<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های OLD WRITER</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30651711</link>
        <description>فقط دنبال اینم که مردم از داستانم لذت ببرن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:31:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4904113/avatar/mgzxnm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>OLD WRITER</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30651711</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت1 | METALLOID | فلز شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30651711/metalloid-part-1-bbj38h0r9hml</link>
                <description>«لنس... به نظرت کی می‌تونیم سوار هواپیما بشیم؟»لنس شانه‌ای بالا انداخت.«نمی‌دونم... شاید یه سال دیگه، شاید دو سال دیگه... یا شاید هم ده سال دیگه!»کمی سکوت بینشان افتاد. بعد آرام گفت:«مامان میگه یه روزی هممون سوار هواپیما می‌شیم و از این کشور می‌ریم.»کارتر که کنارشان ایستاده بود، میان حرفشان پرید و با لبخندی کم‌رنگ پرسید:«لوران، تا حالا هواپیما دیدی؟»لوران سرش را تکان داد.«نه... مگه تو دیدی، بابا؟»کارتر نگاهش را به آسمان پرستاره دوخت. انگار میان ستاره‌ها دنبال خاطره‌ای قدیمی می‌گشت.«حدود شصت‌ونه سال پیش... با هواپیما اومدم این کشور. همین‌جا بود که با مادرتون آشنا شدم.»دهان لوران از تعجب باز ماند.«یعنی... تو بالای هفتاد سالته، بابا؟!»تعجبش بی‌دلیل نبود. موهای کارتر از روزی که به دنیا آمده بود، کاملاً سفید بودند؛ اما نه چهره‌اش نشانی از پیری داشت و نه بدنش. پوستش صاف و جوان بود و اندامی ورزیده داشت؛ بیشتر شبیه یک ورزشکار تا مردی هفتادساله.اسمش کارتر لوکاس بود؛ مردی که تمام دارایی زندگی‌اش، همسرش و سه فرزندش بودند.صدای ماشین‌هایی که از جاده می‌گذشتند، سکوت شب را می‌شکست. صدایشان لحظه‌ای اوج می‌گرفت، از کنارشان عبور می‌کرد و دوباره در دل تاریکی گم می‌شد. نور چراغ‌هایشان هم برای چند ثانیه با نور ماه در هم می‌آمیخت و بعد ناپدید می‌شد.کارتر لبخندی زد، لووان چهار ساله را در آغوش گرفت و بلند کرد.«خب، دیگه ساعت از ده گذشته. اگه الان نریم خونه، مامانتون حسابی عصبانی می‌شه.»لنس به پدرش نگاه کرد.«بابا... مسافرت یعنی چی؟»کارتر خندید.«لوران که همین چند دقیقه پیش جوابشو داد. وقتی از یه شهر به شهر دیگه یا از یه کشور به کشور دیگه بری، می‌گن سفر کردی.»لنس دوباره پرسید:«یعنی با هواپیما؟»کارتر با حوصله جواب داد:«نه، با هر چیزی. مثلاً با ماشین می‌تونی بری یه شهر دیگه، یا تا مرزهای کشورت بری و از کشور خارج بشی. همه‌ی اینا می‌شن سفر.»چند دقیقه بعد، وارد خانه شدند. مادر با لبخند به استقبالشان آمد و به همه سلام کرد.صبح روز بعدساعت ۹ صبح، به وقت نوراکسلوران از تخت پایین آمد و با موهای آشفته به آشپزخانه رفت.«صبح بخیر، مامان.»مادر لبخندی زد.«صبح بخیر.»لوران کنار میز نشست و پرسید:«مامان، امشب با بابا می‌ریم بیرون؟»«نه عزیزم، امشب پدرت دیر می‌رسه خونه.»لوران اخمی کرد و اولین لقمه‌ی صبحانه را در دهان گذاشت. بعد از تمام شدن صبحانه، بی‌درنگ به اتاقش رفت و لباس‌هایش را پوشید تا همراه لنس و لووان بیرون برود.تنها یک هفته تا باز شدن مدرسه‌ها مانده بود. برخلاف بیشتر هم‌سن‌وسال‌هایش، لوران هیچ شوقی برای شروع مدرسه نداشت. تصمیم گرفته بود همین یک هفته باقی‌مانده از تابستان را هر طور شده خوش بگذراند.