<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مینا هستم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_31274730</link>
        <description>دل نوشته هایم ساده و صمیمی است 
واقعی است و به دور از تعارف</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:49:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4161292/avatar/hunsre.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مینا هستم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_31274730</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای آنان که هنوز نمرده اند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-ykgtgy5ylltc</link>
                <description>اینجا هم شرافت را به کرم جلبک فروخته است انگاربعد از کلی داستان ، پست بزاریم اونم بدون نظرات .عزیزان ممنون از توجهتونبیایید با کتابی یا بهتر است بگم با فایلی صوتی کمی فکر کنیم و کمی تامل .شبی از همین شب های عید که خیلی هم حوصله نبود این فایل چقدر در دل من نشست .تکه هایی ازش میزارم ولی اصلا فایل صوتی در برنامه طاقچه و صدای جادویی آرمان سلطان زاده رو از دست ندید .چون مردمگورم را لبالب از سیب های سرخ و تازه کنیدتا به سوغات برم نیای نیای نیایمانآدم راچون مردماز هدایت بخوانخیام را زمزمه کنهر بار که گه گاه به سراغم می آییچون مردمبر گورم بنویسیداینجا مردی خفته است که گه ایستاد و گاهی افتاداما زانو نزدهرگزو....دوستان من در برنامه بهخوان (behkhaan)عضو شدم و اونجا بیشتر و‌ راحت میشه از کتاب گفت و نوشت و یادداشت کرد .دوست داشتید همراهی کنید تا هم دیگر رو پیدا کنیم .@minaradاز این دنیا فقط کتاب هایمان مانده و بس .</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین پست ۱۴۰۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B5-t3ufiwf2iccc</link>
                <description>آخرین بار که ویرگول را چک کردم هفته پیش بود که دیدم هنوز قطع است . شاید هم برای من قطع بودالان هم اصلا فکرش را نمی کردم اما باز شد 🥺هر چند از ویرگول دلخورم که پست هایی رو پاک کرده بود و یا دسترسی رو محدود کرده بود اما خوب بودن در جمع خوبان مهمهچقدر این روزها حرف داشتم که میتونستم پست کنم ، چقدر دوست داشتم نظرهاتون رو بخونم و همراهی کنمسرم پر از حرف بود و دلم پر از دلتنگیتجربه دیدن ، خواندن و درک متقابل زیبا ترین چیزهایی که اینجا میشه به اشتراک گذاشت .نمیدونم هر کدوم تو چه حالی هستید ولی بیاید از خودتون در حد دو جمله هم که شده بگید .من از خودم بگم که عید امسال همش جنگ بودهم جنگ واقعی ، هم جنگ در درون منتجربه های جدید داشتم به پاس ۴۰ سالگیبعد یادم اومد که فقط برای خودم نیستم و یه مادرمچه کتاب هایی خوندمفوق العاده بود ، تقریبا ۴ ، ۵ جلد کتاب خوندم و گوش کردم تا تونستم راه درست رو پیدا کردم ، البته هنوز کار داره تا جای پام محکم بشهحتما توی پست های جدا ازشون خواهم گفت .این هم جدید ترین عکسی که گرفتم</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 00:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ی تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-fy0lkailnypa</link>
                <description>در عمق جانمچیزی بی‌نامریشه دوانده است؛در سلول‌به‌سلولِ تنمراه می‌رودو مرا صدا می‌زند.کاش نفهمیده بودم،کاش در همان خواب‌گردیتا انتهای شبگم می‌شدم.سال‌هاخودم را نزیسته بودم،تا آن لحظهپای تلفن،میان واژه‌های مادرمکه فهمیدماو در صدای خویش غرق استو گوش‌هایشبه ساحل من نمی‌رسد.نه یک‌بار،نه یک سکوت،که بارهاکلامم رادر گوشِ هواجا گذاشتم.منگوش شدمبرای همگان،حتی برای مادر،و تنهاییاز من عبور کردو ماند.یار بود، نیک بود،اما مهرشهمیشهبه دادِ من نمی‌رسید.مندیوار شدم،و دیوارحقِ خستگی ندارد.پناه شدم،غریبه‌ها رااز خوابِ آغوشم راندمتا جابرای عزیزانم بماند.قدم‌هایم را بلند کردمتا سایه‌امسقفِ امن‌تری باشد؛استوار ایستادمتا فرو نریزمبر سرِ کسی.و آن‌جافهمیدم:هیچ دستیبرای یاریبه سوی مندراز نمی‌شود.یکه و تنهاایستاده‌ام،در آفتابیکه سایه ندارد،و کسینام مرابا مهرصدا نمی‌زند.اما من زنده‌ام،هر روز.شاید دیوار نباشم؛من درختم.درختی زندهبه عشقِ غزلِ دل‌نوازِ نسیم،به عشقِ گیسویِ دلفریبِ چمنزار.من می‌مانم.تا آخرین بیتسرپا می‌مانم.من تنها مانده‌ام،اماتنها نمی‌گذارم.شاخه‌های سبزم راحتی در زمستانمی‌پرورانممبادا ،اشکیاز بیتِ غزل فرو بریزد.هر روزآغوشم راگشوده‌تر می‌کنممبادا دلِ گیسویِ چمناز سایه‌امبی‌نصیب بماند.قد می‌کشمتا خورشید،بلند و صبور،تا مهرِ جانم تنها نماند.جان‌پناهِ مادر می‌شوم،سنگِ صبورِ پدر.بیا،تو نیز بیاو از غمت بگو.من خوبم،خوب‌تر از همیشه.من هستم،محکم،استوار،تنها</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 00:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه آبی کمرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF-z00ewewmvagv</link>
