<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیانا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_31286056</link>
        <description>همینجوری می نویسم . همینجوری خوب میشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:55:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3007432/avatar/PfxnnQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیانا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_31286056</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط چون میدونم تو هستی ، امید دارم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-bxqh9pxylvom</link>
                <description>قول دادم هر بار که بهت فکر میکنم یه ستاره بکشمو وقتی به خودم اومدم تو یه کهشکشان گم شده بودمیه اتیکت زدم رو خودمون « محکوم به شکست»ناراحت نیستم بابتشته هر سناریو و حقیقت و خیالی ،این موضوع به جایی منجر میشه که هیچ وقت من و تو ، ما نمی شیم( تیلور تو پس ذهنم میگه never say never )احوالاتم روی یک خط ممتد با نوسانات محدودی به سر میبرند که شاید یه کم هیجان به زندگی بی هیجانم اضافه کننددر اوج بی ثباتی، دارم تثبیت میشمناراحت نیستم بابتشبدترین حالت ها رو در نظر میگیرم، تو بی من خوشحالی ، یکی هست که بیشتر از من میخوایش، احتمالا با نوک انگشتات صورتش و لمس میکنی ،همون دست ها ؟ همون دست ها...و در کمال تعجب ناراحت نیستم بابتش(به قول شاعر نترسم که با دیگری خو کنیتو با من چه کردی که با او کنی؟!!)طعم قهوه هنوزم نجاتم میده ولی رنگ آبی اتاق دلم و داره میزنه و خب از تکرارِ مکررات خسته مناراحت نیستم بابتشبه چشم می بینم ادم ها ( دوست یا غریبه ) در تلاشند که من و ببرند زیر سوال به هر نحوی چه مستقیم چه غیر مستقیمناراحت؟ I don’t give a FLYING FUCK بابتشبذار که پل ها خراب بشن ، به خودم میگمبذار که دیوار های طویل دور تا دورت ساخته بشنبذار که سیل بیاد و هر چیزی که از گذشته لای احساساتت گیر کرده رو با خودش ببرهبه خودم میگمناراحت نباش بابتشبذار که اون چیزی که باید تموم بشه، تموم بشهو چیزی که باید شروع بشه، شروع بشهبه خودم میگممدام به خودم میگم و نمیگمناخوداگاهم هم موافقه که این سری دیگه خودم و گول نمیزنمحاضرم که وسط اتوبان از ماشینی که من و به احساسات قدیمیم وصل میکنه، خودم و پرت کنم پایین تا قلبم له بشه که بی حس بشه و هیچی یادش نیادچون من یادمه وقتی تو قلبم به جای خونمذاب داغ پمپاژ می‌شدیادمه که خط احساساتم مثل جای یه زخم چاقوی وحشتناک رو برق چشم هام افتاده بودمن هم آبی ترین غم ها رو تجربه کردمهم طلایی ترین روزها رو چشیدمهم کوتاه ترین موها رو داشتمو خیس ترین بارون ها رو زندگی کردممن هم بلدم چجوری از گل های رو میزم مراقبت کنمهم میدونم چه زهری واسه کشتن ریشه های یه درخت خوبهناراحت نیستم بابتشدوگانگی قبلا من و آزار میدادالان باهاش خو میگیرممثلامن دلم تنگ شده ولی باهات حرف نمیزنممن از فلفل دلمه متنفرم ولی میخورمشمن بهت حس داشتم ولی رفتممن دوستت نبودم ولی باهات قهرممن شوبرت دوست دارم ولی باخ میزنممن در و بستم ولی قفل نکردممن منتظر نیستم ولی از لای پنجره بیرون و نگاه میکنمبه چیزی نگاه میکنم که قبلا بهش میگفتم «نور گرم تو زمستون»الان بهارهمن باید شکوفا بشم چون من بخشی از طبیعتممثل معنی اسمممن باید جوونه بزنم ، چون مثل درخت های خیابونمون منم تو پاییز خشک شدم و ریختمتو زمستون یخ زدم و لخت موندمالان باید سبز بشمالان باید به صدای فروغ گوش بدم که گفت(دست هایم را در باغچه میکارم، سبز خواهم شدمی دانممی دانم ، می دانم)الان نوبت منه؟