<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیناز مجتهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30815806</link>
        <description>شاعر، نویسنده،</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:32:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4102191/avatar/4Wx09a.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیناز مجتهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30815806</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ترن هوایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30815806/%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-pxj2wpky7ure</link>
                <description>شاید دنیا، تنها یک اشتباه کوچک باشد!آنجا که خنده هایت را گم میکنی و غمها بیشتر رخ نشان میدهند.جاییکه مهر خودش را در پستو‌ پنهان میکند و بی رحمی در آیینه خودی نشان میدهد.میدانی تمام معادلات زندگی، هر روز رنگی نو به خود میگیرد. آنوقت تو از ثبات حرف میزنی!دنیا مثل ترن هواییست. کافیه چشمهات ببندی، به خط پایان رسیدی!#آینار_مجتهدی</description>
                <category>آیناز مجتهدی</category>
                <author>آیناز مجتهدی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 13:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30815806/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-dnntvrrxrt6w</link>
                <description>صدای موذن میاد، اما صدای یارمحمد نیست. چقدر دلم برای شنیدن صداش تنگ شده. کاش امسال هم برای وقت اذان سحر موذن بود. +کجایی زینب؟ باز تو فکری دختر جون_ همینجام مادرم! فقط داشتم به اذان گوش میکردم، اما با صدای یارمحمد +خدا بیامرزتش، مرد خوبی بود. _آره، همیشه هوای بچه ها رو داشت. جیبهاش پر از شکلات بود. تازه وقتی اولین بار روزه گرفتم و بهش گفتم، بهم یه چادری کادو داد. چقدر زود گذشت!+آره دخترم، جای این حرفها زود نمازت بخون. فردا صبح مصطفی میاد دنبالت برای کارهای عقد برید._اوف، باشه مامان .‌‌...من اخه این پسر نخوام کی باید ببینم؟!+اوا، صدات بیار پایین آقاجونت میشنوه. قباحت داره دختر رو چه به این حرفها...زمان ما دختر رو حرف بزرگترش حرف نمیزد._ مادر من؛ زمان شما گذشت. من درس خوندم. الان معلم همینجام، بعد برای ازدواجم باید با پسری ازدواج کنم که تا الان ندیدمش!+خوبه خوبه...یجوری میگی درس خوندم انگار ما بی سوادیم...منم تا کلاس پنجم درسم خوندم. تازه مگه آقات بدت میخواد که اینطور گارد گرفتی؟ حالا فردا میبینیش دیگه. آقات میگفت تو رو دیده پسندیده. تازه مال اینجا هم که نیست بگی روستایی، پسره مال شهره..فرهنگش با اینجاییه فرق داره. پس کمتر عیب بذار رو پسر مردم، دختر خوبیت نداره. فردا لج نکن و به موقع برو سرقرار_ باشه. من که هر چی بگم کسی حرفم گوش نمیده.(فردا)چقدر دیگه باید منتظر این پسر باشم. ×خانم اجازه_چیزی شده×خانم یه اقایی جلوی مدرسه میخواد شما ببینه_باشه محمد! ممنون که خبر دادی×خانم اجازه، ما رفتیم خداحافظ_به سلامتپس بالاخره این اقای داماد تشریف اوردن. برم ببینم کی هستش که اینقدر پیگیر بود. وا این چقدر شبیه یارمحمدِ-سلام_سلام خوبید؟-ممنون. شما خوبید؟_تشکر-بفرمایید بشینید تا هم صحبت کنیم و هم برای خریدهای اولیه بریم._حتما. ببخشید شما یارمحمد میشناسید-بله، پدربزرگم بودن_واقعاااا-بله، مثل اینکه من فراموش کردید خاله سوسکه_چی!؟ تو همون پسره لوس شهری هستی؟-با اجازتون_نه، من میگم چرا گیر داده به منی که تا حالا ندیده. چیه اومدی الانم اذیتم کنی؟-هه..نه خاله سوسکه، اذیت کدومه؟! فقط میخوام همسرم باشی، همین!_مطمئنی سرت به جایی نخورده؟-بله مطمئنم_عجیبه؛ خیلی عجیبه-چی عجیبه_اینکه خواستگار سمجم شما باشید. همیشه یارمحمد باهام مهربون بود، اما شما همش اذیتم میکردید.-یادمه..پدربزرگم شما از من هم بیشتر دوست داشت برای همین حرصم سر شما خالی میکردم. هر چند بعدش کلی دعوام میکرد._حقت بود.-باشه باشه حالا نزن من_بچه پرو...اما خدابیامرزتش امسال صداش نیست دلم خیلی تنگش بود. شما دیدم کلی تعجب کردم.-میفهمم...خب الان زنم میشی خاله سوسکه_کوفت خاله سوسکه! اصلا نگه دار من پیاده میشم. -وسط جاده نمیشه که دختر خوب..باشه دیگه نمیگم خاله سوسکه خوبه_دِ بازم گفتی-بی خیال زینب اینقدر اذیت نکن،بچه که نیستی. بذار به شهر برسیم بعد هر جا خواستی برو_همینکارم میکنم.-جواب من نمیدی؟_اول بریم قرآن بخریم برای سر سفره شگون داره.-ایول؛ خیلی مخلصم خاله سوسکه_وای اینقدر نگو خب-چشم چشم#آیناز_مجتهدی 📃 @Sachligozal</description>
                <category>آیناز مجتهدی</category>
                <author>آیناز مجتهدی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 11:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاورمیانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30815806/%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-pkkjxoya9pf6</link>
                <description>دستانم را به صلیب کشیدند و فریادم را هیچ کس نشنیدحتی کودکانم مرده به دنیا آمدندببین لبم کش آمده برای عروسکی پارچه ای که دیگر نیستحالا اشک هم با چشمانم قهر کردهآخر از تمام خبرها نامم را خواهی شنیدکه من عروس ۷۲ ملتمتو دیگر برای چه اشک میریزی؟آخر قصه عروسی بی حجله شنیدن داردبرگرد به همان سرزمین افسانه ایتبیا برای خاورمیانه اسپند دود کنید تا چشم راستم بترکدو خنده از لبان کودکی فرار نکندآخر اینجا دختری  با خودکارش بمب ساعتی را خنثی کرد!#آیناز_مجتهدی</description>
                <category>آیناز مجتهدی</category>
                <author>آیناز مجتهدی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 19:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وروجک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30815806/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AC%DA%A9-pkjrlxjdauxf</link>
                <description>(وروجک: مگه چیکار کردم؟!آقای نجار: خودت خوب میدونی، کارت خوب نبود)صدای جعبه جادو، هنوز در گوشم استحالا وروجک درونم، برای پرسه زدن در کنارم زیادی بزرگ شدهدیگر خنده هایش از سر شیطنت نیستو به جای خرابکاری، آدامسی میترکاندحتی گشواره نارنجی زده و ابرویش را خط انداختهمانده ام کدام از خدا بی خبری مد را یادش دادهمن همان وروجک مو نارنجیم با صدای خاصش را میخواهمببین صدای آیناز تنها قطره ایست در میان اقیانوسحالا تو هی پیچ رادیو را روی اخبارنیوز بگذارتنها خبر موثقش همین است که من دوستت دارم و تا بی انتها در کنارت هستم#آیناز_مجتهدی </description>
                <category>آیناز مجتهدی</category>
