب رفتم خانه ی دوستم خدری.زنگ زده بود و گفته بود پدر و مادرش شیفت شب هستند برای همین مجبورند تا دیر وقت در بیمارستان کار کنند. پس این آخر هفته را دعوتم کرده بود خانه اش تا کمی با هم خوش بگذرانیم.این طور شد که در اتاقش چند دست پلی استیشن با هم بازی کردیم، پیتزا خوردیم و تمام وقت هم صدای تلویزیون از طبقه ی پایین بالا آمد. خدری آن را روشن گذاشته بود تا خانه از سکوت دربیاید.دو سه ساعت که گذشت پاهایمان خواب رفته بود و حسابی خسته شده بودیم.نیم ساعت به دوازده شب مانده بود و پلک هایم کم کم داشتند سنگین می شدند. وقت خواب بود.اما خدری که دور خودش را با پتویی پیچیده بود، پیشنهاد عجیب و هیجان انگیزی بهم داد.«مجتبی، این وقته شب میچسبه واسه یه داستان ترسناک!»قبل از اینکه داستان گفتنش را شروع کند، تاکید کرد داستانش کاملاً واقعیه و همین هفته ی پیش برایش اتفاق افتاده.گفت هفته ی پیش همین ساعت روی صندلی اش لم داده بود و داشت در اینترنت برای خودش می گشت که یک صفحه ای را پیدا کرده بود که نویسنده اش ادعا می کرد این شماره نفرین شده است.یک شماره تلفن بود، از خارج.درباره ی شماره نوشته بود چند سال پیش به مردی تعلق داشته که با اجنه ارتباط برقرار می کرد. آن ها را می دیده و باهاشان حرف می زده. و آنها هم برایش طلا و جواهر می آوردند. تا اینکه یک روز مرد عقلش را به کلی از دست داد و زن و بچه هایش را کشت. وقتی ازش پرسیدند چرا این کار را کرده گفت:« اونا مجبورم کردن...»مرد بقیه ی زندگی اش را در یک آسایشگاه روانی گذراند.البته آنجا خیلی دوام نیاورد.یک روز که یکی از پرستارها داشت غذایش را توی سینی برایش می آورد، همین که در اتاقش را باز کرد، فریاد زد و سینی را اندخت زمین. آنقدر جیغ زد تا اینکه کل ساختمان آنجا جمع شدند و دیدند مرد خودش را با طناب دار زده.آنها هرگز نفهمیدند چه کسی آن طناب را بهش داده بود.باید اعتراف کنم که با شنیدن این ماجرا موهای تنم کمی سیخ شدند. خدری داستانش را ادامه داد.می گویند از آن به بعد اگر بهش زنگ بزنی، شروع به دیدن جن می کنی و آنها هم کلی اذیتت می کنند. آن مرد هم روح نفرین شده اش شب می آد سراغت و ... آره دیگه.گفتم:« بابا ما رو نترسون! تو که به شماره زنگ نزدی، زدی؟»لبخند شیطنت آمیزی بهم زد. «معلومه که زنگ زدم. می خواستم ببینم ماجرا واقعیه یا نه.»«خب، اونم جوابتو داد؟ گفت شب میاد خونتون؟»«نه، اولش جواب نداد. ساعت سه و نیم شب اینا که شد یهو گوشیم شروع کرد به لرزیدن. پا شدم و دیدم اون شماره س داره بهم زنگ می زنه.» مکثی کرد و ادامه داد:« یعنی نزدیک بود از ترس قلبم بیاد تو حلقم. اما هیجان زده شده بودم و می خواستم ببینم کی داره بهم زنگ می زنه، پس گوشی رو جواب دادم. کسی که اون طرف خط بود فقط یه چیز بهم گفت: یه هفته دیگه... و گوشی رو قطع کرد.»چشم هایم را چرخاندم. «آره جون خودت، یارو خارجیه فارسی بلد بوده ما نمیدونستیم.»خدری گفت:« به جون عمم دارم راست میگم همینو به فارسی بهم گفت. اما از اون شب یه هفته گذشته و تا الان یه دونه جن هم ندیدم. پس احتمالاً همه چی الکی و دروغ بوده.»