الان نوبت توئه، به خودم میگمشنور کافیه، امید هست و خدااینجا نشسته کنارمروی موهای مامانم و دست های بابام و صدای داداشم ، خودش و بهم تو مهم ترین هام نشون میدهتو ابرها ، هم اونایی که تو آسمون هستند هم اونایی که روی بوم نقاشیشون کردممیدونم هست که هر وقت بخوام میتونم گریه کنم و خودم و پرت کنم تو بغلش و بگم کهفقط چون میدونم تو هستی ، امید دارمفقط چون میدونم تو هستی خدامن لای کلمات گم میشم و پیدا میشمتوی گرد و غبار روی جلد کتاب هام خاک میشمفرداش با نسیمی که میاد زنده میشموقتی که ساز میزنم ، اون صدا منموقتی فالش هم میزنم، بازم منمالان نوبت منه که جوونه بزنم؟الان نوبت توئه ، به خودم میگمشمن چند تا عدد دیدم و چند تا خوابچند تا آسمون دیدم و هزار تا رنگین کمونمن هزار بار تموم شدمهزار بار شروع شدمالان وقت سبز شدن توئهبه کیانا میگمش</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 22:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این سری از زبون دانشجوی سال دوم پزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31286056/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-phypxltz98lh-phypxltz98lh</link>
                <description>احساس میکنم که معلقم و تهیفکر میکنم اگه نوری اینجا بود میتونست از تار و پود من رد بشهخیلی وقته اینجا ننوشتم اما جاهای دیگه؟ خیلی خیلی نوشتماز نوت گوشی و دفتر خاطراتم گرفته تا مسابقه ی داستان نویسی دانشگاه ( اون داستان تقدیم به روح دکتر یاسمن شیرانی رزیدنت سال دوم زنان)از همه چیز نوشتم حتی از هیچ چیزاز جنگ قبلی نوشتم از جنگ حال حاضر نوشتماز پنیک اتک هام نوشتماز فاجعه ی دی ماه نوشتماز دوستی که دوست واقعی نبود نوشتماز پسری که به نظرم شبیه مجسمه ی داوود میکل آنژ بود نوشتماز اکیپی که به فنا رفت (خداروشکر) نوشتماز رنگی که از صورتم پرید و برقی که هنوز تو چشمام مونده نوشتماز سوز سرما اون روز تو خیابون سناییاز صدای برگ ها زیر پام سمت دانشکدهالان اینجامبیست و یک فاکینگ سالمهو حس میکنم هزار سالمه و گاهی هم حس میکنم تازه به دنیا اومدمقرار نیست تو این متن به چیزی برسی اصلا فکر هم نکنم کسی بخونه این ودر واقعیت دارم واسه خودم می نویسمش واسه کیانای چند سال دیگه احتمالامن حس میکنم که خسته شدماین چیز بدی نیستاین به معنای تسلیم نیستمن دلم میخواد که شمشیر و زمین بذارم و بگم زندگی لعنتی توروخدا یه دقیقه بهم استراحت بدهدلم میخواد که طغیان کنمزنگ بزنم به اونی که تو دوران دبیرستان اعتماد و برام بی معنی کرد و بهش بگم حقش بوده که خانواده ش باهاش اونجوری کردندپیام بدم به اون دوست سابق عوضیم و بگم که از نظر من آدم بده ی همه داستان ها خودشهیه پیام هم بدم به اون پسری که شبیه مجسمه ی داوود میکل آنژه و بگم هی ! لعنتیِ عوضیِ دختر باز ! تو بیخود کردی که پات و گذاشتی تو زندگیم و وقتی که حذفت کردم باز هم کامل نرفتی و نمیریدلم میخواد اون ظرف سبز پررنگه رو بشکونم چون ازش خوشم نمیاددلم میخواد تردمیل و از پنجره پرت کنم پایین چون امروز حواسم نبود و پام خورد بهش و دردم اومددلم میخواد به نویسنده ی کتابی که دارم میخونم ایمیل بزنم و بگم چرا انقدر کشش دادی؟