<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_31176703</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:19:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2651315/avatar/GU8a4m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</title>
            <link>https://virgool.io/@m_31176703</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلم سالن میخواد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-fa2b7xpyccbx</link>
                <description>حوصلم سر رفته!واقعا چقدر بده تو کارات عجول باشی!از ساعت هشت که بهم گفتن قراره یه سالن ورزشی خانوادگی رو رزرو کنن از نظرم برای همه چیز بی حوصله شدم!از نظر خودم یک ساعتی یا شاید هم بیشتر رو در حموم گذروندم اما وقتی اومدم بیرون فقط نیم ساعت گذشته بود...تا لباس پوشیدم و خواستم مو خشک کنم پنج دقیقه گذشت...از بیکاری تمام رفتم با جمع خانوادگی که داشتن بازی میکردن بازی کردم!یه بازی به اسم |قاچو|.میدونید چیه؟شاید نه شایدم آره پس یه توضیح کوچولو راجبش میکنم!یه بازی با پنج تا سنگ کوچولو که حالا مراحلی هم داره!چه توضیحی شد!شاید تو یه پست کامل توضیحش دادم! شایدم از بی حوصلگی یادم رفت!...خلاصه که گذشت ولی هنوز ساعت نه و نیم بود و من تا یازده باید صبر میکردم!منی که اکثر اوقاتم رو در گوشی میگذروندم الان حتی چیزی هم تو گوشی نداشتم!نه رمان نه فیلم و نه حتی انیمه ای که منو مجذوب خودش کنه!.شاید اگر زمان دیگه ای بود قطعا میشد ولی الان نه...نه انیمه دفترچه مرگ و نه وان پیس...هنوز ساعت ده و ده کمه...از مامانم میپرسم که میذاره برم یا نه اما به دلیلی که در پست قبلیم گفتم اجازه نمیده.!ولی هنوز امید دارم.هرچقدر هم نقاب بزنم اما وقت گذروندن باهاشون رو دوست دارم!قلبم شکست:)همه چیز حوصله سر بر شده!میزنم رو برنامه تلگرام ولی وارد روبیکا میشه...خارج میشم ولی تاریخچه میاره...کنترل دستام خارج شده از دستم...ساعت سه دقیقه به ده شده فعلا...چند دقیقه ای انیمه میبینیم ولی فکرم پیش پایان جوجوتسو کایسن میره!آیا فصل سومی داره؟ ای کاش داشته باشه!ساعت ده شد.همه اپلیکیشن های اینترنتی هارو به جز اونایی که با فیلتر شکن کار می‌کنن رو با شارژ مامان جان چک کردم تا بلاخره یه رمان به اسم جدید پیدا کردم.( چشم آبیه من)« گوشی من و مامانم شریکه»هر یک خطی که میخوندم یک بار به ساعت گوشی نگاه میکردم اما چرا زمان نمیرفت؟ساعت ۱۰ و ۷ دقیقه شد.ژانر زمان طنزه اما حتی برام خنده ام نداره، شاید چون خیلی کلیشه ای و قابل پیش‌بینی!مورچه ها از روی لباسم رد میشن و من عصبی با حرکت انگشت و ناخن پرتشون میکنم...ساعت ۱۰ و ۱۲ شد.به نظرم ای کاش یکم از واقعیت هم استفاده میکردن!یعنی چی از مدرسه که میای مامان با روی خوش ازت استقبال میکنه؟والا من که هربار میام خونه یا مامانم خونه نیست یا اگر باشه خوابه، شایدم داره خیاطی میکنه خلاصه که اصلا به من توجهی نداره...چرا احساس میکنم اصلا سالن نگرفتن؟ساعت ۱۰ و ۱۸ دقیقه شد.چرا سعی نمیکنن یکم واقعی بنویسن البته در این مورد شک دارم چون شاید من یکم با رفقام غیر عادیم!اینا با هم هرکاری میکنن که شاد باشن ولی من و رفقام فقط حرف میزنیم و هرموقع میخوام شیطونی بکنم برای جلوگیری از آبروریزی جلومو میگرن! آخه یعنی چی خب منم دل دارم!اونا این عقیده رو دارن که من بیش فعالم.شاید راست میگن چون تمام انرژی منفی هام رو جمع میکنم و پیش رفقام به شکل انرژی مثبت میدم بیرون.ساعت ۱۰و ۲۴ دقیقه شد.چرا همه دختر پسرا باید چشم آبی و چشم سبز باشن؟اگر اینطور بود دیگه چرا بهمون میگن شرقی؟ خب ماهم دیگه چیزی از غربی ها کم نداریم! دماغ و لب و چال گونه خدادادی عالی! چشم یا آبی یا سبز! پوست هم که سفید! خوش اندااااااام. پولداااااااااااار.اونوقت ما: دماغ گنده مث فلفل دلمه ای شایدم مثل خیار شکسته! فقط درصد کمی دماغشون خوبه. چشم قهوه‌ای! لب یا باریکه یا اینقدر بزرگ میگن ژل زدی! صورت پر جوش! گندمی یا سبزه! هیکلم که یا چوب کبریتیم یا هرکول! سر اینکه کی برای اون رفیقش یه شکلات بخره که از قند خون پایین نمیره دعوا میکنیم!ما ایرانیا فقط قوه تخیلمون خوبه! و اینکه ممکنه از صد درصد فقط پنج درصدمون خدادادی خوشگل و همه چیز تموم باشه که اون پنج درصدم اخلاااااااق ندارن! ساعت ۱۰و ۳۴ دقیقه شد.چرا همه فامیلی ها یا راده یا رادمنش؟؟؟؟؟بابا یکم بکشید بیرون از این رادا...تا حالا به پاهای مورچه دقت کردین؟مثل پاهای عنکبوتن ولی کوچیک!تازه تعدادشونم زیاده!ساعت ۱۰ و ۴۰ دقیقه شد.خوابم میاد. از خمیازه زیاد چشمام پره اشک شده!ساعت۱۰ و ۴۵ دقیقه شد.امشب سالن نداریم اصلا و سالن برای فرداس.من اشتباه فهمیدم:)ای کاش معنی این لبخند و که داره فحش میده بفهمید! خوابیدم.ساعت ۱۰ و ۵۰ دقیقه شد.</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 22:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرور چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D9%87-swjtcouyjhmn</link>
