<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های atcha</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30667618</link>
        <description>atcha is fine, thanks</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 14:40:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2875288/avatar/dOW7zu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>atcha</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30667618</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آچا؟ اون دیگه کیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D8%A2%DA%86%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%87-d6hlcqsdbgif</link>
                <description>تاحالا درباره ی مردن شخصی به اسم آچا، چیزای زیادی گفتم. خب. الان به طور رسمی، آچا مرده. و دیگه تا ابد قرار نیست اسم اون لعنتیو بشنوین. داستانش طولانیه و قرار نیست کسی جز من دلیلشو بدونه. فقط میگم من،-کسی که آچا نیست،-قرار نیست با اون شخصیت و کاراکتر قبلی اینجا حضور داشته باشه. نه موضوع ناراحتیه نه افسردگی نه چیزی پس نیاز نیست سعی کنین دلداری بدین. حالا دنبال یه نیک نیم خوب میگردم. آنتونی اسم مورد علاقمه اما شاید بهتر باشه یه اسم دخترونه هم داشته باشم؟ منتظر ایده های قشنگتون هستم. دوستون دارم پیشی های خودم</description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 22:32:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صاحب این اکانت کوشته شده است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-utesguhxummc</link>
                <description>های. چندساله ندیدمتون. بفرمایید بشینید الان براتون چای میارم. خب خوبین شما؟ چیکارا میکنین؟ ماعم خوبین ممنون. داریم میمیریم چیزی نیست. چرا داریم میمیریم؟ (مدیونین فک کنین به مدرسه ربط داره) هیچی فقط هیونجین هرروز اتک میزنه داریم کوشته میشه به ولله. دیگه چی؟ هیچی هرروز روی یه مشت مازوخیست خودآزار کراش میزنم چیز خاصی نیست. شما بگین از خودتون. سه لحظه برم چایی بریزم براتون. ... ☕☕☕بفرمایین تعارف نکنین. </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2024 18:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود انسان ها ممنوع!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-nxz8lvazezqp</link>
                <description>دشتی بزرگ و زیبا. با مردمی مهربان و صمیمی. دشتی با موجودات سحرآمیز. پری صورتی، تازه پرواز را آموخته بود. بال هایش را بدقلق می‌نامید. با لرزیدن به جمع دیگرْپری ها رسید. پری بنفش کوچک اورا از دور دید و خنده ای زیبا کرد؛ می‌دانست که الان، باید آغوشش را باز کند؛ اگر اینکار را نمیکرد، پری صورتی به گلبرگی که پری ها روی آن نشسته بودند، میرسید و... می‌افتاد. اتفاق بدی نبود. پذی ها به قدری سبک هستن که اگر بی‌افتند آسیب چندانی نبینند. پیکسیِ درختان به آنها نزدیک شد وبا لبخند ملک های زیبا را نگاه کرد. اِلفی مونث، به سمت پری سبز پاستیلی دوید و فریاد زد&quot;سبز پاستیلی!شماره ی 3! &quot;سبز پاستیلی چشمان کوچک و جذابش را به سمت او چرخاند. با آرامشی زیبا پرسید&quot;بله؟ &quot;اِلف گفت که ملکه سپید، میخواهد اورا ببیند. ملکه ی سپید، رنگ میساخت. رنگ های اصلی را.و رنگ های اصلی، رنگ های فرعی زیبارا. پری ها، با بالا آوردنِ گلوله هایی درخشان، رنگ میسازند و این رنگ ها، تبدیل به پری های دیگر میشوند. «در دنیای زیبا و بچگانه ی آنها، چیزی به نامِ رابطه یا باکره وجود ندارد» سبز پاستیلی بال های ظریفش را به هم زد. اوج گرفت در آسمان و با شتاب به سمت قلعه حرکت کرد. علف های بلند، به صورتش میخوردند و اورا قلقلک میدادند.در بین راه، کنار چشمه ایستاد. موهایش را پشت گوش زد و از آب زلال و گوارای چشمه نوشید. با آستین لباسش دور دهانش را خشک کرد و به راهش ادامه داد. &quot;هی کارل، ما گم شدیم. کاملا مشخصه!&quot; رز گفت.&quot;و همش به خاطر اینه که تو تمام مدت نقشه رو برعکس گرفته بودی! &quot;&quot;نگران نباش.&quot; کارل نقطه ای را روی نقشه نشان داد و ادامه داد. &quot;ما دقیقا اینجاییم. اگه بریم به سمت شرق، به یه روستا میرسیم.&quot; رز قدمی برداشت و به یک چاله فرو رفت. &quot;رز!&quot; کارل به سمت جای خالی رز دوید و در همان چاله افتاد. با چیزی شبیه به سرسره، به جایی میرفتند. اما مشکلی وجود داشت. آن سوراخِ سرسره مانند، زیادی تنگ بود! رز احساس خفگی داشت. همین الان ها بود که بالا بیاورد. اما خوشبختانه به سرعت به زمین افتادند. &quot;کارل؟