دلم میخواد اون دستبند آبی سفیدم و که اون موقع با دوستم تو باغ فردوس خریدم و بندازم دور چون من و یاد یه روز نحس تو فروردین 1404 میندازهدلم میخواد که طغیان کنم تا آروم بگیرممیخوام که بقا رو تجربه نکنم چون میخوام زندگی کنممیخوام زنگ بزنم به خدا و بگم لطفا من و مثل اون تابستون 1402 بغل کنیه داروساز پیدا کنم تا بهش بگم یه دارو بساز که من بخورم و چشم های اون پسری که معلوم نبود بینمون چیه رو فراموش کنمیه فالگیر پیدا کنم ( با اینکه هیچ وقت اعتقاد نداشتم) و بگم که چند تا کارت تاروت بکش و بگو قراره چی پیش بیاد؟این روزها همه چیز و میبرم زیر سوالاز نیت آدم ها تا تصمیماتم رواما یه چیز که هیچ وقت نبردمش زیر سوال رشته م بودهاز زمستون پارسال که دانشگاهمون مجازی شد تا الانفهمیدم که من چقدر عاشق اونجام(دوست دارم بیشتر توضیح بدم ولی نمیخوام لو بره کجا درس میخونم)و پزشکیِ عزیزمپزشکی قبل از اینکه باعث بشه من کسی رو نجات بدم ، خودم و نجات دادهمن عاشق این رشته هستمعاشق خسته شدن از شدت درس خوندنعاشق فحش دادن وقتی دارم بیوشیمی میخونم و عاشق آهانی که میگم وقتی گایتون میخونم و می فهممحتی دلم واسه بوی جسدهای دانشگاه هم تنگ شدهدست کردن تو قلب ِجسدحس بستن و باز کردن دکمه های روپوش سفیدبنچ شماره 13 آزمایشگاه فیزیولوژیکتابخونه و میز شماره ی 333 و داستان هاشچیزی که این روزها بهم امید میده آینده نیست بلکه امید برای تکرار ِ گذشته ستدلم برای زندگی ِ قبلیم تنگ شده وقتی که هوا گرم بود و من به خوبی درون آدم ها باور داشتم و صدای فروغ رو تو اتاقم پخش میکردمدلم برای خودِ قبلیم تنگ شده</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 01:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شاید نفهمی ولی خودم میفهمم و این کافیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31286056/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%87-rj4zfwkrrm4g</link>
                <description>چند وقتی میشه که میخوام بنویسم ولی موفق نمیشمنمیدونم این خوبه یا بد. چون من هر وقت به کلمات پناه بردم یعنی حالم عادی نبوده.یعنی داشتم احساسات عمیقی رو تجربه میکردم...چه غم....چه عشق و یا خشم و نفرت و گاهی شادی...به این فکر کردم الان که نمیتونم بنویسم یعنی احساساتم درگیر نیستند و این برای من بی سابقه ست. برای منی که عادت دارم همیشه همه چیز و به کلمات گره بزنم و کلمات و به خودم.حس میکنم که دارم عوض میشم و نمیدونم این خوبه یا بد. و حقیقتش و بخوای اصلا دلم نمیخواد که بفهمم.دیگه برعکس بقیه روزها دنبال جواب نمیگردم ، همین که سوال و بفهمم برام کافیه.منظورم و تو شاید نفهمی ولی خودم میفهمم و این کافیه.چند وقت پیش با یکی از بچه های دانشگاه چند ساعت پیاده روی کردیم .و من اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت.شب که رو تخت دراز کشیدم ، درد پاهام این و یادم اورد که چقدر راه رفتم و چقدر حرف زدم و چقدر دلتنگ یه مکالمه ی عمیق با یه دوست بودم.به این فکر کردم که از آدم هایی که پارسال به عنوان رفیق تو زندگیم بودند چه خبر؟بعد دیگه به جواب این سوال فکر نکردم . همین که تو سوالم  فعل «بودند» و دارم می بینم کافیه.همین که بدونم یه سری آدم الان دیگه به گذشته تعلق دارند برام کافیه.دیگه نمیخوام بدونم چرا؟حتی یادمه یه شب تا صبح فقط از خدا پرسیدم چرا؟چرا؟چرا؟