                <description>سلامامروز یهو یه فکری اومد به ذهنم.غرور چیه؟ راستش نمیدونم چجور پستم رو شروع کنم که حرفام درست بهتون منتقل بشه.به خاطر محدودیت های خانواده سعی میکردم که به پسرای فامیل روی خوش نشون ندم و همینطور هم شد تا اینکه کم کم شد بخشی از اخلاقم، بخشی از وجودم.از کلاس شیشم به بعد تا الان که کلاس یازدهمم هیچ پسری جرعت نداشت باهام شوخی کنه یا اذیتم کنه چون یک، خودم اجازه نمیدادم دو، اگر این اتفاق می افتاد هم من از طرف خانواده مورد ضرب و شتم قرار میگرفتم، چون فکر میکردن که چراغ سبز نشون دادم و هم اون پسر تنبیه حرفی میشد.به خاطر همین همیشه جلوشون اخم داشتم، روی خوش نداشتم.خلاصه بگم یه دختر سگ اخلاق.همیشه فکر میکردم که اینجوری مغرورم.غرورمه که باعث میشه اون پسرا نزدیکم نشن. غرورمه که باعث محبوبیتم توی طایفه میشه اما...یه روز پسر عمم که فقط ۲۵ روز از من بزرگتر بود اومد پیویم و شروع کرد به حرف زدن.اون این نقاب من رو از بر بود و عاشق نقابم بود.از غرورم میگفت، از سرمام، از بداخلاقی و سنگیم.از اینکه روی خوش نشون نمیدادم بهشون اما...یه روز که نذری داشتیم و سر گوساله بریدیم خوشم از قلبش میومد اما از خون* بدم میومد.برای همین ناخودآگاه دوری میکردم. از قضا همون پسر عمم هم اونجا بود.همون روز بهم پیام داد که منو نا امید کردی، تو یه دختر سفت و سخت بودی چرا اونجا جلوی چند قطره خون همش نازک نارنجی بازی در می آوردی.اونجا بود که به خودم اومدم.من غرور نداشتم، من یه نقاب داشتم.یه نقاب که همه باورش کرده بودن اللخصوص خودم.اون روز پسر عمم رو بلاک کردم و دیگه کاریش نداشتم، من چیزایی رو نشونش دادم که کسی نباید میدید.حقیقت این بود. من ترسیده بودم.من ترسو بودم. احساس میکردم غرور دارم اما نداشتم. شاید فقط در برابر غریبه ها و خانوادم که الان برام از هر غریبه ای غریبه ترن غرور داشتم اما در برابر اونا فقط ترسیده بودم.از اینکه تنها تر بشم، از اینکه خورد بشم، از اینکه تحقیر بشم.غرور؟اصلا چی هست؟هر وقت کسی این اخلاق منو میدید اولین چیزی که بهم میگفت این بود که چقدر مغروری اما نبودم، من فقط بی پناه بودم، من ترسیده بودم.من تا حالا ترس و احتیاط رو با غرور اشتباه گرفتم.برای همینه که نمیدونم غرور چیه...*وقتی که بچه بودم از همون اول در هفته شیش یا هفت بار خون دماغ میشدم.طوری که هربار شاید به اندازه چند مشت خون ازم می‌رفت و بیجچن میشدم اما سعی میکردم خودم رو نگه دارم که غش نکنم، که ضعف نشون ندم. برای همین همیشه بو و مزه خون رو میشناختم و همیشه حسش میکردم حتی از صد فرسخی، همیشه توی دهنم مزه خون رو  حس میکردم. دکتر میرفتم میگفتن که کمخونه اما یه فرد کم خون چرا باید اینقدر خون دماغ بشه؟ خیلی اذیت میشدم از لحاظ روحی ولی از لحاظ جسمی اذیت  نمیشدم چون دردی نداشتم برای همین هم از خون متنفر شدم چون منو در تنگنای قرار داده بود.</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 20:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از امتحانات بدم میاد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-xhkd3tegovma</link>
                <description>چند وقتی میشه امتحانا شروع شدن.تاحالا امتحان های تاریخ و زیست و ریاضی و ادبیات رو دادم و خداروشکر خوب بودن طوری که حس میکردم دارم بالاشون میارم.این چند وقت برای امتحانای ناچیز یه هفته فرجه و برای امتحانای تخصصی دو یا یک روز فرجه داده بودن و همه معترض بودیم اما کیه که گوش کنه؟هر سوالی هم که میپرسیدیم معلما شاکی میشدن البته به جز ریاضی و زیست خدای من... من عاشق دبیر زیستمونم یه خانم قد بلند طوری که من با قد ۱۶۷ روی بازوشم، و خیلیییییییییی جدی...لعنتی به قول خودمون خیلی کراشهههههیعنی همیشه زیست بیستم به خاطر خانوممون اینقدر جذابه.فرجه ریاضیمون کم بود و فصل تابع و هندسه خیلی روی مخمون بود طوری که گروه رو پر کرده بودیم از حرفای چرت و خانوم آخرش اومد گفت دخترای خوب هرچی خوندید بسه خودمم بهتون میرسونم😂😂 فارسی هم فرجش خیلی زیاد بود  طوری که اینقد خونده بودمش داشتم بالاش میاوردم و عصبی شده بودم و به تبعیت از بقیه، توی گروه دینی که همیار هستم یه متن دراز نوشتم برای امتحانات اما برای فارسی ولی دبیر فارسیمون گروه رو بسته تا چنین مواقعی اذیت نشه...خلاصه که خیلی ما دانش آموزای بیچاره اذیتیم.به امید اون روزی که فارغ از هرگونه امتحان بخوبیم تا لنگ ظهر...</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 00:53:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح چهار ساله ترسناک من.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D9%86-zl8voean2y7w</link>
                <description>ترسناکهدوباره شب شد و وحشت من شروع شد. از همان ابتدای تاریکی هوا دلهره آخر شب را دارم که باید به خواب برویم.پتویم را روی زمین گوشه خانه پهن میکنم درست روبه‌روی مبل سه‌نفره سلطنتی‌مان.آن مبل های نحس، مبل های تسخیر شده، که چهار سال است خواب وخوراک را از من گرفته...برق ها خاموش میشوند و همه جا در سیاهی مطلق فرو میرود اما نگاه من میخ دختریست که چهار سال است دلیل سکته های بی نشانم شده است.دختری با نیمرخی پنهان و موهای افشون و بلند که تا قوس کمرش میرسند.سفیدی پیراهنش که تا روی ساق پایش است همچون نور مهتاب در ان سیاهی مطلق نور میدهد.هیچ کفش و شلواری به تن ندارد.هیچ گاه لباسش را عوض نمیکند.مرا یاد دختران یتیم‌خانه های انگلیسی می‌اندازد.گویی همیشه روی گوشه مبل تک نفره نشسته است و قصد تکان خوردن ندارد.ای کاش برود، ای کاش وجود نداشت.با اینکه آزار جسمی نمیرساند اما آزار روحی فراوانی دارد اللخصوص زمانی که فهمیدم فقط من او را میبینم و او هم فقط برای آزار و اذیت من اینجاست.چهار سال با وجودش در روبه رویم کنار امدم تا همین اواخر...چشمانم را میبندم و سعی میکنم بخوابم که به دلیل تنش هایم در روز نمیدانم در چه زمانی اما به دنیای رویاهایم که اکنون سیاه شده است سفر میکنم...در میان رویای خوبم احساس میکنم چیزی دنبالم است، فرار میکنم، میدوم، دلم راحتی خاطر میخواهد اما او به من میرسد دستانش را دور گلویم حس میکنم.