&quot; و به محض صدا شدنِ نامِ کارل، او روی سر رز، فرود آمد! به هر سختی ای بود از جایشان بلند شدن. خود را در سرزمینی جدید یافتند. روبه روی یک دربِ کوچک! پیکسی سنگ، رو به روی دربِ قلعه ایستاده بود. سبز پاستیلی گفت که ملکه اورا فراخوانده. پیکسی درب را باز کرد و سبز پاستیلی وارد شد. «در دنیای فرشتگان کوچک، جیزی به نام دروغ و بی اعتمادی وجود نداشت.» ملکه با صدای ظریفش گفت.&quot;سبز پاستیلی عزیزم، مشکلی پیش اومده&quot; سبز پاستیلی، مورد اعتماد ترین پری آن سرزمین بود و ملکه هم اورا بسیار باهوش مینامید. سبز پاستیلی رئیس ارتش ملکه بود. &quot;بله سرورم؟&quot; &quot;دقایقی پیش صدای وحشتناکی از نزدیکی تونل اومد. میخواستم تو و سرباز هات برین بالای دنیای زیرین&quot; سبز پاستیلی هیچ ترسی از خود نشان نداد. تعظیم کرد و به دنبال ارتش رفت. ارتش متشکل از، 5 پیکسی سنگ، 50 پری قدرتمند و آموزش دیده، 3 الف که هرکدام قدرت خاصی داشتند و دو جن خاکی بود. &quot;کارل، نقشه کجاست؟&quot; رز گفت. کارل از جایش بلند شد و نقشه ی مچاله و پاره شده را زیر باسن مبارکش یافت. &quot;پسره ی احمق!&quot; رز با تشر گفت. &quot;از اولشم گفتم نیاز نیست خفن بازی در بیاریم و نقشه داشته باشیم. ما جی پی اس میخواستیم احمق.&quot; کارل حرفی برای گفتن نداشت. او مینواست کمی حس و حال زندگی در جنگل داشته باشد و جی پی اس با خودشان نیاورده بود. حالا هم گمشده بودند و تنها راه خروجشان یک در کوچک احمقانه بود. خب، اون ها حتی موبایل هم نداشتند. پری ها بسیار متنوع هستند. هرکدام کار خاصیانجام میدهند. پری ها فرشته هایی در زمین هستند که مانند عزرائیل، پری موت هم وجود دارد. «در دنیای ملکوت های زیبا و رنگارنگ، چیزی به نام قتل و مرگ معنا ندارد» اشتباه نکنید. پری موت علف های هرزو گیاهان خشک شده را از بین میبرد؛ سپس پری احیا، گیاهان سرسبز و تازه را جیگزین انها میکند. سبز پاستیلی و ارتش ملکه، به سمت درب حرکت کردند. صدای حرف زدن از پشت درب به گوش میرسید. همینطور صدای داد و فریاد. هرچیزی ممکن بود در انتظار پری ها باشد. جن خاکی سیاه، دیوی ترسناک، یا... یا حتی... انسان! سبز پاستیلی، برای اولین بار ترسیده بود. درب را باز کرد و رفت آنور. چیزی میدید که نمیدانست چیست. بزرگ بود، شبیه خود پری ها بود اما بال نداشت. کرمی رنگ بود و لباس هایش، اصلا شبیه پری ها نبود. اون چیز، هنوز متوجه حضور پری نبود. سبز پاستیلی پری های کرمی رنگ دیگری را دیده بود اما این چیز کمی متفاوت بود. یک چیز دیگر هم کنارش ایستاده بود. اوهم شباهت به پری های مذکر داشت. اما با تفاوت هایی. بلاخره به او نگاه کرد. رز به کارل نگاه میکرد و همچنان دنبال راه حلی بودند. به قدری ترسیده بودند که متوجه باز شدن درب کوچک نشدند. رز نور کوچکی زیر پایش احساس کرد. چیزی کوچک زیر پایش بود. نگاهی انداخت و اندیشید که کرمی شب تاب است. گرچه وقتی دقیق شد یافت که او، یک موجود سحرامیز است. ترسید اما خیلی هیجان زده شد. شنیده بودکه پری ها شانس می اورند. لبخندی گنده به او نشان داد. سبز پاستیلی دید که آن موجود گنده لبخند میزند. در نگاه اول این کار را یک رفتار تهاجمی برداشت نکرد و با گیجی و گُنگی به او نگاه کرد. اما ناگهان، به مشخصات ان موجودات فکر کرد. پوست کرمی رنگ، ظاهر شبیه پری ها، هیکل بزرگ،..... آن ها انسان هستند! سبز پاستیلی با انگشتانش سوت زد و ارتش را از پشت درب، فراخواند. ارتشِ بزرگشان به آدم ها حمله کردند. رز و کارل از دیدن آنهمه موجود بامزه و وحشی ذوق کردند و ترسیدند. پری ها گوش هایشان را گاز میزدند، جن های خاکی به نقاط حساس انها حمله ور شدند، گردن، زیربغل، شقیقه،... پیکسی ها با قدرتشان به انها حمله ور شدن. آنها میخواستند انسان ها از قلمروئشان دور شوند. اما یک مشکل وجود داشت. هیچ دری برای خروج وجود نداشت. سبز پاستیلی علامت مکث داد. ارتش بیخیال ادم ها شدند. سبز پاستیلی سعی کرد با انسان مونث ارتباط بگیرد. &quot;هی، ادم؟&quot; صورت انسان ها ملتهب و سرخ شده بود.&quot;آدم؟ تو میتونی حرف بزنی؟ چه باحال!&quot; انسان گفت. &quot;دوست داری باهم دوست باشیم؟؟؟&quot; اگر سبز پاستیلی بله میگفت، ممکن بود خیلی چیزها فرق کند. قوانین میشکستند، ممکن بود کل سرزمین نابود شود. با اینحال، شاید چیزی متفاوت میشد. شاید میتوانست این دوری را برای همیشه از بین ببرد. این تصمیم مهمی بود. سبز پاستیلی، موهایش را کنار زد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. &quot;اوووووه! تو حرفامو متوجه میشی؟ میتونی حرف بزنی؟ چقد کیوتییییییسطلطلژلژا!&quot; رز گفت. سبز پاستیلی ترسید. انتظار این واکنش را نداشت.اما احساس خطر نکرد. دستش را دراز کرد. رز دست کوچکش را دید و اوهم انگشت سبابه اش را جلو اورد.