                <description>چشم انداز آینده بشر در فضاکارل سیگن  ، اخترشناس اوکراینی که در ناسا فعالیت داشت نویسنده این کتاب است .کتابی بر گرفته از یک عکس که توسط فضاپیمای ویجرر۱ در سال ۱۹۹۰ گرفته شد .درست در زمانی که این فضاپیما ماموریت خود را در منظومه شمسی به پایان رسانده بود و در حال خروج از آن بود ، دانشمندان تصمیم گرفتند که دوربین آن را برگردانند و از کره زمین عکس بگیرند .که نتیجه آن تصمیم، این عکس است :فاصله تا زمین ۶ میلیارد مایلبله!! تنها یک نقطه آبی کم رنگ در یکی از پرتوهای نور خورشید . همین .تصمیم داشتم تحلیل خودم را بنویسم اما آن قدر متن کتاب گویا و کامل است که فقط از متن کتاب می گذارم تا شما هم شاید مثل من و کسانی که آن را خوانده اند، متاثر از این دنیا شوید.۳و در ادامه میخوانیم میلیارد ها سال بعد که این کره زمین سوخت و یا نابود شد و بعد از آن شاید میلیون ها سال بعد حیات دیگری شکل گیرد که شاید مثل ما باشند یا نباشند و آن ها حتی از وجود کره زمین و اتفاقات آن کاملا بی خبر خواهند بود و حتی تصویری از آن نخواهند داشت .و همچنین در فصل های بعدی از چگونگی به وجود آمدن علم نجوم و نظریه های اولیه گفته شده است ، زمانی که انسان خود را موجودی خاص میدانست و تمام جهان را برده خویش می دانست .از ماه و ستاره و خورشید تا انسان هاو در جایی اشاره میکند که زمانی خورشید را در مرکز جهان می دیدند که برای عالمان دینی این نظریه بسیار ناخوشایند بوده است .واولین دشمنی آزادی بیان از همان جا شروع شد .قصدم از معرفی این کتاب ، یادآوری جهان کوچک ما بود که به خاطر چند صباح عمر بیشتر و یا قدرت بیشتر در جایی که جز یک &quot;گرد معلق در هوا &quot; نیستیم ، حاضریم به جهان بزرگ درون خود خیانت کنیم .جهان درون ما بسیار بزرگ است ، ما همه از عالم نور هستیم که در این دنیای تاریک تنها مانده ایم .آن نور کوچک مثل خانه ایست که تنها در دل کوه، پناهی برای بی پناهان شده است و در آن فقط با یک چراغ کوچک در کنار هم زنده مانده اند ،حالا برای آنکه کمی بیشتر بخوریم و یا کمی جای بیشتر داشته باشیم برای زیستن ، شروع به کشتن هم کرده ایم . توطئه، ظلم و ستیزدر پایاناصلا تمام آن خانه برای توتنها چگونه ادامه خواهی داد ؟!</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 17:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهیدهای شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-cu8mip8magvo</link>
                <description>فرهادآهنگ این روزهای دل من ، با غم ،با خشم ، با اشک ، ترس و حسرت یه شب مهتابماه می‌آد تو خوابمنو می‌برهکوچه به کوچهباغ انگوریباغ آلوچه،دره به درهصحرا به صحرااون جا که شباپشت بیشه‌هایه پری می‌آدترسون و لرزونپاشو می‌ذارهتو آب چشمهشونه‌می‌کنهموی پریشونیه شب مهتابماه می‌آد تو خوابمنو می‌برهته اون درهاون‌جا که شبایکه و تنهاتک‌درخت بیدشاد و پرامیدمی‌کنه به نازدس‌شو درازکه یه ستارهبچکه مثیه چیکه بارونبه جای میوه‌شسر یه شاخه‌شبشه آویزونیه شب مهتابماه می‌آد تو خوابمنو می‌برهاز توی زندونمث شب‌پرهبا خودش بیرونمی‌بره اون‌جاکه شب سیاتا دم سحرشهیدای شهربا فانوس خونجار می‌کشنتو خیابوناسر میدونا:عمو یادگار!مرد کینه‌دار!مستی یا هش‌یارخوابی یا بیدار؟مست ایم و هشیارشهیدای شهرخواب ایم و بیدارشهیدای شهرآخرش یه شبماه می‌آد بیروناز سر اون کوهبالای درهروی این میدونرد می‌شه خندونیه شب ماه می‌آدیه شب ماه می‌آد</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 12:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/Young-writer/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%84%D8%AE-w7ikaqzmhb90</link>