من:« خاک تو سرت! شاید هم هنوز خودشون رو نشون نداده و یه گوشه ای قایم شده اند تا سر فرصت بیان تو رو با خودشون ببرن...»«ای نامرد بیشعور...» این را گفت و با یکی از بالش های روی تختش به جانم افتاد. همین طور که با بالش بر سر و رویم می کوبید. روی زمین ولو شده بودم و داشتم از خنده می مُردم.سعی کرده بود من را با داستانش بترساند، آخر خودش بدتر ترسیده بود. به طوری که نصفه شب هم در تاریکی کامل از تختش پایین آمد و روی زمین کنار من گرفت خوابید.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 18:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 8: مرد پشت پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-8-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-kx9adgyvjca1</link>
                <description>فکر کنم نیمه شب بود. روی تختم دراز کشیده بودم و هر از گاهی این طرف و آن طرف غلت می خوردم که صدایی شنیدم.اولش فکر کردم صدای باد هست که همش به پنجره می کوبد. با خودم گفتم چیزی نیست.چشم هایم را بستم، پتویم را در آغوش گرفتم و سعی کردم دوباره بخوابم.چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دوباره آن صدا را شنیدم. این دفعه واضح تر. تَق تَق.انگار یکی داشت آن بیرون توی حیاط به سمت پنجره سنگ پرت می کرد.ناگهان به نفس نفس افتادم. ترسیدم. حضور کسی را پشت سرم حس کردم. پشتم به پنجره بود.دست خودم نبود. می خواستم خیال خودم را راحت کنم که کسی آنجا نیست و احتمالاً به خاطر زیاد فیلم ترسناک دیدن خیالاتی شده ام...برای همین غلت زدم و رویم را به طرف پنجره برگرداندم.همینکه چشمم به شیشه افتاد... از خواب پریدم و از وحشت فریاد کشیدم.یکی توی تاریکی از پشت پنجره داشت نگاهم می کرد.آنقدر فریاد کشیدم تا اینکه پدر مادرم سراسیمه وارد اتاقم شدند. چراغ ها را روشن کردند و ازم پرسیدند چی شده. خیلی پریشان به نظر می رسیدند.من فقط به سمت پنجره اشاره کردم، اما... آن مرد دیگر غیبش زده بود.مادرم روی تخت کنارم نشست و محکم بغلم کرد. دستی به موهای خیس عرقم کشید و سعی کرد آرامم کند. بهم گفت همه چی فقط یک خواب خیلی بد بوده. کسی نمی خواهد از پنجره بیاید توی اتاقت و تو را با خودش ببرد. اما من خیلی مطمئن نبودم.آن مرد خیلی واقعی به نظر می رسید. خودم دیدمش. دیدم با دوتا چشماش صاف به من خیره شده بود.با به یاد آوردن چهره اش کمی لرزیدم.به پدر مادرم گفتم می توانم امشب را با شما بخوابم.آنها فقط به همدیگر نگاه کردند. چیزی نگفتند. مادر فقط گفت می رود یک لیوان آب برایم می آورد تا حالم کمی جا بیاید. حس کردم نمی خواهند جواب نه بهم بدهند. نمی خواستند بیشتر از این ناراحت بشوم. شاید فکر می کردند مسخره است به خاطر یک کابوس یک نوجوان 14 ساله توی اتاق پدر مادرش بخوابد.پدر رفت از اتاقش یک قرآن بیاورد تا آن را روی میز کنار تختم بگذارد. اما قبلش یک نگاهی از پنجره به حیاط انداخت و گفت:« شب که میشه آدم با دیدن این لباسایی که توی حیاط آویزونن ممکنه خیالاتی بشه و فکر کنه یک نفر وسط حیاط ایستاده.»