                <author>آیناز مجتهدی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 15:27:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ع..زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30815806/%D8%B9%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jvliuqku6prz</link>
                <description>امروز تو یه کافه داشتم به صدای دو تا دوست گوش میدادم که نزدیکم بودند+با دوست پسرت چیکار میکنی؟- هیچی؛ دیروز برام این گوشی خرید.+وای چه خفنه؛ خوشبحالت مال من فقط بلد بریم بیرون قدم بزنیم البته از وقتی باهاشم دیگه مسائل خونه اذیتم نمیکنه و حال دلم بهتر شده‌-این که خوبه؛ مال من هر وقت با کسی نباشه سراغم میاد اما چون منفعتش بودن باهام برای اینکه بخاطر خیانتهاش ولش نکنم همش چیزهای گرون میخره تا بمونم+خدای من خیانتهاش؟ مگه با چند نفره؟- بگو با کی نیست، بخاطر موقعیت مالیش دختر بهش نه نمیگه با همشونم میره هتل فقط با من خونه اش میره اما آمار هتل رفتنهاش خوب بهم میرسونند تا بعدا بشه مدرک برام که حسابی تیغش بزنم+اوپس، یه وقت نفهمه-نه بابا حواسم هست+اوهوم، خدا رو شکر بابکم فقط با من هستش و همیشه هم میگه وقتی تو هستی بقیه برام ارزشی ندارن-پس حسابی دوستت داره، میخوای باهاش بمونی؟+آره، گفتش تا آخر سال که مشکلات کاریش برطرف بشه برای خواستگاری میاد-عالیه، اگر اینجا بودم حتما میام+مگه جایی میخوای بری؟-آره قرار با دوست پسرم یه مدت خارج برم؛ قرار یکسری قرار داد براش جور کنم که حسابی سود میکنه+ کاش منم میتونستم مثل تو به بابک کمک کنم، ولی فقط میتونم کنارش باشم و هر بار میرم خونه اش کلی غذا درست میکنم تا شب خسته برمیگرده غذا داشته باشه-همینم خوبه؛ خودش میدونه دوستش داری+آره؛ اما میترسم بابا بفهمه بعدش نذاره با بابک بمونم من دوستش دارم-خب با بابک صحبت کن جای آخر سال یک ماه دیگه بیاد خواستگاری بعدش آخر سال ازدواج کنید+نمیدونم؛ اگر قبول کنه که خیلی خوب میشه؛ گوشیت جواب بده-دوست پسرم؛ ببخشید برمیگردم+زنگ بزنم ببینم بابک کجاست؟   چرا اِشغال هستش؟ -چیزی شده؟ +زنگ زدم بابک اما جواب نداد. وا تو چرا رنگ پرید؟-هیچی یادم افتاد باید برم+باشه عزیزم برو؛ به دوست پسرتم سلام برسون.راستی اسمش چیه؟-بابک+چه بامزه هم اسم دوست پسرم هستش-ههه؛ آره من برم دیرم شد+باشه مراقب خودت باش.چاییم تموم شد و با لبخند به میز دختر نزدیک شدم و بهش گفتم: اینقدر زود به آدمها اعتماد نکن! نگاه متحیرش روم بود ولی بدون توجه بیرون اومدم. سه هفته بعد بر حسب تصادف به همون کافه رفتم؛ نشسته بودم که یهو یه دختر جلوم نشست. با تعجب نگاهش کردم که بی مقدمه گفت: راست میگفتی نباید به آدمها زیاد اعتماد کرد. دوستم با دوست پسرم قالم گذاشتن و با همدیگه برای همیشه از ایران رفتند.با لبخند گفتم: متاسفم که اینطور نامردی دیدی، اما حواست باشه بخاطر تجربه الانت به کسی خودت صدمه نزنی.با غم گفت: دیگه به هیچ کس اعتماد نمیکنمبا لبخند گفتم: پس چرا اومدی و بهم داستانت گفتیبا بهت نگاهم کرد، ادامه دادم وقتی به کسی اعتماد نداشته باشی حتی نباید به منم اعتماد کنی، من فقط دیدم زیادی همه اتفاقات مشترکت برای دوستت میگی طوری که قلق دوست پسرت کامل یاد گرفته، واسه همین دور از چشمت خیلی ساده ارتباط گرفت چون برعکس تو آمار کامل دوست پسرت درآورده بود و میدونست چقدر بهت دروغ گفته، ناراحت نشو آدمها دنبال لیاقتشون میرن، اگر کمک خواستی یه دوستی دارم که بتونه کمکت کنهبا لبخند تلخی گفت: ممنون میشم دلم میخواد بمیرم از دردی که تا مغز استخونم دارمبغلش کردم و گفتم:میفهمم، فراموش نکن کسی که دوستت داره برای اینکه تو رو به خانواده اش معرفی کنه امروز و فردا نمیکنه، اونی که هی معطل میکنه فقط دنبال خوش گذرونی ارزش نداره عمرت براشون هدر بدی!#آیناز_مجتهدی 📃 @Sachligozal</description>