                <description>توی یک سکوت تلخ غرق شدیم نه راه پس داریم ، نه راه پیش نه میتونیم خودمون به بی خیالی بزنیم ، نه قلبمون توان دیدن و شنیدن دارهپا به پای تمام خانواده ها گریه کردیم و بغض کردیم .برای اون تصویرهایی که شاید هیچوقت از ذهنمون پاک نشه قلبمون تیکه پاره شد .همیشه خوشحال بودم که دختر قجری نبودم ، خوشحال بودم که دوران بد تاریخ رو من ندیدم فقط شنیدم و خواندم خوشحال بودم که از قتل عام فقط اسمش رو شنیدم ، از گور دسته جمعی ، کوره آدم سوزی ، نازی ها و ...و یا حتی داعش و سر بریدن طالبان و بی رحم بودن ولی ....به خودم اومدم دیدم توی بدترین جای تاریخ و سیاه ترین ها دارم زندگی میکنم و نفس میکشم .دیگه چه چیزی بود که ما ندیدیم ؟ چه دردی !ما تو شکم مادرهامون بودیم که صدای موشک و خمپاره عراقی شنیدیم بزرگ شدیم و کشته شدن دوست و هم وطن رو از خودی دیدیم .حالا هم که منتظر ناو آمریکا توی دریای خلیج فارس نشستیم .نه راه پس داریم ، نه راه پیش ما در همین وسط ، درست در همین نقطه ،  تمام خواهیم شد . </description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 09:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/Khamoshi/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lphvxj58iae9</link>
                <description>توی چالش جدید و خوب انتشار عکس من هم میخوام شرکت کنم به امید یکم حال خوبهر چند زخم روی دلمون زیاده و با کوچک ترین کلامی غم تو دلمون جمع میشه ولی یادمون باشه ما هم برای کسایی توی دور و برمون مسئولیت داریم ، مثلا دختر یا پسر کسی هستیم ، همسر یا عشق یا تعهد داریم ، یا حتی مادر یا پدر هستیم ، حتی رفیق صمیمی هستیم که هر روز از صورت ما ، از لبخند ما انرژی میگیرند .ما مثل زنجیر بهم وصل هستیم .امیدمون از دست نمیدیم ، غم و خشم تو وجودمون هست ، هیچی یادمون نمیره ولی ادامه میدیم .در مورد عکس ها من عاشق آسمان هستم ، در هر شکل و تصویری که باشه حالم رو خوب میکنه .سعی کردم چند تا از خوب هاش رو براتون جدا کنم و بزارمطلوعابریبرفیغروبدر آخر ممنون از تهمتن عزیز برای کار خوبی که کرد . </description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 12:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-bjasc7vrffzt</link>
                <description>هر روز به اینجا سر میزنم چون فقط همین برایمان مانده است و بسدر هر پستی یک حس میجوشد و یک حال و هوایی دارد ولی امروز بیشتر از همیشه حال &quot;زندگی بیهوده&quot; در جریان بود .زندگی بیهوده ، زنده بودن بی دلیل ، بی میل بودن به ادامه دادنو در نهایت هر کدام فقط عزیزی داشتن که برایشان با ارزش بود و تنها به خاطر آن ها نفس می کشیدند .چگونه میتوان جامعه ای را به این نقطه رساند ؟چگونه میتوان نور امید و هدف داشتن را اینگونه خاموش کرد ؟چگونه میتوان کوهی از حسرت در دل ها نشاند و به آن بالید و افتخار کرد ؟چگونه میتوان پشت این جهان بینی ایستاد و از آن دفع کرد ؟ویرگول امروز در پستی از نبودن اینترنت در قرن بیست و یک شکایت داشت .با خواندنش خنده تلخی بر لبم نشت !قرن بیست و یک حق داشتن خیلی چیزها از ما دریغ شده است .</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 14:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-tuhtq3lqvcpv</link>
                <description>فردا خواهد آمدحتی اگر من نباشمفردا خواهد آمدحتی اگر زخمی باشیمفردا میرسد تا درمانی بر دل چند تکه مان بگذاردفردا میرسد تا قلبمان را آرام کندنترس از تاریکی شبنترس از هجوم افکار پوچ در خاموشیفقط طاقت‌ بیاورطاقت بیاورو بمان ،  نروشب تمام میشودبه لحظه سحرگاه رسیده ایمفقط بمان و کم نیاور امید میرسد .روشنی نزدیک است .فقط بمان نترس از زخم هایمان نترس از هجوم افکار تلخ صبح نزدیک است بمان و کم نیار  </description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 08:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدران و پسران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-cq9cn1cmb0ah</link>
                <description>امروز که ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ است ، تنها چیزی که میتواند مرا سرگرم کند و استرس را از من کم کند ، خواندن کتاب بود .چقدر ادبیات روس زیباست ، چقدر گیراست و چقدر آموزندهانگار در یک جایی از تاریخ ما می گذرد .این کتاب را برنامه طاقچه به من توصیه کرد چون قلعه مالویل را پسندیده بودم .کاش سخن را کوتاه کنم و ادامه را از متن خود کتاب بگذارم .کلام درباره تفاوت دو نسل است ، نسلی سنتی و نسل مدرن۸۲. پدران و پسران— می‌خواهید بدانید ما چه کار می‌کنیم؟ یا چند وقت پیش ما می‌گفتیم کارمندان اداری ما رشوه می‌گیرند، یا جاده های خوبی نداریم، سازمان‌های تجاری و دادگاه‌های ما درست کار نمی‌کنند و...— هان، فهمیدم. شما افشاگرید. این‌طور نیست؟ من هم خیلی از تهمت‌هایی که شما می‌زنید موافقم، ولی...— بعد ما فهمیدیم که حرف زدن به تنهایی...حرف زدن راجع به دردهایمان بیهوده است و این کار جز حقارت و وضع قوانین بی ربط سود دیگری ندارد ، به ما ثابت شد که عاقلان ما، یعنی همان آدم های مترقی و افشاگر،به هیچ دردی نمی خورند ...فهمیدیم که فقط مشغول گفتن مزخرفاتیم ، از صنعت و هنر و حکومت پارلمانتاریسم وکالت و ....خدا می داند چه چیزهای دیگری گفت و گو می کنیم، در حالی که بحث بر سر نان شب‌ است و موهمات وحشیانه ما را خفه می‌کنند.</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 16:33:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب یا افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-uhbbt9douwjb</link>