حس میکنم که چگونه مرا از نفس کشیدن محروم میکند.اما چیزی که بیشتر ازارم میداد این بود که احساس میکردم قابلیت این که خودم را در خواب و بیداری کنترل کنم دارم، قابلیت این را دارم که تا اراده کنم از خواب بیدار شوم.اما فقط یک احساس تهی بود چون هیچ اختیاری نداشتم، جیغ میکشیدم اما تنها چیزی که از گلویم خارج میشد صدای ناله درمانده ام بود.اشک های روانم بود، عرق سرد پیشانی ام بود، نفس نفس زدنم بود.بعد از گذشت چند دقیقه که در خفگی به سر میبرم از خواب میپرم، هوا روشن تر شده است اما او هنوز نشسته و قصد رفتن ندارد. صدای راه رفتن گربه رو پشت بام مرا بیشتر میترساند، دلم میخواهد بمیرم، از پنجره و شیشه های پاسیون به هال نور می‌آید و هوا کمی روشن تر میشود اما سایه وسایل هم مرا می‌ترساند.ترسم از این بیشتر است که یک شب دخترک به من حمله کند یا اصلا به من نگاه کند، میترسم خیلی هم میترسم.اما عادت کرده ام.دوباره خوابیدم نمی‌دانم چقدر گذشت یک ربع؟ نیم ساعت؟ یا دو ساعت...فقط میدانم که نیامد، با تعجب و با ناخودآگاه بیدار میشوم و زیر لب میگویم:« امشب چرا نیومدی؟»که دستانش دور گلویم حلقه میشود، دوباره امده بود انگار که کسب اجازه کرده بود.اشک در چشمانم حمع میشود خدارا صدا میزنم « خدایا » رهایم میکند، آسوده میشوم...ساعت چهار صبح است و من بی‌خواب...دیگر چشم بر هم نمی‌گذارم دلم بغل و محبت پدرانه ام را میخواهد اما او خواب است و من انقدر بزرگ هستم که نترسم به عنوان یک دختر شانزده ساله...نماز صبحم را میخوانم و به سراغ درسم میروم.حالم در مدرسه عالیست مثل همیشه از دردم چیزی بروز نمیدهم، مانند یک دختر بی دغدغه زندگی ام را در مدرسه به سر میبرم. شب شد و دوباره وقت خواب است.برق اتاق را روشن میگذارم، نور زیادی به خانه میدهد، خبری از دخترک نیست و من مسرور و با ذوق میخوابم حتی وجود آن احساس خفگی را هم ندارم و خوشحال ترم.صبح با انرژی بیدار میشوم و به مدرسه میروم، از هیچ چیز ایراد نمیگیرم و به همه لبخند میزنم، خوشحالم.با انرژی به خانواده سلام میکنم و بعد از تعویض لباس هایم  ناهار میخورم.بعد از کمی استراحت به اتاق میروم برای خواندن درس هایم. امتحانات ترم شروع شده است.سرم در کتاب است که وجود کسی را حس میکنم، با سرعت از کنارم رد میشود و من صدای شکافته شدن هوا را حس میکنم، کسی از اعضای خانواده نیست، جاندار یا حشره ای هم نیست، خود دخترک بود.حسش میکنم، حسش کردم.با اینکار فهماند به من که تنهایم نمی‌گذارد، چه در روز چه در شب،چه در تاریکی چه در روشنایی، چه در غم و چه در شادی...میترسم...خدایا کمک...</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Sat, 23 Dec 2023 07:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این نیز بگذرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-unfjmiejs6mv</link>
                <description>این نیز بگذرد...برایم سوال پیش آمده بود که اگر قدرت ذخیره درد های روحم را نداشتم الان چه میشدم، یک قاتل؟یک جنونی؟ یا یک روانیه تیمارستانی...برخلاف خیلی دختر های همسن و سالم و یا حتی شبیه به خیلی از دختر های همسن و سالم چند سالی میشود که مرده ام...خون در رگ هایم منجمد شده است و مغزم آف زده است و فقط و فقط دستانم برای نوشتن و چشمانم برای گریستن فعالت میکنند.ولی با همه سختی هایی که کشیدم مثل یک احمق رفتار میکنم، شاید چون یک احمق هستم...با دیدن یک چیز شاد یا سوپرایز تمام غم هایم، تمام اشک های ریخته ام و تمام کلماتم به مسیر باد سپرده میشوند و از بین می‌روند گویی از اول وجود نداشتند در حالی که حالا با قلبی شکسته برای خودم قانون میگذارم که تحت هیچ شرایطی شرایط سخت این ثانیه هایت را فراموش نکن.دل به شادی های زودگذر خوش نکن که پشت هر شادی کوتاه یک کوه غم و درد خاموش است.دلم یک فراموشی میخواهد... ای کاش دلم معنی درک و فهم و شعور و غم و درد و... را نمی‌فهمید.ای کاش در دنیای کودکی ام با عروسک آنه شرلی ام باقی می‌ماندم.ای کاش در دنیای پر از نوشته طنزم باقی می‌ماندم.ای کاش برمیگشتم به گذشته و بدون فکر به آینده تباهم بازی می‌کردم، شادی میکردم، میخندیدم و...دلم برای صدای خنده ام در کنار خانواده ام تنگ شده است.دلم برای چین و چروک کنار چشم و لبم از خنده تنگ شده است.دلم برای زندگی ام تنگ شده است.فراری شده ام از اشک حلقه زده در چشمانم.فراری شده ام از لرزش چانه و بغض در گلویم.و همچنان فراری ام از زندگی ام.من یک دلتنگ فراری ام...</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 14:54:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنونی شدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-pu3w42zuwauu</link>
                <description>از وقتی همه چیز بینمون تموم شد مثل یه موجود خسته و تنبل فقط به سمت سکوت و تنبلی کشیده میشم.فقط بخور، درس بخون، حموم کن، دستشویی برو، غذا بخور، سر بکن تو گوشی و بخواب...نه برنامه خاصی دارم و نه کار خاصی انجام میدم...نه با کسی حرف میزنم و نه کسی باهام حرف میزنه...احساس میکنم بیماری چند شخصیتی گرفتم توی خونه یه آدم با ۹۰٪ درونگرایی هستم و توی مدرسه یه دختر شاد و درسخون با ۹۰٪ برونگرایی...وسط شادی و لبخند دیگران بغض میکنم و ازشون دور میشم و وقتی کسی ناراحته نزدیکش میشم برای دلداری...شب هارو با ترس میگذرونم تا دخترک روبروم نگاهم نکنه...دخترک نفرین شده ای که فقط برای من وجود خارجی داره، فقط من میبینمش و فقط من حسش میکنم...دختری که باعث شد روانی بشم...دختری که چهار سال باعث شده خواب شب نداشته باشم...