شبی که قلبم شکسته بود و به مامانم گفته بودم کاش من قلب نداشتم مامانالان میفهمم که جواب چرا مهم نیست اصلا دیگهیادمه وقتی تصمیم گرفتم پشت کنکور بمونم ، جمله ای که تو پینترست دیده بودم و نوشتم و زدم رو کتابخونه ی کنار  میزم .معنیش این میشد: یک روز تو خواهی فهمید چرا خدا مجبورت کرده تا صبر کنیتو کل اون دوران همش تو ذهنم میگفتم چرا من الان اینجام پشت این میز و این کتاب ها و اون آدم ها دارن زندگی  میکنند ولی من همین جا حبس شدم ؟امسال وقتی واسه اولین بار پا گذاشتم تو دانشگاه و سردر دانشکده رو دیدم تو دلم گفتم امروز همون یک روزیه که قرار بود بفهمم چرا باید صبر میکردم.میدونی اصلا قشنگیش به همینه که گاهی اوقات ولش کنی!کنکاش نکنی، دنبالش نری ، پیگیرش نباشیالان خیلی وقته که دارم رها کردن و تمرین میکنم.و تا وقتی رها نکنی نمی فهمی داشتی چیا رو تحمل میکردی.خلاصه من حالم خوبه! نقاشی هام از قبل قشنگترن ، رشته م و از روز اول بیشتر دوست دارم،قدرت نه  گفتنم سرجاشه و آدم هایی رو پیدا کردم که میدونم میتونم کنارشون خودسانسوری نکنم.پس بهم حق بده اگه دیگه دلم نخواد پشت سرم و نگاه کنم.اگه دلم نخواد وصله بزنم به تیکه پاره های گذشتهاگه دلم نخواد پل هایی که بقیه سوزوندن و باز بسازمو ببینراستش و بگم؟واسه اولین بار تو زندگیمه که حس میکنم هیچ تعلق خاطری به گذشته ندارم.و میدونی بازم میگممنظورم و تو شاید نفهمی ولی خودم میفهمم و این کافیه.</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 23:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و دل یک نو دانشجوی پزشکی....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31286056/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-imkawmdcpaud</link>
                <description>روزی ک خبر قبولیم اومد  و فامیل خبر دار شدند شروع کردند به زنگ زدن و تبریک گفتن و...فرداش فامیل عزیزی زنگ زد به پدر بنده و گفتش که کیانا چرا نرفت دندونپزشکی بخونه؟هفته ی بعدش یکی تو گروه دانشگاه میگفت من میخوام رشته م و تغییر بدم چجوری با دانشگاه هماهنگ کنم؟ماه بعد تو گروه دانشگاه یکی زده بود من از الان کم آوردمبا دوستم رفته بودم بیرون میگفت استوری های فلان بلاگر پزشکی رو می بینی؟ همش از پزشکی میناله!گفتم کی و میگی؟ فهمیدم همونی که از استاجری زد تو کار زیبایی( اونم بدون مجوز) و میگهحرفهای مفت شروع شد . مقایسه ها... فلانی رفته رشته ی ایکس که کارشناسی و گرفت مهاجرت کنه خیلی راحتفلانی رفته داروسازی که 6 سال درس بخونه بعد داروخونه بزنه و نونش تو روغنهفلانی میتونست بره پزشکی ولی رفت دندون به خاطر پولشحالا من اینجام و حقیقتش و بخواین جرئتش و دارم که بگم گور پدر فلانی و فلانی و فلانی ها اگه می بینی دارم این مسیر و میرم  بدون که خودم انتخابش کردم بدون که دوست داشتمش باور کن که من از اون دخترای دبیرستانی نبودم که بخوام به خاطر عقده ی روپوش سفید و پیشوند خانم دکتر برم پزشکی!