                <description>آسمانِ نیمه‌شب صدایم می‌کند و خواب از چشمم می‌گیرد.به دنبال چه چیزی، یا چه کسی، یا چه حسی این‌چنین شب‌ها بی‌خواب می‌شوم؟انگار کسی در خواب نهیب می‌زند:«چه خوش خوابیدی؟ بلند شو و کاری کن!»با اضطراب برمی‌خیزم.صدای ضربان تند قلبم در گوشم می‌پیچد.یار آرام در خواب است.به سراغ بچه‌ها می‌روم؛ آرام در خواب ناز هستند.خوب، خدا را شکر.سراغ گوشی می‌روم، گروه خانوادگی را چک می‌کنم؛ نکند خبری شده باشد؟خدا را شکر، هیچ چیز بدی نیست.الان،اینجا نشسته‌ام،آب می‌خورم و فکر می‌کنم.این اضطراب و فکر پریشان هر شب از کجا به سراغ من می‌آید؟چرا آرامش و حس بی‌خیال بودن در درونم نابود شده است؟درونم غوغاست، ولی نمی‌خواهم اشک بریزم.چشمانم را می‌بندم تا فکر به سراغم نیاید؛ قلبم بی‌تابی می‌کند.نفس عمیق می‌کشم تا قلبم را ساکت کنم، بغض راه گلویم را بسته است.«من چه آدم بی‌عرضه‌ای شده‌ام»؛این حرف مدام در ذهنم می‌چرخد و مرا آزار می‌دهد.ولی کامل با خودم که می‌گویم، اشک دیگر از دستم خارج می‌شود و جاری می‌شود.خوب که فکر می‌کنم، صدای غرورم است؛خدشه برداشته است.حس ناکافی بودنِ من، او را آزرده است.چگونه تو را ترمیم کنم؟چگونه بر جای شکستگی‌ات چشم‌زخم بزنم و تو را تیمار کنم؟کاش می‌توانستم حالم را خوب کنم و از این حجم سنگینی که بر دوش خود گذاشته‌ام کم کنم.کاش خوشحالی عمیق را مهمان دلم کنم.چگونه؟چگونه؟تمام «من»های درونمخسته‌اند،یا شاید ناامید.نوشتم تا شاید شفا بگیرم،اما می‌ترسم روزی دیر شود و دیگر این مسکن‌ها جواب ندهند.باید به دنبال درمان بروم.باید جلوی این له شدن غرور را بگیرم و از آن مراقبت کنم.و من اینجا، در این تاریکی، در این لحظه، خوب می‌دانم کهجز خدایی که در خود دارم، پناه دیگری ندارم.مینا، بلند شو.به خودت بیا.به خودت بیا.به خودت بیا.یگانه معبودم، راه را برایم باز کن.سینه‌ام به تنگ آمده است و دلم آشوب است.من جز تو پناهی نداشته‌ام،ندارم و نخواهم داشت.در میان همه‌ی کسان، تنها کسم تویی.تو را به همین سحرگاه زیبایت که پر از حال خوب است،به همین سوسو روشن شدن روز،به همین که می‌دانیم روز نزدیک است،حالم را به سحرگاه نزدیک کن.بگذار خورشید، روحم را گرم کند و دلم را آرام کند.من اگر گناه کردم، تو بخشنده‌ای.من اگر خطا دارم، تو پوشاننده‌ای.من اگر ناقصم، تو کاملی.من تاریکم و نور تویی.من راه را گم کرده‌ام، تو برایم نشانه‌ای بفرست.تو برایم راه باز کن.من هیچم و تمام تویی.دلم خانه‌ی توست.بگذار خانه‌ات گرم و روشن شود.تاریکی و سردی را از دلم بگیر و آرامم کن.خوب می‌دانم هیچ برگی بی‌اجازه‌ی تو از درخت نمی‌افتد.من به نور ایمان دارم .من به سحر ایمان دارم .من تنها به تو ایمان دارم ‌.اجازه‌ی همه با توست.</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 05:47:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ناکجا به کجا رسیدم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-wcmeeyaml02c</link>
                <description>اینجا رو دوست دارم چون کسی از من چیزی نمی داند جز اسمم را.اینجا انگار میتوانم در میان جمعیت زیادی بدون شرم و بدون ترس رها باشم و آزادانه آنچه در ذهنم می گذرد بنویس و بگویم .گاهی خیلی جدی و گاهی خیلی عامیانه و دوستانهالبته چون کامل رصد می شویم باز هم خیلی آزادانه نمیتوان حرف زد، یا بهتر است بگم خیلی حرف ها را آزادانه نمیتوان زد .همان به اندازه ای که منظورمان با اشخاص خاصی نباشد آزاد هستیم 🙍‍♀️مثلا اینکه چند وقتی است که به شدت احساس رضایت دارم از زندگی ، از خودم و از آنچه دارم و یا حتی ندارم .مثلا اینکه خوشحالم در دورانی که چرخ روزگار برایم نمی چرخید زبان به شکایت از خدا باز نکردم و همیشه تکرار کردم:( که تو برایم بد نمی خواهی ، حتما در این کار چیزی هست که صلاح من در این دانستی .)پس الان که کمی چرخ رو هول داده و دو متر جلو رفتم میتونم سینه ام را سپر کنم بگم دستت درد نکنه . خیلی حال دادی .الان شکرگفتن گواراست و بر حق ، چون چاپلوسی نمیکنم ، به وقت نبودن شکر گفتم و الان هم که اجابت کردی شکر می گویم .