<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_30836789</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:44:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محسن محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_30836789</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پراید داداشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_30836789/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D9%85-xpyb7jopvmc9</link>
                <description>19 سالم بود و میخواستم ثبت نام کنم برای گرفتن گواهی نامه ی ماشین. از بچگی دیوونه ی ماشین بودم ، یادمه وقتی بابام میومد خونه و ماشین رو پارک میکرد بدو بدو میرفتم در ماشین رو باز میکردم و مینشستم توی ماشین و قن قن میکردم.تو خیال خودم رانندگی میکردم، مسافر کشی میکردم ، ویراژ میدادم و دزد و پلیس بازی میکردم.یه  مقداری اوضاع مالی خانوادگی‌مون بهم ریخت و مجبور شدیم ماشین رو بفروشیم، اون موقع یه پژو  504 زرد قناری داشتیم.خوب یادمه شب قبل از اینکه ماشین رو بفروشیم رفتم توی ماشین و برای بار آخر شروع کردم تو خیال خودم ویراژ دادن و مسافر کشی کردن و بعدش هم تو ماشین خوابم برد. فرداش فهمیدم بابام اومده بغلم کرده و منو برده سر جام و صبح علی طلوع ماشین رو معامله کرده.چند سالی گذشت و عباس برادر بزرگترم یه پراید خریده بود، یه  پراید نقره ای صفر با قالپاق اسپرت و ضبط و باند باحال.دیگه روم نمیشد بشینم توی ماشین خاموش و الکی فرمون رو بچرخونم و فاز رانندگی بگیرم.از دانشگاه که میومد خونه و ماشین رو پارک میکرد میرفتم داخل ماشین، یواشکی استارت میزدم و گاز میدادم.انقدر گاز میدادم و صدای قن قن از خودم درمیاوردم که صدام میگرفت.یه بار خوب یادمه انقدر مشغول گاز دادن و قن قن کردن بودم که صدای آقا اکبری همسایه مون درومد : بابا بچه پاشو برو خونتون کوچه رو پر از دود کردی ، یکی بیاد اینو ببره خونههههه...کاش داد نمیزد یا حداقل آروم تر این کارو میکرد چون بزرگترین تفریح اون دوره از زندگیم رو ازم گرفت و دیگه پدر مادرم اجازه ی این کار رو بهم ندادن.بزرگ شدم و بزرگتر ، عشق ماشین بودم، عشق مجله ماشین،  اطلاعات خودرویی م عالی شده بود و رویاپردازی و  همه ی فکر و خیالم شده بود ماشین.کم کم رانندگی رو یاد گرفته بودم و فقط مشکلم این بود که گاهی اوقات به خاطر کلاچ بالای پراید ماشین رو خاموش میکردم.ترم اول دانشگاه بود و روزای اول، جو ترم اولی بودن از یه طرف ، خرید یه پژو آردی صفر از طرف بابام برای خانواده از یه طرف.... رو آسمونا بودم و نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم.صبح به صبح ماشین رو تمیز میکردم و درباره تقویت موتورش میخوندم، ماهی یه دونه بوگیر براش میخریدم، ماشین مثل آینه برق میزد اونقدری که من بهش میرسیدم. داشتم میگفتم19 سالم بود و میخواستم ثبت نام کنم برای گرفتن گواهی نامه ی ماشین. یه وقتایی یواشکی ماشین رو جابجا میکردم و پارک دوبل تمرین میکردم.کم کم جرات پیدا کردم برم تا سر بیست متری جوادیه و دور بزنم، انقدری عاشق رانندگی بودم که حتی موقع رانندگی هم قن قن میکردم. خلاصه که پیچوندن ماشین و دور زدن دور محل برام شده بود تفریحی که با دنیا عوضش نمیکردم.کلاس های گواهی نامه رانندگی م شروع شده بود و با ذوق و عشق هرروز نیم ساعت زودتر سر کلاس ها حاضر میشدم تا اینکه بلخره اولین بار آزمون دادم و قبول شدم. یه روز همه ی اعضای خانواده م با قطار رفتن مشهد و من به خاطر کلاس های دانشگاه نتونستم باهاشون برم ، همون روز گواهی نامم رسید و به کل محل شیرنی دادم بابتش.بابام بهم سپرده بود دست به ماشین نزنم چون بیمه ش رو تمدید نکرده و کلی ازم قول گرفت.من بودم و  آردی، مدام شیطون رو لعنت میکردم و دست نمیبردم به سوییچ ماشین تا اینکه دلم رو زدم به دریاسوییچ رو برداشتم و استارت زدم ، حدودا ساعت 10 شب بود، رفتم دور محل چرخیدم ، صدای قن قن توی ذهنم بود و گاز میدادم.از محل زدم بیرون و رفتم سمت اتوبان های تهران، گاز میدادم و صدای ضبط رو هی میبردم بالامدام آیت الکرسی میخوندم و صلوات میفرستادم.نم نم بارون زد و زمین خیس شده بود، رفتم سمت اتوبان کردستان و همه چیز داشت خوب پیش میرفت ، اومدم حواکی ونک از کوچه پس کوچه های آرژنتین افتادم پایین میدون ونک، چشمم خورد به یه بیلبورد که روش نوشته بود : #بسپرس_به_ازکی ، تا چشمم خورد به این جمله یهو تعادل ماشین از دستم رفت، ترمز کردم روی زمین خیس ، جلوی یه ساختمون شیشه ای رفتم تو جدول و....از ترسم قفل کرده بودم و چیزی نمیتونستم بگم ، پیاده شدم از ماشین و دیدم سپر جلوی ماشین داغون شده، خدا صدای صلوات ها و آیت الکرسی هام رو شنیده بود که اتفاق بدتری برام نیفتاد.نگهبان ساختمون شیشه ای برام آب آورد ، یه نفس آب رو رفتم بالا و دیدم روی شیشه های ساختمون نوشته: #بسپرش_به_ازکیاز نگهبان پرسیدم معنی این جمله چیه؟فردای اونروز با سلام و صلوات ماشین رو روشن کردم، تا صبح نخوابیده بودم و ساعت 5 صبح اومدم بیرون که همسایه ها متوجه نشن ماشین رو داغون کردم.رفتم پیش یه صافکاری که از قبل میشناختم، ماشین رو درست کرد برام و برگشتم دم ساختمون شیشه ای ، خواستم این فاز رو بردارم که مجرم به محل جرم برمیگرده.رفتم داخل ساختمون ازکی ، بیمه ی ماشین رو با پول خودم تمدید کردم.از اون روز به بعد همیشه یادم میمونه ، اگر به عابر میزدم چی؟  بدون بیمه اگر اتفاق بدتری میفتاد چی؟با خیال راحت سپردمش به ازکیالانم دارم بهتون میگم رفقا ، خواهش میکنم بدون بیمه نامه دست نبردید به سوییچ ماشین ، قبل استارت زدن با خیال جفت شیش #بسپرش_به_ازکی</description>
                <category>محسن محمدی</category>
                <author>محسن محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 16:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>