پیمان دوستی ای بستند و این پیمان، باعث به وجود آمدن هاله ای از رنگ در تمام سرزمین شد. سبز پاستیلی انسان ها را، از دربِ کوچک رد کرد و آنها در سرزمین پریان بودند! ملکه نگران بود اما به پری کوچکش اطمینان داشت. اما سبز پاستیلی، به او خیانت کرده بود؟ نه فقط کمی جسورانه رفتار کرده بود. آه پری کوچک، چه میدانی چه در انتظارت است؟ انسان ها وارد سرزمین شدند، متعجب از اینهمه زیبایی! میوه هارا خوردند، چندین پری را زیر پا له کردند، قلعه ی ملکه را با لگد نابود کردند، با چاقوی جیبی، الف هارا از بین بردند، اب های زلالشان را گل الود کردند....  و در نهایت، دنیای پریون، از بین رفت... </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 19:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>viva la vida2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/viva-la-vida2-yn0ku1jfcbn2</link>
                <description>اینجا حالت روزمره نویسی داره و ممکنه از هندوانه ی چشمگ زن اسپویل بشه براتون-میخوای قبل از رفتن نودل بخوری؟ +چی؟-میشه اب بزاری برای نودل تا بجوشه؟ +نباید به مادر و پدرت سلام کنم؟ -از امریکا تنهایی برگشتم+یعنی تمام مدت تنهایی اینجا بودی؟ -خیلی شوکه به نظر میای+یعنی تو این خونه منو تو تنهاییم... +... -... +میرم اب بزارم برای نودل! -منم چمدونو میبرم بالا! -زودباش توعم بخور-هی گفتم که قسمتای کناریش مال منه! +خوشمزه ترین قسمتشه! +بیا باهم غذا بخوریم امروز هیچی نخوردم. +گشنمه به منم بده! هی! (در اینجا توجهتونو به فرش ایرانی جلب میکنم) +معده ات درد میگیره اروم تر بخور!-بهت نمیدم! +زنیکه کِنی(مدیونید فک کنی. منظورم کنی تو اتک نیست) به منم بدههه+نه صبر کن! </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 19:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمپاد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D8%B3%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%AF-ma0jsahhjlw0</link>
                <description>پست کاملا نظر خودمه توهین نکنید. گایز. تیزهوشان، یه عاشغالههههههههههه. هرگز برای دهم یا هفتم بهش فکر نکنین. یه عاشغالهههههههههههژهنژمژمژکژبچه هااااا. فکر نکنین تیزهوشان خرجش کمتر از غیر انتفاعیههه. ممکنه 7 تومن هزینه بگیرن ازتون اما مجبووووورین 100ملیون خرج یه سال کنیننننن. مجبورین که کلییییییی کلاسای لعنتی برین. گایززززززررز. بچه ها جزوه ی همدیگه رو میدزدن که بقیه نتونن درس بخونننننن. وقت هیییییچکار دیگه ای ندارینننن. همهههههههی دوستا تاکسیک و عاشقال میشننن. هیچ دوستی نخواهید داشت. جتی نمیتونین از اهنگ گوش دادن لذت ببرین. و؟ و؟ وووووووووو؟؟؟؟؟؟؟. مدیرو معاون و کل کادر اصلاااااااااا بهتون اهمیت نمیدن اونا فقطططططط به پرستیژ مدرسه فک میکنننننننننن. حالتون بد میشه. منزوی میشین روانی میشین. قراره تو هفتم، درسای دهم رو بخونین. تیزهوشان عاشقالهههههههههه. معلماهم حاضر نیستن بچشونو بزارن این مدرسه ی فاکییییییی.شما برای موفق شدن اصلااااا نیاز به این مدرسه ندارین با یه مدرسه ی عاشغالی هم میشه دکتر مهندس بار اورد. سوالی داشتین بپرسین </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 16:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موهامو کوتاه کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-urpwoikt1sex</link>
                <description>میدونم سوالم چرته ولی خیلی دوست دارم موهامو کوتاه کنم البته کلی چیز هست که باید بگم1موهام فره و لطفا فکر نکنید موی فر کوتاه قشنگه2موهام اصلااا بلند نمیشه یعنی اگه کوتاه کنم خیلی سخت بلند میشه3میخوام پسرونه بزنم ولی میترسم عواقب بدی داشته باشه4تاکید میکنم موهام فره5دارم اهنگ اتک ان بنگتن گوش میدم(ربطی نداشت؟) 6نیاز به یه تغییر اساسی دارم7بابام از موی کوتاه بدش میاد(مهم نیست برام ولی قراره غر بشنوم) 8من الان فاکینگ وقتم پر شده(بعدا تعریف میکنم) و حتی وقت حموم رفتن ندارم پس خوب میشه اگه با کوتاه تایم حموم رفتم کم شه9موهام همین الانم زیاد بلند به حساب نمیاد. شاید؟ 10نمیدونم دیگه نظر بدین</description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 16:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>viva la vida</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/viva-la-vida-iyms897dpo4y</link>