وقتی مامان برگشت انتظار داشتم به خاطر اینکه به حرفش گوش نداده بودم و شب قبل از خواب فیلم ترسناک دیده بودم سرزنشم کند. بهم بگوید: «دیدی، نگفتم از فیلما نبین. این فیلما اثر بدی توی روح و روانت می ذارن.» اما گیر نداد.لیوان آب را که دستم داد، در کسری از ثانیه، متوجه لرزش دستش شدم.وقتی مادر وارد اتاقم شده بود، وحشت را در قیافه اش دیده بودم. حتماً از اینکه دیده بود چطوری مثل بید داشتم می لرزیدم ترسیده بود. و به نظر می رسید هنوز کمی ترسیده باشد. اما به روی خودش نمی آورد. خودش را آرام و خونسرد جلوی من نشان می داد. شاید نمی خواست بیشتر از این من را نگران کند؟شاید حق با مادر بود. شاید بهتر بود فیلمای ترسناک را به کلی کنار بگذارم. قبل از اینکه یکی از این شب ها از شدت ترس سکته کنم. آن مردی که تو خواب دیده بودم هم مثل یکی از آن شخصیت های شرور و پلید فیلم های ترسناک بود. انگاری از دل یکی از آن فیلم ها بیرون آمده بود.مادر گفت می توانم بقیه شب را با چراغ های روشن بخوابم. در را اگر بخواهم هم می توانم از پشت قفل کنم. این طوری احساس امنیت بیشتری می کنم. گفت فراموش نکنم تا زمانی که او و بابا اینجا هستند کسی دستش به من نمی رسد و به من آسیبی نمی رساند. همه ی این ها را سریع گفت.پدر هم گفت:« اگر آن یارو دوباره اومد، شکلک دربیار و زبونتو بهش نشون بده تا بفهمه ازش نمی ترسی.»در آخر مادر روی قفل کردن در تاکید کرد. بهم شب بخیر گفتند، در را بستند و مرا تنها گذاشتند.امیدوار بودم دیگر نبینمش.پدر مادرم که از آنجا دور شدند، قبل از اینکه در را قفل کنم، مطمئن شدم پرده جوری بسته است که کسی نتواند حتی از لای آن هم به داخل اتاقم دید داشته باشد. پرده ی جدیدی که مادر خریده بود.راستی، یادم رفت لیوان خالی را به مادر پس بدهم.یواشکی از اتاق زدم بیرون. وقتی توی راهرو از کنار در اتاق پدر مادرم رد می شدم سعی کردم زیاد سروصدا نکنم. می خواستم زود لیوان را روی پیشخوان بگذارم و برگردم.ناگهان متوجه شدم از اتاق نشیمن چند متر جلوتر از من صدا می آید. صدای قدم های پا. احتمالاً بابا یا مامان یکی شان هنوز توی آشپزخانه بود.اما یکهو سر جایم خشکم زد. ضربان قلبم به شدت به تپش درآمد. شروع به لرزیدن کردم.پدر مادرم توی اتاقشان بودند. صدای پچ پچ کردن هایشان را می شنیدم.پدرم گفت:«مطمئنی؟»مادرم جواب داد:« آره! با جفت چشمای خودم دیدمش. زود زنگ بزن پلیس!»«اون تو رو ندید؟»«نمی دونم. شاید.. عجله کن.»«دقیقاً کجا بود؟»«به آشپزخانه که رفتم توی اتاق نشیمن دیدمش. پشت پرده ها قایم شده بود. پاهاش از زیر بیرون زده بودند.»</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 21:09:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 7: پل هوایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-7-%D9%BE%D9%84-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-jyarbskcj0v1</link>