دختری که موهای بلندو مشکیش که تا قوس کمرش میرسه.پیرهن سفید بلندی که بلندیش تا روی ساق پاش میرسه، که مثل لباس خواب دختر های یتیم خونه های انگلیسه...روبه روی من به نیمرخ میشینه و فقط به روبرو نگاه میکنه.چهار سال تمام از نگاه هاش وحشت داشتم در حالی که اصلا به من نگاه نمیکرد، اصلا به هیچ چیز نگاه نمیکرد  مثل یک مجسمه فقط برای به وجود آوردن اون حس وحشت اونجا مینشست.زمانی بود که به خاطرش با قرص خواب به خواب میرفتم اما حتی توی خواب هم رهام نمیکرد...شب ها بختک می‌گرفتم و تا پای مرگ میرفتم...« بختک حالتیه که توی خوابی و احساس خفگی میکنی یا ممکنه احساس کنی توی خطری ولی هرچی جیغ و داد کنی روی بی صدا باشی و در دنیای واقعی کسی متوجه حال بدت نشه...»تقریبا کنار اومدم باهاش طوری که شب های استثنایی که بختک نمیگیره تنم رو، چشمام رو باز میکنم و اروم میگم« پس امشب کجاعی؟» که دقیقا همون لحظه میاد و میوفته به جونم.اونقدری باهاش  کنار اومدم که بگم تهش اینه که خفم میکنه و دیگه بیدار شدنی در کار نیست...مشکلاتم رو تنهایی به دوش میکشم حتی اگر قادر به حل کردنشون نباشم...حرف هارو خودم میشنوم و تحمل میکنم و ...ولی همه سختی هایی که توی خونه تحمل میکنم رو توی مدرسه به شکل یک بمب از شادی به بقیه انتقال میدم.چه کسی جز همون دوستایی که رهام کردن میدونستن که پشت این لب های خندالو، یک جفت چشم اشک آلود نشسته و زانوی غم بغل گرفته...کی میدونه که در هفته این دختر تا حد جنون دیوانگی میره...یجورایی از خودم میترسم...چند روز پیش یه خودکارم رو زمین دیدم، خیلی بی دلیل به سرم زد بزنمش به دیوار، و زدم و اون هم شکست...صداش هنوز توی گوشمه...اونا اولین حرکات من بودن برای فهمیدن اینکه کنترل مغزم و فرماندهیش داره از دستم خارج میشه...به این پی بردم که دارم یه بیمار جنونی و جانی میشم.ولی حدود یک هفته ای میشه که دیگه هرچقد هم که تحمل کنم بمب شادی نیستم به جاش یه بمب از عصبانیت هستم...یه بمب از درد، از غم، از شکستگی...ای کاش به اندازه یک سال و نیم دوستیه بینمون برای دله شکستم ارزش قائل میبودن اما نبودن...ای کاش یکی با پا فشاری زیاد میپرسید چه مرگته...ای کاش یکی سرم رو توی بغلش میگرفت و میگفت گریه کن...اما حقیقت اینه که دیگه حتی اشکی هم برای ریختن ندارم...سرچشمه های بدنم دارن خشک میشن...اشکم خشک شد.لبخندم خشک شد.صدای قهقهه شادم خشک شد.اون ماسک دروغیم هم خشک شد.و من حالا فقط بایه جسم خشک شده دقیق مثل یک ربات میگذرم از همه چیز...زندگی دیگه واقعا معنایی نداره برام...شاید چون دارایی های معنی دارم رو از دست دادم...اما من همه تلاشم رو برای داشتنشون کردم اما اونا...</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 22:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای مینویسم به آیندهٔ‌مان...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D9%85%D8%A7%D9%86-vncuwd7csaat</link>
                <description>نامه ای مینویسم به آیندهٔ‌مان...زمانی که در خطر بود جان روحت، به یاد بیاور که اصلیت امنیتت به خاطر چیست...زمانی که در خطر بود جان روحت، به یاد بیاور که چرا گریه میکردی با شنیدن شهدا و کربلا و هویزه...زمانی که در خطر بود جان روحت، به یاد بیاور آخرین کلمات وداع شهدا را......در آغاز راه سرتاسر وجودم را دلتنگی بود که گرفت، غم دوری بود که گرفت، بغض بود که گرفت و بغض بود و بغض...حتی روز اول هم حس و حالم یک حس حال عادی بود، حس حالی که همه افراد در این سفر به‌طور مشترکداشتند.دوری از خانواده، استقلال، خود مراقبتی، آزادی، دیدار شهدا، رسیدن به مراد دلشان و ...ذوق کورم کرده بود و از یاد برده بودم که چرا برای آمدن به این سفر کوتاه کلی التماس کردم.چشم‌ها و گوش‌های روحم بسته بودند و تلاشی برای باز کردنشان نمیکردم.گویا منتظر یک تلنگر بودم که خوب به صدا در امد این تلنگر...!روزی که به یادمان رفتیم و داستان شهید علم الهدی ، شهید آرمان، شهید قدوسی و ... را فهمیدم، تازه متوجه شدم که چقدر عمرم را با جاهلیت گذراندم.سعی میکردم به یادم بسپارم سختی ها را، دوری ها را، جدایی ها را، دلتنگی ها را و رسیدن ها را...زمانی که خود را جای مادران شهید می‌گذاشتم صورتم از اشک خون میشد و قلبم تکه تکه...زمانی که خود را جای شهدا میگذاشنم فقط حیرت و تعجب بود که سرتاسر وجودم را فرا میگرفت، ولی تنها سهم همدردی ام با ایشان گریه بود و گریه بود و گریه...و بهترین بخش این سفر تا کنون آنجایی بود که شنیدم: «در ورقش نوشتند خدا او را برد، خدا همه اش را برد...» همان لحظه بود که از ته دل آرزو کردم که «خدا همه ام را ببرد».و این بردن و رسیدن چقدر زیباست...و چقدر غروبشان پایدار بود، غروبی زیبا...آنها غروبی شدند برای طلوع ما ولی چه بسا...</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Sun, 29 Oct 2023 07:48:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب ممنوعه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-vvr4jhjo1vht</link>