                <description>+دیگه بهش فکر نکن. -به چی؟ +به مردن. +ولی نمیمیری+قراره با دختری که به اندازه ی خودت کله شقه خوشبخت زندگی کنی+تو به زیبایی، برازندگی و لطافت پیر میشی+مهم تر از همه... +تو سرنوشت یه پسرو عوض میکنی... -تو از کجا میدونی؟ +تو اینده دیدمش. -*خنده*چی؟ +همه فقط به زندگیشون ادامه میدن. +درحالی که دارن بهش معنا میدن یا سعی میکنن یه معنایی براش پیدا کنن+اونا تموم تلاششون و میکنن تا زندگیشونو توجیه کنن. +مجبور نیستی برای تاثیر گذار بودن انقد تلاش کنی+ادامه دادن به زندگی خودش کلی کاره. +ولی کی میدونه؟ +تازه، تو حتی یه کوچولوهم درمورد شانسی که... +... تو اینده میاد سرراهت...+... و اینکه داستانت قراره چی بشه کنجکاو نیستی؟ </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 23:38:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویوا لا ویدا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%A7-%D9%84%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7-xnocg1kncvjs</link>
                <description>زندگی کن؟ چجوری اخه مرد؟ شایدم کر و لال بودن بهتر از این همه شنیدن و حرف زدن باشه. شایدم پدر و مادری که باید براشون کودا باشی بهتره. یا برادری که اینطوری باشه. شاید شیرین تره؟ نمیدونم. از تجربه ی معمولیش که راضی نیستم شاید اون بهتره. سه کیونگ خیلی خوشگل نیست؟ حتی نمیتونم شبیهش باشم. چرا؟ مهمتر از همه، زشتم و توی درس، افتضاح. من خنگم؟ معلومه. کاش این زنگ فیزیک احمقانه تموم میشد. داشتم از سر بی حوصلی ورقه های کتابمو اینور اونور میکردم. لا، همم. ویوا، لا، ویدا... این بیشتر شبیه یه روزمره نویسیه ولی نیست. ما داریم از هنونه ی شیرینی صحبت میکنیم که چشمک میزنه! </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 22:41:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>HAPPY DEATH DAY!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/happy-death-day-qdxvxvklp9zo</link>
                <description>امیدوارم بودم، حداقل امروز یاد این اهنگ نیوفتم و گوشش ندم، ولی من یه احمقم. راستی دارم براتون یه پست خیلییی طولانی مینویسممم. شاید نزدیک 2000 کلمه یا بیشتر؟ طولانی نیست ولی برای منی که همههه ی نوشته هام توی یه دقیقه خونده میشن، زیاده. خب. از بحث دور نشیم. اره، امروز تولدمه. و،... سالگرد سربازی رفتن برادر ارشدم.(نکنه فک کردین داداش دارم؟ کاش یه بزرگترشو داشتم. ولی من تک فرزندم) میدونم هیچ کدومتون یادتون نبوده و براتون مهم نبوده با اینکه چندبار قبلا گفتم ولی اشکال نداره. حتی کسایی که انتطار داشتمم یادشون نبوده پس... خب، به هرحال. امیدوار بودم امروز روز مرگم باشه نه سالگرد تولدم ولی خب... اهنگ happy death day رو شنیدید؟ حتما گوشش کنین با معنی. خب. شاید به این مناسبت براتون ریل فیس بزارم؟ گذاشتم قبلا ولی چون شما براتون مهم نبوده یادتون نیست پس میتونم بگم که کشف چهره میکنم! تو اکانت قبلیم(اگه هنوز فالو دارینش انفالو کنین و این اکانتو فالو کنین) یه بیو گذاشتم ولی خب، بلاخره بیو ادم عوض میشه. براتون بیوعم میزارم. میخوام یکار احمقانه کنم. یکی از مکالمه هایی که هرروز با خودم دارم به شکل مناظره براتون بنویسم. -رک میگم. حالت خوبه؟ +من؟ هاه، عااالیم! -دو دقیقه مثل انسان صحبت کن. +نه، یه مرده ی متحرکم. -فک میکنی دلیلش چیه؟ +مدرسه، یه سری ادما، مدرسه، مدرسه، درسا، استرس، مدرسه، امتحانا. -کاری برای خوب شدن حالت میکنی؟ +خب، دارم سعی میکنم گیتار یاد بگیرم. ولی رک بگم، نه هیچکار نمیکنم. حتی به بدتر شدنش هم کمک میکنم! -از خودت بدت میاد؟ +حالم بهم میخوره-قراره خوب شی؟ +اگه به فروختن روحم به سیستم مدرسه ادامه بدم، نه-ادامه میدی؟ +احتمالا نه-پس یعنی خوب میشی؟ +احتمالا-براش تلاش میکنی؟ +نمیدونم... خب من عالیم و خوشحال از امروز، متنفرم خدافظظظظ</description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 09:22:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیکار کردم؟ اونو مال خودم کردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-rkkvz0ojtwkn</link>
                <description>برای اولین بار حسش کردم. وقتی موهای قهوه ای رنگ و چشمای عسلی نازش رو میدیدم.وقتی قد بلند و اندام ظریفشو میدیدم. دست های استخونی بی نهایت طریف و زیباشو. اون همه چیز تموم بود. اون بی نقص بود. میخواستم مال من باشه. میخواستم مال خود خودم باشه. خوشبخاته یه فرصت برای صحبت باهاش پیداکردم. هشدار: این یه پست عاشقانه نیست.                 دارک وب. اون کاربر دارک وب بود. وقتی اینو شنیدم مو به تنم شیخ شد. اکانتشو چک کردم و اولین چیزی که باهاش مواجه شدم این بود: اون جزو همون روانیایی بود که دوست داشتن خورده بشن!(تو دارک وب همچین چیزایی زیادهو خیلیا میخوان خورده بشن.) چه فرصتی از این بهتر؟ اون قراره بود مال خودم باشه! (توضیح میدم) </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 19:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>KILLING HER</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/killing-her-vynukegfnpah</link>