                <description>دیروقت بود و خیابان ها خالی از جمعیت شده بودند.تقریباً همه ی مردم در مغازه ها را بسته و به خانه هایشان رفته بودند تا در آغوش گرم خانواده شان شام بخورند.همه به جز مرد جوانی که آن شب تک و تنها مثل روحی سرگردان از مقابل کوچه و پس کوچه های خلوت می گذشت.احمد آقا لباس های کهنه و چرکی به تن داشت و سرمای شدید بدنش را به لرزه در آورده بود و پوست صورت و لب هایش را می سوزاند.از همه بدتر... هوا ابری شده بود و اگر نمی خواست  مثل یکی از آن موش های توی جوب خیس و خالی بشود، بهتر بود خودش را زودتر به پل برساند و آنجا پناه بگیرد. دوستش جعفر بهش گفته بود شب را می تواند آنجا کنار بقیه رفقا بخوابد.با این حال، چشمانش از خوشحالی برق می زد. آن روز شانس بهش رو کرده بود و توانسته بود یک ساعت طلا کف خیابان پیدا کند.همین طور داشت راه می رفت که آن سوی خیابان چشمش به داروخانه ای افتاد که به نظر می رسید بزرگترین مغازه ی آن محله باشد.پدر و مادرش آرزو داشتند پسرشان پزشک یا دندان پزشک شود. برای همین رفته بود تجربی که رشته ی خیلی سختی بود. همیشه باید خودش را توی اتاق حبس می کرد و ساعت ها درس می خواند. با این حال بعضی وقت ها می خواست برای دل خودش شاد باشد و با یکی دو دوست خوش بگذراند. این طور شد که با کسانی دست رفاقت داد که بعدها او را به مسیری کشاندند که برگشتی نداشت.اولش تفریحی می زد و حس خیلی خوبی بهش می داد. زد و زد و با خودش فکر کرد حالا بالاخره یک روزی ترک می کند. اما در یک چشم به هم زدن... کنکورش را گند زد، از همان دانشگاهی که پذیرفته شده بود اخراجش کردند و آخر سر پدرش او را از خانه انداخت بیرون.حالا دیگر تفریحی نمی زد. دیگر لذتی برایش نداشت. باید می زد. بدنش بدجوری بهش احتیاج داشت. حالا تقریباً مواد به یکی از اعضای سیستم بدنش تبدیل شده بود.با این ساعت طلا - اگر آبش می کرد - می توانست کلی جنس برای چند ماه بخرد و نگران تمام شدنش نباشد.فقط باید ساعت را داخل جیب کاپشنش مخفی نگه می داشت. اگر بقیه، حتی جعفر، از موضوع بویی می بردند ممکن بود وقتی روی پل خواب است، جیبش را خالی کنند.وقتی به پل رسید باران دیگر شروع به باریدن کرده بود.داشت به سمت پله ها می رفت که متوجه بیلبورد تبلیغاتیِ عریضی شد که بالای پل نصب شده و آن را پوشانده بود.عکس یک عنکبوت گنده و سیاه نصف تابلو را گرفته بود و سمت دیگر آن یک اسپری عنکبوت کش کوچک تر به چشم می آمد. وسط تابلو هم نوشته شده بود:«همین امروز از دست همه شون خلاص شوید.»احمد آقا پوزخندی زد و با خودش فکر کرد:«آخه کدوم شرکتی میاد اینجای بیابون محصولش رو تبلیغ کنه؟»آنجا تقریباً بیرون شهر بود. درسته هر از گاهی سه چندتا ماشین از جاده ها می گذشتند، اما کسی از ترسش این دور و برها نمی پلکید چون فقط یک مشت خلافکار و معتاد و بی خانمان اینجا پیداشون می شد.از پله های فرسوده که تَق تق صدا می دادند، بالا رفت.همین که خودش را بالا برساند، درجا خشکش زد.داخل پل تاریک بود. کسی آنجا نبود.کمی مضطرب شد.