                <description>گمشده ام در دنیایم که آنقدر بزرگ است و انقدر راه فرار دارد و انقدر بنبست دارد که دیوانه شده ام....نه میدانم کدام راه فرار باز است...نه میدانم در کدام بخشش گمشده ام...نه میدانم برای چه گمشده ام...فقط میدانم گمشده ام...میرقصم، میخوانم، میزنم، میکوبم، ولی صورت مسئله تغیر نمیکند.هر راهی را که میروم پاسخ اشتباه است.ایا صورت مسئله ممکن است غلطه باشد؟همه‌مان تا کنون گمشده ایم ولی برخی خودشان را پیدا کردند، برخی با گمشدنشان کنار امدند، و بخشی مثل من در به در پیدا مردن راهی برای فرار...⚝تو چی دیدی تو من که من ندیدم خودم وقتی که با تو ام من یه اشتبام... ⚝انقدری کشش دارم که خودم را پیدا کنم؟من از اول گم نشده بودم؛ بقیه مرا گمراه کردند...رشته راه را از دستم ربودند.من قبلاً با اطمینان مینوشتم، می‌خواندم، میرقصیدم، میزدم، میکوبیدم اما حالا...هرکاری میکنم به گذشته ام نمیرسم.شاید قبلا نترس تر و بی فکر تر بودم ولی حالا...همه چیز از زمانی خراب شد که ترسیدم!ترس از ناتوانی و ترس از جا زدن.ولی حالا، آنقدر جا زدم و ناتوان شدم که ترس هایم برایم بیشترین تجربه شدند.عادیست؟⚝به خوای نخوای قلبم تورو گردن میگیرمت من که نمیترسم توی شهرم با ببیننت باش تو دم دستم هرجایی بخوای میبرمت⚝عادی بود که وقتی سیزده ساله شدم مادر سی ساله ام را میفهمیدم و دل داری اش میدادم؟عادی بود که دوازده سال بودم ولی پرستاری میکردم؟عادی بود که بچگی نکردم؟دخترانگی نکردم و شادی نداشتم؟عادی بود که به امید خوشبختی دیوانگی کنم ولی نرسم به خوشبختی؟عادی بود که خوشبختی سیب ممنوعه ام بود؟عادی بود که خندیدن از ته دل سیب ممنوعه ام بود؟اما...راضی ام.و شاکرم.ولی اگر کم اوردم تقصیر من نبود. من تا نیمه راه رفتم اما از یکجایی به بعد به جای سرعت گیر جاده خود جاده را نداشتم که راهم را ادامه دهم.وگرنه من هم مانند یک دختر نوجوان فانتزی ها و خواسته های خودم را دارم پرستار شوم، محجبه تر شوم، رمانم را به چاپ برسانم، باشگاهم را ادامه دهم، هنرم را ادامه دهم اما...من تنها کسی هستم که از ممنوعه ام ترسیدم و سمتش نرفتم.⚝اگه میتونستم تو رو میچیدم جلو چشام میذاشتمتو میدیدم رز سفید من...ولی خشک میشی پیش منتو رو میکاشتم وسط قلبم نمیذاشتم یه برگ بشه ازت کم رز سفید من...تو خشک میشی پیش منتو یه رویایی که نمیرسی به دستم نمیشی سهمم اما من همیشه عاشقت هستمتویه رویایی که نمیشه مال من شینه میشه اسمونت شم نه میشه ماه من شی تو یه رویایی...تو یه رویایی...⚝</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 22:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شدم یه پارازیت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%B4%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%AA-c3gqyvbmo5hk</link>
                <description>سلام شدم مث یه پارازیت توی زندگی همه...که میام هواییشون میکنم بعد ولشون میکنم....چقد چندش!از چنین ادمایی متنفرم!امروز اخرین دوستمم رفت!ینی روندمش!ادم خوبی نیستم؟ اره آدم خوبی نیستی...واسه همین باید از همه چیز دور بمونم از مجازی و از واقعی باید از همه کس دور باشم!من به طور ناخود آگاه با همه مهربونم و سعی میکنم هوای همه رو داشته باشم! و این کاره من غلطه!باعث میشه افراد بهم دل ببندن...در حالی که من فقط یه متغیرم...همیشه!برای همین میخوام به خدا پناه ببرم!درست مثل روزی که به دنیا اومدم!درست مثل روزی که برای اولین بار نماز خوندم!درست مثل روزی که به سن تکلیف رسیدم!ولی نمیدونم میتونم یا نه!حدودا ده یا پونزده تا از موهام سفید شده و این برای یه دختر شونزده ساله زیاده؛ نه؟چادر و حجاب رو دوست دارم اما اطرافیانم مخالف هستن حالا چکار کنم؟درس رو دوست دارم ولی بابام میزنه تو سرم حالا چکار کنم؟رابطه با خواهرمو دوست دارم اما اون منو دوست نداره حالا چکار کنم؟هزاران هزاران حالا چکار کنم توی ذهنم داره مانور میده و من سر در گمم واقعا نمیدونم چکار کنم...حس میکنم شخصیت زننده ای دارم...+ خدا منو قبول میکنه؟اره که قبول میکنه فقط این تویی که باید نیرو داشته باشی تا بدون جا زدن بتونی به سمتش قدم برداری!ادم تنها هرکاری ازش سر میزنه.من یه آدم تنهام ولی همه توی زندگیم سرک میکشن و دخالت میکنن؛ چرا نمیتونم یه آدم تنها باشم که خودم برای خودم تصمیم بگیرم و زندگی کنم؟به قول همین دوستی که امروز ترکم کرد یا بهتره بگم از خودم روندمش من خانواده عجیب غریبی دارم!اما خانوادم هرچقد هم که عجیب غریب باشن من دوسشون دارم و بدون اونا هیچ جوره وجودی ندارم!همین الانشم خانواده پدریم به خاطر پدرم هر از گاهی با یه تماس تلفنی جویای احوال میشن و خانواده مادری به خاطر مادرم...پس من فقط خانوادمو دارم!امروز بالاخره کتاب نقش اول زندگی رو تموم کردم!دلم یه عشق پاک مثل عشق نازنین رو میخواد!اما میتونم همچین عشقی نسبت به یک نفر داشته باشم یا تا اخر عمرم قراره که روح افراد رو بازی بدم؟من واقعا یه آدم رقت انگیزم...هووووف...امیدوارم هیچوقت نَمیرم...چون خانوادم رو دوست دارم...« کتاب:نام:  نقش اول زندگینویسنده: آذر بیرانوندژانر: عاشقانه-اجتماعیسال چاپ: ۱۴۰۲قیمت: ۱۶۲۰۰۰تخفیف هم داره...»</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 13:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوی باش:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-ektgoz5kx41k</link>