باور کن من اصلا با عشق نیومدم تجربی باور کن من اولش متنفر بودم از رشته های علوم پزشکی ولی بعدش عاشق شدمباور کن اگه میگم حقیقت این رشته رو میدونمیعنی میدونم بری دو ساعت سرکلاس بیوشیمی  و هنگ کنی یعنی چییعنی میدونم رفرنس های قطور جلو روت ساعت 4 صبح یعنی چییعنی میدونم 30ساعت شیفت با 3 ساعت تایم خواب یعنی چییعنی میدونم وقتی داری مریض کوچولوت و احیا میکنی و صدای شکستن دنده هاش و میشنوی یعنی چییعنی میدونم مریض روت خون بالا بیاره وقتی داری ازش شرح حال میگیری یعنی چییعنی میدونم رزیدنت و اتند عقده هاشون و سر تو که اینترنی خالی کنند یعنی چییعنی میدونم حقوق ناچیز اینترنی یعنی چییعنی که میدونم تو بیمارستان با هر همراه بیمار یا بیمار بی فرهنگی رو به رو شدن یعنی چییعنی میدونم دوستات کارشناسی و گرفتن و درسشون تموم شد و تو هنوز یه دانشجوی پزشکی اندر خم یک کوچه ای یعنی چییعنی میدونم دارم تو یه جامعه ی پزشک ستیز پزشک میشممیدونستم و میدونم و انتخابش کردم !میدونم دارم تو مملکتی پزشکی میخونم که طرف پدر 90 سالش و با کلی مریضی و مشکل قلبی میاره بیمارستان بعد که مریض ارست میشه میره به همه میگه بابای من  که سالم بودن اینا کشتنش :) میدونم دارم بین آدم هایی پزشکی میخونم که حاضرن ایکس میلیون بدن واسه کراتین مو و پدیکور و مانیکور و کوفت و زهرمار ولی وقتی میخوان چندصد تومن پول ویزیت پزشک و بدن جونشون بالا میاد....میدونم از نظر اینا پزشک اگه (عمومی) باشه بی سوادهاین راه و انتخاب کردمدر حالی که میدونم حتی همکارای آینده م در حال ناله کردن هستن! در حالی که یه پزشک  ( کاش میشد فحش داد!!)  اومده تو اینستاگرام درامد یک پزشک عمومی رو با راننده اسنپ مقایسه کردهاومدم بگم من میدونم از الف تا ی رو میدونم به خداولی میدونی عشق یعنی چی؟من از اونهام که عقیده دارند medicine is art !میفهمی که من وقتی میدونم تو آینده ممکنه جون یه نفر و با این دستام نجات بدم یعنی چی؟کلیشه ای نمیگم ولی اگه فکر میکنی کلیشه ست مهم نیست!هیچ مسیری واسم مقدس تر از این مسیر نیستحالا بزار من له بشم زیر سنگینی درسها و جزوه ها و رفرنس ها و کشیک هاولی تهش که هممون به فنا میریم! مگه نه؟من میخوام به خاطر چیزی که ارزشش و داره به فنا برمبزار هر چی که میخوان بگن این آدم ها همونایین که به قول فروغ همچنان که تو را می بوسنددر ذهن خود طناب دار تو را می بافند...و در آخرمگه مهمه کی چی میگه؟ این زندگی مال خودمه که بخوام هر بلایی خواستم سرش بیارم--پی نوشت اول و مهم : سهمیه ای نیستم پی نوشت دوم: نه نمیگم رتبه م چند شد و باز هم نه نمیگم کجا درس میخونمپی نوشت سوم: ارستی که تو متن اومده یعنی ایست قلبی و به خاطر ادایی بودن خواستم همون ارست بنویسمپی نوشت چهارم:  در صورت مواجه شدن با هر کامنتی مثل الان اولاشه و بعدا میفهمی و .... تربیت خانوادگی خودم رو فراموش میکنم و شخص خاطی رو فحش بارون میکنمپی نوشت پنجم که مجبور شدم بعد از ۹ روز که از انتشار این متن میگذشت بنویسمش:این متن احساس درونی من راجع به رشته م بودش و به این معنی نیست که رشته های دیگه بی ارزش هستند یا منتی بر سر مردم هست! واقعا یه سری نظرات سطحی و گستاخانه رو درک نکردم دوستان این دل نوشته ی من  نیاز به  این همه عقده گشایی نداره :) اگه عضوی از خانواده ی کادردرمان و علوم پزشکی نیستید نظرات غیر تخصصیتون و برای خودتون نگه دارید </description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 15:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزهای کثافت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_31286056/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AB%D8%A7%D9%81%D8%AA-fl7do2lyj33a</link>