از خانه بیرون آمد. نسیم گرم صبح به صورتش خورد و لبخندی آرام روی لب‌هایش نشست.رو به خانه فریاد زد:«مامان! هر وقت لنس بیدار شد، بگو بیاد همون جایی که همیشه می‌ریم!»بعد، بی‌آنکه منتظر جواب بماند، دوان‌دوان به سمت جنگل رفت.نوراکس شهری پهناور بود؛ شهری که کوه، جنگل، چشمه، رودخانه و شهرک‌های کوچک در کنار هم چهره‌اش را ساخته بودند.لوران از کنار درختان بلوط، گردو و کاج گذشت. صدای خرد شدن شاخه‌های خشک زیر پاهایش میان سکوت جنگل می‌پیچید. دستش را روی صخره‌ها می‌کشید و خودش را آرام‌آرام به بالای شیب می‌رساند.بالای صخره‌ی کوچک، خیابان مورای در آن ساعت از صبح تقریباً خلوت بود و کمی آن‌طرف‌تر، تعمیرگاه آقای مورای، دوست قدیمی کارتر، دیده می‌شد.چند متر دورتر از خیابان، خانه‌ای متروکه قرار داشت؛ پاتوق همیشگی لوران و لنس.لوران مقابل خانه ایستاد، سرش را بالا گرفت، چشم‌هایش را بست و دست‌هایش را به سمت آسمان گشود. نسیم ملایمی وزید و موهای بلندش را میان هوا به رقص درآورد.بیشتر هم‌سن‌وسال‌هایش به خاطر موهای بلندش مسخره‌اش می‌کردند و می‌گفتند شبیه دخترهاست؛ اما هیچ‌وقت کوتاهشان نکرد. نه فقط چون این مدل را دوست داشت، بلکه چون نمی‌خواست زندگی‌اش را بر اساس حرف دیگران بسازد.لوران درِ خانه‌ی متروکه را باز کرد و وارد شد. در را پشت سرش بست و همان لحظه چشمش به لنس افتاد که روی مبل راحتی لم داده بود.زیر لب گفت:«هر بار دیرتر از من بیدار می‌شه، ولی زودتر از من می‌رسه.»لنس از روی مبل بلند شد و گفت:«امروز می‌ریم ساحل. تا شب هم همون‌جا می‌مونیم، بعد که بابا اومد، باهاش می‌ریم اون‌ور شهر برای خرید.»لوران با تعجب پرسید:«مگه قرار نبود بریم چشمه؟»لنس شانه‌ای بالا انداخت.«اون واسه فرداست. فعلاً مایوها رو بردار، می‌خوایم بریم ساحل.»لوران خنده‌ی کوتاهی کرد، سطل پلاستیکی‌ای را که همیشه بعد از شنا مایوهایشان را داخلش می‌گذاشتند برداشت و همراه لنس از خانه‌ی متروکه بیرون رفت.نسیم خنکی از سمت ساحل می‌وزید و موج‌ها را آرام به سوی خشکی می‌راند. خورشید بی‌رحمانه بر شن‌های ساحل می‌تابید و آن‌ها را آن‌قدر داغ کرده بود که نمی‌شد مدت زیادی رویشان ایستاد. صدای موج‌ها با خنده‌های بچه‌هایی که کنار آب بازی می‌کردند در هم آمیخته بود و بوی شور دریا همه‌جا را پر کرده بود.تمام روز را همان‌جا گذراندند؛ شنا کردند، دویدند، روی شن‌ها بازی کردند و بی‌آنکه متوجه گذر زمان شوند، از آخرین روزهای تابستان لذت بردند.وقتی آسمان کم‌کم رنگ نارنجی به خودش گرفت و جای آن را تاریکی شب گرفت، تصمیم گرفتند به خانه برگردند.لباس‌هایشان را پوشیدند، مایوها را داخل همان سطل گذاشتند و مثل همیشه آن را در خانه‌ی متروکه قرار دادند.در راه بازگشت، از میان جنگل گذشتند. نسیم شبانه برگ‌های درختان را تکان می‌داد و ستاره‌ها یکی‌یکی آسمان را پر می‌کردند. لوران گاهی سرش را بالا می‌گرفت و چند ثانیه فقط به آسمان خیره می‌شد.وقتی به خانه رسیدند، کارتر هنوز از سر کار برنگشته بود.کمی بعد، مادر صدایشان زد تا برای شام دور میز جمع شوند.هنوز غذا را شروع نکرده بودند که صدای باز شدن در خانه آمد.کارتر وارد شد.مادر با لبخند گفت:«خوش اومدی.»کارتر لبخند خسته‌ای زد و کنار خانواده نشست.هنگام شام، ناگهان گفت:«توی راه که داشتم می‌اومدم، ماشین دو بار خاموش کرد. فردا هم برای رفتن سر کار لازمش دارم.»مادر پرسید:«خب، می‌خوای چیکار کنی؟»کارتر لقمه‌اش را پایین داد.