                <description>این قانون زندگیه. عاشق کسی هستی؟ ازت متنفرهفک میکنی زیبایی؟ قراره موج فاکینگ افسردگی بیاد سراغتافسرده؟ همه میگن چسناله استو بیشترین حالت&quot;نیاز داشتن به یه دوست&quot;هستی؟ همه ترکت میکنننیاز به همدم داری؟ کسی گاو حسابت نمیکنهمیدونی... اگه کسی باعث شده حس بدی داشته باشی، فقط باید بکشیش. فقط بکشی! منم اینکارو کردم. کسی بهم حس مرگبارِ بی اهمیت بودن میاد، منم کشتمش. کشتمش و بعد، دستمو توی قلبت فرو کردم. انگشتای خونیمو لیس زدم. بی نظیر بود. نه اینکه اونا لیاقاشون مرگ باشه، فقط تو لایقشی که کسی که بهت حس مرگ داد روبکشی. همین. </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 19:02:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آچا بَمرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D8%A2%DA%86%D8%A7-%D8%A8%D9%8E%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-zap5hlnw6ghf</link>
                <description>Hi, It&#x27;s me, Atcha or Achcha.  I hope you all are in harmony. some of you were worried &#x27;bout me, I&#x27;m right here. Maybe I&#x27;m fine but I&#x27;m going to die. Now, the only reason that make don&#x27;t kill my self, is &quot;I DON&#x27;T WANT TO GO TO HELL!&quot; Yes,it&#x27;s funny... I&#x27;m going hard but,I, I&#x27;m trying, you know what am I talking about? I hope you understand. yes I&#x27;m Depressed but don&#x27;t tell me bad things I&#x27;m trying to be perfect. I will write soonbye, I love you</description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 10:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسِ گندِ امروز2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D8%AD%D8%B3%D9%90-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B22-cavxhlqy0r3l</link>
                <description>این نوشته قراره به این شباهت داشته باشه، ورژن سال تحصیلی جدید... مثلِ همیشه با حال فاکی از خواب پا میشم، لباسامو میپوشم، یه دور واسه امتحان امروز یه نگاهی به درس میندازم و با فرمِ راهبه شکل و کیفی که نزپیک به 20 تُن وزن داره، از پله ها میرم پایین. میرم که برسم به سرویس آشغالم. خب، امسال تا قبل از این چندروز یه سرویس دیگه داشتم که واقعااا به معنای واقعی دلیل مدرسه رفتنم بود و یه سرویس همه چی تموم و عالی بود ولی الان افتادم تو یه ونِ گنده ی سبز زشت. بیخیال. خسته میرم توی ون، «سلام..» توی مسیر یه کم با فاطمه ی اسکل، اگه اومده باشه حرف میزنم. وقتی میرسم، سریع تر از سرعت نور میرم تو کلاس، «سلام!» مانیا و مهدیه با نگاهشون دوزِ &quot;تو یه تیکه آشغال بدرنخوری&quot; ِ روزمو تامین میکنن. ممنون ازتون! بقیه ی بچه هاهم انگار که به کثافتِ احمقِ زشت دیده باشن، بهم نگاه میکنن. میرم تهِ کلاس مضخرف و کوچیکم و کیفمو میزارم. فاطمه زهرا که میاد چادرشو در میاره. «بریم؟» و با خوشحالی میگم اره. میریم تو راهرو و چیکار میکنیم؟ آفرین. کراشامونو دید میزنیم! عالیه نه؟(بعدا داستان اونارو توضیح میدم) خب، زنگ نورد، عالیه باید به سه گروه تقسیم بشیم و بریم جاهای مختلف با هشتما امتحان بدیم. من میرم کلاس 8 نمیدونم چند و با فاکینگ استرس خودکار آبی کیانمو تاب میدم. به هشتمی بیحالی که کنارم نشسته نگاه میکنم. برگه های امتحانو پخش میکنن، به بدترین شکل ممکن امتحان میدم و میرم تو راهرو منتظر وقتی که بزارن برم تو کلاسم. و حدس میزنین چیکار میکنم؟ فاطمه زهرارو پیدا میکنیم و باهم چیکار میکنیم؟ آفرین، کراش دید میزنیم. امروز غزل اومده، سه تایی با پانیذ میشینیم تو نمیکت آشغالی سه نفرمون و در حین له شدن، با کلی از بچه حرف میزنیم. «جواب سوال سه چی میشد؟» «سوال سه که راحت بود» «اره خب جوابش چیبود» «گزینه ی دو» «شعت! من زدم گزینه ی یک» «بچه ها یازده رو چی زدین؟» «سه» «سه؟» «همه سه زدین؟» ... خب، فیزیکِ عاشقالی رو میگذرونیم و من، هیچی، رسما هیــــچی نمیفهمم. هر زنگ تفریح برناممون، دید زدن کراشامون با فاطمه زهراعه. اره، دختر محجبه ی مذهبی رو دختر کراش میزنه! فاطمه زهرا جان چه توضیحی دارین؟ زنگِ آخر، ساعت 3،ریاضی عاشقاای رو تموم میکنیم و میریم بیرون سمتِ سرویس، توی حیاط که داریم از مدرسه خارج میشیم، تنها زمانیه که میتونم باهاش حرف برنم و یه کم جرعت دارم. «سلام...» «سلام...» «خب، خداحافظ...» «خدافظ...» اره دقیقا، این مکالمه هرروز تکرار میشه و بعدش؟ سرزنش! که چقد سوتی میدم. (بیخیااال، شما که میدونین تنها کسی که تو زندگی میپرستم کیه، نه؟) و خوی خونه؟ درس میخونم، یوتیوب گردی میکنم، اگه وقت شد انگشتر درست میکنم، و به این فکر میکنم که پارسال، چه روزای بهتری داشتم... </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 21:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور کوچولوی سیاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D9%86%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%85-hg8fokwzxp4j</link>