                <description>سلام:) امروز واقعاً روز پرمشغله‌ای بود و اینکه این چند روز پست نذاشتم چون که هم نتم کم بود هم حوصله نداشتم...هم مشکلات خیلی زیاد بودن برام و فشار روحی روانی که بهم وارد می‌شد خیلی اذیتم می‌کرد برای همین سعی کردم فقط خودم رو با فیلم دیدن سرگرم کنم اونم انیمه!اسرافیل پایانی و اتک آن تایتان!دوتا انیمه فوق العاده جذاب!:)بعد از دو روز یا سه روز دوتا دوست مجازیم بهم پیام دادن و هر دوتا باهام خداحافظی کردن... یکم برام دردناک بود ولی منم باید تصمیم بگیرم که دیگه ازشون دور باشم چون که هر دوتا و منو دوست دارن ازم دور هستند و من رابطه مجازی رو نمی‌تونم تحمل کنم چون توی مجازی هیچی وجود نداره و بهم خیانت شده!و این دوری برای هرسه ما بهتره!یکیشون میاد بهم میگه که... تو این دو روزی که پیامتو سین نمی‌کردم اصلاً سروشو حذف کرده بودم من! این قلب منو شکوند ولی... مهم نیست!چون برای همیشه به دوستیمون کات داد و رفت و من موندم و یه دنیا بیخبری:) اون یکی دوستمم که  آقا هومنه قصد خودکشی کرده... منی که خودم سابقه خودکشی داشتم و ناموفق بوده واقعاً مثل سگ پشیمونم که چرا همچین غلطی کردم!خانواده‌ام ازم می‌ترسن دیگه و هر چیزی که بخوام برام فراهم می‌کنن تا دست به کار احمقانه‌ای نزنم و این عمق فاجعه رو به من نشون میده و بهم میگه که دیگه بهم اعتماد ندارن برای همین پشیمونم:(حالم شده مثل حال اون دختری که حالش داغونه ولی ایموجی خنده می‌فرسته! توی قلبم یه حفره باز شده که سیاهیش مثل سیاهی عمق چاهه... مثل تاریکی شب...مث دنیای یه ادم مادرزاد نابینا... و هرچی درد و مشکل دارم دست به دست همدیگه میدن و دیواره‌های این حفره رو بزرگتر می‌کنن... یه جورایی آزار میده منو اینکه همه آدما این کشور اینجوری افسردنواقعا پیش هرکی رفتم و باهاش حرف زدم به قول بچه با کلاسا و کارمندا باهاش مصاحبه کردم تنها چیزی که از حالشو حرفاش فهمیدم این بود که افسردگی حاد داره و متوجه شدم که همه آدما مشکل دارن... ولی با این حال کم نمیارن و پس نمی‌کشن پس بزار با حرفام یه سیلی بهت بخوره هومن جان! اگه همه مثل تو فکر می‌کردن و خیلی زود جا می‌زدن الان جمعیتمون شاید فقط افراد رده بالا و پولدار می‌بودن و کسایی که دستشون به دهنشون می‌رسید!جمعیتمون باید یک دهم می‌شد... خلاصه بذار برات روشن کنم:تو حتی از یک مورچه هم ضعیف‌تری:) مورچه دونشو بلند می‌کنه، با اینکه می‌دونه توی راهی که میره ممکنه چند جفت چشم بهش خیره باشن، ممکنه چند پا در حال رفت و آمد باشن، ممکنه چند دست در حال جنب و جوش باشن، بازم به راهش ادامه میده:)چون که زندگیش همینه جا نمی‌زنه ولی تو با اینکه هنوز اول راهی با دیدن یه انگشت جا زدی:( برای همین میگم یکم به خودت بیا!می‌دونم که اصلاً ممکنه حرفای منو نخونی و بهشون توجه نکنی و یا بگی که این از مشکل من خبر نداره  به خاطر همین زدن این حرفا براش راحته ولی باید بگم که: شاید محل زندگیامون فرق داشته باشه شاید خانواده‌هامون فرق داشته باشن اما از اونجایی که توی یک کشور ثابت زندگی می‌کنیم و اخبار ثابتی بهمون می‌رسه مشکلاتمون به هم مشابه هستن پس فکر نکن تنهایی!حتی به نظرم تو باید به عنوان یک فرد که این مشکل رو داره با بقیه همدردی کنی نه اینکه ببازی... باخت خیلی بده! همیشه میگن که از باخت درس می‌گیری ولی این باختی که تو داری میدی نتیجه‌اش پایان همه چیزه!من خودم بعد از اون اتفاق و ماجرای خودکشی واقعاً تعداد موهای سفیدم از ۷ یا ۸ تا شاید به ۱۰ تا ۱۱ تا رسیده با این سن کم!من فقط ۱۶ سالمه ولی کاریه که خودم با خودم کردم:)نتیجه‌اشو قبول می‌کنم و به عنوان یک تجربه‌دار به همه شماهایی که توی این راه قرار گرفتین میگم که وقتی که از زیر اون پاها، دست‌ها و چشم‌هایی که جا خالی میدین خیلی لذت بخش‌تر از اینه که همون اول راه با دیدنشون ترس کنی و همون جا بمونی! این یه شعار نیست این یه مثاله که زندگیمو و زندگیتونو شرح میده!قوی باش!</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 13:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدامس شیک...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%B3-%D8%B4%DB%8C%DA%A9-nzfy0h3squqq</link>
                <description>سلامی دوباره به ویرگولیای گل دوباره زینبم با یه روزمره کسله دیگه! ??یه چیز جالب که فهمیدم این بود که گوشی بابام با چهره من باز می‌شد و اینکه چهره من ثبت نشده بود ولی هر موقع می‌گیرمش پایین صورتم باز میشه و خیلی جالبه برام چند باری همه چهره‌ها رو حذف کردم و دوباره ثبت کردم ولی با بازم باز می‌کنه با چهره من گوشیو و این خیلی باحاله و حس می‌کنم که خیلی به بابام شباهت دارم این منو امیدوار می‌کنه... دومین مورد اینه که امشب رفتیم سر سفره پسر عموم و عموم البته این مال پسر عموم بود مال عموم یا فرداست یا پس فردا...« به امید اینکه یه سور بیفتیم??»  و اینکه همش حسرت می‌خوردم که اگه منم می‌رفتم کربلا دو سه روز دیگه سر سفره من بود... همش همون جا داشتم گریه می‌کردم طوری که همه براشون سوال پیش اومده بود که من چرا گریه می‌کنم بعضی ها فکر میکردن برای گوسفندی که قربونی شده بود گریه میکنم بعضیا فکر میکردم برای اینکه یکی از دخترا به پسر عموم گل داده بود گریه میکنمبعضیا فکر میکردن گرسنمه و ... ولی خب من بی‌صدا گریه می‌کردم تا آخراش که دختر عمم اومد و شروع کرد به سر به سر گذاشتن تا یکم از اون حال و هوا اومدیم بیرون... و اینکه آخر سر من دست پسر عموم آدامس دیدم!? «آدامس شیک» و اونا رو گذاشت تو جیبش و رفت بیرون داخل حیاط... بعد کمتر از یک دقیقه منم رفتم دنبالش تا ازش آدامس بگیرم ولی خب یهو جیباشو گشت گفت ندارم منم ناراحت شدم و شونه بالا انداختم و قهر کردم و رفتم نشستم توی خونه از یه طرف دیگه هم خب داییم اومده بود خونه و هرچی بهش می‌گفتم بریم نمیومد و می‌گفت که حرف میندازن دنبالمون...