                <description>رو مبل نچندان راحت ویلا نشسته بودم و داشتم به صفحه ی مانیتور نگاه میکردمتو دلم گفتم مرده شور زندگیم رو ببرن  که سرنوشت من وصله به اعدادی که قرار هست الان بیاد روصفحهو اومد . رتبه ی کنکورم که از اونی که توقع داشتم بیشتر شده بود ( به خاطر تراز سیوی ها و تراکم تراز که توضیح دادنش از حوصله ی من خارجه)بعد از اینکه با فلانی و فلانی و فلانی رتبه م و درمیون گذاشتم رفتم روی پله های ویلا که رو به کوه بود نشستم و کلی گریه کردم. مامانم اومد بغلم کرد و باز گریه کردم . الانم که دارم می نویسم بازم دارم گریه میکنمدلم میخواست خودم و پرت کنم سمت کوه و مهم نبود اگه بلایی سرم میومدبه خودم و اون مسافرت نکبت فحش دادم و اون شب با اختلاف بدترین شب زندگیم بودشبی که شورترین بلال زندگیم و خوردمجریان این شد که من رشته ای که میخواستم و میارم ولی این سری تهران نه و شهرستانمنی که تصورشم نمیکردم بخوام به اینجا برسم که زندگیم و بندازم تو چند تا چمدون بعد برم یه شهری که کیلومتر ها از تهران و خونه ی واقعیم دورتره و بعد با  پنج نفر دیگه تو یه خوابگاه زندگی کنم اونم شش - هفت سال لعنتیحالم بد بود و بد هست..... دلم میخواست همه ی آدمها دهنشون و ببندن دلم میخواست کسی نظر ندهقرار هام و کنسل کردم . گفتم گوربابای پول بلیط تئاتر پیام هام و جواب ندادم. گفتم گوربابای دوستامدلم میخواست برم بخوابم رو تختم و  کسی باهام تا چند سال آینده کاری نداشته باشهسر سفره دهنم و بسته بودم و به مکالمه ی مامان و بابا و داداشم گوش میدادممیخواستم بدونم خونمون بدون من چه شکلی میشهمامانم وقتی فهمید از خونه رفتنم قطعی شده بغلم کرد و گریه کردبابام داشت به مامانم یواشکی میگفت که تو راه برگشت از سرکارش به خونه گریه ش گرفته و شب هم وقتی من خواب بودم روم پتو انداخته و از خودش پرسیده این هفت سال کی قراره حواسش به این بچه ی سرمایی باشه و شبها روش پتو بندازه؟همه یه جوری رفتار میکنند انگار دارم میمیرمداداشم مهربون تر شده و از نقاشی هام تعریف میکنهمامانم غذاهای موردعلاقم و تو این چند روز درست کرده پشت سر همرفتم میدون تجریش و تک تک لحظات و بلعیدممن همه جای اون محله خاطره دارمتو کوچه هاش به خاطر کارنامه ی قلمچیم گریه کردمتو باغ فردوسش پیاده رفتم زیر بارونکنار خیابون ولیعصرش آش خوردمدلم نیست که برمدلم نیست که این شهر و با هوای کثافتش ول کنمدلم نیست که پنجره ی ماشین جایی جز برج میلاد و نشونم بدهدلم نیست......حالمم خوب نیستمیگم کاش انقدر درسخون نبودم و رتبه م به رشته های خوب نمیخورد که به خاطرشون مجبور نشم برم شهرستان دوردوست دارم بزنم دهن آدمهایی که میگن زندگی خوابگاهی خوبه و بزرگ میشیدوست دارم همه ساکت بشندوست دارم این دفعه یکبار هم که شده خدا حرف بزنهمیخوام شماره تلفن خدا رو پیدا کنم و بپرسم میشه یه کاری کنی؟ چون من دارم به فنا میرماین روزها از همه بدم میاد جز مامان و  بابا و داداش و حیوون خونگیمکاش زودتر بگذره</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 15:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کیانا</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7-etquphtzg8g8</link>