چند کلامی با حقخدایا تو برمن ، درون من و بیرون من آگاه و گواهیمن نه پنهام از تو ، نه جای بازی دارم با توایمان من به تو نه کهنه میشود ، نه عادت میشود و نه از رنگ می افتد .اتفاقا هر روز یک رنگ تازه به خود می گیرد ، اگر بندگی کردن این نیست پس چه چیز دیگری میتوند باشد؟قلب من تمام قد در برابر تو تسلیم است .روح من در هر چیزی نشانه های یگانگی تو‌را می یابد.و ذهنم مدام تو‌را یادآور میشود.جسمم ... جسمم اما ...نه جسمم هم تسلیم است ، زبانم ، چشمم ، گوشم ، دستم ، پایم همه و همه در تلاش برای دوری از گناه و یافتن خط سفید است .اما آیا موی سرم که نمیپوشانم اسباب دوری من از تو را درست می کند ؟ و یا ناخنم که زیبا باشد آیا دوری تو را سبب میشود ؟من در خودم به صلح رسیدم ، خودم یعنی تو‌، یعنی جایی که توش هستی و وقتی حال من بدین گونه خوب است ،آیا بر من حرامش میکنی ؟ در حالی که آسیبی به کسی نمیزنم و فقط در مسیر خودم قدم برداشته ام ؟!کوتاه میگویم که من دینی دارم که نشانه را جای معنا نمی چیند چرا که دیر یا زود انسان را از حقیقت دور می‌کند.من از تمام آنچه میگویند باید انجام دهم باید به تو برسم .من که رسیده ام و با چشم سر و دل تو را میبینم .مگر نه آن است که مسیر ، دنبال کردن نشانه‌ها برای رسیدن به معنا هستند.نه آنکه از معنا به سمت نشانه‌ها رفتن .تو خود معنای من هستی تو خود وکیل و قاضی و حاکم هستی بر جان من ببین و ببخش و بپذیر.</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 16:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجودت رو شکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-uxj41veijcgt</link>
                <description>باران زیبا اومدیاومدی و رنگ امید به زندگی ها زدیاومدی وقت سیاهی داشت خفه مون می کردوقتی داشتیم بی اثر بودن دعا رو باور می کردیمهوش برگشتی زیبابا غرش و پر از سر و صدا بیاگاهی عصبانی و با خشم بیاکاهی آروم و با ناز بیاولی بیا و رنگ آسمون رو تازه کنبرامون ناز کردی که قدر تو بیشتر بدونیم ؟خواستی یادمون بیاری چقدر بهت احتیاج داریم و بدون تو زندگیمون غمبار ؟آره خوب کردی ، خوب درسی بهمون دادیتا وقتی زیادی باشی هیچکس متوجه وجودت نمیشه حتی ممکن غر بزنن ای بابا .... بسه دیگه!!!ولی وقتی نیستی ، وقتی دچار مشکل میشن تازه میفهمن ای واااای کاشکی باشی ، برگردی و دوباره حال و هوای تازه براشون بسازی .</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 08:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم خواران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-iugkw1cr6qg8</link>
                <description>راستش هر بار که میخواهم از این کتاب سخن بگویم یا حتی عکسش را میبینم جوری قلبم فشرده می شود و ناراحت می شوم که تا مدت ها تحت تاثیر قرار می گیرم .اما شاید لازم باشد تا بخوانیم و یاد بگیریم که انسان همان قدر که میتواند در مهربانی و گذشت خاص و ماندگار باشد ، گاهی در عصبانیت میتواند به هیولایی تبدیل شود که تا سالیان سال فراموش نشدنی باشد .واقعیت پشت داستان «آدم‌خوران»ماجرایی که ژان تولی در کتابش بازگو می‌کند، در ۱۶ اوت ۱۸۷۰ در دهکده‌ای به نام هوتفایه (Hautefaye) در جنوب فرانسه اتفاق افتاد.از نام کتاب کاملا مشخص است که قرار است به کجا برسیم ولی موضوع اصلی این است که چرا و چگونه ؟!در متن کتاب بسیار دقیق و با جزییات ماجرا بیان شده است و دلیلی که نمیتوان از خواندن منصرف شد دقیقا همینجاست .داستانقهرمان داستان، آلن دو مونتیو، مردی مهربان و محترم است، مردی جوان ، زیبارو و به قول امروزی ها جنتلمن که به تمام مردم دهکده محبت ها و کمک های مالی زیادی کرده است .روزی او به یک بازار محلی می‌رود تا محصولاتش را بفروشد. در مسیر با چند روستایی صحبت می‌کند و با ساده‌دلی، از دولت و سیاست‌های جنگی فرانسه انتقاد ملایمی می‌کند.مردم که در آن زمان به شدت از شکست های فرانسه در جنگ خمشگین بودند و حس وطن دوستی زیاد در درونشان به خشم و نفرت از دشمن(پروس ها) تبدیل شده بود ، ناگهان حرف‌های آلن را اشتباه برداشت می کنند و شایعه‌ای پخش می‌شوداو خائن است !! او با پروس هاست!!در عرض چند ساعت، جمعیت بازار که ابتدا دوستان و آشنایانش بودند، تبدیل به جمعی خشمگین و دیوانه می‌شوند. مردم به او حمله می‌کنند، شکنجه‌اش می‌دهند، شکنجه هایی که در آن بویی که انسانیت وجود ندارد و او تنها به کمک چهار نفر از دوستانش و دختری که تنها عشقی از او در دلش بود مرتب از زیر دست و پای مردم بیرون کشیده می شود و فرار می کند...