البته آن قدری تاریک نبود که نتواند جسمی را که وسط پل روی زمین ولو شده بود را نبیند.همان وقت بوی گندی به مشامش خورد که نزدیک بود خفه اش کند. دماغش را با یکی از دستانش پوشاند.عجب بوی گند نفرت انگیزی بود!حتماً یک گربه ی مرده ای که چند روز از مرگش گذشته بود و بدن پوسیده اش داشت تجزیه می شد، آن وسط جان داده بود. این بوی گند احتمالاً برای همین بود.جلوتر رفت تا با پایش آن را از روی پل پایین بیندازد.باران هر لحظه شدت بیشتری می گرفت و قطره های درشت آب بر سقف پلاستیکی پل می کوبیدند.به آن شی که نزدیک شد، فهمید یک تکه لباس است. یک کت چرمی. نوِ نو. فقط به خاطر باران کمی خیس بود.با خودش گفت:«هیچ احمقی همچین چیزی رو اینجا ول نمی کنه.»«بقیه کجان؟ جعفر که گفته بود اینجا پر آدمه... پس چرا اینجا هیچ کی نیس؟»«نکنه شهرداری دوباره همه رو بیرون کرده؟ اینجا هم دست از سرمون بر نمیدارن.»«این بوی گند از کجا میاد؟»ناگهان صدایی آمد. پل کمی تکان خورد. انگاری یکی صدایش را شنیده بود و حالا داشت از پله ها بالا می آمد.سرش را برگرداند و به راهی که ازش آمده بود خیره شد. وقتی هیچ کسی از آنجا بالا نیامد به انتهای دیگر پل نگاهی انداخت. آنجا هم کسی نبود.چند باری همین جور به این سو و آن سو و پایین پل نگاه کرد. کسی آن اطراف نبود.کم کم فکر کرد شاید فقط صدای باران بوده که به پله ها برخورد می کرده است اما همان موقع...دوباره آن صدا را شنید. این دفعه متوجه شد صدا از بالای سرش می آید. چیزی بالای سقف بود.خواست سرش را بلند کند که ناگهان جسمی از بالا روی سرش فرود آمد.احمد آقا با هر دو دستش سرش را پوشاند و خودش را انداخت زمین.آن جسم با صدای خفه ای روی زمین کنار پایش سقوط کرد.وقتی چشم هایش را باز کرد و آن را دید... از وحشت فریاد گوشخراشی کشید.یک جمجمه از آن بالا افتاده بود. جلوی رویش بود و هنوز چند تکه پوست و گوشت خونین به سر جمجمه و کناره های کاسه ی چشمش چسبیده بودند.همان وقت سایه ی موجود عظیمی را دید که تمام این مدت آن بالا پنهان شده بود.پاهایش سست شد.با خودش گفت:«خدایا! غلط کردم... دیگه هیچ وقت نمی کِشم... از حالا دیگه برای همیشه ترک می کنم...»ولی دیگر دیر شده بود.آن موجود هشت تا پا و هشت تا چشم داشت و همین که بدن پشمالویش را از نرده ها رد کرد و خودش را داخل پل جا داد... به سرعت برق به سمتش حمله ور شد.سعی کرد فرار کند، اما عنکبوت با چنگک هایش پایش را گرفت.با صورت به زمین برخورد کرد. حس کرد یکی از دندان هایش شکست، ولی دردش را سریع فراموش کرد.عنکبوت داشت او را با خود می برد.از وحشت جیغ می کشید و فریاد کمک سر می داد. با دو دستش میله ها را گرفت و با تمام نیرو به آنها چسبید.عنکبوت گنده پایش را می کشید و می کشید و سعی می کرد او را از میله ها جدا کند و لحظه به لحظه عصبانی تر می شد.آخر سر آمد بالای سرش و نیشش را توی رانش فرو کرد.احمد آقا از درد فریادی کشید و همزمان حس کرد مایع غلیظی دارد داخل بدنش پخش می شود.سرش گیج رفت. کم کم نگاهش تیره و تار شد و حس کرد دارد به خواب عمیقی فرو می رود. آخرین خواب عمرش.