«تنها تعمیرگاهی که این موقع شب بازه، تعمیرگاه کارله.»مادر گفت:«مورای؟ آره، یه سر برو پیشش.»لوران فوراً دست پدرش را گرفت.«بابا، تروخدا بذار منم باهات بیام.»کارتر لبخند زد.«الان از وقت خوابت گذشته. باید برای هفته بعد ساعت خوابت رو تنظیم کنی، 6 روز دیگه میری مدرسه‌.»«قول می‌دم فردا به موقع بیدار شم.»کارتر نگاهی به همسرش انداخت.«باید ببینیم مامانت چی می‌گه.»مادر لبخند ریزی زد.«الکی گردن من ننداز. من که مشکلی ندارم؛ فقط فردا صبح خودت بیدارش کن.»کارتر خندید.«باشه. سریع غذاتو بخور و برو لباستو بپوش.»دل لوران از خوشحالی گرم شد.با خودش گفت:«حداقل قبل از شروع مدرسه، یه شب دیگه با بابا بیرون می‌رم.»چند دقیقه بعد، هر دو سوار ماشین شدند.کارتر موتور را روشن کرد و در سکوت خیابان‌های شب به راه افتاد.راه زیادی در پیش نداشتند.خیلی زود به تعمیرگاه آقای مورای رسیدند.کارتر ماشین را طوری جلوی تعمیرگاه پارک کرد که درِ سمت شاگرد، درست روبه‌روی ورودی تعمیرگاه باشد.چند لحظه بعد، کارل مورای از داخل تعمیرگاه بیرون آمد. تا چشمش به کارتر افتاد، لبخند پهنی روی صورتش نشست. جلو رفت و او را در آغوش گرفت.«هی کارتر! چه خبر از این طرفا؟ این چند وقت خیلی کم پیدا بودی، پسر.»کارتر خندید.«سرم حسابی شلوغ بود. حتی فرصت نمی‌کردم از خونه بیرون بیام.»کارل با خنده گفت:«حتماً راست می‌گی.»هر دو خندیدند.کارتر درِ ماشین را باز کرد.«کارل، این پسرمه... لوران.»کارل با دقت نگاهی به لوران انداخت و گفت:«واقعاً شبیه خودته، کارتر.»بعد با لبخند ادامه داد:«خب، مشکل ماشین چیه؟ مطمئنم فقط برای احوال‌پرسی نیومدی.»کارتر خندید.«آره...»و شروع کرد به توضیح دادن مشکل ماشین.چند دقیقه بعد، کارل برای آوردن ابزار به پشت تعمیرگاه رفت.برای اولین بار بعد از چند ماه، لوران با پدرش تنها مانده بود.از این تنهایی کوتاه، حس خوبی داشت.اما ناگهان کارتر زانو زد؛ درست مقابل کاپوتِ باز ماشین.آن‌قدر خم شد که صورتش هم‌قد لوران شد.دست‌هایش را روی شانه‌های پسرش گذاشت.محکم...بیش از حد محکم.بعد سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید.لوران اخم کرد.«چی شده؟»دست‌های کارتر سرد بودند.و می‌لرزیدند.لوران تا آن روز، هیچ‌وقت پدرش را این‌گونه ندیده بود.لوران تو... تو واقعا نسبت به برادر و خواهرت خیلی منطقی تر و متفکر تری... خلاق تر یا کنجکاو تر و حتی آینده نگر تری ول... ولی مهم ترین ویژگیتو نباید از دست بدی لوران، لطفا یادت باشه بخاطر من یادت باشه، غیر قابل پیشبینی باش، تو باید این راه رو پیش بگیری. همونجوری که من این راه رو پیش گرفتم...ف...ناگهان یک جیپ با سرعت بسیار زیاد به پدر لوران حمله ور میشود و پدر لوران میانه خودرو خودش و جیپ گیر میوفتد و فلزات دو ماشین وارد بدنش میشود، بدنش از فشار به دو نیم تقسیم میشود؛ چشمانش پر از خون شده بودند و دهانش از فریاد بسته نمیشد.چی؟ بابا... بابا الان بین دوتا ماشین له شد؟وایسا، چرا؟ چرا من؟چشمان لوران از ترس گشاد شده بودند ، صورتش از خون پدر خودش رنگین شده بود.دستان پدرش همانگونه که شانه های لوران را گرفته بودند از آرنج و کتف شکسته و از بدنش جدا شده بودند...پایان پارت اول...OLD WRITER تقدیم میکند...</description>
                <category>OLD WRITER</category>
                <author>OLD WRITER</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 11:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>