اما مردم که مست هم بودند به دنبال شکنجه های سخت تر، او را تکه و پاره می کنند در نهایت در اقدامی هولناک و جمعی، او را می‌کشند و بدنش را تکه‌تکه می‌کنند و می‌خورند و همه در حالی‌ اتفاق می افتد که هیچ مدرکی از خیانت او وجود ندارد.ژان تولی در روایت خود نه موعظه می‌کند و نه احساساتی می‌شود. او فقط واقعیت را با نثری بی‌رحم و سرد همانند یک پوکرباز قهار بیان می‌کند تا خواننده خود داوری کند.در دو فصل آخر کتاب ،&quot;روز بعد&quot; آن روز وحشتناک پلیس به آنجا می آید و از ماجرا باخبر می شود ، جسد آلن را بیرون می آوردند و دفن می کنند و در نهایت مجرمان دستگیر میشوند و &quot;محاکمه&quot;می شوند .لحظه غم انگیزتر در دادگاه هنگام محاکمه است که تمام مردم دهکده (ششصد نفر) به خاطر ناپلئون سوم اینکار را کرده بودند در حالی که سه روز پیش او تسلیم شده بود و جنگ تمام شده بود و آن ها بی خبر بودند .همچنین تاسف مردم زمانی اوج گرفت که فهمیدند آلن برای رفتن به جنگ اسم نویسی کرده بود .🕊️ جمع‌بندیکتاب «آدم‌خوران» فقط روایت یک جنایت نیست؛ بلکه آینه‌ای است در برابر انسان امروز.این اثر کوتاه، اما بسیار عمیق است و در نهایت یادآور این حقیقت است که مرز میان انسانیت و وحشی‌گری، گاهی فقط یک شایعه فاصله دارد.همچنین در پس این داستان نقدی تلخ از جامعه‌ای نهفته است که به‌جای اندیشه و حقیقت، به ترس، دروغ و شایعه تکیه می‌کند.در ذهن اکثر ما این داستان یادآور یک دوره تاریخی است که خوب می دانیم ...التماس تفکر</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 11:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلعه مالویل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%84-qsrg4drmev86</link>
                <description>رمان قلعه مالویل را به پیشنهاد یکی از دوستانِ سروش صحت عزیز خواندم.او گفته بود: «خوش به حال کسی که هنوز نخوانده، چون لذت خواندن بارِ اول این کتاب، چیز دیگری‌ست.»حرفش را حالا کاملاً درک می‌کنم.در آغازِ هر کتابی معمولاً کمی گیج می‌شوم و با مشغله‌های روزمره، تمرکز برایم سخت است. اما برای ادامه‌، تصمیم گرفتم نسخه‌ی صوتی را گوش بدهم  و چه انتخاب درستی بود!https://taaghche.com/audiobook/225924با صدای دل‌نشین آرمان سلطان زاده، این کتاب به تجربه‌ای تمام‌عیار تبدیل شد.قلعه مالویل از زبان امانوئل کومتی روایت می‌شود؛ از دوران کودکی تا پس از مرگش.او جهان را به دو بخش تقسیم می‌کند:دورانِ پیش از «اتفاق بزرگ» و دورانِ پس از آن.اتفاقی شبیه به یک انفجار کیهانی، که جهان را در خاکستر فرو می‌برد و تمدن، قانون، روابط و معنای زندگی را از نو می‌سازد.بعد از این فاجعه، امانوئل و همراهانش فرصت دوباره‌ای برای زیستن می‌یابند فرصتی برای بازسازی جهان، برای تجربه‌ی دوباره‌ی ایمان و خرد، و برای تعریف تازه‌ای از «خوب» و «بد».این رمان پر است از چالش‌ها و تصمیم‌هایی که تو را به فکر فرو می‌برد. در زمان خواندنش یا شنیدنش ، احساساتی چون شادی، خشم، غم و ترس را عمیقا تجربه می‌کنی.رابرت مرل در این اثر شاهکاری خلق کرده که جزئیاتش چنان دقیق و زنده است که همه‌چیز مثل یک فیلم در ذهن‌ات به حرکت درمی‌آید.من از شخصیت امانوئل بسیار لذت بردم .کاش در دنیای واقعی، انسان‌هایی چون او باشند؛ کسانی که بتوانند دموکراسی را بی‌هیچ تعصبی معنا کنند و جهانی نو بسازند.</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 15:30:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-ozyxfilybpxz</link>
                <description>ندای ناشیانه پیانو در خانه‌ پیچیده استاز پنجره درخت‌های پر امید را میبینم با برگ هایی لاجون که دست به‌سوی آسمان برده اندکلاغی در بین شاخه های آن نیستزاغ های تمیز و زیبا با دم های بلندشان در آسمان به دنبال هم می‌میچرخندآسمان در برابر چشمهایم رو به سیاهی می‌رود و از دست من کاری برنمی آید .به امید صبح دوباره، فقط میتوانم نگاهش کنمآسمان تیره میشود و میدان را برای درخشش چراغ های ریز و درشت باز میکند .در حیاط رو به رویی عروسی در کنار دامادش عکس زندگی می‌گیرددر کنار حوض آرزوها در آغوش او زندگی می سازددور دست اما دریا ساکت و آرام است .موج‌های کوچکی می اندازد همچون نفس های آدمی آرام و پیوسته  تا زنده بودن را نشان دهد  اما هیچ زندگی کردنی درکار نیست  ااااااللللللذذنیست</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 18:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان لایتناهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-xhv6kzlekfnn</link>