                <description>اینجوریه که، تو توی اوج سیاهی زندگیت هستی و یه آدم دیگه رو همینجوری میبینی، عاشقش میشی و اون میشه نور زندگیت. و حالا برای اینکه اتفاقی برای اون نیوفته تو باید یه نور باشی برای اون ولی اون اوضاعش خراب تر از اینه که به این راحتی یه راهنما پیدا کنه. و اگه اتفاقی برای اون بیوفته تو صدبرابر سیاه میشی و میمیری. حالا اینکه باید چجوری اون راهنماتو نگه داری و حالتو خوب نگه داری و حال اونم خوب نگه داری باهم چجوری انجام میشه جداست. حالا باید به اون راهنما، یه دلیل بدی. یه دلیل که هم نور تو بمونه هم خودش بخواد زندگی کنه. خب، و میدونین بخش تلخش کجاست؟ اینکه تو باید درک کنی ممکنه دلیل اون یه چیز دیگه باشه، یه آدمِ دیگه... حالا چجوری باید همه رو شاد و راضی نگه داری؟ خودتو، نورتو، نورِ اونو،... خب، میخواستم بگم زندگی میتونه تا این حد پیش بره! </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 10:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-udoc1wm5a10l</link>
                <description>چند روز است که دخترِ فروشنده ای در خواروبار فروشی قدیمی محل شروع به کار کرده است. حال و حوای مغازه از بدو ورود او، دگرگون شده. هوا حالتی کلاسیک و بی رنگ به خود گرفته و بویی خوش به مشام میرسد. مردم همه اینهارا میبینند، اما چیزی که از چشم آنها دور مانده، نحوه ای است که دختر، شب هایش را صبح میکند! دختر تا شب در مغازه کار میکند و اخرین مشتری‌اش، هر جنسیتی یا هر سنی که باشد را، به خانه‌اش دعوت میکند. اکثر مواقع مذکران پیشنهادش را قبول میکردند اما چند زن و دختری که پیشنهادش را رد میکردند، مفقود میشدند. گرچه اگرهم قبول میکردند...  دختر به قصد کشتن، به اخرین مشتری‌هایش پیشنهاد میداد. در خانه، با چاقوی دسته مشکی زیبایی که از قبل تیز شدت و اماده روی میز بود، مقتول بیچاره یا منحرفش را به قتل میرساند. آن هایی هم که پیشنهادش را رد میکردند، گرفتار سم بیهوش کننده ی او میشدند و به غرفه ای بزرگ و آهنین انداخته میشدند. در نهایت، مشتری آخر هرروز، درهرصورت به فنا رفته بود! در اخبار درباره ی قتل های پی در پی که هر شب اتفاق می افتاد صحبت هایی میشد اما هیچ کس به دختر نازنین و فقیری که تمام‌وقت در خواروبار فروشی کار ، شک نمیکند.  </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 09:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میفهمی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-ahxbhqdcgywx</link>
                <description>اره خب، طبیعیه... نیستی ببینی غمت چقد سنگینی میکنه رو دلم. نمیفهمی، هیچوقتم قرار نیست بفهمی. شاید بدونی، شاید گفته باشم بهت ولی اصلا فک میکنی تفاوت بین حرفایی که از ته دلن با حرفای کلیشه ای چقد فرق دارن؟ میفهمی وقتی هرروز، هرروز، هرروز میمیره یکی از دوریت چه فرقی داره با یه حرف کلیشه ای ساده؟ دلتنگی... میفهمی یعنی چی؟ وقتی یکی میگه دلم تنگه براش، یعنی، خب اوکی چندوقته ندیدمش دلم میخواد دوباره ببینمش. ولی اونی کع واقعا دلتنگه، دلش تنگ عینکشه، بوی تنشه، عطرشه، دلش تنگ چهره ی پر از لک و قشنگشه، دلش تنگ موهاشه، چشماشه، گونه هاشه، دلش تنگ وجودشه. دلش تنگ وجود داشتنشه... میفهمی؟ </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Mon, 13 Nov 2023 09:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه دوست...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-udyyneyes4em</link>