                <description>امشب تونستم به یکی از ایمیل هام که رمزش و فراموش کرده بودم دست پیدا کنم  و وقتی داشتم اینباکس و چک میکردم رسیدم به یه ایمیل از سایت ویرگول و بعد از طریق گزارش بازدید ماهانه ای که فرستاده بود واسم تونستم برم تو اکانتی که متعلق به سال 98 - 99 بود .سه تا نوشته بیشتر نگذاشته بودم و آخرینش برای 4 سال پیش بود وقتی که تقریبا 15 سالم شده بود.اون موقع ویرگول یه چالش گذاشته بود با عنوان کوله پشتی 99 و ما باید راجع به سالی که گذرونده بودیم یه متن می نوشتیم  دقیق جزییات اون چالش یادم نیست .اولین جمله ای که کیانای 15 ساله نوشته بود این بود:با جرئت می تونم بگم سال 98 سخت ترین سال زندگیم بودالان هم مخاطبم همون کیانای 15 ساله ستهی دختر جون ! خیلی دلم میخواست که بهت بگم کیانای 19 ساله ای که داره  این و می نویسه اصلا یادش نیست چرا اون دوران فکر میکردی 98 سخت ترین سال زندگیتهاما متاسفانه کیانا همه چیز و خوب یادشهدرد همیشه تو ماندگار ترین بخش حافظه م میمونهخیلی دلم میخواست که بهت بگم کیانایی که الان داره این و می نویسه به نظرش دردی که اون سال کشیدی احمقانه بودهاما متاسفانه احمقانه نبودهخیلی دلم میخواست که بهت بگم اون سال اخرین سال سخت زندگیت بوداما مشکل اینه من این جمله رو که میگه با جرئت می تونم بگم امسال  سخت ترین سال زندگیم بود رو سال بعدش تکرار کردم چون خیلی سخت تر بودسال بعدش که 1400 بود هم تکرارش کردم چون بدتر شدسال 1401 هم....الان 22 اذر 1402 هست و ساعت 21:43 شبه و اگه از من بپرسی میگم امسال سخت ترین بودهو باور دارم این سختی پایان ناپذیر ترین حقیقت زندگیهفکر کنم هیچ وقت قرار نیست بگم وای چه سال آسونیو این ترسناکهکیانااین که وقتی یه مرحله رو رد میکنی و بعد با غول بزرگتری مواجه میشی ترسناکهاین که بزرگ بشی و بفهمی هیچ هیولایی زیر تخت نیست و همشون تو مغزت هستن ترسناکه  این که بعدش بفهمی نه زیر تخت خبری از هیولا هست نه تو مغزتهمه هیولاها تو دنیای بیرون منتظر تو هستن ترسناک ترهدیدم یه جای  متنت نوشته بودیولی به هر حال از سال 98 بسیار ممنونم نه به خاطر اینکه من واقعا تو این سال نابود شدم به خاطر اینکه این و فهمیدمهمیشه اونجوریکه تو میخوای نمیشهباید بگم که باهات موافقم کیانا کوچولوو این قانونه زندگیهمثلا خود توخود کیانای 15 ساله ای که این و نوشته بودی میدونستی قرار هست سال دیگه بری کلاس دهمشب ها تو نت عکس های دانشکده موسیقی رو سرچ میکردی و حتی اسم و ادرس چند تا از کافی شاپ ها رو که اطراف دانشکده بودن دراورده بودیفکر میکردی چهارسال دیگه ( همین الان من ) دانشجوی سال اول موسیقی هستیمگه نه؟چه حسی داره بهت بگم که اصلا نرفتی هنرستان و امسال پرستاری تو شهرت تهران اوردی ولی نرفتی و موندی پشت کنکور؟از رویای دانشکده موسیقی رسیدی به پشت کنکور موندنجالب نیست؟دوستای اون زمانت و یادته؟ جز یکیشون دیگه از هیچ کدومشون خبر نداریتازه اونم فقط از اینستاگرام ازش خبر میگیریکیانا یه جا نوشته بودیاز 98 یاد گرفتم من باید خودم و برای هر چیزی اماده کنم چون زندگی داستان هری پاتر نیست که بخوام با چوب جادوییم جلوی وقوع اتفاقات و بگیرم ! نه زندگی داستان جوجو مویز نیست که اخرش خوب تموم بشه و فوتبال نیست که بدونی کی تموم میشه و دو تا نیمه داشته باشه ممکنه تو همون دقیقه ی اول یکی کارتو تموم کنه !باید بگم باهات موافقم وهمینه که زندگی و قشنگ تر میکنهمگه نه؟حتی همین الانمن آدم 5 ماه پیشم نیستماما از این تغییر فرار نمیکنم میدونم که وقتی زمان میگذرهو تاریخ عوض میشهما هم باهاش عوض میشیمو این قانونه بقاستباعشق واسه خودت/ خودم</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 22:59:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>