                <description>چند روزی بود که در تله‌های ذهنی، قلبی و روحیِ خودم گرفتار شده بودم.چند سالی است که حرف‌ها و رفتارِ آدم‌ها دیگر به‌سختی می‌تواند آزاری به من برساند. همیشه خوشحال بودم که توانسته‌ام بر خودم مسلط شوم، درک کنم، و بدون غصه و دلخوری، همه‌چیز را در درونم حل کرده و فراموش کنم.اما این بار... نمی‌دانم چرا چنین تأثیری بر من گذاشت. چرا این‌قدر توانست مرا به‌هم بریزد و آرامشم را برهم بزند. هرچه به باورها و خط قرمزها و اعتقاداتم چنگ می‌زدم تا از این حال بیرون بیایم و دوباره نشانه‌های خوبی و آرامش را در زندگی‌ام جاری کنم، کمتر نتیجه می‌گرفتم.در میان کتاب‌ها جست‌وجو می‌کردم، نوشته‌هایشان را مرور می‌کردم، تا سرانجام رسیدم به آن عزیز دلم…وای خدایا! شکر که مرهم دلم را پیدا کردم.این کتاب برای من مثل «قران» است برای مؤمنان،مثل «مفاتیح» برای عارفان و شب‌زنده‌داران،مثل نوری در تاریکی شب،مثل یک نصیحتِ نجات‌دهنده…به یاد آوردم که چند بار با همین کتاب، غصه‌ها و رنج‌هایی را که فکر می‌کردم دنیا را برایم تمام کرده‌اند، به راحتی از دل بیرون ریخته‌ام؛ و سبک‌بال، تازه و رها به زندگی برگشته‌ام.و باز هم، معجزه‌اش رخ داد.دو روز تمام، راوی در گوشم خواند و من با او زمزمه کردم…زمزمه کردم و قدم زدم…و بله، رخ داد.نشانه‌ها پیدا شدند، آنچه باید رخ می‌داد، رخ داد؛ و داستان در آرامش تمام شد.&quot;عبارت های تاکیدی &quot; بر جان و دلم نشست و ایمانم را هزار بار تازه کرد؛مثل باغی که رو به زوال است و با بارانی دوباره سبز می‌شود و گل می‌دهد.روح و ایمانم صیقل خورد، دلم روشن شد، آرام گرفتم،و درست در همان لحظه… معجزه رخ داد.شاید عده‌ای باورش نکنند، یا آن را کتابی زرد بدانند، یا خیال‌پردازی بدانند.اما اگر نگاهی به زندگی بسیاری از انسان‌های موفق بیندازی، می‌بینی که بیشترشان این کتاب را در آغاز راهشان خوانده‌اند؛ و به‌اندازه ظرفیت خود از آن بهره گرفته و بلند شده‌اند.من نیز بارها دیده‌ام که انسان‌هایی، پله‌ی اولِ رشدشان را با همین کتاب برداشته‌اند.این کتاب بر ذهن و روح و ناخودآگاهشان تأثیر گذاشته، و باعث شده در مسیر، گم نشوند.و من هم هر بار که راه را گم می‌کنم، به سراغش می‌آیم…تا دوباره به خودم یادآوری کنم که:قدرت مطلق، اوست — پس با او هماهنگ شو.اگر تجربه ای دارید از خواندن این کتاب خوشحال میشم با هم به اشتراک بزاریم .و حتی اگر نقد منفی هم داری باز خوشحال میشم علتش رو بدونم. </description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 10:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز بین سکوت و دفاع از خود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-udl4lurp5ak0</link>
                <description>وقتی از یک حرف یا رفتار می‌رنجیم، چه باید کرد؟شب پیش تجربه‌ای داشتم که شاید برای خیلی‌ها آشنا باشد. در شرایطی که فکر می‌کردم نهایت تلاشم را برای کمک به شخصی کرده‌ام، ناگهان از زبان او در یک جمع مهمانی در حضور دیگران شنیدم: «تو برایمان کم گذاشتی!» این جمله مثل سیلی محکمی بر صورتم نشست. درحالی‌که در ذهنم برعکس بود؛ من خودم را وقف کرده بودم.احساس خشم شدیدی درونم جمع شد. تنها کاری که توانستم بکنم، ترک‌کردن موقعیت بود. به بیرون پناه بردم، کمی راه رفتم،نفس کشیدم و دوستی که در آنجا شاهد ماجراها بود حرف زدم و در نهایت کمی آرام شدم.وقتی شب با یارم صحبت کردم و ماجرا را توضیح دادم، او هم ناراحت شد. با هم موضوع را تحلیل کردیم و دیدیم که اولاً آن شخص حق نداشت در جمع چنین چیزی بگوید، و ثانیاً توقعی فراتر از توان ما داشت. در نهایت تصمیم گرفتیم این ماجرا را دیگر باز نکنیم و بگذاریم گذر زمان خودش حقیقت را نشان دهد.اما در دل من این سؤال ماند: در چنین موقعیت‌هایی چه باید کرد؟ سکوت کنیم یا دفاع کنیم؟من که معنی واژگان &quot;بزرگی و کوچکی &quot;، &quot;احترام &quot; ، &quot;سکوت در جمع &quot; و در ریشه جانم نشسته است .خیلی وقت‌ها ما بیشتر از همه به احساس دیگران فکر می‌کنیم: به آرامش خانواده، به احترام جمع، به واکنش شریک زندگی. اما خودمان را فراموش می‌کنیم. لازم است هرطور که می‌توانیم، احساساتمان را بازگو کنیم.چه در دفترچه شخصی، چه در گفت‌وگو با یک دوست قابل اعتماد.تصمیم گرفتم بنویسم تا شفا بگیرم و راه را بیاممرز بین سکوت و دفاع از خودمیدانیم که سکوت مطلق باعث می‌شود رنج در دل ما انباشته شود. از سوی دیگر، جر و بحث با فردی لجباز و شلوغ‌کار، فقط آتش دعوا را شعله‌ورتر می‌کند.پس به دنبال راه میانه باید بود و آن این است که با جملاتی کوتاه و محترمانه، احساس خود را بگوییم:مثلا«این حرفت من را ناراحت کرد، دوست داشتم خصوصی می‌گفتی.»«ترجیح می‌دهم نقدت را بیرون از جمع بگویی.»