«اخه زنش یبار طلاق گرفته و چند بار نامزد پس دادن حرف میندازن دنبالش که پیه رفیق بازیه در حالی که اصلا اینطور نیست و طلاق و همه بهم خوردن نامزدی از طرف خانواده دختر بوده!» از یه طرف میگفتم که بهش اصرار نکنم که اگه تو آینده خدایی نکرده مشکلی پیش اومد نگه که به خاطر اصرارهای من بوده ولی از طرف دیگه این بود که خودش به من قول داده بود که می‌برم ولی خب خلاصه منو نبرد و بعد از اینکه شام خورد رفت... و دل من خیلی شکست ولی مهم نیست چون شونزدهم تولدشه و من نمیدونم چی بخرم براش! کلاً بعد از شام من، دختر عمم، خواهرم و دختر عموم بلند شدیم و رفتیم تا ظرف بشوریم البته فقط خواهرم ظرف می‌شست و ما نظاره‌گر بودیم و شوخی می‌کردیم! توی خونه با دختر عمم شوخی می‌کردیم که آدامس برای من نخریده پسر عمومو نمی‌دونم سوغاتی برامون چی آورده و از این حرفا... وقتی که رفتیم توی حیاط و دیدیمش، دختر عموم پسر عمومو صدا زد و بهش گفت که چرا برای زینب آدامس نخریدی و پسر عمومم مثل آدمای مظلوم گفت که والا تموم کردم وگرنه  من همیشه بهش هرچی دارم میدم و زن عموم اومد و از طرف پسر عمو در اومد و گفت که این چه حرفیه زینب حالا پسر من داخل همه فامیلا از دخترا بیشتر از همه هوای تو رو داره این چه حرفیه منم می‌دونستم جوابش حقیقت داره پس فقط با شیطنت به افق نگاه میکردم تا دلش برام بسوزه و برام ادامس بخره!??مثلاً وقتی بهش پول می‌دادم بره در مغازه با پول خودش برام چیز می‌خرید و پولمو پس می‌آورد و اینکه خودش چیزی می‌خرید به منم می‌داد وقتی که توی باغیم مثلاً من یه بار هوس تخم مرغ کرده بودم و نبود بهش گفتم که برو تخم مرغ بیار برام یکمدیر رفت اما وقتی برگشت هفت هشتا آورده بود!خلاصه که هم اون و هم داشش خیلی جنتلمن هستن!خلاصه که حرفی نزن و با کیف پولش رفت بیرون برام ادامس خرید و اومد و بهم یدونه ادامس شیک داد که خواهرم از دستم قهر کرد و رفت تو خونه!ما همه اون کارا رو از سره شوخی کردیم اما خواهرم گفت تو به‌خاطر یدونه ادامس خودتو پیش همه کوچیک کردی درحالی که داشتیم شوخی میکردیم و همه اینو میدونستن!و هنوزم با من قهره و نمیدونم چکار کنم...</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 01:18:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین دروغه نابخشونیه من به خانوادم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%85-ilzlug2tm7cn</link>
                <description>از اوایل امتحانات با یه با یه پسر همشهری آشنا شدم که حالا اسمشو نگم هم سن خودم بود و رشته‌اش ریاضی بود رشته من تجربیه خلاصه که از اونجایی که همیشه سعی می‌کنم فردی مؤدب باشم داخل چت کردن باهاش بهم علاقمند شده بود ولی من با یک نفر دیگه وارد رابطه شدم که از قضا هم اسم بودن. یک هفته گذشت و همه چیز عالی بود من همیشه معتقد بودم که اولین‌هام باید با کسی باشه که عاشقانه دوستم داره و قراره تا پایان دنیا کنارم باشه ولی اینطوری نشد و من دوتاشو از دست دادم بگذریم همه چیز خوب یود تا اینکه به اجیم گفتم همه چیز رو گفتم از اول آشناییمون تا خود روزی که باهاش بودم و آجیم می‌گفت اینی که تو انتخاب کردی دوست پسر نیست که شوهرهآخه ۵ سال ازم بزرگتر بود واقعاً خواهرم راست می‌گفت بعد از یک هفته هر موقع که دپرس می‌شدم از چشم اون میدید و من واقعاً دلم نمی‌خواست بهشون دروغ بگم برا همین کات کردم چند روزی گذشت و دوست پسرم واقعاً انگار ناراحت بود بنابراین دلم به حالش سوخت و برگشتم باهاش... بعد از دو روز یه سری عکس به دستم رسید صفحه چت بودن چت دوست پسرم با دوستم....دوست پسرم یا همون بهتره الان بگم اکس خیانتکارم بهش گفته بود که بیا ببینم تو بچه منو قبول کن یعنی بکارشو از این حرف خلاصه یه حرفایی بودن که اگه من بگمشون واقعاً ممکنه فیلتر بشم.من واقعاً هیچ وقت دختری نبودم که داخل مجازی دلم بخواد دعوا کنم مگر اینکه واقعاً یه نفر سر به سرم بذاره یا از حد خودش بگذره که کارشو بسازم و واقعاً چون من اولین بارم بود به قول معروف رل می‌زدم و همش با خودم می‌گفتم که این چه حسیه بقیه دارن منم بزار حسش کنم تجربه‌اش کنم.واقعاً حس خوبی ازش نگرفتم کلاً از این نوع رابطه‌ها هم مجازی بود حتی اگه حضوری هم بود باز حسی بهم دست نمی‌داد ولی اینکه بهم خیانت کرد حس بدی بود خیلی بد بود من خیلی عادی رفتم بلاکش کردم ولی دوست پسرِ دوستم با کل دوستاش و فامیلاشو از این حرفا رفته بودن اکس منو با خاک یکسان کرده بودند و اونجا بود که من یه لحظه با خودم حس کردم چرا انقدر تنهام؟ چرا کسی نیست که هوای منو داشته باشه؟و اون شب من تا ساعت پنج صبح برای تنهاییم بی صدا اشک ریختم... اینکه بهم خیانت کرده بود واقعاً برام مهم نبود ولی اینکه تنها بودم خیلی بهم فشار آورده بود بگذریم وقتی که بلاکش کردم پروندش برای همیشه بسته شد فراموشش کردم...بعد از یک هفته اون پسر هم سن خودم شروع کرد به پیام دادن بهم از سلام و احوالپرسی شروع می‌شد و به خداحافظی ختم می‌شد تا اینکه من وارد یه دوره جدید از زندگیم شدم بلوغ جنسیم اوت کرده بود...یعنی من یه خواب دیدم صبح که بیدار شدم همش دلم می‌خواست یه نفر منو ببوسه...خواهرم، مامانم، بابام و بقیه منو بوس کردن ولی خب هیچ حسی بهم دست نمی‌داد هنوز همون حس نیاز رو داشتم خلاصه من به این پسر گفتم همینجوری و اونم با من موافقت کرد گفت که همچین حسی داره حدود یک هفته اصرار می‌کرد که بیا همدیگرو ببینیم... منم واقعاً از یه طرف فشار این حسه از یه طرف اصرارهای این از یه طرف فشارهایی که خانوادم بهم وارد می‌کردن باعث شد که قبول کنم توی اون دیدار تقریباً ۵ یا ۶ دقیقه طول کشید من دو تا از اولین‌هام یعنی بوسه و بغلم رو از دست دادم و اون وقتی که دقیق زمانی که منو بوسید من فشارم افتاده بود و کم مونده بود غش کنم که با هر بدبختی بوداز اون محیط دور شدم و رفتم استخر...توی یه دعوای خانوادگی که با خواهرم قهر کرده بود و همش سعی میکرد با جمله های « اونی که به خاطر حس نیازش میوفته دنبال بقیه من نیستم یکی دیگس» و « اونی که به خاطر حس یروز دوروزش آویزونه من نیستم یکی دیگس» و ... برای همین همه چیز رو به مامانم گفتم.