آخرین چیزی که دید... آن موجود عظیم الجثه بود که با دو پای مو سیاهش بدنش را حلقه کرد، فشارش داد و او را بالای پل برد.ساعتی بعد جعفر به همراه دو نفر دیگر به آن محل رسیدند.وقتی به بالای پل رسیدند، آنها هم از اینکه کسی آنجا نبود جا خوردند.ناگهان وسط پل چیزی را دیدند که زیر نور کم پل می درخشید.یک ساعت طلا بود.جعفر آن را برداشت و براندازش کرد. دو نفر دیگر هم از پشت سرش به ساعت خیره شدند.نزدیک بود سه تایی سر اینکه کی اول آن را پیدا کرده بود بحث کنند که... صدایی شنیدند.پل شروع به تکان خوردن کرد.</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2024 21:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 6: به ما ملحق شو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30631463/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-6-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%84%D8%AD%D9%82-%D8%B4%D9%88-nxdek7iuuirp</link>
                <description> نیمه شب، معمولاً وقتی همه خوابیده اند صداهایی از درون خانه مان بلند می شوند.صدای باز شدن در. کشیده شدن میز و صندلی. صدای روشن شدن تلویزیون.پدر و مادرم اولش از شنیدن این صداها وحشت می کردند و تنشان به لرزه می افتاد، اما حالا که می دانند این پسرشان علی است که آن صداها را در می آورد، دیگر به آن اندازه نمی ترسند.تقریباً چند سالی می شود که خوابگردی می کنم و توی عالم خواب برای خودم این طرف و آن طرف راه می روم.تا حالا نشده که توی این حالت به خودم آسیب رسانده باشم، ولی یک بار خواب دیدم وسط بیابان هستم و دارم از دست یک گروه مغولِ سوار بر اسب که می خواهند سرم را از بدن جدا کنند، فرار می کنم. برای همین فریادکنان مثل دیوانه ها از خانه دویده بودم بیرون. از آن به بعد، پدر دیگر فراموش نکرد در خانه را با قفل ببندد.متأسفانه، دیشب وقتی توی این حالت بودم اشتباهی به جای دستشویی، رفته بودم حمام و وان را کثیف کرده بودم. برای همین برادر دوقلویم رضا در طول سفرمان به جنگل نمی توانست دست از مسخره کردن من بردارد. «فقط مونده بود همونجا بزنی زیر آواز تا همه بیان تماشات کنن.» این را گفت و از شوخی بی نمک خودش روده بر شد.من هم بهش گفتم:«خب دیگه، خفه شو.» اما او به خنده های تمسخرآمیزش ادامه داد.پدر و مادرم که در صندلی های جلویی ماشین نشسته بودند، رو به عقب بر می گشتند و به رضا می گفتند برادرت را اذیت نکن، اما از گوشه ی چشمم می توانستم ببینم که هر از گاهی دستشان را جلوی دهانشان می گرفتند و به خودشان فشار می آوردند تا از خنده منفجر نشوند. آنها بودند که امروز صبح قبل از سفرمان وان را تمیز کرده بودند.چه کسی فکرش را می کرد که قرار بود این خنده ها تبدیل به اشک و گریه شود؟«وای! فکر نکنم دیگه هرگز بخوام تو خونمون حموم بگیرم.»خوشبختانه وقتی به مقصدمان رسیدیم، رضا دست از مسخره بازی هایش برداشت.