                <description>درد میکشید. به یک دوست نیاز داشت. درحالِ مرگ بود. فکر نمیکرد خودکشی همچین چیز بزرگی باشد. الان، بیشتر از هر وقتی یک همراه نیاز داشت. مرگ، انقدر چیز بزرگی بود که برایش قابل باور نبود. گویی مثل همیشه، دردی موقتی را از سرمیگذراند. اما آنقدری این احساس ترسناک بود که وَهمی شدید در دلش انداخته بود که هرکسی نمیدانست، فکر میکرد او درحال مرگ است! اوه، درست است. او واقعا درحال مرگ بود. صدایی میگفت: تحمل کن. تحمل کن. تو نمیمیری. میخواست باور کند اما... حقیقت چیز دیگری بود. درد داشت. مرگ، زیاد از حد بزرگ بود. دقایقی بعد، صدای بوقی در مغزش پیچید. بوق ضربان قلبش بود. او زنده بود. چشم هایش را نیمه باز کرد اما بلافاصله مجبور به بستن آنها شد زیرا نور شدیدی به چشمش برخورد کرد. خیالش راحت شد که زنده است. _گفتم که نمیمیریصدای چندان آشنایی نبود اما میخواست تا ابد به آن گوش بدهد. چشمهایش را باز کرد. صورتِ او، آشنا به نظر میرسید. +من تورو میشناسم؟ او خندید، _همین امرور صبح توی مغازه‌ای که فروشنده‌اشم منو دیدی. تو دقیقا دوتا کوچه اونور تر از مغازه خودکشی کردی، جایی که خونم اونجاست. من تورو میشناختم. باید نجاتت میدادم پس.... چیزی فهمید. چیزی که کل زندگی‌اش را برای فهمیدنش گرو گذاشت. YOU DON&#x27;T NEED AN OLD FRIEND TO CAN SAY &quot;I HAVE A FRIEND&quot; چیزی که آنروز فهمید، به قدری ارزش داشت که تمامِ گذشته ی دردناکش را فراموش کرد. او، گنجی با ارزش به دست آورده بود. </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 23:29:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه هاا؟؟:))))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%A7-iiv01rtg9fsa</link>
                <description>بیاین ببینین چی پیدا کردممم. اولین پست ویرگولمممم:))))))))))))))))))) چرا اولین پست ویرگولم باید از یه زوج لزبین باشه درحالی که خودم خبر نداشتمم؟؟؟؟;)))) هوا بشدت بارانی بود. قطرات باران مانند اشک هایی بودند که از چشمان زیبا و درخشان ابر، میباریدند.لبه ی پنجره نشسته بودم به قطره ها ی باران، مردمی که همه چتر به دست راه میرفتند، زمین خیس و اسمان گریان نگاه میکردم.از میان ان همه شخص، کسی زیر باران توجهم را به خود جلب میکند.گمان کردم که خودش باشد. بدون پوشیدن هیچ لباس گرم و شال کلاه در پله ها دویدم. باد، موهایم را به جنبش در می اورد.در سرما یک دمپایی میپوشم و به سمتش هجوم می اورم.-اهای!+تو! تو اینجا چ...در اغوشش پریدم و محکم مرا بغل کرد. نزدیک بود بیوفتم ولی نگران نبودم چون میدانستم او همراه من است.-انتظار نداشتم اینجا ببینمت.+منم همینطور.در ان لحظه، قطرات باران سر تا پایم را میپوشاندند. سردم بود ولی اغوشش گرمم نگه داشته بود.تنها حسرتی که به خاطر ان روز میخورم، این بود که حرفم را نگفتم. حرفی که سال ها با خودم کلنجار میرفتم تا به زبان بیاورمش.&quot;دوستت دارم! &quot;ان روز. دقیقا زمانی که از بغل گرمش بیرون امدم ماشینی، سهمگین به طرفمان می تاخت.&quot;چرا از بغلت بیرون اومدم یونا؟ چرا همون لحظه ولم کردی؟ چرا چند دقیقه بیشتر منو تو بغلت نگه نداشتی؟&quot;زمانی که فریاد میزدم و خودم را سرزنش میکردم، زمانی که اندام خونینش در اغوشم بود، زمانی که مردم بی اهمیت به منو یونا رد میشدند، زمانی که میدانستم تمام ان اتفاق ها تقصیر خودم بود، فقط دلم میخواست یک بار دیگر تو باشی که مرا در اغوش می فشاری، فقط میخواستم یکبار دیگر بهترین دوستم را ببینم. یونا، دوستت دارم..</description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 23:05:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم هایی که انعکاس حقیقت بودند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-q732yzxg9sdw</link>
                <description>اگر میدانستید چه بسا بارهایی هستند که چشم ها، تنها چشم ها باعث مرگ انسان ها شدند، همین حالا آنها را از حدقه در می‌آوردید! ماجرای گین: بعد از مدرسه، مثل همیشه رفتم خونه و نهارِ گرمِ روی میزو برداشتم. مامانم همین الان از خونه رفته بود ولی غذارو گرم کرده بود. خب، شروع کردم به حلِ تکالیفم که یه سایه ی سیاه، بیرونِ پنجره توجهمو جلب کرد. رفتم نزدیکِ پنجره و... اون سایه یه آدم بود با یه شنل سیاه. و داشت... اوه خدای من! یه موجودِ کوچیکو تیکه پاره میکرد! یه بچه؟؟ اوه خدا! یا مسیح، مریم مقدس و یوسف! تا خواستم تلفنمو بردارم و شماره ی پلیسو بگیرم، یه پلاکارت، که دستِ همون یارو بود رو دیدم. «تو همه چیزو دیدی، نه تنها مسیح، بلکه حالا، خداهم نمیتونه کمکت کنه!» به قدری ترسیده بودم که به جمله بندیِ داغونش هم توجه نکردم. افتادم روی زمین و دستمو روی دهنم گذاشتم تا جیغ نکشم.  