                <category>آیناز مجتهدی</category>
                <author>آیناز مجتهدی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 15:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد به یاد ماندنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30815806/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-hqsbmakaaudr</link>
                <description>دست هم گرفته بودیم و به سرعت میدوییدیم. هنوز صدای ناظم تو گوشم هست. چند روز قبل با زهرا شرط بندی کرده بودم و باخته بودم و حالا باید منی که تو عمرم مدرسه دودر نکرده بودم، تو روز تولدم اینکار میکردم. قرار بود تنها برم دل تو دلم نبود، از استرس هیچی از درس نمیفهمیدم. زمانش رسید و زهرا بهم اشاره کرد. پوفی کردم و گفتم باشه انجامش میدم. زنگ تفریح آخر جای اینکه برگردم سرکلاس یه گوشه بین درختها قایم شدم وقتی همه رفتن داخل با کلی ترس به سمت در مدرسه میرفتم که یهو یه دست رو شونه ام اومد، داشتم سکته میکردم که صورت خندون زهرا جلوم اومد. +هنوز اونقدر بی معرفت نشدم که رفیقم ول کنم. بیا دستت بده با هم دودر میکنیم.-با حرص گفتم زهرا خدا نکشتت دختر سکتم دادی گفتم خانم احمدی هستش+نه بابا ترسو نبودی دختر، بیا بریم شیرینی تولدت بهم بده که بعدش بریم بازار بگردیم.-با نگرانی به اطراف نگاه کردم. باشه بریم.×دخترا شما چرا جلوی در هستید؟-وای بدبخت شدیم.+آروم باش. هیچی نیست خانم همینطوری ایستادیم. دستم ول نکن.-چی داری میگی؟ دیوونه نکن!+بدوووووو..خانم ببخشید ولی همین یه بار بی خیالش×وایستید با شماهام در نرید. -زهرا آرومتر دور شدیم کسی پشتمون نیست. +باشه. آخیش حالا بریم شیرینیمون بخوریم.-دختر با این افتضاح به فکر شیرینی هستی. اگر به مامانهامون زنگ بزنه فاتحمون خوندست.+نترس بابا تو شاگرد محبوبشونی دفعه اولت بوده و من تو رو اغفال کردم گلم احتمالا مامانم بخوان-زهرا واقعا نمیترسی؟+نچ بیا بستنیت بخور؛ دهنت باز کن آفرین -مسخرههههههه+اسم بابام شروین جونه-لووووس+بیا بریم خرید کنیم -باشه +به چی داری فکر میکنی ؟-به اون روز که با هم فرار کرده بودیم+اره یادش بخیر، خب خانم دکتر اون فرار بهت خوش گذشتها-بهترین تولدم بودش+خوبه خوشحالم حداقل به اون تنبیه می ارزید-عزیزم ببخشید اصلا اون تنبیه یادم رفته بود+بی خیال مال چند سال قبل دیگه فراموش کردمش-آره لذتش زیاد بود+پس بازم از این فکر بکرها کنم هستی دیگه، بهت خوش میگذره -نه دیگه همون کافی بودش. الانم باید به مطب برم. امشب که یادت نرفته منتظرتم+مگه میشه تولد رفیقم یادم بره. برو منم به کارهای اینجا برسم، شب میام.-باشه میبینمت.فعلا+فعلا لیلا..تولدتم مبارکمون باشه.#آیناز_مجتهدی📃 @Sachligozal</description>
                <category>آیناز مجتهدی</category>
                <author>آیناز مجتهدی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 13:04:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>