خیلی گفتنش سخت بود و من انتظار هر واکنشی رو داشتم، دعوا، کتک، مرگ، طردی، گریه و ...مامانم با شنیدن حرف‌های من خیلی گریه کرد و من شرمنده تر میشدم، برای همین قول دادم که پاک بشم! اون روز مامانم با قرص آرامبخش آروم گرفته بود وبا من کاری نداشت وگرنه قطعا اگر اون قرصا نبودن منی هم الان وجود نداشتم که اینا رو بنویسه!اولین قدمم این بود که اون اپلیکیشنی که باهاش با اون پسر در ارتباط بودم رو حذف کنم! یعنی دلیت اکانت کامل!تصمیم دومم رفتن به کربلا بود! با هر التماس و زوری که بود خانوادمو راضی کردم که عازم بشم ولی درست شبی که قرار بود حرکت کنیم یه مشکلی پیش اومد که نتونستم!دو سه روزی کارم همش گریه بود ولی خب نشد...همه تلاشم رو میکنم برای سال بعد.گناه من نابخشودنی بود!کسی نباید منو ببخشه نه خدا نه خانوادم!هیچکس حداقل تا زمانی که آدم پاک و درستی بشم!حالا فقط منتظرم که سر برج بشه و برم یه چادر قجری بخرم و حجابمو حفظ کنم اخه همه مانتوهام کوتاه هستن و بلند ترینشون کمی بالای زانومه!و اینکه به چادر علاقه دارم!و اینکه تاموقع خرید چادر حجالمو با مانتوهای کوتاهم حفظ میکنم??</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 12:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا ارزش نداره...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-nnayawebqgnk</link>
                <description>یه سلام مجدد تقدیم میکنم به اون دختر و پسرا یا حتی زنا و مردایی که از زندگی نا امید شدن!من قرار نیس اینجا برم بالای منبر و سخنرانی کنم و از این حرفا بلکه میخوام نقد و دیدگاهمو نسبت به این دنیا بگم!یه بار اجیم فیلم پنج قدم فاصله روبرام گذاشت...اومم حسی که من از اون فیلم گرفتم اونقدر نایاب بود که انگار رسیده بودم به لبه مرگ زندگیم! همش با خودم میگفتم چرا قدر زندگیمو نمیدونم؟ چرا قدر خواهر و برادرمو نمیدونم؟ چرا قدر کنار هم بودن پدر و مادرمو نمیدونم؟  چرا قدر آزاد بودنم توی دنیا رو نمیدونم؟ چرا قدر غذاهایی رو که میخورم نمیدونم و ...چرا قدر بدون دغدغه زندگی مردنم رو نمیدونم!؟خلاصه که خیلی گریه کردم حتی برای بار دومی که کتابشو خوندم. اونقدری گریه کردم که اجیم همه کتابها رو برداشت و گفت تو جنبه نداری کتاب بخونی! در حالی که باید میگفت تو جنبه نداری با حقایق زندگیت رو برو  بشی!من عاشق بچه ها هستم چون شیرینن و بامزه و بی شیله پیله...منم وقتی میرم بیرون خیلی توی فکرم ولی به طور ناخود آگاه چشمام جذب چیزای جدید میوفته چه چهره های جدید چه لباسای جدید و چه وسایلای جدید یا حتی شکستگی های جدید زمین!ولی باجمله انگار از یه سنی به بعد محتاج  احساسات قدیمی میشیم موافقم!چرا که من در برابر دخترای همسنم بچگی نکردم ولی ارزو دارم که برگردم و همون بچگی های یک درصدی که کردم رو دوباره تجربه کنم! توی اون دوره زمونه از هر ده نفری که میبینم هشت نفرشون افسرده ان و یک نفر افسرده با نقاب خنده و یک نفر غمگین با نگاه خنده!پس نتیجه میگیریم نود و پنج درصد افسرده ان و پنج درصد نرمال...من خودم به شخصه از اون دسته ادمایی هستم که سعی میکنن آدما رو خوشحال نگه دارن ولی جز نود و پنج درصدم...با اینحال هنوزم امید دارم و وا نمیدم جلوی دنیا و سعی میکنم از چیزای عادی و کوچیکم لذت ببرم شماهم همینکارو کنید!</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 13:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولینم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31176703/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%D9%85-aphlhaxhyrmz</link>
                <description>اول سلام!اومم خب من اینجا رو به واسطه دوست عزیز و محبوبم im_famet پیدا کردم و تصمیم گرفتم کمی بنویسم و حرف بزنم.من یه دختر کیوت و گوگولی نیستم برعکس یه دختر لجباز و سرتقم که تا چند سال پیش با پسرا توی کوچه ها پی بازی و شادی بودن??اما با گذشت چند ماه و حرفای مردم شدم یه دختر سرد و مغرور که دلش نمیخواست هیچکس رو ببینه و فقط خودش رو توی مجازی محدود میکرد.چون اونجا همه حرفاشو میتونست بگه بدون دیدن قیافه های ترحم انگیز!نه دست ظریف دارم نه پوست سفید و نه چشم رنگی به جاش یه قد بلند و موی بور و چشم مشکی با رنگ گندمی دارم!شونزده سالمه و اسمم زینبه و اهل خرم آبادنویسنده ام و بیشتر از سنم میفهمم??اکثرا کهبا مردم حرف میزنم بهم میگن تو روان پزشک خوبی میشیاما من معتقدم که آدمای آدمای قوی زخم خورده، ادمای زخم خورده تجربه دارن و آدمای تجربه دار درک میکنن!برای همین میدونم چه موقعی حق رو بدم بهشون و چه موقعی ندم!توی زندگیم با همه مهربون بودم و از دونه دونه ادما به جز بابام و مامانم و خواهرم ضربه خوردم!شاید توی خوندن رمان ها رکورد زده باشم و یه اوتاکو هستم!شخصیت جالبی ندارم ولی اعتماد به نفسم بالاعه و همچنین یکمی بگی نگی حسودم??بین همه دوستام فقط دوتا برام موندگار شدن یکی همین فامت و یکی دوست فابم و البته حساب این دوتا از هم جداعهرشتم تجربیه و به گفته بقیه  انگار یکم خرخونم! و دیگه فک نکنم چیزی مونده باشه که نگفتم اها یبارم متاسفانه خیانت دیدم?? که مهم نیس??اگر بودم جریانشو یروز براتون معرفی میکنم</description>
                <category>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</category>
                <author>𝚣𝚎𝚒𝚗𝚊𝚋</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 22:06:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>