قرار بود در حاشیه ی جنگل کمپ بزنیم، بشینیم کباب بپزیم و بخوریم. به زودی چندتا از فامیل هایمان نیز بهمان ملحق می شدند. می خواستم به پدر و مادرم در نصب کردن چادرها کمک کنم که پدر بهم گفت:« علی، برو به برادرت بگو زیاد دور نشه یهو مار یا چیزی نیشش می زنه.» و با سر به آن طرف جنگل اشاره کرد.رضا تقریباً دیگر وارد جنگل شده بود.با اینکه من و رضا باهم دوقلو هستیم، اما جز ظاهرمان هیچ شباهت دیگری با همدیگر نداریم. او هم مثل من هفده سال دارد، اما از من عضلانی تر است و انرژی بیشتری نسبت به من دارد. سریع تر با بقیه صمیمی و دوست می شود و کلاً آدم اجتماعی ای هست. مثل من بدگمان و شکاک نیست و همیشه عادت دارد با یک لبخند به دورن موقعیت های جدید شیرجه بزند.وقتی پایم را داخل جنگل گذاشتم و راهم را از میان درختان و بوته ها به سمت رضا باز کردم تا حرف پدر را برایش بازگو کنم، ناگهان لبخندش محو شد. به سمت من برگشت و ازم پرسید:« اون صدای خنده رو شنیدی؟»گوش هایم تیز شدند. صدای آواز پرندگان، صدای وزش بادی خنک و صدای به هم خوردن شاخ و برگ درختان را شنیدم. صدای خنده نمی آمد. فکر کردم می خواهد من را دست بیندازد تا بعد، باز مسخره ام کند. اما قبل از اینکه بتوانم جوابی بهش بدهم... شروع به دویدن کرد.فریاد زدم:«هوی! کجا می ری؟!»بدون اینکه کمترین توجهی به من بکند، به سرعت باد به دل جنگل پیش رفت. من هم به دنبالش رفتم. نفس نفس می زدم و سینه ام از هیجان بالا و پایین می رفت. پشت سرش فریاد می زدم:« بابا گفت دور نشیم!» اما ذره ای از سرعتش کم نکرد.زمانی که رضا بالاخره متوقف شد، به چیز سبز رنگی خیره شد که جلویش چند متر آن طرف تر پهن شده بود. چیزی که تا وقتی از درختان جنگل بیرون نیامده بودم، نتوانستم آن را روشن و واضح ببینم.دریاچه.دریاچه ای کوچک با ظاهری آرام زیر نور خورشید پاییزی می درخشید. با اینکه کوچک بود، اما بیش از دو برابر استخر مدرسه مان بود. دریاچه حس عجیبی بهم می داد، به نظر می آمد این بخش از جنگل را در آغوش خودش گرفته باشد. فکر کردم شاید بهتر باشد هر چه زودتر برگردیم، قبل از اینکه بابا و مامان نگران شوند.همین موقع رضا فریاد زد:« آی جون! شنا.» به سمت آب رفت، تی شرت و شلوارش را درآورد و شیرجه زد توی آب.«دیوونه ی کله خر.»توی آب دست و پا زد، خندید و بهم گفت:« بیا، خوش میگذره.» معلومه که نرفتم. مگر مغز خر خورده باشم. چه کسی چه می داند آن زیر چه جور جانورانی ممکن است باشند.بهش گفتم دارم بر می گردم، اما همین که خواستم به سمت جنگل برگردم ناگهان متوجه شدم... ما آنجا تنها نیستیم. سمت چپ رضا چند متر دورتر زنی توی آب بود. تمام بدن زن به جز نصف سرش زیر آب رفته بود و با چشمان بی روحش مستقیم توی چشم های من خیره شده بود. انگاری می توانست ترس و وحشتی که داشتم را توی چشم هایم ببیند. به نظر می آمد رضا متوجه آن زن عجیب غریب نشده باشد.خواستم برادرم را صدا بزنم که...فهمیدم دیگر صدای دست و پا زدنش را نمی شنوم.به سمتش برگشتم دیدم نیست. این طرف آن طرف را نگاه کردم اما اثری ازش نبود. نکند زیر آب رفته باشد؟ به طرف زن برگشتم.او هم غیبش زد. انگاری فقط توهم من بوده باشد.