<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الناز جیم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30762114</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 12:50:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1294867/avatar/9b3leV.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الناز جیم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30762114</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;خاطرات آی کن &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30762114/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DB%8C-%DA%A9%D9%86-wadyxm7ztgpz</link>
                <description>گذشت و گذشتاون سواد نصفه و نيمم يكم بيشتر شده بود و يه بچه به اصطلاح آروم ولي تُخص چهارم يا پنجم دبستانى شده بودم. هنوز فاميل بازيا ادامه داشت و با بچه هاي فاميل كلي آتيش مي سوزوندم و يادمه هميشه هر ايده اي كه به ذهنم رو بايد &quot;بازي&quot; مي كردم و بيشتر وقتا آخر شب بخاطر گندي كه زديم تنبيه مي شديم. يادمه قد و نيم قداي شريك جرمم يه ظهر بهارى تو خونه ما جمع شده بودن و درختای سیب تو حیاطمون شاخه هاش از سیبای کال سنگین شده بود.فکر چیدن سیبا ، مخصوصا اونایی که اون بالا مالاها بودن وسوسم می کرد یه شیطنت جدید کنم…..وقتي مامان باباها سرگرم معاشرت بودن، دختر عموها و پسرعمو رو بردم تو حیاط گفتم بیاین یه کاری کنیم هم سرگرم بشیم هم در آخر مامان بابای منو خوشحال کنیم . همونطور که چشام برق میزد با هیجان گفتم : بیاین مسابقه بدیم هرکی سیبای بیشتری چید اون برندست . سه چهار نفری از درختای سیب آویزون شده بودیم و تند تند سیبای کال رو می چیدیم . شاخه های سنگین درختا تقریبا سبک شده بود و سیب زیادی رو درختا نمونده بود.داشتم برنده می شدم ،سیبای من از همه بیشتر شده بود؛یهو وسط اون هیر و ویر پدرمو دیدم اون پایین با عصبانیت صدامون می زد چیکار داری میکنین؟؟؟!! همه سیبا رو تلف کردین که . یادمه بابا خیلی رو درختای حیاطمون حساس بود و همیشه حواسش بهشون بود. انقدر اون لحظه برام سخت و ناراحت کننده بود ، توقع داشتم ازم تشکر کنن نه اینکه سرم داد بزنن. سرتون رو درد نیارم جریممون این بود توی یه اتاق زندونی بشیم و تا موقع شام گند جدیدی نزنیم. احساس عذاب وجدان داشتم و از شدت غصه اشک تو چشام جمع شده بود؛ دوس داشتم یه کاری کنم که جبران کنم چون خودمو مقصر می دونستم . یهو یه فکری به سرم زد. گفتم بچه ها یه فکری دارم . پسر عموم که از من بزرگتر بود گفت تو لطفا فکر نکن ؛ دیدی چیکار کردی ؛ گفتم گوش کنین هر کی خوشش نیومد میتونه انجام نده .....ادامه دارد....</description>
                <category>الناز جیم</category>
                <author>الناز جیم</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 16:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خاطرات آی کن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30762114/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DB%8C-%DA%A9%D9%86-gqhejdnt0rhl</link>
                <description>بچه که بودم توی بازیای بچه گونه ای که داشتیم &quot;کارمند بازی&quot; یکی از بازیای محبوبم بود.وقتی با قد و نیم قدای فامیل توی زیر زمین خونه عموم جمع می شدیم و تنها وسیله بازیمون چنتا میز و صندلی و یه مشت کاغد باطله بود ؛ ایده ی هیچ بازی دیگه ای به اندازه کارمند بازی منو قلقلک نمی داد که از فکر کارمند شدن در بیام :))دو نفرمون کارمند می شدن و دو نفر دیگه ارباب رجوع ؛ گاهی وقتا دلمون میخواست سرمون شلوغ بشه و پدر و مادرمونم صدا می زدیم بیاین مشتری ما بشین ؛ خیلی خیلی دیوونه بودیم .یادش بخیر وقتی کاغذا رو با دقت به تیکه های کوچولوتر می بریدیم و با سواد نصفه نیممون روشو خط خطی می کردیم و به ارباب رجوع بعدی میگفتیم برو فردا بیا ، ذوق مرگ می شدیم .حالا من بزرگ شدم ، کار می کنم و اون &quot;کارمند بازی &quot; دیگه بازی نیس ، واقعا کاری شده که تقریبا روزی 9 ساعتمو پشت میزم میگذرونم. خبری از اون حجم کاغذ نیست و همه کارامونو توی یه سیستم که بهش&quot; اتوماسیون&quot; میگن می نویسیم...ادامه دارد....</description>
                <category>الناز جیم</category>
                <author>الناز جیم</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 17:07:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>