بلند شدم، سایه رفته بود. یه چیزیو پشت سرم احساس کردم و... . . وقتی بیدار شدم یهو درد شدیدی تو سینه‌ام حس کردم و متوجهِ زخم بیست سانتی روی سینم شدم. زجه میزدم از شدت درد و اون، همون سایه روبه روم ایستاده بود. نزدیکم شد و دیگه... هیچی حس نکردم... ماجرای سارا: سارا دوستِ من بود. یه دخترِ پر نشاط. یه روز که باهم تماس تصویری گرفته بودیم اون تقریبا مست بود و داشت از یه کلاب برمیگشت. اون دختر قوی‌ای بود. اونروز میدیدمش که پشت تلفن میخندید و راه میرفت. یهو توجهش به یه چیزی جلب شد و ترس تو چشمام مشخص بود. پشت سر هم با صدای گرفته ای تکرار میکرد: یا مسیح، مریم مقدس و یوسف! یا مسیح، مریم مقدس و یوسف! یا مسیح، مریم مقدس و یوسف! توی یه کوچه رو نگاه میکرد. داشت به یه موجودِ نَرِ آشغال که به یه دختر ت×جاوز میکرد رو نگاه میکرد و میخواست یه کاری برای دختر انجام بده. اما قبل از اینکه بتونه تکون بخوره اون مذکر رفت سمتش و اون از ترس خشک شده بود. پشت تلفن فریاد میزدم فرار کن اما اوو، با چاقو به قتل رسوندش. بعدش، اون نَر، که من هرگز بهش مرد یا پسر نمیگم چون اون لیاقت نداشت که انسان صدا زده بشه، برگشت و به من گفت تقصیر اون نیست، تقصیر چشمای زیبای دوستتمه! من هیچکاری نتونستم برای سارا انجام بدم... و حالا به ماجرای اصلیمون میرسیم. ماجرای الکس... الکس یه پسر خیلی مهربون بود که فقط، تاکید میکنم فقط چون چشم های زیبایی داشت به طرز فجیعی، کشته شد. یه قاتلِ زنجیره ای، آیزاک ریچ، به پسرای زیباچشم حسودی میکرد و به خاطر اینکه هردو چشم خودش بخاطر اسید پاشی خیلی بدحالت شده بود تصمیم گرفت همه ی پسرای زیباچشم رو بکشه! ایزاک 32 نفرو قربانی کرد و نفر اخر، الکس بود. الکس چشمای قهوه ای بزرگ و براقی داشت. ایزاک باخودش شرط بست باید اون رو بکشه. ایزاک یه عادت داشت، بعد از شکنجه ی قربانی، یه طناب دار آماده میکرد و خودِ قربانی، خودش بود که از شدتِ درد و وضعِ مضخرفی که داشت به سمتِ طناب دار میرفت. مخصوصا اینکه قربانی ها، جسد های قبلی رو که کنار هم ردیف شده بودن و همچنان خونین، از طناب دار آویزون بودند رو میدید، واقعا از زندگی سیر میشدن.  خب، ایزاک الکس رو دزدید. الکس ترسو و مهربون بود و وقتی دید ایزاک اونو دزدیده و بیهوش توی زیر زمین با کلی جسدِ آویزون زندانی شده تا بمیره، بلافاصله زد زیرِ گریه و ریچ، چشمای زیباشو میدید که وقتی خیس میشن بینهایت زیباتر میشن، بیشتر علاقه به شکنجه کردنش پیدا کرد. خب، از جزئیاتِ شکنجه نمیتونم توضیحی بدم فقط بدونین که، اون پسرِ بامزه ی ترسو و مهربون، تبدیل به یه انسانِ بیروح و سرد شد که فقط میخواست بمیره و بعد از قتلِ خودکشی مانند اون... پلیسا ایزاک ریچ رو پیدا و دستگیر کردن....  خب، چشم ها... واقعا خطرناکن. چون، انعکاس حقیقتند! </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 22:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>DON&#039;T LOOK AT ME!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30667618/dont-look-at-me-hrxruvejliwv</link>
                <description>با چهره ای ترسیده گفت... +من بهشون گفته بودم آقا! گفته بودم بهم کاری نداشته باشن. اونا،... اونا... داشتن منو با نگاهشون میکشتن! داشتم خفه میشدم و باید از خودم دفاع میکردم. _چرا از نگاهشون میترسیدی؟ +داشتن با نگاهشون منو تحلیل میکردن؛ تجزیه ام میکردن! به قطعات ریز تقسیمم میکردن و منو بررسی میکردن! اول یه بخش بودم. بعد دوتا، بعد سه، بعد، بعد... بعد هزار تا، صدهزارتا... داشت داد میزد. خیلی خیلی ترسیده بود. +و... و... میلیارد ها قسمتِ ریز! سلول به سلول، ملوکول به ملوکول، اتم به اتم! _باشه... باشه... فهمیدم. خب، حالا چی باعث شد بکشیشون؟ +خب... توی یه جمع بودیم که پسر داییم، ریک پیشنهاد داد هممون با تفنگِ شکاریش به یه هدف شلیک کنیم. هدفو رو دیوار مشید و نوبتی تفنگو به هممون داد و آموزشِ کوچیکی قبلش داد. و نفرِ قبل از من، دختر عموی لوسم شلیک کرد و زبونشو به من دراز کرد. گفت که با شناختی که من از تو دارم امکان نداره از من شلیک کنی. _خب؟ +توجه کن آقا! با شناختی که من از تو دارم جمله ی ترسناکیه! یعنی به قدری آنالیزت کردم که اینو میگم. و فک میکنی بقیه چی گفتن؟ اونا گفتن آره! با چیزی که ماهم ازش دیدیم شلیکش خوب نیست! خب، اونا اشتباه میکردن ولی، ولی این یعنی تمام چیزی که فک میکردم و ازش میترسیدم، واقعی بود! واقعی بوده آقا! _و این دلیل موجهیه برای کشتنشون؟ +آقا! اونا هرروز منو میکشتن! و من اول به عمه‌ام که بیشتر از همه راجع بهم حرف میزد شلیک کردم و... و بعدش فهمیدم الان مرکز توجهم. اونوقت تا مرزِ سکته رفتم ولی... آقا نباید میزاشتم کسی بهم توجه کنه! خودتم میدونی چرا خودمو زود تسلیم کردم. چون نمیخواستم مستندی راجع به من صحبت کنه یا کسی دنبالم بگرده. الانم شرطم برای اعتراف همین بود که تو تلویزیون اسمی ازم برده نشه. دلیلِ او برای پلیس بسیار ناموجه بود اما آنها هرگز اسمی از لیام بیکر نبردند از او، به عنوانِ قاتلِ خجالتی نام برده شد. </description>
                <category>atcha</category>
                <author>atcha</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 22:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>