منتظر ماندم تا رضا بالای سطح آب بیاید. اما آن روز دیگر صدایش در نیامد.ساعتی بعد، همراه نیروهای امداد و نجات هلال احمر  لبه ی دریاچه جمع شده بودیم و منتظر بودیم تا دو غواص برادرم را از آب بیرون بکشند و بعد با ماشین اورژانس به بیمارستان منتقلش کنیم.چطور ممکن بود رضا غرق شده باشد؟ او بهترین شناگر مدرسه مان بود.به پدرم و یکی از نیروهای هلال احمر گفتم وقتی رضا توی آب شنا می کرد یک زن هم آنجا بود، اما پدر با تشر بهم گفت:«الان وقت این حرفها نیست.»فکر کرد دارم شوخی می کنم.بالاخره غواصان از آب بیرون آمدند و مادرم جیغ کنان با اشک و گریه به طرفشان رفت. ما هم به دنبالش. نیروهای هلال احمر نگذاشتند زیاد نزدیک شویم، ولی به طور واضح حرفی که یکی از غواص ها زد را شنیدیم:« به ماشین های بیشتری نیاز داریم.»پنج و شش ماشین دیگر به آن محل اعزام شدند.به نظر می رسید جز برادرم افراد دیگری زیر آب بین گل و لای ته دریاچه گیر کرده بودند.منتظر نماندیم تا ببینیم چند نفر بودند، ما را به بیمارستان فرستادند تا آنجا جسد برادرم را تحویل بگیریم. وقتی داشتیم می رفتیم چیزی کنار دریاچه توجهم را به خودش جلب کرد. چیز خیسی که غواص ها از آب بیرون کشیده بودند.یک جفت کفش پاشنه ی صورتی رنگ.در طول دو هفته ی بعد مادرم که دل شکسته بود، همش گریه کرد. آنقدر ناراحت بود که دیگر انرژی نداشت. برای همین چندتا از فامیل هایمان تصمیم گرفتند برای مدتی توی خانه مان بمانند تا به مادرم کمک کنند و من هر چقدر چیزی را که آن روز دیده بودم برایشان تعریف می کردم و آن زن را توصیف می کردم، آنها حرفم را باور نمی کردند.یک روز دختر خاله ام آمد و بهم گفت پلیس ها به پدرت گفته اند که امکان ندارد آن روز کس دیگری را توی آب دیده باشی، چون جسد آن افراد هفته ها یا حتی ماه هاست که در عمق دریاچه بوده است.بله، آنها فکر می کنند من این حرفها را می زنم تا جلب توجه کنم یا اینکه بعد از آن حادثه زده به سرم و هذیون می گویم، ولی... اگر این توهم من باشد، پس آن صداهایی که شب ها می شنوم چی؟صدای چکه چکه کردن شیر آب وان، صدای خنده، صدای پاشیده شدن آب... آیا آنها هم توهم من هستند؟صدای باز شدن در. صدای قدم هایی خیس که توی راهرو می پیچد و هر لحظه نزدیک تر به گوش می رسند تا اینکه پشت در اتاقم متوقف می شوند.بعد در کمی باز می شود و یکی سرش را داخل اتاق می آورد.با اینکه نصف سرش را داخل می آورد و به خاطر تاریکی هم نمی توانم دهانش را ببینم، اما صدایش را واضح توی مغزم می شنوم. «خیلی بده این وقت شب آدم انقد وحشت کنه.»رضا هست.با صدای همیشگی اش شروع می کند به خندیدن. و من برای لحظه ای خیال می کنم که او هنوز زنده است و تمام این مدت فقط یک کابوس خیلی خیلی بد می دیدم.اما بعد می گوید:« علی بیا، بیا به ما ملحق شو.»</description>
                <category>سالوادور علی</category>
                <author>سالوادور علی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 17:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>