«شنیدن این جمله برایم سخت بود.»همین اندازه کافی است. نیازی به توضیح بیشتر یا بحث طولانی نیست.این جملات هم احترام را حفظ می‌کند، هم مرز شخصی ما را مشخص می‌سازد.و همیشه به یاد داشته باشیم:در جمع واکنش نشان‌ندادن نشانه ضعف نیست، نشانه‌ی خرد است.بالاخره وقتی مطالعه میکنیم باید چیزی را در درونمان تغییر داده باشیم.کمی خرد ، آگاهی و دید متفاوت نسبت به دیگران در دلمان روشن شده باشد که در شرایط خاص خودش را نمایان کند. یکی از این ها ،توان درک فرد مقابل است .مثلا بعضی آدم‌ها اهل گفت‌وگو و درک نیستند. نمی‌توان آن‌ها را تغییر داد. بهترین کار این است که انتظارمان را کاهش دهیم و بی‌انصافی‌شان را به حساب ناآگاهی‌شان بگذاریم، نه ارزش خودمانبه طور خلاصه اگر بخواهیم جمع بندی کنیم لازم است بگوییم :نه سکوت کامل راه‌حل است و نه مشاجره مستقیم. بهترین واکنش این است که:1. در لحظه‌ی توهین آرامش خودمان را حفظ کنیم.2. در زمان و مکان مناسب، کوتاه و محترمانه بگوییم رنجیدیم.3. بیش از حد به تغییر فرد مقابل دل نبندیم، و مراقبت از خودمان را در اولویت بگذاریم.همین، بدون کلنجار و بدون توضیح اضافی. این یعنی هم احترام خودمان حفظ می‌شود، هم آرامشمان.</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 08:27:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس های پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-i7x6lv4k4zi9</link>
                <description>پاییز که میشود دلم عاشق میشودتازگی را نفس می‌کشدرنگ ها را یادآور میشودزندگی را بلد میشودپاییز که میشود دلم بچه میشودپای حوض توی حیاط خیال پرداز میشودبازی با آب زیر باران میکندیا که آرام در شب، بوها را نفس می‌کشدپاییز که میشود دلم گل های تازه می‌خواهدرزهای نارنجی یا آفتابگردان می‌خواهدشمع و عود و  فنجان چایی می‌خواهدپاییز که میشود دلم قدم زدن می‌خواهدیک همراه گرم و صمیمی می‌خواهدحتی دلم پوکی سیگار می‌خواهدنوشیدن و اشک ریختن می‌خواهدپاییز که میشود مومن تر می‌شومخدا را هزاران بار یادآور میشومدر هر کلامم او را شکرگزار میشومبا او عجیب ، صمیمی میشومپاییز که میشود چقدر زلال می‌شومعاری از هر لفظ و کلام می‌شومشاعر می‌شومپاک میشومناب می‌شومسبک بال می‌شومشاید شبیه همان برگ درخت می‌شومکه در آخر خشک میشومخلاص میشوم</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 08:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی باران فقط صداست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31274730/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-e0pjsbhgvkgo</link>
                <description>وقتی باران می‌بارد، ناخودآگاه به سال‌های دبیرستان پرت می‌شوم؛ به یاد بهترین دوستم الههدر دوران جوانی ، چندان پرشور نبودم، همیشه سعی می‌کردم عاقل باشم. کاش کمی هنجارشکنی می‌کردم، کمی حق‌طلبی…وقت برای بزرگ شدن زیاد بود.تنها شیطنت من در آن روزها، پرسه‌زدن زیر باران و پیاده برگشتن از مدرسه بود، در بارانی شدید.چه لذتی داشت!خنده‌هایمان رها و بلند، موهای خیس‌مان چسبیده به سر، بی‌خیال زشتی و زیبایی. در جوی‌های پرآب می‌پریدیم، دست‌ها را به آسمان باز می‌کردیم که مبادا باران قطع شود و خوشی‌مان ناتمام بماند.و از همه زیباتر، غرش رعد و برق بود؛ همچون فرو ریختن دیواری محکم، ترسناک و در عین حال دل‌ربا. در آیپدهایمان قمیشی می‌خواند و ما بی‌خبر از معنای عشق، بلند بلند همراهش می‌خواندیم و کیف می‌کردیم:&quot;تو که بارونو ندیدی، گل ابرا رو نچیدی...گله از خیسیِ جاده‌های غربت می‌کنی...&quot;چه بی‌پروا بودیم…چه نترس بودیم…و حالا؟امروز ناامید و خسته‌تر از همیشه، به درخت‌های جلوی پنجره خانه خیره می‌شوم و با خود می‌گویم:واقعاً از این همه سال خسته نشدی؟هر پاییز برگ‌هایت می‌خشکند و می‌ریزند، و تو دوباره سبز می‌کنی… دوباره… و دوباره… تا کجا؟ آخرش که چه؟برای من هم باران، دیگر تنها صدایی روی سقف است؛ نه بویش، نه لمسش، هیچ چیزش دیگرش دل مرا نمی‌برد.آدمی که پیر می‌شود، ترسو می‌شود.ترسو… چون عاقل می‌شود، حسابگر و محتاط. دیگر نمی‌تواند از سادگی‌های دنیا لذت ببرد، چون پیش از هرچیز خطراتش را می‌سنجد: نکند…اگر چه ته دلم تلخ تر از تلخ شده باشد ، اما ورود به فصل جدید نمی‌تواند تلخ باشد .به فال نیک بگیریم ، آخرین دقایق تابستان را با لبخند بگوییم :این نیز بگذرد ...</description>
                <category>مینا هستم</category>
                <author>مینا هستم</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 23:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>